با احساست هدفت رو تشخیص می دی و با منطقت راه رو برای رسیدن بهش انتخاب می کنی, اونوقت می شی ترکیب احساس و منطق به احمقانه ترین شکل موجود.
منطق در خدمت احساس.
——————————————
شاید همین روزها از دست خودم خسته بشم, ولم کنم یه جایی و بگذارم برم.
——————————————
و..کی میگه “اینه چون عیب تو بنمود راست خود شکن آینه شکستن خطاست”
من می زنم توی ملاج آینه و خرد و خاکشیرش می کنم. آینه معیوبه به من چه.
(شوخی بود دوست محترم, به دل نگیر.)
——————————————–
می گه شام بریم بیرون, می گی نه. می گه بریم با هم برقصیم, می گی نه. می گه آدرس هتلم رو واست نوشتم, خواستی بیا. وقتی نمی ری فردا صبح بهت میگه امیدوارم دیشب نیومده باشی هتل, رفتم بیرون, نگران بودم نکنه اومده باشی و من نبوده باشم.
یه اصطلاحی داشتیم بین خودمون دوست ها می گفتیم کله ی بابای آدم دروغگو پلاستیک.
——————————————–
خسته ام. و…
زندگی همینه دیگه. قشنگه. خیلی قشنگه.
——————————————–
فردا در موردش فکر می کنم. فردا یه روز دیگه است. و قشنگترین چیز در مورد فردا اینه که هیچ وقت نمی دونی چی توی فردا منتظرته.
کاش فردا همه چیز قشنگتر باشه. رنگی تر. من هم از دست این بی حالی و خستگی مزمن حاصل از سرماخوردگی راحت شده باشم.شدم به بدمزگی خود خود شربت سینه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: سه تا دوست خیلی عزیز نگرانم شده اند و با آفلاین و ایمیل و تلفن از حالم جویا شده اند. مرسی دوستان عزیز. راستش واقعا خسته ام. این هفته تقریبا خودم رو از پا انداختم. بدترین وقت ممکن مریض شده ام. حتی نمی تونم یک ساعت از سر کارم بزنم که استراحت کنم. به خاطر مریضی و استراحت ناکافی و کار زیاد که باید حتما تا آخر فردا تموم بشه عصبی هستم. بله. حالم خیلی خوب نیست. اما از طرف دیگه هم نگرانی نداره چون که آخر هفته سه روز تعطیله و فرصت دارم برای استراحت. این سه روز آخر واقعا وحشی بودم. یک بی حوصله ی کامل و یک شیر غران واخمو. اما تقریبا مطمئن هستم که هفته ی دیگه دوباره خودم بر میگردم سروقت خودم و این دختره ی بی حوصله ی وحشی رو یه جایی دور و برای همین جمعه و شنبه می اندازمش دور.
خیلی دوستم داشتین. خیلی دوستتون دارم. راست می گم به خدا.
این روزها درست عین گوشت کوبیده می مونم. سه روز و نصفی در هفته تا 9:30 شب کلاس دارم. طبق معمول هم که خدا رو شکر هنوز 5 روز در هفته کار می کنم. آخر هفته ها هم که توی خونه بند نمی شم. حالا سرماخوردگی و بی حالی رو هم به این لیست اضافه کنید. انشالله که همیشه سلامت و برقرار باشید, ولی دور از جون شما در حال حاضر یه گوشت کوبیده ای هستم که دومی نداره.
امروز دو تا دوره ی آموزشی با هم داشتم. آخرش هم چون نمی شد خودم رو نصف کنم, یکی اش رو ول کردم و با خیال راحت رفتم سراغ اون یکی که لازم تر بود.اما همون یک ربعی که سر دومیه نشستم یه مثالی زد که خیلی خوشم اومد.
بحث سر یکی از تکنولوژی ها بود و این که استانداردهاش هنوز قر و قاطیه و تبیین نشده. آقاهه گفت توی جلساتشون که رفتم دیدم هر کدوم براش مهمه که خطاهای دیگران رو بگیره و حرف خودش رو به کرسی بنشونه. من هم بهشون گفتم اینطوری به جایی نمی رسین. شماها همدیگه رو هدف گرفتین و تیرهاتون رو به سمت همدیگه نشونه می رین. در صورتی که باید یه هدف رو به دیوار آویزون کنین و همه تیرهاتون رو به سمت اون هدف نشونه یگیرین.
تعبیر جالبی بود. خیلی وقت ها توی بحث ها به آدم کمک می کنه. خیلی خوشم اومد.
—————————————
فکر می کنم دوره ی جدیدی از زندگی ام شروع شده. قر و قاطی از همه ی دوره های قبلی توش داره, در عین حال که یه قسمتی از هرکدوم از دوره ها رو هم دور نداره. نمی دونم همه ی آدم ها زندگی روحی شون همین قدر بالا و پایین داشته؟
سبکتر شده ام.مثل مار پوست انداخته ام. آهان..همین..به نظرم درست همین تعبیرش باشه. من هر چند وقت یه بار مثل مار پوست می اندازم. دوباره هم تکرار شده. تقریبا هم هر دو الی 4 سال یکبار اتفاق می افته. الان هم در آستانه ی یکی دیگه اش هستم. چیزی که از توش در میاد نه بهتره و نه بدتر. یعنی اصلا خوب و بد تعریف نداره که. فقط متفاوته.
—————————————
اون روزا, بعد از این که یک هویی, ناغافلی گذاشتی رفتی از پیشم, از حیرت که در اومدم,تازه به صرافت افتادم که ای وای, یه چیزی ام جامونده پیشت.
هرچی بعد رفتنت توی بساطم مونده بود, (گرچه چیزی نمونده بود), جمع و جور کردمش و راه افتادم.خسته ودرمونده بودم. توی راه با خیلی ها آشنا شدم.حرف دوستی که میشد, دوستی و یگانگی,شراکت توشه هامون, نوبت دل که می رسید, شرمنده و عرق ریزون, بهشون می گفتم که, تو کوله بارم به خدا هر چی بخواین پیدا می شه, به جز همین یه فقره. شما هم بی زحمت و بی گفتگو, مال خودتون رو همونجا نگه دارین. به درد من نمی خوره. و می موندم دوباره با نگاه و با کلام تلخ اون همسفرها, که مگه می شه آدم, اینقده سر به هوا, دل رو بده دست یکی و وقتی که اون یکی رفت, یادش بره پس بگیره.
کم کم از خجلت و شرم, به صرافت افتادم که قلب دل راه بندازم. ولی راستش رو بخوای,بدجوری ناشی بودم. اون دل تقلبی, بد جوری تو ذوق می زد. چندی هم با دلهای تقلبی تلف شدش.
حالا امروزرسیدم به اونجا که اول بودم. بی دل آخه هیچ کاری نمی شه کرد. تنها که راه نمی شه رفت. همراهی هم اگر باشه باید که دل بهش بدی. اصلا باید به مسیر هم دل بدی, وگرنه هیچ پیش نمی ره.
منم, تنها, بی همراه, یه جایی توی یه راه. حال هیچ همراه سرزنشگری رو ندارم.
دلم رو ولی می دونم, پیش تو گذاشتمش. این که چکار کردی باهاش, حالا داری اش یا که نه, گم شده یا قاطی یه تل آشغال دیگه جایی داره خاک می خوره, یا گذاشتی اش سر رف و صبح به صبح جلا می دی اش, نمی دونم.
حالا ولی, خوب که بهش فکر می کنم, می بینم حتما تو باید تا حالا دورش انداخته باشی. می دونی, منطقیه. گله گذاری نداره. آخه جونم, دلی که بعد یه عمر, زیر و زبر, شیب و فراز, همین که یه غریبه از راه می رسه, به صاحبش بی وفا بشه, تو بگو, می شه مگه به چشما و به حرفای تازه از در اومده ی غریبهه وفا کنه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
در من تمایل بسیار قوی و انکار ناپذیری وجود داره که تارک دنیا بشم. شاید به خاطر لذت خیلی زیادیه که از تنهایی می برم. مطمئن هستم که اگه روزی بیاد که نگرانی مالی نداشته باشم و بدونم که احتیاجی به کار کردن ندارم, به اندازه ی سه تا عمر کار دارم که انجام بدم, و متاسفانه همینه که همیشه در حال عجله هستم.
به نظرم میاد یه دونه عمر فقط, خیلی کمه.
حالا وقتی اینها رو کنار هم میگذارم به این نتیجه می رسم که احتمالا دلیل کشش انکار ناپذیر من به تارک دنیا شدن اینه که برم در سایه ی حمایت کلیسا (خصوصا مدل کاتولیکش که پولداره), نگرانی امرار معاش نداشته باشم, یا به گونه ای “تن رها کن تا نخواهی پیرهن”, و بعد صبح تا شب کتاب های مذهبی بخونم و مطالعات مذهبی و تاریخ مذهب داشته باشم و زبان های مختلف بخونم و تاریخ تئاتر و شاید هم نویسندگی کنم, و شب تا صبح هم به تزکیه ی روح بپردازم !!!! گیرم به علت علاقه به آواز توی کر کلیسا هم می رم و تک خوانی هم می کنم.
توی دل آدم رو هم که کسی ندیده که بفهمه توش اعتقادی هست یا نیست. گاسم بر اثر نشست و برخاست زیاد با اهالی مذهب دوباره نور ایمان در این دل تیره و تار درخشیدن گرفت و رستگار شدم. کی می دونه؟
به نظرم جزو معدود مشاغلیه که استرس و اینها نداره. هو…م, باید با اهلش صحبت کنم. تنها قسمت مشکلش اینه که به قیافه ی ظاهرت نمی تونی برسی.ولی توی تنهایی که آدم فقط خودش خودش رو می بینه, همونقدر که تمیز باشه و بوی بد نده بسه دیگه. نه؟
روابط جنسی هم تیره و تار می شه. اون هم بی خیالش دیگه. همه چیز رو که نمی شه با هم داشت. تازه کی خبر داره که راهبه ها سانفرانسیسکو میرند یا نه.اصلا به قول ایرج پزشکزاد از زبان اسدالله میرزا سانفرانسیسکو رو که جلوی روی من و شما نمی رند. تازه هر کاری بقیه ی راهبه ها می کنند خوب من هم می کنم دیگه.
خلاصه به قول نیما یوشیج عزیز: “باید از چیزی کاست, تا به چیزی افزود”.
حالا این فکر ها از کجا دوباره اومد توی مغز من, ایناهاش, از سفارت آمریکا. دو تا خواهر مقدس اومده بودند اونجا , درست زمانی که ما اونجا بودیم. من اینقدر نگاشون کردم که گل آقا مجبور شد یه سیخونک حواله ی پهلوی مبارک بنده بکنه. حسابی رفته بودم توی بحر خواهران مقدس.
به هر حال که یک چیز کاملا واضح و مبرهنه. علاقه ی من به تارک دنیا شدن از علاقه ی من به بچه دار شدن خیلی خیلی بیشتره. ماشالله ماشالله اینقدر که خودخواهم و توی زندگی فقط و فقط خودم رو می بینم.
و..
می گم نکنه همه ی اینها فقط و فقط از تنبلی باشه, هان؟ کی می دونه؟
————————————————–
گاه آن خواهد رسید
که دستان بی رحم شب
از پیکرم جدا گردند
به انزوای غار روشنایی ام باز خواهم گشت
و در روشنایی بلورگون انزوا
تا ابد
به تک ستاره ای اندیشه خواهم کرد
که در تیره ترین شام زندگانی ام
بی امان می درخشید
باز در انزوای روشن
روحم را صابون عشق خواهم زد
و باز
برف صداقت
یگانه ام خواهد کرد
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
1) خوب… به سلامتی و میمنت مارتین خره داره می ره که با ایوانای ناز و کوچولو عروسی کنه. توی این دوسال و خرده ای که من با مارتین همکار بودم تمام مدت می گفت که آخرش با ایوانا ازدواج می کنه ولی یک عالمه هم غرو لند می کرد. تقریبا توی سه ماه اول من تمام تاریخچه ی ایوانا و خانواده ی ایوانا و این که چرا مارتین نمی خواد با ایوانا ازدواج کنه و تاریخچه ی خانواده ی مارتین رو فهمیدم. کی میگه فقط خانم ها خاله زنک هستند؟ اینجور که پیداست آقایون لهستانی هم دسته کمی ندارند. خلاصه که تمام ایراد های ژنتیکی که نسل های آتی این زوج ممکنه احتمالا پیدا کنند رو می تونم از پزشک خانوادگی شون بهتر ردیف کنم اینجا. شاید همین بود که ایوانا خانم اوایل کار اینقدر به من حسادت می کرد. کلی چیز میز ازشون می دونستم, از خودش بهتر.
ایوانا خانم خیلی نازو ظریفه. به نظر من که از سر مارتین حسابی زیاده. دخترک ورزشکاره و خیلی خیلی معقول تر از مارتین است. گیرم که یک سالی از مارتین بزرگتره و…بقیه اش هم جزو اسرار خانوادگی همکارمه.
همکارم رو گرچه که ایرادهایی داره ولی خیلی دوستش دارم.انشالله که خوشبخت باشه.
———————————–
2) بعله..کار به اینجا رسید که کت بالو خانم به یکی از همکارهاش حسادت کنه!! و البته و صد البته حسابی تحسین اش کنه. کی؟ آقای عمر. این آقای عمر حدود بیست و پنج یا بیست و شش سالشه. اولش توی شرکتمون co-op بود و بعد اومد و توی تیم آقا جیمی استخدام شد. الان حدود یک ساله که توی تیم ماست. اما خواننده ی محترمی که شما باشین تقریبا از همه جلو زده و فکر می کنم به راحتی بتونه در آینده ی نزدیک بشه team leader.
بعضی ها استعداد های خاصی دارند و البته هوش و اعتماد به نفس هم جای خودش رو داره.
توی میتینگ به خودش گفتم که پیشرفتش رو خیلی تحسین می کنم. خندید و گفت آخه قبلش مدتی co-op بوده و تشکر کرد.
گلف رو خیلی خوب می دونه, تفریحاتش و علاقمندی هاش مثل آقایون روساست, انگلیسی رو کامل می دونه, چون زبان مادریشه, هوش خوبی داره, و اعتماد به نفس اش هم خیلی خوبه. اینها رو که کنار هم بگذاریم طبیعتا یه پازل “موفقیت کاری” رو تکمیل می کنند دیگه.
———————————
3) دیوید شد رئیس تیم قبلی مون. در اصل جای آقا جیمی. ما سه تا -ژولیت و مارتین و کت بالو- فعلا زیر نظر آقا جیمی هستیم. منتها 75 در صد کارمون رو برای دیوید انجام می دیم!!!! ولله من که نمی فهمم, ولی اعتراضی هم اصلا ندارم. چون اصلا و اصولا دوست دارم سر بخورم توی تیم آقا جیمی, گرچه که دیوید آدم خیلی باحالیه. خلاصه دو راهی جالبیه. رئیس, یا تیم!!!! باید یه سرش رو بگیری. انصافا آقا جیمی رو هم خیلی دوستش دارم.
از ادوارد که شده رئیس یه تیم دیگه ولی, اصلا خوشم نمیاد. کار کردن باهاش رو هم دوست ندارم. عین بچه لوس درس خون های ننر می مونه. گرچه که خیلی حالیشه.
———————————
4) بفرمایید. این رو می گن کار تیمی. مارتین عروسی کرده. قیصر می خواد به من نهار بده!!! این آقای قیصر رو به انگلیسی “کایزر” صدا میکنند. من رو همیشه یاد جوراب نایلون های قدیمی که بهشون می گفتن جوراب کایزر می اندازه!! هر وقت هم من رو می بینه, صرفنظر از این که کار داشته باشم یا نه,و کار داشته باشه یا نه, میاد و می شینه و حدود یکربع تا دو ساعت حرف می زنه. این یکی هم کل زار و زندگیش رو برای من تعریف کرده. هر بار هم دوباره همون ها رو تکرار می کنه. متاسفانه باید اعتراف کنم اینقدر همیشه حواسم پرته که هنوز هم نتونسته ام حتی اولیه های زندگیش رو هم به خاطر بسپرم. فقط می دونم از یه خانواده ی درجه ی یک توی پاکستان بوده (کل جریانات عمه و پدر و دختر عمه و پدر بزرگ و خواهر و مادر و شوهر خواهر و اختلافات ارثی شون رو برام تعریف کرده), تابعیت نروژی داره (کل جریانات ازدواجش و بچه دار شدنش رو برام گفته), گرین کارت آمریکا داره (کل جریانات درس خوندنش و کار کردنش و خونه و زندگی اش در آمریکا رو هم گفته), خلبانی بلده, یه چیزی شبیه هواپیما هم توی فرودگاه پارک کرده که گویا مال خودشه (ولله این قسمت رو خیلی مبهم میگه هر بار, فکر کنم بزرگترین خالی ایه که می بنده), آهنگسازی می کنه و شعر روی آهنگ ها میگذاره و اجرا می کنه و می خونه (جای همگی خالی, یک بار روی کامپیوترش نرم افزارش رو آورد و شروع کرد خوندن, یک “هی ها هی ها” یی می کرد که بیا و ببین). جزئیات داخل پرانتزها رو یادم نمیاد.فقط همون کلیات رو یادمه متاسفانه. وگرنه یه سلسله داستان اضافه می کردم “ماجراهای خانواده ی کایزر”.
به هر حال که کار تیمی رو خوب بلده, می فهمه که وقتی مارتین ازدواج می کنه, نهار رو باید به هم تیمی مارتین بده!!!!
——————————————
5) دست آخر این که خدا انشالله همیشه سالم و سلامت نگهتون بداره. یک سرمایی خوردم که نگو, کله نگو, هالتر, دماغ نگو, رودخانه ی کارون, چشم نگو, چشمه ی زمزم, گوش نگو, تونل کندوان (صدا حسابی می پیچه توش), مفاصل نگو, لولاهای زنگ زده ی در,صدا نگو,آوای غورباقه های بحر خزر. انشالله که خدا شفام بده. فعلا که گل آقا بیشتر از خداوند در راه شفای من کار میکنه. خدا عمرش بده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
بيهودگي
در سرتاپاي وجود من مي دود
و من بيزار از اين وجود
رو به ناكجا آباد
تكاپو آغاز كرده ام
من بيهوده
به فردا دل خوش كرده ام
كه امروز نيز
هيچ افزون بر
امروز پيشين نداشت
بيهوده مي جنبم
فنا بسيار نزديك است
دوستتون دارم,خوش بگذره, به اميد ديدار
بزرگترين هنر او اين بود:
در مراسم تقدير و بزرگداشت هر چيز و هر كس در هنگامه ي هلهله و شادماني, به ناگاه, دژخيم وار او را به مسلخ ميبرد, قرباني و تا مزارش تشييع مي كرد.
————–
هر چيز را قيمتي است. هر كس بهايي دارد.
بر داشته هايت بيفزا, كه قيمتي ترين ها را مالك شوي, و قيمتي ترين ها مالك تو شوند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
وقتی فهمیدم چقدر خوابم میاد که حتی وقتی پلیس بهم گفت بزن کنار و شروع کرد ازم سوال کردن حتی یه ذره هم خواب از سرم نپرید. تقریبا توی خواب و بیداری جوابش رو دادم.
پلیس خانوم با دقت دیده بود که تاریخ انقضای برچسب مالیات ماشین این ماهه و الان هم آخر ماهه. شانس آوردم که یه روز به آخر ماه وقت داشتیم.
ازم سراغ پلاک جلویی ماشین رو میگرفت. بهش توضیح دادم که همه اش شیرین کاری خودمه. منتها خواب بودم و کلمات یادم نمی اومد. نصف حرفم ایما و اشاره بود. خانومه باهوش بود, همه اش رو فهمید.
جریمه نشدم. فقط دو سه تا نکته رو بهم گفت و رفت.
از این به بعد به گل آقا اعتماد نمی کنم. دو تا از چیزهایی که گفته بود لازم نیستند, لازم بودند. همراه داشتن سند ماشین به هنگام رانندگی, و الزامی بودن پلاک جلویی ماشین.
ولی باور کنید یا نه تمام این جریانات باعث نشد حتی یه ذره خوابم بپره.
————————————
تکیه گاه , مانده است
و یک عشق بیکران
انکار ناشدنی, بی فرجام,نا میمون
و یک برودت,
برودت روزهای تنهایی
و یک برهوت
برهوت لحظه های عطش
دستهایت به سردی یخبندان غرور
به استحکام صخره های فراق
و کلامت
به تلخی لحظه های وداع
به بیهودگی شماتت
دست های من, داغ
نابالغ,
شکننده,
پر طلب
گرمای دستهای صد هزاران جفت عاشق,
عاشق نابالغ را
پیاپی تجربه می کنند
و به استحکام صخره های بی تفاوت تو
برای لحظه های ناگزیری و بلوغ
می اندیشند
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چه عرض کنم ولله. حسابی رفتم سر کار و در انتظار که ببینم این آقای هخا چه می کنه.
از یه طرف مخالفین, از یه طرف موافقین. چندتاییشون رو هم خوندم.فعلا بعد از یه مقداری فکر در اوقات فراغت به این نتیجه ها رسیدم.
احتمالات زیادند.
یکی این که ایشون یه کمی همچین قوای مغزی شون ایراد داشته باشه. در اون صورت عجیبه که کسی که کانال تلویزیونی بهش داده چطور و روی چه حسابی این کار رو کرده. قوای مغزی یه نفر می تونه ایراد داشته باشه. ولی قوای مغزی یه دسته ی کامل که بتونند امکاناتی در حد کانال تلویزیونی هم داشته باشند بعیده که جمیعا مشکل داشته باشه.
دوم این که یه خالی بند باشه و بخواد معروف شه و پولی به جیب بزنه. من خودم به این یکی راحت تر رای می دم. مثلا دهم مهر یه اتفاقی می افته. فرض کنیم طیاره توسط دولت آمریکا توقیف می شه, یا مردم از آقای هخا عاجزانه تقاضا می کنند که همونجا بمونه و خودش رو به خطر نیندازه یا فیوز خلبان طیاره بسوزه, و آقای هخا در گوشه ای از دنیا به زندگی سعادتمندانه ی خودش ادامه بده و یواش یواش از صفحه ی تلویزیون و یاد ها محو بشه. یه چند تا اعلامیه ای هم این وسط مسط ها پخش کنه و کل جریان هم هیچی به هیچی.
سوم این که از طرف خود دولت جمهوری اسلامی علم شده باشه. چرا و به چه دلیل رو نمی دونم. بنابراین به این هم رای نمی دم.
چهارم این که جریان یه کمی جدی تر باشه و بشه بهانه برای یه کودتا در روز دهم مهر ماه !!! با این طرفداری هخا از سپاه پاسداران, بعید نمی بینم اگه چنین سناریویی وجود داشته باشه.تنها ایرادش اینه که این هم یک کم ایده آلی تر از واقعی بودن به نظر میاد.
پنجم هم این که راست راستی یک انسان معتقد و یک ایرانی وطن پرست باشه که درست یا غلط داره سعی خودش رو می کنه که ایران رو آزاد کنه. به این هم رای نمی دم. یه جای کار ایراد داره. من, که یک صدم این هم ادعای وطن پرستی و غیرت ندارم, زبان فارسی و ایران شناسی ام از آقای هخا به نظرم بهتره. تازه, چطور می شه که آدم بعد از نود و بوقی تازه یادش بیفته که میهن پرسته و عرق ملی داره. این همه سال مگه ملت توی پر قو بودند؟ یا دست و پای آقای هخا توی پوست گردو بوده. وطن پرستی که موسمی نمی شه. این سناریو هم چنگی به دل من نمی زنه.
ششم این که یه جریاناتی, یه اپوزیسیوناتی این آقا رو علم کرده باشه, به وعده و وعیدی. انداخته باشدش جلو که پشت سرش بیاد و به نون و نوایی برسه. از اونجایی که یه سری از این اپوزیسیون ها ممکنه همین جوری شب بخوابند و صبح پاشن و جریاناتی راه بندازند, این یکی هم خیلی بعید نیست. فقط عجب اپوزیسیون دور از ذهنی. آخه توی انقلاب قبلی, از سال چهل و دو -اونی که ما خبر داریم- تا سال پنجاه و هفت رهبر و کل اعوان و انصار تحت تعلیم بودند. مردم تعلیم می دیدند. هزار جور حزب و پایگاه درست شد.مسجدها و دانشگاه همه شد پایگاه های مسلح انقلاب. خلاصه حداقل پونزده سالی طول کشید. ولله من هر چی به مغزم فشار میارم با این مثقال معلومات تاریخی نداشته ام, تا جایی که یادمه انقلاب اینقدر آبکی نمی شه.
با این یه مثقال استدلال, من به شماره ی دو رای می دم. شاید یه کمی از شماره ی شش هم قاطی داشته باشه. بعد از اون در ایده آلی ترین حالت به شماره ی چهار رای می دم.
ولی آی کنجکاوم ببینم عاقبت کار به کجا می کشه. همین قدر که آدمی پیدا شده که این کار رو بکنه کلی واسم جالبه. تغییر رژیم, اینقدر آبکی. با نیروهای مثبت ماورای طبیعه ی هخا.
بابا این امام زمان هم با کل نیروهای ماورای طبیعه و مافوق طبیعه اش, که خود خدا هم تئوریسین اشه, قربونش برم یه هزار و چهارصد پونصد سالی داره مقدمه فراهم می کنه تا بیاد.
انقلاب راه داره, اصول داره.فلسفه داره, تئوریسین می خواد,اسلحه می خواد, ملت معتقد, یا جماعت پاپتی و گرسنه می خواد.
مگه یه چیزی باشه که ما ندونیم. بخیل که نیستیم, این همه قاجار و پهلوی و آخوند حکومت کرد, یه مدت هم هخایان بیان. اصلا گاسم بعد از یه مدت دستمون به انقلاب راه افتاد و همینطور -ببخشید- زرت و زرت واسه ی سرگرمی و رفع کسالت و بیکاری حکومت علم کردیم و انقلاب کردیم. کی به کیه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
کلمه ی فرانسه ی امروز:
coup d’etat
به معنی کودتا!! بعنی تغییر ناگهانی در وضعیت موجود. تشکیل شده از دو کلمه ی coup و etat.
خانوم ها و آقایون فرانسه دون. برای دو روز دیگه احتمالا به معادل فرانسه برای کلمه ی “سر کاری” نیاز خواهم داشت. کمک هاتون لطفا برسه. کلمه ی پیروزی و تبریک و اینها رو بلدم اگه مناسبتش باشه.
بدكي هم نگفته اين كاكتوس تيلا جان.
من كه از همه چيز گذشته فضوليم گرفته.
يكي از دوستام مي گه اين آقا با اين كارش مشهور شده. ايران هم بره از اونجا كه همه ي دنيا شناختنش احتمال اين كه رژيم بكشدش كمه. اين دوستم تاسف مي خورد كه چرا اين فكر قبل از هخا به فكر خودش نرسيده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
كلمه ي فرانسه ي امروز:
regarder
به معني “نگاه كردن”. فعل از دسته ي اول افعال فرانسه كه به er ختم مي شند.