چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد…

Posted by کت بالو on December 1st, 2004

بله…طبق معمول يك سوييچ دارم. سوييچه درست شد.

سفرنامه رو بعدا كامل مي كنم. قول مي دم.
فعلا دارم به كالين فارل فكر مي كنم.
كي مي گه اين آدم سكسي ترين مرد ساله؟ من نه به اين راي مي دم و نه به آنجلينا جولي به عنوان سكسي ترين زن سال. جود لاو كه اصلا و ابدا.
من هنوز كه هنوزه كينو ريوز رو بيشتر مي پسندم. به علاوه ي پيرس بروزنان و متيو -فاميلش رو يادم نيست-. البته فرخزاد مسلما در صدر ليست جا داره. مردي براي تمام فصول!!!
براي خانم ها هم مسلما به چارليز ترون و مونيكا بلوچي راي مي دم.

دوم…
دارم خل مي شم. عين شبت -سگ توي خونه ي عروسكي بود, يادتونه؟- دارم مي چرخم دنبال دمم.
به اين نتيجه رسيدم كه از اونچه كه فكر مي كردم كودن تر هستم. خوب لااقل خوبيش به اينه كه مي فهمم بايد بيشتر سعي و تلاش كنم. عيبي نداره كه. هان؟ هر كسي از يه عده كودن تره از يه عده با هوش تر.
حالا بامزه اينه كه خداوند اينقدر هوشياره كه اگه از يه درجه اي كودن تر باشي اصلا نمي فهمي كه كودن هستي!!!! بنابراين اگه حس كودن بودن ندارين شايد توي اون طبقه باشين!!!! اگه حس كودن بودن دارين بدونين و آگاه باشين كه يه چيزهايي مي فهمين و هنوز راه نجاتي هست.

سوم…
حال و حوصله ي كار كردن ندارم. حس عقب موندگي بد جوري داره پدرم رو در مياره. يه كمكي حس “داون بودن” پيدا كرده ام. نوسانات روحي دارم!!! متاسفانه طي دو روز گذشته روحم تكه و پاره شده. دارم تكه هاش رو جمع مي كنم به هم بدوزمشون دوباره, يا چيني بند زني كنم!!!
بدكي نيستم. بي دليل تكه پاره مي شم. بي دليل هم جمع و جور مي شم.
اين جواب اون دوستي كه ازم پرسيده بود چرا مي گم من رو جدي نگيره!!!!

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار

چرکنویس کثیف ذهنی

Posted by کت بالو on December 1st, 2004

انگار خواب باشی, خواب شیرینی ببینی, و خیال کنی تازه از کابوس بیدار شده ای. بعد بیدار شی و ببینی تمام شیرینی ها خواب بوده, و کابوس, واقعیت بیداری.

انگار هر چیز غیر از ماده بی مفهوم باشه, و فقط و فقط ماده باشه و بس.
یا تجسم عینی انجیل وقتی می گه ” همه ی ما صلیب خودمون رو به دوش می کشیم” و فکر کنی به مکافات گناه, تمام زندگی بار صلیبت رو به دوش خواهی کشید.

انگار هیچ نگاهی و هیچ کلامی و هیچ لمسی مستت نکنه, غیر از شراب. و ببینی که اون حال بدیع رو دیگه هرگز غیر از شراب تجربه نمی کنی.

انگار هر چه به نام عاشقی می شناختی یکباره از وجودت بره, و حس کنی هرگز خداوندی که به نام محبت شناخته بودی قدم به عرصه ی وجود نگذاشته. که سراسر انتقام است و ظلم.

انگار آینده هیچ نیست به جز تکرار هزارباره ی گذشته.
انگار یک عمر حماقت کرده ای و پوچی رو باز دوباره و دوباره تکرار کرده ای.
انگار باید حقیقت رو بپذیری, بعد از اون همه جستجو به دنبال حقیقت. حقیقت اینجاست. در وجود یکی یکی آدم هایی که باهاشون زندگی می کنی. نه دورتر. نه در آسمون. همین جا.

انگار باید دوید. برای آن که نایستی. برای آن که از یاد ببری, همه هیچ است. برای آن که حتی یک لحظه, اندیشه ی حقیقت نکنی.
می نویسم..می نویسم..آرام می شوم. خواهم خفت. در جستجوی آرامش از دست رفته. و اینجاست که “درخت معرفت نیک وبد” و رانده شدن از بهشت مفهوم پیدا می کند.

محتاج خون تازه هستم. برای جان گرفتن. برای حیات جاودانه. برای زندگی باید درید. باید کشت.

جنگل اینجاست. اینجا جنگل است. تفاوتی که در طول تاریخ حاصل شده این است که حقایق را باز و آشکار می پذیریم. و …تلخ است…تلخ…
این…انسان است.

تنهاتر از همیشه
جام می ام تهی است
جام غمم پر است
و ز جام دل مپرس
کاین جام را به سنگ صبوری شکسته ام.

فریدون مشیری

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سفر پر ماجرا. (قسمت اول).

Posted by کت بالو on November 29th, 2004

چنین گفته اند اندر باب سفرنامه ی حضرت علیه کت بالوی محترمه ی مکرمه در ملازمت (!!)حضرت والا گل آقای محترم مکرم, همسر عظمایشان به ولایات معظمات ایالات متحده, مدینه واشنقطن دی سی.!!!

آورده اند که:

جونم واسه تون بگه قرار بود واسه عروسی دختر دوست مامانم بریم سه چهار روزی آمریکا.
از سه ماه قبل دنبال کار ویزا و دنگ و فنگ های مربوطه بودیم تا بالاخره لطف کردند و بعد از اطمینان از این که خدای نکرده, زبونم لال, هفت قرآن در میون, کت بالو و گل آقا تروریست و وابسته به هیچ گروه سیاسی نیستند, و از کانادا و ایران هم مونده رونده نشده اند,ویزای معتبر برای یک مرتبه ورود به خاک ایالات متحده رو به ما دادند.
……
(پایان بخش اول سفرنامه)

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست:
شعر امروز که داره توی سرم دنگ دنگ می کنه اینه:
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

خلیج فارس

Posted by کت بالو on November 22nd, 2004

ایده ی خوبی در وبلاگ لگوماهی مطرح شده که به گفته ی خودش مال خودش نیست. اما طراح ایده اسمش رو ننوشته و کسی ایده رو اجرا نکرده تا وقتی لگوماهی عزیز دست به کار شده.

این هم از ایده:

Arabian Gulf,
Arabian Gulf..Arabian Gulf..Arabian Gulf..Arabian Gulf..Arabian Gulf..Arabian Gulf
اگه بشه چی می شه!!!
در ضمن این وبلاگ تا روز دوشنبه ی آینده آپدیت نخواهد شد.

لگوماهی عزیز. دستت درد نکنه.

نك و نال

Posted by کت بالو on November 22nd, 2004

بيمار شده ام. يا بهتر بگويم بيمار بوده ام. نهفته, و حال نمايان.

مفهوم را گم كرده ام و سرگردان به دنبال لنگري هستم كه كشتي ذهنم را پيش از در هم شكستن از گرداب برهاند و به ساحل آرامش باز گرداندم.
تجربه ي حسي براي بار دوم, و دريغا كه بار قبل لنگر پرداخته ي ذهن خودم بود و نه بيش.

اين بار, خوددار تر و بالغ تر, تجربه مي كنم.
حقايق اگر هستند, نه براي واپس زدن, كه بايد با آنها روبرو شد و تجربه شان كرد و ايمان آورد كه “زندگاني خواه تيره, خواه روشن, هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا”.

———————–
اگه اين سردرد لعنتي مسخره ولم كنه احتمالا با حقايق بهتر هم كنار ميام. حقيقتي مثل اين كه اين دستگاه تست لعنتي دوباره از كار افتاده و شايد مجبور شيم برش گردونيم واسه ي كاليبراسيون و تعمير دوباره.
از شدت نويز و گرفتگي هوا و تمركز روي اندازه گيري ها سردرد گرفتم. يه سرماخوردگي خفيف هم كه از اول داشتم.
با همه ي اين تفاصيل از صبح تا حالا عين بيكارها دارم سيگنال هاي ورودي و خروجي پورت هاي طاق و جفت حضرت عظما رو اندازه مي گيرم. از هرچي سيم و كانكتور و اسپكتروم آنالايزر و كانال آي اف و آر اف و تكنيكال ساپورته حالم بد مي شه. اين دستگاه تسته يا من شده ام دستگاه تست, ولله نمي دونم.
————————
بدترين اتفاق دنيا هم كه برام افتاده باشه وقتي تنها باشم و يه چيزي بخونم و بنويسم و يه موزيك بگذارم و برقصم حالم بهتر مي شه. مشروط به اين كه فرصت داشته باشم.
بد بياري فعلا اينه: وقت سر خاروندن هم ندارم. چهارشنبه مسافريم, يه سفر ۵ روزه. همه ي كارهاي سفر مونده. سوغاتي بايد بخرم. كارهاي شركت مونده. خونه مون هم ريخته واريخته است. اين دستگاه تست عظيم هم از هيكلش كه سه تاي منه خجالت نمي كشه, هي بچه بازي در مياره و خودش رو لوس مي كنه.

دوستتون دارم‌, خوش بگذره‌, به اميد ديدارديدار

بليز ۱۷ دلاري – دخترك , پسرك

Posted by کت بالو on November 21st, 2004

رفته ام يه بليز خريده ام ۱۷ دلار. با خيال راحت اين زمستون بپوشمش و آخر زمستون بندازمش دور. اومدم بشورمش مي بينم نوشته بايد بديش خشكشويي!!! دو بار خشكشويي رفتنش پول خود بليز رو در مياره!!!
انداختمش توي ماشين و بعد هم توي خشك كن. هيچي اش هم نشده فعلا.
آخه كدوم مخي بليز ۱۷ دلاري مي فرسته توي بازار كه به خشكشويي احتياج داشته باشه.
—————————-

دخترك نگاه كرد. حرف زده بود,‌ يكساعت تمام حرف زده بود. مي دانست. وقتش تمام شده بود. پول را داد به پسر. نوبت پسر بود. كاري را كه يك ساعت تمام منتظرش بود شروع كرد. حالا پسرك هم يك ساعت تمام كارش را كرده بود. كارش تمام شده بود. پسرك نگاه كرد. دست كرد توي جيب شلوارش. پول را در آورد و داد به دخترك.

دخترك پول را در چاك سينه اش گذاشت.خداحافظي كردند تا بار ديگر كه همديگر را ببينند دخترك حرف هايش را بزند, و پسرك كارش را بكند.

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار

عبدالقادر بغدادي – زن خياباني

Posted by کت بالو on November 19th, 2004

تازگي ها خيلي ياد “عبدالقادر بغدادي”‌ مي افتم. عجب اثري آفريده ايرج پزشكزاد و عجب بازي اي كرده پرويز صياد.
اگه كسي توي زندگي ات پيدا بشه كه با حقيقت روبروت كنه, حقيقتي كه قرار بوده ۵ سال يا ۱۰ سال يا صد سال بعد ببيني اش, اگه خود فرانكشتن هم باشه, به چشمت زيباترين آدم دنيا مياد.
منجي, قهرمان.

مديونت مي كنه به خودش, براي تمام عمر.
————————-
نماينده ي مردم تبريز فرموده است اگر 10 نفر از زنان خياباني اعدام شوند, ديگر زن خياباني نخواهيم داشت.

دو تا سوال, اولا آيا راست راستي بعد از اعدام ده تا زن خياباني ديگه زن خياباني نخواهيم داشت؟ طبق چه معياري؟ كاش مي شد به ساير چيزها هم تعميمش داد. مثلا كاش مي شد گفت بعد از اعدام ده تا بي شعور ديگه بي شعور نخواهيم داشت. ثانيا مگه وجود زن خياباني به ضرر جامعه است؟

بابا…زن خياباني هميشه در طي تاريخ و در تمام جوامع وجود داشته. پس حتما كاربرد داره. بعد هم اونقدري كه زن خياباني در سلامت جامعه نقش بازي مي كنه نمايندگان مجلس در سلامت جامعه نقش ندارند.
مگه مي شه زن خياباني نداشت؟ اصلا مگه مي خواهيم زن خياباني نداشته باشيم؟
فقط بايد به شكل كنترل شده و بهداشتي باشه. در ثاني بايد حقوقشون رعايت بشه. بايد فرهنگش رو داشته باشيم. بابا…ارتباط جنسي لازمه. اجتناب ناپذيره. ناسلامتي سالميم. نميشه هم اول بسم الله رفت و ازدواج كرد و بعد رابطه ي جسمي برقرار كرد. نمي شه هم همه اش خود ارضايي كرد, نمي شه هم هر لحظه كه دلت خواست يه كسي رو با تمام شرايط دم دستت داشته باشي.
دختر و پسر هر دو نياز دارند. آدم ها نياز دارند. كشت و كشتار نداره ديگه.

به…بابا من رو بگو دارم واسه كي حرف مي زنم. نماينده ي مردم تبريز…اون هم حرفي كه بحث دو نفر و دو شب نيست.

نماينده جان, لب كلام: اگه موضوع به همين راحتي بود تا حالا هزار بار حل و فصل شده بود از بدو تاريخ بشريت تا كنون. ديواري كوتاهتر از ديوار اين بدبخت ها و بيچاره اي بي دفاع تر از اينها در مملكت سراسر اسلامي مون پيدا نكردي قربون؟

دوستتون دارم, خوش بگذره‌, به اميد ديدار.

خاطرات لوبيا

Posted by کت بالو on November 19th, 2004

ديشب دوباره مهمون يه شركتي بوديم. از دو سه روز قبل به ديويد گفته بودم به خاطر كلاس فرانسه ام نمي تونم بيام. ديروز عصري با هانگ مهربان دانا يه ميتينگ داشتيم. هانگ گفت شب مياي مهموني يا نه. گفتم: “نه. چون كلاس دارم.” هانگ مهربان دانا هم با يك سري استدلال قوي بهم اثبات كرد كه هيچ ديونه اي مهموني رو به خاطر كلاس از دست نمي ده. من هم “خر وامونده منتظر چش” (ببخشيد. پاس داشتن زبان فولكلور پارسي است)!! كلاس رو ول كردم و به ديويد گفتم نظرم عوض شده و رفتم مهموني.
تا اينجاش همه چي خوبه. عالي.
رفتم مهموني. از حدود چهل نفر آخرين كسي بودم كه رسيد. اين هم اوكي بود.
نشستم. اتفاقا پيش يكي از ميزبانان -كه از شركت ديگه بود- هم نشسته بودم. كلي هم حرف زديم و گفتيم و خنديديم.
پيش غذا و مشروب و همه چي هم سرو شد. نوبت به غذا رسيد. جلال بغل دست من نشسته بود. (پسر ۲۳ ساله ي بدنسازي كار پاكستاني, پدرش دورگه ي ايراني و يوناني به نام جمال!! است.) قرار شده بود اون و وينيفرد غذاشون رو شريك شن. هر كدوم يك چيزي سفارش بدن و نصف كنند. من گفتم من هم بازي. غذاي جلال رو كه آوردند يه سري هم لوبيا سبز -اميدوارم درست گفته باشم-, داشت. وينيفرد يكي از لوبيا ها رو برداشت و خورد. من ديگه نگاه نكردم چطوري مي خوره. من هم يكي ديگه از لوبيا ها رو از اين سمت بشقاب جلال برداشتم و گذاشتم دهنم. ديدم چهار نفري كه دور من بودند -از جمله آقاي شركت ميزبان- با حيرت من رو نگاه مي كنند. من هم حيرت زده نگاشون كردم. جلال برام توضيح داد كه ببين اين لوبيا ها رو بايد از توي غلافشون در بياري و بخوري. نه اين كه با غلاف بگذاري توي دهنت و بجوي. بعدش هم تازه فهميدم اوني كه من برداشته بودم غلاف خالي بود كه جلال قبلش ترتيب لوبياي توش رو داده بود!!!!!

بيا…تازه بعد از سه سال كه اينجام ياد گرفتم كه صدف و ميگو رو چطوري مي خورن. درست هم مي خورمشون خدا رو شكر. به لوبيا كه رسيد گند زدم!!!! نمي شه به جاي اينجور جاهاي عجيب و غريب ببرنمون يه چلو كبابي!!!! بدبختي اي داريم ها. اون هم من كه همين طوري هم در شناخت محصولات غذايي لنگ مي زنم.

اون آقاي ميزبان ديگه نتونست درست با من حرف بزنه. به نظرم كلي از كار عجيب من حيرت كرده بود بيچاره!!!
ديشب كلي شرمنده بودم. امروز از خنده غش مي كنم وقتي بهش فكر مي كنم.
ديگه هر وقت لوبيا ببينم يا بخورم ياد جلال و اون شركته و شماره ي ۷۲۰ خيابون كينگ مي افتم.
————————-
پيوست: هر وقت پلو درست مي كنم ياد مامانم مي افتم چون هميشه شك مي كرد كه من توي پلو نمك ريختم يا نه. بيتل كه گوش مي دم ياد داداشي كوچولوم مي افتم كه عاشق بيتل ها بود. ويلن كه مي شنوم يا مي بينم ياد بابام مي افتم.

حالا ديگه اسم لوبيا هم با اون خاطرات فوق الذكر توي مغز من توي يه سلول نوشته مي شه و بيرون مي پره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

Posted by کت بالو on November 17th, 2004

خوب. خيلي سر حالم با اين كه خسته ام.

چند تا سوال فني زبان دارم لطفا:

۱) به انگليسي “قربونت برم” و “الهي قربونت برم” چي مي شه لطفا.
۲) ترجمه ي اين كليپ به انگليسي چي مي شه لطفا؟ (اين از بامزه ترين آهنگ هاييه كه تا حالا شنيدم.)

ولله هميشه فكر مي كردم داشتن همسر يا دوست پسر و دوست دختر فرنگي يه كمكي سخته. خوب ديگه. بفرماييد. اون دو تا سوال بالا دليلش.
گاهي وقت ها مي خواي تو چشم هاي طرف نگاه كني و بگي “الهي دورت بگردم.” اگه شد؟
….
يا به قول اون علامه ممكنه -چنانچه معرف حضور است- بخواي بگي “اي اوخ جگرش را”… جريانش كه يادتونه؟
ادامه نديم بهتره. هان؟ خلاصه كه اگه اون ترجمه ها رو بلدين محبت كنين. اگه نه كه باز هم دستتون درد نكنه.

————————————
با شركتمون بولينگ هم رفتيم. نتيجه:
هفته ي قبل فقط يكي دو تا از اون سيخ ها رو مي انداختم, اين دفعه سري اول ۴۰ تا و سري دوم ۵۵ امتياز. پيشرفتم بدكي نبوده. همين جوري ادامه بدم به يه جايي مي رسم.
محض اطلاعتون, بقيه امتياز هاشون حدود ۸۰ تا ۱۵۰ بود!!!! ولي توي اون شلوغ پلوغي معلوم نبود چي به چيه خدا رو شكر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگ هاي اصلي

Posted by کت بالو on November 16th, 2004

تصوير خالي مي شود…
در ميان تصوير
اضمحلال همه چيز را به نظاره نشسته ام
نياز من تمام صفحه را پر مي كند
ايمان محو مي شود
حقيقت پديدار

من, نياز, حقيقت
رنگ هاي اصلي اين تصويرند

و تركيب اين سه رنگ
سياه دنيا را قلم مي زند

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار