رنگارنگ ۶

Posted by کت بالو on February 23rd, 2004

به نظرم ساعت هاي دستشويي رفتن من و اون خانومه كه خيلي بهش برخورد يه جورايي سينكرونايز شده. هر وقت صبح ها مي رم دستشويي اون خانومه هم اونجاست. مگه اين كه صبح اصلا نرم دستشويي.
——————————–
چشم هام خيلي خسته ان. خودم از چشم هام خسته ترم و تنبلي حسابي بهم فشار مياره. اما مي دونم كه بايد كاركنم, كار كنم, كار كنم. و حالا دارم خستگي در مي كنم كه آماده بشم براي راند دوم كار امروز. گرچه كه اين خستگي در كردن حدود يك ساعت و نيم طول كشيده!!!
———————————
ديشب دو سري مهمون دعوت كرده بوديم. يكي شون يه زن و شوهر هستند كه آقاهه پسر دوست باباي منه . پدرش رو از سالها سال پيش ديده بودم و پسره و خانمش رو از وقتي اومديم كانادا شناختيم.
من خودم آدم حرافي هستم. هر كسي كه من رو بشناسه مي دونه كه خيلي حرف مي زنم. گرچه كه دارم بهتر مي شم!!! اما من در برابر اين اقا ساكت ترين آدم دنيا به حساب ميام.
ديشب يه نفر ديگه رو هم دعوت كرده بوديم. براي اولين بار بود كه مي اومد خونه مون. از همكارهاي منه و ايرانيه. توي محيط كار ديده بودمش و مي دونستم خيلي حرف مي زنه , چه كسي گوش بده و چه كسي گوش نده. كنجكاو بودم ببينم مسابقه رو كدوم يكي مي بره. هيچي ديگه, اين همكار من به اون آقاي بيچاره فرصت حرف زدن نمي داد. آقاهه اولش شوكه شده بود و نمي دونست چه كنه. بعد از يه مدت خودش رو پيدا كرد و به تناوب مي پريد وسط حرف همكار من و رشته ي كلام رو به دستش مي گرفت. من از خنده غش كرده بودم و ساكت ساكت مثل دختر خوب و مظلوم شاهد نبرد اين دو نفر بودم.
اما الحق والانصاف كه حسابي به هم مي خوردند و كلي از آشنايي با همديگه مشعوف شده بودن. هر دو سال ۱۹۷۹ از ايران اومده بودن بيرون دقيقا به خاطر انقلاب. هر دو در اون زمان كلاس سوم نظري بوده اند. هر دو از خونه كار مي كنند و هر دو علايق يكسان داشتند. خانوم آقا اوليه هم يه ده سالي هست كه كانادا زندگي مي كنه و سه ساله كه با آقاهه ازدواج كرده و كاشف به عمل اومد كه با دختر خواهر شوهر خواهر اون يكي آقاهه توي دانشگاه همكلاس بوده. حالا چطوري اين دوتا ربط پيدا كردند بماند.

هيچي ديگه. نتيجه ي اخلاقي اين داستان اين كه : دست بالاي دست بسيار است.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

بت

Posted by کت بالو on February 22nd, 2004

وقتی یه بت می سازی, یه بت از عاج, بلور, مرمر, بی نظیر, بی بدیل, حاضری خودت صد هزار بار بشکنی, اما بت ات خراش هم برنداره.

اگه حس کنی بت ات ممکنه خراش بر داره, هزار بار خودت رو سپر می کنی, هزار بار ترجیح می دی بت ات روی تو سقوط کنه و تو خرد بشی, اما بتی که ساخته ای سالم بمونه.

حاضری حتی بگذاری اش توی موزه, یه اثر هنری که همه ببننش, یا بدیش دست کسی که قدر هنر رو می دونه و مبهوت هنری بشه که در بت ات خالی اش کردی, حاضری همیشه از بتی که ساختی دور باشی اما بدونی بت ات صحیح و سالم یه جایی هست و داره نگهداری می شه. مثل همه ی هنرمندایی که آثاری از خودشون به جا می گذارند و می میرند.

گاهی حتی ممکنه اگه ببینی که نمی تونی از بت ات نگهداری کنی, بدیش به یه نفر که خیلی خوب می تونه ازش نگهداری کنه.

همه ی ثروت دنیا نمی شه اون بتی که تو خودت برای خودت ساختی و می پرستی اش.

یه جوری اون بت همه ی عشق و هنر و عمریه که توش خالی کردی. یه جوری اون بت قسمتی از خودته. تکه ای از تو که ارزشش برات از خودت هم بیشتره. آفریده ی تو است, از وجودش, هر جا که باشه, دور یا نزدیک غرق یه لذت منحصر به فرد می شی. بت در اصل خودخواهی خودته و عاشق خودخواهی هات می شی.

گاهی وقت ها اما یه بت ناب داری, که از یه جنس ناب ساخته شده, نه خراش بر می داره, نه شکستنی است, نه می پوسه, نه باد از جا تکونش می ده, نه بارون فرسایش اش می ده, نه زلزله ای سرنگونش می کنه, و نه هیچ وقت از بین می ره…

و من توی دلم, اون جایی که دست هیچ کس بهش نمی رسه, اون جایی که هیچ کس نمی بینه, اون جایی که همیشه آفتابیه, یه بت ناب دارم, یه بت همیشگی, یه بت منحصر به فرد…

مهم نیست توی همه ی دنیا چی بشه, باد بیاد, بارون بزنه, زلزله بشه, از آسمون سنگ بباره یا زمین شکاف برداره. تا من هستم, بت من هست. همیشه می پرستمش. تا لحظه ای که هستم…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

خوبی, بدی, مفاهیم

Posted by کت بالو on February 21st, 2004

اینجوروقتها اول گریه می کنی و بعد می گذاری که زمان بگذره…
این جمله ی ساده توی ” اشک ها و لبخند ها” همیشه یادم بوده. به نظر من با یه تغییر کوچیک خیلی هم قشنگتر می شه:
اینجور وقتها اول می خندی و بعد بگذاری که زمان بگذره…
و زمان همیشه می گذره…

هیچ چیزی در دنیا پایدار نیست. هیچ چیزی در دنیا نمی مونه. اما باز هم روزی که هیچ چیز نباشه, سه چیز هست که هنوز پایدار و محکم و پابرجا وجود داره: ایمان و امید و محبت.
اگر این سه تا در وجودمون باشند, ما هم همیشه و همواره خواهیم موند.
اینها به زور به وجود نمیان, به زور هم از بین نمی رند.

آدم به راحتی اسم آدم خوب یا بد نمی گیره. خوب بودن یا بد بودن فقط تقلید یه سری کارها یا اجرای یه سری فرامین خدا و شیطان نیست. اگر مهربونی و عاشقی خوشحالت می کرد و بهت رضایت می داد, آدم خوبی هستی. راست راستی خوبی. اگه مهربون بودی و عاشقی کردی اما خوشحالت نمی کرد, داری ادای مهربونی و خوب بودن در میاری. شاید هم مهربونی رو کردی وسیله برای این که ناتوانی خودت از بدی کردن رو بپوشونی. و به نظر من خوب بودن و مهربونی کردن اگه خوشحالت نکنه اصلا نباشه بهتره. گاهی وقتها بدی کردن خوشحالت می کنه و بدی می کنی. قابل احترامه. اما یه جایی به بن بست می رسی. یه جایی اشکال کار توی روحت پیدا می شه. اگه بدی می کردی و خوشحالت هم نمی کرد, احمقی.

منتها حالا یه نفر به من بگه تعریف خوبی و بدی چیه؟
حسابی توی کلمه کردن تعاریف گیر کرده ام. گرچه که حسشون می کنم. خیلی حسشون می کنم.
یه چیزی ولی مسجله: از اونچه که هستم لذت می برم. از این که خوشحالی دیگران بیش از حد خوشحالم می کنه لذت می برم. از این که نه نفرت حس می کنم و نه حسادت لذت می برم. از این که مشکلات زندگی رو دوست دارم لذت می برم. و از این که روزی حداقل یک بار به هر کسی که می بینم یا باهاش ارتباط برقرار می کنم بفهمونم دوستش دارم لذت می برم. از این که به صورت همه می خندم لذت می برم. از این که بدی رو می شناسم لذت می برم. و وقتی لذت می برم می فهمم دارم در راه درست حرکت می کنم.
یه دوست خیلی خوب ازم پرسیده بود: تو کی از مهربون بودن خسته می شی؟ اینجا باز هم همون جوابی که یه بار بهش دادم رو کاملتر تکرار می کنم گرچه که مطمئن نیستم وبلاگم رو بخونه:دوست خیلی عزیزم, مسلم بدون هر وقت از مهربون بودن لذت نبرم دیگه مهربون نخواهم بود. به خاطر دیگران نیست که مهربونی می کنم. خودخواهم, خیلی زیاد. اگه می خندم برای اینه که از خندیدن لذت می برم. گرچه که ممکنه باور نکنی.

یه دوست خیلی نازنین دیگه که امیدوارم همیشه بیش از حد خوشحال و شاد باشه یه مفهوم کلیدی بهم گفت: کاری رو انجام بده که خوشحالت می کنه. نه که به خاطر کسی کاری رو بکنی.
دوست نازنینم, هر جا هستی شاد باشی و خوشبخت.خیلی شاد, خیلی خوشبخت. وهمیشه همیشه همیشه خنده روی لبهات باشه. بین تمام مفاهیم کلیدی زندگیم این از همه کلیدی تر بود. و مفهوم کامل از درون به بیرون رسیدن. و تو چه ساده یادم دادی.
از بعد از اون دیگه سعی کردم کاری که خوشحالم نکنه رو هیچ وقت انجام ندم. از اون موقع تا حالا خودم هستم. بیشتر از همیشه. اگر عاشقم, خوشحالم که عاشقم. اگر با کسی حرف می زنم خوشحالم که باهاش حرف می زنم. اگه غذا می پزم خوشحالم که این کار رو می کنم. اگه سرکارم خوشحالم که سر کارم, به هر دلیلی…

فقط کاش آدم بتونه, بتونه که تمام کارهایی که خیلی خوشحالش می کنه رو انجام بده.

فقط باید بخندی و بعد بگذاری که زمان بگذره, و زمان همیشه می گذره….

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: یه دوست خیلی خوب دیگه که الان این رو خوند بهم گفت خیلی قشنگ نوشتی فقط زیادی از خودت تعریف کرده ای. چون در لحظه فکر کرده بودم و نوشته بودم دیگه تغییرش ندادم. اما این رو می خوام اضافه کنم که خانوم ها و آقایون, قصد اصلی و اساسی نوشتن این مطلب این بود که بگم اگه کاری رو می کنیم باید ازش لذت ببریم , و اون موقع است که اون کار رو واقعا انجام داده ایم. انجام وظیفه و باید ها و نباید ها نه دوامی داره و نه کسی رو خوشحال می کنه. و من خوشحالم که این رو فهمیدم.خیلی خوشحال. همین. حالا می خواد من خوب باشم یا بد, یا از خودم تعریف کنم یا خیر:
من همینم که نمودم دگر ایشان دانند.

اين كره اي ها

Posted by کت بالو on February 20th, 2004

هر كاري كردم نشد همين لحظه ننويسم.
به نظر تون چي باعث مي شه شركتي كه با ما كار مي كنه داكيومنت هاش رو به زبون كره اي براي من بفرسته!!!

از خيلي وقت پيش فهميده بودم اين كره اي ها نسبتي با يه سري از …
بفهمين ديگه بابا.
از خنده دارم غش مي كنم.
هر لحظه يه اتفاقي مي افته كه مي فهمم از بقيه ي ملت چقدر باهوش ترم. حداقل از كره اي ها كه خيلي باهوش ترم.
بامزه تر اين كه يكي از همكارهاي كره ايم رو صدا كردم كه برام بخوندشون, بهم ميگه LG كه همون ال جي است و اين تنها كلمه اي بود كه انگليسي نوشته بودند.
از صبح تا حالا دارم از خنده غش مي كنم. خدا به خير كنه.
————————————————–
من عاشق این دخترک شیطون ام. این نوشته آخریش هم طبق معمول عالیه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

امشب با ریچارد!!!!

Posted by کت بالو on February 19th, 2004

از بین خواننده های دیار کفر از این آقای ریچارد مارکس خیلی خوشم میاد و از همه بیشتر هم از این آهنگ سال 89 اش.
ساعت 10 و بیست دقیقه ی شب از کارم رسیدم خونه. حکایتش طولانیه ولی امشب از زور خستگی تکون نمی تونم بخورم بنابراین فقط یه کپی پیست و… بفرمایید دیگه.
شبی خوش است به این ترانه ی ریچارداش دراز کنید….(بدبخت حافظ شکرکلام)

Oceans apart day after day
And I slowly go insane
I hear your voice on the line
But it doesn’t stop the pain

If I see you next to never
How can we say forever

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I took for granted, all the times
That I though would last somehow
I hear the laughter, I taste the tears
But I can’t get near you now

Oh, can’t you see it baby
You’ve got me goin’ crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

I wonder how we can survive
This romance
But in the end if I’m with you
I’ll take the chance

Oh, can’t you see it baby
You’ve got me goin’ crazy

Wherever you go
Whatever you do
I will be right here waiting for you
Whatever it takes
Or how my heart breaks
I will be right here waiting for you

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

من از سرزمین همیشه عزادارانم

Posted by کت بالو on February 18th, 2004

من از سرزمین همیشه عزادارانم. من از خاک پاک ایرانم.

مادرم ایران, هیچگاه رخت عزا را از تن به در نمی اورد. آسمان دلش همیشه, همیشه, همیشه سیاه است. و پیوسته آرام آرام, بی پناهی فرزندانش را اشک می ریزد.

مادرم ايران بارها زير پاي عربها, مغولها, متفقين, افغانها, روسها, انگليس ها و ساير ملل لگدمال شده است. به مادرم ايران بارها و بارها تعدي شده است.

مادرم ايران هميشه زير سلطه ي ناپاك بيرق هاي ستاره و داس و سبز و قرمز و سياه بوده است.

مادرم ايران گوهري است بي بديل, مادرم ايران به سر و پا دريا دارد و در سينه كوير, سبز مي پرورد, در دي ماه گرماي مرداد در بدن دارد و در مرداد ماه سرماي دي .

مادرم ايران در بهترين نقطه ي كره ي خاك خانه ي مرا ساخته است.
و مادرم ايران و خانه امان هميشه بي امان هدف تاراج و هجوم دشمن بوده اند.

مادرم ايران, هجرت فرزندانش از دامانش را با حسرت و تاسف نظاره كرده است.
مادرم ايران, شكنجه و اعدام فرزندانش به دست يكديگر را با درد نظاره كرده است.
مادرم ايران, هر دم حادثه اي تلخ را انتظار مي كشد, و هميشه نگران است.
مادرم ايران خانواده و شجره نامه اش به يغما رفته و نسل هاي آتي اش توسط بيگانگان به فرزندي پذيرفته شده اند.
مادرم ايران ميراثي ندارد.
مادرم ايران از سال ها سال پيش تكه تكه شده و مظلوم هر انفصالي را گريسته است.

مادرم ايران تكه تكه شدنش و هديه شدن تكه هاي تنش توسط فرزندانش به بيگانه را ناباورانه شاهد بوده است.

مادرم ايران هديه شدنش به بيگانه توسط فرزندان خودش را به تجربه نشسته است.

مادرم ايران جان دادن خودش و اشك فرزندانش براي ناپاك ها و كرنش فرزندانش در برابر يغماگران را با تاسف نظاره كرده است.
مادرم ايران خيانت فرزندانش را ديده است, ناسپاسي فرزندانش را ديده است, مادرم ايران توسط فرزندان خودش هم به يغما رفته است و تاراج شده است. مادرم ايران را فرزندان خودش هم مورد تعدي قرار داده اند.

مادر من ايران هميشه عزادار است. مادر من ايران هميشه رخت سياه به تن دارد.

من از سرزمين هميشه عزادارانم. من از خاك پاك ايرانم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

تقديم به در گذشتگان حادثه ي انفجار قطار در نيشابور.
تقديم به خواهران و برادران عزادارم.

آرزوهای امشب

Posted by کت بالو on February 17th, 2004

امشب یه حس خیلی خیلی قوی دارم که هر کاری می کنم مهار نمی شه. امشب خیلی نزدیکم. خیلی زیاد. و خیلی خسته ام. خیلی خسته. انقدر که فکر می کنم باید یک سال بخوابم.
امشب از چیزی گریزی نیست.ماده رو احساس نمی کنم, و همه ی وجودم حسه. منطق و فکر دیگه وجود نداره. و بد جوری جای دلم رو خالی حس می کنم.
دلم می خواد بنویسم و شعر بخونم و بنویسم و داستان بخونم و برم به فضای داستانی که از همه ی دنیا دورم می کنه. یه داستانی که آخرش رو بدونم, نه مثل زندگی که لحظه ی بعدش هیچ وقت پیدا نیست مگه وقتی که بهش برسی.
امشب, کاش امشب بگذره. یا کاش من بگذرم.
امشب خیلی به یه عاشقی نزدیکم. نمی تونم بگم, نمی شه نقاشی اش کرد یا کلمه اش کرد. به نظرم می اومد باید در همین زمان یه نوشته یا شعر جدید در حال شکل گرفتن باشه. نگاه که کردم ولی, دیدم اشتباه می کنم. این حس فقط در منه و جایی در بیرون از من نداره. که اگر داشت زیبایی اش و غریبی اش دنیا رو می گرفت.
دیوان فروغ رو گشتم که شعر امشبم رو پیدا کنم. هیچ کدوم نبود. عجیب حالم عجیبه. به نظرم دارم به انتهای خودم می رسم. از این حس اونطرف تر در حالت فعلی پیدا نمی شه.
و چه درد عجیبی. چقدر دلم می خواست حرف بزنم…حرف بزنم…حرف بزنم… و بعد گریه کنم, گریه کنم, گریه کنم…و بعد بخوابم بدون این که به لحظات بعد از بیداری فکر کنم. خواب سبک…سبک…سبک…و عمیق…
نه درد می ره, نه حرفی قابل گفتن هست, نه اشکی از چشمهام میاد, نه می شه بدون نگرانی لحظات بعد از بیداری, سبک و عمیق خوابید.
امشب, فقط امشب ,نه قصر رویایی می خوام,نه صندوقچه ی جواهرات, نه قالیچه ی پرنده. امشب فقط گوش می خوام و زبان, اشک و خواب بی دلواپسی. امشب لحظه ای رو می طلبه که همه ی دلم بشه کلمه و با بریزه بیرون. کاش مست بودم. کاش…
کاش می شد احساس رو توصیف کرد. شاید این همون چیزیه که بهش می گن دلتنگی. هر چی هست عجب درد غریبیه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

رنگارنگ 5

Posted by کت بالو on February 16th, 2004

1) داشتم توی شرکت برای خودم قهوه می ریختم, قیصر و اشفق که هر دو پاکستانی هستند هم اومدن و گرم صحبت شدیم در مورد ایران و پاکستان و ولیعهد انگلیس و پرویز مشرف. در همین موقع یه آقای دیگه هم اومد. قیصر شروع کرد با اون اقاهه حرف زدن و به من هم گفت که کتی این آقا انگلیسی است. به آقاهه هم گفت کتی ایرانی است. و بعد هم گزارش مختصر در مورد سفر پرنس چارلز به ایران و پشت بندش حرف های سیاسی. من هم به آقا انگلیسیه گفتم ما ایرانی ها همیشه فکر می کنیم سیاستمدار های انگلیسی هستند که همه ی تصمیم ها رو می گیرند. و بعد هم بهش گفتم یه فیلم کمدی معروف در ایران هست به نام “دایی جان ناپلئون” (به آقاهه گفتم Uncle Napoleon!!!!!) که توش تمام مدت می گه “کار کار انگلیساست”. نمی دونم آقاهه فهمید یا نه یا اصلا خوشش اومد یا نه. آخر سر هم بسیار مودبانه گفت که اسمش نیک است. خیلی خوشحاله که با من ملاقات کرده (مدت هاست جفتمون توی یه طبقه کار می کنیم و با هم ملاقات کرده ایم فقط هیچ وقت حرف نزدیم) و دوست داره که گاهی نهار رو با هم بخوریم. ولله این یکی رو معذورم. با این نیک عزیز نمی تونم در مورد چیزی به غیر از استعمار پیر انگلیس حرف بزنم. آخه انصاف بدین, من ناخودآگاه وقتی یه انگلیسی رو می بینم عرق وطن پرستی ام به جوش میاد و دلم می خواد انتقام استعمار رو از انگلیسیه بگیرم. می دونم منطقی نیست. اما تورو خدا بگین کدوم کار من منطقی است که این دومیش باشه. اصلا این یه حسه. نه منطق. و متاسفانه من راه حل جلوی منطق گرفتن رو بلدم. راه حل جلوی حس گرفتن رو ولی معذورم. تنها چاره اینه که هیچ وقت با این نیک بیچاره نرم نهار. گرچه که هر چی انگلیسی تا حالا دیده ام آدم های خیلی خیلی خوبی بوده اند. بر منکرش لعنت.
در ضمن هاله جون, روری شما استثناست. روری, روریه. حالا می تونه انگلیسی, فرانسوی, بورکینافاسویی, یا از هر ملیت عجیب یا غیر عجیب دیگه باشه. مامان یکی از دوستان من هم انگلیسی است و سی ساله که ایران زندگی می کنه. از همه ی زن های ایرانی که دیده ام ماه تره و فارسی رو بی لهجه و مثل زبون مادریش حرف می زنه و من خیلی دوستش دارم.

2) این مطلب رو خواستم محترمانه بنویسم, نشد. ببخشید. چند روز پیش ها من توی شرکت, دقیق تر بگم توی توالت شرکت به اسب شاه گفتم یابو!!!
یه خانومی اومده بود گلاب به روتون دستشویی. بنده هم داشتم روشویی میکردم که ایشون رو دیدم. طبق معمول همیشه هم شروع کردم به چاق سلامتی و احوالپرسی و پشت بندش هم فضولی.بهش گفتم ببینم شما co-op هستین؟ خانومه هم گفت نه, من توی بخش خرید های تکنولوژی (یا یه چیزی شبیه این, درست نفهمیدم) کار می کنم. چطور نمی دونستی؟ من 5 ساله که دارم توی این شرکت کار می کنم. همه من رو می شناسند. من هم بهش گفتم ولله خانوم من دیدم شما خیلی داشته باشین 22 یا 23 ساله, فکر کردم co-op هستین. (نگفتم مگه من برگه ی استخدامت رو امضا کردم که بدونم چند ساله اینجا کار می کنی). بعد خانومه رفت از در بیرون. بعد از 1 دقیقه در دستشویی رو باز کرد و کله اش رو کرد تو و به من گفت: just to let you know, I am a senior manager.
بنده هم لبخند زنان گفتم, oh, great. Have a good day.

واه, خدا به دور. ملت چه خل و چل اند. حالا خانوم من از کجا باید بدونم یه کسی که داره توی شرکت راه می ره پست و شغلش چیه. توی فضا که پخش نیست من نفس بکشمش. بعد هم چه فرقی می کنه من بدونم تو چی هستی یا چی نیستی. چه فرقی به حال تو می کنه.

3) شدیم عینهو بوکسورا. زدی مون, ناک اوتمون کردی دااش, پیش همه اهل و عیال, تموم رفقا, راحتت کونیم,هرکی اهل و نااهلش بوده رسوامون کردی. حالا معرفتتو شکر, مصبتو شکر, داوره تا ده که هیچی , تا پتلپورت شمرده, افتاده تیم هنوز. هی مییای یه دستی جلو میاری, مام فک می کونیم دس رفاقتیه, می گیریمش, تا یه تکون به این تن لاجون بدیم, یه ضربه ی کاری دیگه و دوباره..ناک..اوت.
دمت گرم داااش, ناک اوتتیم از دم. بیشتر از این خوار و ذلیلمون نکون. بذار اگه ناک اوت هم شدیم آبرومندونه این لامصب و تموم کونیم.
یا که اگه دس جلو میاری دیگه دس رفاقتی باشه. دوباره مشتش نکونی تو صورت کبود و زرد و زارمون, خورد و خاکشیرمون کونی.
تموم اینا رو گوفتیم, آخریتش ولی حریف اگه شوما باشی, دسات و تا آخر دنیا اگه مشت کونی تو چشمون, دهنمون یا توی شیکممون, منتش رو داریم. رو چشای بابا قوریمون هم می ذاریم و ماچش می کونیم اگه لایق بدونی. اگه دس شوما عقششه مشت زنی کونه دااش, هیچ جا بهتر از سر و صورت ما براش پیدا نمی شه. قربون مرامت, نکونه خدا نکرده تو سرو صورت هر کس و ناکسی بزنیش,حریف نباشه,یا که قدرش و ندونه. قدر اون مشتای مشتی و بدون, قربون اون دسا بشم.
تا حالا هر چی حریف معرکه بوده, ما مشت کردیم تو پک و پهلوش, ناسور و بیچاره اش کردیم, حالا نوبتی هم باشه, نوبت خودمونه.
بزن داااش, بزن که اوفتادتیم.بزن که خودمون زده تیم.

———————–
شوخیم گرفته نصفه شبی. انشالله همه شاد باشن.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

خورشيد امروز

Posted by کت بالو on February 16th, 2004

تنهايي ام را
با شعرهايت رنگ مي زنم
زمزمه اي نيست
و نه فريادي
خاطره اما
در بند بند وجودم جاري ست
و نيازهايم, يك نام را فرياد مي زنند
عقل به بند مي كشدشان
از هجوم صد معني و واژه
كه به قفس منطق مي خورند
و موج هاي سركش عاشقي و احساس
كه امان ناپذير
به سد نگاه و كلامي سرد مي خورند

سردم شده,
بسيار سرد هستم و
فراموشي هاي نگاهت را عطسه مي كنم
و وحشتم در مرگ از سرمازدگي است

خورشيد نگاه و كلام كجاست
و داغي پر التهاب يك تن
تا به خورشيدت بپيوندم و
مرگ دلپذير خاكستر شدن
و در تو سوختن را
به جان بخرم

دستان وحشت مرگ از سرمازدگي
حتي دمي,
از فشردن قلبم نمي آسايند

خورشيد امروز به كجا مي تابد؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

زندانی

Posted by کت بالو on February 15th, 2004

یک زندان انفرادی
و لحظه هایی که بی ملاقات
عمری را می مانند

یک لباس راه راه,
دوخته ی دستان نادانم
به تن زندانی بیگناهم کرده ام

زندانی, معصوم
از وجود من تغذیه می کند و
هر لحظه قدرت می گیرد

و من هر دم, ناتوان تر از دم پیش
درمانده
پروارترشدن زندانی ام را می نگرم

ملاقاتی هایش را
به تندی از او می رانم
و کلافه شدن بی حدش را
وحشتزده شاهدم

دمی خواهد آمد
که زندانی بیگناهم
که حکم اعدامش را
با دستان خودم صادر و امضا کرده ام
در نهایت خشم, و نهایت عصیان
مقتولم سازد

دمی خواهد آمد
که زندانی بیگناهم
همه ی بی گناهان پاکیزه ی بی خبر را
عصیانزده,
قربانی بی گناهی هایش سازد

هان ای بی رحم دژخیم
حکم اعدام امضا شده
زندانی ام را اعدام چرا نمی کنی؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار