پدرمن در اردیبهشت ماه سال 1314 خورشیدی در اصفهان چشم به جهان گشود. او فرزند چهارم خانواده بود و سه برادر و سه خواهر دارد.
هنگامی که پدرم 5 ساله بوده خانواده شان به تهران نقل مکان کرده. چنانکه شنیده ام ابتدا مادرشان با بچه ها آمده و خانه ای حدود میدان ژاله پیدا می کند و سپس پدر بزرگم به تهران می آید. مادر پدرم زن بسیار مدیر و مدبری بوده. نام کوچه و خیابان را بارها از پدرم شنیده ام اما به یاد ندارم.
پدرم در سن 6 سالگی مادر خود را از دست داد. در آن زمان عموی بزرگ من تازه وارد دانشکده پزشکی شده بود و عمه بزرگم در دبیرستان تحصیل می کرد.عموی دیگرم10 ساله و خواهر و برادر های دیگر پدرم 4 و 2 ساله بودند. بنابراین دو بچه کوچک که دوساله و دوقلو بودند را به دایه سپردند و عمه پدرم برای بقیه بچه ها به دنبال نامادری می گشت.
آنچه از این دوران می دانم این است که عمه بزرگم تعریف کرده که پدرم که خردسال بوده آرام به آب انباری رفته و گریه می کرده. به هر صورت که به آنها سخت گذشته.
عمه پدرم در پی جست و جوهای خود خانمی از خمین را برای پدر بزرگم پیدا کرده و عقد می کند. این خانم خواهر یکی از آیات عظام بسیار مشهور ایران بود. متاسفانه در رفتار با پدرم و بقیه بچه ها به خصوص دخترها بسیار سختگیر و نامهربان بود. در خانواده ای که دختر بزرگ به سال 1322 دیپلم گرفت و تحصیل کرده بود , دخترهای کوچکتر را مجبور به داشتن حجاب کرد. هر شب شام را بعد از خوابیدن بچه ها به سر سفره می آورد. از آنجا که پدرم سوگلی پدر بزرگم بود, پدر بزرگم هر شب پدرم را از خواب بیدار می کرده که شام بخورد. این خانم بسیار هم بد اخلاق بوده. یک روز که پدرم و برادر بزرگترش بچه ها را به گردش برده بوده اند یکی از دخترها روسری خود را گم می کند و از ترس حاضر به بازگشت به خانه نمی شود. بنابراین برایش روسری دیگری خریده و به خانه برش می گردانند.
هنگامی که دختر کوچکتر خانواده به سن 7 و بعد 8 سالگی میرسد و این خانم می گوید که چون دختر است اجازه ندارد که به مدرسه برود عموی بزرگم که دانشکده پزشکی را تمام کرده بوده به خانه پدر بزرگم رفته و طلاق این خانم را می گیرد و به پدرش می گوید که همسر دیگری اختیار کند. البته پدر بزرگم به دلیل بد خلقی این خانم با طلاق و جدایی از او مخالفتی نشان نمی دهد.
پدر بزرگم در عین حال که مرد بسیار مقتدر و محترمی بود بسیار خوش قدو بالا و خوش لباس بود. اما برعکس پدر بزرگ مادری ام فوق العاده درستکردار و مقید به تمام اصول بود. طبق معمول آن زمان تریاک می کشید. اما اهل هیچ چیز دیگری نبود و بین تمام فامیل و شهر به درستی و پاکی و دانش و تدبیر معروف بود.
پدر بزرگم یا با عاطفه نبود یا این که همیشه پرده ای از اقتدار به روی عواطف خود می کشید. به یاد ندارم که مرا حتی یک بار در آغوش گرفته و بوسیده باشد. در صورتی که پدر بزرگ مادری ام همیشه مرا قلمدوش خودش کرده و به گردش می بردو حداقل روزی یکبار که مرا می دید, می بوسیدم.
به هر شکل که آن خانم طلاق گرفت و رفت. خدا بیامرزدش, حدود 5 سال پیش فوت کرد. قبل از فوتش پدرم و تمام خواهر و برادر ها را خواست و از آنها حلالیت طلبید. نیازی به ذکر نیست که همه آنها هم حلالش کرده و اصلا اگر او نمی خواست هم همه چیز را فراموش کرده بودند.
پایان قسمت چهارم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
درباره پدربزرگ و مادر بزرگ پدری ام می دانم که دختر عمو و پسر عمو بوده اند. پدر بزرگم رئیس ثبت گلپایگان و بعد هم اصفهان و بعد از آن تهران بود. مادر بزرگ پدری ام را هرگز ندیده ام. پدرم که شش ساله بود مادرش فوت کرد.
پدر بزرگم را به عادت تمام عموها و عمه ها و نوه ها آقاجان صدا می زدم.
پدر آقاجان آیت الله بود و چنانکه از نوشته هایش که نزد پدرم است بر می آید فوق العاده روشنفکر و خوش طینت بوده. دو تا از بزرگترین آیت الله های عظام که البته هیچ یک در قید حیات نیستند به گفته خودشان اولین درس های خود را از او فرا گرفته اند. در خاطرات و زندگینامه شان نام پدر پدر بزرگ من به عنوان اولین مدرس شان یاد شده است. نام این دو آیت الله را نمی برم چون بیش از حد مشهور هستند. بیشترین درسشان را هم در راه های مسافرت با پدر پدر بزرگم بین گلپایگان و محلات فرا گرفته اند.
از پدر پدر بزرگم یک عکس هم در لباس روحانی هنگامی که در مکه بوده داریم که پدرم مرمت و قابش کرده. شباهت چشمگیر بین تمام افراد فامیل پدری من از این جدم به ارث برده شده.
طبق نوشته هایش بسیار به حقوق زن اهمیت می داده. به فراگیری فن و حرفه برای جوانان بسیار تاکید داشته و تحصیلات را لازم اما ناکافی می دانسته.
نوشته ها ی او که تماما به خط و املای خودش است پیش پدرم است و اگر بتوانم روزی آنها را به چاپ خواهم رساند. در نوع خود بسیار جالب است.
تاریخ تولد پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ام و هم چنین تاریخ ازدواجشان را نمی دانم. از آنجا که بزرگترین فرزندشان متولد سال 1302 هجری خورشیدی بوده احتمال می دهم تاریخ ازدواجشان حدود سال 1300 و تاریخ تولدشان هم حدود 15 تا بیست سال قبل از آن بوده باشد.
پدر بزرگم فقط یک خواهر داشت و مادر بزرگم احتمالا چند خواهر و برادر داشته اما از تعداد آنها اطلاع دقیقی ندارم.
به هر شکل که خانواده پدربزرگ پدری من نیز از خانواده های بسیار سرشناس گلپایگان بوده اند و همیشه به درستی و صداقت معروف.
موضوع جالبی که در صورت حقیقت داشتن من رو خیلی خوشحال می کنه اینه که از طرف مادر پدرم و مادر پدر بزرگ مادری ام نسب من و برادرم به شیخ بهایی می رسد. چرا که پدر بزرگ مادری ام نوه خاله پدرم است و شیخ بهایی سه دختر داشته که یکی از این دختر ها با جد ما ازدواج کرده و به گلپایگان مهاجرت می کند.
این اطلاعات را خاله پدر بزرگم به ما داد که سرگذشت او را هم در آینده تعریف خواهم کرد. طبق گفته های او که ما خاله اشرف می نامیدیمش هنگامی که خردسال و پنج ساله بوده عده ای فرنگی (او ملیت شان را نمی دانست) به خانه آنها در گلپایگان آمده و یک سری کتابهای خطی را که در خانه شان موجود بوده برده بودند و خانه را تفتیش کرده بودند. چنانکه او از بزرگترهایش شنیده بوده این عده به دنبال یادداشت های شیخ بهایی که احتمالا دست دخترش مانده بوده آمده بودند. هیچ کس نمی داند کتابهایی که برده اند چه بوده و در حال حاضر کجا هستند.
ضمنا در همان خانه منجمی هم زندگی می کرده که قبل از به دنیا آمدن خاله اشرف فوت کرده یا خانه را تخلیه کرده بوده. چنانکه خاله اشرف ( خدا رحمتش کند) تعریف می کرد حیاط خانه پر از سنگهایی بوده که نقش های مختلف صور فلکی توسط این منجم روی آنها منقوش شده بوده و او و بچه ها با آن سنگ ها بازی می کرده اند.
خدا رحمتشان کند. پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری ام و خاله اشرف هر سه فوت کرده اند. روحشان شاد و قرین آرامش باد.
پایان قسمت سوم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
درباره مادر بزرگم می دانم که به سال 1307 هجری خورشیدی در قم متولد شد. برعکس اغلب افراد هم نسلش که تاریخ تولد دقیقشان معلوم نیست و در زمان صدور شناسنامه به طور تقریبی روز و ماهی را انتخاب کرده اند, مادر بزرگ من این شانس را داشته که تاریخ تولد دقیق خود را بداند.
به گفته مادر مادر بزرگم, درست روز بعد از سیزده به در مادر بزرگ من به دنیا آمده. به عبارتی متولد 14 فروردین ماه سال 1307 است.
مادر بزرگ من فرزند پنجم خانواده بوده. پدرش کلاهدوز و شیرازی بوده. از خانواده پدرش حتی یک نفر را هم نمی شناسیم و نمی دانیم که او که شیرازی بوده چرا به قم سفر کرده و از قم همسر گرفته. به هر شکل که وقتی مادر بزرگم 6 سال داشته پدرش فوت کرده. مادر مادر بزرگم که من همیشه به او مادر می گفتم بچه ها را بزرگ کرده. این که چطور فرزندانش را تامین کرده, من نمی دانم. اما از قرار معلوم دو یا سه خانه در قم داشته اند که البته همه آنها را فروخته و خرج پسر کوچکش که سوگلی اش هم بوده کرده.
خواهر بزرگتر مادر بزرگم در سن 10 سالگی ازدواج کرده. سرگذشت او را قبلا در وبلاگم نوشته ام. زن نازنینی است که خیلی دوستش دارم. اسمش را عزیز می گذاریم. شوهر عزیز در قم هتل داشت. روبروی حر م بود تا همین سه سال قبل که فوت کرد. خلاصه این که مادر بزرگ من در حال پهن کردن ملحفه های همین هتل روی پشت بام بوده که پدر بزرگم او را دیده و پسندیده.
از خانمی که صاحبخانه اش بوده پرس و جو کرده و بعد از تایید خانم مبنی بر خوب بودن این خانواده تصمیم به ازدواج گرفته. مادر بزرگ من چشم های سبز و موهای زیتونی صاف و پوست سفید داشته که البته به مقیاس آن زمان شهر قم و خانواده اش که با وجود خوب و خوشدل بودن چندان ممتاز نبوده در سن 15 سالگی در حال ترشیده شدن بوده!! بنابراین وقتی پدر بزرگم با پدرش به خواستگاری مادر بزرگم می رود بلافاصله از طرف شوهر خواهر مادر بزرگم پاسخ بله را دریافت می کند. پدر پدر بزرگم هم که از دست خوشگذرانی های پدر بزرگم به ستوه آمده بوده بی چون و چرا با ازدواج او با یک دختر غریبه موافقت کرده و بسیار هم خوشحال می شود.از آنجا که خانواده مادر بزرگم بسیار مهربان و مادر بزرگم بسیار زیبا بوده به پول آن زمان 60 تومان مهرش می کنند.
به هر صورت پولی که آن زمان قیمت یک خانه بوده در اندازه های امروز به اندازه خرید صد گرم سبزی خوردن است.
این پیوند مبارک پس از مقداری خرید عروسی در سال 1323 یا 1322 خورشیدی سرگرفته و مادر بزرگ و پدربزرگ مادری من با هم وصلت کرده و در همان شهر قم در یکی از خانه های مادر سکنی گزیده اند . تنها چیزی که از مراسم عروسی شان می دانم این است که روی سر مادر بزرگم “چراغ تریک” گذاشته بوده اند و به او گفته بودند که با فشاردادن یک دگمه که در دستش بوده این چراغ ها روشن و خاموش می شوند.
پایان قسمت دوم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار
از خانواده پدربزرگم و جزئیات آن خیلی نمی دانم. همین قدر می دانم که خانواده سرشناسی در گلپایگان بوده اند (به جرات می توانم بگویم تمام گلپایگانی ها و اغلب محلاتی ها و خمینی ها و خوانساری ها پدر بزرگم را می شناسند) و در سال 1302 هجری خورشیدی به دنیا آمده.
از کودکی باهوش اما بسیار خوشگذران بوده. مادرش را در سن 6 سالگی از دست داده و تنها خواهر تنی که از مادرش داشته دوسال بعد در تصادف در گذشته. البته این که در سال حدود 1310 یا 1312 اتومبیل در جاده های ایران بوده یا نه اطلاع دقیقی ندارم. اما تا جایی که می دانم تنها خواهر تنی پدربزرگم در یک تصادف جانش را از دست داده. از این خواهر تنی فقط یک عکس با پدر بزرگم به جا مانده و دیگر هیچ. حتی نمی دانم مزار مادرو خواهر پدر بزرگم کجاست. به هر صورت که یادشان همیشه با من هست.
بعد از یکی دوسالی که از فوت مادر پدر بزرگم گذشته پدرش با خانمی ازدواج کرده که دو فرزند دختر داشته. بعد از ازدواج با پدر پدر بزرگم دو دختر دیگر هم به دنیا آورده به نام های شریفه و شکوه. دو دختر اولی این خانم را هر گز ندیده ام اما می دانم که با همسران و فرزندان خود زندگی خوبی دارند. سرگذشت شریفه وشکوه را بعد تر به تفصیل و تا جایی که بدانم خواهم گفت.
پدر بزرگ من دیپلم متوسطه را در سال 1319 گرفت و اونطور که کارنامه اش را دیدم در تاریخ 21 دی 1320 صادر شده بود و معدلش اگر درست یادم مانده باشد در رشته طبیعی 17 شده بود. اما از آنجا که پسر سرکشی بود به جای آن که با پولی که پدرش به او داد به تهران برود ودرسش را ادامه دهد در میانه راه یعنی در قم ماند و کاری در یکی از ادارات دولتی گرفت و اتاقی اجاره کرد.
پدر بزرگم در گلپایگان به دلیل خوش صورت و خوش هیکل بودن و ثروت پدری (که البته بعدتر تکه تکه از بین رفت و توسط پدرش به فروش رسید) و به دلیل خوش لباس بودن معروف بود. متاسفانه این معروف بودنش باعث نافرمان بودن و خوشگذران بودنش هم شد و با وجود هوش سرشار و موقعیت ایده آل برای درس خواندن به کارهای وقت گذراند که چنان که افتد و دانی خوشایند نبود.
به هر صورت اتاقی که در قم اجاره کرده بود نزدیک هتل شوهر خواهر مادر بزرگم بود و مادر بزرگم را روی پشت بام هتل در حال رخت پهن کردن دید و پسندید.
پایان قسمت اول سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار.
سلام.
بالاخره همت کردم و قالب این وبلاگ رو عوض کردم. اون وبلاگ قبلی چون دو ستونه بود خیلی راحت نبود خوندنش علاوه بر اینکه مشکلات دیگه ای رو هم برام ایجاد کرده بود.
این قالب هم هنوز کامل کامل نیست. درگیری های این چند روزه نمی ذاره که درست و حسابی درستش کنم.
انشاءالله که هرچه زود تر اونها هم درست بشن.
یه درخواست هم از دوستان دارم. اگر مایل هستند که لینکشون تو این صفحه باشه یه پیغام بذارند. البته من تا اونجایی که بتونم خودم دوستان رو اضافه می کنم ولی ممکنه که حضور ذهن نداشته باشم و کسی جا بیافته.
خوش باشید و پیروز.
گل آقا
یادداشت
شصت) یه روزی روزگاری
در زمان
های قدیم یه دختر ایرانی بود با 6 تا خاهر و برادر ش و با مامانش. باباشون
ولی
عمرش رو داده بود به شما. این خانواده در یکی از شهر های مذهبی ایران زندگی می
کردند.
این دختر کوچولوی قصه ما 9 سالش که شد یه اقایی اومد خاستگاری اش. آقاهه 25
سالش بود. این دختر به عقد آقاهه در اومد. برای جشن عروسی, دختر کوچولوی قصه ما
رو
حسابی بند
و ابرو انداختند. یه رقاص و یه نوازنده زن هم آورده بودند. مرد و زن
البته جدا بود اما رقاصه می گفت چون مردها اینجا نیستن من نمی رقصم و نوازنده
می
گفت من
جایی که مرد باشه نمیزنم و بخونم!!! خلاصه که حسابی شلم شوربا بود. اما آخر
سر
با رقاصه یا بی رقاصه دختر کوچولوی قصه ما شد زن آقاهه. طفلک شب عروسی مونده
بود
گیج و
حیرون. نمیدونست موضوع چیه. دنیا دست کیه. و آقای 25 ساله خوب زن گرفته بود
دیگه. به هر حال از این قسمت داستان کسی خیلی زیاد خبردار نشد. می شه حدس زد
اما.
از حالا
اسم آقاهه رو می گذاریم حاجی و اسم دختر قصه مون رو می گذاریم عزیز. عزیز
از
خونه فرار می کرد و با پارچه برای خودش عروسک درست می کرد. می رفت خونه مامانش
که
اسمش رو از این به بعد می گذاریم مادر و مادر عروسکش رو پاره می کرد و می
فرستادش خونه حاجی. گاهی اوقات هم از شما چه پنهون حاجی کتکش می زد و می گفت چرا
از
خونه فرار
کردی و رفتی. و دوباره تا یکی دوسالی این موضوع تکرار می شد. عزیز در
خونه شوهر برای اولین بار پریود شد. و خلاصه کلام در چهارده سالگی برای اولین
بار
حامله شد و
دختر اولش رو به دنیا آورد. از اون به بعد 10 باردیگه هم حامله شد و 11
بچه
به دنیا آورد که 3 تای آنها همون بچگی از دنیا رفتند. بچه ها بزرگ شدند و همگی
با
تحصیلات خوب. دختر اولش 19 ساله بود که ازدواج کرد. اولین بچه این دختر از بچه
10 ام عزیز
بزرگتر بود و بچه دوم این دختر با بچه 11 ام عزیز هم سن بود. اما
خانواده خوشبختی بودند. همه با هم زندگی می کردند. بچه ها بزرگ می شدند. عزیز و
حاجی مهربون بودند و زندگی خودشون و بچه ها و نوه ها رو دوست داشتند. حاجی کار
می
کرد و پول
خوبی در می آورد. آدم خوبی هم بود. عزیز هم به خونه و به همه بچه ها
میرسید و چراغ زندگی همه بود و گل بود. دختر آخری عزیز اما زد و فلج اطفال گرفت.
عزیز و
حاجی به جبران اشتباهشون و کوتاهی شون همه دکتر های تهران و حتی اسرائیل رو
سر
زدند ولی درست نشد که نشد. بعد از اون پسر عزیز 19 ساله و سرباز بود که عاشق یه
دختر توی فامیل شد. دختر هم اون رو دوست داشت. اما برادر دختر مخالف بود و می
گفت
دختر باید
با پسر خاله اش ازدواج کنه. یه روز که عزیز رفت بیرون اتفاقی رفت جلوی
محل
کار حاجی. دید تعطیله. وسط روز و تعطیل؟!! از مردم پرسید اینجا چرا تعطیل شده؟
بهش
گفتند صاحبش پسرش توی سربازی خودکشی کرده. با تفنگش زده و خودش رو کشته. عزیز
باورش نشد که چه اتفاقی افتاده. خونه که رسید بیهوش شد. پسرش خودکشی کرده بود.
در
لحظه آخر
خاسته بود که نجاتش بدن. همه هم سعی کرده بودن اما نشده بود. طفلک از عشق
دختر خودش رو هلاک کرد. عزیز تا سال ها هر شب جمعه براش حلوا درست می کردو عکسش
رو
که می دید
گریه می کرد. اما… بعد از اون دختر یکی مونده به آخری عزیز عاشق شد.
این دختره
خیلی بلا بود. خوشگل و قرتی. موهای بلند داشت تا کمرش. عاشق یه پسری شد
که
از خودش یه سال هم کوچکتر بود. اولش عزیز دوست نداشت که این دخترش با یه پسر که
اون
موقع تازه کلاس 11 بود ازدواج کنه ولی وقتی دید دختر و پسر عاشقند کوتاه اومد.
به خانواده
پسر تلفن زد و گفت بیاین خاستگاری دخترم. هیچی هم ازتون نمی خام فقط چون
یه
بچه ام رو سر عاشقی اش از دست دادم نمی خام این بلا به دخترم هم بیاد. به هیچ
کس
هم نگفت که
این کار رو کرده. بعد هم به خانواده پسر گفت که تمام مخارج زندگی دختر و
پسر
رو تا زمانی که پسر درسش تمام بشه و کار پیدا کنه به عهده می گیره. مراسم عروسی
رو
خودش گرفت و فردای روز عروسی هم خودش جاخالی* و جای جاخالی* رو درست کرد و داد
در
خانه داماد که آنها بیارن و بدن در خونه عروس. بعد هم تا 5 سال یه اتاق بزرگ
خونه رو داد به دختر و دامادش تا وقتی دامادش لیسانس گرفت و دست دختر و گرفت و
با
هم رفتند.
اسم این دختر رو می گذاریم فلفل. آخه کوچولو که بود خیلی شیطون بود.
همیشه یخ
می خاست. یه بار خاله اش روی یخ فلفل ریخت و بهش داد تا دیگه این کوچولوی
ما
هوس یخ زیادی نکنه. بالاخره که فلفل و شوهرش عاشق هم بودن. خلاصه بعد از اون
چشم
پسر بزرگ
عزیز اب مروارید آورد. اون هم که تمام شد جنگ ایران و عراق شروع شد. پسر
یکی
مونده به آخر عزیز سرباز بود. رفت جبهه. عزیز دیگه غم پسر از دست رفته اش رو
فراموش کرده بود و نگران این یکی بود. این یکی چند بار ترکش خورد. همه حسابی
نگران
بودن. آخر
سر بعد از این که سه چهار بار ترکش خورد و دو بار بیمارستان بستری شد
سربازی اش تمام شد. نوبت پسر آخری رسیده بود. این پسر آخری رو هم فرستادن جبهه
و
خلاصه جون
عزیز به لبش رسید تا این یکی هم بعد از دوسال برگشت. خدا روشکر همه سالم
بودن. از اون به بعد حوادث کوچولو کوچولو حسابی پیش می اومدند. نوه ها, بچه ها,
عروسی
ها,دعواها, آشتی ها, اختلاف ها, با هم بودن ها, دوری ها, همه و همه. تا این
که
یه روز که فلفل می خاست با شوهرش بره مهمونی دست به سینه اش زد و یه چیزی اونجا
زیر
دستش اومد. شوهرش رو صدا زد و گفت یه برجستگی اینجاست. شوهر هم همون موقع به
جای
مهمونی بلافاصله برش داشت و بردش دکتر. اونجا تشخیص دادند که یه غده توی سینه
فلفل است. بلافاصله بهترین دکتر ایران رو پیدا کردند و فلفل رو که 36 سالش بود
بستری کردند و غده رو درآوردند. بعد از اون حال فلفل خوب شد. اما یه سال بعد
گفت که
سینه اش
درد می کنه. بردنش دکتر. دختر خاله فلفل دکتر بود و همین که عکس ریه رو دید
گفت
که فلفل جون برو یه دفعه دیگه عکس رو تکرار کن. این عکس خوب گرفته نشده و فلفل
که
از اتاق رفت بیرون به شوهر فلفل گفت که سرطان به ریه متاستاز داده. دوباره روز
از
نو. و این بار فلفل 5 سال تحت شیمی درمانی بود تا این که بعد از 5 سال یه روز
سحر, دیگه فوت کرد. حاجی هم دیگه مریض شده بود. تکون نمی تونست بخوره. عزیز
مونده
بود که
چطور به حاجی خبر بده. خاست هیچی بهش نگه اما همین که رفت توی اتاق حاجی,
حاجی نگاهش
کرد و گفت عزیز, فلفل مرده؟ دیگه هر دو به اشک ها و پایین و بالای زندگی
عادت کرده بودن. حاجی گریه ای نکرد. عزیز هم اشک ریخت اما آروم تر از دفعات قبل.
دلسوختگی گاهی
اوقات خیلی اروم میاد و فقط رد پایی ازش می مونه. چهل روز بعد حاجی
هم
که دیگه خیلی چیزی از دور و برش نمی فهمید در سن حدود 100 سالگی مرد. شوهر فلفل
بعد
از دوسال ازدواج کرد. همه دیگه سر خونه و زندگی خودشون هستن و زندگی همه ادامه
داره. غم ها و شادی ها میان و می رن و ردشون رو باقی می گذارن و زندگی رو می
سازن.
آدم ها
میان و می رن و یادشون باقی می مونه. عزیز, خاله مادر من است و الان تقریبا
90 سالشه.
خدا سالم نگهش داره. خیلی گله. هنوز هم توی همون شهر زندگی می کنه. آخرین
پسرش
هم الان دوتا بچه داره. نوه ها و نبیره ها و نتیجه هاش هر کدوم یه جای دنیا
هستن. خودش هم با یه دختر 19 ساله توی خونه اش زندگی می کنه. دختره رو آورده و
ماهیانه یه پولی بهش می ده که با هم زندگی کنند و اون تنهانباشه. هنوز هم سنگ
صبور
و بخشنده و
ساده است. همیشه دوست داشتم به اندازه اون مهربون و آروم و صبور باشم.
شاید آرامش
و صبر به اون اندازه فقط با چنین سرگذشتی به دست بیاد. امیدوارم این قدر
زنده بمونه و من زنده بمونم که یه روز دوباره ببینمش. یا امیدوارم دنیای دیگه
ای
باشه که
اگه توی این دنیا
نشد, بتونم
توی دنیای دیگه دیر یا زود ببینمش. دوستتون
دارم,خوش
بگذره,به امید دیدار
عجب بابا. ما توی این 29 ساله عمرمون یه انقلاب نا آرام دیدیم, یه جنگ دیدیم, یه انقلاب آرام دیدیم, حالا هم چشممون به این یکی روشن شده که خدا داند چه خواهد شد.
انشالله که خداوند تمام این جوان ها رو حفظ کنه. بهترین سال های عمرشون رو باید به ناآرامی و سختی بگذرونند و کی جوابگوی این سالهای زیبای عمر اونها خواهد بود خداداند. 5 دختری که دستگیر شده اند و از سرنوشت سه تاشون اصلا و ابدا خبری نیست خیلی برای من سنگین بود.
به هم چنین پسرهایی که کتک خورده اند و زندگی آرامشان به جنگ و جدل تبدیل شده.
مسئله من اینه که آخر سر انتهای این جریان به کجا خواهد انجامید. بازهم یه انقلاب دیگه و بازهم به انحراف کشیده شدن حرکتی که مردمی آغاز شده؟ آیا کشوری که مثل یک تکه جواهر می مونه و یک گنج در هر گوشه روی خاک و زیر خاکش پنهان است و توانایی و دانایی کافی دفاع از خود رو ندارد می تواند روی پای خود بایستد و مورد دست درازی پنهان یا آشکار قرار نگیرد؟
آیا امیر کبیر یا مصدق یا بزرگمهر دومی در این میان پیدا خواهد شد و اگر پیدا شوداین بار جان سالم به در خواهد برد؟
امیدوارم جوانان ما جان سالم به در ببرند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سهراب عزیز
ببخشید اگه باعث عصبانیتت شدم.
دیونه عزیز متشکرم که نقاط ضعف نوشته ام رو گفتی.
سهراب عزیز
خوشحال شدم که اینقدر برای این مسئله که برای من مهم بود اهمیت قائل شدی که به خاطرش بحث سخت و کاملی بکنی.
حالا من بعد از خوندن اون نوشته ها و نظرها بیشتر فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که برای بهتر روشن شدن موضوع و بحث بیشتر در باره این مسئله چیزهای دیگری هم اضافه کنم.
منظور من از پیش کشیدن بحث کبری خانمی که سبزی ها رو پاک می کنه قبل از هر چیز لزوم اشتغال زایی برای خانم ها بود. کبری خانمی که اگر امکان انجام این کار رو نداشته باشه ممکنه در حالت بسیار بد مجبور به کاری خلاف میل خودش بشه. مثل خیلی از زن هایی که به دلیل عدم تخصص در رشته ای مجبور به تن فروشی یا فروش فرزندانشون شدند.البته زنانی که با میل خود تن به این کار می دهند مشمول این بحث نمی شند.
در باره موندن در حد کبری خانم, باز هم قصد من توهین به زنی که به کد یمین و عرق جبین خانواده را می گرداند نبود. مهم این است که بسیاری از بانوان که تعدادشون کم هم نیست علیرغم امکان پیشرفتی که به تلاش احتیاج داره, در حد سبزی پاک کردن باقی می مونند که البته و صد البته جای سرزنش داره. اما بسیار هم هستند مردانی که این کبری خانم های دسته دوم را به همان کبری خانم دسته اول ترجیح می دهند.یعنی زنی که خود رو در حد قرمه سبزی نگاه دارد را بسیار ترجیح می دهند به زن با وجود و با شعوری که تلاش کندو از تمام توانایی های خود استفاده کند. مطمئن هستم همه ما بسیاری از این نمونه را در تمام دنیا و نه فقط در کشور های جهان سوم دیده ایم.
من کارهای خانه را اصلا و ابدا محکوم نمی کنم. رسیدگی به همسر و فرزند را هم اصلا و ابدا محکوم نمی کنم. اصولا لذت بردن از خانواده جزو لذایدی است که بدون آن زندگی بسیار بی مفهوم می شود. اما می گویم که بسیاری از زنان پشت سر رسیدگی به خانواده تنبلی خودرا پنهان می کنند و بسیاری از مردان و درصد زیادی از مردم جامعه زن را به این بهانه از فعالیت اجتماعی باز می دارند. من از خانه ای می آیم که مادرم از ساعت 8 صبح تا 1 بعداز ظهر و از ساعت 3 بعداز ظهر تا 8 شب کار می کرد اما من به یاد ندارم که خانه از غذای سالم و از بهداشت کامل دورمانده باشد. در ضمن یاد ندارم که من حتی یک بار در خانه ظرف شسته باشم یا غذا درست کرده باشم. به عبارتی مادر من به من و برادر و پدرم سرویس کامل می داد به طوری که در بسیاری خانه ها که مادر خانه دار داشتند چنین رفاهی را برای اعضای خانواده ندیدم. آنچه من برای خانم ها منع می کنم اتلاف وقت و پرداختن به کارهایی است که ارزش اتلاف وقت را ندارد.
در مورد بحث انگیزترین قسمت ماجرا یعنی مادر شوهر و خواهر شوهر قبل از هر چیز بگویم که خود من دیر یا زود با وجود یک برادر 23 ساله خواهر شوهر خواهم شد. مادرم هم که بسیار دوستش دارم مادر شوهر خواهد شد. بنابراین منظورمن از خواهر و مادر شوهر صرف این دو نفر نیست. منظورم کمی فراتر است.
سهراب عزیز, تا جایی که به یاد دارم این بار دوم است که درباره مادر شوهر می نویسم. بار اول عنوان بحث بود خورشید و مادر شوهر که یک تکه کوتاه طنز بود. به غیر از آن چیزی به یاد نمی آورم. ضمنا از دید طنز اگر به جریان نگاه کنیم بسیاری از اوقات هم مواردی مثل روابط با همسر, یا مادر زن را وسیله طنز قرار می دهیم.
از دید دیگر مسئله اساسی من پشت پا زدن به سنت های غلط جامعه و باورهای بسیاری از افراد است. نماد مادر شوهر و خواهر شوهر را استفاده کردم چرا که در جامعه مردسالار, خانواده مرد بسیاری از اوقات در پی حاکمیت خود برزندگی زنی است که وارد این خانواده شده.در این حالت جامعه و به طور پررنگ تر و مستقیم تر خانواده مرد می توانند در صورت ناآگاه بودن و مشکلات درون خود نقش بازدارنده ای در پیشرفت زن داشته باشند.
از سوی دیگر نه به شکل نمادین که در حقیقی ترین صورت خود بسیارند دختران و زنانی که با خانواده همسر خود درگیری های اساسی دارند. جهت گیری به سود یک طرف نمی کنم چرا که در موارد مختلف دلایل و مقصرین متفاوت هستند اما واقع بینانه اگر به موضوع نگاه کنیم این مسئله از بزرگترین موارد اختلاف بین خانواده ها, زن و شوهر ها و طلاق هاست. که البته باز هم تکرار می کنم این بحث جداست و در هر مورد بسته به طرفین و توقعاتشان از یکدیگر مقصر متفاوت است.
اما منظور اصلی من از پیش کشیدن بحث موارد بازدارنده موجود در راه پیشرفت زنان بود و باید پذیرفت که از جمله این موارد خانواده شوهر نیز هستند.
در قسمت بعد باز هم باید بگم که دیونه عزیز از نکته بینی تو متشکرم. من بحثهای دیگری هم درباره حقوق زن داشتم که که در آرشیو موجوده. من زن و مرد رو در مقابل هم و ضد هم نمی بینم. تفاوت ها رو هم کاملا می پذیرم. لزومی هم در زن شدن مرد یا مرد شدن زن ندارم. اونچه که من روش تاکید دارم اینه که اگر مردی در مقام شوهر یا پدر در مقابل زنی که خواستار پیشرفت است ایستاد و قد علم کرد, زن باید از حق خودش برای پیشرفت و تلاش دفاع کنه و تا زمانی که از مردی اطمینان حاصل نکرده با او تن به ازدواج و بچه دار شدن نده. این اصل و اساس حرف من است.
در باره موضوع مخاطب های این بحث و مخاطب های وبلاگ ها هم یه نکته ای رو می خوام بگم. در این مورد که مخاطبین وبلاگ ها یه عده خاص هستند کاملا حق باشماست. اما آیا وقتی ما برای برقراری صلح در عراق می نوشتیم چند درصد توده ای که ما برایشان و به خاطرشان می نوشتیم مخاطب وبلاگ های مابودند. پس ما برای چه می نوشتیم؟ مشکلی بود که منعکس اش می کردیم. ما صدای مردمی می شدیم که صدانداشتند. ما مشکل را در سطحی بازگو می کنیم و بعد درست مثل ضربه ای که به دومینوی اول زده می شود انتقالش می دهیم. وقتی حقوق کودک نوشته می شود هیچ کودکی آن را نمی خواند اما لزوم وجود آن را همه می دانند. مشکلات منعکس می شود. درباره اش بحث می شود. نظرات درباره علل مشکل و راه حل هایش بیان می شود و بالاخره حرکت صورت می گیرد.
سهراب عزیز
من در زندگی زجری نکشیده ام. اتفاقا در شرایط خیلی راحت و مرفهی هم بزرگ شده ام. در حال حاضر هم شوهری دارم که بسیار خوب و با گذشت و دلسوز است. اما دو موضوع مهم است: اول این که اگر مشکلی را مطرح می کنیم چند درصد ما این مشکل رو خودمون تجربه کرده ایم؟ اگر درباره کمک به کودکی که در فقر به سر می برد حرف می زنیم چند در صد ما بودن در فقر را تجربه کرده ایم. اگر از زنی که در خطر سنگسار است صحبت می کنیم چند درصد ما سنگسار را تجربه کرده ایم. این قدرت تصور و همدردی ماست که ما را بر آن می دارد تا از این مشکلات صحبت کنیم. دوم این که هر زنی در دنیا طعم زن بودن و مرد نبودن رو در سطحی تجربه کرده. یا پررنگ تر و یا کمرنگ تر. به هر صورت آزادی عملی که آقایون در تصمیم گیری و کارهاشون دارند خانم ها ندارند و این در صدی نود و نه موارد به چشم می خورد. سوم این که اگر من خودم مشکلی نداشتم اما بسیاری از اطرافیان و نزدیکان خودم رو دیدم که چه مشکلاتی داشتند. ببین من نمی گم مردها مشکلی ندارند. نمی گم خانم ها هیچ وقت برای آقایون مشکل ایجاد نمی کنند. اما می گم به طور عمومی به دلیل مرد سالار بودن قوانین و جامعه و تفکر, این خانم ها هستند که در اغلب موارد بازنده زندگی خود هستند.
در ضمن درباره صحبت کردن هر روزه با مادرم هم حرف تو درسته و به هر صورت از حد معمول بیشتر است. در حال کم کردنش هستم اگر چه که می دونم برای مادرم بسیار سخت خواهد بود. اما بسیاری از اوقات هم این من هستم که به گل آقا یادآور می شوم که با خانواده اش تماس بگیرد یا روز تولد نزدیکانش را به یادش می آورم. اما در مجموع به نظر من یک بحث کلی را نمی توان مبنای استدلال یک بحث درباره یک مورد خاص کرد و بالعکس.
خلاصه که مفهوم کلی بحث من اگر بخواهیم رنگ طنز رو از اون بگیریم این هست که زنان در جوامع مختلف دنیا قدرت مالی و اجرایی و قانونگذاری به مراتب کمتر از مردان دارند. توانایی علمی و عملی آنها هم در مقایسه با مردان به طور کلی کمتر است. اگر بخواهیم این عدم تعادل را به تعادل برسانیم باید از خود زنان شروع کنیم. چرا که به صورت عادی هیچ انسانی قدرت خود رو به دیگری تفویض نخواهد کرد.در ضمن هیچ وقت نشده که جمعی قانونگذاری کنند و قوانین رو به نفع خود تصویب نکنند. به همین دلیل هم هست که هر جا بحث قانونگذاری هست یا قراردادی باید نوشته بشه حتما نماینده هایی از تمامی ذی نفع ها حضور پیدا می کنند. بنابراین اگر خانم ها بخواهند آزادی هایی همانند مردان پیدا کنند و به همان اندازه اختیار عمل داشته باشند باید قدرت قانونگذاری و قدرت مالی داشته باشند. مگر این که خودشان لزوم تغییر شرایط موجود رو باور نداشته باشند.
حال اگر این موضوع را به عنوان مشکل فرض کنیم و راه رفع این مشکل رو هم طبق اونچه که گفتم فرض کنیم باید ببینیم موانع موجود چی هستند.
من مانع اول رو باورهای غلط جامعه و سنت های مردسالار می بینم و مانع بعدی رو تنبلی و عدم قطعیت خانم ها.
خلاصه که سهراب عصبانی عزیزم و دیونه نکته بین عزیز, این کل حرف من بود.
از هردوتون متشکر هستم که من رو به روش خودتون تشویق کردین که بیشتر درباره مسئله ای که برام در تمام زندگی مهم بود بیشتر فکر کنم و توضیح بدم.
خیل خیلی دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
خانم های محترم بی هیچ مقدمه لطفا همین لحظه دست به کار شوید و به توانایی و دانایی خود بیفزایید. نگران شکم و تغذیه شوهر و فرزندان خودنباشید. فرزندانتان به محض فوت همسرتان تا ریال آخر را از حلقومتان بیرون می کشند و همسرتان به محض فوت شما یک جانشین که همسن دختر شما بلکه بیست سال جوانتر را برایتان پیدا خواهد کرد.
امروز تولد عزیز ترین موجود زندگی منه. کسی که از 9 سال پیش در تمام خوشی ها و ناراحتی ها با من بوده. بار سختی هام رو بیشتر از خود من به دوش کشیده. از خوشی ها و دلخواه های خودش گذشته تا من شاد باشم و به دلخواه های خودم برسم.
براش سال های خیلی خیلی خوش و شادی آرزو می کنم. امیدوارم که بتونم گوشه ای از اونچه که برای من کرده رو قدردانی کنم.
خدا رو شکر که این انسان عزیز و پر محبت به دنیا آمد… وگرنه زندگی من هیچ وقت به این شیرینی نمی شد.
عشق من! تولدت مبارک.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار