كت بالو و گل آقا به واشنگتن مي روند (قسمت سوم)

Posted by کت بالو on December 13th, 2004

با مدارك رسيديم به اتاوا. خيابان metcalfe. تنها مشكل اين بود كه از مدارك كپي نداشتيم و هنوز هم از بانك money order نگرفته بوديم.

رفتم مغازه هاي نزديك سفارت كپي بگيرم. عكاسي بسته بود. مجبور شدم برم سوپر ماركت اونطرف چهارراه. ايراني بودند!!!! كپي گرفتم و گل آقا هم كارهاي بانكي رو كرد و ساعت ۱۰ رفت توي سفارت. من هم كه روسري نداشتم موندم بيرون توي ماشين.
خدا عمرشون بده. يك ساعته گذرنامه رو تمديد كردند و مهر زدند. گل آقا اومد بيرون و راهمون رو گرفتيم به طرف مرز, اينبار از طرف اتاوا.

ساعت ۱ بعد از ظهر رسيديم به مرز. گذرنامه ها رو داديم و رفتيم تو.

دو تا افسر (يه خانم و يه آقا): شما ديروز آمريكا بوديد؟
گل آقا و كتبالو: بله.
-: پس چرا ديروز از اون يكي مرز و امروز از اين يكي؟
-: ولله چه عرض كنيم. گذرنامه ها رو با دقت ملاحظه بفرماييد خودتون متوجه مي شين.
-: !؟؟
-: عرض شود كه ديروز رفتيم وارد آمريكا بشيم. فرمودند گذرنامه تون به جاي شش ماه, چهار ماه اعتبار داره. عرض كرديم چاره چيه. فرمودند برين تمديد اعتبار كنيد. عرض كرديم بعد از تمديد اعتبار با توجه به اين كه ويزا جهت يك بار ورود بوده اجازه مي فرماييد دوباره وارد كشورتون بشيم. فرمودند توي كامپيوتر شرايطتون رو مي نويسيم و توي گذرنامه هم قيد مي كنيم. اينطور شد كه با اجازه ي شما يه تك پا از نياگارا رفتيم اتاوا و گذرنامه رو تمديد كرديم و اين مرتبه از اين يكي مرز كه سر راه اتاوا ست خدمت رسيديم.
-: شما همين امروز گذرنامه رو تمديد كرديد؟
-: جسارتا بله. يه نگاهي به تاريخ بندازيد لطفا. حدود دو ساعت پيش مهر خورده؟
-: و به اين سرعت كارتون انجام شد؟
-: بله.
-: WOW!!!! (با شدت هر چه بيشتر بخونيدش. افسره تقريبا چهار چنگولي مونده بود!!!)
-: واسه چي مي خواين برين آمريكا.
-: عروسيه.
-: عروسي كي؟
-: ولله مامان فري (كه مشخصاتش رو ديروز كامل توي كامپيوتر وارد كردند) يه دوستي دوره ي دبيرستانش داشته كه دخترش داره ازدواج مي كنه. ما هم دعوت داريم. تاريخ ۲۶ نوامبر.
-: جد و آبادتون؟
-: مامان فري و بابا جان و داداشي و مامان بزرگم و بابا بزرگم و خاله بزرگه و عمه ها و همسايه ي دست راستي و پشت سري و ….
-: جد و آباد كساني كه مي رين ملاقاتشون؟
-: خاله شقايق و سروناز خانم و آقا قوام و برديا.
-: وضعيتتون در كانادا. مدرك اقامتتون. اسلحه؟ شغلتون؟ در آمدتون؟ مدرسه مي رين؟ كيف پولتون و ببينيم.قدتون. وزنتون. كار تون در ايران؟ دولتي؟ ملتي؟ از ايران در رفتين؟ دولت رو دوست دارين؟ دولت دوستتون داره؟ آدرس ايرانتون؟. كف دستتون.نوك انگشتاتون. تخم چشماتون. گوگوري مگوري ( آخه از همه ي حرف ها گذشته بگو بخند و مودب و سرحال هم بودن).. حالا آدرس هتلتون. آدرس خاله تون. آدرس دختر خاله تون. آدرس شوهر خاله تون. فك و فاميلتون كجاي دنيان؟ شغل فك و فاميلتون؟ ناز بشين..چه زبون قشنگي دارين..(جزو خوش و بش ها بود). واي بگردم. چه ژاكتتون قشنگه…دارو با خودتون دارين؟آب شنگولي؟ گوشت يا هر جور خوراكي؟ كادو؟ پول نقد چقدر همراتونه؟ مي دونين اگه جوابتون يه چيزي باشه و ما چيز ديگه ي از بازرسي پيدا كنيم براتون مشكل درست مي شه؟ اين تزئينات كريسمس مون رو دوست دارين؟ به نظرمون درخته يه كمي تزئيناتش بايد رنگي تر باشه. شما چي فكر مي كنين؟ (كلي افسر آمريكايي داشتند به يه درخت كريسمس و تزئيناتش ور مي رفتند و گاه گداري هم از ما نظر و تاييد مي خواستند!! كلا مرز خيلي خلوتي بود.). حالا سوئيچ ماشينتون رو بدين. خودتون هم همين جا بشينين و خوش بگذرونين تا ما ماشينتون رو بگرديم.
-: اطاعت امر.
(دو دقيقه بعد افسرآقاهه بر مي گرده): اين ماشينتون چطوري استارت مي خوره؟
گل آقا (بلند مي شه و ميره طرف افسره): قلق داره قربان. مي خواين بيام براتون روشنش كنم.
-: نه. شما اينجا تشريف داشته باشين. فقط بگين كه چطور روشن مي شه.
-: دستتون رو بگذارين روي گوشه ي سمت چپ بالاي دگمه ي ضبط صوت. نوك دماغتون رو به موازات برف پاك كن ها نگه دارين. يه صلوات بفرستين و در حالي كه آينه ي سمت كمك راننده رو با شست پاي چپتون يه ور مي كنين, با زبونتون فرمون رو نم بزنين و سوئيچ رو بچرخونين.
-: اوكي. اوكي. عالي.

…..
(بعد از نيم ساعت)
يه افسر ديگه (از در پشتي وارد مي شود): هه. چه بامزه اين. من دوست ايراني زياد داشتم. چند تا كلمه ايراني هم بلدم. شما به زبونتون مي گين “فارسي”. نه؟
كت بالو و گل آقا: (عين بز با لبخند سر تكون ميدن). چه خوب فارسي صحبت مي كنيد.
-: ولي شما مسلما بهتر انگليسي صحبت مي كنيد.
-: واي…نه بابا. بهتري از خودتونه.
-: يه سري ايراني هم در اتاوا هست كه از خيلي سال پيش اومدن و مال يه گروهي هستند كه خودشون رو گاهي آتش مي زنند.
-: (گل آقا دوزاريش افتاد) آهان. مجاهدين رو مي گين.
-: آره. فكر كنم. نمي شناسينشون.
-: نه. ولي در موردشون زياد مي دونيم. گروه هاي افراطي هستند.
-: بله..افراط خيلي بده. راستي توي ماشينتون يه سري يادداشت هاي فرانسه پيدا كرديم. چي هستند؟
كت بالو: ولله مشق شب هاي بنده اند اگه اشكال نداره. اگه هم دوست داشتين كه ورشون دارين. قابلي نداره. (حالا گيرم ما سر بريده توي ماشين داشتيم. عجب بي همه كسايي هستندها. خوبه پرنوگرافي اونجا نداشتم!!!)
-: جالبه. ايراني ها خيلي هاشون فرانسه مي خونن.
-: بله. علاقه است ديگه.
-:آره…جد و آباد من اينجوري بودند. اونجا رفتند. اينجا اومدند. شما چي؟ جد و آبادتون چطورين؟ ايران هستند؟ چرا نميان اينجا؟ بياين اينجا. خيلي خوبه. مي ريم شام thanksgiving. چرت…پرت…خوب ديگه. بااجازه مرخص مي شم. انشالله سفرخوبي داشته باشين.

(بعد از يه نيم ساعت ديگه).
دو تا افسرها كه حدود يك ساعتي توي ماشين ما رو گشتند, برگشتند.

افسر آقا: شما قراره كسي رو توي نيويورك ملاقات كنين؟
كت بالو و گل آقا: !!^%،؟؟ نه. ما كسي رو توي نيويورك نداريم. چطور مگه؟
-: آخه توي ماشينتون يه نوت پيدا كرديم كه دو تا آدرس نيويورك روش نوشتين.
كت بالو: آهان…افسر جون ببين, NY ديدي به نظرم. اين نورت يوركه (محله اي در تورنتو). ما خيلي از دوستامون اونجان. آدرس اونهاست.
-: آهان. متاسفم. خوب ديگه. مداركتون رو بگيرين. مي تونين برين آمريكا.
-: خدا عمر باعزت و بركتتون بده قربون.

توضيح اين كه هنوز كه هنوزه ما اون برگه ي يادداشت رو نتونستيم پيدا كنيم. تمام ماشين رو گشته بودن اما اصلا به هم نريخته بودند. توي تمام كيف كامپيوتر ها, زير تمام زيرپايي هاي ماشين, يكي يكي كاغذها و لاي تمام كتابها رو نگاه كرده بودند. اين رو از تغييرات كوچكي كه به وجود اومده بود مي شد فهميد. اما با اين كه تمام چمدون ها رو گشته بودن ولي همه چيز مرتب بود و تا حد ممكن سرجاي خودش.
دو بار هم افسر خانم كارت مهاجرت من رو تقريبا گم كرد, تا بالاخره به سلامتي و خوشي پيداش كرديم و تحويلش گرفتيم.

خلاصه حدود ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر وارد خاك آمريكاي جنايتكار شديم.

(ادامه دارد)

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

كت بالو و گل آقا به واشنگتن مي روند (قسمت دوم)

Posted by کت بالو on December 13th, 2004

توي راه برگشت از نياگارا به (تورنتو و سپس) اتاوا تصميم گرفتيم كه اگه كار گذرنامه يا گذشتن از مرزمون درست نشد بريم و اين مدت سه روز رو در اتاوا يا مونترآل بگذرونيم كه مي دونستيم حسابي هم خوش خواهد گذشت.

سر راه رفتيم يه مك دانلد و نشستيم براي صرف صبحانه. گرسنه ي گرسنه بوديم. باران هم شروع شده بود.
يادم بود كه شناسنامه ها براي كاري دست وكيل هستند و بايد براي تمديد گذرنامه ي گل آقا پس بگيريمشان. توي راه به سفارت ايران در اتاوا تلفن زديم كه در مورد مدارك لازم سوال كنيم. گفتند بريم خونه امون و روي سايت “سلام ايران” مدارك رو ببينيم!!
ما هم از همون وسط اتوبان به دوستان زنگ زديم و گفتيم روي اينترنت نگاه كنند و خبر بدن.
خدا رو شكر فقط عكس لازم بود و شناسنامه و البته اصل گذرنامه و مدرك اقامتمون در كانادا كه همه يا دستمون بود يا در طول يكي دو ساعت مي شد تهيه شون كرد.
رسيديم تورنتو. مستقيم رفتيم عكاسي و بعد هم پيش وكيل براي گرفتن شناسنامه ها. تا عكس حاضر بشه هم رفتيم خونه ي دوستمون و نهار رو با هم خورديم.

ساعت ۴ بعد از ظهر از تورنتو راه افتاديم به سمت اتاوا. چشمتون روز بد نبينه. بارون مثل سيل مي باريد.توي جاده اصلا ديد نداشتيم. من با پررويي يك ساعتي رانندگي كردم و بعد گل آقا نشست. بعد از يك ساعت رانندگي به دليل باران شديد تصميم گرفتيم وسط راه توي كينگزتون اطراق كنيم.
تلفن زديم به واشنگتن و هتل رو براي روز اول كنسل كرديم. رفتيم يه متل پيدا كرديم و من -بلانسبت مرغابي- شيرجه زدم توي حمام.
شام رو هم رفتيم يك “رستوران بار” خوشگل توي مركز شهر.
صبح ساعت هتل زنگ نزد و ما به جاي ۶:۳۰, ۷:۳۰ از خواب بيدار شديم. به هر صورت به سرعت راه رو به طرف اتاوا ادامه داديم.

بنابراين شب اول رو به جاي واشنگتن در كينگزتون گذرونديم و صبح روز دوم سفر حدود ساعت ۹:۳۰ صبح رسيديم اتاوا….

————————————-
تفال:

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند تو ام آزادم

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

ماشين مشدي ممدلي- شغل جديد

Posted by کت بالو on December 11th, 2004

ديروز يه ميتينگ خارج از شركت داشتيم. مارتين خان گفت چون هر بار من ماشين آوردم اينبار نوبت اونه كه ماشين بياره.
اين مارتين خان ما خيلي خيلي خسيسه. دو سال و هشت ماه و سه روزه كه باهاش همكار هستم, نديدم كه حتي يه بار يه قهوه بخره. هر روز خدا هم يه ساندويچ كالباس -دو تا نون تست, يه ورقه پنير و دو يا سه ورق كالباس- گاهي با يه دونه سيب مياره و مي خوره. هيچ وقت حتي يك بار هم نديدم كه غذا بخره.

رفتم سوار ماشين بشم, چشمتون روز بد نبينه. يه تويوتاي مدل ۱۹۶۸!!! خوب, ايرادي كه نداره, هان؟ نشستم توي ماشين. مارتين بهم هشدار داد: كتي شيشه ي طرف خودت رو نكشي پايين ها. خرابه. مي افته روت!!!!
دوباره: كتي. متاسفم. اما بخاري ماشين كار نمي كنه. واسه ي اين كه شيشه ها بخار نگيرند بايد شيشه ي طرف خودم رو بكشم پايين.!! (حالا بارون داره مثل سيل مي باره!!!)
دوباره: كتي چه خوب شد كه تو امروز لباس گرم پوشيدي. وگرنه الان توي ماشين من يخ مي زدي!!

تكنولوژي عجيب –

Posted by کت بالو on December 9th, 2004

مشكل عجيبي دارم. يك نفر هستم, در صورتي كه به اندازه ي دو يا سه نفر علايق مختلف دارم.

اگه تكنولوژي اي پيدا بشه كه يك نفر رو تبديل به دو يا سه نفر بكنه, با كمال ميل موش آزمايشگاهي اين تكنولوژي خواهم شد.
———————–

آنجا, پشت درهايي كه يك به يك بسته شده, كسي نفس مي كشد كه عزيزتر از او هرگز نبوده.

هرگز به آنسوي ديوار قدم نخواهم گذاشت. هرگز ديگر بار از درهاي باز عبور نخواهم كرد. هرگز ديگر بار نخواهم آزرد.
و…هرگز ديگر بار, عزيزي نخواهد آمد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

شعف و هيجان- موقعيت سوم

Posted by کت بالو on December 8th, 2004

حالت شعف و هيجان خاصي كه دارم درست مثل حالتيه كه توي يك چرخ و فلك سريع به آدم دست مي ده.
حالا چه موقع سرم گيج بره و قيلي ويلي بخورم خدا عالمه.
فعلا كه هيجان و شعفش رو با هيچي عوض نمي كنم.
———————————
براي بار سوم يه موقعيت تصميم گيري داشتم كه ممكن بود كل زندگيم و مسيرش رو عوض كنه. منتها تضمين شده نبود. جرات نكردم قبول كنم. ولي…دارم فكر مي كنم به يك تغيير مسير تدريجي و آروم طي دو يا سه سال آينده. تجربه ي يك حرفه ي كاملا متفاوت. وگرنه مي دونم افسوس تجربه نكردنش براي تمام عمر باهام خواهد موند.
عجيبه اگه يهو سر سي سالگي تصميم بگيرم برم دنبال يه چيز كاملا متفاوت؟ شرط عقل نيست. خيلي دارم بهش فكر مي كنم. مي ترسم, هم مي ترسم برم دنبالش,‌ هم مي ترسم نرم دنبالش. راه ميانه؟ تغيير مسير تدريجي و با احتياط.
جرات داشتن و بي كلگي اينجا ها به درد آدم مي خوره. لطفا اگه دارين يه ذره اش رو قرض بدين. حسابي احتياجه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

جرسي آقاي تره ور ليندن

Posted by کت بالو on December 7th, 2004

عجب ها…يه ايميل فرستاده اند واسه ي كل خلايقي كه توي اين شركت و ملحقاتش كار مي كنند, حراج jersey ي آقاي Trevor Linden .
چقدر قيمت روش خورده باشه خوبه؟ بفرماييد: تا حالا ۲۷۵ دلار واسه ي يه دونه جرسي ناقابل.

رفتم آقاهه رو روي اينترنت پيدا كردم. بله خوب..دمش گرم…بازيكن تيم ملي هاكي هست و خيلي كارش درسته. ولي من ربطي بين جرسي و خود آقاهه پيدا نكردم هنوز.

قدش ۶ فوت و خورده اي است. اگه هفت فوت و خرده اي بود, اگه به جاي سال ۱۹۷۰, متولد ۱۹۷۵ به بعد بود, اگه چشماش درشت تر بود, اگه دماغش باريك تر بود, اگه لباش قلوه اي تر بود, اگه….نه…باز هم جرسي اش رو ۲۷۵ دلار نمي خريدم. متاسفم.

ولي بامزه است. طرفدار يك كسي بودن و اين همه پول خرج علاقه ي شخصي كردن, يا شايد هم كلكسيون مي شه يا…چه مي دونم. خلاصه كه هر چي كه باشه من اين كاره نيستم. فقط بامزه است.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست:
كامنت سوسكي خانم رو بخونين:
كتبالو جون اگه سابقه اين قهرمان رو بدوني ميفهمي چرا 275 دلار و يا بيشتر ارزش جرسيشه… ليندن يك قهرمان و يك انسان واقعيه…
–سوسكي

آخر سر به قيمت ۳۲۵ دلار فروش رفت. ايميل زدند.
كامنت سوسكي رو كه ديدم دوباره رفتم روي همون سايت توي اينترنت.

اينجور كه پيداست به نفع بيمارستان كودكان فعاليت هاي خيريه داشته. منتها اين كاريه كه خيلي از آدم هاي مشهور به خاطر محبوبيت انجام مي دن. از كامنت سوسكي برمياد كه جريان وراي اين حرف ها باشه.
سوسكي جون, من توي سايته چيزي پيدا نكردم. خيلي با عجله هم گشتمش. هر چي مي دوني بگو, چون راست راستي كنجكاو شدم كه بدونم.

شيرجه

Posted by کت بالو on December 6th, 2004

يه جورايي دارم شيرجه مي زنم به عمق زندگي. فقط اگه زندگي به اون عمقي كه فكر مي كردم نباشه ملاجم داغون مي شه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

کت بالو و گل آقا به واشنگتن می روند (قسمت اول)

Posted by کت بالو on December 5th, 2004

بله…با عرض معذرت جریان اون همشهری عزیزی شد که بهش گفتن اذان بگو. گفت از اول اولش شروع کنم؟ گفتند آره. اون هم گفت: تک.تک.تک.تک. اذان ظهر به افق تهران!!!!

حالا من هم یادم افتاد که تک تک تک اولش رو نگفتم.

مامان من یه دوستی در دبیرستان داشت (به روش شادروان ذبیح الله منصوری: با این دوست به این صورت دوست شد که دبیرستان مادرم عوض شده بود. روز اول در دبیرستان جدید از دختر خانمی به دلیل موها و چهره ی معصومی که داشت خوشش آمد. در زنگ تفریح به آن دختر خانم گفت من خیلی دوست دارم با شما دوست شوم. لطفا دوست من می شوید. دختر خانم هم جواب مثبت داد و مادرم و خاله شقایق با هم دوست شدند.), که سپس به آمریکا رفته بود. دختر خانم این خاله بزرگ شده و تصمیم به ازدواج با یک آقا پسر گل و خوب گرفت. به این مناسبت فرخنده ما را نیز به مهمانی فراخواندند.

خلاصه, از سفارت آمریکا تلفنی وقت گرفتیم. فرم ها را هم برایمان پست کردند. (به روش سایت های تهرانتویی و تهرانتو: البته این فرم ها به صورت آنلاین هم موجود می باشند, که به این دلیل که کتبالو خانم بین داکیومنت های آنلاین گاوگیجه می گیرد و نمی فهمد پکیج بالاخره کامل شده یانه, ترجیح داد تلفن زده و پکیج کامل را بسته بندی شده دریافت نماید). وقت را برای یک ماه آینده گذاشتند. (باز هم به روش تهرانتویی و تهرانتو: بدانید و آگاه باشید که اگر متقاضی ویزای آمریکا هستید حداقل از سه ماه جلوتر اقدام نمایید وگرنه ممکن است برای تاریخ موعود ویزا حاضر نشود).
در سفارت آمریکا مشکلی پیش نیامد. گفتند باید پیش زمینه اتان (منظور همان background است), مطالعه شود.
چهار هفته ی بعد تماس تلفنی گرفتیم و معلوم شد که خدا را شکر ویزا حاضر شده است. و باید جهت اخذ گذرنامه های مهر خورده در سفارت حاضر شویم.
—————-
(به روش شادروان ذبیح الله منصوری)پاورقی: در بامزگی و منحصر به فرد بودن گل آقا داستان زیر را می آورم:
در سفارت دو آقای بسیار بسیار خوش تیپ و خوش قیافه و خوش قد و بالا هم آمده بودند که ویزا بگیرند. برای صدا زدن هر کسی (درست مثل وقتی که می روید آزمایش خون بدهید می نشانندتان در یک سالن روی ردیف صندلی های پشت سر هم تا نوبتتان برسد و صدایتان بزنند), ملیت اش را از روی گذرنامه می خواندند. از پشت بلندگو صدا زدند: صربستان. این دو آقای فوق الذکر بلند شدند که بروند دم باجه. به گل آقا گفتم: “اینها صرب هستند؟” گفت:” بله. گویا”. گفتم:” همین ها هستند که به زن ها تجاوز می کنند؟” گل آقا نگاه کرد و خنده ای کرد و گفت:” بله. می خوای بری جلوشون بگی : دوبوری, دوبوری, دوبوری, دوبوری”!!!!!؟؟؟
حال که با روحیات گل آقا بیشتر آشنا شدید به سراغ دنباله ی داستان می رویم.باز هم خاطر نشان می کنیم این اتفاق در زمانی می افتد که قرن بیست و یکم است و در شرایط سفارت, تا توجهتان به اهمیت ماجرا جلب شود.
—————————————-
به روش کتبالو:
خلاصه جونم واستون بگه که عروسی قرار بود جمعه شب باشه. چهارشنبه صبح راه افتادیم که شام thanksgiving رو با خاله شقایق اینها باشیم. چهارشنبه ساعت 8:30 صبح رسیدیم به مرز نیاگارا. هنوز خلوت بود. افسر گذرنامه ی گل آقا رو دید و سوال و جواب کرد. کلی هم خوش و بش کرد و حسابی تحویلمون گرفت. خیلی خوش اخلاق و اهل بگو و بخند و جنتلمن بود. مهر ورود به آمریکا رو زد توی گذرنامه ی گل آقا, گفت که کار گل آقا تمام شده و باید همین مراحل رو با من تکرار کنه. همین که گذرنامه ی من رو باز کرد, دوباره انگار که یه چیزی یادش افتاده باشه برگشت به گذرنامه ی گل آقا.نگاه کردو گفت این گذرنامه تا چهار ماه دیگه معتبره در صورتی که باید تا شش ماه آینده معتبر باشه!!!!! حالا ویزای ما فقط برای یک بار ورود و دوماهه بود.

هیچی دیگه مهر ورود رو که زده بودند باطل کردند. پرسیدیم اگه بریم و گذرنامه رو تمدید کنیم می شه که با توجه به این که ویزا برای یک بار ورود به آمریکا اعتبار داره دوباره برگردیم؟ گفتند بله. مشکلی نیست.
ما هم ساعت نه و نیم صبح از نیاگارا برگشتیم به طرف تورنتو که شناسنامه ها رو برداریم و بعد بریم اتاوا برای تمدید گذرنامه….

(ادامه دارد).

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

مصاحبه ي كاري

Posted by کت بالو on December 3rd, 2004

رفتيم با آقا جيمي و مارتين خره و ژوليت نهار بيرون. مهمون يكي از شركت هايي كه بهمون دم و دستگاه فروخته بود.
بحث سر دو تا چيز جالب شد. يكي آي كيو. فهميدم كل اين آدم ها هم نگران آي كيو شون هستند. عالي. وقتي آقا جيمي نگران آي كيو ش باشه, ديگه من جاي خود دارم. آقا جيمي از باهوشترين آدم هاييه كه در زندگيم ديدم.

دوميش در مورد مصاحبه هاي كاري اي بود كه داشتند. از آي كيو بحث كشيد به اين كه آي بي ام به عنوان بخشي از مصاحبه اش, تست آي كيو داره. بعدش آقا جيمي گفت كه به عنوان اولين كارش رفته بوده يه جاي دولتي كه اسلحه و اينها توليد مي كردند كه در بخش رادارش كار بگيره. اونها يه سري تست روانشناسي ازش گرفته اند. من چي مي گفتم خوب بود؟ خوب. خاطره ي مصاحبه ام توي شركت مخابرات ايران. اولش امتحان تكنيكال, بعدش مصاحبه ي تكنيكال, بعدش مصاحبه ي عقيدتي!!! ولله وقتي گفتم به نظرشون عجيب اومد. خيلي عجيب. ديدم اوضاع خراب شد, توضيح دادم كه اين فقط براي يه سري از جاهاي دولتي است. ديگه توضيح ندادم كه يه زماني واسه ي دانشگاه و زايشگاه و آرايشگاه و نمايشگاه و …هر چيز ديگه اي دونستن كل رساله از واجبات بود. از اون موقع تا حالا دارم به مصاحبه ي اونروز شركت مخابراتم فكر مي كنم. مضحك بود.

قيافه ي كت بالو: مانتو ي بلند مشكي, مقنعه ي كاملا اسلامي, بدون ذره اي آرايش. دست ها گره شده جلوي شكم, حد اكثر سعي به عمل اومده بود كه قيافه ي بدتركيبي به نمايش گذاشته بشه. چشم ها به سمت زمين. لبخندها مليح و اسلامي!!!!!

قيافه ي مصاحبه گر: در همان مايه ها. كمي گستاخ تر. كارآگاهي. لبخند مليح تر. چادر به بخش بالا اضافه شود.
(تو رو خدا بالاغيرتا نياين اينجا من رو بكشين كه ضد چادري هستم. نه بابا جان. من مي گم ملت اگه دوست دارند چادرشون رو سرشون كنند, به قيافه ي من ولي كاري نداشته باشند.)

كت بالو از يك هفته ي قبل رساله رو حاضر كرده. ديشب به سفارش پدر شوهر عزيزش يكي از سوره هاي قرآن رو حفظ كرده. انواع نمازها رو ياد گرفته: غفيله, جمعه, ميت, وحشت….وحشت رو بيشتر و بهتر از همه. انواع ذكر ها رو ياد گرفته. آيت الكرسي رو حفظ كرده. وضو و تيمم و مواردشون رو حفظ كرده. نماز هاي عادي رو هم ياد گرفته و اين كه در نماز چي رو مي تونه جايگزين چي كنه. اعياد مختلف و اين كه در هر عيدي چه اتفاقي افتاده, مثل غدير يا قربان يا هر چيز ديگه, تاريخ هاي مهم رو ياد گرفته. ترتيب امام ها, تعريف ولايت, به علاوه ي قسمت هايي از كتاب شهيد بهشتي -اسم كتاب يادم نيست-. خوب, كتبالو مي خواست حتما اون شغل رو بگيره و اعتقاد كامل داره به اين كه هدف وسيله رو توجيه مي كنه.

مصاحبه گر: سلام.
كتبالو: سلام عليكم
مصاحبه گر: اسم و فاميلتون, سن تون, جد و آبادتون.
كتبالو: كتبالو فاميلي, ۲۶ و ۱۱ماه و ۵ روز,‌ مامان فري, بابا جان,‌ داداش كوچولو.
مصاحبه گر: فعاليت هاي سياسي, گروهكي, زندان, بدبختي, بيچارگي؟
ك: واي خدا مرگم بده. خدا به دور. خير. فك و فاميل من سيب زميني هستند دسته جمعي. عاشق و واله ي وشيداي گروه حزب الله.
م: عناد -نه اعتراض- به جمهوري اسلامي
ك: نه ولله. فرشته اند دسته جمعي.
م: استفتا يعني چي؟ از چه سني بايد استفتا كرد؟ مرجعتون كيه؟
ك: (درست توي صفحه ي اول رساله است)‌درخواست فتوي كردن از مجتهد واجد شرايط. ۹ براي دختر, ۱۵ براي پسر. امام.
م: (كارآگاه مي شود) امام كه فوت كرده. مگه مي شه به مجتهد غير زنده اقتدا كرد.
ك: (آماده بودم واسه ي اين سوال.) آيت الله …(اسمش يادم نيست) بعد از امام گفته كه مقلدين امام هنوز هم مي تونن از امام تقليد كنند. (بيچاره آغاجري و فلسفه ي ميمون). واسه ي كي ها خودش رو النگ كرد.
م: حجابتون چيه؟
ك: هميني كه مي بينين, هميشه همينه.
م: حجاب جد و آبادتون چي بوده؟
ك: مادرم مانتو و روسري. عادي. مادر بزرگم چادر. الان كه ديگه مي پيچه توي دست و پاش و مي خوره زمين, مانتو روسري. ولي خودش راضي نيست.
م: خوب اگه حجاب كامل باشه اشكالي نداره. مانتو روسري با چادر فرقي نداره. (آخي…خيال مامان بزرگم راحت مي شه ديگه.) جد و آبادتون مقلد كي هستند؟
ك: دسته جمعي از امام تقليد مي كنيم. مادر بزرگ و پدر بزرگم زماني مقلد آقاي گلپايگاني بودند, الان رو مطمئن نيستم ديگه.
م:صبح ها چه ساعتي از خواب بيدار مي شي؟
ك: (به…عالي…بي نظير…مي شد يه ماچت مي كردم. زد تو خال. منتظر اين سوال بودم. اتفاقا پدر شوهر عزيز بهم هشدار داده بود. اين يعني اين كه نماز صبح مي خوني يا نه). من حدود ۵ صبح از خواب بيدار مي شم. منتها نمازم رو مي خونم و دوباره مي خوابم. (ببخشيد: ..ونت سوخت؟)
م:نماز مسافر چه حكمي داره؟
ك: پاسخ درست رو داد.
م: تيمم كن.
ك: (هورا. تئوري اش رو ديروز دوباره خوندم). تيمم مي كند.
م: البته مي دوني كه بايد دستت رو از بالا به پايين روي اون يكي دستت بكشي. نه از پايين به بالا.
ك: (لبخند مليح) بله…هول شدم يه ذره.
م:قنوت
ك:…..
م:سجده
ك:….
م:تشهد
ك:…..
م: نظرت در مورد ولايت فقيه چيه؟
ك: به حكم قرآن و آيه ي اطيعو لله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم, سوره ي نسا آيه ي…بايد حتما در زمان غيبت ولايت امر داشته باشيم وگرنه زمين و زمان به هم مي ريزه.
م: يكي از سوره هاي قرآن رو بخون:
ك: (شروع مي كند)
م: بسم لله رو يادت رفت.
ك: آهان. بله. ببخشيد. بسم لله الرحمن الرحيم. انا انزلناه في ليله القدر و ما ادريك ما ليله القدر ليله القدر خير من الف شهر…(يه كلمه رو وسطش يادم رفت!!!! خانمه خوب بود. ايراد نگرفت).
م: شان نزول سوره ي كوثر چيه؟
ك: به پيامبر گفته بودند پسر نداري. خدا اين سوره رو نازل كرد كه “انا اعطيناك الكوثر, فصل لربك وانحر, ان شانئك هو الابتر” كه دماغشون رو بسوزونه. (شانس آوردم اين سوره رو از بچگي حفظ بودم).
م: نماز غفيله چيه؟
ك: ….
م: نماز جمعه چطوريه؟
ك:….
م: نماز عيد فطررو كجا خوندي امسال؟
ك:….
م: مسجد مي ري؟
ك: مرتب نه. ولي براي مناسبت هاي خاص مي رم. مثل عيد فطر. يا مناسبت هاي ديگه.
م:وزير كشور الان كيه؟
ك: يه زماني …بود. الان رو مطمئن نيستم كه هنوز هست يا نه. من اسامي يادم نمي مونه.
م:امام هفتم كيه؟
ك:…
م:اولين سوره اي كه نازل شد چي بود؟
ك:…
م: قمر بني هاشم يعني چي؟
ك: (شاهكار كت بالو اينجا بود) معجزه ي حضرت رسول صلي الله عليه وآله!!!!!!
م:اگه تو رو توي خيابون ببينيم هم با همين قيافه و حجاب هستي؟
ك: برم زير تريلي اگه غير از اين باشم.
م:نماز هات هيچ وقت قضا نمي شند؟
ك: (قيافه اندكي شرمزده,‌ لبخند مليح) نماز صبحم گاهي قضا مي شه. كمي كاهلي مي كنم. بقيه ولي خير.
م: لهجه داري.
ك: همه همين رو مي گن. ارثي است. دختر عمه ام هم دقيقا همين طوري حرف مي زنه.
م: اينجا نوشتي انگليسي و فرانسه بلد هستي.
ك: عربي رو هم اضافه كنين لطفا.
م: براي چي فرانسه ياد گرفتي.
ك: (شيطونه مي گه جواب بدم براي اشاعه ي اسلام در پاريس). علاقه ي شخصي. زبان ياد گرفتن رو دوست دارم.
م:اسمت يعني چي؟
ك: يك اسم كردي است. در سنندج و كرمانشاه خيلي معمول است. معني اش يعني…
م: كرد هستين؟
ك: خير. (شيطونه مي گه جواب بدم كرد نيستيم ولي كردها رو دوست داريم!!!) اما مامانم از اين اسم خيلي خوشش اومد.
م:مويد باشي دخترم. انشالله در پناه خدا. مصاحبه ي شما تمام شد.
ك:تشكر.(تاكيد شده بود كه كلمه ي مرسي رو به كار نبرم). خدا نگهدار.

:))
.
يادمه كه يه اشتباه واضح ديگه هم كردم. توي نماز و يكي از ذكر هاي نماز. خانمه هم هي ازم پرسيد مطمئني؟ گفتم آره. بعد كه اومدم بيرون يادم اومد كه اشتباه كرده ام. احتمالا چون سوال هاي پيچيده رو درست جواب دادم, اون يكي رو چشم پوشي كرد.

مصاحبه مال ۵ سال قبله. سوال هايي كه يادم مي اومد رو نوشتم. دو ساعت و خرده اي طول كشيد. اونجاها كه نقطه چين گذاشتم, اون موقع جواب دادم. جواب درست هم دادم. اما الان ديگه جواب رو يادم نيست.

خوب…بله…پذيرفته شدم. حالا ديگه خودم هم باورم نمي شه كه ممكنه براي يك كار كاملا تكنيكال چنين مصاحبه اي با آدم بكنند. حدود دوسال اونجا كار كردم و بعدش هم اومدم اينجا.
اينجا اگه چنين چيزهايي ازم بپرسند احتمالا مي تونم راحت بهشون بگم اينها جزو مسايل شخصي منه و نمي خوام جوابتون رو بدم.!!!
زندگي ماها يه جورايي منحصر به فرد بوده. زندگي جهان سومي ها منحصر به فرده. هرگز نمي شه حسي كه داشتيم, دلهره, اضطراب, مظلوميت و وحشتمون رو براي اينها تشريح كنيم. درد مشترك, و مفاهيمي كه هرگز كسي غير از خودمون دركشون نخواهد كرد. حتي اگه حس همدردي شون عالي باشه.
با جيمي و ژوليت و مارتين و مارك و فرانك وارد جزييات مصاحبه و تشريح وضعيت نشدم. اينجا ولي…مي تونم بنويسمشون, اينجا تمام جزييات رو مي تونم بنويسم. به همين دليله كه هزار سال هم كه اينجا زندگي كنم, هميشه يك قسمتم ايراني خواهد موند. هميشه…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار

پيوست: گل آقا جونم. اگه اينجا چيزي رو يادم رفته و تو يادته اضافه كن لطفا. درست وقتي از مصاحبه اومدم بيرون زنگت زدم و همه ي سوال ها رو واست تكرار كردم. يادته؟ بعدش هم رفتم توي پارك روبروي خونه مون نشستم كه خستگي مصاحبه و يك هفته درس حاضر كردنش رو در كنم.

سایه ی یک هیچ

Posted by کت بالو on December 3rd, 2004

از آن روز که چشم هایم را گشودی, و حقیقت رانشانم دادی, هر روز جلوه ی تازه تری پیش رویم گسترده شده.
پرستش برای حس من به تو گویا نیست. شیفته,دیروز بود, می دانم. امروز اما, ماندنی ترین خاطره ای, عطف.
هرگز بیش از تو به کسی ایمان نیاورده بودم,و با فروریختن تدریجی ایمانم ناگزیر باور کردم به پوچ بودن تمام باورهای سال های سالم.
پروردگار, عشق, هوا, زمان,فضا..با تو رفت.
و سپس, روزها فکر کردم اصلا “تو” چه بود, جز نمای پوسیده ی آنچه که هرگز نبود. روزها فکر کردم چطور می شود یک “هیچ” برای من “همه” را ساخته باشد. و در یافتم, من هیچ تر بودم شاید.

سایه ی یک هیچ, روزهاست که با من گام بر می دارد. هر لحظه شبحی چون عاشقی و پروردگار و ایمان می نماید, به سایه نگاه می کنم, شبح دود می شود, دود.

چنین ثبت شده: “انگاه که هیچ نیست, سه عنصر باقی خواهند ماند: ایمان, امید, محبت…”
و این سه عنصر, به یک هیچ, از وجود من رخت بربسته اند.و هیچ, دنیای من را ساخته است.

روزهاست این سه عنصر غالب بر هیچ را می جویم و هیچ نمی یابم.

هیچ, فقط سایه ی هیچ است که تمام راه ها را با من گام برمی دارد, چون خود من…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار