تغییر

تغییر
شنیده ام که می گن هر چی رو که هی به خودت بگی و تکرار کنی درو جودت نهادینه می شه. حالا من هفت هشت ساله که هر هفته و هر ماه به این فکر می کنم که آیا می خوای ماه دیگه و سال دیگه هم همین جا نشسته باشی و همین کار رو بکنی یا می خوای یه چیزی تغییر کرده باشه و هفت هشت ساله که هی همه چی تغییر کرده. یه جوری که انگار روی غلطک ایستاده باشی و با هر حرکتی بغلطونی اش و جهتش و سرعتش از یک طرف دست خودت باشه و از طرف دیگه متاثر از پیچ جاده و سنگ و کلوخ ها. توی سر بالایی از همراه هات کمک بگیری و هر بار که به سربالایی می رسی عرق ریزون روش راه بری و بدونی که بالاخره بالای هر شیبی یه نشیبی هم هست. حالا آماده هستم برای یه پرش. یه تغییر. دوباره. هر روز صبح که بیدار می شم می دونم چه می خوام بکنم و شب که می خوابم می دونم اون روز رو چه کرده ام و این یعنی از بزرگترین خوشبختی های زندگی. --- دختره شیرینه مثل قند. مثل نبات. چشمهاش مثل دو تا تیله شاد و سرحال. دل پدرش غنج می زنه وقتی دختره پاهاش رو بغل می کنه و بوسش می کنه. خدا حفظشون کنه. پدر رو برای دختر. دختر رو برای پدر و هر دو رو برای من. برای دختره: https://www.youtube.com/watch?v=q0_2oJaXVwM دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی و ششم – و متفرقه

باب سی و ششم – و متفرقه
شنیدین حکایت اون کسی رو که رفت کتاب کتابخونه رو پس بده. به کتابدار گفت کتابش بد نبود آ دست شما درد نکنه. و لی خیلی شخصیت زیاد داشت. من گیج شدم درست نفهمیدم. کتابدار نگاه کرد گفت اااا این دفتر تلفن من دست شما بوده من دو هفته است دارم دنبالش میگردم. حالا حکایت باب سی و ششم تورات از کتاب پیدایشه. کل باب از اول تا آخر اسامی زنان و فرزندان (ذکور)  عیسو است و  بعضی از فرزندان اونها.  فقط این که آخر باب عیسو از سرزمین برادرش یعقوب کوچ می کنه چون اینقدر مایملک و جمعیتشون زیاد بوده که یک سرزمین گنجایش برای هر دو نداشته! --- نکته ی مهم زندگی اینه که آدم حواسش باشه زندگی خیلی وقت ها یعنی انتخاب.  روزی چندین و چند بار باید انتخاب کرد. توی هر انتخاب یک برنده ی منتخب وجود داره و(معمولا نه همیشه) چندین بازنده که انتخاب نشده اند. گاهی مهم تر از این که به کدوم یکی فرصت برنده شدن می دیم اینه که به کدوم یکی فرصت رو نمی دیم. گاهی فکر کردن به این که اون انتخابی که داریم بهش می گیم نه چی هست در جا انتخابمون رو عوض می کنه. فقط به اونی که دارین انتخابش می کنین فکر نکنین. توی هر انتخاب به اونی که انتخابش نمی کنین هم فکر کنید. --- بهترین وقت دندانپزشکی زندگی ام رو دیروز داشتم. از حرف زدن بهداشت کار دهان و دندان وقتی دهنم بازه و سرم اون پایینه (که غالبا بهم سردرد می ده) بیزارم. این مرتبه پادکست دانلود کردم. به پادکست های مورد علاقه ام گوش دادم و بهداشت کار نازنین هم کارش رو کرد بدون این که صحبتی رد و بدل بشه! --- دارم به طور جدی پا به مرحله ی جدیدی از زندگی ام می گذارم. بسیار هیجان زده ام. --- مثل چهل و یک سال گذشته....وقت ندارم. خیلی خیلی کار دارم. و ...ای کاش فرصت باشه تا آخر عمرم به این همه کار برسم! دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار  

باب سی و پنجم

باب سی و پنجم
در باب سی و پنجم یعقوب طبق دستور خداوند به سرزمینی به نام بیت ایل کوچ می کنه. قبل از کوچ به اهل خانه می گه تمام خدایان بیگانه رو از خودتون دور کنیدو خودتون رو طاهر کنید و تمام خدایان بیگانه رو زیر بلوطی در شکیم دفن می کنه. زمانی که به بیت ایل می رسه خداوند به او لقب اسراییل می ده و با او سخن می گه و وعده ی زمین پدرش ابراهیم رو به او می ده و این که نسلش کثیر و پادشاه خواهد شد. یعقوب در اونجا ستونی بر پا می کنه و بیت ایل می نامه. از اونجا هم کوچ می کنند به مکان دیگری به نام افرانه. راحیل در میانه راه بنیامین رو به دنیا می آره و خودش از دنیا می ره و در بیت لحم دفن می شه. باز هم در میانه ی راه ريوبین (پسر یعقوب) با بلهه (کنیز یعقوب) هم بستر می شه. نهایتا یعقوب پیش پدرش اسحاق بر میگرده. اسحق بعد از صد و هشتاد سال می میره و "به قوم خودش می پیونده" و پسرانش یعقوب و عیسو او رو دفن می کنند. --- جالب التفات خاص خداوند به یعقوب و خانواده اش هست. قسمت جالب دیگه اینه که از قرار معلوم خدایان بیگانه بین اهل خانه یعقوب وجود داشته اند. نکته جالب بعدی صحبت کردن خداوند با یعقوب هست و نکته بعدی همبستر شدن پسر با کنیز پدرش (که قبلا با پدرش همبستر شده بوده و از پدرش بچه داشته).  دوره ی زندگی اسحق صد و هشتاد سال ثبت شده که البته چیز غریبی نیست. طول عمر های بالای صد سال و حتی نزدیک به هزار سال (عمر نوح نهصد سال بود) در کتاب تورات بسیار ثبت شده اند. یک فرضیه  می تونه این باشه که داستان های تورات یا کتاب های مقدس فقط و فقط برای مطرح کردن نکات شریعت هستند و خاص پیروانشون هستند و لاغیر. اما اگر فرض بگیریم که این داستان ها حقیقتی پشت شون هست اولا به نظر میاد که خداوند قوم نظرکرده ای داشته. مشابهش سید ها هستند در دین اسلام.  ثانیا کنیز جزو مایملک به حساب میاد اما  مسلما به اندازه ی همسرارج نداره و می شه از (گناه) همبستری شخص دیگری باهاش گذشت. و احتمالا مقیاس اندازه گیری طول عمرشون با مقیاس های امروزه متفاوت بوده و...صد البته احتمال دیگه اینه که باز هم نظرکرده ی خداوند بوده اند. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

کمی از خودم. و باب سی و چهارم

کمی از خودم. و باب سی و چهارم
آقای داریوش. تشکر از این که هنوز وبلاگ من رو دنبال می کنید. از خودم اگه بخوام بنویسم کل وبلاگ در مورد دختر دو ساله ام خواهد بود!!  برای خودم بسیار شیرینه البته. بنابراین به چشم می نویسم.  چرا که نه. اول امسال تصمیم گرفتم روزی یک باب از کتاب مقدس رو بخونم و خلاصه ی جریان و همین طور تفسیر شخصی خودم رو اینجا بیارم. مذهبی؟ در مورد کتاب مقدس هست و بنابراین موضوع مذهبیه. اما به این معنی نیست که من مذهبی هستم یا نیستم. فقط خواندن باب هاست و تفسیرش از دید کاملا شخصی. یکی از اهداف سالانه. عقب هستم از هدفم. ولی دنبالش می کنم به هر حال. ---- دختره پریروز برای اولین بار قصه کفت: Once upon a time, there was a dragon up on the mountain. .He had wings. He flopped them and flied!!!! The End از همیشه سرتق تر شده و می خواد به جای صندلی خودش روی صندلی جلوی ماشین بشینه. سلیقه اش در کارتون داره دخترونه تر می شه و از توماس و تراکتور به سمت دختر بچه ها هم سوق پیدا می کنه. دیروز خواست با عروسک بازی کنه و موهای رزی جون رو شونه بکشه.  شبش دلش خواست با ماشین هاش بازی کنه. در انتخاب اسباب بازی و نوع کارتون از اول آزاد گذاشتمش. اوایل به خصوص عاشق ماشین بود و تراکتور. هنوز هم بیرون که می ریم در مورد تراکتور کنجکاوه.  عاشق کارتون توماس بود و قطار. هنوز هم ترن خیلی دوست داره و با ترن ها و ریل هاش بازی می کنه. کلا که شیرینه. خیلی خیلی شیرینه.  امیدوارم این دخترک کوچولو و همه بچه های دیگه دنیا همیشه سالم و شاد باشند. --- در انتهای باب سی و سوم یعقوب به منطقه ای در سرزمین کنعان می ره که تحت حکمرانی شکیم هست و اون قطعه زمین رو می خره و با خاندانش اونجا ساکن می شند.  شکیم با دینه (دختر لیه و یعقوب)  هم بستر می شه و او رو بی عصمت کنه. اونطور که از شواهد و قراین بر میاد دینه هم خیلی از این بی عصمت شدن ناراحت نبوده. بعد شکیم پیش پدرش حمور می ره و ازش می خواد که دینه رو برای شکیم به همسری اختیار کنه و دو خاندان بین همدیگه وصلت کنند. اما برادران دینه (پسران یعقوب)  و باز هم اونطور که از شواهد برمیاد خود یعقوب بی عصمت شدن دینه که دختری از بنی اسراییل هست رو عملی ناکردنی می دونند. به حمور میگند که طبق رسوم ما مرد باید مختون باشه. خاندان حمور و شکیم می پذیرند و تمام مردها ختنه می شند تا راه وصلت بین دو خاندان و سکونت خاندان یعقوب و ارتباط تجاری رو باز کنند. روز سوم بعد از ختنه ی مردان شهر پسران یعقوب یعنی شمعون و لاوی (دلیرانه!!) حمله کرده و همه ی مردها رو کشتند و شهر رو غارت کردند و زن ها و بچه ها رو به اسیری بردند. یعقوب به پسرانش گفت من را به اضطراب انداختید و تعداد ما کم است و سکنه ی کنعان ما را می کشند. خداوند هم به یعقوب گفت به بیت ایل برو و آنجا ساکن شو. --- خدا رو شکر برادرهای غیور به خواهرشون کاری نداشتند. منتها منطق داستان رو نمی فهمم! دختر راضی پسر هم نیت خیر داره. دیگه خون و خونریزی و ختنه و به اسیری بردن زن ها و بچه ها برای چیه؟ این ابله های مذکر که به ختنه شدن اون هم به طور جمعی و همه در یک روز هم تن دادند بیچاره ها.  دختر رو می دادید بره سر زندگی اش و سال های سال همه خوش و خرم زندگی کنند دیگه. نقش یعقوب رو هم نباید ندیده گرفت البته. اولش اون از جریان خبردار می شه. اما یه گوشه می شینه منتظر تا پسرهاش بیان. به اونها می گه و بعد می شینه و نگاه می کنه تا پسرها دودمان عاشق مفلوک مختون و خاندانش رو به باد بدهند. از دید فقط یک نوشته ی تاریخی و تاریخ مدون جالبه. با فرض این که تاریخ و سرگذشت یه خاندان و قوم رو شرح می ده جالبه دونست که زن ها و اطفال نه لزوما یک انسان بلکه جزو مایملک قوم به حساب می اومدند. دست اندازی به اونها قبل از تصرفشون با توافق مالک (یا اختیار دار اصلی) گناهی بوده که گاهی بهای بسیار سنگینی براش پرداخت می شده. و داستان هایی از این دست و حتی بی رحمانه تر هنوز پابرجاست خصوصا در منطقه ی خاور میانه و ایضا هند و پاکستان. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار.

باب سی و سوم

باب سی و سوم
این باب خلاصه است و بسیار سرراست. عیسو و یعقوب به یکدیگر می رسند و روبوسی می کنند و چنانچه بر می آید عیسو کینه ای از یعقوب ندارد. در ابتدا هدایای یعقوب را رد می کند و می گوید خودش تمول کافی دارد. اما به اصرار یعقوب می پذیرد. از یعقوب می خواهد که با او روانه شود اما یعقوب به علت (یا به بهانه) کند بودن قدم های کودکان و دام ها عیسو را روانه می کند و سپس به سرزمین سکوت (به ضم سین و تشدید و ضم کاف) رفته در آنجا ساکن شد و سرزمین شکیم در زمین کنعان را از بنی حمور پدر شکیم به صد قسیط خرید و مذبحی در آنجا بنا کرد و آن را ایل الهی اسراییل نامید. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی و دوم

باب سی و دوم
یعقوب قاصدی به نزد عیسو برادرش می فرستد تا عیسو را از رسیدن یعقوب آگاهی دهد. قاصد نزد یعقوب بازگشته می گوید عیسو با چهارصد نفر به استقبال تو می آید. یعقوب بیم کرد که شاید عیسو به قصد نابودی او (و انتقام) با چهارصد نفر همراه شده. از خداوندی که به او امر کرده بود به زادگاهش باز گردد کمک و برکت خواست. همراهانش را به دو دسته کرد که اگر یک دسته مورد هجوم قرارگرفت دسته دیگر نجات پیدا کند. هدایای زیادی هم اعم بردویست ماده بز, بیست بز نر, بیست قوچ, سی شتر شیرده با بچه هایشان, چهل گاو ماده و ده گاو نر, و بیست ماده الاغ با کره هایشان را در چند دسته به نوکران خود داد و جلوتر از خود روانه کرد تا هر دسته هدیه خشم عیسو را بیش از پیش فرو بنشاند. یعقوب سپس همراهان خود را هم روانه کرد و از نهر عبور داد و خودش شب تا صبح با مردی کشتی گرفت. آن مرد چون در حال شکست خوردن بود کف ران یعقوب را فشرد و از یعقوب خواست رهایش کند. یعقوب گفت من را برکت بده تا رهایت کنم. مرد به یعقوب گفت نام تو از این پس اسراییل است زیرا با خدا و با انسان مجاهده کردی و پیروز شدی و بنی اسراییل از آن پس گوشت کف ران (عرق النسا) را نمی خورند. مورد جالب این باب کشتی گرفتن یعقوب با خداوند در طول شب و پیروز شدن اوست.  اگر فرض بگیریم این کتاب سندیت دارد و افسانه نیست آنچه به نظر من می رسد سمبولیک بودن کشتی گرفتن است وگرنه که نه لزومی به کشتی گرفتن ذکر شده و نه منطقی به نظر می رسد که خداوند با انسان کشتی بگیرد و یا مغلوب شود. در این که کشتی گرفتن سمبول چیست نظر من راز و نیاز با خداوند است و دعا و گفتگو. مورد جالب دیگر آغاز اسراییل و قوم بنی اسراییل است که (چنانچه در باب های بعدی خواهیم دید) از دوازده فرزند یعقوب (تا این باب یازده فرزند هستند) شاخه خواهند گرفت. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی و یکم

باب سی و یکم
در باب سی و یکم پسران لابان (پسرعموهای یعقوب و همینطور برادرهای دو همسر یعقوب) یعقوب را متهم می کنند که دارایی اش را از دارایی لابان و مایملک لابان به دست آورده. یعقوب که دو هفت سال (برای همسری با لیه و راحیل) و یک شش سال (پس از همسری با لیه و راحیل) خدمت لابان را کرده و از اجری که گرفته راضی نیست تصمیم می گیرد با همسران و فرزندان و کنیران همسرانش لابان را ترک کند. خداوند هم که به سبب برکتی که اسحق (پدر یعقوب) به یعقوب داده بوده (یعقوب به کمک مادرش به ترفند برکت را که اسحق قصد داشت به پسر بزرگتر یعنی عیسو بدهد از آن خود کرد) به او می گوید از سرزمین لابان به مولد خود بازگردد. یعقوب موافقت همسرانش را گرفته و به اتفاق آنها لابان را ترک می کند. پس از سه روز لابان متوجه شده و به دنبال آنها رهسپار می شود و به آنها می رسد. شب قبل از رسیدن به یعقوب خداوند در خواب لابان را از نیک و بد گفتن به یعقوب بر حذر می کند. لابان پس از رسیدن به یعقوب ابتدا مطمین می شود که یعقوب چیزی از دارایی های لابان را با خود نبرده است. بعد از صحبت بعقوب و لابان موافقت می کنند که یعقوب پس از دختران لابان زوجه ای اختیار نکند و خدا را هم شاهد بگیرند که هرگز به قصد بدی از مرزی که بین خود گذاشته بودند عبور نکنند. راحیل پیش از عزیمت از پیش لابان بت های پدرش را دزدید و زمانی که لابان به دنبال یعقوب آمد راحیل بت ها را زیر جهاز شتر پنهان کرد و به بهانه آن که عادت زنان بر اوست از شتر پیاده نشد. بنابراین لابان (و همچنین یعقوب) از این موضوع بی خبر ماندند. به نظر می آید هزاران سال قبل هم اختلافات فامیلی و دارایی ها بین برادر زن و شوهر خواهر بسیار مشابه امروز بوده. هوو داری هم کار مطلوب و دلپذیری نبوده. فقط این که خداوند حضور خیلی بیشتر و پررنگ تری در حل اختلافات و میانه گری ها داشته. به غیر از آن موضوع خیلی مهمی در این باب ندیدم. پیامبران قرار است انسان های برگزیده و وارسته ای باشند. اما بنده به شخصه حاضر به پذیرفتن پیشنهاد هیچ کدام از این پیامبرهای عظیم الشان وارسته تحت هیچ شرایطی نیستم!! همسرانشون در بعضی موارد مقدس تر و مقبول تر به نظر می رسند! دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب سی ام

باب سی ام
شرمنده از دوستانی که دنبال می کردند. فکر نمی کردم کسی دنبال کند و کارم هم زیاد بود. بین باب ها وقفه افتاد. اضافه خواهم کرد. باب سی ام حکایت یعقوب پسر اسحاق است و دو همسرش لیه و راحیل که خواهر هستند. اسحاق خواستار ازدواج با راحیل بود و برای لابان پدر راحیل (عموی یعقوب و برادر اسحق) هفت سال کار کرد تا او را به همسری بگیرد. لابان در شب زفاف لیه خواهر بزرگ راحیل را به حجله فرستاد و به یعقوب گفت رسم ندارند دختر کوچک را قبل از دختر بزرگ شوهر دهند. یعقوب هفت سال دیگر برای لابان کار کرد و راحیل را هم به همسری گرفت. لیه چندین بار آبستن شد و برای یعقوب چهار پسر به دنیا آورد. رحم راحیل اما بسته شده بود. راحیل در عوض کنیز خود بلهه را به یعقوب داد و بلهه برای یعقوب دو پسر زایید. رحم لیه بسته شد. بنابراین راحیل کنیز خود زلفه را به یعقوب داد و زلفه هم از یعقوب حامله شد و دو پسر زایید. بعد خداوند دعای لیه را اجابت کرد و لیه دوباره آبستن شد و پسرپنجم و بعد ششم را زایید. دست آخر هم دختری زایید به نام دینه. آخر کار هم خداوند رحم راحیل را بازکرد و راحیل پسری زایید که یوسف نام نهاد. بحث چند همسری برای مردان و کنیز داشتن و تملک کنیز در این داستان (نیز مثل بسیاری از داستان های دیگر تورات از جمله ابراهیم) کاملا مشهود هست. زندگی قبیله ای که مختص آن زمان هست و تا قرن ها بعد هم ادامه داشت به وضوح به تصویر کشیده شده. مساله دیگر ازدواج با دو خواهر به طور همزمان هست که در دین اسلام ممنوع شده. به عبارتی خواهر زن تا زمانی که زن در نکاح مرد یا در قید حیات هست بر مرد حرام هست. البته در داستان ابراهیم ازدواج با خواهر هم حلال تلقی شده. هر چند که ساره خواهر ناتنی است اما باز هم خواهر به شمار می رود. این قسمت ها را می شود مثل تاریخ خواند و رد شد. حداقل من ردی از فرمان ها و نهی و حکم های خداوند نمی بینم. به غیر از بستن و باز کردن رحم زنان! این سری حکایت ها همه از حکایت های مورد علاقه من هستند. باقی باب ها را هم خواهم خواند و مرتب خلاصه نویسی خواهم کرد. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار      

باب های نوزدهم و بیستم

باب های نوزدهم و بیستم
باب های جالبی هستند. یکی شرح ابراهیم که از ترس جان در هر سرزمینی که وارد می شود ساره را خواهرش و نه زوجه اش معرفی می کند. دومی سرگذشت لوط که ابتدا برای خلاصی دو مهمانش (فرشته های خداوند) دختران باکره اش را به جماعت شهوانی مردهای شهر پیشنهاد می دهد و بعد همان دو دختر به زعم این که پس از نابودی سدوم و عموره بشری در دنیا نمانده پدر خود (پیامبر خدا)‌ را مست می کنند و هر دو در دو شب متوالی از او حامله می شوند! در دفاع از ابراهیم ذکر این نکته لازم است که ساره خواهر ناتنی (از مادر جدای ) ابراهیم بوده است و در عین حال زوجه ی او. حالا چند فرضیه (با فرض این که خداوند وجود دارد و تورات و انجیل و قرآن وحی خداوند هستند) مطرح می شود: یکی این که خداوند در ابتدا بیشتر بشری و انسانی بوده و درک موقعیت داشته. دوم این که اصولا همین الان هم بشری هست و درک انسانی دارد و نماینده های بر حقش روی زمین حسابی سخت گیر تر هستند. سوم این که تمام این حکایت ها فقط سمبولیک هستند. چهارم این که ما زیادی سخت می گیریم. پنجم این که زیادی جدی می گیریم. ششم این که اصولا خداوند گار عالم چرا بانوان محترمه را اصولا داخل آدم حساب نمی کنه!!!! هفتم این که اگه بحث الهی بودن و وحی بودن رو بگذاریم کنار و فرض کنیم اینها میراثی از تاریخ نگاری و به هر صورت نوشته هایی از چهار هزار سال قبل هستند تاریخ و جامعه ی اون زمان بسیار جالب هست و رشدی که بشر از اون زمان تا به حال کرده و همین طور خصلت هایی که در بشر دست نخورده و به همان شکل هزاران سال بعد که امروزه روز هست هنوز وجود داره. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

باب های یازدهم و دوازدهم

باب های یازدهم و دوازدهم
در باب یازدهم نکته ی جالب در مورد همزبان بودن تمام ابنای بشر هست و این که خداوند برای این که به نوعی اتحاد و موفقیت های بشر رو محدود کنه در زبان اونها اختلاف ایجاد می کنه و در زمین پخششون می کنه. نکته ی جالب دیگه در مورد طول عمر ابنای بشر در اون زمانه که حدود سیصد چهارصد سال هست! در مورد باب دوازدهم دو نکته جالبه. اول این که ابراهیم به دلیل فرار از قحطی در سرزمین کنعان به سمت مصر می ره که فرعونیان ساکنش بوده اند. این دوباره فرضیه ی دوگانگی (یا چند گانگی) نسل و آفرینش رو تایید می کنه. دوم اینه که سارا (همسرش رو) به عنوان خواهرش معرفی می کنه. دلیلش هم اینه که سارا بسیار زیبا بوده و ابراهیم می ترسه که فرعون برای صاحب شدن سارا ابراهیم رو بکشه. به هر حال از قرار معلوم فرعون سارا رو به همسری می گیره ( یا حالا فقط باهاش آمیزش جنسی می کنه) و بعد که بر اثر خشم خداوند دربار فرعون دچار بیماری می شه (نمی دونم به چه نحوی) متوجه می شه که سارا همسر ابراهیم هست. ابراهیم رو سرزنش می کنه که سارا رو به عنوان خواهرش معرفی کرده بوده و ابراهیم و سارا رو به سمتی روانه می کنه. مهم اینه که خداوند به سبب گناهی که شخص گناهکار ندانسته مرتکب می شه مجازات می کنه. با فرض این که خداوندی هست و این هم کلام خداوند هست به دو شکل دیگه هم می شه تفسیر کرد. یکی این که این روایات فقط برای بیان حکم هست بدون این که واقعا به همین شکل واقع شده باشند. دوم اینکه خداوند گاهی مجازات نمی کنه بلکه نشانه ای رو می فرسته برای این که شخص متوجه بشه که عمل اشتباهی رو انجام داده و تصحیح کنه. پیامیران خدا کلا آدم های جالبی بوده اند و کارهای عجیبی کرده اند. شاید هم رسم و رسوم اون دوران بوده. شاید هم بیچاره ها آدم بوده اند. منتها شکر خدا از قرار معلوم کاری به کار باقی ابنای بشر نداشته اند. ولشون می کرده اند به امان و قضاوت خود خدا. اینقدر از قول خدا ملت رو آزار نمی داده اند. دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار