ما جنس مذکر رو دوست داریم. در تمام طول تاریخ از تمام ستم های جنس مذکر به خود جنس مذکر پناه آوردیم و از جنس مذکر کمک خاستیم. بعضی ها انسان بودند و زن رو هم انسان تلقی می کردند, ولی متاسفانه نه همه .
با این وجود به جنس مذکر تولد بخشیدیم, با شادیش شاد شدیم و با گریه اش گریستیم,در خانواده هنگام تولد بخشیدن به همجنس خود مورد تحقیر و پرسش و راندگی واقع شدیم و از تولد بخشیدن به جنس مذکر افتخار کردیم. از شیره جان خود سیرابش کردیم,از زندگی خود گذشتیم و زندگی اش را ساختیم, قرن ها در اندرونی چشم انتظار آمدنش نشستیم,بالا رفت پله شدیم,روی امیال خود سرپوش گذاشتیم تا امیال او را رضایت بخشیم, به دست هایی که حتی گاه برای کوبیدن ما بالا رفت بوسه زدیم,توسط او کوبیده شدیم,بالا رفتنش را دیدیم و گاه که خاستیم بالا برویم با مخالفتش روبرو شدیم , به توانایی هایش ایمان آوردیم و توانایی های ما را زیر سوال برد, غیرتش را به جان پذیرفتیم و حسادت ما را به قیمت نابودی احساس و وجودوزندگی ما گناه دانست. استقلال خود را فدای استقلال و حکومت و اقتدارش کردیم و وابستگی ما را گناه ما و حربه ای علیه ما دانست,آزادی خود را فدای شهوت پرستی اش کردیم و به جای زنجیر زدن و مهار شهوت پرستی اش , آزادی خود را فدا کردیم. گناه رانده شدن اش از بهشت را برای کل تاریخ به دوش کشیدیم…
و حالا… پدرها,برادرها, شوهرها,پسرها و دوستان عزیز تر از جان ما! دوستتان داریم. همین جا می پرسم, خانم های خواننده کدام یکی از شما به برادرش, پدرش,شوهرش,پسرش, و دوستش عشق نمی ورزد؟ اما ما هم سهم خود را از زیبایی های مورد عشق واقع شدن نه وسیله ارضای شهوت و اهدای خدمت بودن,برخورداری از زندگی با همه آنچه به بشر اهدا کرده, مورد خوشامد خانواده بودن به هنگام تولد,در بیرونی زندگی کردن,بالا رفتن و پله داشتن, توانا تلقی شدن,حسادت و غیرت داشتن, مستقل بودن, حاکم و مقتدر بودن,آزاد بودن و مورد هجوم واقع نشدن و حداقل قدردانی به خاطر تمام آنچه که فدا کردیم, می خاهیم.
شما هم به عنوان انسانی مانند ما با درک از خاسته ها و تمام احساسات بالا که هر انسانی تجربه شان کرده, به عنوان معشوق های ما و به عنوان بسیار خوش بینانه دوستان نادان ما در طول تاریخ, حال زیبایی های وجود خود را به ما نشان دهید و دخترها,خاهر ها,همسرها, مادر ها و دوستان خود را یاری کنید.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
اقا جریان این قاسم شعله سعدی و بابک داد و ابراهیم نبوی و رهبر و رئیس جمهوری چیه؟ من همه رو خوندم و آخر سر با این که می فهمم هر کدوم چی می گن ولی نمی فهمم حالا این نابسامانی مزخرفی که گریبانگیر ایران و ایرانی شده چاره اش چیه؟
از وقتی که یادمون میاد روز خوش ندیدیم. اصلا دیگه باورمون شده که مفاهیم آزادی و شادی گناه هستند و مال از ما بهترون. اما آخه وقتی توی مملکتی زندگی می کنیم که گنج مجسمه چه توقعی داریم. برای من, یکی فقط یک عدد نعمت طبیعی رو اسم ببرین که خداوند از اون سرزمین قشنگ دریغ کرده باشه. نفت؟ منابع طبیعی؟ طلا و سنگهای قیمتی؟ دریا؟ دشت؟ رود؟ آثار باستانی؟ هوش و ذکاوت؟ آب؟ اراضی مزروعی؟ کوه؟مناظر طبیعی بدیع؟ راه به آبهای آزاد؟ سرزمین چهار فصل؟ جزایر زیبا و منابع دریایی؟ ادبیات و تاریخ استوار و به یاد ماندنی؟…. آخه چه چیز خوبی در دنیا وجود داره که ایران اون رو نداره؟ اگه هر کدوم از این کشور ها ی غربی این ها رو داشتند که دیگه خدا رو بنده نبودند.
حالا دوتا سوال: اول این که این همه زیبایی رو چرا مردم خود ایران هیچ بهره ای ازش نمی برن؟ که خوب جوابش معلومه .چون که یه سری افرادو دولت ها دارن همه اش رو خودشون می خورن.
دوم این که گاسم این حکومت نکبت زده عوض شد و یکی دیگه اومد به جاش. اولا سران حکومت بعدی فرشتگان ملکوت نیستند که این همه نعمت گولشون نزنه. ثانیا اگه فرشته هم باشن خود خدا نیستن که جلوی آمریکا جون و انگلیس عزیز و اسرائیل محترم بایستن و اونها هم عین بچه های ناز مامان استقلال ایران روبه رسمیت بشناسن و از گل بالاتر بهش نگن.
اصلا در کل تاریخ ایران بعد از حمله نکبت بار اعراب به ایران, دیگه ایران از همه طرف خورده و رفته رفته اقتدارش رو از دست داده.
حالا با وجود آمریکا که مادر قدرت های دنیاست و با اسرائیل یکی حسابش می کنیم و با وجود انگلیس که پدر قدرت های دنیاست و به موقعش به حساب مادر قدرت های دنیا میرسه (این عفت کلام من رو کشته), و با وسیله ای مثل مذهب که فوق العاده در ایران ریشه دار است, ما چه کار باید بکنیم, سوالی است که ابولهول اگه الان به وجود اومده بود حتما جایگزین معما های بیمزه قبلی می کرد.
در کل تاریخ بعد از اسلام این طور که من می بینم امیر کبیر و تا حدودی مصدق خاستند دست اون قدرت ها رواز ایران کوتاه کنند که سرنوشتشون رو بهتر از من می دونید, بعد هم رضاشاه به سرش زد یه کارهایی بکنه که اصلا مهلتش ندادند, شاه فقید هم روزی که دلار رو گرفت توی یه دستش و ریال رو توی دست دیگه و گفت الان ارزش این هفت برابر اونه و من کاری می کنم که برعکس بشه فاتحه خودش رو خوند طفلکی. بعد هم دروازه های تمدن بزرگ به روی ملتی که هنوز براش زود بود. و خلاصه بزرگترین اشتباه شاه به نظر من تندروی و یه کم عدم شناختش از ملت و از آمریکا و انگلیس بود.
بگذریم. خلاصه این که اینها واقعیت هستن و وقتی قراره کاری انجام بشه به خصوص وقتی حرف جون یه عده از مردم در میونه باید قبل از شروع راه مقصد رو معلوم کرد. حداقل باید هدف از حرکت رو معلوم کرد که حرکت در جهت اون هدف انجام بشه.
حالا مسئله من اینه که من هدف رو نمی فهمم و سوال من اینه که اگر شما هدف رو می دونین به من هم بگین. بالاخره این سرزمین ماست و دوستش داریم. اما با ریشه ای که مذهب در اون مملکت داره و وسیله بسیار خوبی برای سواستفاده و محدود کردن آزادی هاست و با توجه به این که ایران نه یک کشور ساده که یک گنج است متاسفانه, و با توجه به این که همه بندگان خدا جایزالخطا هستند و فرشتگان مقرب الهی نیستند و در ضمن خود خدا هم نیستند, بگین چه چاره ای می شه اندیشید؟
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
یه سر هم اینجا بزنین. من که خوشم اومد. موفق باشه.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
امروز توی شرکتمون مهمونی نهار بود و هر بخشی عهده دار یه قسمت از غذا شده بود. بخش ما بدشانسی عهده دار غذای اصلی بود. من هم یه دیگ سالاد الویه و 20 تا کتلت بردم. 24 نفر باید به 80 نفر غذا می دادیم!! خلاصه گل آقا کتلت رو آماده کرد (خدا رو شکر که توی تعطیلات زمستونش بود) و من هم الویه رو. به همین خاطر این دوروزه پیدام نبود. فردا مهمونی طبقه ششمی هاست. ما اهالی طبقه پنجم بودیم. فکر می کنین بتونم بر بخورم توشون و یه عالم غذا بخورم؟!!
اما چیزی که نمی فهمم اینه که چطوری یه عده بدون همسرشون بهشون خوش می گذره. با اون همه برنامه های بالا,غذا و پیش غذا و دسر, موزیک و مسابقه, من همه اش دلم پیش گل آقا بود که کاشکی اون هم بود و کنار هم بودیم. از شیرینی ها براش برداشتم و وسط شلوغ پلوغی هم دو بار تلفن زدم و مشروح جریان رو تعریف کردم اما باز هم دلم می خاست پیشم باشه. فکر کنم گل آقا هم همین احساس رو داشته باشه چون که هیچ وقت تنها جایی نمی ره به غیر از کلاس و سر کار. اون هم هر دو ساعت یه بار تلفن می زنه. اصلا ما دوستی هامون با همه دوست ها مشترکه. دوست های گل آقا می شن دوست های من و دوست های من می شن دوست های گل آقا. همه اتفاقات رو کامل و مشروح برای گل آقا تعریف می کنم و بعد تازه می پرسم که مطمئن بشم همه رو گوش کرده و حفظ کرده!!! می ترسم اگه یه وقت به فکر خیانت هم بیفتم اول یه صحبتی با گل آقا بکنم!!!!!
نهایت موضوع این که هر وقت می بینم زن یا شوهری بدون همسرش جایی رفته و بهش خوش گذشته شاخ در میارم. همسر آدم همراه آدمه , شادیش شادی آدم و غمش غم خود آدمه. زندگیش زندگی خود آدمه.رفیق زندگی و سنگ صبور آدمه. خدا هیچ وقت عشق رو از آدم نگیره که بدون اون نه زندگی زندگیه و نه آدم, آدمه.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
گل آقا رفته سر کار که پول در بیاره. ساعت چنده؟ 9 شب!!! احتمالا تا ساعت 10 هم کارش طول می کشه. در یه کشور غریب زندگی کردن سخته. به خصوص وقتی ارزش پول کشورت یک پونصدم اون کشور غریب باشه که مجبور می شی کار کنی و پول در بیاری.
اول که اومدیم اینجا من با این دید اومده بودم که کار پیدا نخاهم کرد و باید فروشندگی کنم تا پول در بیارم. بعد هم فکر کردم که می رم دانشگاه و درسی رو که ایران خوندم اینجا ادامه میدم. وقتی داشتیم می آمدیم تا 10 روز قبل از پروازمون هیچ کس رو نداشتیم که حداقل شب اول پیشش بریم. چند تا دوست اینجا داشتیم که به هر کدوم تلفن زدیم گفتند اینجا هوا خیلی سرده لباس گرم بیارین. این هم شماره تلفن ماست اگه به کمک احتیاج داشتین زنگ بزنین!!! بعد هم به صورت شاه عبدالعظیمی می گفتند اگه هم تشریف بیارین منزل ما که یه جای کوچیکی داریم قدمتون سر چشم. این بود که من و گل آقا تصمیم گرفتیم خونه هیچکدومشون نریم.
غیر از تمام اینها من یه دوست خیلی خوب در کانادا دارم که توی یه شهر خیلی سردسیر زندگی می کنه و خیلی از همه جای کانادا دوره. به عبارتی تا نزدیکترین مرکز استان 5 ساعت باید رانندگی کنند. اون طفلک هی به من ای میل می زد و می گفت بیا پیش من. من هم نمی خاستم برم اونجا چون که در اون صورت نمی تونستم برم دانشگاه. آخرش صبح روز تولدم ساعت 6 صبح و 10 روز قبل از این که پرواز داشته باشیم بهم تلفن زد و گفت دختر خاله اش که در تورنتو زندگی می کنه وقتی فهمیده که ما هیچ جایی رو نداریم که بریم بهش گفته که به ما بگه که می تونیم بریم پیش اون. اسم این دختر خاله رو از این به بعد می گذاریم فرشته. اسم دوست من رو هم از این به بعد می گذاریم دوستم چون که ممکنه راجع بهشون بنویسم و می خام اول معرفی شون کرده باشم.
خلاصه آقا یا خانمی که شما باشین علاوه بر این لطف بزرگ, فرشته گفت که پسر عموش که یه جوون مجرده داره زیرزمین خونه اش رو اجاره می ده و اگه ما بخاهیم می تونه دست نگه داره و به ما اجاره اش بده!!! خدای من همه چیز از آسمون رسیده بود. اما این آخرش نیست. قسمت اصلی ماجرا هنوز مونده.
ما که رسیدیم اولش رفتیم خونه فرشته. بعد هم روز بعد نقل مکان کردیم به خونه پسر عمو. با یه قیمت عالی صاحب یه جای خوب برای زندگی شده بودیم. این فرشته خانم همیشه برای همه چیز نگرانه. برای کل زندگی ما هم نگران بود و خدا خیرش بده باعث شد که ما همه کارمون رو از همه دنیا زودتر انجام بدیم. فهمیدیم که اینجا کار خیلی سخت پیدا می شه و پیدا کردن کار خوب هم در وضعیت بد اقتصادی که همه دارن اخراج می شن جزو محالات است. این بود که من شروع کردم به درخاست شغل به عنوان فروشنده و گل آقا هم تصمیم گرفت بره دانشگاه و درس بخونه. در مورد این قسمت بعدا مفصل توضیح می دم.
خلاصه بعد از یک ماه و نیم من به عنوان کالباس فروش در یک فروشگاه بزرگ کارم رو شروع کردم. توضیح این که من مهندس هستم . مادرم پزشک و پدرم وکیل است!!! هرروز اینقدر باید کالباس ها رو جابه جا می کردم و می بریدم که تمام تنم درد می گرفت. دست درد شدید پیدا کرده بودم اما چاره ای نبود. حتی اگه مجبور می شدم شب ها توی مترو بخابم حاضر به برگشتن نبودم.آمده بودم که بمانم.
برادر فرشته توی یه شرکت خیلی خیلی بزرگ کار می کرد که اگه اسم ببرم همه می شناسن. فرشته سوابق کاری که من تهیه کرده بودم رو به برادرش داد که برام تصحیح کنه. اون هم علاوه بر تصحیح داده بودشون به چهار نفر از روسا که در اون زمان استخدام داشتند. یکی شون به من تلفن زد و…. دردسرتون ندم بعد از دو ماه و نیم, یه کار عالی پیدا کردم که هیچ وقت در زندگی به خواب هم نمی دیدم.
خدا رو برای تمام عمرم شکر می کنم به خاطر لطفی که به من داشت و به خاطر این که من خدا رو به عنوان مظهر زیبایی و خوبی قبول دارم و تا عمر دارم مدیون فرشته هستم. متاسفانه در جریان اخراج کردن ها برادر فرشته با حدود بیست سال سابقه کار در این شرکت اخراج شد!!! اینجا امنیت شغلی اصلا وجود نداره.
گل آقا هم بالاخره رفت سر کلاس و یه کار نیمه وقت پیتزا دلیوری هم گرفت و ما سر و سامون گرفتیم. اما معجزه بود. هر کس دیگه ای که مقارن با ما اومد کانادا هنوز بعد از یه سال کار خودش رو پیدا نکرده.با این که خیلی هاشون از من سوابق کاری بیشتر و بهتری دارند.
امیدوارم همه خوشبخت و خوشحال بشن.
قصه ما به سر رسید,گل آقا به خونه اش نرسید.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
هیچی دیگه فقط همین.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار
جستجوهای بی حاصل گاه چه لذتی دارد. خاطرات بچگی, روزهای همسایگی و دوستی های بی شائبه, بی دغدغه,مسافرت های صبح زود ماهیانه به زادگاه مادر بزرگم. گردش های روزانه در پارک جلوی خانه قلمدوش پدر بزرگم, تاب سواری, مامان بازی و معلم بازی,کودکستان وشعرها, سر پل تجریش با خانواده های شاد, با دل خوش,تولد های بچگانه با کیک و شمع و شادی و هیجان جایزه و مسابقه استپ رقصی و صندلی بازی, عروسی ها و ارکستر ایرانی و فرنگی و روحوضی, اتاق بچگی که هنوز توی خونه پدری دست نخورده مونده, صبح ها ی زود صدای آب دادن پدر بزرگ توی باغچه پر از گل, شب های برفی دل دل کردن ما که می شه فردا مدرسه تعطیل بشه و بمونیم توی خونه, عشق درست کردن آدم برفی با برف هایی که بابا بزرگ پارو کرده بود و از روی پشت بوم ریخته بود توی حیاط. ولو شدن توی تابستون جلوی برنامه کودک و خوشحالی از نخودی و سندباد و پینوکیو,فال قهوه های خنده دارمادر پر از چاخان و خاستگار های رنگ برنگ… بعد یه روز شد که توی همون عالم بچگی خاطره ها عوض شد, همسایه امون شبونه روی دیوار خونه ما نوشت باید این خانه به آتش کشیده شود. شبانه پدر و پدر بزرگ و مادر و مادر بزرگ روی نوشته را رنگ کردند و از روز بعد پدر نه به دلخواه خود که به جبر زمانه به تظاهرات رفت.مسافرت به زادگاه مادر بزرگ به دلیل گرفتاری ها و از هم پاشیدگی های خانواده ها به فراموشی سپرده شد, اسم پارک جلوی خانه عوض شد و من بزرگ شدم, قلمدوش معنی نداشت, تاب بازی معنی نداشت, از مامان بازی و معلم بازی, پسوند بازی خط خورد و ما شدیم مامان و معلم راستکی, کودکستان ما بسته شد و دختر و پسر جدا شدند و آن مدرسه شد فقط مخصوص ارامنه, شعر ها وجود خارجی نداشتند, سر پل تجریش بود ولی نه با خانواده های شاد, نه با دل خوش, تولد ها بود اما با ترس, هیجان بود اما از اسارت به جرم شادی و تولد,عروسی با ریتم عزا, با دل دل عروس و داماد از ترس تبدیل شب زفاف به شب زندان, اتاق بچگی هم هست اما خالی از من,و من فرسنگ ها دور از آن از جبر زمانه ,صدای آب دادن باغچه پدربزرگ گرچه هنوز می آید اما از چنان راه دوری که گوش مرا یارای شنیدن نیست, شب ها برفی است و چه برفی, اما کسی مرا تعطیل نمی کند, و من فرصت آدم برفی ساختن ندارم, و بام اینجا مال پدر بزرگ نیست که برفش را بروبد و اصلا برفروبی نیست,برنامه کودک سر آمد و نخودی به خانه اش رسید,… فقط فال قهوه مانده با داستانی نه چندان خنده دار اما امید بخش, امید دیدار, دیدار ایران زیبا, دیدار ایران آزاد, ایران شاد,و این فال دیگر فقط ته فنجان من نیست, و فالگیر فقط مادر من نیست, که فنجانی به وسعت جهان دارد و فالگیری به شمار هر آن که ایران زیبا را شناخته بود و دیده بود…..
و شاید باز من بتوانم صدای آب دادن پدر بزرگ در باغچه را بشنوم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
این چند روزه دیگه حال و نا ندارم از بس که کار کردم. دلم برای خودم تنگ شده بود.نمی دونم می فهمین چی میگم؟ یه سری مطالبی هم این ور و اون ور خوندم که حسابی باعث خستگی ذهنی ام شد.
من در حقیقت از ایران فرار کردم که دیگه به این مطالب فکر نکنم. زیادی روی بعضی از مطالب حساس بودم. بالاخره هم اون مسائل من رو از ایران فرار داد. چه فراری که دیگه دلم نمی خاد به ایران برگردم. هنوز که هنوزه عاشق آهنگ ایرانی و به خصوص موسیقی اصیل ایرانی هستم. عاشق سرود “ای ایران”, عاشق دریای خزر و خلیج فارس که هنوز که هنوزه سر اسمش دعواست,زبان فارسی که حاضر نیستم به جای هیچکدوم از کلمات فارسی معادل انگلیسی ش رو بگذارم. غذای ایرانی و رقص ایرانی,شعر حافظ و سعدی و مولوی و فردوسی, کلکسیون فیلم فارسی های قبل از انقلاب رو دارم جمع می کنم و هر جایی که می رم راجع به ایران که چه به سرش آمده و چرا حرف می زنم. اما شاید دیگه هیچ وقت به ایران برنگردم. نه اونقدر شجاع هستم و نه اون قدر مقاوم و از خود گذشته.در ایران زندگی کردن شاید لیاقت می خاد.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
اینجا ساعت کاری همون هفت ساعت و نیم ایران است ولی کار شوخی بردار نیست و باید حتما تا موعد مقرر تموم بشه. اگر هم تا موعد مقرر زبونم لال تمام نشد بررسی دقیق انجام می شه که چرا از زمان پیش بینی شده بیشتر طول کشید. در ضمن خوششون هم نمیاد که خیلی بیشتر از وقت مقرر کار کنی,نه که اضافه کاری بدن ,نه. اصلا اضافه کاری در میون نیست. اما می گن که ما کاری که به تو دادیم به صورتی تقسیم کردیم که هفت ساعت و نیم باید براش کافی باشه. یا کارت زیاده که باید بگی تا یه فکری کنیم و یا این که نمی تونی کار رو در وقت مقرر انجام بدی که بیرونت می کنیم!!!
حالا من بعد از 9 ماه با این روش عادت کردم. وقتی هم می رم سر کار همه اش کار می کنم و حتی وقت نهار هم سر میزم نهار می خورم که بتونم وبلاگ ها و ایمیل(!)هام رو بخونم. اگر هم بخام زیاد کار کنم (من خیلی خرم. توی ایران و توی شرکت دولتی هم عین سگ کار می کردم. اصلا کلا این خرکاری توی خونمه) یه جوری خودمو قایم می کنم که رئیسم نفهمه!
خلاصه بد جوری دلم برای ایران تنگ شده بود که امروز بعد از نه ماه کارم افتاد به یکی از همکارهای ایرانی که داره توی این شرکت در طبقه ششم کار می کنه. (من طبقه پنجم هستم). همین که رفتم بالای سر میزش فهمیدم از این به بعد هر وقت دلم برای ایران تنگ شد کجا برم. آقای محترم تلفن به دست با همسر محترم مشغول به صحبت بودن, یه لیوان چای داغ بغل دستشون بود و راحت تکیه داده بودن و پاها رو هم دراز روی میز گذاشته بودند و فارغ از کل دنیا با منزل صحبت می کردن. من یه چند دقیقه منتظر شدم ولی دیدم مثل این که به این زودی تمام بشو نیست. خودم رو نشون دادم. همکار محترم هم پای تلفن به خانمش گفت:” خانم… آمده اند اینجا با من کار دارند”. در کل طول این نه ماه حتی یکبار کسی من رو با اسم خانوادگی صدا نزده بود. یادم رفته بود آدم محترمی هستم که می شه با اسم خانوادگی صدام زد.
بالاخره ایرانی همیشه با مشخصه هایی از دیگران قابل تشخیصه. خیلی هم بد نیست. من که دلم لک زده واسه یه روز کار توی یه جای دولتی. ایندفعه اگه بکشنم هم خر کاری نمی کنم. قول می دم. امنیت شغلی,آدم هایی که زبونشون
رو می فهمم و کار راحت و آسوده. کی می گه پول نفت داره از اون مملکت می ره بیرون. اینجا اگه یه ماه همه مثل ایران کار کنن فکر کنم کل مملکتشون فلج بشه. گاهی فکر می کنم واقعا اون مملکت رو امام زمان می چرخوند.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
یادداشت ه�ده)
جستجوهای بی ØØ§ØµÙ„ گاه Ú†Ù‡ لذتی دارد. خاطرات بچگی, روزهای همسایگی Ùˆ دوستی های بی شائبه, بی دغدغه,مساÙ�رت های ØµØ¨Ø Ø²ÙˆØ¯ ماهیانه به زادگاه مادر بزرگم. گردش های روزانه در پارک جلوی خانه قلمدوش پدر بزرگم, تاب سواری, مامان بازی Ùˆ معلم بازی,کودکستان وشعرها, سر پل تجریش با خانواده های شاد, با دل خوش,تولد های بچگانه با کیک Ùˆ شمع Ùˆ شادی Ùˆ هیجان جایزه Ùˆ مسابقه استپ رقصی Ùˆ صندلی بازی, عروسی ها Ùˆ ارکستر ایرانی Ùˆ Ù�رنگی Ùˆ روØÙˆØ¶ÛŒ, اتاق بچگی Ú©Ù‡ هنوز توی خونه پدری دست نخورده مونده, ØµØ¨Ø Ù‡Ø§ ÛŒ زود صدای آب دادن پدر بزرگ توی باغچه پر از Ú¯Ù„, شب های برÙ�ÛŒ دل دل کردن ما Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ شه Ù�ردا مدرسه تعطیل بشه Ùˆ بمونیم توی خونه, عشق درست کردن آدم برÙ�ÛŒ با برÙ� هایی Ú©Ù‡ بابا بزرگ پارو کرده بود Ùˆ از روی پشت بوم ریخته بود توی ØÛŒØ§Ø·. ولو شدن توی تابستون جلوی برنامه کودک Ùˆ Ø®ÙˆØ´ØØ§Ù„ÛŒ از نخودی Ùˆ سندباد Ùˆ پینوکیو,Ù�ال قهوه های خنده دارمادر پر از چاخان Ùˆ خاستگار های رنگ برنگ… بعد یه روز شد Ú©Ù‡ توی همون عالم بچگی خاطره ها عوض شد, همسایه امون شبونه روی دیوار خونه ما نوشت باید این خانه به آتش کشیده شود. شبانه پدر Ùˆ پدر بزرگ Ùˆ مادر Ùˆ مادر بزرگ روی نوشته را رنگ کردند Ùˆ از روز بعد پدر نه به دلخواه خود Ú©Ù‡ به جبر زمانه به تظاهرات رÙ�ت.مساÙ�رت به زادگاه مادر بزرگ به دلیل گرÙ�تاری ها Ùˆ از هم پاشیدگی های خانواده ها به Ù�راموشی سپرده شد, اسم پارک جلوی خانه عوض شد Ùˆ من بزرگ شدم, قلمدوش معنی نداشت, تاب بازی معنی نداشت, از مامان بازی Ùˆ معلم بازی, پسوند بازی خط خورد Ùˆ ما شدیم مامان Ùˆ معلم راستکی, کودکستان ما بسته شد Ùˆ دختر Ùˆ پسر جدا شدند Ùˆ آن مدرسه شد Ù�قط مخصوص ارامنه, شعر ها وجود خارجی نداشتند, سر پل تجریش بود ولی نه با خانواده های شاد, نه با دل خوش, تولد ها بود اما با ترس, هیجان بود اما از اسارت به جرم شادی Ùˆ تولد,عروسی با ریتم عزا, با دل دل عروس Ùˆ داماد از ترس تبدیل شب زÙ�اÙ� به شب زندان, اتاق بچگی هم هست اما خالی از من,Ùˆ من Ù�رسنگ ها دور از آن از جبر زمانه ,صدای آب دادن باغچه پدربزرگ گرچه هنوز Ù…ÛŒ آید اما از چنان راه دوری Ú©Ù‡ گوش مرا یارای شنیدن نیست, شب ها برÙ�ÛŒ است Ùˆ Ú†Ù‡ برÙ�ÛŒ, اما کسی مرا تعطیل نمی کند, Ùˆ من Ù�رصت آدم برÙ�ÛŒ ساختن ندارم, Ùˆ بام اینجا مال پدر بزرگ نیست Ú©Ù‡ برÙ�Ø´ را بروبد Ùˆ اصلا برÙ�روبی نیست,برنامه کودک سر آمد Ùˆ نخودی به خانه اش رسید,… Ù�قط Ù�ال قهوه مانده با داستانی نه چندان خنده دار اما امید بخش, امید دیدار, دیدار ایران زیبا, دیدار ایران آزاد, ایران شاد,Ùˆ این Ù�ال دیگر Ù�قط ته Ù�نجان من نیست, Ùˆ Ù�الگیر Ù�قط مادر من نیست, Ú©Ù‡ Ù�نجانی به وسعت جهان دارد Ùˆ Ù�الگیری به شمار هر آن Ú©Ù‡ ایران زیبا را شناخته بود Ùˆ دیده بود…..
و شاید باز من بتوانم صدای آب دادن پدر بزرگ در باغچه را بشنوم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار