فك و فاميل كت بالو

Posted by کت بالو on August 25th, 2004

رفتيم خونه ي يكي از فاميل هاي خيلي دورمون (خواهر زن نوه عموي بابابزرگم) كه قرار هم بوده كه با همديگه زبان فرانسه رو دوباره از نو شروع كنيم.

بهش مي گم رفتم همون كلاسي كه اسمش رو گفته بودي ثبت نام كردم. مي گه از ترم اولش شروع كردي يا امتحان دادي؟ مي گم امتحان دادم. مي گه چه ترمي قبول شدي؟ مي گم advance 2. مي گه ببينم يعني كلاس هاشون از advance 1 شروع مي شه!!!!!

ملت حسود…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

وای من

Posted by کت بالو on August 22nd, 2004

بازهم یاد تو و یاد پریشان حالی
درد دل با که کنم باز دگر
نیستی در بر من

شام ها صبح شد و باز غروب
یاد آن خاطره ها در دل من
هست هنوز

می گریزم همه جا سرگردان
خسته ام من خسته
گویی ام پا تاسر
آینه باز شدم
عکس تو را
می کنم منعکس و صحبت غیری جویم

و عیان می بینم
آنچه در لحظه ی اول همه چون قصری بود
کاغذی بود و فریب
کلبه ی پوشالی

وای وای آن همه شیدایی من
آن همه باکره گی احساس
آن همه شور و غزل
آن همه شعر و کلام
که به پای گل مصنوعی آن عاشق بی قلب و دغل
همه از دستم رفت

من همه پوچ شدم,
نه دگر شعری هست
نه دگر معشوقی
و هنوز
گاهگاهی همه ی کلبه ی پوشالی آن عشق تو را
به تمسخر, به دریغ
نظری می فکنم

وای, از آن همه حس
وای, از آن همه شعر
وای, از آن همه عشق
وای, از باکره گی

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

از یک دوست

Posted by کت بالو on August 22nd, 2004

این رو لرکای عزیزم برام فرستاده. اسم نویسنده رو نمی دونم. ولی خیلی قشنگه:

گاه می اندیشم,
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا,
از کسی می شنوی, روی ترا کاشکی می دیدم.

شانه بالازدنت را,
-بی قید-
و تکان دادن دستت,
-که مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر که,
-عاقبت مرد؟!
– افسوس!

کاشکی همه را می دیدم.
من به خود می گویم:
“چه کسی باور کرد, جنگل جان مرا, آتش عشق تو خاکستر کرد؟”

ک.م.

مرسی لرکای عزیزم, بابت شعر و همه ی چیزهای دیگه.
خوشبخت باشی همیشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار

پیوست: یه آهنگ درخواستی داشتیم به نام “تو از چرخش یک رقص”. خوب دیگه. بفرمایید. اوناهاش. بالا سمت راست, یه کمی پایین تر. بله همونجا. درسته. اسمش به نظرم” لوند” باشه. فرمت wma و حجم تقریبا 3 مگابایت.
بعد هم روی اینترنت دارم می گردم دنبال شعرهای حمید مصدق. سیاه, سفید خاکستری در اولویت است. آدرس دارین خریداریم!!!

نق…نق…نق

Posted by کت بالو on August 20th, 2004

خوابم مياد. سرم درد مي كنه. از صبح تا حالا هيچ كار مفيدي نكردم. بايد برم سلموني ولي خانومه گذاشته و رفته مسافرت و پس فردا بر مي گرده. قيافه ام شده عين بچه خرس. كار تست ها به مشكل خورده. خونه مون كثيفه. جيمي گفته ملت بايد بيشتر كار كنند. از صبح تا حالا هر كي اومده اينجا تست كنه نتونسته به شبكه وصل شه. نمي دونم روتر چه مرگشه كه واسه ي من كار مي كنه و واسه ي بقيه جفتك مي اندازه. كوين مي گه سايت ها درست راه اندازي شده اند. ولي دستگاه هاي ما روشون كار نمي كنند. به جيمي مي گم بگذار خودم درستشون كنم, افتاده رو دنده ي لج (شايد هم راست مي گه) مي گه نه, تو بايد به كار خودت برسي. سايت ها رو بايد تيم ديگه اي راه بندازه.
همين الان هم كه مي خواستم برم بخوابم مارك اومده و مي خواد نصفه شبي تست كنه!!!!
سرم درد مي كنه…خوابم مياد…خانومه رفته…جيمي نگرانه…كوين كارش رو بلد نيست…مارك مي خواد تست كنه…خونه خود بخود جارو نمي شه…روتر خره…
بابا به چه زبوني بگم. ولم كنين ملت. بسيج شين مي خوام خودم رو درست كنم برم كلاب برقصم. بابا جمعه شبه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

