رنگارنگ ۸

Posted by کت بالو on March 10th, 2004

1- فكر كنم مارتين خره خيلي دلش مي خواد بشه رئيس آزمايشگاه و بنابراين رئيس من و ژوليت. بنده به شخصه مخالفتي ندارم چون كوچكترين علاقه اي به رياست ندارم. اما رفتارش گاهي اوقات نخواستني مي شه. تازگي ها به نظرم با من بد شده باشه. غد است و روي حرفش پافشاري مي كنه, من هم مجبور مي شم كج خلقي كنم. ديروز بهم گفت كه اصلا خوشش نمياد بامن مخالفت كنه. از ديروز تا حالا دارم نازش رو مي كشم. توي محيط كار بدخلقي كردن رو اصلا نمي پسندم. خدا رو شكر كه دوست دخترش نيستم. ازاون قبيل آقايوني است كه اصلا باهاش آبم توي يه جوب نمي ره. ديروز برايان ازش پرسيد مارتين, تو نمي خواي ازدواج كني؟ مارتين هم گفت چرا, فقط منتظرم كتي يا ژوليت از شوهرهاشون جدا بشن, من باهاشون ازدواج كنم!!!!!!

۲- اين هفته رو كامل آموزش داريم. ديروز و پريروز روي يه دستگاه,‌ امروز و فردا و پس فردا روي يه دستگاه ديگه. امروز دو تا آقاهه اومده بودن. يكي شون از قبل من رو مي شناخت. لهستاني است و در اتاوا زندگي مي كنه. به اندازه ي يك ساعت و نيم مغز من رو به كار گرفت و تشويقم كرد كه برم و فيلم the passion of the christ رو ببينم. مسيحي كاتوليك بود و يه عالمه در مورد مباني مسيحيت و قسمت آخر زندگي مسيح حرف زديم. آخر سر هم به اين ختم شد كه قراره برامون تي شرت بفرسته. سايز من رو مي خواست. بهش گفتم small . گفت دفعه ي پيش ات رو يادم بود برات مديوم كنار گذاشتم. اما تنها كاري كه مي تونم بكنم اينه كه خوشرنگه رو بدم به تو (رنگ بورگاندي كه نوعي شرابه) و سرمه اي يا سياهه رو بدم به ژوليت. اينم از مزاياي اين كه با يه آقايي يك ساعت و نيم در مورد مسيح و فيلم حرف بزني. شرابي به جاي مشكي و سرمه اي!!!

۳- امروز اين آقا لهستانيه ( به نام كريس) كه مهندس فروش شركتي هست كه ازش خريد كرده ايم, بايد جيمي رو مي برد نهار. ما هم كه آموزش داشتيم طبعا بايد برده مي شديم. آقا جيمي اينقدر عجله كرد كه ما سه تا نخودي رو جا گذاشتند و رفتند!!! البته كريس بعدش كلي ازم معذرت خواهي كرد. خصوصا وقتي كه داشت در مورد لزوم عشق ورزي و فلسفه ي مسيحيت حرف مي زد. گفت شايد يه روزي از اتاوا بياد اينجا و قضاي اين بار رو به جا بياره و يه نهار به خرج اداره شون به من بده!!

۴-هنوز هم عين چي خجالت مي كشم با آقا جيمي حرف بزنم, در عين حال كه راست راستي دوستش دارم. چي مي شد اين آقا جيمي ما ايراني بود. راحت مي شد باهاش حرف بزنم, با فرهنگ خودمون و خيلي راحت بهش بگم آقا جيميه , راستي راستي دوستت دارم. فرقي نمي كنه رئيسم كني يا بيرونم كني. راست راستي برات احترام قائلم.

۵- وقتي داشتم مي رفتم كلاس رقصم -قبل از ساعت ۸ شب- بنزين بود ليتري ۶۰.۲ سنت, وقتي داشتم بر ميگشتم -بعد از ساعت ۹ شب- بنزين بود ليتري ۷۹ سنت!!! واقعا كه.

۶- عاشق ادمهايي هستم كه وقتي مي بينيشون انگار شونصد ساله كه مي شناسندت. توي پاركينگ يه خانمي حدود ۶۵ ساله رو با يه ماگ قهوه و دوازده سري بار و بنديل آويخته به چهار ستون بدنش ديدم كه يه خنده ي پهن و واضح توي صورتش پخش و پلا بود. تا برسيم توي آسانسور و من طبقه ي همكف پياده بشم, كل امروزش رو برام توضيح داد. بيشترش رو نفهميدم البته, آخه انگليسي حرف مي زد,‌ اما معلوم بود كه روز شلوغي داشته. كلي سرحال اومدم آخر شبي.

۷- دو تا مربي رقص داريم. يه خانمي به نام مارتا و يه آقايي با يه اسم عجيب هندي يا بنگلادشي يا ترينيدادي كه تا حالا سه بار پرسيده ام و باز هم يادم رفته. آقاهه رنگ شيركاكائو است, اما قد بلند و خوش هيكل. فقط دست هاش هميشه يخ يخ است. من از شدت سردي دست هاش رقصيدن يادم مي ره. خانومه اما سفيد سفيد است, دست هاش هم گرمه. موقع رقص كه مي شه اصلا دلم نمي خواد آقا باشم. قسمت مربوط به خانم ها معمولا خيلي راحت تره.

۸- بسيار خوش و خرم هستم. خدا رو شكر. خدا رو شكر. و جاي همگي خالي روز بدي نبوده. زندگي همينه ديگه. روزها ميان و مي رن و شادي ها و خنده ها مي مونه و غم ها و گريه ها. زندگي زيباست. در تمام لحظات تلخش هم زيباست. نمي شه زيبايي زندگي رو انكار كرد. حتي وقتي ياد موشك بارون ها مي افتم مي بينم زيبا بود. فقط كاش عزيزان آدم هميشه خوشحال و سالم باشند. بقيه ش مهم نيست.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

روز زن!!

Posted by کت بالو on March 9th, 2004

روز زن!!

لينك رو باز كنين لطفا. توضيح بيشتري نمي خواد.

دوستتون دارم, خوش بگذره , به اميد ديدار

مي توان

Posted by کت بالو on March 8th, 2004

مي توان آرام و شيرين
سال ها بود و تبسم كرد
مي توان در خلوت تاريك و تنهاي شبي غمگين
اشك هاي شور را از خلق پنهان كرد
مي توان در خلوت يك كوچه ي مبهم
باز در بحر تفكر رفت
مي توان تنها و ساكت باز رو در روي درياچه
به تمامي دروغين هاي گفتارت
ساده انديشيد

چاره ها ناچار چون گشتند
مي توان خالي شد و پژمرد
مي توان در انزوا و خلوتي بي دوست
با تبسم, خسته و نوميد
راحت مرد

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

به بهانه ي فيلم

Posted by کت بالو on March 8th, 2004

زمان هايي در زندگي هست كه آدم خودش براي خودش كاملا ناشناخته مي شه . يه جوري باور نكردني, يا غريبه. فوق العاده قوي, يا فوق العاده ضعيف.
من اعتقاد دارم هر زماني در زندگي زيباست. حتي زمانهاي بسيار سختش. در مدتي كه زندگي كرده ام ياد گرفته ام كه حتي به سخت ترين و تلخترين لحظه هاي زندگي احترام بگذارم و بدونم كه هر چيز قالب زماني و مكاني اي داره كه ممكنه هرگز تكرار نشه.

اين روزها فيلم “the passion of the christ” خيلي سروصدا كرده. اين فيلم رو نديده ام, چون حدس مي زنم فيلم بسيار واقعي از چند ساعت آخر زندگي مسيح چقدر مي تونه خشن باشه. به بهانه ي فيلم اما دوست دارم چند چيز مهم رو كه توي زندگي ام ياد گرفتم اينجا بنويسم.
بحثي سر درست بودن يا نادرست بودن انجيل يا اعتقاد داشتن و نداشتن بهش ندارم. همه چيز كاملا زير سوال هست, خصوصا كل مسئله ي وجود يا عدم خداوند و به تبع اون آسماني بودن كتابهاي مقدس. اما اعتقاد دارم به اين كه مي شه از بعضي كتاب ها يا متن ها چيزهايي ياد گرفت.
چند موضوع بزرگ رو از انجيل ياد گرفتم كه تمام زندگيم, واقعا تمام زندگيم رو تغيير داد.
اوليش راز پوشي بود, حتي زماني كه خيلي خيلي به آدم فشار بياد. اين رو از اولين جرياني كه در انجيل نوشته شده ياد گرفتم وقتي براي اولين بار انجيل رو مي خوندم. يوسف مي فهمه كه مريم نامزدش حامله است, و مي دونسته كه با مريم نزديكي نكرده, اما مريم حامله بود. بر خلاف خيلي از جريانات مشابهي كه شنيده ايم, آبروبري نكرد و مريم رو به باد سوال نگرفت. فقط تصميم گرفت بي سرو صدا ازش جدا بشه بدون اين كه به كسي بگه كه مريم حامله است.
دوميش بخشش بود. زماني كه عيسي ميگه اگر هفتاد بار هفت مرتبه هم در روز كسي رو ببخشي, باز كافي نيست و باز جا داره كه ببخشي اش.
سوميش قضاوت نكردن بود. اين كه ما نبايد و حق نداريم هيچ كسي رو قضاوت كنيم. چون در جايگاهي نيستيم كه هر فردي رو كامل و واقعا درك كنيم و بنابراين نمي تونيم و حق نداريم كه كسي رو قضاوت كنيم.
چهارميش دوست داشتن همه ي موجودات و عشق ورزي به كل عالم هستي بود. اين كه عشق ورزي از تنفر ساده تر و سازنده تره. حتي زماني كه بدترين و غير قابل تحمل ترين چيزها رو از كسي يا موجودي مي بيني. عشق ورزي بي قيد و شرط است. همه مي تونند كسي كه دوستشون داره رو دوست داشته باشند, اما دوست داشتن كسي كه دوستت نداره و بهت بدي مي كنه شرطه. همونطور كه با وجود تمام گناه ها و كارهاي بدي كه مي كنيم انتظار داريم خداوند دوستمون داشته باشه و ما رو ببخشه.
پنجمي اش اين اصل بسيار مهم بود كه در برابر بدي, بدي نكنيم. در برابر بدي خوبي كنيم. چرا كه هدف نهايي از هستي (اگر اعتقاد به وجود يك هدف نهايي داشته باشيم) پيروز شدن خوبي بر بدي است. اگر در برابر بدي, بدي كنيم, اونوقته كه بدي به خوبي پيروز شده, اما اگر در برابر بدي خوبي كنيم, اونوقته كه از پيروز شدن بدي به خوبي جلوگيري ميشه. مهم نيست كه بد به خوب پيروز بشه (كه خيلي اوقات هم مي شه) . مهم اينه كه بدي به خوبي پيروز نشه.

نمي گم به اينها عمل كردم يا نكردم. نمي گم موفق بودم يا نبودم. اما از يه چيز مطمئن هستم. با دونستن اين چند اصل زندگي من به حدي تغيير كرد كه يه آدم جديد شدم. يه موجود متفاوت. باور نكردني. و بسيار راحت و خوشحال و شاد وسبك. خيلي شاد و آرام و سبك.
فكر مي كنم هر كسي در زندگي يك يا چند نقطه ي عطف داشته. اين شايد بزرگترين نقطه ي عطف زندگيم بود, و تجربه ي شيريني بود وقتي حس كردم از يك موجود عصبي و پر از نفرت و غير قابل تحمل تبديل شدم به يك موجود آرام و عاشق و تحمل شدني.
حالا هر وقت كسي رو مي بينم كه اذيت مي شه, دلم مي خواد تمام اين ها رو يه جا بريزم توي وجودش و بگم بسه, اذيت شدن نداره. ما آدميم, پر از خوبي وبدي و اشتباه. بخشش و عاشقي وقتي باشه, خود آدم راحت تره. خيلي راحت تر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

یه شعر

Posted by کت بالو on March 7th, 2004

یه دوست گل و خیلی عزیزچتی دارم که هیچ وقت ندیده امش و جزو معدود کسانی هست که باهاش چت می کنم. یه شعر خیلی قشنگ برام فرستاده که اسم شاعرش رو نمی دونست. حیفم اومد شعره رو ننویسم اینجا:

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو
ز جنت ها گریزانم, به دوزخ ها عذابم کن

لطفا اگه کسی اسم شاعر رو می دونه بگه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

زامبی و دراکولا

Posted by کت بالو on March 6th, 2004

خیلی اوقات وقتی فیلم هایی مثل زامبی و دراکولا رو نگاه می کردم, به این موضوع فکر می کردم که اطرافیان یه زامبی یا یه دراکولا می تونند از دست زامبی یا دراکولا فرار کنند و خودشون رو جایی قایم کنند. اما خود زامبی و دراکولا از خودشون کجا می تونن فرار کنند. نتیجه این می شد که همیشه همه ی بیننده های فیلم نگران ملت سالم فیلم بودن و من از غصه ی زامبی و دراکولای فیلم رنج می بردم.

زامبی و دراکولا برای پیدا کردن دوست هم حسابی به مشکل می خورند. به عبارتی تنها ترین آدم های روزگار هستند.وقتی فکرش رو بکنی می بینی یکی از راههای زیر براشون باقی می مونه:

1) زامبی بودن و دراکولا بودنشون رو پنهان کنند و به مردم نزدیک بشند, با مردم دوستی بکنند و حسابی هم عاشق همدیگه بشند و بعد که مردم عاشقشون شدن بگن که ما زامبی یا دراکولا هستیم. اونوقت واسه ی مردمی که دیگه عاشقشون شدن نه راه پیش می مونه و نه راه پس. دیگه مشکل مال زامبی و دراکولا نیست, مشکل مال مردمه. این در مورد زامبی ها و دراکولاهای عاقل و جنس خرابه. اگه دراکولا یا زامبی یی عاقل یا جنس خراب نباشه کارهای زیر رو ممکنه انجام بده.

2) زامبی بودن و دراکولا بودنشون رو پنهان کنند و به مردم نزدیک نشند. به عبارتی از حدی که ممکنه زامبی بودن یا دراکولا بودنشون به مردم لطمه بزنه بیشتر به کسی نزدیک نشند. بنابراین همیشه فاصله با افراد رو حفظ می کنند, اما مشکل می مونه برای خودشون, همیشه به خاطر مشکلشون غصه می خورن و هیچ وقت هم یه دوست خیلی نزدیک یا یه عاشق پیدا نمی کنند و هیچ وقت هم شانسی به کسی نمی دن که اصلا بخواد فکر نزدیک شدن بهشون رو به سرش راه بده. این مخصوص زامبی ها یا دراکولا هاییه که کمی مغرورتر هستند, اما موجودات خوبی اند. اگه مغرور نباشند حالت های زیر ممکنه اتفاق بیفته.

3) زامبی بودن و دراکولا بودنشون رو از مردمی که براشون عادی هستند پنهان کنند. اما همین که می بینند کسی داره بهشون نزدیک می شه, و می بینند که دوستش دارند, قبل از این که شخص از حدی که خطرناک می شه جلوتر بیاد بهش می گن واستا, صبر کن. طرف که صبر می کنه یه کم مقدمه می بافن و بعد بهش می گن ببین من زامبی یا دراکولا هستم. حالا اگه می خوای بیا جلو. و بعد هم با کنجکاوی و اشتیاقی که پنهانش می کنند منتظر جواب می مونند. در این زمان یکی از اتفاقات زیر ممکنه پیش بیاد:

3-1) طرف مقابل چشم هاش از وحشت گشاد و گشاد تر بشه و بعد هم فرار رو به قرار ترجیح بده در حالی که داره به زامبی یا دراکولای بدبخت بد و بیراه می گه و فحش ناموسی می ده. در این حالت دراکولا یا زامبی بیچاره می مونه با تنهایی و یه دوستی احتمالی که احتمال درست در نیومده .در این صورت هم دو حالت ممکنه پیش بیاد:
3-1-1) ممکنه طرف داد بزنه که آی ملت , این موجود یه زامبی یا دراکولا است. و اون موجود رو یهو از شهر بندازند بیرون. اون زامبی یا دراکولا بمونه با تنهایی هاش و با شانسی که برای همیشه ازش گرفته شد و طرد شدگی و بی غرور.
3-1-2) ممکنه طرف فقط بره اما راز زامبی یا دراکولا رو پیش خودش نگه داره و به کسی نگه. در این حالت باز هم با این که زامبی یا دراکولا اشک توی چشمهاش جمع شده اما دعا به جون طرف می کنه که لااقل آبروش رو نبرده.
3-2) طرف مقابل وحشت خودش رو پنهان کنه. اما قصد خودش از ایجاد دوستی رو دنبال نکنه و خیلی باادب و احترام بگه “لیدی دراکولا یا زامبی عزیز یا شاید هم عالیجناب دراکولا یا زامبی عزیز, این که مسئله ای نیست. خیلی ها این ناراحتی رو دارند. من دوست شما هستم.” اما بعد فاصله اش رو یواش یواش با زامبی یا دراکولا بیشتر و بیشتر کنه. و یهویی دمش رو بگذاره روی کولش و وقتی که زامبی یا دراکولا دیگه نمی بیندش, یه فریاد بلند بکشه و بعد یه نفس راحت و بگه از چه خطری جستم. اما زامبی یا دراکولا رو اگه در این زمان نگاه کنی می بینی که بازم اشک توی چشم هاشه.
3-3) طرف مقابل به زامبی یا دراکولا نگاه کنه, بغلش کنه, و بگه درسته که زامبی یا دراکولا هستی. اما کنارت می مونم. دوستت می شم و تنهات نمی گذارم چون صرفنظر از زامبی یا دراکولا بودن ات دوستت دارم, (این صداقتته که من رو کشته!!!!) و اولا سعی می کنم کمکت کنم که از زامبی بودن و دراکولا بودنی که با هیچ کس نمی شه گفت با من بگی و ثانیا که شاید بشه دردت رو چاره کرد.تازه کی گفته زامبی بودن یا دراکولا بودن بده (چاخان!!), می شه زامبی یا دراکولا بود و یه عمر زندگی کرد و خوشحال بود. و خلاصه در این حالت زامبی یا دراکولای ما بالاخره یه دوست خیلی خوب پیدا می کنند که بشه بهش گفت من زامبی هستم یا دراکولا هستم, و دیگه تنها نیستند. منتها این حالت بسیار نادر و تقریبا نزدیک به محاله. اما خوب زامبی و دراکولا میشه شانسشون رو امتحان کنند.

هیچی دیگه, سال های سال بود بعد از دیدن فیلم های چرت و پرت زامبی و دراکولا به این فکر ها بودم. تبصره خیلی زیاد داره اما تا همین جا هم کلی طولانی شد.
ما همه یه زامبی یا دراکولا توی وجودمون هست که از بیرون ریختن اش می ترسیم. برای هر کسی یک چیزی هست. باید یاد بگیریم که برای زامبی یا دراکولای همدیگه هم احترام قائل باشیم و دوستش داشته باشیم. اونوقت دیگه کسی توی این دنیا تنها نمی مونه…. که بدبختی اینه که محاله… ما آدم های گل متفکر می ترسیم و نمی خواهیم خودمون رو درگیر مشکلات دیگران کنیم, از ترس این که اون مشکل خودمون هم بشه, و نمی خواهیم زامبی خودمون رو در معرض دید بگذاریم, به خاطر غروری که داریم و ترس از رسوایی…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: “تاک” از فرخزاد عزیز به “برقصیم” اضافه شده. همخوانی فرخزاد و رامش. حجم فایل البته زیاده. حدود سه مگابایت. ببخشید, فرصت نشد کوچولوش کنیم!!

دوم شخص غايب

Posted by کت بالو on March 5th, 2004

“آنها” بسيارند
براي “من” چه تفاوت مي كند اما
“تو” كه نباشي
“او” با “او” ي دگر

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

نقشه ی جغرافیا-همخوابگی

Posted by کت بالو on March 5th, 2004

نقشه ی جغرافیای دنیا را
با مقیاس بسیار بزرگ
با ذره بینی به بزرگنمایی بی نهایت
به دنبال نقطه ای جستجو می کنم
که اثری از چشم های تو نباشد
بیهوده, بیهوده, بیهوده..
کره ی جغرافیا چندی ست
کره ی چشمان توست
———————–

به یقین می بینم
پیش از فرارسیدن بهار
با مردی همخوابه خواهم شد
که از من فقط
تنم برایش کافی ست
گله از همخوابگی با تو ندارم
فقط بگو یگانه ترین
برای یک همخوابگی ساده
همه ی دار و ندار من
نیاز بود آیا.

پرسش این است:
تصویر یگانه ام
در تمام لحظات ممنوعه ی زندگی
حتی برای دمی
رهایم خواهد کرد؟

همخوابگی, با تن, بی دل
با حضور بی اختیار یک تصویر
با حضور پر سماجت یک یاد
لذتی خواهد ماند آیا؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سوال

Posted by کت بالو on March 4th, 2004

يه عالمه كار .. و بازيگوشي.
يه سوال از خانم ها و آقايون محترم. قبلا از يكي دو تا از دوستان هم پرسيدم. پوليور يكي از دوستام آب رفته. انداخته اتش توي خشك كن به جاي اين كه پهنش كنه تا خشك بشه. حالا پوليور شور رفته و ديگه به تنش نمي ره.
تنها راه حلي كه تا حالا به دستم رسيده اين بوده كه اگه انشالله اين خانم بچه دار شد, پوليور رو بگذاره براي بچه اش!!! شما اگه راه ديگه اي دارين لطفا بفرماييد.
دارم ظهر باهاش مي رم نهار بخورم. اگه جواب اين سوالش پيدا شه كلي ذوق مي كنه وقت نهار.
و از صبح تا حالا دارم به اين شعر فكر مي كنم:
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني.

به تنها چيزي كه اين روزها به اندازه ي يه دنيا احتياج دارم يه دوسته.

دوستتون دارم,‌خوش بگذره, به اميد ديدار

احتياج فوري

Posted by کت بالو on March 3rd, 2004

اين تقاضاي كمك مال يكي از دوستان عزيز وبلاگي است.
من كسي به نظرم نمي رسيد. فكر كردم تنها كمكي كه مي تونم بكنم اينه كه اينجا بنويسم. شايد كسي پيدا بشه.
اگه كسي رو سراغ دارين مي تونين با آدرس ها و شماره ي زير تماس بگيرين.:

يكي از دوستان خيلي عزيز ما در ايران احتياج فوري به يك دارو داره (فوري يعني طي يكي دو روز آينده) لطفا اگر كسي رو
ميشناسين كه از كانادا يا امريكا ايران تشريف ميبرند و ميتونند لطف كنند و يك بسته دارو براي اين دوست باخودشون ببرند به من خبر بديد تا با ايشون هماهنگ كنيم.

اين دارو براي يك نوزاد هست و بسيار حياتي و در ايران پيدا نميشه. هر ثانيه مهمه لطفا دريغ نكنيد.

براي تماس به آدرس divooneh@iraneman.com ايميل بزنيد و يا با شماره 7078887 كد محل 416 تماس بگيريد.

سپاسگزام.