همگام

Posted by کت بالو on October 17th, 2004

هستی, هستی, می آیی. از من نزدیکتر, از نفس همیشگی تر, از جان خواستنی تر.
در گریزم, هر لحظه, هر ثانیه.
از تو نه, که هرگز در پی کسی نبوده ای.
از خودم در گریزم, که تو را در خود زندگی می کنم.

صورت تو جان می گیرد, از همیشه پیدا تر. و در تمام وجود من جاری می شوی. نه حضورت, که حضورت هرگز به اندازه ی عدم ات دلپذیر نبود.

آینه بودی و نقش من را به من می نمودی, و من پس از آن, همه جا آن نقش را باز دیده ام.
همه جا نشسته ای, جاری هستی, و من تو را می بینم. نه سخنی با تو می گویم, نه نگاهت می کنم, و نه می نویسم.

می دانم, نباشی تهی می شوم, تهی. و می دانم راز بودنت در نبودن توست.
هزار باره دانسته ام,
راه شده ام, بر من قدم می گذاری و می روی. و این, تنها راه همگام بودن است.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

رنگارنگ 19

Posted by کت بالو on October 16th, 2004

1) امروز صبح وقت دکتر دندانپزشک داشتم. یه کمکی, فقط یه کمکی حال نداشتم. ترجیح دادم نرم. زنگ زدم و کنسل کردم. گل آقا پیشنهاد داد که به جای من اون بره. خدا از شوهری کمش نکنه. در آستانه ی ششمین سال این از کمک های بزرگی بود که به من کرد که احساس عذاب وجدان نکنم. هر وقت یه قرار رو کنسل می کنم حسابی عذاب وجدان می گیرم. خصوصا وقتی از دلیل اصلی اش مطمئن نباشم. مطمئن هستم که امروز یه کم حال نداشتم و سختم بود. اما ته دلم فکر می کنم نکنه که از تنبلی بود یا …شایدم از ترس!!!!!
از طرف دیگه وقتی به دردهایی مثل انواعی که آدم توی سلمونی متحمل می شه فکر می کنم به این نتیجه می رسم که خیر..قطعا و مسلما از ترس نبوده. فقط..دقیقا بی حال بودم.حالا دیگه مطمئنم.
—————————————————
2) کار کردن برای دیوید عالمی داره. این دیوید دوست داشتنی توی تیم جیمی مدیر پروژه بود. همونه که روی میزش یه تقویم سکسی داره و عکس های تقویمه دست آقایون تیم می چرخه. هر کدوم یکی دوتاش رو زده اند روی میزکارشون که یه وقت از قافله عقب نیفتند و مردی شون زیر سوال نره. (شورش دارم می کنم ها. از بیست و خرده ای نفر فقط چهار پنج تا بی تربیت هاشون این کار رو کرده اند). بعد که دو تا تیم دیگه از دل تیم مون در اومد, جیمی شد رئیس یکی دیگه از اون تیم ها و دیوید یه پله پرید بالاتر و جای جیمی رو گرفت. حالا من بین این دو تا شراکتی استفاده می شم!!!! می تونم سر بخورم توی تیم جیمی یا توی تیم دیوید.
از جیمی همیشه خجالت می کشیدم. احترام خاصی براش قائل بودم. با وجود تمام (گلاب به روتون) f ها و bs هایی که سر میتینگ ها عین نقل ونبات استفاده می کرد, هیچ وقت نتونستم کوچکترین شوخی باهاش کنم.
حکایت دیوید اما فرق داره. اولش که اومده بودم تا هفت هشت ماه نمی فهمیدم چی می گه اینقدر که تند حرف می زد. حالا ولی خیلی خوبه. می فهمم. و…به خاطر روحیه ی طنزش حسابی می شه باهاش شوخی کرد. بفرمایید:

حکایت اول کتبالو و دیوید:
یه اشتباه اساسی روی سه تا از محصولاتی که دو سال پیش رفته بودند توی مارکت کرده بودم. درست چپرو ی کاری که باید انجام بشه رو از تولید کننده خواسته بودم که انجام بده. دوباره که رفتم و استاندارد ها رو خوندم دیدم که دقیقا چپرو بوده. محصول دیگه ای از یکی از همون تولید کننده ها دستمون اومده. جوری نرم افزارش رو نوشته اند که کار غلطی رو که من روی محصول قبلی خواسته بودم انجام بده. من هم بهشون گفتم که این کار اشتباهه و باید درست برعکس انجام بشه. اونها هم ایمیل فرستاده بودند برای دیوید و گفته بودند که روی محصول قبلی درست برعکس این حرف رو زدین. حرفتون رو بزنین بدونیم می خواین ما به چه سازی برقصیم. دیوید ایمیل رو فرستاد برای من و گفت کتی, کامنت بده.
من هم یه ایمیل با عنوان confession فرستادم برای دیوید و براش شرح دادم که استاندارد رو اشتباه فهمیده بودم و اشتباه کرده بودم.
آزمایشگاهی که من معمولا توش کار می کنم هفت طبقه از دفترم -که دفتر کار بقیه ی تیم هم اونجاست- پایین تره.یک ربع بعد از ارسال ایمیل دیدم دیوید اومده پایین دم در آزمایشگاه. اجازه گرفت و اومد تو, با یه لیوان آب و پرینت ایمیل من توی دستش. توی اون هول هول کاری که همه چی قر و قاطیه می گه اومدم اینجا اعترافاتت رو گوش کنم, این هم آب مقدسه. آوردم برای بخشایش گناهانت!!!!

حکایت دوم کت بالو و دیوید:
از یه شرکت تولید کننده اومده بودند که در مراحل رفع اشکال محصولاتشون اونجا باشند و تندی رفع اشکال کنن که محصول زودتر بره توی مارکت. دیوید هم اومده بود توی ازمایشگاه. دو تا آقاهه ی اون شرکته کره ای بودند -طفلک ها اصلا خوشگل و خوش تیپ نبودند-. آزمایشگاه خیلی گرم شده بود. وقتی اون دو تا آقاهه از آزمایشگاه رفتند بیرون هوای آزمایشگاه رفت رو به خنک شدن.
دیوید: Kathy, isn’t it much better now?
کتبالو: Yes, I think so.
دیوید: How come?
کت بالو: Well, you know what? I suppose the two men here were so hot!!!
دیوید: Kathy, you really made me disappointed, I thought you had much higher standards, this is why I never dared to even speak to you!!!
کت بالو: What do U mean?
دیوید: I mean, do you really think they are hot? If so I should think about some training courses for you to give you higher standards. You are my employee, and ..compare yourself to me. With such high standards, and you..I got really disappointed.

فرداش رفتم بالا می بینم روی میز کارم عکس یه پیرمرد کج و کوله با دهن باز و کچل و …خلاصه افتضاح هست. بالاش هم دیوید برام نوشته, For an employee with high standards.
—————————————

3) بعضی آدم ها هستن که از لابه لای کلمه ها چیزی بیشتر از کلمات رو می فهمند. از اینطور آدم ها, که باهوش هستن و راه رو هم به خطا نمی رن واقعا خوشم میاد. یه جوری من رو مجذوب خودشون می کنند.
این آدم ها معمولا اولا باهوش هستند و ثانیا ادم رو خیلی دوست دارند.
——————————–

4) گویا جریان دخترک سیزده ساله و حکم سنگسارش درسته.گرچه که امیدوار بودم اونچه توی نظرخواهی من نوشته شده راست باشه و این موضوع واقعیت نداشته باشه. من پتیشن رو امضا کردم. اصولا با اعدام مخالفم. اعدام چاره ی هیچ چیز نیست. چه برسد به این که دخترک سیزده ساله باشه و جرمش ارتباط جنسی!! در موردش بعدا به تفصیل حرف می زنم.
اطلاعات بیشتر اینجاست.
———————————-

5) یه درخواست کمک توی کامنت من و چند تا وبلاگ دیگه نوشته شده. لینکش اون پایین پایین است. این راه حل های پیشنهادی من است:
اینطور که فهمیدم این خانم دانشجو هستند. می تونین به مرکز مشاوره ی دانشجویی مراجعه کنید. خیابون ادوارد براون روبروی در غربی دانشگاه تهران. وسطهای خیابون ادوارد براونه تقریبا و ضلع شمالی. اونجا با این موارد زیاد برخورد دارند, با کسانی که از مشاوره امتناع می کنند. حداقل اونها می تونند بهتون بگند برای دختر خانم چکار کنید.
بهترین دکتر روانپزشک تهران هم دکتر سهامی هست. بسیار باهوش و ورزیده است. توی خیابون وزرا, خیابان 16. اون هم بهتر از هر کسی می تونه راهی جلوی پاتون بگذاره.
راستش من به هردو تای اینجا ها مراجعه کرده ام و از هر دو جا خیلی راضی بودم. خیلی زیاد. بقیه …در موردشون حرف نزنیم بهتره. مشاوره هوش سرشار نیاز داره و بی تعصب بودن و دلسوزی. و این دو جا کارشون رو بلدن.

اگه کسی نظر و پیشنهاد دیگه ای هم داره بگه لطفا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

Read the rest of this entry »

پنجمين سالگرد

Posted by کت بالو on October 15th, 2004

فنر از پديده هاي جالبه. هر چقدر محكمتر بكشي اش, محكم تر بر مي گرده سرجاش, تا وقتي كه از آستانه ي تحملش بگذره و ديگه هرگز سر جاش برنگرده يا اين كه برگرده و خيلي شل و ول بايسته اونجا و ديگه مثل اولش كار نكنه.

به نظر من ازدواج شبيه يه فنره. مشكلات و كش وقوس هاي زندگي مثل نيروهايي هستند كه به فنر وارد مي شن. و تداوم ازدواج بستگي به استانه ي تحمل فنر داره.
—————————-

ما وارد ششمين سال زندگي مشتركمون شديم.
امروز بعد از ۱۱ سال و چهار ماه بودن با وحيد مي تونم با جرات تر از هميشه بگم كمتر كسي ممكنه توي دنيا وجود داشته باشه كه بيشتر از اون به من احساس شادي توي زندگيم بده.

نه اون بهترين آدم دنياست, نه من. هر دومون صفات مثبت و منفي داريم. لحظه هاي غم و شادي داريم. ولي…امروز از هميشه مطمئن تر هستم كه توي زندگي ما آستانه ي تحمل اين فنر خيلي بالاست. خيلي خيلي بالاتر از اون چيزي كه تا قبل از امروز فكر مي كردم.

خوشحالم كه به امروز رسيدم, و خوشحالم كه در كنار وحيد به امروز رسيدم. كه اگه غير از اين بود مطمئن نيستم حس شعف و رضايتي رو كه الان در من هست, باز هم به همين اندازه مي داشتم.

خوشحالم, خيلي زياد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

دنباله ي لاگ قبلي…

Posted by کت بالو on October 14th, 2004

حالا موضوع اينه كه به نظر من نمي شه براي يك كودك يا نوجوان كه به بلوغ عقلي نرسيده اما درك جسمي و شايد بلوغ جسمي داره تفهيم كرد كه ارتباط جنسي فقط لذت نيست و مسائلي هم به دنبالش هست. تازه حتي در اون صورت چطور توقع داريم كه نوجوان لذت جسمي رو به خاطر اين مسائل كنار بگذاره. خيلي ساده است. حتي بزرگتر ها هم به خاطر لذت جسمي روابط جنسي خيلي چيزها رو زير پا مي گذارند و چشمشون رو به روي خيلي چيزها مي بندند.

بحث ديگه اينه, آيا اين واقعا يك نابهنجاري است؟ اگر بله, دليل قانع كننده براش بياريم و مفهوم نا بهنجاري رو شرح بديم. اگر مي خواهيم جواب منفي بديم تمام پيامدهاي شخصي و اجتماعي رو در نظر بگيريم, راه حل هاي احتمالي شون رو هم در نظر بگيريم و بعد جواب منفي بديم. و يادمون باشه كه بسته به زمان و پيشرفت هاي علمي و اجتماعي مفهوم نا بهنجاري فرق مي كنه.

موضوع ديگه اينكه اگه واقعا نابهنجاري هست آيا روش اصلاحش سنگساره؟ مسلما از نقطه ي نظر خود مجرمين خير. اين از بدترين انواع مرگ و اصولا از بدترين سرنوشت هايي هست كه براي هر كسي رقم بخوره. از ديدگاه جامعه..چه عرض كنم. لابد دل مردم خنك مي شه, يا لابد همه از بچه هاي سيزده ساله تا زنها و مردهاي بالغ صد و سي ساله مي ترسند و دنبال اينجور كارهاي بد بد نمي رند. شما بگين. من فقط يه عضو اين جامعه هستم.

اصولا واضع اين قانون اصلا فكر كرده كه داره چه قانوني وضع مي كنه, يا اصلا فكري كرده يا مي تونسته بكنه, نمي دونم. چنين مجازاتي به نظر من از يك ذهن نادان و بيمار سرچشمه مي گيره حتي اگه اون ذهن, ذهن خود خدا بوده باشه. (گويا در شرايط فعلي به خدا راحت تر مي شه اهانت كرد تا به فرستادگانش).

لب كلام اين كه اگه اين نابهنجاري هست, چرا؟ و اگه بايد اصلاح بشه, چطور؟, آيا روش اصلاح سنگساره؟ اگه بله, كه خوب تنها مشكل اينه كه من از اين روش خوشم نمياد, بقيه رو نمي دونم. اما اگه نه, و ما مي گيم كه روش اصلاح سنگسار نيست, دلايل محكمي بياريم كه بتونيم اين قانون خداوندي (!!) رو كه از دست نبشته هاي يهود -و قبل از اون- به ما به ارث رسيده منسوخ كنيم و روش هاي اصلاحي انساني تر (اين يكي خيلي الهي و آسماني است) رو جايگزينش كنيم كه احتمالا كارآيي بهتري هم داشته باشند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

كتاب راهنماي نوجوانان

Posted by کت بالو on October 14th, 2004

دختر ۱۳ ساله در رابطه ي جنسي با برادر ۱۵ ساله اش حامله شده. كاري نداريم كه مقصر نيستند, كاري نداريم كه بچه هستند و كاري رو كرده اند از روي غريزه. كاري نداريم كه كاري رو كرده اند كه روزانه صدها و هزاران نفر مي كنند و جان سالم هم به در مي برند فقط چون كودك نيستند. گيريم اصلا اينها مقصر, اصلا فهميده اند كه چه مي كنند, اصلا هيچ كسي در دنيا هيچ وقت چنين كاري رو مرتكب نشده. مجازاتش سنگساره آخه؟
—————————————

وقتي كه خيلي بچه بودم حدود ۱۲ يا ۱۳ سال, يه كتاب داشتم به نام راهنماي نوجوانان. از كتابخانه ي شوهر عمه ي مامانم از قبل از انقلاب به دستمون رسيده بود چون با توجه به مطالبي كه در موردش براتون خواهم گفت مسلما بعد از انقلاب اجازه ي چاپ پيدا نمي كرد. اونجا براي نوجوانان حدود ۱۲ تا ۱۶ ساله به زبان ساده در مورد مسائل جنسي حرف زده بود.

يكي از موارد جالبي كه گفته بود -تقريبي و خلاصه يادم مياد- اين بود:
اگه عادت داشتين يا دارين كه به اندام هاي خودتون دست بزنين و احساس لذت مي كنين احتياجي نيست كه احساس شرم كنين. طبيعي است و خيلي هم طبيعي است كه اگه از دست زدن به مثلا بيني تون هم همون لذت بهتون دست بده اين كار رو دوباره و دوباره تكرار كنين. فقط بدونين كه اين كار ممكنه براتون زيان هايي داشته باشه, يا زماني كه ازدواج كردين نخواهيد تونست كه از ارتباط دو نفره تون لذتي كه لازم هست رو ببرين.
و قسمت ديگه اين بود كه دختري كه در رابطه ي جنسي با كسي وارد مي شه و گوهر عفتش (!!!) رو از دست مي ده اصلا و ابدا كاري به غير از همون كاري كه اون پسر كرده رو انجام نداده. هر دو در يك جايگاه هستند. تنها مسئله اينه كه دختر خانم بايد بدونه كه به دنبال اين ارتباط امكان داره حامله بشه و اين نتيجه ي اون ارتباط هست كه در پسر ديده نمي شه اما در دختر چرا. بنابراين دختر خانم ها بايد قبل از ارتباط جنسي از اين موضوع آگاه باشند.

وقتي اين خبر رو خوندم ياد همون كتاب افتادم. متاسفانه ديگه ندارمش و مضامين اش رو هم درست يادم نيست. اون زمان خيلي بهم كمك كرد. مسائل رو خيلي برام روشن كرد. دوباره امروز كه بهش فكر مي كنم مي بينم طفلك اون دو تا بچه, شايد اگه اين كتاب رو خونده بودن كارشون به اينجا نمي كشيد. قاضي بي شعور دادگاه هم اگه اين كتاب رو خونده باشه چنين حكم كثيفي رو صادر نمي كنه.

فقط اميدوارم كه اين خبر دروغ محض باشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

مكاشفه ي كت بالو !!!

Posted by کت بالو on October 13th, 2004

دو تا چيز رو توي زندگيم كشف كردم:

۱) اگه كاري رو دوست نداري كه انجام بدي, بهترين راهش اينه كه يهو تصميم بگيري و قبل از اين كه خودت بفهمي چي شده با كله شيرجه بزني توش و خودت رو حسابي توش غرق كني. بله…همين الان دارم مي رم كه تندي كارهاي مورد علاقه ام رو تموم كنم و شيرجه بزنم توي يه كار نخواستني. بايد با كله برم توي داكيومنت هاي تازه تهيه شده توسط افراد تيم و بر مبناي مدل اونها داكيومنت هام رو تهيه كنم. از همه ي تيم عقب ترم. بديش اينه كه تا آخر ماه بايد تموم بشه و من فكر كنم اگه شبانه روزي كار كنم بتونم نصف كارهايي كه كرده ام رو داكيومنت كنم!!!! دومين كاري كه ازش متنفرم تهيه ي رزومه و خلاصه ي كاريه. اين يكي رو راست راستي هفت هشت ماهه كه عقب انداختم. خجالت داره؟ خوب بله. مي دونم. اين يكي رو هم مي خوام آخر هفته انجام بدم. البته اين چهل و چندمين آخر هفته ايه كه مي خوام روي رزومه ام كار كنم!!!!
ولي حالا به من بگن شروع كن يه چيزي رو بخون و ياد بگير و امتحان بده. آي كيف مي كنم, آي كيف مي كنم. يا بهم بگن يه كتابي رو بخون, يا شعر بخون, يا وبلاگ بنويس, يا يه درسي رو شروع كن يا درس بده يا…خلاصه كه انجام كار برام سخت نيست, حتي توضيح چگونگي انجامش رو هم دوست دارم. اما نوشتن چگونگي انجامش و ليست كردن كارهاي انجام شده برام سخته.

۲) ممارست در هر كاري معجزه مي كنه.تقريبا اصلا مهم نيست كه هوش و استعداد داشته باشي يا نه.ولي همين كه كاري رو تصميم گرفتي كه انجام بدي, شروع كن. روزانه يا هفتگي وقت روش بگذار. بهش فكر كن.باز هم بهش فكر كن. نمي خواد به خودت سخت بگيري و…بعد از يه سال مي بيني كه چقدر فرق كرده و…آخر عمرت كه مي رسه (انشالله بعد از صد هزار سال) مي بيني كه چقدر از زندگيت راضي بوده اي.

تنها مشكل اينه كه آدم براي انجام كارهايي كه توي برنامه اش هستند فقط همين يه عمر رو فرصت داره. معمولا قبل از اين كه آدم از زندگي سير بشه, زندگي سنگين و رنگين دست و پاش رو جمع مي كنه و خداحافظي مي كنه. بعدش هم كه خدا مي دونه چه اتفاقي مي افته. اميدوارم كه مردگي هم يه چيزي شبيه همين زندگي باشه. گاسم لذتبخش تر, و بشه در طول مدت مردگي هم به انجام كارهاي مورد علاقه و لذتبخش پرداخت.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: سري هم به اين لينك بزنيد. امروز تازه ديدمش.به نظرم خيلي جالب بود. فكر كنم همه بايد تا حالا ديده باشينش. اگه شما هم مثل من از قافله عقبين تا ديرتر نشده بفرماييد يه نگاه بندازين..

استاد

Posted by کت بالو on October 12th, 2004

هفته ي پيش سه روز اول هفته رو يه دوره ي آموزشي داشتيم. يه استاد از يه شركتي از مونترال اومده بود كه درسمون بده.

كلاس كه شروع شد طبق معمول هميشه اول همه خودمون رو معرفي كرديم و يه خلاصه اي از كارمون گفتيم. بعد هم مثل هميشه من در تمام مدت كلاس حرف زدم و از استاد سوال كردم و اينها.
با همكار هام توي كلاس بوديم و اونها به استادمون گفتند كه تو كه مال مونترال هستي و فرانسه بلدي مي توني با كتي فرانسه حرف بزني. استاد محترم هم ازم پرسيد كه چقدر بلدي و اين حرف ها (در ضمن تصحيح مرتبه ي قبل: ترمي كه من رو نشوندند advance2 نيست و intermediate2 است. حالا چطور خانمه به من اونجوري گفت نمي دونم. ۵ تا intermediate ديگه و ۷ تا advance دارم تا به ته كلاس ها برسم.) خلاصه من هم براش توضيح دادم تا موقع نهار.

وقت نهار آقاي استاد بهم گفت كه اگه دوست داشته باشم مي تونيم شام رو با هم بخوريم, هر رستوراني كه من خوشم بياد, و با هم فرانسه حرف بزنيم. اون روز خيلي مريض بودم. معذرت خواهي كردم و گفتم امشب خيلي مريض هستم و توضيح دادم به خاطر كلاس هاي طاق و جفتي كه غروب ها دارم نخواهم تونست كه استراحت كنم. ازم پرسيد چه كلاس هايي مي رم. بهش گفتم كلاس فرانسه دو تا سه روز در هفته و رقص هم يك روز در هفته.

بعد از كلاس ازم پرسيد چه رقصي مي كنم. من هم براش توضيح دادم. گفت كه اون هم همون رقص ها رو كلاس مي ره. ازم پرسيد با كي كلاس مي رم گفتم با شوهرم. بهم گفت كه اگه دوست داشته باشم و وقت داشته باشم مي تونيم يكي از اين سه شبي كه اينجاست بريم و با هم برقصيم!!!! دوباره معذرت خواهي كردم و براش توضيح دادم كه به خدا مريضم.

روز بعدش سر كلاس كتاب فرانسه ام همراهم بود و داشتم تمرين هام رو توي ساعت هاي بين كلاس ها انجام مي دادم. بعد از كلاس ساعت ۵ اومد بالاي سرم و ازم پرسيد تمرين هام چيه. براش توضيح دادم كه حسابي درگير يه نامه هستم كه بايد به “آقاي شهردار” بنويسم و از يه چيزهايي شكايت كنم. اون هم نه گذاشت و نه برداشت, بهم گفت كه اگه بعد از رفتن اش از شركتمون مشكلي داشته باشم مي تونم برم هتلش -شماره ي اتاق و آدرس هتلش رو برام نوشت- و اونجا ازش اشكال هام رو بپرسم!!!!!

هيچي ديگه. مريض بودم ناجور. خيلي كارم زياد بود. بي حوصله بودم. آموزش هم داشتم. حسابي بد خلق بودم. ايشون هم كه بعد از رد پيشنهاد شام و رقصشون با كمال پررويي به من آدرس و شماره اتاق هتل رو مي دادند….!!!! چي مي گفتم. ازش تشكر كردم و توضيح دادم كه براي برطرف كردن اشكالات من معلم فرانسه ام كفايت مي كنه.

فرداش روز آخر دوره ي آموزشي بود. بر خلاف دو روز اول كه تمام مدت مثال هاش رو با من مي زد (مثلا من مي شدم راوتر, يا داراي آي پي آدرس مشخص, يا آنتن يا…) اين بار در تمام مدت دو ساعت اول كلاس اسم من رو هم نياورد. بعد اومده بالاي سر من دوباره و مي گه كه “كتي تو امروز همه اش من رو ignore مي كني.”. رفتار من با تو خوب نبوده؟ و بعد هم به زبان فرانسه بهم مي گه كه اميدوارم كه ديشب نيومده باشي هتلم. چون من هتل نموندم و رفتم بيرون!!!!!!

هيچي ديگه. الان كه به كل جريان فكر مي كنم كلي خنده ام مي گيره. به شخصه اگه برم يه شركتي واسه ي درس دادن, همون دو ساعت اول كارمند اون شركت رو به شام دو نفره دعوت نمي كنم. اگه دعوت شامم رو رد كنه به رقص دعوتش نمي كنم, اگه دعوت به رقصم رو رد كنه و توضيح بده كه متاهله ديگه به اتاق هتلم دعوتش نمي كنم. اگه دعوتش كنم وقتي كه نيومد فردا صبحش چنين چيز مسخره اي نمي گم. حالا…موضوع اينه. اگه چنين سناريويي پيش بياد هفته ي بعدش واسه اش ايميل نمي فرستم كه “My best student ever is really missed “.

بله..صبح اومدم سر كار. كلي هم كار دارم. جريانات هفته ي پيش رو هم كامل فراموش كرده بودم. بفرماييد. همين كه ميل باكس ام رو باز كردم ايميل اريك مي درخشيد!!!!!

ياد ايران مي افتم و اين كه هميشه مشكل داشتيم در نوع رفتارمون با آقايون كه چه كنيم كه نه سو تعبير بشه و نه متهم به افاده اي بودن بشيم. فعلا كه بعد از اين كه چند باري هم اين اتفاق اينجا با آقايون فرنگي تكرار شده مثل اين كه اينجا هم همين آشه و همين كاسه.

خلاصه ي موضوع كه به نظرم يه فشار روي اون دگمه ي ضربدر اون بالاي ايميل كفايت مي كنه. بي خيال كل جريان.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

تولد-با هم

Posted by کت بالو on October 11th, 2004

دو تا هدبه ابنجا اضافه شده.

اولیش اصل آهنگ “تولدت مبارک” که بلا خونده. دومیش هم آهنگ “با هم” گوگوش که گل آقا خیلی دوست داره. شعرش قشنگه. صدای گوگوش هم که واقعا قشنگه.

با هم می شه مثل ماه درخشید
می شه به زمین ستاره بخشید
با هم می شه تو روزای ابری
از گم شدن خورشید نترسید

با هم می شه آفتاب رو صدا کرد
پاک و معتبر مثل طلا کرد
با هم می شه سنگ بی صدا رو
با ناز ترانه آشنا کرد

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

بدرود, درود

Posted by کت بالو on October 10th, 2004

بیدار که شدم, حسی که ماهها بود از دست داده بودم, دوباره در من بود. یک اشتیاق بی انتها برای یک مکالمه با روحی که هرگز منطقی بر وجودش پیدا نکردم.
من فکر میکنم روحم مسمومیت ها را تا قبل از امروز صبح استفراغ کرده بود. صبح که بیدار شدم, نشان مسمومیت با من نبود. چشم های پف کرده و معده ی سنگین روحم دیگر آنجا نبودند.
به جای حس خستگی و بیماری و سنگینی و دلزدگی, همان حس سادگی, استغنا, عاشقی, کودکی,سبکی و پاکی ماههای دور امروز صبح با من بیدار شده بود.
بوی پاییز بود یا هر چیز دیگر, نمی دانم.
گویی باز درست به مکان و زمان گم کردن حس بازگشته بودم و ..در منتهای ناباوری و در بی نهایت هراس, حس هنوز آنجا بود. گویی درست در زمان و مکان گم شدنش منتظرایستاده بود تا من بازگردم و باز یابمش.
من باز با چشمهایی که همه چیز حتی گناه کبیره را زیبا می بینند به تمام هستی می نگرم, و به یاد می آورم که چگونه خودم را ببخشم, و به یاد می آورم حرف زدن با آنچه هر گز برهانی بر بودنش نداری چقدر سبکبارت می کند.

من امروز هرگز به دنبال به دست آوردن چیزی نیستم, که درست از این لحظه همه چیز با من است و از من آغاز می شود.

امروز با اشتیاق بی نهایت دوباره بی اختیار این کلمات را باز به خاطر آوردم:

ای پروردگار ما که در آسمانی
نام مقدس تو گرامی باد
ملکوت تو بیاید
اراده ی تو چنان که در آسمانها جاری ست برزمین نیز جاری شود
نان روزانه ی ما را امروز نیز به ما عطا فرما
گناهان ما را ببخش چنانچه ما نیز آنان را که به ماخطا کرده اند می بخشیم
ما را از وسوسه ها دور نگهدار
و از شیطان حفظ فرما…

و عجیب یک حس که بسیار آشناست, از ورای ماه ها در من می دود. می دود از پا تا به سر, و از سر تا به پا. و تمام وجودم را در سبکی روشن پوست شفاف شیرین عاشقی می پیچد. کاش می شد این حس را در دست هایم بگیرم و به تو تقدیمش کنم, که زیبایی بی منتهاست.

من تو را, و تمام دنیا را, همه با هم یک جا تجربه می کنم.
ایمان دارم, این لحظه ی شگفت, لحظه ی عزیمت, لحظه ی بازگشت یک مسافر به دیاری است که ماهها از آن دور بوده است.
اشتیاق, هیجان, شوق, که در چشم هایم آب می شود, تکامل یک مسافر و…بدرود من با تو, که یادت با تمام حس ها به یادگار در زادگاهم هماره جاودانه در کنارم خواهد ماند. دوست داشتنی, بی نظیر.

فکر می کنم درست این لحظه, باید با تو و با سرزمینت صمیمانه وداع کنم. پس بدرود ای ساکن سرزمین غریب, بازخواهم گشت؟ نمی دانم. اما این لحظه, گاه عزیمت است.همواره شاد باشی, که همواره به تو عاشق مانده ام و به یقین خواهم ماند.لیک لحظه ی عزیمت من درست حالا فرارسیده. پس بدرود…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

كارگر كوچولوي خجالتي

Posted by کت بالو on October 8th, 2004

بعد از ظهرهايي كه زياد مونده ام سر كار هيچ چيز بيشتر از خنده ي معصوم و ابلهانه ي كارگري كه مياد اينجا رو تميز مي كنه شادم نمي كنه.
يه كارگر حدود سي ساله ي خندان و به شكل دوست داشتني اي شاد و كمي خجالتي كه هر دفعه مياد يه نگاه مي اندازه و اگه من توي آزمايشگاه باشم در رو باز مي كنه و مياد كه تميز كنه.

بهترين قسمت اين هفته همين بود كه امشب اينقدر موندم تا اين كارگر مهربون و عزيز اومد كه اينجا رو تميز كنه.

همين قدر مهربوني رو توي بعضي همكارهاي ديگه ام هم مي تونم ببينم. مثل هانگ كه به نظرم يه انسان خيلي خوبه, اما باهوش. بدي رو مي شناسه و نمي خواد به طرفش بره و شايد هم رفته اما براش عادت ثانويه نشده. به قول مارتين, هانگ is a real man. توانايي و امكانات هر كاري رو داره, اما انجامشون براش آرزو نيست. لااقل استنباط من اينه.

اما در مورد اين كارگر دوست داشتني, اين صورت خجالتي و مشتاق و شاد و ساده ي كم هوش و استعداد رو كه انگار تا حالا هيچ فكر بدي به مغزش خطور نكرده تقريبا در هيچ آدم ديگه اي اين دور و بر نديده ام.

كارهام تموم شد خدا رو شكر. باورم نمي شه ولي شد!!!! مي تونم از هفته ي ديگه دوباره ورزش و كتابخوني و خونه داري (دوست داشتم قيافه ي گل‌ آقا رو موقع خوندن اين كلمه ببينم. تقريبا از خونه دار شدن من نااميده شوهرم.) و كلاس رقص و بي نگراني وبلاگ آپديت كردن و خنده و شادي رو شروع كنم گوش شيطون كر.
چقدر زندگي شيرينه.
سرما خوردگي ام خوب شده. خسته هم خيلي نيستم. براي شب زنده داري آخر هفته آماده ام.
واه. عجب پنج روز مزخرفي بود.
واه. عجب لحظه ي شيرينيه, هرچند كه دارم از پشت درد و گردن درد مي ميرم.
نيم ساعت ديگه كار مونده و يه سر كوچولوي ۱۵ دقيقه اي فردا و …خلاص تا سه شنبه ي آينده.

يو..هو…
در دنيا خوشبخت تر و خوش حالتر از كت بالو پيدا نمي شه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: دهه. اين كارگر كوچولوي دوست داشتني انگار يه كمي زيادي خجالتيه. زير پاي من رو تميز نكرده. احتمالا چون خجالت مي كشيده بهم بگه از جام تكون بخورم!!!! ايناهاش, نتيجه اين كه كف زمين دو رنگه. همه جا سفيده ولي زير ميز و صندلي بنده سياه مونده. 🙁