بي خيالش

Posted by کت بالو on August 19th, 2004

وقتي همه چيز مفهوم خودش رو از دست مي ده, اون روزي كه مي بيني به همه چيز و همه كس بي اعتقاد هستي, نه چيزي در تو شكي بر مي انگيزه و نه حسي در تو به وجود مياره, اون روزه كه بايد فكر كني شدي يه موجود عجيب, يه چيز بي سر و ته , كه توي هيچ قاموسي كلامي براش پيدا نمي شه.
اون روز بيخود مي گردي كه حسي رو در خودت پيدا كني. سعي مي كني و سعي مي كني و سعي مي كني…بيهوده.
بايد پذيرفت, زندگي جريان داره. مفاهيم و دليل موجود بودن رو بايد پيدا كرد. وقتي براي وجود داشتن ات دنبال دليل باشي, اونوقت خنده دار مي شي.
نه مي دوني از كجا اومدي, نه مي دوني كجا داري قدم مي زني و نه مي دوني كجا داري مي ري.
زندگي بي خانمان ها عجب عالمي داره. زندگي درويش ها عجب عالمي داره. بزني بر طبل بي عاري و بي خيالي و…بري…بري تا انتهاي دنيا و تا انتهاي همه چيز.

——————–
امروز بعد از ظهر يك كمي دلم تنگ شده. شايد چون تنها موندم اينجا..سركار..و هيچ كس اين دور و بر نيست.
بعد از ظهرها كه زياد مي مونم سر كار, اوقات تنهايي خوبي دارم. مي شينم و فكر مي كنم, بي اين كه دغدغه اي باشه. نه زياد سرده نه زياد گرمه, نه كار خاصي..اگه هر كاري هم انجام بدم لطف كرده ام…و نه كسي يا همكاري كاري به كارم داره. يكي دوساعت تنهاييه…و هر هفته اي يك بار تجربه اش مي كنم.
تنهايي رو از وقتي يادم مياد خيلي دوست داشتم. و..سردر نميارم وقتي كسي مي گه از تنهايي مي ترسه يا ناراحت مي شه. شايد دليلش نوع زندگي كودكي و نوجواني ام بوده, معمولا توي خونه تنها بودم. مامان و بابام هر دو بيرون مي رفتند و مامان بزرگ و بابابزرگم طبقه ي اول بودند و من مي دويدم طبقه ي سوم خونه ي خودمون تنها, و درس مي خوندم يا هر كار ديگه اي كه مي خواستم. و هميشه موقع غروب كه مي شد ياد آدم ها و خاطره هاي مختلف مي افتادم يا اين كه همين طوري فقط بي بهانه دلم تنگ مي شد و مي رفتم توي فكر.
شايد دلتنگي هاي موقع تنهايي غروب هم يه عادته.
متاسفانه “زندگي چيزي هست…كه سر طاقچه ي عادت..از ياد من و تو برود…”

همه چيز هاي موجود رو نمي شه حس كرد. تمام حس ها رو نمي شه كلمه كرد. تمام كلمه ها رو نمي شه گفت.

اگه گفته نمي شه نه اين كه نيست, هست. ولي..يا حس نمي شه يا اگه حس مي شه كلمه نمي شه يا اگه كلمه مي شه نمي شه گفتش.
خيلي هنر كني, هست ها رو حس كني و به كلام نيومده ها رو بگي و ناگفته ها رو بشنوي.
و…
اين مي شه يه زندگي…بي سر و ته. تا آخرش مي ري و نگاه كه مي كني نمي فهمي چه كردي و به چه درد خودت و بقيه خوردي و..اصلا مگه قرار بوده به دردي بخوري…

و…كاش مي شد هيچ وقت نديد و نفهميد..يا مي شد ديد و توجيه كرد..اگه رسيدي به جايي كه ديدي و فهميدي و توجيه نكردي, يه كمي سخت مي شه. اونجا بايد فهميده ها و ديده هات رو تحمل كني. اونجا بايد خودت رو فراموش كني و بگي “آدم, آدم است.”

دوستتون دارم, خوش بگذره , به اميد ديدار

آخرين اخبار آقا جيمي و تيم

Posted by کت بالو on August 18th, 2004

بله…بفرماييد. چكيده ي جلسه ي امروز تيم با آقا جيمي اين بود:
Business, Organisation and the company are all f..ing us. Especially business knows and is keeping on doing this bullShet.

و…
جيني خانوم, منشي ۲۰ ساله ي شركت امروز با لباسي اومده بود سر كار كه من باهاش مي رم كلاب. يه تاپ ركابي با يه شنل روش و يه شلوار تنگ. خيلي بامزه است و من راست راستي ازش خوشم مياد. فكر نكنم به چيزي غير از دوست پسرهاش و لباس و خوشگذروني فكر كنه.

و…
بچه ي آلن به دنيا اومد. يه پسر كوچولو.

و…
نصف تيم رفتن مرخصي. هانگ مهربان و عاقل از كوبا برگشته. از پريروز تا حالا داره به من و همه توصيه مي كنه كه مرخصي بعدي مون رو بريم كوبا. پيش به سوي كوبا…

و…
جيمي گفت بيشتر كار كنين.

بنابراين با اجازه از حضورتون مرخص مي شم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

باغچه بيمار است

Posted by کت بالو on August 16th, 2004

ايران!!! مرد ايراني!!!! حقوق زن!!!! مساوات!!!
تف به روي چنين مردان و زناني, چنين كوته بين.
ننگ و نفرين به آن كه اين قانون بي قانون را آفريد اگر حتي خود خدا باشد.

لينك رو از غربتستان كش رفتم.
======

وقتي اولين صفحه ي كتاب آقاي ميرفطرس رو خوندم, خيلي فكر كردم. دنبال دليلي براي ردش مي گشتم. جامعه ي اعراب و عربستان به خصوص دقيقا با تعريف مي خوند. جامعه ي ايران ولي به نظرم يه جورايي فرق داشت.
حالا مي بينم كه نه..متاسفانه بايد پذيرفت. ايران كشور -به لفظ مودبانه- در حال توسعه و داراي تاريخ -به لفظ مودبانه- “وضعيت طبيعي” است:

گروهی از شرق شناسان، جوامعی مانند ايران را فاقد “وضعيت تاريخی” می دانند و معتقدند که جامعهء ايران نيز(مانند ساير جوامع شرقی) تنها دارای “وضعيت طبيعی” است. به عقيده آنان، تنها جوامع اروپائی(غربی) دارای “وضعيت تاريخی” می باشند.
منظور آنان از “وضعيت طبيعی” حرکت گياهی و دايره وار جوامع شرقی و مقصود از “وضعيت تاريخی” پويائی، تحول و تکامل اقتصادی-اجتماعی جوامع غربی است.
در يک نگاه سطحی به تاريخ اجتماعی ايران اين نظر -ظاهرآ- درست می نمايد، زيرا که تاريخ ايران -در کليّت ظاهری خود- تاريخ تداوم و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعیِ واحدی است. تاريخی که بنظر می رسد در آن، جامعه وجود دارد اما زندگی اجتماعی، پويائی و تکامل اجتماعی وجود ندارد. تاريخی که ظاهرآ در يک “دور باطل” نهادهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی پيشين را تجديد و تکرار کرده است.
…..
كتاب جالبيه. الان قضاوت نكنيد. يه كم جلوتر برين. بعد…
========
و…
كنسرت شهرام شب پره خوب بود. خوش گذشت. جاي همگي دوستان خالي بود.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

عشق اسکارلت به اشلی

Posted by کت بالو on August 16th, 2004

از جالب ترین نکات کتاب بر باد رفته , عشق اسکارلت اوهارا به اشلی ویلکس بود.
اون حسی که اسکارلت به اشلی داشت به نظر من عشق نبود. اسکارلت عادت داشت هر مردی رو که اراده می کرد توی دستش داشته باشه و اشلی استثنا بود. اشلی تنها کسی بود که دست نیافتنی بود. اسکارلت هرگز اشلی رو دوست نداشت. فقط می خواست به دستش بیاره.
روزی که ملانی نبود و اسکارلت دید که اشلی به دست اومده تازه فهمید که رت باتلر رو دوست داشته…و این به نظر من جالبترین نکته ی داستان بود. اسکارلت فقط می خواست داشته باشه و اشلی رو نداشت.

تنها چیزی که باعث شد به این نتیجه برسم مدت ها فکر کردن به این موضوع بود که آخه چطور ممکنه آدم اشلی وارفته و معمولی رو به رت باتلر با اون شخصیت استثنایی و فوق العاده و متهورترجیح بده.
گرچه که به نظر من هم رت باتلر از شدت حسادت هیچ وقت متوجه انگیزه ی اسکارلت نشد و بزرگترین مشکل رت باتلر همین حسادتش بود. و..به شخصه اگر جای رت باتلر بودم بل واتلی رو به اسکارلت ترجیح می دادم. گرچه که اسکارلت اوهارا به طرز دوست داشتنی ای کودک و شجاع و ابله و باهوش بود. دراصل کاملا از روی غریزه عمل می کرد و معمولا هم به نتیجه می رسید.بل واتلی آگاه و پخته, و بسیار انسان و باشعوربود.

فکر می کنم دوست داشتن هر نفر دو مرحله داره. در مرحله ی اول آدم دوست داره که به دست بیاره. در مرحله ی دوم, بعد از این که مطمئن شدی که به دست آوردی, اونوقت می تونی با خیال راحت سرفرصت بشینی و فکر کنی که دوستش هم داری یا نه. شاید..شاید فقط و فقط آرزوی به دست آوردن داشتی و به دست آوردنش رو دوست داشتی و نه خود اون آدم رو.

دوستتون دارم , خوش بگذره, به امید دیدار

مركز نوآوري-امتحان

Posted by کت بالو on August 12th, 2004

امروز اينجا زلزله است!!! دو تا بزرگترين روساي اينجا, به علاوه ي راديو تلويزيون دارند ميان كه از “مركز نوآوري …” ديدار به عمل آورند. من و ژوليت و مارتين هم به عنوان بخشي از آزمايشگاه بايد اينجا باشيم و توضيحات لازمه رو ارائه كنيم!!!
صبح يك دونه پيرهن شوميز قرمز با يه شلوار سه ربع مشكي پوشيدم. اينجا كه اومدم ديدم واسه ي همگون سازي يكي يك ژاكت صورتي با آرم شركت هم دادن بهمون. به نظرخودم شده ام يه جور دكوراسيون ناطق آزمايشگاه.
بامزه يه چيزه. تمام محصولات جديد -كه هنوز به بازار نرفته اند- رو بايد به روسا نشون بديم, ولي راديو تلويزيون نبايد اونها رو ببينند. به نظرم روسا كه برن بيرون ما بايد عين فرفره شروع كنيم به پاكسازي.
بامزه تر از همه اين كه اصلا و ابدا نمي دونم در اين مركز نوآوري قراره چه كارهايي انجام بشه با اين كه يكي از افراد تيمش هستم (لااقل اسما).
——-
اين هفته فعلا روي دور شانس هستم خدا رو شكر.
دوشنبه بعدازظهر روز امتحان رانندگي ام رفتم كلاس فرانسه ثبت نام كنم. خانومه بهم گفت مي خواي تعيين سطح بشي؟ گفتم بله. (خودم مي خواستم برم از basic شروع كنم, مارتين بهم توصيه كرده بود كه حتما برم تعيين سطح). گفت بگذار از ممتحن بپرسم و برات يه موقعي وقت امتحان بگذارم. يه دقيقه بعد برگشت و گفت ممتحن مي گه همين حالا بياد امتحانش كنم. و….شرح امتحان بنده (ترجمه ي فارسي):

ممتحن- براي هر كدوم اين عكس ها يه جمله بگو.
كت بالو- بله؟
ممتحن- ببين, اين چيه؟
كت بالو-تته..پته…تتته..پوتوت…تلويزيونه.
ممتحن-اين آقاهه چكار مي كنه.
كت بالو-پاتاتات…پوتوت..تت…دوچرخه چيز مي كنه. يعني دوچرخه بازي مي كنه.
ممتحن-اين يكي چي؟
كت بالو-پت..پوت…تاتا..داره اين مي خوره. (لغت بستني رو يادم نمي اومد).
ممتحن-آخرين مرخصي ات رو چكار كردي.
كت بالو-پت….پات….تاتت…وات؟…سوت…پوت…چيز…اين…مي خواهيم بريم نياگارا!!!!
ممتحن-جمله ي من در چه زماني بود.
كت بالو-آهان…اوهون…زمان گذشته…بله…پات..تته…پتپته…رفتيم نياگارا جاتون خالي ..تته..پته…هتل رديسون…دو شب مونديم…قشنگ بود. سرد بود..تت..تات…چيز مي اومد…اين…باد مي اومد.
ممتحن-پنج تا جمله در مورد خودت بگو.
كت بالو- اسمم كت بالو است. سي سالمه. ازدواج كرده ام. سال ۲۰۰۲ اومدم كانادا. فرانسه رو خيلي دوست دارم.
ممتحن-براي چي مي خواي فرانسوي ياد بگيري؟
كت بالو-چيز…اين…من عاشق زبان فرانسه هستم!! (علاقه ي شخصي رو يادم نمي اومد كه چي مي شه).
ممتحن- اين اقاهه داره چي مي كنه؟
كت بالو- چيز..اين..لغتش يادم نيست. (بيچاره آقاهه داشت از خواب بيدار ميشد) فقط يادمه كه فعلش از كدوم دسته بود. خود فعل رو يادم نيست.
ممتحن-خوب اين فعلشه. حالا گذشته اش رو بساز.
كت بالو-آقاهه از خواب بيدار شد.
ممتحن- (شروع كرد يه چيزهايي تند تند گفتن كه توش توضيح مي داد من چه سطحي قبول شده ام).
كت بالو-چند تا سطح دارين حالا؟
ممتحن- سطح هاي ما تموم نمي شند (ياد پياز افتادم و لايه هاش!! و شرك) هر چي بري جلو باز هم داريم!!!
كت بالو-بله. مرسي خانوم (توي دلم:خپل بد اخلاق). دستتون درد نكنه. فعلا مرخص مي شم.

بعد در حالي كه فكر مي كردم بيخود اومدم امتحان دادم. احتمالا همون basic هستم رفتم از دختر توي پذيرش بپرسم كدوم سطح قبول شده ام. دختره گفت advanced 2 !!!!!
در زندگيم كمتر وقتي اينقدر متعجب شده بودم.!!!!
احتمالا زبان انگليسي رو در حد شكسپير بلدم در مقايسه با زبان فرانسه.

کت بالوی سو استفاده چی

Posted by کت بالو on August 11th, 2004

بله..این هم یه جورشه. امروز اومدم که بعد از ظهری از خونه کار کنم. یه دو ساعتی خوب کار کردم. ولی فعلا چشمام افتاده روی هم و هیچ کاری غیر از وبلاگ نویسی و آهنگ گوش دادن نمی تونم بکنم.اصرار نکنین.

بفرمایید…این هم محصول کار امروز بنده:
شهرام شب پره ..ماه از کدوم ور اومده.یه چیزی حدود 4 مگابایت است.ممکنه طول بکشه تا دانلودش کنین.
ایشون از خواننده های موردعلاقه ی من هستند. یه کنسرت هم روز یکشنبه توی تورنتو در فضای آزاد داره. من که حتما و بدون تردید می رم. معمولا کنسرت های شهرام شب پره خوش می گذره. با اون همه انرژی که این بشر داره مگه می شه خوش نگذره. رقص و رقص و رقص و شادی و شادی و شادی…به..عالیه.گاهی وقت ها فکر می کنم زندگی محشره.

—-
بچه تر که بودم, دوران دبستان, شب ها مامان و بابا از سر کار می اومدند دنبال من و برادرم و مامان بزرگم. ما رو بر می داشتن و می بردن گردش و معمولا شام رو هم بیرون دور هم می خوردیم.خیلی اوقات توی راه آهنگ های مختلف می خوندیم. عارف, گوگوش, مرضیه, پوران…
یه نوار کاست داشتم. اولین نوار کاست زندگیم, خراب شد و پاره شد. آهنگ های توش رو خیلی دلم می خواد پیدا کنم. یادش به خیر, هللیوسن (درست نوشتم؟) یکی از آهنگ هاش بود.یکی دو تا هم از شهرام شب پره..تو یه گرگی و من بره…
عجب خاطراتی…یادش به خیر.
بی شک من در تمام طول زندگی از گروه خوشبخت های روزگار بوده ام.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار