با کمال شرمندگی و خوشحالی همین الان خود شخص بنده با خانم سرپرست شادی کوچولو صحبت کردم.
خانم مربوطه گفت که شادی خانم زبل تحت سرپرستی بیمارستان است و مخارجی نداره. دارند تلاش می کنند که پاهاش رو نجات بدن تا احتیاج به عمل پیدا نکنه. اگر احتیاج به عمل پیدا کنه خود این خانم به من تلفن میزنه و می گه. اما می خان بچه رو زیر عمل نبرند.
شادی کوچولو سالمه و بسیار مقاوم و دوست داشتنی. خانمه هم وقتی داشت با من حرف می زد این کوچولو توی بغلش بود و می گفت که خیلی هم خوشگله.
خدارو شکر و فعلا همگی تلاش ها رو متوقف کنید تا اطلاع ثانوی که امیدوارم پیش نیاد.اگه میتونید از قول من یا خودتون یه تک پا برین ببینینش. همه میگن خیلی کوچولوی شیرینیه.
هورا و به افتخار زندگی و سلامتی خودمون و همه کوچولو های تازه به دنیا آمده.امیدوارم همیشه همه شاد باشند.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
این مطلب خیلی مهمه. لطفا بخونینش.
چند وقت پیش توی وبلاگ <a href=”http://gagoori.blogspot.com”>گلابی</a> یه مطلب در مورد یه بچه سرراهی خوندم که توی جوی آب ولش کرده بودند و یه رفتگر بچه رو پیدا کرده بوده و تحویل بیمارستان داده بوده. بچه دوشبانه روز توی سرمای زمستون توی جوی آب مونده بوده و پاهاش سیاه شده بوده و کلیه اش هم داشته از کار میافتاده.
اول کسی مطمئن نبوده که بچه زنده می مونه یا نه. گلابی پیگیر ماجرا شد و فهمید که بچه در بیمارستان رسول اکرم بستری است. یه خانمی هم اینجا گفت که اگر بچه زنده بمونه این خانم تا آخر دنیا ماهیانه 50 دلار کانادا که به اندازه نیازهای اولیه بچه باشه براش خاهد فرستاد. اولش از ایران به ما گفتند که بچه رو خاهند داد به کمیته امداد و بنا براین پول رو به خود بچه رسوندن خیلی مشکل خاهد بود. ولی همین الان از ایران تلفن زدن و گفتن که یه نفر با سرپرست بخشی که بچه توش هست آشنا در اومده و اون خانم سرپرست بخش گفته که:
بچه نجات پیدا کرده , دختره و اسمش رو گذاشته اند شادی, خوشگله و باهوش به نظر میاد و حسابی بچه زبلیه. تلاششون اینه که بچه رو به کمیته امداد ندهند و به جاش خانواده ای رو پیدا کنند که بچه تحویل اون خانواده داده بشه. اما دارند سعی می کنند پاهای بچه رو که یخ زده بوده نجات بدن و قطع نکنند. بچه به جراحی پلاستیک روی پاهاش احتیاج داره که معنی اش پوله. کسی که اینجا داوطلب کمک شده بود گفته که 100 دلار رو می تونه که بفرسته. اما می شه فقط 50000تومان. من شماره تلفن بیمارستان رو اینجا می گذارم. اگه بتونین به بیمارستان تلفن بزنین و ببینین که آیا می شه هر کس کمک کوچکی بکنه فکر کنم شاید بشه آینده یه دختر کوچولو رو عوض کرد. یه دختر کوچولو ی بی گناه با چشم های روشن, باهوش و بلا. فکر کنین یه نفر در دنیا برای نجات پاهاش که همه مون داریم و دوستش هم داریم به ما احتیاج داره. شاید با این کارمون بار گناه زن یا مردی رو هم که بچه رو سر راه گذاشته سبکتر کنیم.
این شماره تلفنه: 6515001 الی 5008
اگر هم توی وبلاگتون این موضوع رو تکرار کنین که افراد بیشتری این رو ببینن احتمال داره شانس سلامتی و خوشبختی این بچه بیشتر بشه.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
در تایید حرف های قبلی ام بگم که به نظر من الان دوره ای است که روابط اجتماعی و روابط بین آدم ها فرق کرده و دید سنتی که در اغلب خانواده ها روی باکره بودن جسمی و روحی دختر دور می زنه برای این زمان به نظر من اشتباهه.
یکی از اصلی ترین ارکان موفقیت یه زندگی زناشویی و داشتن یه خانواده سالم اینه که زن و مرد اون خانواده نیازهای متقابل همدیگه رو بدونن و بتونن نیازهای متقابل همدیگه رو ارضا کنن. حالا ما با دید سنتی خانواده ها و جامعه میاییم و دختر رو بدون این که بدونه طرفش دقیقا چه نیاز هایی داره و راه ارضای نیازهای اون چی هست می فرستیمش به خانه بخت و انتظار هم داریم که در روابطش و در زندگیش خوشحال و موفق باشه و شوهرش رو هم حفظ کنه. به عبارت دیگه خانواده ها آموزش خانه داری برای دختر رو کاملا لازم می دونن و از همون بچگی بهش خانه داری و آشپزی و … رو یاد می دن اما روابط زناشویی رو خیر. با وجود این که در آشپزی و خانه داری کس دیگه هم می تونه به زن خانه کمک کنه اما در روابط زناشویی چنین چیزی ممکن نیست و اصلا ارکان خوشبختی مرد و زن خانه رو به هم می ریزه.
به هر حال که اونچه که معلومه اینه که باید آموزشهای جنسی حتما به دختر و پسر داده بشه. باید رفته رفته دیدگاه جامعه نسبت بهش تغییر کنه و باید رشد جنسی از کودکی تا پیری در آدمها وجود داشته باشه نه این که سرکوب بشه. چرا که یه قسمت از وجود آدم کج و کوله از آب در میاد همون طور که الان بین آدمها دیده می شه. البته من به هیچ عنوان از روانشناسی جامعه و خانواده و کودک و روانشناسی زناشویی اطلاعی ندارم اما فکر می کنم در خیلی جوامع و خانواده ها برخورد درستی با این مسئله خیلی مهم نمیشه.
به هر حال که کسانی حتی مثل من یا آناهیتا که هر دومون به هر صورت از خانواده هایی هستیم که در این مسائل بسیار راحت تر هستند, با مسئله سکس مشکل داشته ایم چه رسد به دختر خانم هایی از خانواده هایی سنتی تر. البته به عنوان حاشیه اضافه کنم که به نظرم دختری که میومد خونه من و کارهای خونه رو انجام می داد با مسئله سکس خیلی برخورد راحت تر و متفاوتی از من داشت. اینقدر هر دفعه که میومد درباره فیلم سکسی که شب قبل دیده بود و ابعاد مختلف اون صحبت می کرد که من آخرسر ذله شدم و بهش گفتم دیگه نیاد خونه امون!!!
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
من از وقتی اومدم اینجا به قول سهراب سپهری به این نتیجه رسیدم که چشمها را باید شست.
مثلا یه بحث جالب اینجا مربوط به خودارضایی است به خصوص برای بانوان و دوشیزگان!!! بحث اساسی اینه که آقایون طبق آمار نود درصدشون این کار رو می کنن و حتی بین خودشون راجع به روش های مختلف این کار هم بحث و تبادل نظر می کنن. البته آقایون خاننده این وبلاگ جزو اون ده درصد دیگه هستن. حالا بحث اینجا سر اینه که این رو بین دختر ها هم قبیح ندونن چرا که در این روش دختر ها احتیاج به جلوگیری از حاملگی ندارند, به کسی نباید جواب پس بدن و خانم هایی هم که در روابط متقابل با شوهرشون ارضا نمی شن می تونن از این طریق خودشون رو ارضا کنند.
چند شب پیش تلویزیون برنامه ای در مورد آموزش خود ارضایی برای بانوان داشته و جالب اینه که بعد از کلاس تئوری یه کارگاه هم داشته اند!!!
دیگه این که یه بار گل آقا ازدانشکده به من تلفن زد و کلی شگفت زده بود و مبهوت. توی تریای دانشکده بود و می گفت که الان یه خانمی رفته پشت تریبون و داره در باره روشها و لزوم خود ارضایی برای دختران صحبت می کنه. پسر ها از تریا رفته بودن بیرون و یا به روی خودشون نیاورده بودن. دختر ها هم یه سری غرغر کرده بودن و یه سری هم داشته اند گوش می دادند.
فعلا در بین نسل جدید این موضوع خیلی راحت تر پذیرفته شده. نسل قدیم هم داره یاد می گیره که به عنوان “تابو” بهش نگاه نکنه.
یاد یه موضوع جالبی که مامان بزرگم چند سال پیش برام تعریف کرده بود افتادم. می دونین که خانم های مسن گاهی اوقات حرف ها رو خیلی راحت می گن. خاله بابابزرگ من الان حدود 70 سالشه (از بابابزرگم چند سال کوچکتره). مامان بزرگم تعریف می کنه که خاله بابابزرگم تا حدود 20 سالگی ازدواج نکرده بوده که برای یه دختر در اون زمان سن ترشیدگی بوده. به مادرش می گن که رباب خانم رو شوهر نمی دی بی بی جان؟ اون هم می گه وقت شوهرش نشده هنوز, تو جاش وول نمی زنه.
ببخشید یه کم بی پرده شد اما همه امون بزرگیم دیگه. همه چی رو می دونیم.
به هر حال که وقتی فکر می کنم می بینم وقتی چیزی وجود داره پرده پوشی برای چی. اگه نفعش از ضررش بیشتره و مشکلی رو در جامعه حل می کنه دیگه “تابو” بودنش چیه؟
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
از همه دوستانی که لطف کردند و منو راهنمایی کردند ممنونم. یکی از چیزهایی که بعضی از دوستان تذکردادند مسئله فونت و حرف ی بود.
همونطور که می دونید بعضی از فونتهای فارسی ( که توسط مایکروسافت طراحی شده اند) این مشکل رو دارند. یه راه چاره اش اینه که ما هر بار بجای ی از shift+x استفاده کنیم. ولی بدلیلی این کار رو نمی کنیم. اونم اینه که دوست داریم که جستجوی سایت کار کنه.
راه بهتر ( و دائمی که خود مایکروسافت هم توصیه می کنه ) اینه که دوستان نسخه جدید این فونتها رو رو دستگاهشون نصب کنند و برای همیشه از این مشکل خلاص بشن.
فونت Tahoma که معمولا در وبلاگها استفاده می شه رو می تونید در <a href=”http://www.khaterat.com/source/tahoma.ttf”>این آدرس </a>پیدا کنید ( با تشکر از وبلاگ خاطرات )
این گل آقا ی گل حسابی من رو غافلگیر کرده. طفلکي امروز هم امتحان داشته و دیشب تا ساعت 2 نصفه شب بیدار بود. نگو جنس خراب نشسته این سایت رو هم راه انداخته و بعد خابیده!!
الان هم باید یه مشق شب آماده کنه برای درس OOP اش. باید بشینه پاي کامپیوتر. من هم خابم میاد, شام نداریم, باید برم دکتر, باید بریم پستخونه,باید درس بخونم و….. دلم هم برای وبلاگ همه دوستام لک زده.
همه اون هایی که فهرست اسم هاشون کنار این صفحه وجود داره.
راستی این گل آقای جنس خراب کار های وبلاگ قبلی ام رو نکرد و گفت خودت آماده اش کن که یاد بگیري. حالا دیگه اما من راحت شدم. کار های کامپیوتری اش با گل آقا, من هم میام می نویسم و کیف می کنم.
نا برده رنج گنج میسر ميشود!!!!
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
سلام
<b><b><b>خوش اومدید.</b></b></b>
بالاخره موفق شدم این movabletype رو بطور کامل راه بیاندازم ( البته هنوز مطمئن نیستم). این بخش کامنت هاش خیلی اذیت کرد. ولی ارزشش رو داشت.
بهر حال که کت بالو هنوز نمی دونه که اینجا کامل شده. اینم یه جور سورپریزه دیگه !!!
امیدوارم که این سایت جدید مشکل خاصی نداشته باشه. بهر حال اولین تجربه جدی وب منه.
من منتظر نظراتتون هستم.
صفحه قبلی رو redirect کردم اینجا. در آینده نزدیک آرشیو اونطرف رو هم منتقل خواهم کرد و اگر خدا بخواد از blogger بطور کلی کوچ میکنیم.
البته یه مشکلی هنوز باقیست و اونم اینه که دوستانی که سیستم عامل کامپیوترشون قابلیت کار با زبان فارسی رو نداره نمی تونن در کامنت ها به فارسی پیغام بذارند که امیدوارم اونهم هرچه زود تر درست بشه.
بقول کت بالو
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار.
در ضمن اگه یخواهید می تونم تجربیاتم رو در مورد movabletype در اختیارتون بذارم.
تا بعد.
موفق باشید.
یادداشت شصت و یک)
پریروز مارتین بهم Ú¯Ù�ت Ú©Ù‡ شرکتمون Ù…ÛŒ خاد 1700 Ù†Ù�ر رو اخراج کنه. واقعا Ú©Ù‡… این شرایط بد اقتصادی دیگه داره شورش رو در میاره. اگه این بوش مسخره یه دوره دیگه رئیس جمهور بشه Ù�کر کنم دیگه همه مردم همدیگه رو بخورن. دنیا داره کدوم طرÙ�ÛŒ میره؟ خدا Ù…ÛŒ دونه. به هر ØØ§Ù„ Ú©Ù‡ وقتی از دست ما خارج باشه به خاطرش غصه خوردن بی Ù�ایده است. بدک نبود اگه دنیا مثل 150 سال پیش مونده بود. خودمون پیشرÙ�ت کردیم خودمون هم توش موندیم.
Ù�علا برم درس بخونم Ùˆ بعد هم روابط اجتماعی امون رو توسعه بدم Ú©Ù‡ Ú¯Ù„ آقا Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ بشه.
راستی آقایون بگن, زن رویایی شون هیچ وقت کباب دیگی درست Ù…ÛŒ کرده یا Ù…ÛŒ کنه؟ Ú¯Ù„ آقا وقتی من رو در ØØ§Ù„ درست کردن کباب دیگی دید خندید Ùˆ Ú¯Ù�ت تو زن رویایی من هستی اما عجیبه چون زن رویایی من هیچ وقت کباب دیگی درست نمی کرد.
راست هم می گه.آخه زن رویایی که کباب دیگی درست نمی کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
پریروز مارتین بهم گفت که شرکتمون می خاد 1700 نفر رو اخراج کنه. واقعا که… این شرایط بد اقتصادی دیگه داره شورش رو در میاره. اگه این بوش مسخره یه دوره دیگه رئیس جمهور بشه فکر کنم دیگه همه مردم همدیگه رو بخورن. دنیا داره کدوم طرفی میره؟ خدا می دونه. به هر حال که وقتی از دست ما خارج باشه به خاطرش غصه خوردن بی فایده است. بدک نبود اگه دنیا مثل 150 سال پیش مونده بود. خودمون پیشرفت کردیم خودمون هم توش موندیم.
فعلا برم درس بخونم و بعد هم روابط اجتماعی امون رو توسعه بدم که گل آقا خوشحال بشه.
راستی آقایون بگن, زن رویایی شون هیچ وقت کباب دیگی درست می کرده یا می کنه؟ گل آقا وقتی من رو در حال درست کردن کباب دیگی دید خندید و گفت تو زن رویایی من هستی اما عجیبه چون زن رویایی من هیچ وقت کباب دیگی درست نمی کرد.
راست هم می گه.آخه زن رویایی که کباب دیگی درست نمی کنه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
یه روزی روزگاری در زمان های قدیم یه دختر ایرانی بود با 6 تا خاهر و برادر ش و با مامانش. باباشون ولی عمرش رو داده بود به شما. این خانواده در یکی از شهر های مذهبی ایران زندگی می کردند. این دختر کوچولوی قصه ما 9 سالش که شد یه اقایی اومد خاستگاری اش. آقاهه 25 سالش بود. این دختر به عقد آقاهه در اومد.
برای جشن عروسی, دختر کوچولوی قصه ما رو حسابی بند و ابرو انداختند. یه رقاص و یه نوازنده زن هم آورده بودند. مرد و زن البته جدا بود اما رقاصه می گفت چون مردها اینجا نیستن من نمی رقصم و نوازنده می گفت من جایی که مرد باشه نمیزنم و بخونم!!! خلاصه که حسابی شلم شوربا بود. اما آخر سر با رقاصه یا بی رقاصه دختر کوچولوی قصه ما شد زن آقاهه. طفلک شب عروسی مونده بود گیج و حیرون. نمیدونست موضوع چیه. دنیا دست کیه. و آقای 25 ساله خوب زن گرفته بود دیگه. به هر حال از این قسمت داستان کسی خیلی زیاد خبردار نشد. می شه حدس زد اما.
از حالا اسم آقاهه رو می گذاریم حاجی و اسم دختر قصه مون رو می گذاریم عزیز.