درنمازم خم ابروی تو در یاد آمد

Posted by کت بالو on March 2nd, 2004

می بینم که از دهلیزهای تو در تو بیرون رانده می شوم و در ها یکی یکی پشت سر من قفل و چفت و بست می شوند, به طوری که دیگر نمی شود از دیوار تمییزشان داد. و من با ناباوری و بهت پشت یکی یکی درهای بسته نگاه می کنم, حیران, سرگردان, و در به در.
تمام درهای دنیا را می زنم, دانه به دانه. دنبال همان نگاه که پشت دهلیزهای تو در تو خود را از من دزدید.
تمام ناباوری های سالهای سال ام باور می شوند. تمام تعریف نشده ها تعریف می شوند. غیرممکن ها در یک نگاه ممکن شدند. و من در به در به دنبال همان نگاهم که تمام غیرممکن های مرا ممکن کند و مرا تا ناباوری خودم بکشاند. به دنبال همان کیمیا می گردم که دگرگونم کرد از مس به یک عنصر غریب, عنصر ناشناخته ی طبیعت.
در پس سالهای پیشین غریبه ای می بینم, چشم در چشم خودم. من با تاسف اورا, و او با تمسخر من را, می نگریم. هر دو یک نفر.. اما گویی دو روح در یک جسم بوده ایم. یک متفاوت باور نکردنی. و هر دو عاشق..عاشق..عاشق..

تو سنگ سیه بوسی.. من چشم سیاهی را..
مقصود یکی باشد.. بیگانه چه می دانی..

و خداوندی که هرگز دیگر بار در محراب کلیسا نیافتمش.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

خوابزدگي

Posted by کت بالو on March 2nd, 2004

بهشت بود يا تصوير باسمه اي بهشت؟ فرشته بود يا يك نقاب؟ من بودم يا سايه اي ازمن؟
واقعيت را بايد پذيرفت. هرچند بسيار متفاوت با شعر, متفاوت با سخن, متفاوت با تمام حس ها. واقعيت را بايد پذيرفت حتي اگر فرسنگ ها از عاشقي دور افتاده باشد. واقعيت را بايد پذيرفت حتي اگر فرسنگ ها با خواسته ها فاصله داشته باشد.
و اين يك حقيقت است كه خوابزدگي را چاره اي نيست جز پذيرش. هميشه در خواب زيستن ممكن نيست. بيداربايد شد. خميازه اي بايد كشيد. خستگي ها چاره شده اند. روز تازه اي را آغاز بايد كرد.
خواب شيريني بود.
چقدر دلم مي خواهد تا آخر دنيا بخوابم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

ازدواج

Posted by کت بالو on March 1st, 2004

مطلب پايين فقط ديدگاه شخصي من است و مي پذيرم كه در جوامع سنتي -شامل ايران- امكان پذير نيست. گرچه كه فكر ميكنم در نهايت جوامع به اين سو حركت خواهند كرد و با شناخت انسان و حقوق انساني روز به روز به سوي چنين ساختاري گام خواهيم برداشت چنانچه در تمام جوامع دگرگوني و تحول بنياد ازدواج و خانواده و ارتباط انسان ها را شاهد هستيم.
————-
گاهي وقت ها فكر مي كنم كاش مي شد در ايران هم مثل كشورهاي غربي ازدواج نكرد و با دوست پسر يا دوست دختر زندگي كرد. اگر امكان پذير بود شك ندارم كه هيچ وقت با گل آقا ازدواج نمي كردم. دوست ندارم كه كسي با يك بند و پيمان به غير از احساس نياز و تعهد يك زندگي را با من شريك شود يا در زندگي من شريك شود. شراكت در زندگي و در احساس جدي تر از اين است كه روي كاغذ به شكل قانون و معامله و امضا و تعهد در آيد. بهاي يك زندگي بسيار بيشتر از معامله و توافق نامه است. ازدواج كه در اصل نوعي پيمان و در شكل قبيله اي سال ها سال قبل خود (از جمله اديان آسماني قانونمند) اولين شكل برده داري بود و زن را برده ي مرد مي كرد و تحت مالكيت او در مي آورد, در پس زمان ها تغيير يافته و امروز به شكل بهتري در آمده كه يك پيمان زندگي مشترك طي توافق هايي براي دو طرف معامله است. مرد را در جامعه به نام شوهر رسمي زن معرفي مي كند و با يك امضا و يك توافق پيوند جسماني (و گاهي حتي احساسي!!) آن دو را در بستر قانون مشروعيت مي بخشد. فرزند زن را مشروعيت مي بخشد, و تكليف ارث وميراث و سرپرستي كودك خانواده را مشخص مي كند. مرد را ملزم مي كند به پرداخت نفقه, و سرپرستي زن. و خلاصه به نظر من همه چيز هست به غير از مشروعيت دادن به يك زندگي مادام العمر.

عشق و احساس و مسئوليت و تعهد اگر نباشد,‍ امروز يا صد سال ديگر, چه تفاوت مي كند اگر مردي در كنار من باشد يا نباشد.
شك ندارم كه اگر مي شد بي ازدواج در ايران زندگي كرد, امكان نداشت با گل آقا ازدواج كنم.و مهم تر از اون اين كه اگر كسي به حدي از رشد وعشق نرسيده كه بدون ازدواج و امضا در كنار من زندگي كنه و به هر نسيم وسوسه اي بخواد دستخوش باد بشه و بره, اصلا و اساسا اگر به كل در كنار من نباشه خوشحالتر و خوشبخت ترم مي كنه.

البته خود گل آقا كاملا مخالف اين حرف من است. از اول هم من هي مي گفتم زندگي بي ازدواج, گل آقا مي گفت تو مي گذاري مي ري. بعد هم اگه قراره كه هميشه با هم باشيم كه خوب ازدواج مي كنيم. چه كاريه ؟ اصلا من بي ازدواج قبول ندارم. احساس تعلق كامل تو به من رو ندارم. به تو اعتمادي نيست!!! (مايه ي خجالت!)

و عجيب كه طي تمام اين ده سال گذشته از روزي كه با هم دوست شديم تا امروز احساس اش نسبت به من كمتر كه نشده هيچ, روز به روز هم بيشتر به من نزديك مي شه. هميشه طي ۵ سال و نيم دوستيمون فكر مي كردم بعد از ازدواج همه چيز عوض مي شه, و ديگه اون احساس غلو شده ي دوستي در گل آقا وجود نخواهد داشت. اما همه چيز محكم تر شد كه سست تر نشد. و گل آقا هميشه تكيه گاه احساسي فوق العاده اي بود حتي در تمام زمانهايي كه من بريدم و توان ادامه دادن نداشتم. يا در تمام روزهاي دوستي مون كه من هر روز صبح آشتي مي كردم و هر شب قهر!!! يا در تمام دوراني كه از نظر روحي بسيار متزلزل و ضربه پذير بودم و به تلنگري مي شكستم, و اين گل آقا بود كه بي هيچ تعهد نامه اي در تمام لحظات كنار من بود و حفاظتم مي كرد در برابر تمام تلنگرها و تمام ضربه ها. و تمام تلخي هاي من را به شيريني عسل مزمزه مي كرد. كه اگر نبود سال ها سال پيش از اين شكسته بودم و اصلا نبودم. اگر هستم و استوار ايستاده ام از تمام لحظات بي تعهدي است كه گل آقا به پا ي من ريخت.

با تمام اينها هنوز هم من فكر مي كنم براي به اشتراك گذاشتن يك زندگي تعهد نامه نوشتن كار پوچي است. مطمئن هستم اگر مي شد و مي تونستم فقط با گل آقا زندگي مي كردم بدون اين كه هيچ كاغذي رو براي اثبات تعلق امضا كنم.

و يه راز بزرگ: هنوز وقتي يادم مياد كه ازدواج كردم تعجب مي كنم. واقعا هر بار كه يادم ميا فته ازدواج كردم حيرت زده مي شم. من عاشق دوستي و عاشقي بودم و گريزان از هر تعهدي. هنوز متحيرم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
——————————
پيوست: يه آهنگ هم از عارف پيدا كردم و به “برقصيم” اضافه كردم. از متن شعر خيلي خوشم اومد.

دوباره از تو گفتن .. نه نبايد
بازم اسم تو بردن.. نه نبايد
شب دلگير از ياد بردن تو.. بازم خواب تو ديدن نه نبايد
رها كن قلبم رو اي رفته از ياد
بگذار عادت كنم به رفتن تو
تو مي شناسي من رو مي دوني اي يار
چقدر سخته برام نخواستن تو
شب در به دري در كوچه ي عشق
به من چشماي تو عشق رو نشون داد
گله از رفتن ات هرگز ندارم
ولي از موندن ياد تو فرياد….

من

Posted by کت بالو on March 1st, 2004

گاه چنان بی ارزش می شوم
که آرزو می کنم کاش
یک سوسک درختی بودم
یا یک سیرسیرک بی سکوت
بی هویت, بی شناخت,
در هیچ کجای دنیایم امروز
جای من نبود

من ولی امروز من هستم
عاشقم
بی امید معشوق بودن
بی هراس
من منم امروز
و به این منیت باارزش
یا بی ارزش
بسیار مفتخرم

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

رویا و واقعیت

Posted by کت بالو on February 28th, 2004

بزرگ تر شده ام. به وضوح احساس می کنم. وا ز حس رشد خوشحالم. در عین رشد, کودک هستم. این رو می فهمم چون نمی تونم دلگیر بشم. چون از خریدن یک جفت جوراب یک ماه ذوق می کنم. و حس در من قوی شده. خیلی قوی. تمام آدم ها رو احساس می کنم. چون بدجور همه رو دوست دارم. شاید چون از دوست نداشتن می ترسم. یا… نمی دونم. وقتی خودم رو مقایسه می کنم با 5 سال پیش که از همه متنفر بودم و نمی تونستم کسی رو دوست داشته باشم.
جالبه که خداوند و شیطان به یک اندازه باعث رشد آدم می شند و من این رو حس کردم. لمس کردم. توصیف حالتم با کلمه محاله. محال.

شب كه مي شه, يكي از دو همراه زير من رو با خودش مي بره: خستگي يا رويا. و هر شب سعي مي كنم همراه خستگي برم توي تختخواب. اگه خستگي همراهم نباشه رويا باهام مياد, و تا صبح خواب رو از چشمهام مي گيره و به جاش یک عکس رو جلوي چشمهام نقاشي مي كنه.

تمام دنيا و آدمهاش توي واقعيت هستند, و فقط بک تصویر, یک صورت از توي رويا در اومده بود. به واقعيت آوردن اش اشتباه بود. مثل این که بخوای ماهی رو از آب بیرون بیاری و توی خشکی با خودت اهلی اش کنی.خيلي از واقعيت رويايي تر بود. و حالا هر لحظه كه مواظب نباشم, يكسر رويا به سراغم مياد و باز هم یک تصویر و باز هم یک صورت.

اشتباه ديگران در به دست آوردن من اينه كه مي خوان راه رو از واقعيت به رويا باز كنند,‍ اما من برعكسم. کسی باید از رویا به واقعیت بیاد. اينبار اگه یک رويايي رو جلوي چشم هام ببينم, هيچ وقت به واقعيت راهش نمي دم. رويايي ها فقط در رويا واقعيت دارند. چه افسوسي در رويا و واقعيت همگام لحظه هاي من جلو مي رود…

ملت همیشه در صحنه, تعجب نکنید. داره بهم حسابی خوش می گذره. همه اش فکر می کنم عقب هستم. ماه فوریه داره تموم میشه و من هولم که کارهایی که توی برنامه ام بوده رو تموم کنم.
مسلما کارهایی هست که دروجود منه و برای انجامش نیازی به برنامه ریزی ندارم. شعر خوندن, زبان خوندن, رقصیدن, آواز خوندن, رقص یاد گرفتن, شعر گفتن, نوشتن, مطالعه ی مذاهب, خرید, و با دوستها رفت و آمد کردن. تازه فهمیدم, مردم به کارهایی که براش نیازی به زور گفتن به خودشون نیست می گن hobby!!! بدک نیست اگه هابی هام رو تبدیل به شغلم کنم. زبان خوندن و یاد دادن, رقصیدن, نوشتن و شعر گفتن و مطالعه. بامزه اینه که کارهای این آقا جیمی به همه ی اینها تقدم پیدا می کنه. یه چیزی انکار ناپذیره. اهمیت پول. تمام علائق رو کنار می زنه و همه ی ثانیه های ارزشمند رو میکنه مال خودش.
اسکارلت اوهارا راست می گفت وقتی می گفت پول مهم ترین عامل زندگی است. انکار کنیم یا تایید, همه مون داریم بر اساس این جمله کار می کنیم. چه شجاعت گفتن اش باشه و چه نباشه. برای من انشا در مورد لزوم وجود سلامتی و عاشقی ننویسین. سلامتی و عاشقی عالی هستند, اما اگه پول باشه همه چیز راحت تر و ساده تر به دست میاد و اگه پول نباشه ممکنه سلامتی و عاشقی به سادگی از بین برند. در این درگه, زیبایی و عاشقی و معنویات هستند, اما بدجور با مادیات پیوند خورده اند. بدجور.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مزدک عزیز. پیغامت رو برای نوشته ی “صحت داره؟” دیدم. متشکر از توضیحت. علاقمندم که اگر وبلاگ داری ببینم اش. آدرسی برام نگذاشته بودی. نمی دونم اعتقاد شخصی خودت چی هست.اعتقاد شخصی و مستندات دو چیز متفاوت هستند. اما پیغامی که گذاشته بودی از روی حوصله و ارزشمندبود. متشکرم.

رنگارنگ 7

Posted by کت بالو on February 27th, 2004

1) یه نگاهی به کامنت دونی بندازین.خوب شده؟ دیده می شه؟ اوامر دوستان عزیز همیشه مطاع است.

2) سه چهار روز قبل قیصر اومد و دعوتم کرد به یه قهوه. در طول مدت یک ساعتی که با هم حرف می زدیم تمام مدت از خانواده اش در پاکستان برام می گفت. بعد از یک ساعت کاملا به شکل یک انسان از یک خانواده ی فئودال روشنفکر پاکستانی که در تمام نواحی پاکستان شناخته شده است, و بچه ی لوس پدر بزرگ محترم بوده تصورش می کردم. راست و دروغش گردن خودش اما می گفت که پدر بزرگش دکتر بوده و در شهری به نام داسگوه زندگی می کرده اند.اسب داشته و پدربزرگش اولین کسی بوده که در اون نواحی ماشین خریده. (یاد سریال پزشک دهکده افتادم), یه بیمارستان در اون ناحیه ساخته بوده و همه ی ملت از اطراف و اکناف می اومده اند که پدربزرگ قیصر خوبشون کنه. بعضی هاشون می مردند (توجیه اش برای مرگ افراد قابل قبول بود), بعضی ها هم خوب می شدند (مسلما حالت سومی نداشته). بعضی ها به جای پول براشون چیزهای مختلف می آوردند. (اینجا به زور جلوی خنده ام رو گرفتم, چون دقیقا یاد کدخدای دهکده و پیشکشی های رعایا افتادم). در 10 سالگی پدربزرگ متمول براش دوچرخه خریده و در 16 سالگی مادر عزیز (که دکتر بوده!) براش موتور سیکلت خریده. بعد هم اول یه فیات داشته اند و بعدش هم یه موریس (فامیلی ماشین رو یادم نیست. همین اسم کوچک رو داشته باشین فعلا. فقط مطمئنم مترلینگ نبود.) و بعد هم یه مرسدس بنز. خواهرش هم دکتره. یه عالمه ملک و املاک داشته اند (3 تا 4 اکر!!) و همه ی مغازه دار های نواحی می شناختنشون و بهشون احترامات فائقه می گذاشته اند. بعد هم خواهر محترم پدربزرگ بعداز مرگ پدربزرگ عزیز, با سه تا دخترهاش کل اموال رو می کنند مال خودشون.پدر بزرگه که می میره قیصر نروژ بوده ( خواهر ایشون مربای آلو بوده به نظرم) و خواهره و مادره هم دست روی دست گذاشته ان و منتظر شده اند تا عمه و سه تا دختر ها همه ی این ثروت افسانه ای رو بالا بکشند. بامزه اینه که به قیصر می گم پدربزرگت چند تا نوه داشت. می گه یکی, همین من که روبروت نشسته ام!!! می گم پس خواهرت چی؟ تازه فهمید چه اشتباهی کرده (شاید هم نفهمید) گفت اون کاری نمی تونست بکنه. (می گم مربای آلو است.بگین نه.). حالا چی خنده داره.. این که این وسط این قیصر کلی هم پاکستان رو از ایران بهتر فرض می کنه و از خلال حرف هاش پیداست که خیلی مطمئن نیست که ایران حتی دانشگاه داشته باشه و دختر ها در ایران حتی نفس بکشند. چه برسه به این که دانشگاه های ایران خوب باشه و دخترهای ایران هم اینقدر دم بریده باشند. واقعا که.. با این آخوندها و این حکومت همینمون کم بود که به پاکستانی ها خودمون رو اثبات کنیم.
راست راستی که ببخشید ها اما “کسی که به ما نریده بود..کلاغ ..ون دریده بود.”
تازه کلی پز داد که موزیک کار می کنه و بعد هم برام آهنگ پاکستانی خوند که خودش ساخته بود. دقیقا مثل هندی کلی “نهی نهی” و “هی ها هی ها” داره. گفت که برای خیلی از مراسم دعوتش می کنند. این رو فکر کنم راست می گه چون خوب می خوند و وقتی هم یه سری از آهنگهایی که خودش ساخته بود رو زد و خوند دیدم نه بدک نیست. فقط نمی فهمیدم چی می گه. امیدوارم فحشم نداده باشه.
بعد هم گفت که یه هواپیمای کوچک داره. قرار شد یه بار بریم فرودگاه همون بالای شرکتمون و من سوار بشم و یه بوق بزنم و عکس بگیرم که بعدا به فک و فامیل پز بدم.
تنها مشکل اینه که این آقا به نظرم یه کمی خنگ میاد. یه کم هوش بیشتری اگه داشت آدم مقبول تری میشد.
فعلا که تاحالا سه روز از کار و زندگی عقبمون انداخته. بقیه اش رو خدا به خیر کنه.

3) بهترين نكته ي حماقت كردن اينه كه به خودت فرصت مي دي به مدت يك لحظه تا يك عمر به حماقت هاي خودت بخندي. و من موفق هستم كه هر روز لحظات بسيار خوشي رو براي خودم بيافرينم.
اين همه حماقت از يك نفر باور نكردنيه.
و نكته ي دوم حماقت كردن اينه كه ياد مي گيري حماقت هاي ديگران رو ناديده بگيري, چون دلايل كافي براي خنده داري. حماقت هاي خودت كافي هستند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

واه که صدا و حرف های این آدم با من چه می کنه. فوق گفتن و کلمه است. آخه کی تونست این آدم رو بکشه. ننگ و شرمش باد. ننگ و شرمش باد. اگه یک نقطه ی ضعف بزرگ داشته باشم حس خارج از کلمه ی من به این آدم و به شعر های خواهرشه. و بی پروایی این دو نفر که بی بدیل است.

دخترک مسافر. گفته بودم اون شعر فروغ که می گه “دستهایم را در باغچه می کارم. سبز خواهم شد, می دانم ” رو برات معنی می کنم. معنی اش اینه:
باغچه به مفهوم جامعه است, دستهای فروغ شعرهاش هستند و یادگارهاش. دست هاش رو میکاره. و بعد درختی سبز می شه که باغچه رو شاد و خرم خواهد کرد.
بیمارستان هم در شعرهای فروغ و خیلی های دیگه مفهوم جامعه ی بیماره و همین طور هم شب نشانه ی جامعه ی شب زده و ستم و حفقان است. این چند تا مفهوم کلیدی رو اگه بدونی خیلی از اشعار شعرای معاصر رو بهتر متوجه می شی.
اگه کسی بیشتر می دونه بگه لطفا که ما هم بیشتر بدونیم.
ما توی این تنهایی, در هیچ کجاهای دنیا, که حالا ایرانمون هم دیگه وطنمون نیست و بیگانه اشغالش کرده, کی رو داریم به غیر از خودمون. کی رو داریم؟ دست همدیگه رو اگه دور تا دور دنیا به هم حلقه کنیم, یه حلقه می شه به بزرگی زمین, و تنهایی هامون چاره می شه. کی رو داریم به غیر از همدیگه در روزگاری که باید خودمون رو به پاکستانی ها هم حتی اثبات کنیم.

نجابته ديگه

Posted by کت بالو on February 26th, 2004

ممكنه يه كم تاريخ گذشته باشه ولي به بزرگي خودتون ببخشين.
امروز داشتم به تحصن نماينده ها و كل جريانات فكر مي كردم, ياد يه داستاني افتادم كه در مورد تحصن نماينده ها هم مصداق داره.

دو تا خانم شيرازي (اگه شيرازي هستين و نمي خواين داستان براي خانم شيرازي باشه به جاش خانم قمي بگذارين كه شهر خودمه. مهم اصل داستانه و شيرازي يا قمي بودنش مهم نيست.) به هم مي رسند و شروع مي كنند تعريف. يكي شون به اون يكي مي گه: نمي دوني چي شده خواهر. ديروز يه آقاهه از يه ماشيني يه نگاهي كرد و خنديد, نجابت زن شيرازي كه مي دوني, ديدم بده داد و بيداد كنم, يه خنده كردم. ماشينه واساد و آقاهه گفت مياي؟ نجابت زن شيرازي كه مي دوني, ديدم بده داد و بيداد كنم, سوار شدم. آقاهه گفت بريم خونه؟ نجابت زن شيرازي كه مي دوني,‌ ديدم بده داد و بيداد كنم, گفتم باشه. رفتيم خونه. آقاهه يه ماچي كرد. نجابت زن شيرازي كه مي دوني, ديدم بده داد و بيداد كنم, ماچ كردم. آقاهه يه كارهاي ديگه هم كرد, نجابت زن شيرازي كه مي دوني, ديدم بده داد و بيداد كنم, يه كارهاي ديگه كردم. آخر سر اومدم نگاه كردم ديدم يه پونصد توماني گذاشته دم آينه. منم خواهر گفتم نجابت هم حدي داره, نجابت و گذاشتم كنار و بنا رو گذوشتم به داد و بيداد و آبروي مرتيكه رو بردم.

حالا حكايت نماينده هاي دوره ي قبله. هزار جور بلا به سر همه اومد, نماينده ها از شدت نجابت جيك شون در نيومد. اما بالاخره رسيد به جايي كه ديدن نجابت هم حدي داره و خلاصه همون شد كه ديديم ديگه.

باز هم ببخشيد كه خانم هاي شيرازي (يا قمي) رو با نماينده هاي مجلس مقايسه كرديم. لطيفه است ديگه. قمي ها رو هم مي گن شمع دزد. اگه ما جيكمون در اومد. نجابته ديگه!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
————
راستي يه آهنگ هم به قسمت “برقصيم” اضافه شده. من مي خواستم اسم ستون رو بگذارم “رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست” گل آقامون گفت خيلي شاعرانه مي شه. اسم اين قسمت رو مختصر و مفيد گذاشتم “برقصيم”.

به هر حال ايراني است و بزم و رقصش, اگه بهمون ببينن, حالا كه همه چي مون رو دارند ازمون مي گيرن.

واقعا آرزوم اينه كه به همه خوش بگذره. واقعا دوستتون دارم و واقعا دوست دارم همه رو دوباره ببينم. پس باز هم از ته دل مي گم,
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

بازجو

Posted by کت بالو on February 25th, 2004

یک حس که غریب نیست, اما بسیار ترسناکه. حسی که پیش از این تجربه شده, و به آستانه ی یک تحول می رسونه. تحولی نه چندان پذیرفتنی.

یاد پرسشی می افتم که همه چیز رو به هم ریخت. پرسشی که آستانه ی پایان بود. و پاسخ اون پرسش . و حالا دارم فکر می کنم که پاسخ گرچه درست بود اما کامل نبود. اصلا کی می شد به پرسش های چنین بازجوی سخت گیری درست جواب داد. به صحیح بودن پاسخ فکر نمی کردی, اصلا توی اون ابر سحر و افسون و سلطه نمی تونستی تصمیم بگیری صحیح چی هست. فقط و فقط به این فکر می کردی که چی بگی که بازجو بپسنده. به خصوص که بازجو تنها کسی بود که گاه گاهی بهت سر میزد و همه چیز رو هم تمام و کامل توی بازجویی ها یا توی اعترافاتت بهش گفته بودی. و می خواستی که باز هم بیاد و بیاد وبیاد, … و یه جواب اشتباه و…اعدام و شکنجه و اعدام و شکنجه و همین طوری تا آخر دنیا… و بازجویی که باز هم اگه بخوای چیزی بگی, یا سوالی بکنی یا جوابی بگیری, هنوز هم باید فکر کنی که اون چی می خواد بشنوه و نه این که تو چی می خوای بگی.
اصلا صرف اين كه با بازجو نشسته بودي دليل مسلم گناهي بود كه بايد براش بازجويي مي شدي, و عجبا كه صرف اونجا نشستن مستلزم اين بود كه بازجو باشي يا متهم, و بازجوي تو متهم نبودن رو بلد بود.

بیچاره متهمی که هم عاشق بازجو باشه و هم بخواد خودش باشه.

بارها و بارها به جواب سوال فكر كردم,‌ دوباره و دوباره,‌ و به تمام لحظات بازجويي كه حالا ديگه امكان اثبات اون لحظات براي متهم نيست.
بازجوي عزيز, بازجو اگر تو نبودي, كس ديگري نمي تونست باشه. تو به دنبال پاسخي از متهم بودي براي صدور حكم اعدام, كه بالاخره هم صادر كردي, هر متهمي دوراني داره,‌و بعد يا اعدام مي شه يا از زندان آزاد مي شه. و صدور حكم از پيش امضا شده دليل نمي خواد,‌ بهانه مي خواد.

فقط براي بعضي متهم ها حكم آزادي و حكم اعدام به يك معني است. و بعد از دراومدن حكم باز هم به فكر جور كردن يه دفاع آخر هستند. يه دفاع آخر… و بي حوصلگي بازجو از شنيدن مكررها..و مكررها…

و سرگرداني همواره ي متهمي كه هرگز براي اتهاماتش بازجويي نخواهد يافت.

دوستتون دارم,‌خوش بگذره,‌به اميد ديدار

گل آقای شاعر

Posted by کت بالو on February 24th, 2004

در حال خوردن نهار, جای شما خالی, شوید پلو باقلا با ماهیچه- استثائا دست پخت کتبالو-:

گل آقا: به چی فکر می کنی؟
کت بالو: هیچی.
گل اقا: آهان فهمیدم. داری به غذا خوردن فکر می کنی. (توضیح: کت بالو گاهی اوقات راست راستی به غذا فکر می کنه و به همین علت هم غذا خوردن اش از بقیه طولانی تره).
کت بالو: …
گل آقا: فهمیدم. تو همون بزه هستی. من بزی را دیدم یونجه را می فهمید.
کت بالو:!!!؟؟؟
گل آقا: آهان. نه اشتباه گفتم. من الاغی دیدم, یونجه را می فهمید.
کت بالو: :((!!@#$@#@؟؟؟؟

هیچی دیگه. خود آدم که شاعر بشه, باید انتظار این شب شعر ها (یا ظهر شعرها) رو هم از همسرش داشته باشه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

جذامي

Posted by کت بالو on February 24th, 2004

چراغ به دست جذامي صادقي بدهيد
كه در شهر آدم هاي سالم
به دنبال دوست مي گردد

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار