نشسته ام پشت کامپیوترم سر کار سرخاب زده ماتیک مالیده با موی سشوار کشیده و ناخن لاک زده قهوه می خورم و ایمیل جواب می دم…
صفحه های اینترنت رو باز می کنم چشمهام از اشک خالی و پر می شه…قهوه می خورم ایمیل می زنم. در محیط مطبوع دفتر کار می کنم.
دردی ست درد جهان سومی بودن. وسط جنگ و جدال باشی قربانی هستی. نباشی شاهد قربانی شدن هستی. انتهای هیج کدام راه ها هم پیدا نیست.
اصولا برای خود من موسوی یا احمدی نژاد تفاوت خیلی خاصی نداشتند. صد البته موسوی را به دلایلی ترجیح می دادم. همین هم بود که رای دادم. منتها همیشه به خاطر داشتم هر چهار کاندیدا برخاسته از خود نظام هستند و از طرف اعلیحضرت پهلوی یا بطن مردم بر نخاسته اند. خصوصا با تمام تدابیر استصوابی و رهبری و غیره. من هم با نظارت استصوابی مخالفم. من هم با بسیاری از اصول قانون اساسی ایران مخالفم. من هم با پایمال شدن آشکار حقوق زنان و کودکان و اقلیت های مختلف در ایران مخالفم. می گم چطوره مسالمت آمیز حلش کنیم. با رفراندوم مثلا! آرام و بی دردسر….
جوک جریان همین جاست. حل مسالمت آمیز با قانون است و انتخابات و رفراندوم. کار نکرد می شود همین که در خیابان هست و می بینی…کشت و کشتار و قربانی چنانچه افتد و دانی…
فرستادن لینک روی فیس بوک را قطع کردم. فکر کردم خیرگزاری ها کارشان را انجام می دهند. ایران هم که فیلتر است. من که نشسته ام توی دفتر و با بلوز دامن گل منگلی سرخاب به لپ و ماتیک به لب و مانیکور پدیکور کرده قهوه می خورم و در محیط مطبوع دفتر کار می کنم بهتر است هیجانم را توی چشمهایم نگه دارم . لینک فرستادن من به خبر رسانی کمک نمی کرد. درست بود…مردم ایران بسیجی یا دانشجو یا بسیجی دانشجو..طرفدار احمدی نژاد یا موسوی یا کروبی یا رضایی…رفتگر یا استاد یا پزشک یا کارگر..گرفتارند توی مرزهای ان کشور. باید در مساحت آن کشور با هم کنار بیایند. یک کلام…دلیل کاری که می کردم مردم ایران نبودند…به اشتراک گذاشتن هیجانات خودم بود با عده ای که این هیجانات را می فهمیدند.
من روی فیس بوک لینک نخواهم داد چون در ایران نیستم. چون امن و امان هستم. چون مطمین نیستم.
برای برادرم اخبار را نگاه می کنم و می فرستم. اگر بخواهد خبری را پخش کند و نتواند کمکش می کنم.
نمی دانم به کجا می کشد.
می دانم از قتل و آدمکشی و جنگ و خشونت حالم بد می شود.
می دانم تنها انتخاب موجود -بد نه بدتر- حرکت اصلاح طلب است.
می دانم روش مسالمت آمیز انتخابات است و رای مردم…روش مسالمت آمیز اگر کار نکرد…
نه می دانم…نه شهامتش را دارم…
ماتیک مالیده ام…سرخاب مالیده ام…با مانیکور و پدیکور نشسته ام در محیط مطبوع دفتری…قهوه می خورم…ایمیل جواب می دهم…چشمهایم از اشک پر و خالی می شود…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
چهار سال پیش حوالی همین روزها علیرغم باور عموم به رای ندادن دور دوم انتخابات تصمیم گرفتم برم رای بدم. مرخصی ام رو رد کردم برای روز جمعه. پذیرفته شد. داشتم روز جمعه راه می افتادم برم اتاوا. پنج شنبه ساعت یازده صبح یکی از دوستهام زنگ زد و گفت سفارت ایران در اتاوا رای نمی گیره. تلفن زدم. سفارت تایید کرد و گفت رای نمی گیرند. سیتی زن نبودم هنوز. نمی تونستم برم آمریکا رای بدم. جمعه اش رفتم سر کار.
سه ماه پیش می گفتم می خوام پاسپورت ایرانی ام رو تمدید نکنم. نمی خوام هم دوباره ایران برگردم. رای دادن پیشکش. زندگی پیش بینی نشده ها رو در برابرم گذاشت. مجبورم پاسپورت ایرانی ام رو نگه دارم. ممکنه مجبور باشم چندین و چند بار برم ایران.
فردا دارم می رم رای بدم. نه برای این که به دولت اعتقاد دارم. نه برای این که فکر می کنم ایران می شه مدینه ی فاضله. نه برای این که اعتقاد دارم کاندیدای منتخبم اون طور که دلم می خواد ایران رو عوض می کنه. موتور سوارهای دوره ی نخست وزیری موسوی و گشت های ثارالله روخوب و روشن به خاطر دارم. هشت ساله بودم ده ساله یازده ساله پانزده ساله…خاطراتش حک شده. از خاطرم نمی ره.
مطمئن هستم چهار سال دیگه ملت ایران هنوز راضی نیست. جسارته اصولا در کل طول تاریخ ایران هیچ برهه ای رو نمی بینم که ملت ایران راضی بوده باشه. اما همونطور که دوازده سال پیش و هشت سال پیش و چهار سال پیش فکر می کردم درست ترین کار رای دادنه امروزهم همین طور فکر می کنم. از رای دادن به خاتمی پشیمان نشدم. خاتمی بهترین نبود. رییس جمهور رویایی من نبود. قهرمان نبود. مرد نظام جمهوری اسلامی بود. حادثه ی دانشگاه رو هرگز از خاطر نمی برم. اما اون زمان برای من خاتمی بهترین بود. باز هم اگر تکرار می شد همون کار رو می کردم.
این متن رو می نویسم…نه برای فردا… فردا به این نوشته نیازی ندارم. می نویسم برای چهار سال آینده. برای چهل سال آینده.
یک ملت اشتباه می کنه. یک ملت تاریخ می سازه. یک ملت وسیله می شه. یک ملت حماسه می سازه. من ناخواسته , شاد یا ناشاد, عضوی از این ملت هستم. عضوی از این درد مشترک, حس مشترک, و مهم تر از اون سرنوشت مشترک…
من…کاری رو می کنم که فکر می کنم بهترین سرنوشت مشترک ما رو برامون رقم می زنه. تیشه اگر بزنم نه به ریشه ی تو…به ریشه ی خودم می زنم.
من…از ایرانی بودن گریزی و گزیری ندارم…ننگ یا افتخار…من…باور ندارم …امید اما چرا…امید به این که شاید…شاید این همان بخشی از حماسه باشد…بخشی از تاریخ…برگی از سونوشت.
نقطه ای از اشتباه, حماقت, شهامت, نقطه ای از سرنوشت, سهم من.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
چندین و چند جوره…
آدم قبلی می مونی در شرایط قبلی. آدم قبلی می مونی در شرایط جدید. شرایط جدید تبدیل به آدم جدیدی می کنندت. علیرغم شرایط قبلی آدم جدیدی می شی. چون آدم قبلی نیستی شرایطت عوض می شند. یا…
مثل خیلی ها کلی زور می زنی شرایطت رو عوض کنی که بگی آدم جدیدی شدی…ولی کور خوندی…هرجا بری همون قبلیه هستی!
…
یه جورایی شبیه این که you can take a man out of the middle east, but you can never take the middle east out of a man.
یا تجربه ای که من در دو سه روز گذشته داشتم توی کارگاه آموزشی با همکارهای قبلی ام.
…
به هر حال…همیشه چندین و چند جوره.
…
دخترک هنوز به شدت عصبیه. در عرض دوسالی که ندیده امش با دوست پسرش به هم زده. کلی گریه کرده. هنوز با این که کارش خوبه و رییس اش آشکارا براش وقت و انرژی می گذاره دخترک آیه ی یاسه! و…خوشحال نیست.
علیرغم این که همیشه فکر می کردم کارکردن باهاش سخته و آزار دهنده این بار فقط دلم سوخت. این همه استعداد و هوش و اینطور هرز دادنش فقط به خاطر این همه عصبی بودن بی مورد و اضطراب.
….
بسیار خندیدیم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
اگه یه جمله باشه که در دنیا هرگز درکش نکرده باشم اینه که فردا روز دیگری است!
…
فردا روز دیگری است, اما این بنده ی شرمنده که همین حقیر سراپا تقصیر امروز است. حالا گیریم فردا همین امروز باشه یا دیروز باشه یا یه روز دیگه!
من و تاریخچه ی من و اعمال من که از صحنه ی روزگار محو نمی شیم ناغافلی!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بزرگترین خاصیت لحظه های زندگی تکرار نشدنی ترین اونهاست.
تلخ و شیرین زشت و زیبا غمگین و شاد یکنواخت و هیجان انگیر لحظه لحظه هاش رو باید عمیق زندگی کرد. دردها و تسکین ها هیچ کدام تکرار شدنی نیستند.
…
محمد رضا حدادی به اتهام قتلی در پانزده سالگی به اعدام محکوم شده و چهارشنبه در زندان شیراز اعدام خواهد شد.
…
بعضی لحظه های زندگی رنگ تهوع دارند از شدت درد…درد…درد بی درمان.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
سخت ترین موقعیت ها زمانی هستند که نمی دونی کار درست چی هست و در عین حال مهم هست که کار درست رو انجام بدی نه کاری از روی ترس یا تعصب یا احساس.
…
می دونی چیزی رو باید تغییر بدی نه به دلیل این که در حال حاضر از وضعیت موجود خوشحال نیستی بلکه به این دلیل که وضعیت موجود, در آینده برای خوشحال نگه داشتن ات کافی نخواهد بود.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
کلاس سوم راهنمایی که بودم یکی از همکلاسی هام پرسید یعنی چی که شما می گین من درس رو واسه ی امتحان دوبار خوندم یا سه بار خوندم. من یه بار می خونم و مطمین می شم فهمیدم و تموم می شه.
اونموقع فکر کردم دلیلش چیه که من برای هر امتحانی یه بار درس رو می خونم و دو بار هم دوره می کنم. با یکی دو روز فکر کردن به نتیجه رسیدم.
من یک بار درس رو می خوندم و می فهمیدم. (سر کلاس معمولا حواسم پرت بود و گوش نمی دادم!). یک بار برای فهمیدن کامل درس کفایت می کرد. اما موضوع این بود که برای این که با ریزه کاری ها یادم بمونه باید یک مرتبه دوره می کردم و برای این که مطمین بشم چیزی از قلم نیفتاده مرتبه ی دوم هم دوره می کردم.
همین عادت مونده تا همین امروز بعد از بیست و سه سال! مطلب رو مرتبه ی اول می خونم و مطمین می شم که فهمیدم. مرتبه ی دوم تازه دوزاریم می افته که چه چیزهایی مرتبه ی اول از نظرم دور مونده و ملکه ی ذهنم می شه. مرتبه ی سوم می دونم که برای آینده صدی هفتاد موضوع یادم می مونه!
به جرات می تونم بگم با بالارفتن سنم قدرت یادگیری ام بیشتر شده که کمتر نشده.
مقدار زیادی اش رو مدیون آرامشی هستم که در زندگی دارم و ذهنی که درگیر مشکل جدی نیست.
دوره هایی که ارامش نداشتم اما فراگیری ام در بدترین حالتش بود.
و…
هنوز لذتی که از خوندن و فهمیدن می برم برام تقریبا از تمام لذت ها بالاتره.
و…
باز هم مدتیه فهمیده ام به روش پراکنده خونی هرگز نمی تونم چیزی رو یاد بگیرم. روش های سنتی یادگیری که از صفحه ی یک شروع کنم تا الی آخر برای من معمولا نتیجه بخش ترین هستند.
—
گل آقا همیشه می گه یکی از خواص من اینه که از هر چیزی بخش تفریحش رو حذف می کنم و به صورت وظیفه در میارمش.
قبول دارم. برای من تفریح یعنی انجام یک وظیفه ی هدفدار!
تنها حالتی که تونستم بشینم و فیلم ببینم این بود که برم مغازه ی فیلمی. از فیلمهایی که با A شروع می شند کرایه کنم تا برسه به فیلم هایی که با z شروع می شند!
گل آقا که حسابی عصبانی شد یک کمی تخفیف دادم! هنوز ولی کمابیش همین استراتژی رو دنبال می کنم.
…
و اصولا با ماجراجویی میونه ندارم.
…
هنوز نمی دونم این که پنج ماهه هفته ای دو مرتبه شش دلار لاتاری می خرم با همون عددها به خاطر اینه که دوست دارم لاتاری برنده بشم یا به دلیل اینه که از انجام دادن یه کار به طور منظم به شدت لذت می برم.
—
با خودم به نتیجه رسیدم که:
ذهن تحلیل گر دارم نه نو آور!
نو آور یه پله از تحلیل گر بالاتره. و حالا دارم فکر می کنم این ذهن به شدت تحلیل گر رو چطور به نو آور تغییر بدم.
—
دخترک تصمیم گرفته spiritual بشه. در قدم اول این موضوع بسیار به نفع من تموم شد. چون باید از الکل احتراز کنه و اصلا دور و برش هم نگرده چهارتا آبجو و یه شیشه شراب مجانی نصیبم شد!
—
حالا یه ایمیل از کرباسچی دستم رسیده که کروبی رو حمایت می کنه! خیر…بنده در هیچ کامیونیتی و جمعیت و نیوز لتر و ایمیل لیستی ثبت نام نکردم. ایمیل ها هم به آدرس ایمیل وبلاگم میان. اصلا هم میلی به دریافت این ایمیل های جانک و اسپم ندارم.
بی خیال بابا!
…
هواپیما سقوط می کنه. غضنفر می افته تو قبیله ی آدمخورها. رییس قبیله می گه باید بخوریمت. غضنفر بیچاره می پرسه چرا. رییس قبیله می گه آخه ما آدمخوریم. غضنفر می گه حالا چطور شد به اینجا که رسید ما آدم شدیم!؟!!
…
حالا حکایت ماست.اخ بودیم. اخ بودیم. یکی نمی پرسید خرت به چنده. یهو وقت انتخابات که شد ما آدم شدیم!!!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دو سال و نیم پیش به دعوت یکی از همکارهام ساعت ۶ و نیم صبح از خونه زدم بیرون که ساعت هفت و نیم برسم به یه سمیناری در مرکز شهر. گذشته از ساعت پنج و نیم بیدار شدن اش وسط راه کلی ماجرا برام پیش اومد از جمله این که اگه یه چراغ قرمز به مدت یکی دو دقیقه عقبم نینداخته بود خانومی که قصد خودکشی داشت ممکن بود صاف از روی پل بالای بزرگراه روی سقف ماشین من یا جلوی تایر ها یا روی کاپوت یا صندوق عقب فرود بیاد. من دقیقا قبل از پلیس رسیدم به محل حادثه و درست بعد از رد شدن من اتوبان بسته شد!
به هر حال…بعد از تمام حوادثی که در جریان رسیدن به این سمینار -برای جای پارک و مترو سوار شدن و خریدن چیزی که فراموش کرده بودم و غیره و ذلک- برام پیش اومد رفتم توی سمینار و…چند تا نکته ی کلیدی زندگی ام رو اونجا یاد گرفتم که بعد ها بارها و بارها به دردم خورد.
ساده ترین نکته ی زندگی و از جالب ترین هاش این که اگه به چیزی میگین آره دقیقا در همون زمان دارین به چیزی دیگه می گین نه. ببینین به چی دارین می گین نه اگه دارین چیزی رو می پذیرین.
و چه قشنگ همین مفهوم رو نیما هم می گه:
باید از چیزی کاست
تا به چیزی افزود
…
سمینار رو یکی از روسای عالیرتبه ی رویال بانک کانادا عرضه می کرد که بعد از یازده سال کار در رویال بانک در سن سی و شش سالگی مدیر کل بحش مالی بین المللی بانک بود.
هجده نکته که باعث موفقیتش شده بود رو پرزنت کرد و …چقدر در زندگی به دردم خورد:
باید از چیزی کاست
تا به چیزی افزود
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
یه ایمیل از مهدی کروبی رسیده توی میل باکس ام که می پرسه در مورد مسایل سیاسی ایران چی فکر می کنم و آیا بیانیه های سه گانه ی ایشون رو خونده ام و در موردشون چی فکر می کنم.
ولله بگذریم که من کلا در این موارد بیلمز هستم. ولی مونده ام فکری. دولتی که سالهاست وبلاگ من رو فیلتر کرده -به هر دلیلی- چطور یک مرتبه می خواد نظر من در این دنیای مجازی رو بدونه.
خیلی اگه مهمه این من…این هم بیانیه های سه هزار گانه ی من توی این وبلاگ. بیشتر از این هم عقلم نمی رسه. وگرنه نوشته بودم!
—
حالا تازه…من و فیلتر وبلاگ به جهنم. این همه اهالی دنیای مجازی که زندان و مغضوب و اخ هستند یهو چی شد که جی جی باجی شدند!
این قسمت ایمیل رو عرض می کنم:
“اما آنچه برای من مهم است، این است که بدانم شهروندان این جهان مجازی درباره مسائل سیاسی چگونه فکر می کنند.”
آقای کروبی…و سایرین.شترسواری که دولا دولا نمی شه.
فیلتر رو حذف بفرمایید. وبلاگهای بسته شده رو باز بفرمایید. وبلاگ نویس ها و سایر اهالی دنیای مجازی رو آزاد بفرمایید. نظر به روی چشممون. چهارتا کلمه تایپ کردن و اس ام اس زدن که کاری نداره. جهت صلای ندای “بیا ایران را بسازیم” دیگه کمترین خدمتی است که از دست ما ساخته است.
….
در حاشیه عرض شود چطور است ساختن ایران را از همین بنیاد فردوسی اصفهان شروع کنیم…تا دیر نشده.
….
من نه به کسی می گم رای بده. نه می گم رای نده. نظرم در مورد انتخابات رو هم برای خودم نگه می دارم با اجازه ی همگی.
گرفتن این ایمیل با این سابجکت و این متن ولی خیلی زور داشت. همچین پنداری هالو باشه آدم انگاری فحش خواهر مادر می موند. گلاب به روتون اونجای نه بدتر آدم یه جورایی می سوخت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار