Posted by کت بالو on September 5th, 2004
توی این دنیای وامونده نقطه ی ضعف اگه به آدم ها نشون بدی, اینقدر از همون نقطه ی ضعف بهت حمله می کنند که زار و نزار بشی و زندگی ات رو از دست بدی.
نقطه ی ضعفی اگه داری باید بپوشونی. ادم ها نامحرمند. خیلی نامحرم تر از اونی که چشم ها و دست هاشون نشون می دن.
باید یه سپر همراهت باشه, یه زره تنت, یه کلاهخود به سرت. دیده نباید بشی.
باید هر روز صبح و ظهر و شب ورزش رزمی کنی که قوی بشی, اگه نه واسه ی حمله, لااقل واسه ی دفاع باید قوی باشی.
زمین که خوردی نه کسی دستت رو می گیره, نه کسی غمت رو می خوره. روی زمین خورده ات, جشن سربلندی سرپا بودن خودشون رو می گیرند. حتی اگه روزی دستشون رو گرفته بوده باشی وخودت از زمین بلندشون کرده باشی.
تو, تویی که اول راه توی کوله ات فقط یه کودک گذاشتی, هر چند باهوش و فراست, اما کودک, با صداقتی به اندازه ی دنیا, با دلی به بزرگی آسمون, به هوش باش که اگه تنها سلاحت, هوش و فراستت رو به کار نگیری, له ات می کنند وغمشان نیست. همت داشته باش, فراست, کیاست, ..و صداقت و دلت رو زینت اش کن. که اونوقت عاشقی هات ارزشمند میشه. اونوقت عاشقی هات نه از سر ناتوانی, که از سر قدرت است و می تونی واسه ی تمام معشوق هات بهترین عاشق دنیا باشی.اونوقت عاشقی ات به درد می خوره.
اونروز اگه زمین خوردی, اگه زیر پا موندی و حریف ریشخندت کرد, می دونی که می تونستی, می تونستی تمام حریف ها رو زیر پا بیاری, ولی از جوونمردیه که به عشق دیدن برق پیروزی توی چشم های تمام حریفهایی که دوستشون داشتی, زمین خوردی. اونروزه که شکست ات, و پیروزی ات, قابل احترامه و اصلا دیگه تفاوتی نمی کنند. اون روزه که اینقدر توانا هستی که خودت تصمیم بگیری, پیروزی به حریف رو می خوای, یا شکست رو. و..اون روز,در هر صورت برنده تو هستی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on September 3rd, 2004
۱) خانم دلكش فوت كرد. يادش گرامي و روحش شاد.
۲) اين خانم آيلار ديانتي عجب گرفتاري شد ها. بابا به خاطر فيلم پرنو كه ديگه نبايد كسي رو كشت!!! اصلا مگه مي شه هر روز هر روز توي شهر آدم كشت!!!! بي خيال ديگه. شورش رو در آوردين بابا. گيرم كه فيلم پرنو هم بازي كرده. خوب كرده. حالا به رگ غيرت مردونگي يه عده بي غيرت نامرد بر خورده!!! كاري نداريم كه آيلار هم شانس دختر شايسته شدن رو به خاطر بازي توي فيلم پرنو از دست داده. حالا باز هم چرا؟ يا دختر شايسته شدن چه ربطي به فيلم پرنو داره باز هم خدا مي دونه. دنيا قروقاطيه, حسابي.
۳) كلي به خاطر اين بچه ها توي اين مدرسه ي روسيه متاثر شدم. طفلك ها نه سر پياز بودن نه ته پياز. يه سري شون رو چچني ها خرد و خمير كردن يه سري شون رو هم خود سرباز هاي روس!!!
۴) امروز فكر كردم غير از خودم كسي توي آزمايشگاه نيست. داشتم خوش و خرم سوت مي زدم. باب مارلي مي خوندم!!! “وي وي” من رو ديده (يا شنيده) مي گه: من خيلي وقت ها فكر مي كنم تو يه تين ايجري.
بله. مرسي. از اون موقع تا حالا دارم فكر مي كنم اين يعني چقدر جلف و سبكسري يا يعني چه خوب و گل منگلي!!!
۵) يه لينك به آهنگ هاي خانم دلكش.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on September 2nd, 2004
داداش كوچولو قبول شد. ۱۰ نفر احتياج بود. شد بين چهارتاي اول به نفع جيب مامان و بابا. بي شهريه مي پره توي دانشگاه واسه ي ادامه ي تحصيل. آخه رشته هه پوليه استثنائا.
فسقلي..
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
Posted by کت بالو on September 1st, 2004
امروز از صبح تا حالا كل وقتم به اين گذشته كه واسه ي يه كاري به جاي اين كه از پورت سريال استفاده كنم, به پورت يو اس بي وصل بشم. حالا تقصير از اين لپتاپ بي پدر ومادره يا از يو اس بي هاب يا از اين چيزي كه مي خوام وصلش كنم به لپتاپ يا از خودم يا از ويندوز اكس پي, نمي دونم.
فقط مي دونم از روي تنبلي خواستم يه كاري رو دوباره كاري نكنم, در صورتي كه اگه كاره رو روي پورت سريال انجام مي دادم تا حالا تموم شده بود و رفته بود پي كارش.
حالا هم كه افتادم روي دنده ي لجبازي. و فكر مي كنم حالا كه نصف بيشتر روز رو از دست دادم كار رو به سرانجام برسونم!!! تقصير خودم هم هست آخه. لج و لجبازي..
لپتاپ لج كرده و واسه ي هر كاري يه مارمضون طول مي ده. مودم اين وسيله هه لج كرده و مي گه الا و لله با اون نرم افزاري كه ميخواي كار نمي كنم. ديگه حالا كار به اونجا رسيده كه نرم افزاره هم ناز مي كنه و مي گه من هم كار نمي كنم. دليلي هم نمي آره. مي گه فقط دلم نمي خواد حتي باز بشم. خلاصه كه دارم ناز همه رو به هيئت اجتماع مي كشم.
اگه واسه ي ريبوت شدن لپتاپ يه كانتر ميگذاشتن و هر لپتاپي يه سهمي از ريبوت هاي دنيا مي داشت, مسلما لپتاپ من امروز يه جا كل سهميه اش رو استفاده كرده بود.
بي خيال ديگه. اين دفعه هم اگه نشه كارها رو به جاي پردازش موازي, پردازش سري مي كنم. وقت بيشتر مي بره كه ببره. سريال پورت استفاده مي كنم.
به قول مشقاسم: كله ي باباي هر چي كامپيوتر و پورت بي ناموسه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: لطفا تعداد كلمات انگليسي رو اون بالا بشمارين. با اين پيشرفت تكنولوژي (فن آوري) اگه يه فكري به حال اين كلمات انگليسي تكنولوژيكي (فن آورانه!!!) نكنيم كلاه هر چي زبان فارسيه پس معركه مي مونه. حالا از ما گفتن.
Posted by کت بالو on August 31st, 2004
بله..خوب..مي گفتم…
نگران اسم بچه ي دوم آلن بودم كه نكنه نشه يادش بگيرم. بفرماييد: “دونگتايي”.
خاطرتون باشه اولي بود “آنگتايي”. دومي شده “دونگتايي”. به نظرم اينها خيلي بابت اسم بچه خودشون رو زحمت نمي دن. احتمالا اسم سومي خواهد شد: “سونگتايي” …و الي آخر.
يه بار كه اسم اولي رو ياد بگيري تا آخر ديگه مشكلت حله.
عكس بچه رو ديدم. عين سيبي است كه با پدر محترم از وسط نصف كرده باشند.
آلن از آدم هاي نيك و با پشتكار و با دقت روزگاره. انشالله آنگتايي و دونگتايي و سونگتايي و چونگتايي و…به هيئت اجتماع هميشه شادان و خندان باشند.
——
ياد يه خاطره اي از برادرم افتادم. سوم دبيرستان امتحان تاريخ داشت. برگشت خونه. پرسيديم امتحانت چطور بود. گفت به اندازه ي “يه من هويج” اشتباه كردم!!! ما كلي اعصابمون خرد شده بود كه آخه يعني چي كه به اندازه ي “يه من هويج” اشتباه كردي. نگو دسته گل خودم بوده. بهش يه سري تكنيك هاي تقويت حافظه ياد داده بودم كه اسامي رو به شكل هاي طنز در بياره و اونجوري حفظشون كنه كه يادش نره. اون هم اسم “دومنتويچ” رو به صورت “دو من هويج” حفظ كرده بوده. بعد سر امتحان فكر كرده بوده اسم آقاهه بر وزن “يه من هويج” است به جاي ” دو من هويج”, و بنابراين به جاي “دومنتويچ” نوشته بوده “يمنتويچ”!!!
بچه راست مي گفت ديگه. به اندازه ي يه من هويج اشتباه كرده بوده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
Posted by کت بالو on August 30th, 2004
یه چیزی اینجا می گن, خیلی اوقات مصداق داره. می گند (ببخشید) وقتی دارند بهت تجاوز می کنند و کاری هم ازت ساخته نیست, لااقل تا جایی که می تونی لذت ببر!!!
حالا مصداق این نوشته ی شبح عزیزه در مورد وضعیت فعلی ایران:
” اکنون ايران يکی از ناامنترين کشورهای جهان است. بحران تمام نهادها را فراگرفته است. بحران سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی.. زلزلهیی 6 ريشتری در تهران ميليونها کشته برجاخواهد گذاشت، هر لحظه ممکن است، جنگ در بگيرد، فساد اداری، از هم پاشيدهگی بنيادهای خانوادهگی، ميليونها جوان سردرگم و بیآينده، شکاف طبقاتی به بدترين شکل ممکن حضور دارد، دستگاه قضایی به غايت ارتجاعی و سرکوبگر است، بیعدالتی قضایی، اقتصادی، سياسی و اجتماعی بیداد میکند… اگر کسی بگويد تا چند ماه آينده رژيم فرومیپاشد پر بیراه نمیگويد… با اينحال وقتی به اين مردم شاد و خندان نگاه میکنم. گويی در سويس زندهگی میکنند! مثل اين میماند که همهی ما روی بشکهی باروتی نشسته باشيم و با چشمان خود ببينيم که فيتلهی آن دارد با شتاب میسوزد و جلو میآيد اما تصميم گرفته باشيم آخرين لحظات عمر خود را در شادی و بیخيالی سپری کنيم همان خلسهیی که مهرجویی در مهمان مامان از آن حرف میزند. خلسهی قبل از مرگ…”
اگه این کار رو نکنیم چه کنیم؟
——————————————
بعد هم, آلوچه خانوم گل, راست می گی, بدجوری رودست خوردیم. سارافون سرمه ای با دو تا گیلاس درشت, به بزرگ شدن نمی ارزید. دوستم, بعد از این همه مدت هنوز هم به قول شازده کوچولوی خودمون “گفتگو نداری”.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on August 29th, 2004
می شه لطفا من رو هم اعدام کنید؟
این چیزها رو که می بینم و می شنوم یه جورایی درد می گیرم. تنها راه توصیفش همینه. درد می گیرم.
زنای غیر محصنه..5 بار یا 5000 بار یا هر چی..مجازات اعدام!!! دختر 22 ساله. قاضی شرع!! جامعه…سیاه, مریض, بیرحم, ظالم, فاضلاب, گنداب, زشت, کریه…
چند نفر از کسانی که پای اون چوبه ی دار بودن زنای غیر محصنه مرتکب نشده بودند؟ چند نفر؟ چند نفر از کسانی که پای چوبه ی دار تماشا می کردند در آرزوی زنای غیر محصنه نبودند؟
چنانچه عیسی گفت:
“کسی که هرگز گناهی مرتکب نشده, اولین سنگ رو پرتاب کنه”.
و…
فروغ حال من رو توصیف می کنه وقتی می گه:
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
.
.
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
سامان عزیز گفته: خيلی دلم ميخواد کسايی رو که آرزومند مرگ عاطفه بودند مجبور کنن فيلم مالنا رو ببينن.
متاسفم که باید این رو بگم ولی شاید خیلی هاشون فقط و فقط دید مردهایی رو دارند که به فکر تن مالنا بودند و انزال جنسی خودشون.و نیز زنهایی پر از امیال سرکوب شده و بنابراین در حسرت اونچه که هرگز امکانش براشون نبوده. فیلم چرا سامان عزیز وقتی واقعیت دوباره تکرار شده. عاطفه, عاطفه ها, مالنا های دیگر. و تکرار هر روزه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on August 28th, 2004
اينجا كانادا, صداي من رو از مونترال مي شنويد.
كلي جاي اين دوستمون رو خالي كرديم اينجا.
…….
حالا چي شده كه درمونترال دارم به اين جمله ي حسن كچل فكر مي كنم, حتما براي اينه كه از آقا جيمي و محصولات و پروژه هاي چهار چپ و راست راحت شده ام واسه ي دو روز:
چي شد كه تو ديو شدي؟ من اولش ميش بودم…
داستان جالبيه حسن كچل. حكايت هفت مرحله ي طريقت و..وصل و فنا (بقيه ي مراحل رو خيلي بلد نيستم), و شكستن نفس و وصل و اين حرف ها خلاصه. و مكالمه ي ديو با حسن كه از قسمت هاي مورد علاقه ي منه.
گاهي فكر مي كنم به اين كه راستي راستي همه چيز رو بندازم كنار و برم تارك دنيا بشم. گل آقا به طور جدي با اين موضوع مخالفه. مشكل من با خودم هميشه همينه. هيچ وقت حد ميانه ندارم. هميشه كاملا افراطي عمل مي كنم. و متاسفانه گاهي اوقات قابل پيش بيني نيستم. يهو مي بيني كاملا با آدم يك ماه قبل يا يك سال قبل فرق كرده ام.اگه همه ي آدم هاي دنيا مثل من افراطي و جهشي بودن اين منطق فازي بيچاره هر گز كشف نمي شد.
مطبوع ترين چيزي كه در هتل هست اينه كه صبح كه بيدار مي شي نبايد تخت رو جمع كني. كلا همه ي كارها رو ديگران برات مي كنند. زندگي دلپذيريه. فكر كنم به خاطر لوس بودن هميشگي منه كه تا ۲۵ يا ۲۶ سالگي كه ازدواج كردم كوچكترين كاري توي خونه نكرده بودم. حتي تختم رو هم مرتب نمي كردم. و گاهي وقت ها فرصت مي كنم به اصليت خودم برگردم.
اينجا خيلي قشنگه. داره كلي بهمون خوش مي گذره. ديشب تا ساعت ۲.۵ شب با گل آقا خيابون چرخي مي كرديم.
شايد پست بعدي رو از صومعه بنويسم. اگه بهم اجازه بدن كه از صومعه به اينترنت وصل بشم!!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on August 26th, 2004
دارم کم کم به این نتیجه می رسم که احتمالا می تونم به راحتی دیکتاتور های بزرگ رو درک کنم!!! فکر کنم اگه یه زمانی قدرت به دست می آوردم شاید از جرج بوش و بن لادن و ملاعمر هم بدتر می شدم. می گین نه؟ اینجا رو بخونین. آخرین نتایجیه که بهش رسیدم. ایناهاش:
فرض کنین که یه میکروبی مثل میکروب طاعون داره پخش و پلا می شه توی همه ی دنیا, و می بینین که داره همه رو هم می گیره. بعد هم نابودی هست و انقراض نژاد بشر. خوب, چه می کنین؟ معلومه دیگه. اول هر موجود آلوده ای رو می اندازین دور یا می کشین, دوم این که هر کسی که کوچکترین نشونه ای از این آلودگی رو نشون بده می فرستینش اونجایی که عرب نی انداخت. همه هم بهتون حق می دن. اگه خیلی خیلی مهربون باشین سعی می کنین نازی نازی مبتلایان رو مداوا کنین در صورتی که از اول به بیهوده بودنش اعتقاد دارین و چندان هم مداوا رو جدی نمی گیرین.
حالا آماده ی یه فرض دیگه بشین.
فرض کنین که به من اثبات شده باشه یا احساس کنم که افرادی با طرز فکری خاص باعث نابودی نوع بشر می شن. قدرت هم داشته باشم. چه می کنم؟ معلومه دیگه. همه شون رو از خودم و کسانی که هنوز مبتلا نیستند دور نگه می دارم, می اندازمشون دور, شاید هم یه بمب اتم گنده خرجشون کنم و..بوم…اگه خیلی مهربون باشم یه حرکت فرهنگی رو شروع می کنم که از همون اول هم به بیهوده بودنش اطمینان دارم و حوصله اش رو هم ندارم!!! یکی دو میلیارد نفر کمتر, وقتی دنیا به کاممه چه اهمیت داره یکی دو میلیارد نفر کمتر توی دنیا باشه یا بیشتر.
و..
یه نگاهی به طاعون آلبر کامو و پرندگان آلفرد هیچکاک بندازین لطفا. من نصفه نیمه ازشون چیزهایی می دونم. باید برم دوباره نگاشون کنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on August 26th, 2004
يه فرار ديگه. دوباره. واي اگه دوباره چشم هاش رو باز مي كرد و مي ديد كه همون جاي قبلي رسيده كه قبل از فرارش بوده.
….
از روزي كه توي مسير رفتنش توجهش به اون روياي عجيب جلب شده بود و به خواب رفته بود, بعد از اين كه آخر رويا به كابوس رسيد و از خواب پريد, به خودش قول داد كه ديگه نخوابه, يا لااقل اگه خوابيد به چيزهاي ديگه فكر كنه و از اون رويا هر چند هم كه فوق العاده و رويايي باشه حسابي پرهيز كنه. چشم هاش رو به زور باز نگه مي داشت..باز..باز..با آب يخ يخ..با يه تكه چوب..حتي گاهي انگشتش رو مي بريد و نمك به زخمش مي پاشيد تا از سوزش اون خوابش نبره. ولي شيريني رويا نمي گذاشت زياد بيدار بمونه. همين كه مي ديد دوباره داره خوابش مي گيره سعي مي كرد لااقل به يه روياي ديگه فكر كنه. هي مسير فكرش رو عوض مي كرد. هي به روياهاي ديگه فكر مي كرد و فكر مي كرد و فكر مي كرد. هي سعي مي كرد روياهاش رو كنترل كنه و مسيرشون رو عوض كنه. يه بار, دو بار, سه بار,…راستي هم به چيزهاي شيريني فكر مي كرد. خوابش كه مي برد, مي ديد روياي ساخته ي خودش كششي نداره. باز به همون روياي قبل فكر مي كرد و از ترس كابوس آخرش, از خواب مي پريد.
اين دفعه ولي بار آخره. خسته شده. ديگه درمونده شده اينقدر كه وسط هر رويايي به همون روياي فريبنده ي اول فكر مي كنه. اين رويا, كه اين دفعه مي خواد امتحان كنه, چيزيه كه سال ها سال پيش مي خواسته كه به سراغش بياد و نيومده. امروز ولي يه بار ديگه پيداش شده. يه رويايي كه سالها پيش انتظارش رو مي كشيده, امروز درست زماني كه مي خواد تصميم بگيره كه آيا مي تونه از اون روياي فريبنده رها بشه يا نه, پيداش شده. خدا اون رو سرراهش قرار داده يا شيطان, هنوز نمي تونه تصميم بگيره. مهم هم نيست. اصلا خدا و شيطان دو روي يك سكه هستند. چيزي جدا از هم نيستن.
اين بار مي خواد چشم هاش رو ببنده حالا كه يه رويا از سال ها سال قبل دوباره سراغش اومده. اگه وسط كار ببينه كه اين رويا هم تغيير مسير داد به همون روياي بد عاقبت, با همون قهرمان پوشالي افسانه اي, ديگه سراغ روياي جديد نمي ره. ديگه مي فهمه كه نفرين ابدي زندگيش رقم خورده. تمام خواب ها به همون رويا مي رسن.
امروز داره مي ره سراغ رويايي كه سال ها براش رويا بوده و هرگز خوابش رو نمي ديده. يه تصميم راسخ داره كه تمام تلاشش رو بكنه تا نفرين اون روياي كابوس-عاقبت رو بشكنه.
كه ميدونه و به خودش قول داده, اگر تلاشش اين بار هم ثمر نداد, بايد بار نفرين روياي كابوس-عاقبت رو با استواري, همواره و بي شكايت, تا روزي كه نابود بشه به دوش بكشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار