Posted by کت بالو on August 9th, 2004
عرضم به حضورتون که بعد از 5 ساعت تمرین رانندگی در منطقه ی مورنینگ ساید که قرار بود محل امتحان بنده باشه, بالاخره موعد امتحان رسید. قرار بود ساعت 10 صبح ديروز من در منطقه ی مورنینگ ساید امتحان بدم. از شب قبل راه و نقشه رو نگاه کردیم و گل آقا برام پرینت گرفت. اینقدر منطقه رو رفته بودم که حفظ حفظش بودم. تمام علامت های ایست و سرعت های مجاز و ورودی و خروجی به اتوبان رو هم کامل از حفظ بلد بودم.
صبح ساعت 8:15 از خونه راه افتادیم که 9:30 برسم به محل امتحان. گل آقا رو ساعت 9:10 پیاده کردم دم محل کارش و خودم رفتم که امتحان بدم. ساعت 9:25 رسیدم محل امتحان. پول رو پرداخت کردم و گواهینامه ام رو دادم, بهم گفتند جای امتحانت که اینجا نیست, باید بری “ویکتوریا پارک”!!!!!!! منتها بهت آدرس و تلفن رو می دم, و خیلی هم دور نیست. می رسی.
هیچی دیگه. بنده ساعت 9:35 راه افتادم که برم محل امتحانم. خلاصه خدا رو شکر ساعت 9:58 رسیدم. منتها نه چیزی از منطقه و مسیرهای امتحانی می دونستم و نه چیزی از سرعت مجاز اون اطراف می دونستم.
یه تلفن زدم به مربی رانندگی ام, و ازش خواستم اگه توصیه ای برای اون نواحی هست بهم بکنه. اون هم گفت اول دو تا stop sign است. بعد بهت می گه بپیچی راست, بعد سر دومین چهار راه می برتت راست. بعد یه دور سه فرمونه و emergency parking می گیره. دوباره برت می گردونه, یه دونه yield the way هست که فقط باید به عابر پیاده راه بدی. بعد می برتت توی Don Valley PKWY که سرعت مجاز 90 است ولی به خاطر تعمیرات جاده سرعت شده 60 تا و….
هیچی دیگه. منتظر شدم تا ساعت 11. افسر که اومد کمی خیالم راحت شد, یه آقای حدود 60 ساله, کمی تپل, و خیلی بامزه. بهم گفت که اگه دستپاچه هستم طبیعی است. عینک آفتابی ام رو برداشتم.
-می تونی عینک داشته باشی.
-اونوقت نمی تونی چشمهام رو ببینی.از كجا مي فهمي كه هواي آينه ها رو دارم.
-خوب مي توني سرت رو به اطراف بچرخوني كه بفهمم.
-نه, ترجيح مي دم عينكم رو بردارم. در ضمن از حد معمول دستپاچه ترم. چون محل امتحان رو اشتباه رفته بودم و اين دور و بر رو اصلا نيومدم.
-هه هه. خوب حالا بگو اسمت چطوري تلفظ ميشه؟
-كت بالو.
-يه كمي سخته.
-بگو كتي. راحت تره.
-خوب كتي. بريم.
-بپيچ راست. از همين لاين كناري برو. اون ماشينه احتمالا نمياد جلوتر از ايني كه الان هست. حالا دوباره راست…راستي من كه اينجا علامت مي زنم نترسي ها, يه وقت سكته كني (!!!!), هيچ چيز بدي نمي نويسم………خوب حالا تغيير لاين بده…بپيچ توي اين كوچه…دور سه فرمونه بزن…پارك ايمرجنسي بكن…همين جا…بله. مي دونم جلوي گاراژ مردمه, ولي مي توني پارك كني. مي دونم كه در مواقع ديگه اين كار رو نمي كني….خوب..حالا بريم توي اتوبان…برو سمت راست دوباره… بعد چهار راه دوم سمـت چپ بپيچ..بله..حالا برو توي اتوبان….نه, سرعت بگير…بيشتر….براي ورود به اتوبان آماده شو…بله..سرعتت خوبه…حالا تغيير لاين بده و برو توي اتوبان…..يه تغيير لاين به چپ اگه سيفه….يه تغيير لاين به راست اگه سيفه…بله….
-اينجا كه سرعت ۶۰ است. توي اتوبان چرا ۶۰ زده؟
-به اين تابلو ها خيلي دقت نكن. با سرعت بقيه ي ماشين ها برو وگرنه من و خودت رو به كشتن مي دي. ول كن اين تابلو ها رو (!!!!)…حالا مي خوايم از توي اتوبان بريم بيرون….سرعت رو پايين نيار…با همون سرعت لاين ات رو عوض كن…بله…خيلي خوبه….حالا رفتيم توي شهر دوباره…نه..زودي لاين ات رو عوض كن وگرنه بايد دوباره برگرديم توي اتوبان…..(كتي: قي…….ژ)…خوب…حالا مي خوايم بپيچيم چپ….نه..بگذار اين بغلي بره…
-من يه راننده ي ايراني هستم. نمي تونم بگذارم ماشين بغلي بره. بايد ازش راه بگيرم.
-هه هه…خيلي خوب. هر كاري مي خواي بكني بكن.. خوب..حالا برگرديم به محل امتحان….بله. من هم در مورد رانندگي در ايران زياد شنيده ام. قوانين اصلا معني و مفهوم ندارند. البته در چين و خيلي كشورهاي ديگه هم همين طوره.
-مي شه بپرسم شما كجايي هستين؟
-كانادايي الاصل. ولي پدرم فرانسوي زبان بوده. اون موقع ها فرانسوي زبان ها رو خيلي دوست نداشتند. در مورد دهه ي سي صحبت مي كنم. اونوقت مادرم عاشق پدرم شد. ولي خانواده ي مادرم توي عروسي شركت نكردند فقط به اين دليل كه پدرم فرانسوي زبان بود. من هيچ وقت زبان فرانسه رو ياد نگرفتم. به نظرم مادرم كار درستي كرد. عشق مهمه نه زبان. ولي حالا جريانات فرق كرده. ديگه زبان مهم نيست.
-مي تونم بپرسم امتحانم چي شد؟
-قبول شدي. معلومه كه قبول شدي. تو يه راننده ي واقعي هستي.
-!!!!!!!!!!! (نفس راحت!!)
و…
همين ديگه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on August 8th, 2004
از باقی این راه که مانده به انتظار
من در هراسم
از دور گشتن خودم از زندگی و عشق
از باور پلید و پلشت زمان سرد
از باور خودم که چنین تلخم و نحیف
من در هراسم
از پیچ های تند و از راههای صعب
از لحظه های ناگه پرجوش و اضطراب
از روزهای خستگی و لحظه های مرگ
من در هراسم
از سردی دریغ و پریشانی بلوغ
از استحاله ی خود و از باور وداع
با لحظه های پاکی و ناب گذشته ها
من در هراسم
این رفت بی گریز به آن سرزمین دور
دور از خود و بعید ز هر راه و رهگذر
بی بازگشت و کور
من را به دست یخزده ی باوری شگفت
نادلپذیر و سخت و پر از درد و پرهراس
بی رحم و هم دژم سپرده است
جلاد گشته است
امروز او مرا
این باور گناه
بستم لب و به گوشه ی عزلت نشسته ام
من فکر می کنم, من فکر می کنم..
راه گریز نیست, از این همه هراس
از عرصه ی نبرد
باید تلاش کرد,
باید شهید گشت
در عرصه ی نبرد و تکاپوی فلسفه
باید که شاد مرد, باید که شاد زیست
در دست ناگزیر هراس و مخاصمه
باید که شاد مرد, باید که شاد زیست
در عرصه ی نبرد و پریشانی و هراس
—————————
ولله به خدمتتون عرض شود که بنده از امتحان رانندگی فردام هم سخت در هراسم!!!
فردا یا کت بالوی خوشحال و شادان آپدیت می کنه, یا کت بالوی بریان و گریان. اونوقت تا دو سه روز گریان و بریانه,بعد دوباره خندان و شادان می شه و کل جریان رو به طنز و شوخی برگزار می کنه.
امیدوارم همه ی افسران ممتحن امشب در آغوش همسرانشون یا پارتنرهاشون اوقات شادی رو بگذرونند. باور کنین یا نه, در نتیجه ی امتحان فردای من می تونه موثر باشه !!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on August 6th, 2004
همونطور كه همگي مستحضر هستين, اينجانب كت بالو اهل مملكت قم هستم.
چند وقت پيش ها طبق معمول سركي به وبلاگ عمو گيله مرد عزيز زدم. الحق و الانصاف كه بيخود نيست كه اينقدر دوستش دارم. بفرماييد, خودتون نيم نگاهي بندازيد. عمو گيله مرد عزيز به كتابي ارجاع داده به نام….”تاريخ قم” !!!!
از اونموقع تا حالا شوق برم داشته كه اين كتاب رو پيدا كنم و ولايت آبا و اجدادي ام رو بهتر بشناسم.
اينطور كه پيداست قمي ها از بدو تاريخ انسان هاي بسيار اصيل و خوشبو و رجال شريفي بوده اند.
فكر كنم اگه اين كتاب وجود نداشت, خودم به رشته ي تحرير درش مي آوردم!!!!!
——
جهت ياد آوري, امروز سالروز كشته شدن شاپور بختيار, عضو جبهه ي ملي بود.
مقاله اي در موردش خوندم كه احتمالا هموطنان مقيم كانادا هم در روزنامه ي ايران استار خوندنش. مطالبش جالب بود. دليل تشكيل دولت در آستانه ي ورود خميني, و سياست هاش و گوشه اي هم از فعاليت هاش و يه سري خرده ريز ديگه.
تشويق شدم بيشتر در موردش بخونم و بدونم.
اگر مقاله يا مرجعي -خصوصا مختصر و مفيد- در موردش سراغ دارين بهم معرفي كنيد. خودم هم دارم مي گردم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on August 4th, 2004
ولله امروز صبح از طریق اخبار رادیو خبر شدیم که بیل عزیز فردا میاد کتابفروشی نبش دو تا خیابون اصلی شهر که کتاب خاطراتش رو واسه ی ملت امضا کنه.
شیطونه می گه همه ی کار و زندگی و آقا جیمی و صد میلیون تا تست و پروژه رو ول کنم و از نصفه شب برم توی صف.
این بیل عزیز از موجوداتی هست که من خیلی دوستش دارم.
اینجور که شنیده ام در مورد مونیکا ازش پرسیده اند, اون هم گفته این شرم آورترین قسمت زندگی منه. (ولله اگه کسی فهمید چرا به من هم بگه.) و گفته که اون موقع خسته بودم و مسئولیت های زیادی هم داشتم (ما از هر کس دیگه ای هم شنیدیم یه همچین جور چیزهایی گفته. نتیجه این که رئیس جمهور و غیر رئیس جمهور نداره. بهانه ها همیشه یکی هستند..بگذریم), این خانوم هم فوق العاده باهوش بود, و خلاصه اینجوری شد که اونجوری شد!!!
بعد هم باز شنیدم که در جواب این که ازش پرسیدن آخه چرا با مونیکا رفتی سانفرانسیسکو (مزخرفتر از این سوال فکر نمی کنم سوال دیگه ای بشه از بیل عزیز پرسید), اون گفته که به بدترین دلیل ممکن, فقط به خاطر این که می تونستم. (از این جوابش راست راستی کیف کردم. عالی بود.)
مسلما هوش بزرگترین صفتی هست که در یک انسان من رو به خودش جذب می کنه.
—————————
دیگه این که امروز جلسه ی دومی بود که گل آقا رو بردمش کلاس رقص.
شوهرم بهتر از جلسه ی اول می رقصه. جلسه ی اول گره می خورد توی دست و بال شریک رقصش. این دفعه از این مشکل گره خوردنش خبری نیست خدا رو شکر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on August 4th, 2004
اين اقاي شاهكار طنز با اين يادداشتش يه عالمه من رو خندونده.
بامزه ترش اينه كه وقتي فكر مي كنم مي بينم اينها يه جورايي خاصيت ايراني ها هم هست. به عبارتي به نظرم مياد در مقياس كوچكتر, خود ما هموطنان عزيز هم يه همچين خصوصياتي رو يه كمي كمرنگ تر داريمشون.
بالاخره حكومت هر چي هم كه باشه يه ذره اي برخاسته از مردمه ديگه. آقايون و بانوان سردمداران رو كه از كره ي ماه نفرستاده اند زمين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
Posted by کت بالو on August 3rd, 2004
دور و برم پر شده از خانواده هايي كه دارند بچه دار مي شند. تولد بچه ها از سه ماه پيش شروع شده و تا دو ماه ديگه ادامه داره.
اين هفته قراره بچه ي دوم آلن مهربان سختكوش به دنيا بياد.
بچه ي اول موقع عجيبي دنيا اومد. آلن وسط كلاس آموزشي “رانندگي دفاعي” بود كه از طرف شركت فرستاده بودنش. درست قبل از نهار تلفنش زنگ زد و گفتند كه خانومش داره وضع حمل مي كنه. اون هم كلاس رو نيمه كاره ول كرد و رفت. هنوز كه هنوزه مدرك اون كلاس رو نگرفته و همه كلي از ياد آوريش مي خنديم.
امروز ازش پرسيدم بچه ي دوم كي قراره دنيا بياد. گفت حوالي آخر هفته. بهش گفتم احتمالش زياده كه بچه دوشنبه به دنيا بياد. گفت چرا. گفتم اگه بچه هاي تو يه ارتباطي به كلاس ها و امتحان هاي رانندگي داشته باشند, از اونجايي كه قراره من روز دوشنبه يه امتحان رانندگي بدم, ممكنه بچه ي تو هم همون روز به دنيا بياد. در اين صورت براي بچه هاي بعدي ات وضع كاملا روشن خواهد بود. نزديك هاي زمان وضع حمل, هر كسي از دوست و آشنا كه امتحان رانندگي اي چيزي داشته باشه, تاريخ و زمان دقيق دنيا اومدن بچه بر حسب اون معلوم خواهد شد.
خدا به خير بگذرونه. من دوباره امتحان رانندگي دارم. مربي ام خوب بوده البته. به نظرم اگه دستپاچه نشم امتحان رو قبول شم!!! و اين يعني پس انداز روي پول بيمه ي ماشين, به علاوه ي اين كه از بقيه ي مزاياي گواهينامه ي يه درجه بالاتر برخوردار خواهم شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست:
1) اميدوارم آلن اين بار اسم بچه رو يه چيزي بگذاره كه من يادم بمونه. اسم پسر اول “آنگ تايي” است به معني شادي. دو هفته طول كشيد تا اسم بچه رو ياد گرفتم و يادم موند. عجيبه. آلن خودش اسم چيني اش رو به يه اسم انگليسي عوض كرده. اسم خودش “هاي رون” است. حالا اسم بچه ها چيني خالص است. لابد اونها هم بعدا عوض مي كنند.
2) هنرمندي به نام شهرزاد. (لينك رو از امير افشار عزيز كش رفتم.)
Posted by کت بالو on August 2nd, 2004
می تونی توی دست هاش بشی یه بازیچه شبیه یویو.
ساخته شده باشی که هر چی محکم تر پرتت می کنه, سریع تر بر گردی و به اراده اش لابه لای انگشت هاش جا بگیری و تر و فرز و بی معطلی آماده بشی واسه ی پرتاب بعدی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on July 31st, 2004
کلاس سوم راهنمایی بودم. یه همکلاسی داشتم که دو سال رد شده بود. طبق معمول باهاش دوست شدم و صمیمی ترین دوستم شد.
دوست پسر زیاد داشت و توی همون سن و سال کم خونه ی دوست پسرهاش می رفت و باهاشون هم همه جور رابطه ای داشت. همیشه هم بعد از مدرسه با دوستانش توی خیابون ها و پارک ها بود. با تمام این اوصاف دوست گلی بود که می شد همیشه روش حساب کرد.
اوایل دوران تین ایجری من بود و بد جور توی سن بلوغ بودم. حدود دوازده سال یا سیزده سالم بود.بیش از حد تصور حساس و ضربه پذیر و عاطفی.می نشستیم و مدتها به خیالات واهی آسمون رو نگاه می کردیم و از زمین و زمان درد های لاعلاج روحی برای خودمون می تراشیدیم. عاشق بحث های روانشناسی بودیم و به هر نگاهی یا حتی تصور و توهم نگاهی عاشق می شدیم و آه می کشیدیم و آرزوهامون رو به شکل واقعیت در می آوردیم و برای هم تعریف می کردیم.
حالا دلایل غم و غصه چی بود, هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. خلاصه بهتون می گم که غم و غصه مون از حد تحمل فراتر بود, نپرسین چرا و قبول کنین.
آخر کار یه روز همین دوستم که من خیلی خیلی دوستش داشتم بهم تلفن زد و گفت که کسی خونه شون نیست و قرص خورده و منتظره که با آرامش و شادی اینقدر گریه کنه تا بمیره !!!!!!!
من سر میز غذا بودم. از دوستم خداحافظی کردم و برگشتم سر میز غذا ولی هر کار می کردم نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و غذا بخورم.از سر میز پاشدم و رفتم. دوباره رفتم از طبقه ی بالا که مامانم اینها نبینند تلفن بزنم بهش و جلوش رو بگیرم. ولی فکر کردم که نه, باید بگذارم که بمیره و از این همه درد (!!) رها بشه (!!!). یه نوار آهنگ گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن و گریه کردن.
مامانم اومد طبقه ی بالا و ازم پرسید چی شده. دلم کوچولو بود و همه چی ازش ریخت بیرون. مامانم هم به دوستم تلفن زد و گفت کتی به من هیچی نمی گه و فقط گریه می کنه. آدرس خونه تون رو بده که با کتی بیایم پیشت. و هی اصرار کرد..آخر سر دوستم راضی شد و گفت گوشی رو بدین به کتی که باهاش حرف بزنم. بهم گفت که همین الان زنگ می زنه به اورژانس که بیان و براش سرم بزنن و شستشوی معده اش بدن.
همون موقع هم شک داشتم که راست می گه و خودکشی کرده یا نه. حدس می زدم که دروغ می گه ولی دلم می خواست راست باشه که زندگی رومانتیک غمگینی پیدا کنیم و دردهامون اثبات بشه.
دورانی بود. عجب دورانی بود.اون دوران دیگه هیچ وقت تکرار نشد. هرگز..درد ها و غم های واهی و…
ولی خیلی اوقات بعضی آهنگ ها رو که می شنوم یاد اون آهنگ هایی می افتم که اون روز گوش می دادم و به لحظات آخر زندگی دوستم فکرمی کردم و به خودکشی او.
خیلی دلم می خواد بدونم الان کجاست و چکار می کنه. اینطور که بعدها فهمیدم این دختر مشکل مالی در خانواده داشت و مشکلات بزرگی در تضاد با اطراف داشت و ..به هر حال که نتیجه همون شد که گفتم.
هر کجا هست انشالله شاد و خوشحال و سالم باشه.
یه روز صمیمی ترین دوست و یه روز اونقدر دور و بی خبر که حتی نمی دونی زنده است..
همیشه یادش می کنم. از کسانی بود که نقش خیلی بزرگی در ساختن قسمتی از زندگی من داشت. یه مرحله مهم از رشدم رو با اون طی کردم.
طبق معمول همیشه مدیرو ناظم و مسئولین مدرسه مامانم رو خواستند و بهش گفتند که دخترت باید از این همکلاسی اش جدا بشه. در دوران مدرسه ام این اتفاق دو سه بار با عزیزترین دوستام تکرار شد.
یاد اون دوران به خیر.چقدر دوستش داشتم. هنوز هم چقدر دوستش دارم. یادش به خیر.
ببینم آلوچه خانوم, یادته اون دوران رو؟ حدس می زنی کی رو می گم؟ این روزها من خیلی عاقل تر شده ام. خیلی متفاوت تر, خیلی..گاهی وقت ها فکر میکنم چه کارهای وحشتناکی کردم.می دونی؟ یادته؟ عجب دورانی بود…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on July 29th, 2004
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on July 28th, 2004
پيرو يادداشت قبلي خدمت همگي عرض شود كه راستش رو بخواين بنده دروغ كه ميگم هيچ, آدامس هم مي جوم, سينما هم مي رم!!!! با مادر ترزا كه طرف نيستين, كت بالو است. راستش رو بخواين فكر هم نمي كنم بشه در كل زندگي هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي دروغ نگفت, مي شه سعي كرد ولي نمي شه هيچ وقت دروغ نگفت. حالا از ما صداقت…
اما عمرا بتونم به جايي برسم كه دولت جمهوري اسلامي هست. بعد از اين همه وقت كه اخبار زهرا كاظمي رو دنبال كرديم حالا صبح توي راه , راديوي اينجا داشت مي گفت كه دولت جمهوري اسلامي ايران گفته كه زهرا كاظمي اعتصاب غذا كرده بوده, فشار خونش افتاده پايين, گالامبي با مخ خورده زمين, مخش ترك خورده, طفلكي مرده.
زبون من يكي كه بند اومده فعلا. كل صورت مسئله رو به كل پاك كردن رفت پي كارش.
دولت به اين وقاحت و به اين حماقت در قرن بيست و يكم دوام بياره يا نه خدا عالمه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: راستي يه آهنگ ديگه هم از طوفان به سري آهنگ ها اضافه شده.