من از دولت فعلی ایران خوشم نمیاد. به دلایل مفصلی که شرحش یک یا دومتن کامل خاهد بود. همین باعث می شه که فکر کنم چه انتخاب های دیگه ای برای حکومت ایران ممکنه که داشته باشیم و هر کدوم به کجا خاهد رسید.
ایران عزیز ما یه گوهره و بدبختی اینه که قدر این گوهر رو همه گوهری های کار کشته دنیا از خود ما که صاحب اون گوهر هستیم بهتر می شناسند. منابع غنی, موقعیت جغرافیایی و آب و هوایی فوق العاده , مراکز توریستی , فرهنگ چند هزار ساله , آدم های باهوش بالاتر از حد متوسط , نژاد و اصلیت خوب, و …
حالا این ها همه دست به دست هم می ده که ایران به عنوان نوعی مرکز توجه همه دولت ها ی استعمار گر و قدرتمند در بیاد. در طول تاریخ تقریبا معاصر ایران هم ما چند نوع فرمانروا داشته ایم. قاجاریه که جاهل بودند و کلا بحث خائن بودن در مورد کسی صدق می کنه که جاهل نباشه. قاجاریه به نظر من جاهل بود. امیر کبیر که سرنوشتش رو از من هم بهتر می دونید.در وطن پرستی و هوش سرشار این یکی و خوب بودنش هیچ کدوممون شک نداریم. روحش شاد.
بعدش پهلوی که به طور نسبی از قاجار بهتر بود. جهالت در خاندان پهلوی کمتر و خیلی کمتر بود, در ضمن به طور نسبی هم کشورشون رو دوست داشتند. به عبارتی سعی کردند که ارتش خوبی به وجود بیارن و غرور ملی رو در ایرانی ها ایجاد کنند. اما اینها هیچ کدوم مطلق نبود و در ضمن رضا شاه در محاسباتش اشتباه کرد و دیکتاتوری اش که در موقعیتی برای ایجاد جهش در ایران خیلی خوب بود بلای جونش شد. از طرفی محمد رضا شاه به نظر من هوش لازم و مطالعه لازم رو برای مملکت داری کشوری مثل ایران نداشت و اون هم یه جایی رسید که مثل پدرش برای استعمار خطرناک شد و به نظرمن آمریکا و اسرائیل و انگلیس بیرونش انداختند. به هر حال هم پدر و هم پسر با وجود اشتباهاتی که داشتند و خون هایی که گاه به ناحق ریختند (که به نظر من در مقام مقایسه با سایر حکومت های ایران هیچ بود), ایران رو دوست داشتند و ایرانی بودند. سعی در اشاعه فرهنگ ایرانی و در نهایت سربلندی ایران داشتند.در مورد خاندان به جامانده از آنها خیلی اطلاعی ندارم. فقط این که به نظر میاد زندگی خانوادگی سالمی دارند که حداقل خوراک خبرنگارهایی که در به در به دنبال کشف افتضاحات افراد مشهور می گردند نیست. البته از خاندان منظورم فرح و بچه ها هستند و لیلا هم که فوت کرد دیدیم که بدنام که نبوده هیچ ازش هم به نیکی یاد میشه.اما در مورد قدرت مملکت داری و درجه عشقشون به ایران چیزی نمیدونم.
حالا بحث سر اینه که برای ایران چه تصمیمی می شه گرفت. مسلما حکومتی که میاد مجبوره به خاست های استعمار تن بده. بدبختی اینه که در هر مقطعی اگه نه بگه در همون مقطع کارش ساخته است. مگر این که یه کسی مثل گاندی در هند یا مائو یا حتی کاسترو در ایران به وجود بیاد. اون هم ممکنه بشه مثل امیر کبیر و خیلی های دیگه.
بعد هم در مورد کشور مهمی مثل ایران حرکت های مردمی هم توسط قدرتها بلافاصله به انحراف کشیده خاهد شد و خود قدرتها هدایتش خاهند کرد. احتمالا انقلاب ایران مثالی از همین انحراف ها بوده که شخصی انتخاب شده و برای هدایت انقلابی که به راحتی شروع می شده سال ها تربیت شده.
پس برای بهبود و ضع ایران چهار چیز لازمه: هوش خیلی زیاد, آگاهی خیلی زیاد ,سیاستمدار حرفه ای بودن, از جان گذشتگی.
ایده آل نهایی هم به نظر من جمهوری است.نه از نوع اسلامی مسلما.(و با تمام شرایط بالا) اما فکر می کنم یه دوره گذر لازمه چون جمهوری به این راحتی در ایران به دست نخاهد امد. اما در این صورت من غصه می خورم. آخه خودم حکومت سلطنتی مشروطه رو بیشتر دوست دارم.اگر کسی دلایلی به نظرش میاد که سلطنت در ایران به جمهوری ترجیح داره لطفا حتما بنویسه و من رو خوشحال کنه!!
اما همه اینها فقط حرفه و تا به عمل پیوستنش اینقدر فاصله هست که حد نداره.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
این رو توی وبلاگ <a href=”http://dokhtare15saleh.blogspot.com”>دختر 15+1 ساله</a> دیدم. نمی دونم چطوری کار می کنه. اما به هر حال این لینکه برای :
<a href=”http://www.gozar.org/”>جمهوری اسلامی آری یا نه</a>.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
بعد از اون حضیض افسردگی که توش بودم خدارو شکر یه سلسله اتفاقات پشت سر هم کمک کرد که من دوباره حالم بهتر بشه. این سلسله اتفاقات عبارت بودند از:
1) ناز کشی گل آقایی
2) نوشتن وبلاگ
3) سخنرانی گل آقایی
4) یادداشت <a href=”http://yadegari.blogspot.com”>خنگ خدا </a>و لینکش
5)<a href=”http://zhiivar.blogspot.com”> میترا </a>که بهم گفته بود دوستم داره
6) همه دوستام که بهم سر زده بودن
7) و بالاخره یه مکالمه با مامان جونم به شرح زیر:
مامان: کتی امروز رفته بودم کنگره شیدا رو دیدم.
کت بالو: وا هنوز هم همونقدر توالت می کنه؟
مامان: آره, یه مویی درست کرده بود که خدامیدونه. یه عالمه هم توالت کرده بود. خیلی خوشگل شده بود.
کت بالو: می خاد بمونه ایران؟
مامان: آره. گفت می خاد ایران دوباره توی مطبش کار کنه و برای بچه ها پول بفرسته. خودش اومده منتها برای بچه ها یه سگ خریده گذاشته اونجا.
کت بالو: آره. قکر کنم مطبش خیلی خوب پول در بیاره.
مامان: آره ماهی 10 میلیون رو بهش می ده. منتها اون تکنسینه همه پول مطب رو مدتی که اون نبود براش کشیده بالا.
کت بالو: آره خوب معلومه . اون همه درآمد رو که نمیاره دودستی تقدیمش کنه.
مامان: آره حالا شیدا گفت که دوباره می خاد شوهر کنه.
کت بالو: وا این می شه دفعه چهارمش که.
مامان: آره. دو بار با یه نفر ازدواج کرد. یه بار با یکی دیگه. حالا می گه می خاد یه مرد پولدار پیدا کنه زنش بشه. بهش گفتم مرد پولدار که با تو ازدواج نمی کنه. یه آدم بی پول میاد با تو ازدواج می کنه که پولت رو بکشه بالا.
کت بالو: خوب آره دیگه.
مامان: بعد ازش پرسیدم اون هندیه باهات ازدواج نکرد؟ گفت نه, اون رفت یه دختر سی ساله خوشگل مامانی گرفت.
کت بالو: هندیه کیه دیگه؟
مامان: رئیس بخششون بود توی کانادا. باهم دوست بودن. عروسی دخترش هم که اومده بود ایران اون باهاش اومده بود.
کت بالو: ا؟ من نمی دونستم.
مامان: آره حالا بهش گفتم دختر جون برو یه آدم حسابی پیدا کن باهاش دوست شو. هروقت هم خاست یا تو خاستی می رین دنبال کار خودتون.
کت بالو: خوب راست گفتی. اون چی گفت؟
مامان: گفت نه دیگه خسته شده ام. می خام ازدواج کنم. ولی خوب 56 سالشه.
کت بالو: وای مگه آدم خله خوب یه بار شوهر کرده دیگه طلاق نمی گیره هی دوباره بخاد شوهر پیدا کنه.
مامان: آره دیگه….
.
.
.
و خلاصه بهتون بگم که این مکالمه شادی من رو تکمیل کرد.
واقعا که .من باید خجالت بکشم.آخه این حرف ها چیه؟ اما چه کنم که عاشق حرفهای خاله زنکی هستم با دوستهام و با مامانم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
پیوست: آناهیتای عزیز,فیلمش Gangs of New York بود.
همه دوستان عزیز,خیلی دوستتون دارم. دوستی با شما خیلی به من در به دست آوردن تعادل روحی و اعتماد به نفس کمک می کنه. اینجا خیلی به دوستی های خوب احتیاج دارم.
کابوسی بود
با چهره پلید
و من با تمام وجود
و من با تمام توان
از آن کابوس گریختم و گریختم و گریختم
و دیدم که از کابوس دور می شوم
سپس خوشحال و راضی
در گوشه ای دور و غریب
آرام گرفتم, آرام …آرام
و گرچه غریب بودم
لیک چون آن کابوس نبود
و چون آن چهره پلید نبود
در کنار چهره های زیبا
و در کنار چهره های آراسته
با خرسندی و با آسودگی لبخندی زدم
اما….
چون به چهره های زیبا
و به چهره های آراسته
نیک نگریستم
دریغا و درد
همه نقاب بودند
و چون نقاب را پس زدم
همه همان کابوس بودند
و من دوباره کابوس زده
و من دوباره پریشان
و این بار غریبی کابوس زده
دیگر نه نیرویی مانده به جا
و نه توانی مانده به تن
تنها غرق در تنهایی خویش
و خسته, خسته, خسته
و تنها نیروی فروریختن قطره اشکی
در غربت و تنهایی و نومیدی
و تنها یک کلام:خسته ام, خسته
البته این بیچاره اصلا شعر نیست. یه نثر است که یه کم رومانتیک شده. یعنی راستش رو بخاین از یه موضوعی اینقدر اذیت و شوکه شدم که نتونستم نثر بنویسمش, چون که اصلا اینقدر اذیتم می کنه که حتی نمی تونم مستقیم بهش فکر کنم. این دیگه بدترین نوعشه.
وقتی آدم اینطور می شه دوراه وجود داره. یا زورکی خودش رو دیوونه کنه. مثلا مثل کسانی که ترجیح می دن یه قسمتی از زندگی شون رو فراموش کنند.یا این که با تمام انرژی شروع کنه یه کاری رو انجام دادن.مثلا درس بخونه یا شعر بگه یا وبلاگ بنویسه یا فیلم ببینه.
حالا ما رفتیم فیلم ببینیم شد مثل این که رفتم خونه خاله دلم واشه,(گلاب به روتون) خاله ..سید, دلم پوسید. این فیلم اینقدر مزخرف بود که من وسط فیلم زدم زیر گریه عصبی و گل آقای بیچاره من رو از سینما آورد بیرون.
حالا هم اومدم سر وبلاگ. تو رو خدا چند تا چیز شاد و بامزه بنویسین و آدرس بدین من بخونم دلم واشه.
اگه یه وقت بتونم راجع به چیزهایی که اینقدر اذیتم کردند توضیح میدم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یه سوزن به خودمون زدیم. حالا نوبت جوالدوز برای آقایونه.
چند کلمه حرف که خیلی وقته توی دلم مونده. از وقتی که خیلی بچه بودم.
چرا آقایون خودشون رو موظف نمی دونن که هیچ کنترلی روی امیال خودشون داشته باشن و در عوض تمام مدت انگشت به طرف خانم ها می گیرند و از اونها توقع دارند که تمام امیال و نیازهای خودشون و حتی کارهای معمولی خودشون رو کنترل کنند تا ایرادی بهشون وارد نباشه.
اینجا من آقایون رو مقصر محض نمیدونم. با این که از رفتارها و از معیار های جامعه خیلی ناراضی هستم طوری که یکی از دلایل اصلی من برای خارج شدن از ایران بود, اما اعتقاد دارم که این مشکل فقط و فقط به دلیل بد بودن آقایون نیست.
رفتارهای خودخاهانه و مردسالارانه آگاهانه و نا آگاهانه آقایون معلول خیلی از عوامل است. قدرت بدنی بیشتر آقایون نسبت به خانم ها, انقلاب کشاورزی که باعث شد مرد به عنوان رکن اساسی گروه و مالک اصلی ثبت بشه, بعد از اون قوانینی که تماما توسط آقایون و طبعا به نفع آنها وضع شد, اولین مدل برده داری در تاریخ بشر به شکل ازدواج زن و مرد که زن رو جزو مایملک مرد در می آورد و ….تمام قوانین مذهبی یهود و اسلام و تا حدود بسیار کمتری مسیحیت.بودا که خیال خودش رو راحت کرده و زن رو تقریبا چشم پوشی کرده… و خلاصه این تفوق مرد به زن در ثانیه ثانیه تاریخ در سلول سلول همه , اعم از زن و مرد تزریق شده.
اما به اعتقاد من اگر برعکس این هم پیش اومده بود,یعنی این برتری به خانم ها نسبت داده شده بود, ممکن بود خانم ها حتی با آقایون بدتر از این هم بکنند. به عبارتی دوباره می گم که من انگشتم رو فقط به سمت آقایون نشونه نمی گیرم. بلکه می گم سیر تاریخ ما رو به اینجا رسونده. اما با توجه به اونچه که الان از حقوق انسانها می دونیم این رو قبول داریم که این رویه زندگی و تفکر در هر جامعه و آیینی زن رو از بدیهی ترین حقوقش محروم می کنه.
درضمن با توجه به این که آقایون انسان هستند و از نقایص انسانها مبری نیستن, خیلی راحت حقوقی رو که با دلیل یا بی دلیل در طی تاریخ به دست آوردن از دست نمی دهند, و لذتی رو که از توجیه این حقوق می برند رو ازشون گرفتن کار خیلی ساده ای نیست.
همین قدر که من به عنوان یه آدم فکر کنم که فرضا یه عده آدم دیگه فقط به این دلیل که یه ویژگی مادرزادی من رو ندارند,نمی تونند مثلا فیلسوف یا دانشمند بشن -و تمام تاریخ و آیین ها هم این باور من رو تایید کرده باشه- لذتی بهم می ده که به این راحتی دست برداشتن ازش برام ممکن نیست. گاهی اوقات ممکنه در قضاوت بی انصاف هم بشم.
غرض این که بحث قبلی رو باهدف این که به اینجا برسم شروع کردم. در مورد برهنگی که به عنوان گناه خانم ها تلقی می شه می خام بگم که:
از اونجایی که به این نتیجه رسیدیم که تقریبا استانداردی برای پوشش وجود نداره آقایون هم باید در نگاه شون,امیالشون و فکری که در مورد خانم ها و پوشش اونها می کنند کمی برای خودشون محدودیت قایل بشن. به عبارتی برهنگی در نگاه آقایون هست که معنی پیدا می کنه و نه در پوشش خانم ها.
.
.
.
آخر کلام این که در این مورد خیلی حرف هست. ما خانم ها باید سعی خودمون رو بکنیم.باید همه خودمون رو باور کنیم و علائق خودمون رو بشناسیم. آقایون رو هم دوست داریم. برادرمون , پدرمون, شوهرمون, پسرمون و دوستانمون هستن.می خاهیم در مورد ناراحتی هایی که داریم و نیازهامون حرف بزنیم. می خاهیم حقیقت خودمون و استعدادهامون رو بشناسیم و عشق واقعی رو به دیگران هدیه کنیم.برای جداشدن و انفصال نیست که فریاد می زنیم برای همراه شدن و عشق ورزیدن با آگاهی است که می کوشیم.رشد درکنار یکدیگر, بالندگی در کنار یکدیگر, تصمیم گیری با هم و نه برای هم,ولیکن زندگی باهم و برای هم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: هیچ خانمی برای مطلب من تحت عنوان پوشش زنان نظری نداده؟!!!! اتفاقی بوده یا همون طور که فکر کرده بودم از نوشته خوششون نیومده. وقتی نوشتمش حدس می زدم.
مادر شوهر من میگه اگه یه خانم جلوی نامحرم روسری سرش نباشه برهنه است خودش هم چادر سرش می کنه. مادر بزرگم می گه اگه زنی کلا لباس رکابی تنش باشه برهنه است خودش هم روسری سرش می کنه. مامانم می گه اگر زنی غیر از کنار ساحل دریا یا استخرجای دیگه ای با مایو دوتکه بگرده برهنه است, خودش هم هیچ وقت جلوی آقایی توی استخر نمی ره.ملاعمر حتی مادر شوهر من رو هم قبول نداره و بهش می گه برهنه چون که مادرشوهرم هیچ وقت روبنده نمی زنه. شارون استون هم مامان من رو خیلی سخت گیر و زیادی پوشیده و وسواسی حساب می کنه.
من اما یه اعتقاد دیگه دارم. برهنگی استاندارد نداره. برهنگی باتوجه به زمان و مکان تعریف می شه و کاملا نسبی است. مثلا من اگه جلوی ملاعمر بشینم با روبنده هم خودم رو کاملا برهنه احساس می کنم. چرا؟ چون می دونم که برای اون فقط زن بودن من تحریک کننده است. توی میدون فوزیه که راه برم اگه موهام رنگ کرده باشه و ناخن هام لاک زده باشه و جوراب هم پام نباشه واویلا است.برهنه برهنه ام, اما با همین قیافه اگه برم دربند تقریبا معمولی به حساب میام.
از طرف دیگه اگه با تاپ و شلوارک توی ایران پام رو از در آپارتمانمون میگذاشتم توی راهرو ملت چشمم رو در می آوردن اما اینجا می تونم با تاپ و شلوارک همه شهر رو زیر پا بگذارم و اصلا تابستون اگه غیر از این چیزی بپوشم همه فکر می کنند که خل شده ام.
توی همین آپارتمانمون اگه با مایو در محوطه آپارتمان دیده بشم حتما بهم تذکر می دهند اما توی استخر که برم با این که همون آدم ها هستند کسی ایراد نمی گیره و برهنه هم به حساب نمیام.
10 سال پیش توی همین شرکتی که من کار می کنم همه خانم ها با کت و دامن یا کت و شلوار می امدند اما حالا تابستون با لباس آستین حلقه و یقه باز هم می شه اومد و برهنه به حساب نمیان. در عین حال با همون قیافه در مهمانی بعد از ظهر یک خانواده معمولی ایرانی کاملا برهنه حساب می شی.
برهنگی به نظر من قرارداد بردار نیست. این که مثلا اسلام بگه که باید دستها تا مچ و پاها تا مچ پوشیده باشه و چه و چه …اصلا ملاک نیست که به نظرم اصلا اشتباه محضه. این ها باعث کم شدن فساد نمی شه . همون طور که در خیلی جوامع و زمان ها تجربه شده.
به عبارت دیگه برهنگی یعنی از بدن شخصی یا خود فرد سواستفاده کردن برای پیش برد منافع شخصی یا جمعی بر اثر حماقت یا کلا هبرداری.
هیچ استانداردی هم در درجه تحریک پذیری نفر مقابل وجود نداره. یه کسی ممکنه اصلا از دیدن موهای زنی تحریک نشه همون طور که اینجا مردها معمولا با دیدن موی زنی تحریک نمیشن, یه کسی هم ممکنه حتی از دیدن زنی در چادر و روبنده هم حسابی تحریک بشه.مثلا من مدتی پیش یه آقایی کار می کردم که همیشه چشمش می گشت که اگه روسری من کمی عقب رفت موهای من رو ببینه!!!
و خلاصه کلام این که همه چیز به خود زن یا مرد بستگی داره و به شعور و دانایی زن و مرد و کلا انسان.
به هر تقدیر چه زیبا همه این حرف ها رو خلاصه می کنه ایرج زنده یاد:
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بکوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته کولژ دیده فاکولته
اگر پیش تو آید با دکولته
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محالست
خیال بد در او کردن خیالست
برو ای مرد فکر زندگی کن
نه ای خر ترک این خربندگی کن
برون کن از سر نحست خرافات
بجنب از جا فی التاخیر آفات
.
.
.
و دست آخر هم چه زیبا گفت ایرج که :
فدای آن سر و آن سینه باز
که هم عصمت دراو جمعست و هم ناز
یاد ایرج عزیز گرامی و روانش شاد باد.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
جنگ, جنگ, جنگ….. یاد اسکارلت اوهارا افتادم و برباد رفته. این که همه چیز در اون زمان برای اونها از بین رفت و مجبور شدند دوباره از اول همه چیز رو بسازند.
یه تفاوت اساسی به نظر من وجود داره و اون هم اینکه برای ما ایرانی ها خیلی چیزها مدت هاست که از بین رفته. این یه کف دست خاک باقی مونده, یه عده کمی آدم وطن پرست باقی مونده اند.منابع کشور دست خودمون نیست و اصلا نمی دونیم که چی ها داریم. خلاصه همین و همین .نه غرور ملی داریم, نه اختیار و آزادی و اراده داریم. نه آدم دلسوز داریم. نه می شینیم فکر کنیم ببینیم حالا چکار کنیم و خیلی هامون اصلا غم از دست دادن چیزی رو نداریم.
آمریکا می خاد به عراق حمله کنه. خوب تا اینجا به خودشون مربوطه ما هم می گیم جنگ رو دوست نداریم و دلمون نمی خاد خون بی گناهان ریخته بشه. بعد می گیم که خیلی خوب اما اگه آمریکا بیاد بغل دستمون و حضور نظامی پیدا کنه خیلی برامون خطرناک میشه. ممکنه بخاد در بدترین حالت ایران رو تجزیه کنه.
خب, حالا چکار کنیم؟
دوباره یاد برباد رفته می افتم و بحث رت باتلر با چارلز همیلتون اول فیلم. رت باتلر می گفت ما هیچ شانسی برای برد نداریم و وقتی ازش دلیل خاستن گفت که شمالی ها توپ دارند و ما هیچی نداریم غیر از مزارع پنبه و عده ای خودخاه.
حالا وضع ما بدتر هم هست. طرف آمریکا رو بگیریم بعدش توش می مونیم و طرف عراق و اعراب رو بگیریم حتی به فرض این که در تمام طول تاریخ هم عاشق همدیگه بوده ایم باز هم آمریکا کار خودش رو می کنه و علاوه بر عراق به ما هم حمله می کنه و در اصل کار اون رو راحت می کنیم.
از طرف دیگه نکنه همه فکر کرده ایم که در تمام دنیا فقط ما هستیم که عقل مون می رسه و یا دلمون برای بشریت سوخته. نه قربون همه دنیا اگر عقل رس تر از ما نباشن خنگ تر از ما هم نیستن , مفهوم آزادی رو اگه بهتر از ما نفهمن کمتر از ما هم نمی فهمن. دستشون هم به همه چی بازتره. از این جنگ هم هیچ کدومشون نفع نمی برن خصوصا اتحادیه اروپا و روسیه. پس دلیل نداره که ما بیفتیم جلو و جلوی آمریکا به تنهایی بایستیم که اونوقت همه هم از خدا خاسته اول حساب مارو برسن و بعد حساب هاشون رو باهم تسویه کنند.
خلاصه کلام که حرف من اینه که ایران باید فوق العاده سیاستمدارانه عمل کنه که تنها شانسشه. روی لبه شمشیر هستیم و هر حرکت تندی از بین می برتمون. با وجود این که اعراب رو دوست ندارم و فکر می کنم خطری هستند که همیشه مارو تهدیدکرده اند و هنوزهم می کنند و تا حالا خیلی چیزها رو ازمون گرفته اند, اما این اعتقاد رو دارم که باید با جنگ مخالفت کنیم چون که عواقبش برای ما قابل پیش بینی نیست.
اما با حمایت از عراق هم موافق نیستم چرا که اگر آمریکا برنامه حمله به ایران رو داشته باشه با این کار ما خیلی راحت تر بهانه پیدا می کنه.
به نظر من بهترین کار اینه که بگیم “ما با جنگی که سازمان ملل تاییدش نکنه مخالفیم با تاکید روی این موضوع که اگر عراق سلاح کشتار جمعی داشته باشه اولین کشوری که در خطره خود ما هستیم و از بین بردن سلاح های کشتار جمعی رو چه در عراق و چه در هر جای دنیا حمایت می کنیم.” بعد هم دولت محترم از خر شیطون بیاد پایین و آزادی ها رو بیشتر کنه. زندانی های سیاسی رو هم آزاد کنه که بهانه حداقل به این راحتی به دست آمریکا داده نشه.
اما به نظرم حمایت از عراق کار رو بهتر که نمی کنه هیچی احمقانه است و همه چی رو خراب می کنه.حتی از حمایت کردن از آمریکا هم بدتره چون که حمایت از عراق توسط ایران عین یه کاتالیزور برای حمله آمریکا به ایران می مونه.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یه دختر کوچولو دوشب پیش توی یکی از خیابون های تورنتو پیدا شد. بچه همون موقع به دنیا آمده بوده و مامانش ولش کرده بوده توی یه ملحفه کنار خیابون. درست عین شادی کوچولو. منتها این یکی همون موقع به دنیا آمده بوده و هوا هم حدود 20 درجه زیر صفر بوده.
پلیس و رادیو تمام مدت اعلام می کردند که اگر زنی رو می شناسید که حامله بوده و الان حامله نیست(زن های حامله در تورنتو تا ابد حامله باقی می مونن!!!) بلافاصله به پلیس خبر بدین. خلاصه که اسم کوچولو رو گذاشتند میراکل به معنی معجزه و در به در هم می گشتند دنبال مامان بچه.
به هر حال که دیشب مامان بچه پیدا شد. خود مامانه از بی خانمان های تورنتو است. 41 سالشه. بچه رو توی خیابون به دنیا آورده و ول کرده ,خودش هم حالش چندان تعریفی نداشته و وقتی پیداش کرده اند بلافاصله برده انش بیمارستان. حالا هم فردا دادگاه داره که چرا توی یخما (=سرما) بچه طفلک رو ول کرده وسط خیابون و رفته. بعد هم می خان ببینن که اگه خانواده ای می خاد این کوچولو رو بدن بهش.حدود 50 تا خانواده هم داوطلب شده اند.
این شد خوراک من که همیشه به دنبال موارد مشابه در ایران و کانادا می گردم و تفاوت برخورد دولت ها با اون مسائل.
در ایران در این مورد دقیقا مشابه دولت هیچ کاری نکرد.کلا دولت اسلامی کاری به این کارها نداره.موضوعات مهم تری هست مثل بستن روزنامه, حمایت از هر دولتی که همه دنیا باهاش بدن, و مسائل مالی, گاها هم برقراری امنیت در کشور به نوعی که افتد ودانی.
پلیس هم که قربونش برم وظیفه ای جز زلف و کاکل بنده و گاها مهمونی ها و عروسی ها , گاهی هم رشوه گیری از سران پایین دست پخش مواد مخدر نداره. البته از حق نگذریم گاهی اوقات کارهای دیگه ای هم می کنه که البته جزو وظایف فرعی اش به حساب میاد.
روزنامه ها یه خبر در این مورد نوشتن که دستشون درد نکنه. بیمارستان هم داره از بچه نگهداری می کنه که باز هم دستش درد نکنه. به عبارتی نتیجه همون می شه. منتها در ایران به این موضوع به چشم یک پدیده عادی نگاه می شه اما در اینجا با این موضوع به شکل یه پدیده غیر عادی نگاه می شه.
در ایران این موضوع اصلا وابدا به پلیس و به دولت ربطی پیدا نمی کنه, در اینجا دولت و پلیس اولین کسانی هستند که این خبر رو می کنند توی بوق و به همه خبر می دن.
اینجا می شه برن یقه مادره رو بگیرن و بگن چرا بچه رو ول کردی توی خیابون چون که مادره اگه می خاست هم می تونست وسایل جلوگیری رو با توجه به این که بی خانمان بود به طور مجانی بگیره (مطمئن نیستم اما می دونم در مورد وسائل بهداشتی و دارویی یه کسانی که تحت پوشش کمک دولت هستند خیلی کمک ها می شه) و هم می تونست در یه بیمارستان مجانی بستری بشه و بچه رو به دنیا بیاره و شاید همون جا بچه رو به فرزندی به کسی بده. و در ضمن از مادران مجرد هم حمایت خیلی زیادی میشه که یه وقت نکنه بهشون فشاربیاد.
اما در ایران اصلا دولت کاری به کار اینطور مردم نداره. می تونن برن یه مقدار از گرسنگی و بی کسی بمیرن. بنابراین محاکمه کردن یه مادر که بچه رو ول می کنه کنار خیابون- و ممکن هم هست مادر مجرد باشه که همه می دونین در ایران معنی اش چیه-کلا بی معنی است.
حالا به من بگین ادم در تورنتو بی خانمان باشه بهتره یا در ایران؟ و به من بگین دولت تورنتو بهتره یا دولت ایران؟ و به من بگین دولت در تورنتو به انسان بودن یه انسان بیشتر اهمیت می ده یا در ایران؟
شاید هم مقایسه بین این دو حالت درست نباشه و قیاس مع الفارق باشه. اما بالاخره که این دو مورد به طرز عجیبی شبیه به هم و در یه مقطع زمانی بودن.با این تفاوت که :
1) در مورد میراکل عزیزمن خیالم راحته که اگه هیچ کاری هم نکنم بچه هیچ ناراحتی احساس نخاهد کرد ولی در مورد شادی خانم هیچ کدوممون نمی تونستیم احساس راحتی کنیم و خودمون رو مسئول می دونستیم.
2) در مورد میراکل نازنین مرجعی که بهش مراجعه کنی و کمک هات رو اهدا کنی خود دولت است و می دونی هم که کمک هات به میراکل خانم می رسه اما در مورد شادی عزیز باید از زیر سنگ کسی رو پیدا می کردی که مطمئن باشه و از طریقش به بچه کمک کنی .
3) در مورد میراکل کوچولو خود دولت اطلاع رسانی رو به عهده داشت و موضوع رو در پایان هر اخبار اعلام می کرد اما در مورد شادی نازنین ما مجبور بودیم همه خبر ها رو با اصرار و التماس و تلفن به همه پرسنل بیمارستان به دست بیاریم.
به هر حال که امیدوارم هر دوشون به طور معجزه واری شاد باشن.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
من و گل آقا هر دو خسته و کوفته آمدیم خانه. توی ظرفشویی پر از ظرفه و شام هم نداریم و می خاهیم هم بریم سینما. حالا فکر می کنین چه اتفاقی افتاد؟ هیچی گل آقا به من گفت تو نمی خاد کاری بکنی. بشین و بلاگت رو بنویس. من هم شام درست می کنم (جغوربغور داریم) و ظرفها رو می شورم.
شوهر به این گلی کی دیده؟
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
دوباره امروز دل گرفتگی بعدازظهر روز تعطیل پیدا کردم.
هر وقت فکر می کنم که وقتم به بطالت گذشته و استفاده کافی ازش نکرده ام حالم کلی بد می شه. یکی از اصلی ترین اختلافات من و گل آقا هم در مورد ساعت خاب شب هاست. من می گم آدم باید ساعت 10 شب بخابه تا 6 صبح ولی گل آقا می خاد تا ساعت 12 یا 1 شب بیدار بنشینه. دیشب هم از مهمونی که آمدیم تا ساعت 3 نصفه شب بیدار بودیم و صبح من همه اش حالم بد بود و هیچ کار نتونستم بکنم. بعد بنابراین بعد از ظهر دوباره خابیدم و کلی وقتم از دست رفت. بالاخره که دنیا همینه دیگه. وقت میاد و میره و اگه نتونی ازش استفاده کنی دیگه نمی تونی به دستش بیاری.
حالا گل آقا می خاد بره سر کار و من هم در بعد از ظهر دلگیر روز تعطیل دوباره یاد روزهای خوش ایران دهه 40 و 50 افتاده ام. صدای منوچهر و پوران و فیلم فارسی فردین و حتی سپیده و شورانگیز طباطبایی, سر پل تجریش و صد گرم کالباس و یه بطر عرق, خنده های دخترای خوشگل و زن های مینی ژوپ پوش ژیگول و میگول, دریا کنار و حمیرا, شوی فرخزاد مرحوم (روانش شاد) که صداش حال من رو عوض می کرد. خورشید دماوند. وباز هم صدای منوچهر و آهنگی که خیلی دوست دارم “غروبا که می شه روشن چراغ ها…”.
اون روزها دیگه برنمی گرده. من دورم…خیلی دور… در دنیای تکنولوژی که مهلت نفس کشیدن هم بهم نمی ده. مهلت زندگی نمونده و دلم برای خودم تنگ شده. ایران من دیگه در دست ایرانی نیست که در دست بیگانه و زیر پای اعراب خیانتکار و استعمارگران و استثمار کنندگان…فردین نیست و صدای منوچهر و پوران و بنان دیرگاهی است که به گوش نمی رسد. دخترای خوشگل هستن ولی خنده نیست…زنان هستند اما در نقاب ستم و فشار…دریا کنار اما دیگر آن دریاکناری نیست که در شعر حمیرا می شناختم… که ویرانه ای است پژمرده و دلمرده و ساحلی نمانده که در تصرف دشمن نباشد. فرخزاد قربانی خیانت و قتل های زنجیره ای شد و می دانم که روحش جایی برای ایران چشم نگران است و هنوز آرام ندارد…و خورشید دماوند در شهر غبارآلود درخشش پیشین خود راندارد…خورشید ایران نمی خندد…فقط می تابد که تابیده باشد…
اما …روزها می آیند و می روند و آنچه هست و می ماند و جاودانه است این است:
ایمان. امید.محبت
دوستتان دارم,خوش بگذره, به امید دیدار