درس چندم

Posted by کت بالو on September 27th, 2004

درس چندم بود اين يكي؟ دهم؟ صدم؟ هزارم؟ شايدم درس آخر. كي مي دونه.

اگه خواستي يه كسي كه سرش به تنش بيارزه, و رازت رو نگه داره, به حرفت گوش بده و خسته نشه و اذيت نشه, دنبال يه دوست نگرد كه “يافت مي نشود, جسته ايم ما”. اين يك حرفه است. دنبال كار دونش بگرد, مبلغي مي گذاري به حسابش, و يك گوش پيدا مي كني به مدت يك ساعت, خزعبلاتت رو با حوصله گوش مي ده, خسته نميشه, اذيت نمي شه, به كسي هم بروز نمي ده. آخر يك ساعت كارش باهات و كارت باهاش تموم مي شه. پول دادي و گوش خريدي براي شنيدنت.

توي اين دنياي نامرد, به اميد پيدا كردن دوست و كسي كه دوستت بداره نباش. هر كسي بهر چيزي مياد. تكرار دوباره ي باور سال هاي دور. و به ياد سپردن اين كه قانون دنيا قانون جنگله. توانايي هات رو زياد كن, قابليت هات رو, كه هرگز كسي نيست…نه, هرگز كسي نيست…ديگه هرگز تكرار نخواهد شد…سخته اما بايد باور كرد تمام حقايق سخت و تلخ روزگار رو.

و اشك هايي براي نريختن. كه با چشم بايد بي رحمانه نگريست و نه گريست.

و ياد آوري دوباره ي مكالمه ي حسن كچل با ديو:

-چي شد كه تو ديو شدي؟
-من اولش ميش بودم…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: كلمه ي فرانسه ي امروز:
Une fille
به معني “يك دختر”. اسم مونث
Un garcon
به معني “يك پسر”. اسم مذكر.
با تشکر از مامان نیلوی عزیز کلمه ی بالا تصحیح می شه به:
gar

اهورا یزدی

Posted by کت بالو on September 26th, 2004

نمی دونم عاقبت این حرکت چیه؟ نمی دونم این آقا نوعی دن کیشوته, یا نه, واقعا می دونه داره چه می کنه و با آگاهی جلو می ره.
نمی دونم جریاناتی پشت پرده است, یا همه اش همینه که داریم می بینیم.
نمی دونم, نه می تونم بگم قبول دارم, و نه به این راحتی می تونم انکارش کنم.

فقط می تونم بگم نمی دونم, می تونم بگم گاهی وقت ها من رو یاد رادیوی مجاهدین می اندازه, می تونم بگم برام جالبه اگه یه نفر به اتکای خودش و خودش و خودش چنین حرکتی رو شروع کنه. بیش از هر چیزی جالبه.

اگه ایران بودم می رفتم جلوی دانشگاه؟ شاید آره, شاید نه. واقعا نمی دونم. اما اینجا..اگه مشابه این حرکت انجام بشه مطمئن هستم که شرکت می کنم.

چی بگم؟ بگم به امید آزادی ایران؟ بگم به امید آزادی ایرانی؟ بگم به امید سرافرازی ایران و ایرانی؟ بگم به امید آزادی بشریت؟ به امید سرافرازی بشریت؟ فقط…فقط یه کمی شعارگونه و ایده الیستیه.

اما دست آخر یک کلام. کاری که آقای اهورا یزدی میکنه رو, دن کیشوت وار, یا چه گوارا گونه, من جرات انجامش رو نداشتم. امیدوارم به بهترین شکلی هدایت بشه. امیدوارم آدم ها خوشبخت تر و شادتر و آگاه تر بشن.
می نشینم تا زمان بگذره, و زمان همیشه می گذره.
آینده نشان خواهد داد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

عزیزترین ها

Posted by کت بالو on September 26th, 2004

اگه به زبون نمیاد, نه این که نیست.
چیزهایی هست, مثل “سکوت”, اگه به زبون بیاریشون, از دست می رن.

و…
عجبا که عزیزترین ها هستند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: عبارت فرانسه ی امروزهست

Je t’aime

به معنی “دوستت دارم”.

و ..آهنگ “دیشب” از فرامرز آصف که خواننده ی مورد علاقه ی من هست اون بالا اضافه شده. 7 مگابایته و فرمت ام پی تری!!

جباریت

Posted by کت بالو on September 25th, 2004

این رو نگاه کنین. هاله ی عزیز لینک داده.

راست می گن که می گن اون اواخر متن تمام اونها رو احمد خمینی می نوشته و بعد از خمینی امضا می گرفته؟
البته این رو کسی گفته که بالا بری پایین بیایی ته دلش از خمینی خوشش میاد.

یه کتاب بود, نقد و تحلیل جباریت. خیلی سال پیش خوندمش و خوشم اومد.الان خیلی کم ازش یادم مونده. اونموقع سنم کم بود و برداشتم مسلما متفاوت و ناقص بود. روی اینترنت دارم دوباره دنبالش می گردم. برای فهم جریانات خمینی و سایرین کمک می کنه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مهتاب شب پاييز

Posted by کت بالو on September 24th, 2004

زير نورمهتاب, كنار يه در ياچه, روي يه نيمكت چوبي, وسط چمن سبزمرطوب,كنار يه نهر روان,زير درخت بيد مجنون, فارغ, رها, آزاد, توي هواي ملس شب پاييز…بوس و كنار و آغوش…

مهتاب زده تاج سر كاج
پاشويه پر از برگ خزان ديده ي زرد است
بر زير لب هره كشيدند خدايان
يك سايه ي باريك
هستي شده تاريك
رنگ از رخ مهتاب پريده
برگونه ي او ابر اگر پنجه كشيده
دامان خودش نيز دريده

آرام دود باد درون رگ نودان
با شور زند ني لبك آرام
تا سرو دل آرام برقصد
تا آن كه بخواند
شبگير سر دار
……
……
پاييز چه زيباست
پاييز دو چشم تو چه زيباست
…….

اين شعر رو خيلي دوست دارم. حيف كه حفظ نيستمش. خيلي حيف.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

كلمه ي فرانسه ي امروز:
l’ amie
به معني دوست.

پيوست: اين خلبان كور عزيز راست راستي غير قابل پيش بيني عمل مي كنه. بفرماييد. آدرسش رو تقديم كرده به “دخمر” خانم.

به اندازه ي يكربع كامل داشتم مي خنديدم.
فقط يكي به من اين رو بگه. آدرس وبلاگ خلبان به چه درد دخمر مي خوره؟

هواي خريت !!

Posted by کت بالو on September 23rd, 2004

شيشه ي ماشين پايين بود و بوي چمن شبنم خورده مستم كرده بود. تازه فهميدم چرا صبح ها احتياجي به ميگساري نيست. هوا و بوي صبح خودش آدم رو مست مي كنه.
روز اول پاييز و اين هواي ملس توي اين شهر بي پدر و مادر يخزده.

امروز صبح از اون روزهايي بود كه آدم بي خيال همه ي دنيا بشه و بزنه بيرون توي دشت و صحرا. عجب بي انصاف و نامردند اين مسئولين دولت و روساي اداره جات كه توي اين هوا هم از ما كار مي كشند. داشتم فكر مي كردم كاشكي اسب بودم يا خر يا گاو مثلا. اونوقت كارم توي هواي آزاد بود!!! حسابي به جماعت محترم خر و گاو و اسب حسوديم شد امروز. خلاصه كه بدبختي اينه, همه ي شرايط خريت رو دارم تمام و كامل, فقط اين مزيت كار در هواي آزاد در روز هاي خوب رو برخوردار نيستم. بخشكي شانس. به امروز كه رسيد ما آدم شديم!!!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

آهان راستي. به سفارش پريساي عزيز. كلمه ي فرانسه ي امروز:
Un homme
به معني يك مرد. اسم, مذكر. براي همين هم un گرفته اولش.
Une femme
به معني يك زن. اسم مونث. براي همين هم une گرفته اولش.
و.. فرانسه دون تر از من توي وبلاگشهر خيلي زياده. من اينجا فقط يه كمي درس هام رو با دوستان تمرين مي كنم. به اساتيد گل جسارت نشه.

رنگارنگ 18

Posted by کت بالو on September 22nd, 2004

زمانهایی هست که آدم اینقدر خوشبخته که دلش می گیره..به خاطر تمام کسانی که نمی تونن یا نمی خوان خوشبختی رو مزمزه کنن.
نکنه خوشبختی میزان محدودی توی دنیا داره, و وقتی یه عده سهم خیلی زیادی ازش بگیرند از سهم بقیه کم بیاد.
———————

همیشه بهت فکر می کنم, مست که هستم بیشتر.
———————-

عکسم رو در حال رقص بالای صحنه با یه خواننده گرفته بودم و فرستاده بودم ایران. بابام با کلی افتخار عکسم رو به مامان بزرگم نشون داده و گفته “خانم, ببینین چه بچه هایی تربیت کرده ام.”
مامان بزرگ حاضر جوابم هم گفته: “آره دیگه. می بینم. دستت درد نکنه. توی جمهوری اسلامی یه دختر رقاص تربیت کردی, یه پسر مطرب!!!”

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

تصحيح- تعصب نژادي

Posted by کت بالو on September 21st, 2004

بدينوسيله تصحيح مي شود, ليديز اند جنتلمن :

Later better than never نيست و Better late, than never است.

خدا عمرتون بده كه قبل از اين كه من اين اشتباه رو پيش اين انگليسي زبان هاي نديد بديد بكنم تصحيح ام كردين.
————————-

ليما خانوم لبناني الاصل كلي خوشحاله. شوهرش دوبي يه كار پر در آمد گرفته. ليما خانوم تپل و بامزه هم كه همين چند وقت پيش ها پسرش يك ساله شد, داره فردا از شركت خداحافظي مي كنه و پرواز مي كنه به سمت دوبي. كلي خوشحال و خندانه. اولا كه تا يكي دو سالي مي مونه پيش عمر (اسم پسرش عمره), و بعد از دو سال مي ره سر كار. دوم اين كه مامانش مي تونه با يه ساعت پرواز بياد پيشش. سوم اين كه در آمد شوهرش اونجا به تنهايي از درامد خودش و شوهرش دوتايي اينجا بيشتره. خلاصه كه كم مونده بود وسط شركت بشكن بزنه.

خيلي صورت بامزه و نازي داره. اميدوارم هميشه خوشحال و شاد و موفق باشه. فقط..اون ليما خانومي كه من ديدم, كه تا ماه نهم هم روزي هفت هشت ده ساعت كار مي كرد و بعد هم دوباره بدو بدو بچه رو فرستاد مهد كودك و بي بي سيتر و دويد سر كار, شك دارم بتونه دو سال تموم توي خونه بند بشه.

صرفنظر از اين كه موقعيت جور بشه يا نشه, نمي دونم من يكي چرا هيچ وقت نمي تونم خودم رو راضي كنم كه توي كشور عربي زندگي كنم. اين هم از همون يه دندگي هاي منه و از همون تعصب هايي كه هميشه گل آقا سرش باهام بحث داره. هميشه و هميشه عرب ها رو يه سر و گردن پايين تر از خودمون مي بينم و اصلا حاضر نيستم آدم كامل حسابشون كنم. يه چيزي بين آدم و بربر مي بينمشون. به نظرم خيلي شعور رشد يافته اي ندارند. از نظر اجتماعي و شعور و تمدن حسابي عقب اند و فكر هم نكنم حالا حالاها اميدي به رشدشون باشه.

بيا..حالا هي داد بزنم تعصب نژادي بده, اخ ه, بني آدم اعضاي يكديگرند. سفيد و سياه و سبز و زرد همه يكي هستند. خير..بنده بالا برم پايين بيام, آبم با اين نژاد عرب سامي بربر توي يه جوب نمي ره كه نمي ره. منطق بردار هم نيست. اعتقاد به حقوق بشر بنده به اينجا كه مي رسه ته مي كشه. شايد واسه اين كه در بشر بودن اعراب شك دارم!!!!!!!
بامزه ترش اينه كه اينجور كه بوش مياد, فعلا اونها هم همين حس رو نسبت به ما دارند و خودشون رو يه سر و گردن بالا تر مي دونند.

و..فكر مي كنم تا جايي كه خبر دارم طي تاريخ هميشه ما از اعراب شكست خورديم, نه؟ از ۱۴۰۰ سال پيش,گاسم قبل ترش بگير تا همين الان. گرچه كه درست نمي دونم و تاريخش رو نخوندم. به هر حال تعصب تعصبه. كور و بي منطق.

هميشه فكرش و كه مي كنم عصباني مي شم. عرب ها, با اون دماغ قزميتشون, با اون فرهنگ گنديده شون, و با اون ريخت قناسشون…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

امروز">امروز

Posted by کت بالو on September 20th, 2004

یه ضرب المثل هست که می گه:
later better than never.

یه کمی دیر جنبیدم. ولی بالاخره جنبیدم.
در حمایت از این حرکت اسم وبلاگ برای یک روز به ” امروز” تغییر کرد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

رنگارنگ ۱۷

Posted by کت بالو on September 20th, 2004

1) مارتين خره راستي خره

هفته ي قبل پنج شنبه چند تا بيسكويت گرفته بودم كه نخورده بودمشون. مارتين اومد پيشم, كار داشت. بهم گفت چرا بيسكويت ها رو نخوردي. گفتم به خاطر كالري. پرسيدم تو مي خوري؟ گفت نه. خواستم بندازمشون دور كه نگذاشت. (اين مارتين خره راست راستي خسيسه). گفت بده شون به من يكي رو پيدا مي كنم اين ها رو ميدم بهش. هنري هيز (ببخشيد ولي بهترين لغت براي توصيف هنري در يك كلمه همينه) پيداش شد. مارتين هم تندي بيسكويت ها رو داد بهش و گفت: “هي هنري. كتي مي خواست اين ها رو بندازه دور (!!!) من بهش گفتم نندازه. مي ديمشون به يكي. حالا بيا تو بگيرشون.”

من يه كمي شوكه شدم, از خنده ولو شده بودم روي زمين. هنري كاملا شوكه بود و به مارتين گفت حتما تلافي مي كنم. و به من هم گفت بار ديگه كه ازم كاري رو خواستي حتما به ياد اين بيسكويت هاي ۴ يا ۵ روز مونده خواهم بود!!!
و باور كنين يا نه در تمام اين مدت من نمي تونستم لب و لوچه ام رو جمع كنم و به اين شكل شرم آور از خنده غش نكنم.
——————————–

2) جمعه با شركتمون رفتيم گلف. همه يه ضربه مي زدند به توپ و….وووووو….توپ مي رفت هزار متر دورتر. كاملا پرواز مي كرد روي هوا و بعد هم قشنگ يه جاي خوب و تميز. كتبالو چكار كرد؟ خوب..به خدمتتون عرض شود كه از بين تمام حدود ۷۰ يا ۸۰ نفر, اگه بدترين رو مي خواستند انتخاب كنند بي شك بنده بودم. كلاب (چوب گلف) رو مي بردم اينور و تابش مي دادم و خودم رو شيش دور مي پيچوندم و سه دور باباكرم مي رقصيدم و ۴ قل رو مي خوندم, آخرش توپ قل قل مي خورد روي زمين و يه ۱۰ يا ۲۰ سانتيمتري در جهت عكس سوراخ مي چرخيد. يه بار هم نمي دونم چطوري توپ خورد توي دهنم و لبم باد كرد و اومد بالا!!! سه تا هم گروهي ام خيلي زحمت كشيدند و يك كمي بهم ياد دادند. اما اگه خيال كردين كت بالو بيدي هست كه از اين باد ها بلرزه اشتباه كردين. دارم مي رم ۵يا ۶ جلسه درس گلف بگيرم. انشالله بي حرف پيش ,اين ماه نه, ماه ديگه هم نه. ماه بعدش.
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك !!!!
———————————-

3) ديروز رفتيم اين شهربازي تورنتويي ها. اينقدر از وسايل بازي شون مي ترسيدم كه خدا مي دونه. به خودم جرات دادم و سه تاشون رو سوار شدم. توي يكيشون كه فقط جيغ زدم. اونهم با چشم بسته. سطح ترسناك بودن وسايل طبقه بندي شده. از ۱ كه اصلا ترس نداره تا ۴ كه راستي راستي وحشتناكه. يكي از سطح ۴ اي ها كه دقيقا مثل بانجي جامپينگه.

حالا كرم رفته توي باسنم (ببخشيد. اين دفعه ي دوم كه عفت كلام رو اينجا رعايت نكردم) كه براي سال ديگه اشتراك كل تابستون اش رو بگيرم و برم و ترسم رو بريزونم.
آخه وقتي آدم مي دونه كه احتمال خطرش از يك در صد هم كمتره, براي چي بايد اين قدر بترسه و جيغ بكشه.

به دوتا چيز فكر مي كردم. اوليش اين كه فرضا اگه يك كسي از انسان هاي اوليه كه سرعت در حد قدم هاي معمولي رو تجربه كرده, سوار ماشين هاي الان, با سرعت ۱۲۰ كيلومتر در ساعت مي شد احتمالا همون ترسي رو تجربه مي كرد كه من توي اسباب بازي هاي “واندرلند” تجربه كردم. پس به احتمال زياد همه ش عادته و تمرين.
توي شماره ي ۴ اي ها حتي بچه هاي ۵ يا ۶ ساله هم بدون بزرگتر سوار مي شدند و به اندازه ي من خرس گنده جيغ نمي زدن. كلي هم كيف مي كردند. به بازوي كسي هم چنگ نمي زدن. توضيح اين كه من كلي بازوي گل آقا رو چنگ زدم!!!!

دومين چيز اين كه ياد “خر پينوكيو” افتادم اونجا. مي گم زندگي خودم داره خودم رو ياد خر پينوكيو مي اندازه يواش يواش. فكر كنم اصلا و اصولا اين تقلا و تلاش بيخودي دنيا يه جورايي خيلي هامون رو كرده خر پينوكيو و خودمون خبر نداريم. اين آقاي كارلو كولودي (فكر كنم اسم نويسنده ي پينوكيو همين بود ديگه. نه؟) عجب اثر قشنگي به وجود آورده. بعضي مفاهيمش واقعا عميقه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار