باب سی و سوم

باب سی و سوم
این باب خلاصه است و بسیار سرراست. عیسو و یعقوب به یکدیگر می رسند و روبوسی می کنند و چنانچه بر می آید عیسو کینه ای از یعقوب ندارد. در ابتدا هدایای یعقوب را رد می کند و می گوید خودش تمول کافی دارد. اما به اصرار یعقوب می پذیرد. از یعقوب می خواهد که با او روانه شود اما یعقوب به علت (یا به بهانه) کند بودن قدم های کودکان و دام ها عیسو را روانه می کند و سپس به سرزمین سکوت (به ضم سین و تشدید و ضم کاف) رفته در آنجا ساکن شد و سرزمین شکیم در زمین کنعان را از بنی حمور پدر شکیم به صد قسیط خرید و مذبحی در آنجا بنا کرد و آن را ایل الهی اسراییل نامید. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی و دوم

باب سی و دوم
یعقوب قاصدی به نزد عیسو برادرش می فرستد تا عیسو را از رسیدن یعقوب آگاهی دهد. قاصد نزد یعقوب بازگشته می گوید عیسو با چهارصد نفر به استقبال تو می آید. یعقوب بیم کرد که شاید عیسو به قصد نابودی او (و انتقام) با چهارصد نفر همراه شده. از خداوندی که به او امر کرده بود به زادگاهش باز گردد کمک و برکت خواست. همراهانش را به دو دسته کرد که اگر یک دسته مورد هجوم قرارگرفت دسته دیگر نجات پیدا کند. هدایای زیادی هم اعم بردویست ماده بز, بیست بز نر, بیست قوچ, سی شتر شیرده با بچه هایشان, چهل گاو ماده و ده گاو نر, و بیست ماده الاغ با کره هایشان را در چند دسته به نوکران خود داد و جلوتر از خود روانه کرد تا هر دسته هدیه خشم عیسو را بیش از پیش فرو بنشاند. یعقوب سپس همراهان خود را هم روانه کرد و از نهر عبور داد و خودش شب تا صبح با مردی کشتی گرفت. آن مرد چون در حال شکست خوردن بود کف ران یعقوب را فشرد و از یعقوب خواست رهایش کند. یعقوب گفت من را برکت بده تا رهایت کنم. مرد به یعقوب گفت نام تو از این پس اسراییل است زیرا با خدا و با انسان مجاهده کردی و پیروز شدی و بنی اسراییل از آن پس گوشت کف ران (عرق النسا) را نمی خورند. مورد جالب این باب کشتی گرفتن یعقوب با خداوند در طول شب و پیروز شدن اوست.  اگر فرض بگیریم این کتاب سندیت دارد و افسانه نیست آنچه به نظر من می رسد سمبولیک بودن کشتی گرفتن است وگرنه که نه لزومی به کشتی گرفتن ذکر شده و نه منطقی به نظر می رسد که خداوند با انسان کشتی بگیرد و یا مغلوب شود. در این که کشتی گرفتن سمبول چیست نظر من راز و نیاز با خداوند است و دعا و گفتگو. مورد جالب دیگر آغاز اسراییل و قوم بنی اسراییل است که (چنانچه در باب های بعدی خواهیم دید) از دوازده فرزند یعقوب (تا این باب یازده فرزند هستند) شاخه خواهند گرفت. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی و یکم

باب سی و یکم
در باب سی و یکم پسران لابان (پسرعموهای یعقوب و همینطور برادرهای دو همسر یعقوب) یعقوب را متهم می کنند که دارایی اش را از دارایی لابان و مایملک لابان به دست آورده. یعقوب که دو هفت سال (برای همسری با لیه و راحیل) و یک شش سال (پس از همسری با لیه و راحیل) خدمت لابان را کرده و از اجری که گرفته راضی نیست تصمیم می گیرد با همسران و فرزندان و کنیران همسرانش لابان را ترک کند. خداوند هم که به سبب برکتی که اسحق (پدر یعقوب) به یعقوب داده بوده (یعقوب به کمک مادرش به ترفند برکت را که اسحق قصد داشت به پسر بزرگتر یعنی عیسو بدهد از آن خود کرد) به او می گوید از سرزمین لابان به مولد خود بازگردد. یعقوب موافقت همسرانش را گرفته و به اتفاق آنها لابان را ترک می کند. پس از سه روز لابان متوجه شده و به دنبال آنها رهسپار می شود و به آنها می رسد. شب قبل از رسیدن به یعقوب خداوند در خواب لابان را از نیک و بد گفتن به یعقوب بر حذر می کند. لابان پس از رسیدن به یعقوب ابتدا مطمین می شود که یعقوب چیزی از دارایی های لابان را با خود نبرده است. بعد از صحبت بعقوب و لابان موافقت می کنند که یعقوب پس از دختران لابان زوجه ای اختیار نکند و خدا را هم شاهد بگیرند که هرگز به قصد بدی از مرزی که بین خود گذاشته بودند عبور نکنند. راحیل پیش از عزیمت از پیش لابان بت های پدرش را دزدید و زمانی که لابان به دنبال یعقوب آمد راحیل بت ها را زیر جهاز شتر پنهان کرد و به بهانه آن که عادت زنان بر اوست از شتر پیاده نشد. بنابراین لابان (و همچنین یعقوب) از این موضوع بی خبر ماندند. به نظر می آید هزاران سال قبل هم اختلافات فامیلی و دارایی ها بین برادر زن و شوهر خواهر بسیار مشابه امروز بوده. هوو داری هم کار مطلوب و دلپذیری نبوده. فقط این که خداوند حضور خیلی بیشتر و پررنگ تری در حل اختلافات و میانه گری ها داشته. به غیر از آن موضوع خیلی مهمی در این باب ندیدم. پیامبران قرار است انسان های برگزیده و وارسته ای باشند. اما بنده به شخصه حاضر به پذیرفتن پیشنهاد هیچ کدام از این پیامبرهای عظیم الشان وارسته تحت هیچ شرایطی نیستم!! همسرانشون در بعضی موارد مقدس تر و مقبول تر به نظر می رسند! دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی ام

باب سی ام
شرمنده از دوستانی که دنبال می کردند. فکر نمی کردم کسی دنبال کند و کارم هم زیاد بود. بین باب ها وقفه افتاد. اضافه خواهم کرد. باب سی ام حکایت یعقوب پسر اسحاق است و دو همسرش لیه و راحیل که خواهر هستند. اسحاق خواستار ازدواج با راحیل بود و برای لابان پدر راحیل (عموی یعقوب و برادر اسحق) هفت سال کار کرد تا او را به همسری بگیرد. لابان در شب زفاف لیه خواهر بزرگ راحیل را به حجله فرستاد و به یعقوب گفت رسم ندارند دختر کوچک را قبل از دختر بزرگ شوهر دهند. یعقوب هفت سال دیگر برای لابان کار کرد و راحیل را هم به همسری گرفت. لیه چندین بار آبستن شد و برای یعقوب چهار پسر به دنیا آورد. رحم راحیل اما بسته شده بود. راحیل در عوض کنیز خود بلهه را به یعقوب داد و بلهه برای یعقوب دو پسر زایید. رحم لیه بسته شد. بنابراین راحیل کنیز خود زلفه را به یعقوب داد و زلفه هم از یعقوب حامله شد و دو پسر زایید. بعد خداوند دعای لیه را اجابت کرد و لیه دوباره آبستن شد و پسرپنجم و بعد ششم را زایید. دست آخر هم دختری زایید به نام دینه. آخر کار هم خداوند رحم راحیل را بازکرد و راحیل پسری زایید که یوسف نام نهاد. بحث چند همسری برای مردان و کنیز داشتن و تملک کنیز در این داستان (نیز مثل بسیاری از داستان های دیگر تورات از جمله ابراهیم) کاملا مشهود هست. زندگی قبیله ای که مختص آن زمان هست و تا قرن ها بعد هم ادامه داشت به وضوح به تصویر کشیده شده. مساله دیگر ازدواج با دو خواهر به طور همزمان هست که در دین اسلام ممنوع شده. به عبارتی خواهر زن تا زمانی که زن در نکاح مرد یا در قید حیات هست بر مرد حرام هست. البته در داستان ابراهیم ازدواج با خواهر هم حلال تلقی شده. هر چند که ساره خواهر ناتنی است اما باز هم خواهر به شمار می رود. این قسمت ها را می شود مثل تاریخ خواند و رد شد. حداقل من ردی از فرمان ها و نهی و حکم های خداوند نمی بینم. به غیر از بستن و باز کردن رحم زنان! این سری حکایت ها همه از حکایت های مورد علاقه من هستند. باقی باب ها را هم خواهم خواند و مرتب خلاصه نویسی خواهم کرد. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار      

باب های نوزدهم و بیستم

باب های نوزدهم و بیستم
باب های جالبی هستند. یکی شرح ابراهیم که از ترس جان در هر سرزمینی که وارد می شود ساره را خواهرش و نه زوجه اش معرفی می کند. دومی سرگذشت لوط که ابتدا برای خلاصی دو مهمانش (فرشته های خداوند) دختران باکره اش را به جماعت شهوانی مردهای شهر پیشنهاد می دهد و بعد همان دو دختر به زعم این که پس از نابودی سدوم و عموره بشری در دنیا نمانده پدر خود (پیامبر خدا)‌ را مست می کنند و هر دو در دو شب متوالی از او حامله می شوند! در دفاع از ابراهیم ذکر این نکته لازم است که ساره خواهر ناتنی (از مادر جدای ) ابراهیم بوده است و در عین حال زوجه ی او. حالا چند فرضیه (با فرض این که خداوند وجود دارد و تورات و انجیل و قرآن وحی خداوند هستند) مطرح می شود: یکی این که خداوند در ابتدا بیشتر بشری و انسانی بوده و درک موقعیت داشته. دوم این که اصولا همین الان هم بشری هست و درک انسانی دارد و نماینده های بر حقش روی زمین حسابی سخت گیر تر هستند. سوم این که تمام این حکایت ها فقط سمبولیک هستند. چهارم این که ما زیادی سخت می گیریم. پنجم این که زیادی جدی می گیریم. ششم این که اصولا خداوند گار عالم چرا بانوان محترمه را اصولا داخل آدم حساب نمی کنه!!!! هفتم این که اگه بحث الهی بودن و وحی بودن رو بگذاریم کنار و فرض کنیم اینها میراثی از تاریخ نگاری و به هر صورت نوشته هایی از چهار هزار سال قبل هستند تاریخ و جامعه ی اون زمان بسیار جالب هست و رشدی که بشر از اون زمان تا به حال کرده و همین طور خصلت هایی که در بشر دست نخورده و به همان شکل هزاران سال بعد که امروزه روز هست هنوز وجود داره. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب های یازدهم و دوازدهم

باب های یازدهم و دوازدهم
در باب یازدهم نکته ی جالب در مورد همزبان بودن تمام ابنای بشر هست و این که خداوند برای این که به نوعی اتحاد و موفقیت های بشر رو محدود کنه در زبان اونها اختلاف ایجاد می کنه و در زمین پخششون می کنه. نکته ی جالب دیگه در مورد طول عمر ابنای بشر در اون زمانه که حدود سیصد چهارصد سال هست! در مورد باب دوازدهم دو نکته جالبه. اول این که ابراهیم به دلیل فرار از قحطی در سرزمین کنعان به سمت مصر می ره که فرعونیان ساکنش بوده اند. این دوباره فرضیه ی دوگانگی (یا چند گانگی) نسل و آفرینش رو تایید می کنه. دوم اینه که سارا (همسرش رو) به عنوان خواهرش معرفی می کنه. دلیلش هم اینه که سارا بسیار زیبا بوده و ابراهیم می ترسه که فرعون برای صاحب شدن سارا ابراهیم رو بکشه. به هر حال از قرار معلوم فرعون سارا رو به همسری می گیره ( یا حالا فقط باهاش آمیزش جنسی می کنه) و بعد که بر اثر خشم خداوند دربار فرعون دچار بیماری می شه (نمی دونم به چه نحوی) متوجه می شه که سارا همسر ابراهیم هست. ابراهیم رو سرزنش می کنه که سارا رو به عنوان خواهرش معرفی کرده بوده و ابراهیم و سارا رو به سمتی روانه می کنه. مهم اینه که خداوند به سبب گناهی که شخص گناهکار ندانسته مرتکب می شه مجازات می کنه. با فرض این که خداوندی هست و این هم کلام خداوند هست به دو شکل دیگه هم می شه تفسیر کرد. یکی این که این روایات فقط برای بیان حکم هست بدون این که واقعا به همین شکل واقع شده باشند. دوم اینکه خداوند گاهی مجازات نمی کنه بلکه نشانه ای رو می فرسته برای این که شخص متوجه بشه که عمل اشتباهی رو انجام داده و تصحیح کنه. پیامیران خدا کلا آدم های جالبی بوده اند و کارهای عجیبی کرده اند. شاید هم رسم و رسوم اون دوران بوده. شاید هم بیچاره ها آدم بوده اند. منتها شکر خدا از قرار معلوم کاری به کار باقی ابنای بشر نداشته اند. ولشون می کرده اند به امان و قضاوت خود خدا. اینقدر از قول خدا ملت رو آزار نمی داده اند. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب های پنجم و ششم

باب های پنجم و ششم
در باب پنجم آمده : این است کتاب پیدایش آدم در روزی که خدا آدم را آفرید. به شبیه خدا اورا ساخت. نر و ماده ایشان را آفرید و ایشان را برکت داد و ایشان را آدم نام نهاد در روز آفرینش ایشان. و آدم صدو سی سال بزیست پس پسری به شبیه و به صورت خود آورد و اورا شیث نامید.... بنابراین به نظر میاد آدمی که در باغ عدن به وجود آدم همان آدمی است که در روز پنجم پیدایش آفریده شد. منتها در باب ششم گفته شده که: و واقع شد که چون آدمیان شروع کردند به زیاد شدن بر روی زمین و دختران برای ایشان متولد گردیدند پسران خدا دختران آدم را دیدند که نیکو منظرند و از هر کدام که خواستند زنان برای خویشتن می گرفتند و خداوند گفت روح من در انسان دانما داوری نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است... و در آن ایام مردان تنومند در زمین بودند و بعد از هنگامی که پسران خدا به دختران آدمیان در آمدند و آنها برای ایشان اولاد زاییدند ایشان جبارانی بودند که در زمان سلف مردان نامور شدند...   بعنی دوباره حرف از پسران خدا و دختران آدم است و به نظر می آید که دو تیره باشند! اما به هر حال در باب هفتم در طوفان نوح هر ذی حیاتی به غیر از خانواده ی نوح و حیوانات کشتی از میان می روند. منتها باز به نظر می آید که گیاهان و درخت ها استثنا بوده اند. کبوتری که مدتی پس از فروکش طوفان پرواز داده شد با برگ زیتونی در منقار به کشتی باز گشت. و بعد در باب هشتم خداوند هر جنبنده ای را که زندگی دارد (چون علف سبز) برای طعام به نوح و خاندانش می دهد به شرط این که گوشت را با جانش که خون او باشد نخورید... بعد تر در باب نهم حام پسر کوچکتر نوح برهنگی پدرش را که شراب نوشیده مست و در خیمه خود عریان شده می بیند و دو برادر خود سام و یافث را خبر می دهد. سام و یافث ردایی بر کتف خود می اندازند و پس پس رفته برهنگی پدر را می پوشانند و روی ایشان باز پس بود و برهنگی پدر را ندیدند. نوح پس از مستی از کرده ی حام خبردار می شود و کنعان پسر حام را نفرین می کند که ملعون و برادران خود را بنده ی بندگان باشد. عجیبه که انسان صالحی به سبب کار پدر پسر را لعن کند و اصولا این همه مجازات و تنبیه در کتاب تورات (و ایضا در قرآن) در تضاد کامل با کتاب انجیل است. می شود تفسیر کرد که کل ماجرای نوح و کشتی و کبوتر و مستی و ستر عریانی نوح استعاره است و برای رساندن یک مفهوم عرفانی تر. می شود فرض کرد که تحریف است و ساختگی و می شود استنتاج کرد که خداوند آن رحمان و رحیم و بخشنده ای نیست که انجیل تصویر می کند. یک چیزمسلم و قطعی است و آن حلال بودن شراب در زمان نوح نبی است بنا به روایت تورات و کتاب پیدایش. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

سفر پیدایش باب های اول تاچهارم

سفر پیدایش باب های اول تاچهارم
در این که اصولا کتاب های آسمانی بسیار بحث انگیز هستند هیچ شکی نیست. حتی مومن ترین و معتقدترین مردم هم به این موضوع معترفند. در حال خواندن تورات هستم روزی یک باب. گذشته از بحث خیلی کلی زن ستیزی و مردسالاری و همچنین نظام طبقاتی و نژادی و همینطور توضیح مذهبی پیدایش یک نکات ریزی هم برای من جای تفکر داره. باب اول می گه: و خدا گفت آدم را به صورت ما و مافق شبیه ما بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمای زمین و همه حشراتی که بر زمین می خزند حکومت نماید پس خدا آدم را به صورت خود آفرید و او را به صورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید....  و خدا گفت همانا همه علف های تخم داری که بر روی تمام زمین است و همه ی درختهایی که در آنها میوه ی درخت تخم دار است به شما دادم تا برای شما خوراک باشد. و به همه حیوانات زمین و به همه ی پرندگان و به همه جشرات زمین که در آنها حیات است هر علف سبز را برای خوراک دادم و چنین شد. بعد تازه در باب دوم صحبت از آفرینش آدم از خاک زمین و قرار دادنش در باغ عدن می کنه. در ضمن در باب چهارم که آدم و حوا هابیل و قابیل رو به دنیا می آورند پس از کشته شدن هابیل به دست قابیل , قابیل به شرق عدن می ره و از زوجه اش صاحب پسری به نام خنوخ میشه. حالا سوال اینه که آیا منطقی هست که استنتاج کنیم که به روایت کتاب مقدس تیره ی نسل آدم و حوا با تیره ی باقی انسان ها متفاوت است و تاریخ و زمان پیدایش شون هم متفاوت هست؟ در ضمن گویا فقط حوا از دنده آدم آفریده شده. وگرنه طبق باب اول -پس خدا آدم را به صورت خود آفرید و او را به صورت خدا آفرید ایشان را نر و ماده آفرید- یعنی تیره ی غیر باغ عدنی ها از همان ابتدا نر و ماده آفریده شده. سوال کوچک بعدی این است که آیا منطقی ست که استنتاج کنیم انسان قرار است که گوشتخوار نباشد و گیاه خوار باشد؟ این یکی البته در باب ها و سفرهای بعدی تایید نمی شود خصوصا که بحث قربانی و ذبح حیوانات در تمام کتاب های مقدس نقل شده. به هر حال که جای بحث و اختلاف نظر بسیار است. همین طور که باب به باب جلو می رم سعی می کنم سوال ها و مواردی که به ذهنم میاد رو یادداشت کنم. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار    

اندر مزایای علوم انسانی در قیاس با علوم مهندسی ارتباطات

اندر مزایای علوم انسانی در قیاس با علوم مهندسی ارتباطات
اینجانب قریب به بیست سال عمر گرانمایه را صرف یادگیری و کاردر علوم مهندسی ارتباطات کردم تا همین سه سال پیش که در اقدامی ناگهانی به سمت تجارت و حسابداری و بیزنس تغییرجهت دادم. در علم مهندسی ارتباطات از ابتدای کتاب پانصد صفحه ای که در ماه ژانویه (فرضا) شروع می کردی همین که در ماه جون و جولای به آخر کتاب می رسیدی و تکنولوژی رو پیاده می کردی می دونستی که ماه ژانویه آتی این کتاب رو باید در جعبه ی بازیافتی ها بندازی. تکنولوژی چهار سال گذشته هم که دیگه کلا به درد نمی خورد و باید برای جمع کردنش فکری می کردی. به عبارتی هر سال یک بار روز از نو روزی از نو انگار سر میدانگاه اول هستی. در بیزنس و حسابداری و تجارت اما لذت دو جهان هست. منابع درسی و مطالعاتی از دهه های بیست و سی هم هنوز قابل استفاده هستند. مطلبی که امروز مطالعه می شود مسلما در پنج سال آینده و ده سال آینده هنوز قابل استفاده است و مرجع. گیریم قانون مالیات و یک سری قوانین حسابداری عوض شوند و یکی دو تا تیوری جدید از زمین سبز شوند اما سرعتش با فن آوری ارتباطات قابل قیاس نیست. از سوی دیگر مطالعات قبلی در زمینه ی فن آوری اطلاعات تا حد محدودی در فهم و درک مطالعات آتی به درد می خورد. در علوم انسانی اما معمولا اطلاعات مکمل یکدیگرند و تصویرهای آتی را واضح تر و کامل تر می کنند نه این که (مثل فن آوری اطلاعات) کلا و کاملا تصویر جدیدی را از نو بسازند. دوباره چنان از تصمیم گیری ام راضی و خوشحال هستم که حد ندارد. اصلا بسیار از خودم راضی هستم و کیفور. خدا رو شکر نرخ زباله های بازیافتی ام به حداقل رسیده. نصیحت به تمام جوانان جویای نام. دور رشته های فن آوری مدرن رو خط بکشید و بشتابید به سمت جهان تجارت و علوم انسانی. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

مایه های حواس پرتی – رسوایی!

مایه های حواس پرتی – رسوایی!
توی کتابخونه نشسته ام و یک درس بسیار جذاب رو دوره می کنم و می خونم. از پنجره کتابخونه آقاهه رو می بینم. توی هوای بارونی روی دوچرخه نشسته و با کلاه و کاپشن و ایضا کوله پشتی به زحمت سعی می کنه دوچرخه رو برونه. روی یه چیزی خم شده. وامیسته که اون چیز رو صاف و صوف و تنظیم کنه. اون چیز یه دختر کوچولوی هفت هشت ساله است! روی یه چیزی شبیه کیف نهار روی میله دوچرخه نشسته و موهای فرفری خیلی سیاهش که مدل سیاهپوست ها بافته شده کله کوچولوی قشنگش رو پوشونده. آقا دوچرخه چی سعی می کنه دوچرخه رو هدایت کنه بدون این که دختر کوچولو تعادلش رو از دست بده و توی بارون واقعا به زحمت افتاده. اگه این بالا ننشسته بودم و قبل از این که چهارراه رو رد کنند بهشون می رسیدم مسلما بهش پیشنهاد کمک می دادم که حداقل دختر کوچولو رو با ماشین برسونم و بابا دوچرخه چی خودش پا زنون بیاد. آدم های مختلف به سوال علم بهتر است یا ثروت جواب های مختلفی می دن. جواب من مسلما ثروته. علم می خواد باشه نمی خواد نباشه. اصلا مهم نیست. --- سریالی رو می دیدم به نام رسوایی. در مورد یه خانمی بود که هرچی رسوایی و مشکلات و معضلات عجیب و غریب در دولت واشنگتن پیش می اومد رو با تیمش حل می کرد. دو تا پیشنهاد دارم. یکی برای فیلمساز و کارگردان و یکی برای کل جامعه و بشریت. فیلمساز عزیز. در سریالی که قراره اینقدر جدی باشه سر جدت سیستم عامل تلفن ها رو ویندوز موبایل انتخاب نکن. وسط گیر و دار همین که مثلا رییس جمهور یا رییس دفترش می اومدند موبایلشون رو جواب بدن و سیستم عاملش ویندوز بود تمام جذبه سریال برای من یه نفر از بین میرفت. اسپانسر ها رو یه کم با دقت تر انتخاب کن پدر من. آخه ویندوز موبایل هم شد موبایل؟!! دومین خواهشم از جامعه است و بشریت. وقتی خانم بسیار کارآمد و باهوش و فوق العاده ی فیلم رو دو تا آقایی می پرستند که جفتشون اینقدر خوش هیکل و خوش قیافه و خوش تیپ و خوش موقعیت هستند سر جدتون بیاین واسه خاطر فیلم هم که شده چند همسری بانوان رو قانونی اعلام کنید. خدا رو خوش نمیاد بانوی شایسته توی فیلم بمونه وسط تصمیم گیری بین این دوتا سمبل هیکل و جذابیت و موقعیت که عین الهه ی عشق و مردانگی اثیری و رویایی هستند. وسط اون همه شکنجه و کشت و کشتار توی اون سریال دلم واسه این می سوخت که آخه چرا باید مجبور به انتخاب یکی یا دیگری باشه!! حالا باز شکر خدا با جفتشون سانفرانسیسکو رفت خانمه. وگرنه دیگه دلم براش کباب کباب می شد. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امیددیدار