یک نقش ناتمام ام
اثر باسمه ای یک نقشبند
که در اوقات بیکاری
تصویرم کرده است
نقشبند رفته است
و من
برای همیشه
یک باسمه ای ناتمام باقی مانده ام
یک نقش ناتمام ام
اثر باسمه ای یک نقشبند
که در اوقات بیکاری
تصویرم کرده است
نقشبند رفته است
و من
برای همیشه
یک باسمه ای ناتمام باقی مانده ام
خودت رو بكشي, بالا بري , پايين بيايي, توي استدلال و فلسفه و دانش و هوش بشي خود سقراط, حتي بهتر از سقراط, گاهي وقت ها جلوي بعضي ها, و فقط همون بعضي ها, گند ميزني به فلسفه اي به سادگي دو دو تا چهار تا.
مي شه آدم به خودش دلداري بده كه ايراد از اون سري آدم هاست, نه از خود آدم.
مي توني هم اگه شدني بود, به اون سري آدم ها كه رسيدي دهنت رو ببندي و ترجيح بدي ساكت و صامت بشيني و هيچ كاري نكني. چون مي دوني كه تكون خوردن همانا و بور و خيط شدن -به طور اتوماتيك و خودبخود- همانا. اظهار نظر كه ديگه جاي خود داره. حتي اگه موضوع به سادگي سياه بودن شب و سفيد بودن روز باشه اشتباه عظيمي مي كني يا اين كه خداوند كل افرينش رو يهو چپرو مي كنه!!!
به بعضي ها هم كه مي رسي به نظرت مياد حتي اگه مجسمه ي بلاهت هم باشي, تبديل مي شي به انيشتين عزيز و مي توني به سادگي در مورد نظريه ي نسبيت و چهار بعدي بودن كهكشان و سياهچاله ها نظرات معتبر بدي.
خلاصه كه بد وضعيه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
مي شه
با بال هاي تو
با بال هاي من
دوباره رفت تا بالاي ابرا
چرخيد و چرخيد
تا ته سرگيجه
سرگيجه هاي ابلهانه ي عاشقي
زودگذر, بي امتداد
يادم باشه قبل از پرواز عاشقي
يه تشك ابري واقعي
پهن كنم روي زمين واقعيت ها
موقع سقوط, از ارتفاع ابر رويا
تشك ابري
روي زمين واقعيت ها
واسه ي حفظ استخونهامون
حتما به كار مياد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
خوب ديگه. براي اولين بار در عمرم آرزوم برآورده شد و تشبيه ام كردند به يك خواننده. كي؟ “سلين ديون”!!!
مارك عزيز جنس خراب سفت و سخت اعتقاد داره كه من شبيه سلين ديون هستم!!!!!
چيزي بهش نگفتم. اما به شدت احساس نا اميدي مي كنم. سلين ديون از كسانيه كه من اصلا قيافه اش رو دوست ندارم!
اصلا يكي بگه با قد ۱۵۵ چطور من مارك عزيز جنس خراب رو ياد سلين ديون قد دراز مي اندازم؟
ديگه سعي مي كنم مارك رو كمتر ببينم . چون از هر دوباري كه من رو مي بينه حتما يك بارش بهم يادآور مي شه كه شكل سلين ديون هستم! :((
امروز هم تا من خر بهش گفتم مي خوام برم كلاس آواز اسم بنويسم و درس هاي آوازي كه گرفته بودم رو ادامه بدم گفت “نگفتم تو سلين ديوني!!!”. بگو دختر مجبوري به ملت توضيح بدي, فضول؟
باز كلي جاي شكرش باقيه كه به كنتس دراكولا يا ليدي فرانكشتن تشبيه نشدم.
————————————————
دلم از الان تا سه چهار ماه ديگه مثل سير و سركه خواهد جوشيد. شكل سازماني تيم ما عوض شده. از دلش دو تا تيم جديد در اومده. من توي لبه ي دو تا تيم هستم و بين دوتا تيم به اشتراك گذاشته شدم. آقا جيمي مي شه رئيس تيم جديده. كار تيم جديده هم خوشگل تره. ولي ممكنه من و ژوليت و مارتين بيفتيم توي همون تيم قبليه كه الان داريم توش كار مي كنيم. اگه زرنگ باشم و بلد باشم چطوري از فرصت ها استفاده كنم و به خودم بجنبم و باهوش باشم شانس دارم كه از لبه پام و بگذارم طرف راست (توي چارت سازماني تيم آقاي جيمي سمت راست كاغذه و تيم قبلي آقا جيمي سمت چپ) و صاف شيرجه بزنم توي تيم جديد آقا جيمي. اگه نه كه ول مي شم سمت چپ توي همين تيم فعلي كه الان هستم. رئيسم هم ديگه آقا جيمي نخواهد بود. فعلا تا مدتي دو تا رئيس خواهم داشت.
اگه نتونم شيرجه بزنم,يا يواش يواش شنا كنم توي تيم آقا جيمي, حسابي از خودم نااميد خواهم شد. كار كردن با آقا جيمي رو خيلي دوست دارم. به خودش هم گفتم. چيز ديگه به عقلم نمي رسه. تعداد كم مي خواد و …خلاصه كه به عرضه و لياقت خودم بستگي داره اگه راستش رو بخواين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
توی زندگیم به چند تا نتیجه ی اساسی رسیدم. یکی اشون هم اینه:
نمی تونی خر باشی و انتظار داشته باشی که سوارت نشند.
اگه می خوای سوارت نشند قبل از هر چیزی خودت خر نباش.
خلاصه که ایراد از خر بودن خره است, نه از سواری خر سوار.
————————
و..شعر امشب:
بهترين چيز رسيدن به نگاهي ست كه از حادثه ي عشق تر است
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
مي گم اين “ميلان كوندرا” خيلي باحاله, نگين نه.
بفرمايين, اين تكه ي “والس خداحافظي” رو ببنين:
“يك مسيحي چطور وجود خدا را باور دارد, او نيز آنطور به بيوفايي شوهرش باور داشت. منتهي باور مسيحي به خدا اين اطمينان مطلق را با خود دارد كه هيج وقت خدا را نخواهد ديد. از انديشه ي اين كه امروز شوهرش را با زن بيگانه اي خواهد ديد همان وحشتي را احساس مي كرد كه مسيحي اي كه خدا به او تلفن كند و بگويد ناهار پيش او خواهد آمد.”
اصلا ايده ي اين كه خدا به آدم تلفن كنه و بگه ناهار مي خواد بياد ديدن آدم از كجا به ذهن ميلان كوندرا رسيده, حيرونم.
حالا اينجاي داستان من يه مشكل دارم. راستش صرفنظر از باور داشتن يا باور نداشتن به خيانت طرف مقابل يا وجود و عدم خدا, من در هيچ كدوم از اين دو وضعيت حس بدي نخواهم داشت.
به نظرم يه جايي توي پيچ و مهره ي احساسات من يه چيزي قرو قاطي شده. يه كمي با آدميزاد فرق دارم, يا درصد زيادي از آدميزادها با من فرق دارند.
از همه ي اينها گذشته عجب مثال جالبي بود. در عين حال كه خيلي چيزها در اين دو وضعيت متفاوتند ولي تنها حس مشترك اين دو وضعيت همون دلهره است, از روبرو شدن با چيزي كه باورش داري ولي غريبه. يه جورايي مثل حس مردن مي مونه. هر جانداري باورش داره ولي اغلب باعث حس دلهره مي شه وقتي آدم بهش نزديك بشه!!!!
شايد تولد هم همين بوده. دلهره و اين حرفها.
راستي..گفتم تولد..امروز فهميدم روز تولد پسر آقا جيمي با روز تولد شناسنامه اي من يكي است!!!! اصلا صدام هم در نيومد كه تولد واقعي ام يه روز ديگه است. يه جورايي امتيازه ديگه. هان؟ روز تولدت با روز تولد پسر رييس ات يكي باشه. رييس يه جورايي بيشتر هوات رو داره..يا نه, اشتباه مي كنم؟
بي خيال بابا. فقط تصادف جالبي بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
امروز روز خوبي بود اما خيلي خسته شدم.
با دو سري تيم بايد سروكله ميزدم و متقاعدشون مي كردم كه من درست مي گم و اونها اشتباه مي كنند. خوب..درست شد. حرف من رو فهميدند. حالا بايد منتظر نتيجه بود.
هميشه وقتي يه خانم هستي و مي خواي يه تيم متشكل از ۵ تا يا ۶ تا آقا رو متقاعد كني كارت حسابي سخته. تازه متقاعد كردن يه آقا هم مشكله چه برسه وقتي جلوي بقيه باشه و بخواي بگي تو كه يه خانم هستي نظرت از نظر اونها درست تره!! خصوصا وقتي يه چيزي “مردونه” باشه!!! خلاصه كه حتما بايد برهان و منطق حسابي داشته باشي. حتي كوچكترين گوشه ي كار هم نبايد بلنگه وگرنه از دست رفتي.
به هر حال كه درست شد ديگه. منتها حدود ۴ ساعت وقت برد!!! صبر و شنيدن و استدلال و ارامش و صبر و استدلال…شد ۴ ساعت شايد هم بيشتر.
غرض از همه ي اين حرف ها اين كه بعد از يه روز پر كار, ساعت ۹ شب كه مي دونم هنوز به اندازه ي يك ساعت ديگه كار دارم, تنهاي تنها اينجا, صداي فريدون فرخزاد عجب آرامش و انرژي اي واسم آورد. اوناهاش. آهنگ “تاك”, اون بالا. فكرش رو هم نمي كردم.صداي اين آدم روي من اثر غريبي مي گذاره. نمي تونم حس ام رو بيان كنم. فقط يه حس خيلي خوب و شيرين بهم مي ده, خيلي خوب و شيرين.
روحش شاد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پیوست: یه آهنگ به اون بالا اضافه شده. “یادم باشه, یادت باشه” گوگوش. حدود 3 مگابایت و از جنس ام پی 3!!! آدم یاد عاشقی های دوره ی تین ایجری می افته. همونقدر آتیشی و بی منطق. عاشقی هر سنی با سن دیگه فرق می کنه و عجبا که همه شون هم شیرین هستن و دلپذیر..
“یادت باشه با تو همه تو خونه ی ما دشمنن
از صبح تا شب پشت سرت حرفای ناجور می زنن
یادم باشه این بار اگه دیدم دارن باز بد می گن
بگم دارن با دستاشون واسه ی دلم گور می کنن”
منتظر نتيجه ي يكي از تست ها بودم, روي گويا مطلب زير رو خوندم:
وقتى سازمان ملى جوانان آن جشنواره
مبتذل را که تصاوير زننده و اختلاط پسر و دختر، شگفتى همه را برمىانگيزد،
برگزار مىکند و برگزارکننده آن باافتخار مىگويد که الگوى برتر رادر فرهنگ
نسل جوان ارايه مىکنيم ، اين تقصير متوليان جوان نيز هست .
وى برگزارى المپياد ورزشى پسران و دختران را که به نوشته اين ماهنامه
ميعادگاه شبانه براى جوانان در دانشگاه صنعتى اصفهان شده و يا ارايه مجوز
ارشاد به کنسرت موسيقى مبتذل و تبديل مجموعه تفريحى،ورزشى به نمايش زيبايى
اندام و کشف حجاب را نتيجه بىمسووليتى متوليان فرهنگى ذکر کرده است .
نويسنده اين مقاله ادامه مىدهد : کار دوره گردى در ترويج ابتذال به جايى
رسيده که حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى برخلاف وظايف اوليه
تبليغى خود کلاسهاى آموزش تنبک ، سنتور و گيتار داير کرده و اين مراکز را
پاتوق دختران و پسران بىتعهد و لمپن ها ساخته است .
اين هم لينكش. خواستم يه پست كوتاه بنويسم و فقط يه لينك بدم و بگم “برو بابا حوصله نداريم”, وبلاگم رو باز كردم كه آپديت كنم. اين اتفاق افتاد:
معمولا وقتي وبلاگم رو باز مي كنم يه نگاه به ليست آخرين كامنت ها مي كنم. مي بينم چندتا كامنت آشغالي كازينو و قرص هاي توانايي جنسي اومده. هر چقدرشون رو كه بتونم شانسي پاك مي كنم و بعد آپديت مي كنم.
اين دفعه هم شانسي يكي از نوشته هاي آرشيو باز شد و شروع كردم به پاكسازي كامنت ها. ديدم يه سري كامنت هاي عجيب اونجاست. نگاه كردم ديدم عنوان نوشته اينه: “مانتوي كوتاه دختران ايراني“, و..بفرماييد..اين نمونه ي كامنت هاست:
مفت ببيند وخودش را دار بزند . فرهنگ و ظرفيت استفاده هر چيزي را بايد داشت تا بتوان از آن استفاده كرد.
** براي امتحان شما يك دختر ايراني را سراغ داريد كه
مانتوي كوتاه ( بالاي زانو ) بپوشد و توانسته
باشد خودش را و عفتش را حفظ كرده باشد ؟
نكند بخودتان بگوئيد : فلاني چقدر قديمي فكر ميكند !
(ولله اولا كه من ربط منطقي بين عفت و مانتوي كوتاه پيدا نكردم. ثانيا اصولا عفت رو چي تعريف مي كنيم. ثالثا اگه دختري “عفتش رو حفظ نكنه” و جامعه -كه خودمون هستيم- مشكلي براش پيش نياره, چه مسئله اي ممكنه واسه ي خود دختر خانم پيش بياد؟)
كامنت بعدي:
دختر ايراني هرچي كه باشه يك دختر ايرانيه
(بر منكرش لعنت. خب حالا كه چي؟؟!! من كه كلي هم افتخار مي كنم كه دختر يا زن ايراني هستم. كلي هم به همه پز مي دم. خيلي متوجه اين كامنت نشدم).
و…
خلاصه كه جالب بود كه اين مطلب آرشيو شانسي باز شد.
من هم پست رو عوض مي كنم:
اين پست از “برو بابا حوصله نداريم”, تبديل مي شه به:
“با اين علما هنوز مردم
از رونق ملك نا اميدند؟”
شعر از زنده ياد ايرج ميرزاست.
(بر سردر كاروانسرايي…
)
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
همه يك چهارچوب دارند و در آن چهار چوب زندگي مي كنند و عشق مي ورزند و دروغ مي گويند. كافي است يك بار با چشم باز و با حواس جمع خودت رو بگذاري جاي هر كسي و از ميان چهار چوب اون آدم نگاه كني تا بتواني براي هميشه هر منظره اي را كه ممكن است از چهارچوبش ديده شود پيشگويي كني.
====
خودت را تكرار مي كني
و بتخانه هايم را ويران
دور, دور, دورتر
از چشمم ناپديد مي شوي
تمام عاشق ها
در هاله ي اثيري رد پاي تو
دود مي شوند, ابر
پاك پاك پاك
و عشق, كم كم
از وجود من هم پاك مي شود
=========
آمدي, “هيچ” آوردي
رفتي, “همه” را بردي
از “هيچ” تو بزرگ شدم,
“همه” ي واقعي ها را شناختم
از “همه” ي من
“هيچ” هم همراه تو نماند
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
عجب چیزهایی نوشته این میلان کوندرا توی کتاب “والس خداحافظی”. یه دور خونده امش و یه دور هم دارم دوباره خونی می کنم.
بار قبل که این کتاب رو دست گرفتم حدود 6 سال پیش بود. تاسف می خورم که چرا دقیق نخوندمش و چرا باور نکردم که این آقای کوندرا یه چیزایی سرش می شده. اگه این رو باور کرده بودم کلی راحت تر و شاید واقعی تر زندگی می کردم. ممکن هم هست که اون زمان هنوز برای من وقت فهمیدنش نرسیده بوده.
قشنگترین جملات این کتاب به نظرم اینها هستند:
“از راه به در کردن یک زن از دست نادان ترین آدم ها هم بر می اید. اما باید از سر باز کردنشان را هم بلد باشی.آدم کار کشته را اینجا می شود شناخت.”
و
ژاکوب به الگا می گه: “در دنیا یک نفر هم نیست که نتواند همنوعش را با خیال نسبتا اسوده پای مرگ بفرستد. من که کسی را سراغ ندارم. اگر روزی انسان ها از این نظر تغییری کنند, یکی از خصایص اصلی طبیعت انسانی را از دست می دهند.”
و جواب الگا بسیار قشنگتره:
“شما با یک تیر دو نشان می زنید. هم همه ی انسان ها را آدم کش می کنید و هم آدمکشی خود را نه یک جنایت بلکه خصوصیت ذاتی نوع انسان قلمداد می کنید.”
تنها ایرادی که به میلان کوندرا می گیرم اینه که به عقیده ی من زن ها رو بسیار احمق تصور و تصویر کرده. از بین سه صفت احساساتی بودن, منطقی بودن و احمق بودن, سومی رو از دوتای دیگه قوی تر دونسته.
به اعتقاد من میلان کوندرا و ایرج پزشکزاد احتمالا جاذبه ی جنسی کمی داشته اند و به همین دلیله که جفتشون حسابی بانوان محترم رو ابله تر و بازیچه تر از اونچه که من می بینم تصویر کرده اند. شاید هم این استنباط منه و با دید متعصب خودم نگاه می کنم.
به هر حال که بدجوری با “والس خداحافظی” درگیر هستم. منتظر نقد های بعدی باشید.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار