اراجيف

Posted by کت بالو on October 27th, 2004

خبري مي شه…خبري نمي شه…خبري مي شه…خبري نمي شه…

به نظرم چيزي احمقانه تر از دلشوره نيست. تنها چيزيه كه اصلا و ابدا به هيچ چيزي كمك نمي كنه فقط آدم رو خل مي كنه!!!!!

————————————

مامانم هميشه ميگفت :زرنگي زياد جوونمرگي مياره. پر بيراه نمي گفت به نظرم.
————————————-

اون پروژه با مارك و استيو رو كه معرف حضورتون هست, من كلي معنوياتم رو به خاطرش زير پا گذاشتم, حالا آقا جيمي مي گه ما اصلا و ابدا اينقدر نمي خوايم وارد جزييات شيم. با تف و اب دهن بچسبونين اش به هم!!! يعني دقيقا اين رو كه نگفت, ولي خوب معني اش همين بود.
————————————-

واه….پناه بر خدا, مردم چقدر سر صبرند. سر درد گرفتم.
————————————–

به به…يكي پيدا شده كه بهم سلام نمي كنه, جواب سلام ام رو هم نمي ده.بله؟…خير..شما نيستين. اون اصلا وبلاگ نمي خونه. يعني سواد فارسي اش به وبلاگ خوني نمي رسه.
————————————–

مارتين راست راستي داره مي درخشه. اين هفته شنبه عروسيشه. به سلامتي و ميمنت انشالله. آخرش هم بخش جالب اعترافات مارتين رو در زندگيم از دست دادم. فكر نكنم به اين راحتي دوباره چنين موقعيتي پيدا كنم.
—————————————-

ولم كنين تا فردا صبح اراجيف سر هم مي كنم جاي كار كردن. حواسم بدجور پرته. يكي رو مي خوام من رو متمركز كنه روي كارم لطفا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

يه شروع تازه

Posted by کت بالو on October 26th, 2004

آقايون و خانوموني كه شوماها باشين, اين كت بالو چاكرتون هر چند ايومي يه بار انگار كه باك بنزين اش خالي بشه, يه سري ريپ مي زنه. يه چن روزي با روغن سوزي كار مي كنه, با دود و مود و سر و صدا از لوله ي اگزوز و اين رديف صوبتا.بعدنياتش يه نفسي مي كشه, يه غر و غري مي كنه, يه نمه اي هم به اون نقشه پقشه هاي تو داشبورتش چش مي اندازه, دوباره گازش و تيز مي كنه د برو كه رفتي.

به جون شوما حرف نداره اين روغن سوزي و ريپ و پمپ بنزين و سرويس هاي بين راهي.
———————

بعضي آدم ها دوباره و دوباره خودشون و حالت هاي روحي شون رو دوره مي كنند. انگار يه سناريو رو دوباره از اول بنويسي, تقليد سناريوي قبل, منتها اسم قهرمان ها رو جاي مهين بگذاري شهين و جاي تقي بگذاري نقي. انگار كه همون يك داستان رو بتوني بنويسي و دلت خوش باشه كه چون شهين شد مهين و تقي شد نقي, آخر داستان فرق مي كنه و بشيني به اميد آخر داستان.
خوب حكايت همينه.
براي خيلي ها مهم آخر داستان نيست. اصلا صفحه ي آخر رو از همون اول خونده ان, يا بهتر بگم طرحش رو دارند و خودشون نوشته اندش, ولي مسلما براي قهرمان داستان, براي شهين يا مهين يا تقي يا نقي, داستان حسابي جذاب ميشه. به خصوص كه نويسنده ي داستان صد بار روي همون داستان كار كرده باشه و نمايشنامه رو عالي كارگرداني كنه.
گاهي هم قهرمان داستان سمجه, توي تمام داستان هاي بعدي رد پاي خودش رو جا مي گذاره و هيچ جوري از كول آفريننده ي داستان پايين نمياد.
مهم هم نيست.

———————

چند شبيه خواب هاي آشفته اي مي بينم. چرا؟ نمي دونم. بديش اينه كه روز بعدش حسابي آشفته ام.
اين هم مهم نيست.
———————

ب…له.. رسيديم به اصل داستان.
جونم واستون بگه كه همين ديگه. كار و كار و كار و كار…عين خل ها. وقت كم ميارم. از كارهاي مورد علاقه ام* نمي تونم بزنم. متاسفانه تعدادشون هم زياده خيلي. منتها از كارهاي مورد علاقه ام نمي تونم پول در بيارم. مشكلم هم همينه.
زندگي ايده آلم اينه:
هفت روز هفته كار و كلاس و كار و كلاس و كار و كلاس. رقص و ورزش و كلاب و آبجو و كتاب و كار و كلاس و كار و كلاس. تقريبا نمي تونم يه جا بيكار بشينم. پا مي شم و انگار زيرم راحت نباشه* عين جرقه مي پرم اينور و اونور!!!

وقتي هم اينجور نباشه و حس عقب موندگي كنم, عين لاك پشت افسردگي مي گيرم بد جور.

حالا, از اول چرت و پرت هاي اين لاگ تا حالا تنها مطلب مهم قابل ذكر اينه:
دو تا تشكر به گل آقا بدهكارم.
۱) من رو تحمل مي كنه. همه چيز خوبي هستم الا همسر خوب. ولله فكر كنم گل آقا هنوز به من به چشم دوست دخترش نگاه مي كنه. خيلي زن و شوهر نيستيم هر چي فكر مي كنم. اصلا با اين مدل زندگي, من همسر نمي تونم بشم. گاسم گل آقا همين جوري بيشتر دوست داشته باشه. چه مي دونم. شوهر به اين خوبي رو من از كجا پيدا كردم خدا مي دونه.

۲) داره صبح ها من رو زود از خواب بيدار مي كنه. همين طوري اگه پيش بره برسونيم به ساعت شش و نيم صبح, من كلي در زندگيم خوشحالتر مي شم. راه حلش هم خوبه. صبح بيدارم مي كنه و براي اين كه چشم هام عين كركره دوباره بسته نشه قبل از اين كه بفهمم چي شده صاف مي فرستتم توي حمام. خود به خود آب كه مي ريزه روي كله ام چشم هام باز مي شه و ديگه خوابم نمي بره. اون هم ياد گرفته چطوري بامن تا كنه ديگه.**

توضيح:
*گاهي وقت ها كه نمي تونم يه سري اصطلاحات رو به كار ببرم در صورتي كه تنها اصطلاحاتي هستند كه كل معني رو مي رسونند فكر مي كنم كاش يه پسر مجرد بودم!!! بابا اصطلاح بي تربيتي است, خيلي هم بي تربيتي است ولي آي به درد اين مفهوم مي خوره. به جاش مجبور شدم بگذارم “كارهاي مورد علاقه ام”. لعنتي
** حكايت جالبي هست در باب باز شدن چشم و زرنگ شدن انسان. باز هم به علت رعايت ادب اجتماعي نمي تونم تعريفش كنم. گاسم خودتون بلدش باشين.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

کودک نقاش

Posted by کت بالو on October 24th, 2004

لباسی خواهم پوشید
به رنگ تمام آب نبات چوبی های دنیا

مو هایم را با دو روبان قرمز
دمب موشی خواهم کرد

با بزرگترین پاک کن صورتی عطری
که عکس کوچولوهای جهانگرد را
روی برچسبش دارد
و بوی فانی فیس می دهد
تمام ناپاکی هایی را که
بر ذهن ام نقش بسته اند
پاک خواهم کرد

باز مدادهای کندم را
با بهترین تراش های آهنی
تیز خواهم کرد
روی قالی های مادر بزرگم
که پر از باغ های گل است
به رو دراز خواهم کشید
و باز دنیا را از نگاه چشم های کودکانه ی براقم
نقش خواهم زد

شش رنگ ساده ی مداد رنگی
و یک برگ سپید
برای تمام نقش های من
کفایت می کنند

کلبه ای خواهم ساخت, سفید
با یک باغ گل: سرخ و صورتی, چمن:سبز, شاپرک: سرخ و زرد و سبز
دو لکه ابر:سفید, خورشید:زرد,
و یک زمینه ی آبی آسمان
و رودی که بر پهنای کاغذ جاری است:آبی

و کودکی سفیدکه
تمام سال های بر او گذشته را
از روی طناب های بازی
به عقب می پرد

و پرنده ای با سیاه ترین مدادم, مشکی
که بال می زند و
ازلبه ی آسمان سفید بی آلایش کاغذ
بیرون می پرد

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار

زندگی

Posted by کت بالو on October 24th, 2004

نقاش که باشی وقت تنهاییت می شینی و احساست رو نقش می زنی.
نقاشی یکی از کارهاییه که هیچ وقت در زندگیم نتونستم خوب انجامش بدم. راهنمایی که می رفتم سر امتحان نقاشی تقلب می کردم. مدل می بردم و کاغذ رو می انداختم روی مدل و از رو می کشیدم. یک بار هم دو تا از دوست هام که نقاشی شون خوب بود برام تمام میوه های توی ظرف میوه ی نقاشی رو سایه زدند!!!
عوضش عاشق انشا نوشتن بودم. به لحظه ای سه صفحه سیاه می کردم. تخیلی, احساسی, منطقی,…هر چی. حرف واسه گفتن کم نمیارم.

حالا وقت های اضافه رو می خونم و می نویسم و می رقصم. وقت های اضافه رو که نه, در اصل هر وقت که نیاز به ثبت کردن و بیرون ریختن خودم دارم این سه تا کار رو می کنم. کارهای قشنگی هستند.

خیلی وقت ها وسوسه می شم برم توی غار تنهایی ام, روزها و ماه ها و سال ها, و کار کنم و بخونم و بنویسم و آواز بخونم و برقصم و شنا کنم و…
آدمی عجیبه. کاری رو می کنه که تعریفش رو هم نمی دونه. زندگی می کنه, در حالی که فقط یک حسه. اصولا در محیطی که نمی شه منطقی مفهومی رو تعریف کرد,مفهومی مثل زندگی, چرا باید بر پایه ی منطق زندگی کرد؟

جالبه. دنیای تضاد..و تضاد..و تضاد..منطق و زندگی و حس…و تلفیق تمام این تعریف نشدنی ها اینقدر زیباست که یک تاریخ و یک دنیا بر اساسش شکل گرفته و همه ی ما اینقدر با تمام جزییات دوستش داریم.

اگه نقاش بودم زندگی رو به شکل یک عالمه رنگ های در هم و برهم می کشیدم, با یک زن برهنه بلورین نورانی به نشانه ی عصاره ی زایندگی و عصاره ی زندگی, و دستهایی که کفشون درخت ریشه دوانده و سبز شده, و پایین تر یک کودک, دختر با موهای هزار رنگ که انتهای مو به شکل آبشار در میاد, و آن سوتر, فرای مرزهای کادر نقاشی, سیاهی مطلق مطلق , هیچ هیچ هیچ. که اگر در تصویر زندگی صورت مرگ موجود نباشه, زندگی هرگز درک شدنی نخواهد بود.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

زنان بدون مردان, مستی

Posted by کت بالو on October 23rd, 2004

بعد از حدود ده سال دوباره کتاب زنان بدون مردان رو پرینت گرفتم و دارم می خونمش.
هر دوبار خیلی از کتاب خوشم اومد. جالبه که دقیقا همون حسی رو از کتاب دارم که ده سال قبل داشتم.

انگار با دونه دونه ی زنهای توی کتاب زندگی کرده باشم. یا بهتر از اون درست مثل اینه که قسمتی از هرکدوم از زنها رو در خودم داشته باشم.

ملموس ترینشون زرین کلاه است.زنی که بعد از چند سال فاحشه گری دیگه سر مردها رو نمی دید. فهمید که وقتش رسیده که غسل کنه, نماز بخونه, ذکر بگه و دعا کنه و بعد…به پای اولین مردی افتاد که بعد از مدت ها می دید که سر داره.

نفر بعدی مونس هست و مرگ و تولد مجددش, و این جملاتی که می گه: “البته بدبختانه هنوز دوره ای نیست که زن تنها سفر برود. یا باید نامریی بشود یا باید چشمش کور در خانه بماند. با این حال چون زن هستم بالاخره باید در خانه بمانم. منتهی شاید بشود یک مقداری جلو برویم بعد بچپم توی یکه خانه ی دیگر. همین طوری شاید بتوانم به سبک لاک پشت دنیا را گشت بزنم.”

فایزه که بزرگترین نگرانی اش از دست دادن بکارت و بی شوهر ماندن هست, و مهدخت که تصمیم گرفت خودش را بکارد و درخت شد.
و دست آخر زنی که دنیا را گشت و گشت و هفت سال در بیابان راه رفت و رفت تا بالاخره آدم شد.

مهم حرکت این زنهاست به سمتی که دوست داشتند , و زمانی که برای هر کدوم وقت “حرکت” رسید, تمام قیود خانواده و اجتماع رو پشت سر گذاشتند و حرکت آغاز کردند.و…هر کدوم رسیدند, به جایی که می تونستند و متفاوت با جای قبلی بود.

کتاب بی نهایت زیباست, خصوصا برای خانم ها, فوق العاده ملموس و قابل درک و با بیان فوق العاده و پر از استعاره. شک دارم آقایون بتونند این کتاب و شخصیت های کتاب رو لمس و درک کنند.شاید هم بتونند, من که هیچ وقت آقا نبودم!!
————————————-

گاهی وقت ها فرصت پیش میاد که آدم مست بشه, مست مست, و وقت مستی بدونه که بهتره هیچی نگه و کامل سکوت کنه, اونوقت یک بار فرصتی دست بده و کسی باشه که آدم بدونه می تونه راحت راحت توی مستی باهاش حرف بزنه. و بعد…بامداد بعدش فکر کنه که نکنه بهتر بود باز هم ساکت می موند و هیچی نمی گفت.
————————————-

به خدمت همگی عرض شود که صبح نشاط انگیزی است. فرصت رو برای لذت بردن از دست ندید.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار

اعترافات

Posted by کت بالو on October 22nd, 2004

امروز مارتين ساعت ۴:۴۵ وقت كشيش داره!!!!

مي خواد بره اعتراف و ازدواج كنه!!!

بي اختيار ياد تمام گناهاني افتادم كه مارتين كرده. عكس هاي سكسي كه داره به علاوه ي استريپ بارهايي كه رفته!!! به علاوه ي اين كه قبل از ازدواج با ايوانا (تنها دوست دختري كه از سه سال قبل تا حالا داشته) سانفرانسيسكو رفته اند. اگه آدم نكشته باشه و تجاوز و دزدي و كلاهبرداري هم نكرده باشه اينها تنها گناهانش هستند كه من و بقيه ي همكارها خبر داريم.

ياد داستان دزيره افتادم كه مي خواست بره پيش كشيش براي اعتراف به گناهانش قبل از ازدواج. ليست گناهانش رو نوشته بود. منتها توي شلوغ پلوغي گمشون كرد و نمي تونست پيداشون كنه.

خدا رو شكر من اگه قرار به اعتراف بشه به ليست نياز ندارم. چند قلم عمده و چند قلم ريزه ميزه. منتها مشكل فقط اينه كه گناه طبق تعريف من با تعريف كشيش فرق مي كنه. بايد اعمالم رو بنويسم. يه جدول درست كنم و با كتاب هاي مرجع تورات و انجيل و قرآن بسنجم. يه ستون كت بالو هم درست كنم. براي هر كدوم از اون سه تا ستون هم دو تا ورژن باز كنم. سنتي و مدرن. مي شه هفت تا ستون. يه ستون قضاوت جامعه هم باز كنم. به علاوه ي يه ستون نهم به نام “روايات ائمه و رساله ي مراجع عظام ” اونوقت جلوي هر كدوم از اعمالم بنا به اين كه طبق كدوم يكي از مراجع گناه بوده علامت بگذارم و بدم دست كشيش. يه كپي هم به آدرس خدا ارسال كنم. فقط اينجوري مي تونم دسته بندي كنم و خيالم راحت مي شه.

ولي آي دوست داشتم جاي كشيش باشم. يا برم يه گوشه موشه قايم شم و ببينم گناهان مارتين خره چي بوده. به نظرم خيلي كيف مي ده.
مي گم يكي از اون ميكروفون هايي كه مي چسبه به لباس, دم دستتون دارين؟ مي شه تا قبل از ساعت ۴ بعد از ظهر به من برسونينش؟ مي خوام بچسبونم به لباس مارتين و اعترافاتش رو بشنوم!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

يادداشت كوبيسم

Posted by کت بالو on October 21st, 2004

يه كتاب داره شهرنوش پارسي پور به نام “زنان بدون مردان”. فوق العاده قشنگ و قابل تامله.

جالبترين نكته توي كتاب به نظر من اين بود كه تنها زني كه تونست نور بشه, زني بود كه تاريكي مطلق رو تجربه كرده بود. و…
مفهوم نور و تاريكي در دنيا رو نمي دونم. نمي فهمم وجود دارند يا نه. فقط فكر مي كنم هر كسي مي تونه به اون حد دركي از نور برسه كه تاريكي به همون حد رو لمس كرده.

و متاسفانه هر دو “حس” هستند. به هيچ وجه نمي شه توضيحشون داد.
دوست دارم مرز خوبي و بدي رو توي زندگيم زير پا بگذارم و همه چيز رو تجربه كنم. فكر مي كنم اگه شيطان رو تجربه نكنيم هيچ وقت به درك خداوند نمي رسيم.
خدا و شيطان نوعي رو نمي گم. فقط منظورم متضاد هايي هستند كه تعريفشون كرده ايم.

نوعي لذت خاص رو دارم تجربه مي كنم. اين كه هيچ جوري هيچ عاملي جلوت رو نگيره براي اونچه كه مي خواي بكني و اون چيزي كه مي خواي باشي. اين كه مرزهات رو فقط خودت تعيين كني و بعد بدوني كه خودت چي هستي. دارم خودم رو كشف مي كنم.
يه دوستي ايميل فرستاده مي گه مواظب باش سر گيجه نگيري!!! به نوعي راست مي گه.
توي خلا هستم. خودم دارم قدم بر مي دارم. براي اولين بار در زندگيم بي اين كه هيچ چيزي من رو محدود كنه, به طرف اونچه كه مي خوام مي رم. و براي اولين بار در زندگيم احساس مي كنم زندگيم توي دستهاي خودمه و خودم تعيين مي كنم كه چه مي خوام بكنم و از چه چيزي لذت مي برم.

زيادي خوشحال و خوشبختم. گاهي وقت ها مي ترسم.
يادمه مامانم هميشه مي گفت:‌ خداوند حسودترين موجوده. و خيلي اوقات چيزهايي رو كه خيلي كامل هستند به هم مي ريزه. اگه حرفش راست باشه ترس من بي جهت نيست.

اما كسي به من ياد داد كه از آينده نترسم. وقتي رسيد, خود به خود مي شه باهاش مواجه شد.
امروز اون جايي ايستاده ام كه سال ها به خاطرش تلاش كردم و هرگز فكر نمي كردم اينقدر دلپذير باشه.

امروز “من” يه كمي زيادي “من” هستم. و با هيچ چيزي عوضش نمي كنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: يادداشت بالا اين لحظه ي “من” بود كه دوست داشتم ثبت بشه چون خيلي حس خوبي داشتم. اگه در هم و برهمه طبيعيه. سير فكري آدم اگه جهت پيدا نكنه معمولا شبيه نقاشي كوبيسم مي شه نه رئال. اون بالايي هم يه جورايي يه يادداشت كوبيسمه!!!

رنگارنگ ۲۰

Posted by کت بالو on October 20th, 2004

هورا…
كت بالو اصلاح شد. حداقل براي مدتي اصلاحتر شد. بله…به اين موضوع اعتقاد پيدا كردم كه ما در برخوردهامون و در طول زندگي تصحيح ميشيم.

همين الان از يه جلسه ي كوچولوي سه نفره ي بگو و بخند با مارك و استيو بر مي گردم. حالا بايد وقت بگذارم و روش كار كنم. كارها رو قسمت كردم و اومدم. اين گيج خوردن بعضي ها خيلي باحاله. مطمئن هستم كه از الان اگه صد سال هم بگذره مارك و استيو نمي تونن مدير پروژه بشند. تقريبا وسط كار يادشون مي ره دنبال چي هستند. نمي تونن فازبندي كنن و بوم…خل مي شند. فكر كنم اگه عقلشون برسه روزي دوازده بار بايد خدا رو شكر كنند به خاطر وجود من!!!

بله.. نشستم و كامنت ها رو خوندم و فكر كردم و فكر كردم و ديدم كه حرف مسافر و كاپيتان هم درسته.
اعتماد به نفس و تلاش و منطق و تسلط به خود و به كار حرف اول رو ميزنه. بنابراين يه شروع ديگه, با تلاش و اعتماد به نفس بيشتر. تا…برسه به جايي كه دوباره انرژي ام از دست بره و كم بيارم و بنا رو بگذارم به بدجنسي.

—————

سهميه ي خنده ي امروزم رسيد. رفته بودم ورزش, روي ترد ميل يه مجله باز كردم كه بخونم. در مورد مهاجرت هاي كاري به كانادا نوشته بود. يكي از گروههاي شغلي كه براي مهاجرت در خواست مي دن استريپر ها هستند. حالا بامزه اينه كه بنا به گفته ي اين مجله افسر مهاجرت بايد عكس هاي اينها رو ببينه و تشخيص بده كه آيا براي اين شغل شايستگي لازم رو دارند يا نه.
تازه يه موضوع ديگه. هيچ وقت فكر نمي كردم كه كشوري توي مشاغل مورد نيازش استريپر هم باشه. معمولا در تمام كشورها از هر دو جنس اش به اندازه ي كافي پيدا مي شه. كشورها در هر چيزي كه خودكفا نباشند توي اين يكي معمولا خودكفا هستند,خصوصا اينجا كه از مشاغل عادي به حساب مياد. مگه اين كه بخوان كيفيت كار رو بالا ببرند!!!‌ يا اين كه تبادل فرهنگي داشته باشند.
خلاصه كه به اندازه ي ده دقيقه داشتم تنهايي با خودم به جنبه هاي مختلف و مصاحبه ي مهاجرتي فكر مي كردم و مي خنديدم.
در ضمن موفقيت كاري يك استريپر با چي سنجيده مي شه لطفا؟ و شايستگي اش براي كسب امتياز مهاجرت..اومديم و افسري كه بايد پرونده رو مطالعه مي كرد از ريخت و هيكل خانم يا آقا خوشش نيومد. سليقه ايه ديگه.

به هر حال بامزه بود. هم افسر مهاجرت, هم استريپر.
——————-

ديروز كلاس فرانسه كه رفتم ديدم يه خانومي يه كلاه گيس گنده ي صورتي گذاشته روي سرش, يه خز زرد شله زردي هم بسته به گردنش. پشت چشم هاش ستاره چسبونده, و خلاصه قيافه ي خيلي عجيب براي خودش درست كرده. معلوم شد كه اين يكي از معلم هاي اونجاست كه به استقبال هالووين رفته. منتها گويا خانمه كمي غير عاديه. مثلا صبح هاي شنبه كه قهوه و پيراشكي ميدن اون واسه ي قهوه و پيراشكي آواز مي خونه. وقتي مي خواد كپي بگيره واسه ي دستگاه فتوكپي آواز مي خونه و معمولا هم آخر آوازش كه مي شه دستگاه خراب مي شه و از كار وا مي سته و بقيه ي معلم ها مي مونند انگشت به دهن كه چكار كنند. سر كلاس هم به جاي اين كه درست و حسابي درس بده به هر بهانه اي آواز مي خونه و مي گه “ا..لا..لا”. خلاصه با اين كه در نظر اول به نظر مياد آدم دوست داشتني بامزه اي بايد باشه ولي جنبه ي اعصاب خرد كني اش به بامزه بودنش مي چربه.
كل كلاس و معلم هاي كلاس و كاركنان از دستش به فغان بودند.
————-

همين ديگه. تموم شد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

موضوعات انشا

Posted by کت بالو on October 19th, 2004

عالي شد. با دو نفر روي يك پروژه كار مي كنم. اول كار من داشتم بدجنسي مي كردم. حالا يكي ديگه شون افتاده روي دنده ي بدجنسي!! من افتادم به غلط كردن و دارم جون مي كنم كه دوباره باهاشون از در دوستي در بيام. يعني چاره اي غير از اين ندارم!!! هميشه بايد يه بالانس داشته باشي بين اين دو تا. بدجنسي و دوستي.
اين رقابت توي كار آدم رو خل مي كنه. در عين حال كه بايد حواست باشه كه كسي ازت جلو نزنه, بايد هم حواست باشه كه خيلي حرص بقيه رو در نياري. خير..توي كار فقط علم و دانش كافي نيست. بايد هوش داشته باشي و روابط كاري رو بلد باشي.
اگه تا قبل از ايميل استيو, آقا جيمي برسه اينجا, من بازي رو تا حدودي مي برم. وگرنه كه بايد يه كمي بيشتر جون بكنم.
(خوبه برم توي دستشويي رو بگردم شايد آقا جيمي رو اونجا پيدا كنم).

جونم واستون بگه كه حرف پول و موفقيت كه پيش مياد حفظ انسانيت مشكل مي شه. آخرش هم هيچي به هيچي. از اولي كه رفتم سركار تا حالا همين بوده. رقابت و جنس خرابي و دوستي. كج دار و مريز.

از موضوعات زير يكي را انتخاب كرده و در كامنت دوني بنويسيد:

موضوع انشاي اول:

جايگاه انسانيت در روابط كاري.

موضوع انشاي دوم:

چگونه مي توان در رقابت هاي كاري موفق بود.

موضوع انشاي سوم:

چگونه باهوشياري بيشتر با همكاران خود ارتباط برقرار كنيم.

موضوع انشاي چهارم:

جايگاه دستمال يزدي در موفقيت كاري

موضوع انشاي پنجم:

اين نيز بگذرد.

بله…بايد پذيرفت. همه ي ملت مي خوان موفقيت از آن خودشون باشه. همه ي آدم ها هم دوست دارند با كمترين زحمت بيشترين نتيجه رو بگيرند. و..بعضي هاشون هم مثل بعضي وقت هاي من,‌ جنس خراب مي شند و مي خوان به كسي اطلاعات ندن و كار رو خودشون انجام بدن و تازه كسي هم بهشون نگه چرا. اونوقت وسط كار گند مي زنند. طرف مي فهمه و مي گه كور خوندي.

اعتراف مي كنم, بدجنسي كت بالو كشف شد, و كت بالوي بدجنس به سزاي اعمال كثيفش رسيد. منتها از اون جايي كه ذات خراب بشريت اصلاح پذير نيست, و نيز كت بالو هم بشري است از نوع جنس خراب,‌ بازهم به نقشه هاي كثيف خودش ادامه مي ده. شما ياد بگيريد و هرگز چنين كارهاي زشتي در زندگي نكنيد. و بدونيد كه بدجنس هميشه به سزاي كارهاي نادرستش مي رسه.

رفتم سراغ پروژه. بي خيال استيو و مارك. از يه گوشه ي ديگه ي پروژه شروع مي كنم و خر خودم رو مي رونم. عمرا هيچ كدومشون هوش و درك فوق العاده ي من رو داشته باشند. به خيالشون رسيده. هه..

من آنم كه رستم بود پهلوان

team work همينه ديگه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

دل ضعفه های کت بالو

Posted by کت بالو on October 17th, 2004

برادر کوچولوم توی کنکور فوق لیسانس نفر اول شده. کارنامه اش که اومده دیده اند که رتبه اش 1 است.

معمولا جوری دلم براش ضعف می ره که قابل توصیف نیست. تنها کسی توی خانواده ام هست که به تمام معنی کلمه یادش که می افتم دلم براش ضعف می ره.
———————–

اینقدر زندگی کردم که بفهمم از یه حدی که بیشتر کسی رو دوست داری, چی بودن اون شخص مهم نیست. این که برای تو هست یا نیست مهم نیست. این که تو رو دوست داره یا نه مهم نیست. این که کنارت هست یا نه مهم نیست. وجود اون شخص, صرف بودنش مهمه. از موفقیت هاش شادی سر تا پات رو می گیره, از یه لحظه حس شکست اش می خوای دنیا تموم بشه. از شادی هاش می خوای تمام دنیا رو چراغون کنی, با یه لحظه غمش می خوای دنیا رو خراب کنی. به خصوص وقتی فکر کنی هیچ کاری از دستت براش بر نمیاد. می دونی که حاضری خودت رو به معنای واقعی کلمه به آب و آتش بزنی که دنیا رو اون شکلی بکنی که اون می خواد, و می بینی که حتی اگه خودت رو تکه و پاره هم بکنی, بی فایده است. و اون لحظه فقط حس می کنی که چقدر بی مصرف هستی.

مهم نیست با تو شاده یا بی تو, مهم نیست با تو موفقه یا بی تو. حتی خودت رو از سر راهش کنار می کشی یا حتی خودت رو زیر پا می گذاری برای این که شاد باشه, و برای این که موفق باشه.

حالا هر چقدر دایره ی این دوست داشتنت آدم های بیشتری رو توی خودش بگیره, احساس خوشبختی بیشتری می کنی. و عجبا که برای من همیشه با یه دل ضعفه ی عجیب همراهه, درده یا ضعف نمی تونم تشخیص بدم. فقط می شه بگم یه حس خاصه توی قفسه ی سینه که نفسم رو تنگ می کنه.

یادم نمی ره جواب قبولی کنکور برادر کوچولوم رو که پای تلفن به من دادند بی اختیار فقط اشکهام سرازیر شد.زبونم بند اومد و دیگه نمی تونستم حرف بزنم. در مورد خودم اصلا و ابدا چنین اتفاقی نیفتاد.و..فهمیدم که شادی آدم وقتی نشات گرفته از شادی کسانیه که دوستشون داره بسیار کامل تر از شادی آدم به خاطر خودشه. و این…نهایت درده. و نهایت ناتوانی و بیچارگی و نهایت …نمی دونم. نهایت یه پدیده ی عجیب. نهایت وابستگی در نهایت بی نیازی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار