مجسمه – بدبختی رنگ ها- حس

Posted by کت بالو on February 14th, 2004

روح از دست داده
مجسمه هایی را می مانیم
که با تیشه ی هر کس, هر بار
تکه ا ی را از دست می دهیم
و خود را باز می سازیم
تکه تکه
در پس هریک ضربه ی تیشه
——————–

من در پس این صورتک های غریب
سفید, طلایی, آبی, سبز
یک بی درکی را می بینم
و در این عجبم
رنگها آیا یکدیگر را درک می کنند
با طلایی از جنگ می گویم
بی درکی اش از وحشت یک صدا
دیوانه ام می کند
به آبی هایش نگاه می کنم
و حکایت بدبختی می گویم
از بدبختی تا صفحه ی
مسافرتهای به اندازه ی جیب را
خوانده است
وحشتم از روزی است که
سفید و طلایی و آبی و سبز شده باشم

و تمام صفحات کتاب بدبختی را
به نوشته ی قهوه ای ها و زردها و قرمزها و مشکی ها
از یاد برده باشم.

بدبختی به قلم رنگهای مختلف
بسیار متفاوت است
بیچاره ام من که دارم به درک
بدبختی های سفید و طلایی و سبز و آبی
بسیار نزدیک می شوم
———————————

به “حس” بسیار نزدیکم
دنیا روح دارد
و من روح ها را لمس می کنم
فیلسوف ها همیشه
وجود همه ی حس ها را
با حسی غریب
به زیر سوال می برند
فیلسوف ها
آنچه همه حس کرده اند را
دوباره و دوباره می پرسند
و دور یک میدان بزرگ می چرخند
تا همه ی ما سرگیجه ی فلسفه می گیریم
و یکی یکی می میریم
و حس را سوال می کنیم, سوال, سوال.
فیلسوف نیستم,
حس می کنم, بی پرسش
و من به یک حس غریب
بسیار نزدیکم
به حس یک مرگ
به حس بی حس شدن
و سیال شدنی روح وار
بسیار نزدیکم

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سفرنامه اتاوا به قلم کت بالو

Posted by کت بالو on February 12th, 2004

گذرنامه ایرانی های کانادا فقط و فقط در یک جای دنیا می تونه تمدید بشه, اون هم شماره ی 245 خیابون متکالف شهر اتاوا است. کت بالو هم با این که خیلی گل است اما از این قاعده مستثنی نیست. از طرفی 5 سال اعتبار گذرنامه هم پر شده بود و در ضمن محل اقامت کت بالو هم باید عوض می شد و علاوه بر اون دلمون می خواست کارت شناسایی ملی هم بگیریم. این آخری رو نمی دونم چرا, اما گفته بودند چیز خوبیه. بگیرین. عینهو کوپن قند و شکر.

خلاصه ما هم بعد از این دست و اون دست کردن زیاد, بالاخره مدارک رو از زیر تشک و توی یخدون و زیرفرش پیدا کردیم و یه اعلان به دوستان و جای همگی خالی راهی اتاوا شدیم. در این میونه یه دروغ هم به آقا جیمی گفتیم و گفتیم که سردرد و حال به هم خوردگی (گلاب به روی همگی) داریم و این یه روز ما رو مرخص کنین لطفا. و خلاصه ساعت 5:30 صبح به سلامتی و میمنت و بعد از این که من با پیغام های آفلاین به دوستان اطمینان دادم که سر ساعت از خواب پاشدیم و نگران نباشند, بسم لله گویان (!) از خونه رفتیم بیرون. این سوپر اینتندنت مون هم خواب و زندگی رو به خودش حروم کرد و اومد با یه پارچ آب و آینه و قرآن و چهار حمد که ما به سلامت بریم و به سلامت برگردیم و پارچ آب رو خالی کرد پشت سرمون.

من هم یکی از حسرت هام رو بر آوردم و موهام رو دمب موشی کردم!!! که باعث شعف و نشاط کل روزم شد.

از همون صبح کله سحر طبق معمول همیشه ی زندگی مون رو دور شانس بودیم.
همین که به اولین شهر کوچک توی مسیر رسیدیم گل آقامون گفت (از همین جا کانادایی های محترم می تونند حدس بزنند گل آقامون چی گفت. جهت اطلاع دیگران اما:) اولین تیم هورتونز نگه می داریم و یه قهوه می گیریم که من خواب از سرم بپره.
همین که این حرف از دهنش در اومد تابلوی تیم هورتونز پدیدار شد. و معلومه دیگه. پیچیدیم توی تیم هورتونز و توی پمپ بنزین.
گل آقا ماشین و من رو تنها گذاشت و رفت توی تیم هورتونز دنبال قهوه که من برای اولین بار بعد از مدت دوسال و اندی که در کانادا هستم چشمم به جمال یه عده ای روشن شد که حسابی تعجب کردم: نظامی!!!!! یکی, دوتا, سه تا,…., حدود 15 تا که دوتاشون هم خانوم بودند. من هم با فضولی گل کرده از ماشین جستم پایین با این فکر که برم نگاشون کنم ببینم دارن کجا می رن اون پشت مشت ها که یهو بی هوا یکی شون که لباسش با همه فرق داشت اومد و شروع کرد با من چاق سلامتی. خلاصه معلوم شد که مال air force است و دارند می رن تمرین و داشت می گفت که کجا می شه تمرین شون رو دید. ازش پرسیدم می برنتون افغانستان یا عراق, که ناغافلی گل آقا از تیم هورتونز پرید بیرون. (کسانی که هفته ی قبل شاهد بوده اند: عینهو مامان فینگول در هفته ی گذشته), و خلاصه ما رو از تماشای یه تمرین تیراندازی مجانی محروم کرد.به هرحال که عیب نداره. از تلویزیون تماشا می کنیم.
بعد گل آقا با قهوه و بنده با آب سیب و ماشین هم با بنزین راهمون رو ادامه دادیم به سمت اتاوا. عجب ظلماتی. یه نفر دانا به من بگه چرا باید تمام این اتوبان به سمت اتاوا -توجه کنید, شاهراه بین دوتا شهر اصلی کانادا- یه قسمت خیلی زیادیش فقط و فقط شبرنگ داشته باشه و نه چراغ. از طرفی یه کم هم داشت برف می اومد و دو تا ماشین درست جلوی ما چاچا رقصیدن و رفتن کنار جاده توی جنگل ها. اما خدا رو شکر هیچ کدوم چیزیشون نشد. چند تا ماشین هم قبل از رسیدن ما رفته بودن توی حاشیه ی جاده. اما هیچ کدوم خسارت جدی ندیده بودن.

وسط راه هم دو تا دوست خیلی گل زنگمون زدند و گفتند وقتی رسیدیم اتاوا بهشون خبر بدیم که سلامت هستیم و حسابی تحویل مون گرفتند. خیلی خوشحالمون کردین جفتتون. خیلی زیاد.

خلاصه با رانندگی عالی گل آقا و با لاستیک های زمستونی خیلی خوب و با سلام و صلوات رانندگی کردیم تا بعد از حدود 5 ساعت رسیدیم اتاوا. دنبال خیابون موعود می گشتیم و پیدا نمی کردیم. کروکی رو هم که همکار من کشیده بود گم کرده بودیم. خلاصه قرار شد بریم از یه مغازه دار بپرسیم که طبق معمول پرسش کردن, قرعه به نام من افتاد. (در سوال کردن رو دست ندارم). مغازه دار اولیه گفت برو توی مغازه ی اون ور خیابون و از اون بقالیه بپرس. رفتم مغازه ی اونور خیابون دیدم آقاهه روی سینه اش اسمش رو زده “داوود”. من هم طبق معمول همیشه گفتم آقاهه شما کجایی هستین؟ گفت ایرانی. بنده هم گفتم سلام علیکم جناب.خدا خیرت بده, ما دنبال سفارت ایران می گردیم. خلاصه که این بار هم رو دور شانس بودیم و آقاهه به زبون آدمیزاد آدرس رو گفت و ما هم فهمیدیم ویه نقشه و راه افتادیم.

در مورد سفارت و کارمون اونجا هیچی نمی گم. فقط یه چیزی. گاهی وقت ها ایرانی ها هم چوب رو می خورند و هم پیاز رو, هم چشم غره رو می ره و زخم زبون می زنه, هم می ره و کپی که خودت نگرفتی رو برات می گیره و میاره. به هر حال که خوب بود و کارمون رو به سرعت راه انداختند, خدا عمرشون بده. فقط خانم ها و آقایون تورنتویی, مدارک کسی رو از کس دیگه قبول نمی کردن. هر کسی یا باید با پست می فرستاد و یا خودش حاضر می بود.

بعد هم کتلت های دستپخت گل اقامون رو با نون و شور خوردیم و یه نصفه نوشابه هم روش جای همگی خالی. و مشغول شدیم به گشت و گذار شهر و مقایسه با تورنتو وتهران و تبریز و صد البته قم عزیزمون. (من یک چهارم قمی هستم. مواظب باشین ها. خیلی هم قم رو دوست دارم.و حسابی افتخار می کنم که دختر قمی وروجک هستم. حالا گفته باشم.) به این نتیجه رسیدیم که تورنتو خیلی خیلی بزرگتره. آمار وارقام هم تایید می کنند. اما اتاوا صمیمی تر و با هویت تره. یه دوست گلمون هم گفته بود بریم یه قسمت فرانسه زبان شهر. باید از روی پل و یه رودخونه به چه عریضی -که کامل هم یخ زده بود- رد می شدیم. ما فکر کنم بی اغراق 5 بار از رودخونه رفتیم قسمت فرانسه زبان و بالعکس تا بالاخره نقشه رو باز کردیم و خودمون رو پیدا کردیم. راست راستی قشنگ بود همه جا.

خلاصه بعد از یه کم گشت و گذار ساعت 3:30 سر ماشین رو کج کردیم و راه افتادیم که بیایم تورنتو. در حالی که نیاز مبرم ماشین به بنزین و خودمون به قهوه رو کاملا حس می کردیم. این بار گل آقامون دو تا تیم هورتون رو اشتباهی رد کرد و تیم هورتون سومی رو به زور پیدا کردیم و ایستادیم برای صرف قهوه. بعد هم بنزین و بعد هم راه رو ادامه دادیم به طرف تورنتو. در همین موقع من که طبق معمول همیشه -همیشه که خیر,باید بگم به غیر ازاوقاتی که خواب هستم یا توی میتینگ هستم- زدم زیر آواز, اعلام آرزو کردم که ای داد بیداد, کاش این آهنگ La isla bonita ی مدونا رو بگذاره که من خیلی هواشو کردم. جونم براتون بگه که آهنگ بعدی که رادیو اعلام کرد دقیقا همین بود!!! دفعه ی دیگه می دونم چی از خدا بخوام. این دفعه از دستم در رفت.

همین طور خسته و خسته تر می شدیم. من هم دیگه داشتم از روی حدس و گمان رانندگی می کردم. از ساعت 6 دیگه هوا تاریک شده بود و خدمتتون عرض کردم که شاهراه ارتباطی دو تا شهر اصلی کانادا در قسمت های زیادی فاقد روشنایی است و نور شاهراه تنها با شبرنگ تامین می شود -بفرستین ستون حرفهای خوانندگان همشهری بی زحمت-, و خلاصه شیشه ی ماشین هم کمی کثیف بود.(گل آقا دلیل فنی اش رو گفت که خیلی طولانیه), و بنده به مدت سه ساعت تمام زجرکشیدم, بی روشنایی و بی آواز (گل اقا گفت حواست به رانندگی ات باشه.:((() رانندگی کردم و در اولین پمپ بنزین که گل آقا رفت شیشه ی ماشین رو دوباره تمیز کنه, از پشت فرمون پریدم پایین و جام رو دوباره با گل اقا عوض کردم.

خلاصه که ساعت 9 شب دقیقا دوباره رسیدیم خونه. برای دوستان عزیز آف و آن دادیم که رسیدیم. (خیلی گلین همه تون دسته جمعی), قبض تلفن رو دیدیم, گل آقا نشست به تلویزیون نگاه کردن و بنده هم به وبلاگ نویسی. این باربا گذرنامه…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

ثانیه

Posted by کت بالو on February 12th, 2004

من حس سیالی را دارم
در بی نهایت دنیا

و سفید شدن تک تک رنگدانه های موهایم را
حس می کنم

گاهی ماده را نمی فهمم
و میدانم که حسرت میخورم
لحظه لحظه هایی را که
به غیر از بی نهایت
سپری می شوند

و فکر می کنم که
ثانیه ها را فهمیده ام

دانسته ام که بعد ثانیه
یک عمق است
و طولی ندارد

می توان عمق هر ثانیه را
به سوی اوج پیمود
و می توان زمان را شنا کرد
در حالت سیال گونه ی
یک عاشق بی همتا
به سوی یک معبود خودساخته

از عمق ثانیه ها
سیال وار
با تمام وجود
بایدبه سوی اوج پیمود

من دارم عمق هر ثانیه را
سیال وار, باور نکردنی,
احساس می کنم
و در پی راهی هستم
برای یک شیرجه ی بی همتا
به عمیق ترین عمق هر ثانیه

من با ثانیه ها
عاشقانه همراهی می کنم

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

کتبالوی پیچ خورده!

Posted by کت بالو on February 9th, 2004

از تهران به طرف شمال که می ری, پیچ یک جاده رو که می پیچی باور نمی کنی که این جاده همان جاده است و این کوه همون کوه.

در زندگی تا به حال چند پیچ بزرگ داشته ام. و یکی از بزرگترین پیچ های روحی ام را همین چند وقت پیش پشت سر گذاشتم.
و کوهی که دیگر همان کوه نیست و جاده ای که دیگرهمان جاده نیست.
گویا حس بی نهایت را جایی پشت پیچ گم کرده ام و همه ی حس هایم بسیارمتعادل شده اند.
از نفرت و حسادت و انزجار مدتی است که خبری نیست, و آخرین نشانه هایش هم دیگر از بین رفته است.
خداوند کاملا طبق تعریف خودم است و خوب بودن مفهوم جدیدی پیدا کرده است. تصنع از خوب بودن بیرون کشیده شده و همه چیز کاملا از درون به بیرون است که تراوش می کند و نه بالعکس.

و چیزی که به بی حسی تعبیرش می کنم و تنها ترسم از این است که از نشانه های اولیه ی افسردگی باشد. هیچ چیزی نه عمیقا خوشحالم می کند و نه عمیقا ناراحتم می کند.در یک خوشحالی و رضایت دائمی و معمولی هستم و یک درد دائمی و معمولی با من است که ناراحتم نمی کند.
و نگرانی و فکر دیگر وجود ندارد. در این مورد بسیار بی حس شده ام.
گاهی اوقات اما نیاز شدید به حرف زدن پیدا می کنم. و این که کسی باشد که نخواهم هنگام حرف زدن خودم را فیلترکنم. از حرف هایم نه ناراحت شود و نه خوشحال, اما از حرف زدن با من خوشحال باشد. و بتوانم گاهی با تمام قدرت فریاد بزنم. هر چند شک دارم فریاد نزدنم به خاطر این است که فریاد فراموشم شده یا به این دلیل است که دلیلی برای فریاد زدن ندارم.

تنها چیزی که می دانم این است که هیچ حس بی نهایتی وجود ندارد, خودم هستم, یا خیلی خیلی به خودم نزدیکم. و هیچ کس و هیچ چیزی در دنیا نیست که متنفرم کند. یک درد دائمی اما عمیقا با من است که ناراحتم نمی کند.

در انجیل آمده که عیسی یک شب قبل از به صلیب کشیده شدن جامی پیش رو داشت که تمامی گناه های بشریت در آن دیده می شد, و عیسی از خداوند خواست که جام از پیش رویش برداشته شود.و البته برداشته نشد. چون عیسی باید بار تمامی گناهان بشریت را به دوش می کشید.

دردی که حس می کنم من را به یاد دردی که عیسی از دیدن جام داشت می اندازد. درد از گناه, از نابسامانی, از بیچارگی, اما در مقیاسی بسیار کوچکتر.
دردی نه آمیخته با تنفر, که آمیخته با عاشقی.
و من هنوز عمیقا به پیروزی خوبی بر بدی و نه خوب بر بد باور دارم…
و من هنوز عمیقا یک حس طنز در خود دارم…
و من هنوز عمیقا خوشبختم…
و من هنوز عمیقا همه را دوست دارم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

خاله ي دل پوسوننده !!

Posted by کت بالو on February 9th, 2004

ولله حكايت بعضي آدم ها مثل اينه كه :
رفتم خونه ي خاله دلم واشه. خاله ..سيد , دلم پوسيد.

گاهي آدم يه دوستي مي خواد يه كم پرت و پلا بگه حالش خوب شه.
تازه به هر كسي نمي شه گفت. اما بايد بگي. چون توي دل خودت جا نمي شن.
گاهي وقت ها همچين خاله مي ..سه ,گلاب به روتون, كه آدم نمي فهمه از كدوم ور دمش رو بگذاره روي كولش و در بره.

بابا جون, دوستي تون رو از كسي دريغ نكنين اگه دو كلمه حرف زدن كسي با شما بهش كمك مي كنه يه كم حالش خوب بشه و سبك بشه.
خدا رو شكر به عنوان يه خاله, خودم يادم نمياد هيچ وقت با اين عمل شنيع دل كسي رو پوسونده باشم.
من كه هميشه شاعر گل و بلبل نيستم كه. آدمم. بي تربيتم, با تربيتم. فكر هاي خباثت آميز به سرم مياد. حرف هاي عجيب به ذهنم مياد. خيلي وقتها هم با هيچ كسي نيستم. ياد يه چيزي مي افتم و مي نويسمش.
تو رو خدا به خودتون ور ندارين ها. منظورم اگه شماها باشين بهتون ميگم به خدا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: يه سري چيزهاي بي تربيتي ديگه هم مي خواستم بنويسم. ديدم ديگه خيلي بد مي شه. ننوشتم. خودسانسوريه ديگه.

کابوس

Posted by کت بالو on February 8th, 2004

دوباره یه کابوس بد دیدم.
قرار بود بریم ایران و باید ساعت 7 فرودگاه می بودیم. از طرفی خیلی نزدیک به اون ساعت گل اقا به دوستش قول داده بود که می ریم دنبالش یه فرودگاه دیگه توی آمریکا.
تا نیم ساعت قبلش توی یه مهمونی بودیم که یه جای دوری بود و بعد هم باید یه خونه رو آماده میکردیم که دوست گل آقا بیاد توش و بمونه.
بعد هم باید ایران به مامانم اینها زنگ میزدیم و میگفتیم که دیر می رسیم. خیلی دیر و نیاند دنبالمون فرودگاه. اما من یادم افتاد که هیچ وسیله ای برای خبر دادن به مامانم اینها نداریم و اونها میان فرودگاه و ما نیستیم.
بعد رفتیم که به سرعت محل اقامت دوست گل آقا رو درست کنیم. من رفتم طبقه ی بالا رو مرتب کنم که سقفش خیلی کوتاه بود. مجبور شدم دراز بکشم که بتونم حرکت کنم و بعد اینقدر سقف کوتاه بود که نفسم گرفت و حالم بد شد و از خواب بیدار شدم.
————————————-

گاهی اوقات زخم هایی هست که در انزوا مثل خوره…

شاید حالا اگه صادق هدایت رو بخونم بفهمم. بزرگتر شده ام.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

در جستجوي آرامش

Posted by کت بالو on February 8th, 2004

یه دوست خیلی گل اینترنتی, این متن پایین رو برام فرستاده.
مرسی لرکای خیلی عزیز.
::::::::

چقدر دلم می خواهد

زبان گل ها را می دانستم

چقدر دلم می خواهد

می شد که با درختها حرف می زدم

چقد دلم می خواهد

بنشینم و برای روزهایی که رفته است

بی قرار و کودکانه گریه کنم

تنهاییم را به من پس بده

خدا فکر همه چیز را کرده بود وقتی که داشت راهی ام می کرد زمین یک کوله پشتی دستم داد که هر چه دلم میخواست توی آن بود، حتی اززنبورها و شاپره ها هم کم نگذاشته بود .

خورشیدی برای بیدار شدن ، ابری برای باریدن ، شبی برای خوابیدن ، و نان های داغ و کنجدی برای اینکه از گرسنگی ننالم .

من هیچ چیز توی زندگی ام کم ندارم و همین مشکل من شده است .

دور و برم شلوغ است و از صبح می توانم دنبال یک پروانه بدوم و همه جای زمین را با او بگردم . خدا هزار جور گل آفریده است با هزار عطر . هزار پروانه آفریده است که کافیست بخواهم خالهای سیاه روی بالهايشان را بشمرم ،تمام روزهایم تمام ميشود.

دور و برم خيلي شلوغ است ، آنقدركلمه دارم كه بلندترين انشاهاي دنيا را با آن مي توانم بنویسم . آنقدر دوست دور و برم است که اگر هر روزم را با یکی از آنها می گذرانم تا همه عمرم بس است .

پس چرا گاهی دوست دارم درخت پیری پیدا کنم که شکاف بزرگی داشته باشد و برم توی آن شکاف و سرم را روی زانوهایم بگذارم و از آنجا بیرون نیایم ؟

گاهی دلم میخواد برم یک کنج خلوت و دیگر چیزی نگویم . دوست دارم کلمه ها دور باشند از من ، آدمها دور باشند از من ، آسمان را نبینم و قدمهایم روی زمین نباشند . در این مواقع دستپاچه می شوم و نمی دانم چه کار کنم . اینجور مواقع بلد نیستم از شلوغی دور و برم بگریزم و بروم و این بلد نبودن مثل یک مار ، بغض می شود و توی گلویم چنبره میزند و فشارم می دهد.

خدایا ! یک چیز به من نداده ای که نمی دانم چیست . هی کوله بارم را به هم میریزم ، هی اسم همه آفریده ها را مرور میکنم ، نه پیدایش نیست . آن آفریده ای که به من جرات رفتن به شکاف یک درخت پیر را میدهد ، نیست .

خدایا ! چه چیزی به من نداده ای که این همه سرگردانم ؟

خدا فکر همه چیز را کرده بود، وقتی که داشت راهی ام میکرد زمین ، یک کوله پشتی دستم داد که هرچه دلم میخواست توی آن بود و یک چیزی هم بود که دلم نمیخواست اما لازمم شد . توی یک جیب کوچک ، ته ته جیب ، خدا تنهاییم را تا کرده بود و جا داده بود .

قرار بود اول نبینم که تنهایی هم دارم . که تنها هستم . آنقدر تنهاییم را نبینم تا از دست آدمها و کلمه ها کلافه شوم، تا تمام مویرگهایم احساس کنند که لازم دارند تنها باشند ، گوشهایم صداها را نخواهند ، چشمهایم تصویرها را نخواهند ، کله ام بخواهد زمانی برای فکر کردن داشته باشد . دلم بخواهد حرفی برای نگفتن داشته باشد و آنوقت خدا آفریده اش را رو کند . تنهاییم را به من بدهد . آرام جیب کوله پشتی ام را باز میکنم و چتر تنهاییم را می گیرم روی سرم و خیالم راحت میشود . آرام میشوم . هیچ نگاه دزدانه ای مرا نمی پاید . هیچ کس سوال اضافه ای از من نمی پرسد . چرا ؟ کی ؟ کجا ؟ توی زندگی ام گم شده است .

حال توی این دنیای بزرگ تنها منم که روی زمین ایستاده ام و خداوند است که بالای سرم است . هیچ رنگی ، هیچ صدایی ، هیچ مزاحمی نیست ، هر چه دلم می خواهد می گویم .

هرچه دلت می خواهد بگو .

برگرفته از در جستجوی آرامش

بیت امشب

Posted by کت بالو on February 8th, 2004

من آن شکل صنوبر را زباغ سینه بر کندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
“حافظ”
.
.
.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

ترجمه ی عشق-ایستگاه

Posted by کت بالو on February 7th, 2004

من عشق را
هماغوشی لحظه ها و
هماغوشی کلام
ترجمه می کنم

و من می توانم
معشوقه ی بی بدیلی برای
تمام دنیا باشم.
———————————-

من روحم را
در آخرین ایستگاه دل
جا گذاشته ام
و از آن زمان
آدم های زیادی از ایستگاه رد شده اند
و روح من
نظاره گر گذر همه ی مسافرین بوده است
در ایستگاه اما
یک زن
و یک روح
همیشه, وفادار
حتی اگر ایستگاهی نباشد
ایستاده خواهند بود

و
آنسو تر مرده ای
با چشمهای خندان بی روح
تمام عابرین ایستگاه را
زار می زند

فاستوس-فتح-پرسش

Posted by کت بالو on February 5th, 2004

راز “فاستوس” را می فهمم
که چگونه روحش را به شیطان واگذاشت
در رویای خود, او نیز
یگانه ترین یار من را دیده بود

پروردگارم آیا
عاشق نبوده است هیچگاه
گناهان ما را می بخشاید اگر
عاشقی را چون من
و چون “فاستوس”
تجربه کرده باشد

موجودیت تو فقط یگانه ترین
گناه کار ترینم می کند

روحم را به بهای تو
به شیطان
یا به هر لعنت شده ی دیگری
تسلیم خواهم کرد.
—————————

تو از فتح من
و من از فتح عشق
باز می گردیم.

باز هم,
من برنده ام.
—————————-

کسی پیدا شده
که به گمانم بهتر از تو می بوسد
و کسی پیدا شده
که به گمانم
بهتر از تو هماغوشی می کند

و کسی است
که به من بسیار عاشقتر است

او را می بوسم,
با او هماغوش می شوم,
عاشقانه ها را از او می شنوم,

و شعرهایم را برای تو می گویم.

تو بگو یگانه ترین,
به کدام خائن ترم؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار