انقضای دوره ی محکومیت

Posted by کت بالو on November 7th, 2004

طلسم شکست…باور می کنی؟ طلسم شکست. نمی دونم چطوری.
انگار خود به خود, توی یه اتفاق, با یه کلید ساده سیب مسموم رو پوپ..تف کرده باشم بیرون و بیدار شده باشم. نمی دونم کی و با بوسه ی کدوم شاهزاده یا شاهزاده ها.
عجب خوابی بود.
حالا که فکرش رو می کنم می بینم خستگی هام در رفته. یه جور دیگه خوابیدم و حالا یه جور دیگه از خواب بیدار شدم. مثل یه جور تسلسل, یا یه تولد دوباره.
اما مهم اینه که دوران اسارت تمام شد. تمام تمام..
حالت یه زندانی رو دارم که دوره ی محکومیت اش تمام شده و در های زندان رو به روش باز کردند و می تونه آسمون آبی و خورشید زرد زرد رو ببینه بدون این که چشمش به میله ها بیفته.
ملاقاتی های من کی باورشون می شه حکمی که فکر می کردم زندان ابده به این سرعت تمام بشه. کسی فهمید چی شد؟ چطور شد؟
و..به نظرم زندانبان بیچاره هم نفس راحتی کشید.
و حالا داد می زنه زندانی بعدی لطفا…
عجب…وقتی فکر می کنم…زندانبان از زندانی بدبخت تره. زندانی محکومیت رو می کشه, تموم می شه و خلاص…زندانبان بیچاره ولی عمری رو اونجا با تمام زندانی ها یکی بعد از دیگری سپری می کنه.
زندانبان به اندازه ی دوره ی محکومیت تمام زندانی ها زندانی می مونه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست:
بله…بفرمایید..می گن تاثیر داستان و نوشته های دیگران روی نوشته های آدم مشهوده. ایناهانش..اگه یه تک پا از اعصابتون بگذرین و اون لینک پایین رو که این سرش توی وبلاگ منه و اون سرش می خوره به داستان مخملباف باز کنین و بخونین می بینین تشبیهات و کنایه های بالا تحت تاثیر چی درست شدند.

یاد یک داستان سیاه

Posted by کت بالو on November 6th, 2004

این داستان از سیاه ترین داستانهایی بود که در زندگیم خوندم.
قشنگه. از دیدگاه فضاپردازی و بیان, واقعا قشنگه. اما آنچنان با اعصاب و روح و روان آدم بازی می کنه که کمتر می شه در نوشته ای دید.
و تصور این که نکنه یک در هزار برای کسی اتفاق افتاده باشه…که مسلما قسمت هاییش اتفاق افتاده, کافیه که روزها به فکر فرو ببردم.
روی اینترنت پیداش کردم, ولی یاد آوری حس دفعه ی قبل, از دوباره خوندنش منصرفم کرد.

از مخملباف باغ بلور رو از همه بیشتر می پسندم. شخصیت ها واقعی..ملموس..و همه مظلوم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مزاح با برخي دوستان

Posted by کت بالو on November 4th, 2004

اين چيزي كه مي خوام بنويسم يه كمكي بي تربيتيه. به بزرگي خودتون ببخشيد.
متل زير در مورد بسياري افراد و كامنت ها و وبلاگ ها صادقه. منتها از اونجا كه سهراب رو ميشناسم, اون هم من رو مي شناسه, تا حالا هم جر و بحث زياد كرديم فرصتي شد كه به بهانه ي كامنت سهراب اين رو بنويسم و اينجا بگذارم.
حالا…
———————————

يه روز يه آقايي مي ره داروخونه و مي پرسه “نفت دارين؟”, داروخونه چي مي گه “نه”. آقاهه مي شاشه به داروخانه و مي گه “شاشيدم به دارو خونه اي كه توش نفت پيدا نشه.”. فرداش دوباره مي ره همون داروخانه و مي گه “نفت دارين؟”. داروخانه چي مي گه “بله”. آقاهه مي شاشه به داروخانه و مي گه “شاشيدم به دارو خونه اي كه توش نفت پيدا شه.”.
روز بعد آقاهه باز مي ره داروخونه و مي پرسه “آقا نفت دارين؟” داروخانه چي مي گه “قربون دستت آقا. تو كه مي خواي اينجا بشاشي ديگه سوال چرا مي كني. كارت رو بكن و برو. به نفت هم كاري نداشته باش.”

حالا سهراب عزيز. من و تو حدوداي دو ساله كه همديگه رو مي شناسيم. قربون دستت. تو مي خواي اينجا هر كاري بكني, مختاري. وبلاگ اصلا مال خودت و در اختيار خودت, كامت دوني كه جاي خود داره. گرچه كه همچون چيز قابلي هم نيست. به چيزي كه نوشته ام يا ننوشته ام يا به حرص و جوش گل آقا چكار داري. بيا اينجا هر چي دوست داري بگو و برو.

قدم تمام كامنت ها و نوشته ها از سهراب -كه دوست دو ساله ي ماست- و همه ي بقيه ي دوستان هم هميشه سر چشم كت بالو و گل آقاست.

فقط -چنانچه افتد و دانيد- اون داروخونه چي يه چيزي رو يادش رفت به آخر حرفش اضافه كنه. اون هم اينه:

هر چه از دوست مي رسد نيكوست.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگارنگ ۲۲

Posted by کت بالو on November 3rd, 2004

۱) بوش و کري من رو ياد dumb and dumber مي اندازن. حالا که فعلا دوباره ملت آمريکا dumber بودن خودش رو اثبات کرد.
قسم مي خورم اکثريت ملت آمريکا درست مثل حزب اللهي هاي دو آتيشه ي خودمون هستند.
حق هم دارن بيچاره ها. با دويست سال بيشينه ي تاريخي که آدم به جايي نمي رسه. بگذريم که ما هم با پنج هزار تاش به جايي نرسيديم.
نتيجه گيري کلي اين که بيشينه ي تاريخي در رشد يک ملت خيلي هم نقش مهمي نداره. هان؟
بحث طولانيه. ربط تاريخ و رشد ملت ها. در وبلاگ کت بالو که نمي گنجه. شايد جايي ديگر.

۲) الان بيشتر از يک ساله که کارن اومده توي تيممون. توي اين مدت هميشه فکر مي کردم قيافه ي اين دختر برام چقدر آشناست. امروز کشف کردم. خيلي شکل اوشين است!!!

۳) سليقه ي زيبا پسندي در دنيا حسابي متفاوته. اما ايراني ها بهترين سليقه رو دارند به نظرم. ژوليت عکس هنرپيشه ي محبوبشون رو نشونم داد. پسره خوبه. بدکي نيست ولي آنچنان آش دهن سوزي هم نيست.درست کپي پسر هاي خوش تيپي هست که توي کارتون هاي چيني و ژاپني مي بينيم. سفيد سفيد با صورت صاف صاف. مو مشکي و چشم و ابرو مشکي. چشم ها در حالتي بين گرد گرد و کشيده گير کرده اند!!! و دهن غنچه اي صورتي!! باريک با کمي عضله البته.
من کس ديگه اي غير از محمد رضا گلزار به نظرم نرسيد که نشون ژوليت بدم. (از حضور همه ي آقايون معذرت مي خوام. عکس هيچ کدومتون دم دست نبود. وگرنه صد البته که همه تون از محمد رضا گلزار خوش تيپ ترين ماشالله.) ژوليت هم گفت به نظرم شما در ايران آقايون خوش تيپ زياد دارين. (آخه گل آقا رو هم ديده!!) و ادامه داد که به نظرش آندره آغاسي که ايراني الاصل است خيلي خوش قيافه و خوش تيپه.
در ادامه آقاي هانگ مهربان دانا هم گوگوش رو بسيار زياد پسنديد.
ژوليت در ادامه گفت که از هنرپيشه هاي خارجي لئوناردو دي کاپريو هم محبوبيت زيادي بين بانوان آسياي شرقي داره. (باز هم معذرت از آقايون که ژوليت اونها رو به دي کاپريو ترجيح نداد. مي گم اصلا اين بانوان قوه ي زيبايي شناسي ندارند).
خواستم يه عکس از مجلس شوراي اسلامي نشونش بدم. ديدم نه بابا ولش کن.

۴) يه محصول جديد قراره دوشنبه واسمون برسه که حسابي عاليه. يه دوربين مگاپيکسل (رزولوشن دقيقش رو نمي دونم) با قدرت زوم زياد. دو تا اسپيکر توي دو تا پهلوي محصول سبز شده اند واسه ي کيفيت موزيک بهتر. مي شه عکس و فيلم باهاش گرفت و آپلود کرد روي سرور. بعد از روي اون سرور فرستادش روي سرور ديگه (به طور واضح گفته شده اگه وبلاگ دارين مثلا مي تونين بفرستينش روي وبلاگتون). در ويرايش قبلي سروره, عکس و فيلم رو فقط مي تونستي بفرستي واسه ي يه تلفن ديگه يا واسه ي ايميل ملت.
خلاصه که بشتابيد…که تاخير موجب پشيماني است.
خوب. يه موضوع ديگه که بد نيست بدونين اينه که ما توي خيريه کار نمي کنيم. يعني اين که خانوم جون و آقا جون. واسه ي هر کدوم اون بالايي ها بايد پول بسلفين جون شوما.
جاي دوري نمي ره. خدا يک در دنيا هزار در آخرت عوضتون مي ده.
از شوخي گذشته عاشق يه سري از مشخصات اين محصوله شدم. هر چه خوبان همه دارند اين تنها داره. حالا بياد ببينيم اين همه عربي مي رقصه راه رفتن معمولي رو بلده يا نه.

۵) به عرض مي رساند اينجانب کتبالو از دو سال و ده ماه پيش که اومدم اينجا تا حالا اينقدر پيشرفت کردم که نگو و نپرس.
يه پسري اينجا کار مي کنه به نام هريسون. بعد از مدتي که من اومدم سر کار هريسون هم اومد و به عنوان کو آپ (شبيه کار اموز ولي جدي تر از کار آموز) اينجا مشغول به کار شد. اونموقع من يک کلمه از حرف هاش رو هم نمي فهميدم. حالا اومده و اينجا استخدام شده. يه presentation داشت امروز. باورتون بشه يا نه کل حرف هاش رو فهميدم. حتي يه اصطلاح هم که بلد نبودم رو ازش و از لابه لاي حرف هاش ياد گرفتم.
کلي دارم کيف مي کنم.

۶) توي يکي از محصولاتي که از يه شرکت ديگه گرفتيم که اينجا بفروشيم يه سري منوهايي داره که کلي خنده دارن. حرف هاي بي تربيتي مصطلح بين نوجوان هاي اينجا:
Absofinglutely
F off
Booty Calls

با يکي از بچه هاي کوآپ داشتم مي خوندمش. هر جا رو نمي فهميدم پسرک بيچاره سرخ و سفيد مي شد و برام در موردش توضيح مي داد. جاتون خالي به اندازه ي يک ساعت از خنده ريسه رفتم. بامزه اين بود که بعدش مجبور شدم همون ها رو براي ژوليت توضيح بدم. آخه دخترک بيچاره توي يه جلسه اي در مورد همين محصول مونده بود هاج و واج و مردد که چرا در مورد منوها -که نبايد چيز مهم و قابل بحثي در مورد يه محصول باشه- و حذفشون اين همه بحث مي کنند.
اتفاقا همون شب موقعيت چتي با يکي از دوستان خيلي عزيز پيش اومد که تونستم يه سري از اين اصطلاحات رو باهاش تمرين کنم. معذرت مي خوام دوست عزيز. منظوري نداشتم. حالا که حرفش شد خوبه بدوني فقط تمرين مي کردم!!!

۷) هر لحظه بيشتر از لحظه ي قبل به اين نتيجه مي رسم که هر چيز و هر شرايطي رو صرفنظر از اين که در چه وضعيتي باشه: بد يا خوب يا بدترين يا عالي, مي شه بهترش کرد. مهم تلاش مداومه و فکر کردن و تامل. و صرفنظر از هر چيز بايد شاد بودن رو ياد گرفت.
خلاصه به نظرم به غير از وضعيت هاي اسفناک افتضاح که مثلا گير گروه القاعده افتاده باشي و گروگان بن لادن باشي بقيه ي وضعيت ها هميشه مي تونند لذت بخش و موقعيتي براي تلاش و زندگي کردن باشند.
مي تونين بخندين ولي هميشه وحشتم از اينه که توسط يکي از اين گروه هاي وحشي به گروگان گرفته شم يا زنداني يکي از اين دسته ها بشم!!!!
گاسم به خاطر همينه که اينقدر به تارک دنيا شدن فکر مي کنم. به نظرم ديوارهاي صومعه آدم رو از دست گروه هايي مثل بن لادن و القاعده و …حفظ مي کنند. نه؟

دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار

پيوست: ولله جسارت نباشه ولي من دو تا دوست عزيز دارم هر کدوم از يه گوشه ي دنيا. اين دو تا يه شرط بندي کرده اند. من بي طرفي خودم رو اعلام مي کنم. در عين حال که سر قولي که بهشون دادم هم -يکي با واسطه و يکي بلاواسطه- خواهم بود.

قول اول اين بود که يه متن رو که يکي شون بفرسته مي گذارم توي وبلاگم. قول دوم هم اين بوده که کامنت نفر دوم رو پاک نمي کنم.
بفرماييد. اين از قول اول. اين پايين نوشته ام گرچه که اسم ها رو خالي گذاشته ام. اگه خواستند مي تونند خودشون توي کامنت دوني اسم هاشون رو بنويسند:

به نام خالق هوش و فراست
اينجانب … از اين تريبون به همه ي وبلاگ نويسان و وبلاگ خوان هاي محترم و عزيز فارسي زبان اعلام مي کنم که آقاي … دارنده ي وبلاگ … صادره از تهران بازنده ي يک شرط مهم شدن -شرطي که در اون هوش و فراست مورد سوال بود-.
و فقط در اينجا اعلام مي شود که آقاي نامبرده بخت وحشتناک خود رو پذيرفتند و پيشنهاد هر گونه لطف و مرحمت را هم با کمال شجاعت رد کردن. برايشان از خداوند آرزوي صبر دارم.
دوستدار همه ي مهربانان و باهوشان
….
پاييز ۲۰۰۴

فقط اگه هر کدوم از دوطرف خواستن خودشون به اين متن اضافه کنند.
من به هردوشون ارادت ويژه دارم.

اندر حكايت بيچارگي

Posted by کت بالو on November 2nd, 2004

حكايتي هست كه مي گه يه بنده خداي بي سوادي از يه نومه نويس خواست واسه اش يه نومه از شهر به ولايتش بنويسه.
شروع كرد به گفتن: اي ننه, نمي دوني اينجا چه خر توخر بازاريه. اولش كه اومدم پولمو ازم زدن, هر جا رفتم كار بگيرم يه سفارشنومه مي خواستن, كار بشم ندادن, نون نداشتم بخورم, زدم به كار عملگي, از نردبوم پرت شدم, پام شكست, بيمارستان رام ندادن, به زور يه شكسته بند پيدا كرديم, پام رو بد جا انداخت. هنوز دردش مونده بهم. بعد زمستون اومد, توي برف و بدبختي هي لرزيديم لرزيديم…خلاصه اي ننه, چي بشت بگم از بدبختي هاي دوري ولايت و درد غربت.
ديگه ملالي نيست جز دوري, به همولايتي ها سلام ما رو برسان و بگو نكنه يه وقت از ولايت بزنن بيرون كه به روز بدبختي ما مي افتن.

بعد به نومه نويس گفت حالا بخون يه بار ببينم چي نوشتم. نومه نويس شروع كرد خوندن , سرش رو كه بلند كرد ديد اون ولايتي بنده خدا داره زار زار گريه مي كنه. گفت واسه چي گريه مي كني؟ گفت آخه تا حالا نمي دونستم اينقدر بدبختم.

حالا شده حكايت ما. اين قطعنامه ي حقوق بشر اروپا واسه ي ايران رو كه خوندم تازه فهميدم چقدر بدبختيم دور از جون.

فقط يه سوال, اين اتحاديه ي اروپا نگفته اگه رژيم اين موارد رو رعايت نكنه چكار مي كنه؟ به عبارتي ضمانت اجرايي اين قطعنامه چيه؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

مسئله اين است:كت بالو, جنس خراب يا باوجدان

Posted by کت بالو on November 2nd, 2004

اينجا زندگي خيلي قشنگه. خيلي راحت تر از كشورهاي ديگه مي شه زندگي كرد. گاهي وقت ها فكر مي كنم كاش, كاش مي شد همه ي آدم ها مي تونستند شرايط اجتماعي نسبتا يكسان داشته باشند. مهم ترين چيز اينه كه نيازهاي ابتدايي زندگي خواهي نخواهي بر آورده مي شه و تنها چيزي كه بايد بهش فكر كني بهبود بخشيدن زندگيه.

درد ها هم اينجا گاهي وقت ها درد هايي از نوع بي درديه.

گاهي وقت ها احساس عذاب وجدان مي كنم. گاهي هم فكر مي كنم اگه از تمام امكانات و تمام لحظه هاي زندگيم استفاده نكنم گناه كبيره كرده ام.
————————-

زندگي من اينجا در سه قسمت اصلي خلاصه مي شه:

هشت ساعت كار كه پول در بيارم, هشت ساعت كه استراحت كنم. و اين شونزده ساعت در اصل در خدمت هشت ساعت ديگه است كه مي خوام زندگي كنم. براي خودم…اونطور كه خودم لذت مي برم.
واقعا در تمام مدت عمرم به اندازه ي الان خوشحال و راضي و خوشبخت نبوده ام.

حالا مي خوام يه مرد رندي بكنم. مي خوام اون هشت ساعت كار رو هم بندازم گردن گل آقا اگه خدا بخواد, و اون هشت ساعت زندگي رو برسونم به شونزده ساعت!!!!

اينجوري مي شم يه كت بالوي جنس خراب كلك و رئاليست…كه يه كمي هم ابله قاطي اش داره.

يه راه ديگه هم داره البته. مي شه كه يه جوري حركت كنم كه اون هشت ساعت كاري رو هم بندازم سر هشت ساعت زندگي. مثلا برم سراغ كار تئاتر, يا كار زبان, يا كار رقص و آواز, …و از اين راه ها پول در بيارم.
اونجوري مي شه كتبالوي خوشحال باوجدان و گل و ايده آليست ..كه يه كمي هم خل و چل قاطي اش داره.

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار

علائم ظهور

Posted by کت بالو on October 31st, 2004
Woman.JPG

یکی از فواید کانادا اومدن این بود که من یکی دیگه از نشانه های ظهور حضرت رو دیدم.

از نشانه های ظهور حضرت حق اینه که زن ها به شکل مردها در میان و بالعکس. حالا جای همگی خالی دیشب ما رفتیم هالووین.
مرکز این مراسم در محله ی گی نشین ها و لزبین نشین ها است.
خلاصه ما یکی از موارد سرگرمی مون این شد که تشخیص جنسیت روی ملت بگذاریم.از حق نگذریم کار آسونی هم نیست.
ماشالله آقایون اینقدر زن های خوشگلی از آب در اومده بودند که راستی راستی زن ها پیششون هیچ بودند.خانم ها هم آقایون خشن و گاه جنتلمنی بودند البته.
هیچی دیگه, یه زوج که هر دو ظاهرا مونث بودند ظاهر شدند. در مورد مونث بودن اولی شک نداشتیم.هزار ماشالله اعضای بدنش چنانچه می شد دید کامل و بی عیب و نقص بودند. در مورد نفر دوم عده ای -از جمله خود بنده- اصرار داشتیم که ایشون مونث هستند. در صورتی که یکی از دوستان که معرف حضور هم هستند-اگه خواست خودش بگه کی- می گفت نفر دوم باید مذکر باشه.
قرار شد بریم و رسما سوال کنیم. بنده و همون دوست عزیز رفتیم که از اون زوج بپرسیم نفر دوم مونث است یا مذکر. به جای نفر دوم, نفر اول جواب داد که: نه ایشون مذکر نیست. (توجه کنید, نگفت مونث است. گفت مذکر نیست) و بعد از ما پرسید “در مورد من چی فکر می کنید؟” ما هم گفتیم ولله نمی دونیم. چه عرض کنیم قربان. (توضیح این که ایشون رو حاضر بودیم به تمام مقدسات قسم بخوریم که مونث است.)
خلاصه سرتون رو درد نیارم. این -به گمان ما- خانم محترم فی المجلس با یک “برهان قاطع” به بنده و دوستمون اثبات کردند که مذکر هستند و همه ی جمع ما در اشتباه بودیم. بامزه اینه که وقتی از تحقیقات برگشتیم و نتیجه ی مطالعاتمون رو اعلام کردیم به زحمت تونستیم جمع رو در مورد تشخیص اشتباهشون قانع کنیم.

و چنین شد که ..بله.. اثبات شد که خواه ناخواه داریم به دوره ی آخرالزمون می رسیم. و چنانچه از شواهد بر میاد خدا رو شکر ما فعلا در نیمه ی بهشت جهان موجود هستیم. تا خدا چه بخواهد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مهماني برگريز

Posted by کت بالو on October 29th, 2004

در خرام اين فصل, فصل برگريز
ضيافتي بر پا خواهم داشت

در گلزار
سفره اي باز خواهم انداخت

چشم هايم يك سو
چشم هايت يك سو
دستها در سفره

عاشقانه ها, اشربه مان
و هماغوشي ها, اطعمه مان

و تو باز
بر سر سفره ي اين مهماني
برگ هاي بي دريغ بوسه هايت را
بر گلزار بهاري تنم
بي امان, خواهي ريخت

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگارنگ ۲۱

Posted by کت بالو on October 29th, 2004

۱)‌ديروز مارتين يه ايميل برام فرستاد كه داره مي ره ماه عسل, يك هفته و نيم نمياد سر كار, و ازم خواسته بود كه براش دعا كنم!!! نمي دونم اينجا اين فقط يه اصطلاحه؟ يا اين كه راست راستي بايد براش دعا كنم. خلاصه دستم به دامن همه تون, مارتين احتياج به دعا داره. جميعا براش دعا مي كنيم.!!!

بامزه است اين بشر.
ولي بالا بره پايين بياد من مي گم ايوانا حسابي بهش سره. سه بار بيشتر نديده امش, اما خيلي از دخترك خوشم اومده.

۲) هوا امروز عالي بود. مخصوصا ماشين رو يه جاي دور پارك كردم كه يه تكه رو پياده راه برم. كاش اصلا نبايد سركار مي اومدم امروز.

۳) اين كلاس فرانسه ي ما خيلي با حاله. امروز آخرين جلسه ي كلاسه. منتها گذر از يك ترم به ترم ديگه اصلا محسوس نيست. امروز مي شه آخرين جلسه ي اين ترم, دفعه ي ديگه مي شه اولين جلسه ي ترم ديگه. با همون معلم و همون شاگردها و همون كتاب و دفتر و دستك. بي امتحان!! فقط يه برگه كه مهر خورده مي دن دستمون و مي گن اين دختر خانم هاي گل اين سري چيز ها رو ياد گرفتن و بلدن, خوب يا خيلي خوب يا عالي بودن و مي شه برن ترم بعدي. خوب اگه كسي خوب نبوده باشه فقط مي نويسند اين رضايت بخش نبوده يا يه چيزي توي همين مايه ها و نمي تونه بياد ترم بعدي!!! فرقي هم نمي كنه. هان؟

۴)‌ هر چي باشه از كلاس رقص بهتره. اونجا اصلا چنين چيزي وجود نداره. دو سري كلاس گروهي هست. مقدماتي و متوسط. خودت مي ري, خودت بهشون مي گي كه مي خواي توي كدوم يكي اسمت رو بنويسن. اين رو مي گن دموكراسي خركي!!!!
راستش اينجوري آبكي دوست ندارم. حالا درسته كه وقت امتحان و اينها آدم همه اش مي ناله ولي ديگه اينقدر الكي هم نبايد باشه. اصلا امتحان كه نيست آدم حس نمي كنه كه داره كلاس مي ره و چيز ياد مي گيره.
كلا اين ملت آمريكاي شمالي عادت ندارند چيزي رو به خودشون سخت بگيرند. (اصطلاحش بي ادبيه. خودتون حتما مي دونين اگه بي ادب باشين!!) خيلي “تيك ايت ايزي” هستند هميشه.

۵)‌اين چند روزه كارم شركت سبك بوده. دارم حسابي خستگي در مي كنم و يللي تللي طي مي كنم. آي كيف داره.

۶) آهان راستي, يه آهنگ اون بالا اضافه شده, old song به نام secretly مال جيمي راجرز. ريتمش و شعرش رو خيلي دوست دارم. كاش وقتي شونزده هفده سالم بود پيداش كرده بودم. به نظرم خيلي خوب با حال و هواي اون دوران جور در بياد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

حركت

Posted by کت بالو on October 28th, 2004

عرض شود به خدمت همگي كه هر لحظه يه شروعه. فكرش رو كه مي كني مي بيني كه هر لحظه يه جايي ايستادي كه يا ازش راضي هستي يا نيستي. غير از اين دوحالت نيست. هر لحظه هم دلت مي خواد در زمان آينده تر از اون لحظه, يه جايي باشي.
خوب ديگه. تموم شد. جايي كه هستي رو نگاه مي كني, جايي رو هم كه مي خواي باشي رو نگاه مي كني. راه رو انتخاب مي كني شروع مي كني به حركت.

جاهايي كه نشه بهشون رسيد اينقدر محدودن كه ارزش فكر كردن هم ندارن. آهان, يه موضوع ديگه راستي. حتي اگه آخر سر به اون جا هم نرسي, حداقل شاد و خنداني كه حركت رو شروع كردي ديگه.

اصلا اصل و اساس كار حركت است. تا جايي كه من ديده ام و تجربه كرده ام وقتي به مقصد مي رسي از حس بودن ات در مقصد اينقدري لذت نمي بري كه از اون حركته. تازه حس لذت رسيدن به اون مقصد گذراست. لذت حركت ادامه داره. بعدش هم حافظه ي آدم كوتاه مدته به نظرم. مال من كه اينطوريه. هم رسيدن ها رو بعد از يه مدت يادم مي ره, هم نرسيدن ها رو. ولي حركت از ياد آدم نمي ره. چون اصلا تموم نمي شه.

بقيه اش رو هم ول كنين. فقط نوشتم چون دلم مي خواست وقت تلف كنم و آپديت كنم.

همين ديگه. ببخشيد, مجبورم حركت كنم. بايد برم.

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار