مکالمه سه نفره مادر, برادر, دوست دختر:
برادر-آخه برای چی انیمیشن امتحان دادی؟ پول توش نداره که. (دوره زمونه رو ببین تو رو خدا. پسره پررو.(
دختر خانم- لبخند
فری-مامان جون خوب دوست داره. تازه کی می گه پول توش نیست. هر کسی که توی کار خودش خوب باشه حتما موفق هم میشه.
برادر- این (منظورم دختر خانم است) دوتا ایراد داره.
فری- خوب بگو مادر
برادر- چاقه!!!! پس معلومه زیاد می خوره!!و هر وقت هم وقت گیر بیاره می خوابه!!!
دختر خانم- من کی می خوابم؟
فری- نه مامان جون چاق نیست تپله یه کم.
توضیحات کت بالو:
بنده اگر جای دختر خانم بودم احتمالا بعدا حق این آقا پسر رو کف دستش می گذاشتم. چاقه!!!! می خوابه!!!! یهو بگه یه دختر بخور و بخوابیه دیگه.
دختر خانمی که من دیدم لاغر نیست البته اما طفلک چاق هم نیست. نسبتا یه کم تپلیه. اون هم نه خیلی. یه کمی فقط. عجب برادری تربیت کرده ایم من و مامانم. دست ننه ام درد نکنه با پسر بزرگ کردنش.
حالا دنباله جریان:
برادر- مامان این خیلی خجالت می کشید که بیاد خونه ما.
دختر خانم- نه . من کی خجالت می کشیدم.
توضیح کت بالو:
حالم از این برادر به هم خورد. خدا کنه همین دختر خانم زنش بشه وگرنه چشمم آب نمی خوره دختر دیگه ای بااین گند اخلاق زندگی کنه.
دنباله ماجرا:
فری- خوب من دیگه می رم پایین که تو و دوستت راحت باشین.
برادر- نه . این اومده که تورو ببینه. باید باشی.
فری- باشه .پس ما غذا خورش کرفس داریم که توی یخچاله اما اگر هم خورش کرفس دوست ندارین می تونم براتون تندی یه غذای دیگه درست کنم.
دختر خانم- نه من خورش کرفس خیلی دوست دارم.
گزارشات فری به کت بالو:
فری -آره طفلکی خیلی هم نخورد.
کت بالو-ولله فری جون با اون حرفی که پسرت بهش زده طفلک اگه از گرسنگی هم در حال مرگ بود چیزی نمی خورد.
فری-قراره امروز با برادرت قرارداد امضا کنند برای سر کار رفتنش. گفت که می خواد بهشون بگه “من زندگی نمی کنم که پول دربیارم. پول در میارم که زندگی کنم. بنابراین شیفت شب یا عصر نمی مونم.”
توضیح کت بالو:
این شازده مهندس پولیمر است. خارج از تهران حاضر نیست کار کنه. شیفت شب و عصر هم حاضر نیست کار کنه. مامانش هم در جواب من که می گم کار ایشون کار شب و عصر و خارج شهره می فرمان که این بچه اگه شب بیدار بمونه فرداش مریض می شه.
واقعا که. حالا وقتی من جز بلا می زنم که این دختر خانم اگه زن برادر من بشه گناه داره. یا برادر من باید شیفت عصر و شب هم واسته و کار کنه و یا هم این که نمی تونه زن بگیره بنابراین لطفا تکلیف رو باهاش روشن کنین که آیا به دختر خانم گفته که می خواد ازدواج کنه یا نه که اگه نمی خواد ازدواج کنه اون دختر خانم بره سر زندگی خودش و یا اگر شازده می خوان ازدواج کنن زورشون کنیم که شیفت عصرو شب هم کار کنند, فری خانم به من می فرمان که لابد حرف هاشون رو باهم زده اند و شاید اصلا چنین حرفی بین شون نباشه.
لج من یکی که داره در میاد.
گل آقا رو کشته ام از بس هر جا می رم می گم ببین اگه برادرم می خواست زن بگیره الان این رو برای زنش می گرفتم و می فرستادم. جیغ گل آقا به هواست.
به برادرم هم که به کنایه می گم اگه بخوای زن بگیری یه عالمه چیز میز هست که براش بفرستم, بهم می گه برای خودم بفرست. من که زن نمی خوام بگیرم.
یکی به من بگه چه کنم. چطور می شه یه پسر رو وادار کرد بره سر کار و زن بگیره؟؟؟؟
اطلاعات جنبی درباره دختر خانم:
یه خواهرش دکترای معدن داره می گیره و اگه توی ایران کار پیدا نکنه می خواد بیاد خارج.
یه خواهر دیگه اش هم یه چیز دیگه ای خونده (یادم نیست چی) و ازدواج کرده و خارجه.
خواهر کوچکه هم یه چیزی داره می خونه.( یادم نیست چی)!!!
در ضمن تلفن یکی از دوستای من که گرافیست هست رو خواسته که بهش زنگ بزنه و در باره محل کارش و این که کجاها می شه کار گرافیک گیر بیاره بپرسه.
خانواده دختر خانم هم در بابل همسایه مامان بایای همکار مامانم هستند.
همین دیگه.
یه سوال: ببینم همه عاشق زن برادرهاشون می شن؟ من که برای خودم دلم نمیاد هیچی بخرم دنبال بهانه هستم چیز میز بخرم بفرستم برای این دختر خانم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
به سلامتی و میمنت برادرم دوست دخترش رو آورده خونه و به مامانم معرفی کرده. خیلی خوشحال و خندان شدیم.دختر خانم خیلی گل و متینه. اصلا مثل من و دوستام عین مرغابی بال بال نمی زنه.( درست عین کلمات مامانم بود). این هم شرح مکالمات:
برادر- فری (اسم مامانم) بپر خونه رو جمع کنیم یه آدم مهم می خواد بیاد.
فری- ا.. یه VIP می خواد بیاد؟
برادر- یعنی چی؟
فری- یعنی very important person.
برادر-آره همون که گفتی می خواد بیاد
خونه مرتب می شه و شاهزاده و شاهزاده خانم تشریف میارند.
گزارشات فری به کت بالو در صبح روز بعد:
خیلی دختر خوبیه. چهار تا خواهر هستند.
کت بالو-بیچاره مامانشون. باید چهار تا دختر رو جهاز بده.
فری- آره . بهش گفتم نکنه مامانت اینها پسر می خواستند شماها دختر شدید. اون هم گفته بله سر من که به دنیا آمدم (دختر سوم) ناراحت شدند اما سر خواهر بعدی من دیگه خیلی ناراحت شدند.
واقعا که چه پدر مادر خری. بابا پسر و دختر فرق نداره که .اما خدا عمرشون بده به هر دلیلی این دختر خانم به دنیا آمد و دختر هم شد. برادرم به نظرم دوستش داشته باشه. در ضمن قبل از آمدن ما به کانادا هم من توی خزرشهر با برادرم دیدمش. یعنی این که برادرم پسر هر جایی نیست که هر دقیقه با یه دختر باشه. این رو دیده و خوشش اومده و حداقل یه دوسالی هست که با هم هستند.
البته مسلما انتظار ندارم که یه پسر یا دختر با همون اولین نفر بمونه اما از هرزه بودن پسر یا دختر به شدت متنفرم. دوستی باید دلیل و عمق داشته باشه و با هوسرانی و خوشگذرانی فرق داشته باشه.
دنباله مکالمه:
فری- دختر که خیلی خوبه. حالا ببین چقدر همه تون با هم خوشحال هستید.
دختر خانم- بله خیلی
گزارشات فری به کت بالو:
خانواد ه اشون مال بابل هستند و بابل زندگی می کنند. این و خواهر کوچکه اش با هم اینجا درس می خونند و زندگی می کنند. دیروز امتحان فوق لیسانس انیمیشن داده. دختر خیلی ساده ایه. ( این رو که خداییش راست می گه. من هم توی شمال که دیدمش تقریبا هیچ آرایشی نداشت و خیلی هم ساده لباس پوشیده بود. برعکس من تخم جن که تا سر کوچه هم که می رفتم شصتاد قلم توالت داشتم.(
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سلام, ای آشنای ناشناس, سلام ای پیدای نا پیدا. سلام ای دست آشکار صورت های پنهان.
این نامه برای توست. تویی که همییشه وجود داشته ای و من هرگز نفهمیدم تو که هستی. تو عزیزی که هیچ وقت خودت را معرفی نکردی. حرف برای گفتن بسیار است. ای عزیز این نامه برای توست و تنها راهی که می توانستم همه حرفهایم را برای تویی که خودت را از من مخفی می کنی بگویم.
من راجع به فاجعه هجدهم تيرماه حرف مي زنم. با اين كه از جمعي ازعزيزان من نفرت داري ولي باز هم دوستت دارم. ما همه تورا دوست داريم. با بزرگترين و سخت ترين و شديدترين ضربات عزيزان مرا كوبيدي. عزيزاني كه تا دوسال پيش با من در يك كلاس بودند. عزيزاني كه هميشه براي خدمت به تو حاضر بوده اند, و هنوز هم هستند. من از ابتداي ورود به مدرسه و سپس مدت چهار سال زير سقف دانشگاه با اين عزيزان بودم و به مدت بيست و پنج سال, از هنگام تولدم زير سقف آسمان وطن با تو بوده ام.
تو را دوست دارم ولي احساس مي كنم به جاي تو بودن دردناك است. عزيزي كه نمي تواني حتي خودت را معرفي كني. سخت است كه انسان حتي خودش نتواند خودش را قبول داشته باشدو از خودش بودن دفاع كند. سخت است كه انسان قادر به معرفي و شناساندن خودش نباشد. عزيزم وجود تو سراپا نفرت است. نفرت از كساني كه به تو عشق مي ورزند. نفرتي كه از سالها سال قبل در تو بذرپاشي شده. سخت است وجود انسان آكنده از نفرت باشد. عزيزم, نفرت تو با ضربات بدني مرا مي آزارد و مي كشد. من جسمم مي ميرد, ولي توساليان سال است كه روحت مرده است. نفرت تو سالي دوبار, سه بار, ده بار, صدبار مرا مي آزارد. ولي تورا شبانه روز آزار مي دهد.
به تو عشق مي ورزم. اگر نفرت تو هم مانند عشق ورزيدن من باشد بر تو حرجي نيست. زيرا همانطور كه عشق من به تو در هيچ شرايطي تبديل به نفرت نمي شود, نفرت تو نيز در هيچ شرايطي تبديل به عشق نخواهد شد و من درك مي كنم. عزيزم, اگر اين نفرت وجود تو با كشتن من تو را آسوده مي گذارد, من آماده ام.
تو را عزيز مي دارم. خداوند من و تو يكي است. او كه مرا آفريده تو را نيز آفريده. من و تو در پيشگاه او يكي هستيم. او عاشق من و تو ست. زيرا خداوند ذات لايتناهي است كه نقص را در او راه نيست. پس هميشه عاشق است. حتي اگر من يا تو از او دور شويم – كه به سبب كدورت روح خود ماست و نه كم لطفي يزدان- او باز هم به ما عشق مي ورزد. من نيز از پروردگار يكتا سرمشق مي گيرم و به تو عشق مي ورزم. حتي اگر از من دورشوي و مرا آزار كني.
دوستت دارم. اگر مرا بكشي به معبودم نزديكترم كرده اي. تو را مي بخشم و قضاوت و داوري را به عهده يگانه قاضي عادل ازلي و ابدي عالم مي گذارم. دوستت دارد و چون از من بخشنده تر است او هم تورا خواهد بخشيد.
عزيز من , آنها هم كه كشته شدند نيز تو را خواهند بخشيد. من آنها را مي شناختم. حيرتزده شده اند, خشمگين اما… هيچوقت. مظلوم ترين و بهترين جوانان كشور بودند. مثل خودت. بچه هاي شهرستان بودند و بدون امكانات مالي, از طبقه مستضعف. نه سرمايه اي كه جذب بازار آزاد شوند و نه اندك پولي كه خانه اي به اجاره بگيرند. تنها پناه آنها خداوند بود و تنها سقف آنها , خوابگاه دانشگاه. برادرانت بودند و دوستت داشتند. كساني كه به هنگام پاسداري از وطن و ارزشهاي آن دوشادوش تو مي جنگيدند. آنها كه جدا از اختلاف نظرهاي احتمالي اجتناب نا پذير, دوستان حقيقي و جاوداني تو بودند.خواهران و برادران هميشه زنده اي كه سرنوشتشان خواه و نا خواه با تو گره خورده است. آينده ما مشترك است . زمينه زندگي ما خواه خاكستري خواه سفيد يكسان است. چرا اين زمينه را دستان تواناي تو به خون آلود؟ توانايي آنها را در راه ديگري به كار گير. خانواده همه ما يكي است. پدر و مادر و خانواده اين جوانان پذيراي تو نيز بودند و شايد هنوز هم باشند. درد احتمالي تو , درد همه ماست. و دستان تواناي ما آماده زدودن آن درد.
دوست خوب من , برادر عزيزم, نمي خواهم تو را بكشم زيرا با كشتن تو, تنها جسمت را نابود كرده ام. بدي, تباهي و پستي كه عين خود شيطان است, در جسم ديگري عينيت پيدا خواهد كرد. نمي دانم كه هستي. نمي دانم از چه قشر و طبقه اي هستي. فقط مي دانم راز هستي و حيات و عشق را گم كرده اي. بيا با هم آن را پيدا كنيم. بيا و يگانه پروردگار هستي را با راه پيمودن به سوي نيكي ها خوشحال و خرسند كنيم و لياقت برخورداري از نعمات او را داشته باشيم. نگذاريم بدي بر خوبي پيروز شود زيرا خواست خداوند اين است. بيا يكديگر را در خوب شدن ياري كنيم. اگر اجازه مي دهي بگذار ياريت كنم. من تو را دوست دارم.
يار خشمگين من , براي انتقام كشيدن هيچ وقت دير نيست. تا قيامت و دنياي ديگر و دست خداوند زمان هست. اين كار را به عهده تواناترين دست عالم مي گذاريم. او عادل است و نه مثل ما ناچيز و محدود. بيا از او بخشندگي و عشق ورزيدن را بياموزيم. خودت را به ما بشناسان و به اعماق وجودت برگرد و ببين كه خداوند سهمي از خوي پاك فرشتگان و سهمي از وجدان در آنجا گذارده است. آن را پيدا كن. مي دانم از اتفاقات به وقوع پيوسته , در عمق وجودت ناراحت هستي. زيرا انسان هستي. بايد انسان باشي.
من به تمام آزرده شدگان اين واقعه تسليت مي گويم. به تمام انسان هاي واقعي, به مردم ايران كه خانواده بزرگ اين جوانان بودند. به خانواده خوني اين جوانان, به تو عزيز دردمند, و به روح پاكي و آزادگي وطن آباد و آزاد و زجركشيده ما كه بارديگر دردمندي و زجر جوانان عزيزش را ديد و خون آنها را در خاكش به تالم بارترين وضعي فروبرد و پنهان كرد تا چون مادري عاقل و فرزانه, مانع نفوذ دشمنان فرزندانش , به هنگام اختلاف و كشمكش آنها با يكديگر باشد.
به اميد ياري گرفتن از دستان تواناي تو…
برادر دلسوز و مهربان و مدافع من باش, نه برادر خشمگين و منتقم من…
به حمايت تو و به دوستي تو عزيز نياز دارم.
خواهر مشتاق و حيرت زده و متاثرت
كتي
۲۰ تير ۱۳۷۸
.
.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوست دارم یه مطلب دیگه رو هم به نوشته پایین اضافه کنم.
به نظرمن و اونطور که با یکبار دیدن می شه شناخت, حسین درخشان آدم خوب و به دلیل کاری که درش اولین شخص بوده , شناخته شده است و مورد علاقه و تایید بسیاری از وبلاگ نویس ها هست.
اونچه که من نوشتم انتقادی از حسین درخشان نه به عنوان یک فرد بلکه به عنوان شخصی به نام حسین درخشان است.
من دوست دارم که میت آپ ادامه پیدا کنه. دوست دارم با حضور همه وبلاگ نویس ها از جمله خود حسین تشکیل بشه. دوست دارم عمومی و همگانی بشه و بچه و بزرگ و پیر و جوان بشناسندش و مخاطبینش باشند.
میت آپ باید ادامه داشته باشه. ما ایرانی ها همیشه مشکل ادامه یک کار گروهی رو داشته ایم و این تمرین خوبی برای ما خواهد بود که تداوم یک کار خوب آغاز شده رو تجربه کنیم.
ما این سر دنیا حسرت کار گروهی و اجتماع موفق چینی رو داریم. ما هم باید این رو تمرین کنیم.
علیرغم تفاوت سلیقه ها و نظرات و انتقادات که به جا و لازم و اجتناب ناپذیر است, این حرکت باید ادامه پیدا کنه و گسترده بشه.
بعد از انتقادی که از حسین درخشان کردم نگران شدم که انتقاد با مجادله اشتباه گرفته بشه.
من اینجا احتیاج به دوست دارم, احتیاج به یگانگی و یک جامعه آشنا دارم. احتیاج به دوستی دارم که با من ریشه مشترک داشته باشه و درد مشترک داشته باشه. احتیاج به جمعی دارم که بهش افتخارکنم. جمعی که درش از تما م گروه های سنی و جنسی و فکری و مذهبی وجود داشته باشه.
حسین عزیز, تو همونقدر برای همه ما عزیزی که تمام دوستان وبلاگ نویس مون در تورنتو و سراسر دنیا.
از طرف خودم به دلیل این که به خیلی ها ایده شروع این کار رو دادی تشکر می کنم.
سایر دوستانم رو هم خیلی دوست دارم و ازشون تشکر می کنم که به حرف های من گوش می کنند و من رو دوست دارند. اگر وبلاگ من نبود و این جمع وبلاگ نویس نبودند زندگی من هیچ وقت اینقدر شیرین و پر از معاشرت در این دیار غربت نبود.
عاشق همه تون هستم و دوست دارم این جمع کوچک نه تنها محدود تر و کوچک تر نشه که روز به روز هم گسترش پیدا کنه.
امید به این که یه روز همه در ایران با همه وبلاگ نویس های ایرانی یکدل و یکصدا و عاشق جمع بشیم .
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
فکر می کنم به عنوان یکی از کسانی که در دوتا از میت آپ های تورنتو شرکت کرده شاید بد نباشه نظرم رو بگم.
من فکر می کنم این رویه که رای گیری باشه و محل میت آپ با رای اکثریت مشخص بشه بهترین شیوه است. به هر صورت هر کس بنا به شرایط و تمایل خودش میاد یا نمیاد. اما چیزهایی جدا و خارج از چهار چوب قوانین و مقررات هست که اهمیت داره.
دیشب مشکلی که پیش اومد در مورد این بود که افراد زیر 18 سال اجازه ورود به بار محل میت آپ رو نداشتند. این طبیعیه.اما موضوع وقتی اهمیت پیدا می کنه که ما می خواهیم جمعی رو گرد هم بیاریم که از تمام قشرها درش وجود داره. ضمنا موضوع زمانی اهمیت پیدا می کنه که کسی هست که قدرت رهبری این جمع رو داره. و جمع به این شخص اهمیت می ده.
من تا به حال حسین درخشان رو ندیده بودم. از گل آقا راجع بهش شنیده بودم و این که به معرفی اینترنت در ایران خیلی کمک کرده و درباره اینترنت اطلاعات زیادی داره. به هر صورت پدر وبلاگ نویسی بین ایرانی ها هم هست.
به حسین ایرادی وارد نخواهد بود اگر رای خودش رو بنا به مصلحت و دلخواه شخصی خودش بده. اما بسیار پسندیده تر خواهد بود اگر به عنوان کسی که بین وبلاگ نویس ها مهم و شناخته شده هست و توانایی تغییر و رهبری دارد در ارائه رای خودش به موارد عمومی تر و چنانچه رشته مورد علاقه اش است به جامعه مخاطب خودش توجه بیشتری کند و به علاقمندان کاری که او بنیانگذارش بوده احترام بیشتری بگذارد و موضوع را از دید دیگران هم ببیند.
من فکر می کنم اگر کسی بین گروهی از افراد مقبولیت پیدا کند مسئولیت هم به دنبال خواهد داشت. حسین درخشان به راحتی می تواند نقش سازنده ای در قوام و تداوم گردهمایی وبلاگر های ایرانی داشته باشد که کار کوچکی نیست.
نظر من این است که در صورتی که محل ملاقات ها به شکلی انتخاب (و شاید پیشنهاد ) شود که هیچ محدودیتی برای شرکت کننده ها نداشته باشد دوستانه تر خواهد بود.
کوتاه کلام این که هر کس بنا به مصلحت و میل خود رای خواهد داد و مسلما اگر کسی امکان شرکت کردن را نداشته باشد و یا تمایلی به شرکت کردن نداشته باشد نخواهد آمد. اما چرا به صورتی نباشد که همه با هم سعی در همگانی تر کردن و مستحکم تر کردن این جمع بکنیم.
تفریحات فردی را همیشه و در همه حالات می توان داشت. حتی جمع های گروهی کوچکتر و مختصر تر را هم می شود همیشه داشت. اما یک جمع که مخاطبینی از همه نوع , زن و مرد و کودک , و مسلمان و بی دین دارد (که اصل و مبنای وبلاگ نویسی بر احترام متقابل و گردهمایی تمام عقاید است) به نظر من بسیار ارزشمند است و گاهی بهتر است تمایلات فردی خود را کمی هم به نفع اتحادو اجتماع و یگانگی خود نادیده بگیریم.
به هر تقدیر که باز هم تاکید می کنم هر کس (که شامل حسین درخشان هم می شود) حق دارد بنا به تمایلات خود رای بدهد. آنچه در بالا آوردم ملاحظاتی ورای حقوق فردی و مربوط به مسئولیتی بود که به نظر من مقبولیت اجتماعی روی شانه فرد می گذارد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
من که نمی فهمم چرا باید این همه زحمت کشید. کلا چادر نه از سرما و گرما حفظت می کند و نه ا ز باران.
تازه خطر حمله گرازها هم وجود داشت. من که از ترس سرما و گرما و باران و حمله گرازها اصلا خواب به چشمم نیامد. تازه مگر می شود در فضای آزاد و بدون حفاظ خوابید. صدای خر خر هم که راحتت نمی گذارد. بعد هم خطر حمله مارها همیشه وجود دارد و تازه چون کنار دریاچه هستی ممکن است آب بالا بیاید و غرقت کند. اما همه این آدم ها انگار که نه انگار که این خطرات وجود دارند. بدون هیچگونه فکری در یک محوطه کلی چادر زدند و یا علی.
تازه کاری که من کردم این بود که به دلیل اطمینان بیشتر جهت حفظ امنیت جان و مال خودمون دو تا از همسفر ها رو توی چادر خودمون نگه داشتم و گرنه که اصلا در چادر ماندنی نبودم البته گل آقا هم قول داده بود که من را محافظت کند. اضافه کنم که داشتن دو نفر دیگر در چادر این فایده را داشت که در شب اول یکی از آنها همه آب باران نفوذی به چادر را به خودش جذب کرده بود و بنابراین تدبیر من باعث شد که من و شوهر مهربانم خیس و پیس نشویم چون من اگر خیس شوم سینه پهلو و عطسه می کنم. در ضمن در نیمه های شب هم گراز به یکی از چادر ها حمله کرده بود. من که گفتم در قبال چنین حوادث ناگهانی اصلا مسئولیت نمی پذیرم. من از اول هم گفته بودم که کمپینگ سرتاسر خطر است و سختی.
بعد صبح باز هم باران آمد که من از ترس زیر درخت پنهان شدم و سنگر گرفتم.
دستشویی کمپینگ هم دور بود و ممکن بود که حشره یک قسمت هایی از بدن آدم را نیش بزند. من که بعد از بار اول که به آن دستشویی رفتم دیگر حاضر نشدم دستشویی بروم. خطرات زیادی داشت.
برای شام شب اول هم باز نه دسر داشتیم و نه پیش غذا. همین فقط شام دادند تازه آن هم نه با تنوع غذایی. همه اش فقط باربکیو بود و بس. بعد هم باید خودمان آتش درست می کردیم که کار بسیار سختی است. زغال دست آدم را سیاه می کندو دود حاصل از آتش گلو را می سوزاند و برای چشم هم خطر دارد. به هر شکل کسانی که با ما بودند غذاهایی درست کردند که من از کیفیت آنها نپرسیدم و برای آن که رعایت ادب را کرده باشیم مقداری خوردیم.
برای صبحانه هم که نه کرن فلکس داشتند و نه شیر شکلات. چای بود و کره و پنیر عادی. من نمی دانم این همه آدم که صبحانه و خوراکی آورده بودند به فکرشان نرسیده بود که غذا به خصوص صبحانه باید تنوع داشته باشد. طفلک گل آقا هم مونده بود حیرون و سرگردون که برای من چکار می تونه بکنه.
بعدش قرار شد بریم قایق سواری. یه قایق موتوری بود که به عنوان وسایل امنیتی فقط یه جلیقه نجات داشت. من که در تمام مدت قایق سواری نگران بودم که نکنه الان قایق از هم وابره. فکر کنم هیچ استانداردی در ساختن قایق رعایت نشده بود چون که موتورش صدا می داد.
بعد هم نوبت آب تنی رسید. اون هم توی دریاچه ای که رادیو اعلام کرده بود اندازه یک باکتری خاص در اون از حد مجاز بیشتره. البته من چون که از زندگی تحت چنین شرایطی سیر شده بودم به منظور خودکشی به مدت یک ساعت در دریاچه آبتنی کردم که تازه حتی برای خودکشی هم کار نکرد و من بلایی سرم نیامد. شاید هم به دلیل ویتامین های منظمی است که تحت نظر دکتر می خورم.
بعد هم در دریاچه ای که اصلا حفاظت شده نبود این خانواده های همراه ما قایق های بادی به آب انداختند و با بچه ها مشغول قایق سواری شدند. من که اصلا حاضر نیستم سوار قایق های بادی حفاظت نشده بشوم. طفلک گل آقا برای این که ترس من بریزه و اینقدر نگران نباشم خودش سوار یکی از قایق های بادی شد که نگرانی های من را کم کند. اماچهره به ظاهر آرام و خندانش خیلی برای من که نیت او را می دانستم گول زنک نبود.
نهار روز دوم به شیوه سنتی آش رشته بود. من را یاد مامان و مامان بزرگ نازنینم انداخت. آش خیلی خوشمزه بود و از آنجا که ساعت ها روی آتش جوشیده بود مطمئنا بسیار بهداشتی و بدون میکروب بود و تنها غذایی بود که در طول این مسافرت من با خیال راحت و بدون نگرانی خوردم. اما همه اش یاد مامان بزرگ خوبم می افتادم و اشک می ریختم. به هر شکل که باز هم از پیش غذا و دسر هر چه صبر کردم خبری نشد. این همسفر های ما خیلی از اصول تغذیه بی خبر بودند.
بعد هم که نشستیم حرف بزنیم یک کرم بزرگ سبزرنگ پیدا شد که من را خیلی ترساند اما گل آقا کرم را انداخت کنار و از من دورش کرد.
دیگر این که همسفر های ما شروع کردند به ماهیگیری. من دعا کردم که ماهی نگیرند چون من دلم برای ماهی ها خیلی می سوزد که به قلاب های این بدجنس ها می افتند. بنابراین طبق دعای من هیچ کس نتوانست ماهی بگیرد.
من باید طبق عادت هر روزه حمام می رفتم . اما چشمتان روز بد نبیند این حمام نه وان داشت و نه جکوزی. من که باورم نمی شد. تازه درش هم درست بسته نمی شد و یک پرده داشت که باید می کشیدیم. من که از ترس در تمام مدت حمام کردن از گل آقا خواهش کردم پشت در کشیک بدهد که گراز یا مار یا کرم داخل حمام نشود. حمامش شامپو نداشت. خدا را شکر من پیش بینی شرایط سخت را کرده و شامپو را با خودم برده بودم.
بعد هم یک عده شروع کردند رو ی سنگ و کلوخ دوچرخه سواری. اصلا فکر نمی کردند که اگر دوچرخه کله معلق شود سرشان زخم می شود. من که طرف دوچرخه ها هم نرفتم. البته خیلی اصرار کردند اما من اصلا قبول نکردم.
درضمن میخ بعضی چادر ها هم در جای بدی نصب شده بود که پای همه به آن می گرفت و زمین می خوردند. برای همین من خیلی خیلی با احتیاط راه می رفتم.
مهم تر از همه این که شب اول بدون توجه به اصول ایمنی یک آتش بزرگ درست کرده و دورش به پایکوبی پرداختند. من که تمام مدت از شدت دلشوره نتوانستم در پایکوبی شرکت کنم. البته از روی ادب خودم رو خوشحال و دست افشان نشان دادم اما از نزدیک شدن به آتش خودداری کرده و گل آقا را هم کنار خودم نگاه داشتم تا بالاخره آتش را خاموش کردند. البته دود آتش بسیار آزارنده بود.
شب دوم هم باز همه به دست افشانی پرداختند که خدا رو شکر این بار آتشی در کار نبود و من فقط نگران نیش پشه ها بودم که البته خطرش هزار مرتبه از خطر آتش کمتر است مگر آن که پشه از نوع “نیل غربی” باشد . اما گل آقا به من اسپری ضد پشه زد که من محفوظ بمانم.تازه یکی از هم سفر ها تولدش بود که من سعی کردم علیرغم شرایط بسیار نامساعد برایش شب خوبی بسازم. مجبور شد تولدش را در شرایط کمپینگ برگزار کند.
بعد هم که همه خوابیدند من از نگرانی گراز خوابم نمی برد و با چند نفر که به استراحت به موقع اهمیت چندانی نمی دادند خودم را به شعر و گفتار مشغول نشان دادم. نگرانی من بی اساس نبود.. نیمه های شب حیوانی که برای اولین بار در زندگی ام می دیدم به نزدیک چادر های ما آمد که البته با اقدام قهرمانانه ی یکی از هم سفر ها از چادر ها دور شد.
از شدت خستگی بالاخره به چادر خودمان رفته و خوابیدم. صبح روز بعد باز هم صبحانه ای به همان شکل قبل خوردیم و وسایل را که دیگر بسیار کثیف شده بودند و اصلا بهداشتی نبودند ریختیم توی ماشین و این سفر بسیار سخت را پایان دادیم و به خانه باز گشتیم.
بسیار خسته و ضعیف شده ام. و قادر به انجام کارهایم نیستم. باید استراحت کرده و خستگی و بیماری های این سفر را از تن بزدایم. پشه 7 قسمت از بدنم که عبارت از دوجا روی ساق پا, گردن, بالای ستون فقرات سمت چپ, دو تا انگشت پا, بالای پیشانی جایی که مو می روید را نیش زده که دردناک است. دو شب بیخوابی بسیار کوفته ام کرده و خانه بسیار نابسامان است که به دلیل ضعف جسمانی ام قادر به مرتب و تمیز کردنش نیستم.
در حال حاضر مشغول گذراندن دوران نقاهت هستم. به محض بهتر شدن و بازگشت سلامتی ام دنباله سرگذشت خانواده ام را بازگو خواهم کرد.
=============
کلام جدی:
مرسی دیونه عزیز, مامان نیلوی مهربان , هوای تازه عزیز,مسافر و همسفر دوست داشتنی ، سهیل و آذر عزیز و سایر دوستان. این سه روز تعطیلی بهتر از این نمی توانست باشد. از تمام نگرانی های کار و ناراحتی های اخبار رسیده از ایران و فشار حاصل از آنها دور بودم. در کنار کسانی که ارزش سه روز از زندگی آدم را دارند.
در این مسافرت من در یک کلام سرویس گیرنده محض بودم. از طرفی گل آقا و از طرف دیگر همه همسفر ها زحمات را کشیدند و کار من فقط لذت بردن از هوای عالی و دریاچه زیبا و غذاهای خوشمزه کباب شده و سنتی بود.
تنها تاسفم این است که چرا اینقدر خوشبخت نیستیم که توانایی تقسیم این همه خوشبختی و زیبایی را با همه داشته باشیم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار.
همین الان خسته و کوفته و درب و داغون تونسته ام که از توی تختخواب بلند شم و یه دوخط بنویسم.
کمپینگ رو اگر به زبان فارسی بخواهم ترجمه کنم مسلما خواهد شد: سفر با اعمال شاقه.
اولا که سوار ماشین شدیم و ساعت 7 خروس خون کله سحر از خانه راه افتادیم. نه خواب حسابی کردیم و نه توی راه راحت بودیم. سفر باید با هواپیما و در ساعت 11 صبح انجام گیرد.
بعدش توی راه چهت صبحانه در “تیم هورتون” که یک کافی شاپ زنچیره ای است توقفی داشتیم. واه واه چه بگویم از صف طویل مشتریان چهت دریافت قهوه صبحگاهی. صبحانه که نباید به این شکل سرپایی و با معطلی تحویل شود. صبحانه باید در رختخواب در یک سینی و به طور کامل سرو شود. یک قهوه خشک و خالی که نشد صبحانه. پس نان تست و خامه و عسل همراه با پیراشکی کرم دار و شیر و آبمیوه چه می شود.
بعد یک راه طولانی و بلند. حالا گیرم که از وسط جنگل. اولا که در ماشین آدم به صورت تا شده و کاملا ناراحت باید بنشیند تا به مقصد برسد. بعد هم وسط راه هر جا که پایت رو از ماشین بیرون بگذاری تمام حشرات حمله می کنند. حالا چه اشکالی دارد که این راه با هواپیما طی شود و وسط راه هم در یکی از فرودگاه های ترانزیت به زمین بنشینیم و در یک فضای خنک و خوب کمی راه رفته و از فروشگاههای فرودگاه یادگاری هایی بخریم. این همه هم پشه ندارد.
تازه حق نداریم برای حفاظت از دست پشه ها در توری های مخصوص قایم شویم. فورا مضمون کوک می کنند و چه و چه که این دختره شده عین هو زنبور!!!
برای نهار هم که نمی شد رستوران و هتل رفت. کلا کمپینگ بدیش اینه که نهار حاضر و آماده نداری. اصلا و اصولا به نظر من نهار باید در یک محیط آرام و شاعرانه با یک موزیک ملایم از بین چندین و چند غذا سرو شود همراه با شراب و دسر کامل و پیش غذا و سالاد. در صورتی که در کمپینگ برنامه به این صورت است که غذا در ظروف یک بار مصرف و بدون اشتها آور و دسر سرو می شود. که البته و صد البته برای من خرق عادتی نه چندان دلپذیر بود. من بدون پیش غذا اصلا اشتهای خوردن هیچ غذایی را پیدا نمی کنم و تا دسر نباشد غذایی که خورده ام را نمی توانم هضم کنم. بنابراین در تمام مدت کمپینگ گرسنه ماندم.هیچ کس هم برایش مهم نبود.
جالب این است که در کمپینگ همه غذا می پزند و می آورند. من که باورم نمی شد. مگر می شود این همه غذا پخت و برای این همه آدم آورد.
بعد سوار یک قایق شدیم که سی هزار جزیره به ما نشان دهند. اصلا دوست نداشتم. یک بادی روی قایق می آمد که نگو و نپرس. بعد هم توی قایق بوی گوشت کوبیده می آمد. من که دلم به هم می خورد.تازه روی اون صندلی های بالا در فضای آزاد که تشستم آفتاب به سرم خورد و کلی اذیتم کرد. اما بعد به خاطر باد حسابی گلو و سینه ام اذیت شد که باز هم اصلا برای کسی مهم نبود. تازه یه عالمه مرغ دریایی از بالا و روی سرمان پرواز می کرد که هر لحظه امکان داشت یه چیز کثیفی روی سر آدم بریزد و خیالم همه اش ناراحت بود. اما بودند کسانی که اصلا برایشان مهم نبود و دائم از این حیوانات هوازی عکس می گرفتند.
بعد دوباره باید می رفتیم تا برسیم به محل کمپینگ.اینجا باید چادر می زدیم.
پایان قسمت اول سفرنامه.
خوش بگذره, دوستتون دارم, به امید دیدار
پدرم خاطرات زیادی از دوران کودکی خود تعریف نکرده. به خصوص از کم و کیف زندگی خانوادگی شان خیلی نمی دانم. جسته و گریخته چیزهایی شنیده ام که می آورم.
اولین خاطره که از بامزه ترین ها هم هست درباره پدرم و برادر بزرگش است. پدرم از عموی من سه سال کوچکتر بوده. پدرم کلاس دوم ابتدایی و عمویم کلاس پنجم ابتدایی بوده. در مدارس آن زمان (و ایضا مدارس کنونی) دستشویی به اندازه کافی وجود نداشته و معلم ها هم به شاگرد ها اجازه از سرکلاس بیرون رفتن را نمی داده اند. پدرم که 8 ساله بوده احتیاج به دستشویی پیدا می کند و چون نزدیک به آخر زنگ بوده معلم به او اجازه خروج از کلاس را نمی دهد. وقتی زنگ می خورد و پدرم به طرف دستشویی می دود می بیند که قبل از او عده ای نوبت گرفته اند و … خلاصه این کوچولوی 8 ساله (باور نکردنی است که پدر من زمانی 8 ساله بوده), کاری که باید در دستشویی بکند را در شلوارش می کند. اما اصلا و ابدا ناراحت و نگران نمی شود. برادر بزرگش را پیدا می کند, شلوارش را در می آورد, آن را به برادر بزرگش می دهد و برادر بزرگش آن را تا خانه برای پدرم می آورد!!
من از جزئیات بیشتر ماجرا خبر ندارم. این داستان را پدرم زمانی برای من تعریف کرد که اتفاق مشابهی هم برای من که در کلاس سوم ابتدایی بودم افتاده بود و من خیلی ناراحت و شرمنده بودم و از مدرسه رفتن خجالت می کشیدم .
به هر شکل که تاریخ تکرار می شود. آن هم درباره دختری که به قول مادرش از کون پدرش افتاده و در تمام صفات درست مثل خانواده پدری اش شده. حتی در شاشو بودن هم به خانواده پدری شباهت کامل پیدا کرده !!
حالا که فکر می کنم می بینم وجود مادر در یک خانواده چقدر به دوام و رونق خانواده کمک می کند. در خانواده پدری من به این دلیل که مادر در سنین جوانی فوت کرده پس از ازدواج خواهر ها و برادر ها رفت و آمد بسیار کم شده اما چنانچه معلوم است در دوران کودکی خیلی به هم نزدیک بوده و به یکدیگر کمک می کرده اند.
یک خاطره دیگر این که پدرم خیلی باهوش و شیطان بوده. یک روز به خواهر ها و برادر هایش می گوید که من یک بانک باز کرده ام. پول هایتان را پیش من بگذارید تا برایتان نگه دارم. خلاصه مطلب این که این بانک یک مشکل کوچک در باره ساعات کاری داشته. هر وقت مشتری ها برای سپرده گذاری می آمده اند بانک باز بوده و هر زمان برای برداشت پول مراجعه می کرده اند با یک بانک تعطیل مواجه می شده اند!!
یک بار هم پدرم خبردار شده که یکی از بچه ها آرزویی دارد. به او می گوید که اگر نذر کنی و شبی یک ریال (یا ده شاهی درست یادم نیست) روی ناودان پشت بام بگذاری ممکن است نذرت برآورده شود. نشانه اش هم این است که اگر روز بعد بروی و پول نباشد یعنی نذر کافی نبوده و باید به این کار ادامه بدهی. اما اگر پولت همانجا مانده باشد یعنی نذر قبول شده و تو به آرزویت می رسی. بقیه اش را خودتان تا آخر بخوانید. ده شاهی ها تا مدت ها غیب می شده اند و بچه بیچاره دوباره یک دهشاهی دیگر پرداخت می کرده تا نذرش پذیرفته شود. اما تا جایی که به من گفته اند (راست و دروغش گردن گوینده) , این پول ها به صاحبانش برگردانده شده. از عمه ها و عموهایم هم شکایتی از پدرم ندیده ام بنابراین به نظرم اموال استرداد شده باشند.
پایان قسمت ششم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
از آنجايي كه به بحث مانتوهاي كوتاه كه در ايران صداي اعتراض خيلي ها رو بلندكرده علاقمند شدم, به جاي دنباله سرگذشت خانواده ام اين بار اين متن رو مي نويسم.
در هر جامعه اي با هر پوششي هميشه نوعي برهنگي هم وجود خواهد داشت. مگرا ين كه اصلا و ابدا به جامعه لختي ها بريم. بنابراين تعريف هنجار يا ناهنجار پوششي در تمام جوامع وجود خواهد داشت. اما…
اگر ما طالب برقراري آزادي و استقلال راي در جامعه هستيم بايد بهاي برقراري آن را هم بپردازيم. اگر مي خواهيم بپذيريم كه هر كس مي تواند به صلاح خود فكر كند و تصميم بگيرد و طبق خواسته خود زندگي كند بايد بپذيريم كه هر كسي هم بايد بتواند طبق آنچه كه درست مي داند و مي خواهد لباس بپوشد.
به عبارتي نمي توانيم آزادي و استقلال راي را تا جايي تعريف كنيم و بپذيريم كه خودمان دوست داريم. آزادي و استقلال راي تا زماني كه باعث از بين رفتن آزادي ديگران نشده باشد كاملا مشروع است و بايد تامين شود.
در باره لباس پوشيدن هم از آنجا كه پوشش كاملا به جامعه و وضعيت آن بستگي دارد نمي توان حكم كلي برايش داد.
در كشورهاي اسلامي كه دوره تاريخي كامل مانند كشورهاي اروپايي را طي نكرده اند و به عبارتي در سير تاريخي هنوز در قرون وسطي به سر مي برند, كه البته به دليل ارتباطات وسيح و گسترده اين دوران سريح تر خواهد گذشت و رنسانس سريع تر فرا خواهد رسيد, اين حساسيت نسبت به لباس و پوشش بسيار زياد است. به خصوص نسبت به پوشش بانوان كه هميشه بايد طبق نرم جامعه باشد تا جامعه آنها را بايكوت نكرده و چون به شكلي تحت مالكيت مرد و تحت فرمان و تصميم او به حساب مي آيند ( به هر شكل دختري كه پدر و برادر يا زني كه شوهر نداشته باشد هميشه طعمه جامعه است) حساسيت و بي رحمي بيشتري نشان مي دهند.
از سويي در كشورهاي اسلامي هميشه اين زن است كه بايد مواظب باشد كه مورد دست درازي مرد قرار نگيرد و مرد اگر هم دست درازي انجام داد خيلي تحت سرزنش نخواهد بود به خصوص اگر زن در پوشش يا رفتار مطابق نرم جامعه نبوده باشد.
به هر شكل كه اين از مشخصات هر جامعه اي در قسمتي از تاريخش بوده و هيچ جامعه اي را نمي بينيم كه اين مرحله را نگذرانده باشد يا در حال گذراندنش نباشد.
نهايت ماجرا اين كه لخت بودن يا پوشش داشتن نيست كه متمدن بودن ياپيشرفته بودن جامعه را تعيين مي كند. آزادي در انتخاب لخت بودن يا پوشش داشتن است كه متمدن بودن جامعه را تعيين مي كند. ما نمي توانيم طبق سليقه خود براي همه افراد پوشش استاندارد تعيين كنيم و به سوي كسي كه از آن عدول كند انگشت نشانه برويم. يا نوعي پوشش خاص را ممنوع كنيم. اينها از نشانه هاي بيماري قانون گذاري و اجراي آن در يك جامعه است.
بنابراين به نظرمن با اين كه در ايران متاسفانه هنوز در قرون وسطاي تاريخ هستيم (تفتيش عقايد, خفقان عمومي, حاكميت مذهب, وجود مراجع مذهبي كه نمي توان زير سوالشان برد, محترم نبودن فرديت يك انسان, شكنجه هايي به نام مذهب از جمله شلاق يا سنگسار, مجازات اعدام , اجراي مجازات ها در ملا عام, عدم برابري افراد و نيز زن و مرد در برابر قوانين حقوقي, عدم برابري زن و مرد و نيز افراد در برابر قوانين عرفي اجتماعي و…) اين نگرش به پوشش به خصوص پوشش زنان تعجب بر انگيز نيست. اما بايد ديد دلايل و ريشه هاي اين نگرش چيست و به چه دليل ايران كه ۲۵۰۰ سال بيشينه تاريخي دارد و اولين لوايح آزادي و حقوق بشر را در دوره اي كه تمدن در بسياري مناطق وجود نداشت تدوين كرد چرا به يك دوره تاريك قرون وسطي رسيده آن هم در زماني كه ممالك غرب دوره رنسانس خود را سال هاست كه گذرانده و اين مراحل را طي كرده اند.
ايران و ملتي كه مي توانست سرمشق همه دنيا باشد, فرهنگي غني كه همه كشورها و ملل حسرت آن را مي خورند و پادشاهي درخشان باستاني كه در زماني كه همه پادشاهان ديكتاتوري محض بوده و برده داري داشته اند, به نسبت خود عادل و ميهن دوست بوده است, حيف است كه با تكيه بر فرهنگ غني خود اين دوره قرون وسطا را سريع تر به اتمام نرساند.
اگر خود ما مبناي آزادي و استقلال راي را نشناسيم و نپذيريم كه با تكيه بر انديشه و صلاحديد خود مي توانيم نوع زندگي و قوانين خود را تعيين كنيم هيچ فردو ملتي در دنيا اين را به ما اهدا نخواهد كرد.
ببخشيد كه اين متن كمي نا پخته و سريع شد. از محل كارم تايپ كردم.
مامان نيلو مرسي. براي اولين بار با پارسي ميل كار كردم.
نيلوفر عزيز, خانم دكتر آينده, مرسي از اين كه اين بحث رو پيش كشيدي كه من هم با يادآوري اون يه سري حرف هايي رو كه مي خواستم بنويسم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
بعد از مطلقه شدن این خانم, پدر بزرگم با خانم دیگری ازدواج کرد که یک فرزند دختر از ازدواج قبل خود داشت و بنا به گفته خودش دیگر نمی توانست بچه دار شود. پدر بزرگم هم که بعد از فوت همسر اولش به دنبال همسری می گشت که بچه دار نشود- چنانکه همسر دومش نیز نمی توانست بچه دار شود و نشد- با این خانم که دختر یکی از آیات عظام بود ازدواج کرد.
چون بچه ها بزرگتر شده بودند و چون این خانم زن بهتری از همسر قبلی بود, خواهر ها و برادر های پدرم خیلی سختی نکشیدند. البته پدرم و عموهایم هم همیشه از خواهرها و برادرهای کوچکترشان حمایت می کردند.
به هر صورت این خانم برخلاف گفته خودش در خانه پدر بزرگم دوبار حامله شد و یک دختر و یک پسر به دنیا آورد که البته پسر کمی عقب ماندگی ذهنی دارد.
این خانم را ما به عادت پدرم و عمو ها و عمه ها ,”خانم” صدا می زدیم. زن مهربان اما بسیار کنجکاو ی بود و خدابیامرز به هر کاری سرکشی و دخالت می کرد. از همه کس و همه چیز خبردار می شد و این اخبار را به همه هم می داد. اما تا آخرین روز زندگی پدربزرگم برایش زن بسیار خوبی بود.
پدر بزرگم در سال های آخر عمرش دوبار سکته مغزی کرد. یادش به خیر طی 5 سال هر شب که مادر و پدرم به خانه بر می گشتند من و برادرم را سوار ماشین کرده و به خانه پدر بزرگ پدری ام می بردند. مادرم به پدرم می گفت پیرمرد گناه دارد, چشم انتظار فرزندانش است. گاهی هر شب و گاهی یک شب در هفته مادرم تزریق پدر بزرگم را در خانه برایش انجام می داد و معاینات اولیه را برای اطمینان از سلامتی اش تکرار می کرد.
پدر بزرگم در سال 1364 خورشیدی فوت کرد. خدا رحمتش کند. مرد بسیارخوب و نیکنام و درستکاری بود. در اواخر عمرش همه فرزندانش را به نام پدرم صدا می زد. اما به یاد نمی آورم که حتی یکبار هم من را به اسم صدا زده باشد. به هر حال که من با این که با او احساس نزدیکی نمی کردم اما دوستش داشتم .و می دانم که او هم همه نوه هایش را دوست داشت هر چند که به عادت خانواده پدری ام نمی توانست احساساتش را در اعمال و حرکات و حرف هایش نشان دهد یا شاید هم به عادت و رسم مرد های مقتدر قدیم این را خلاف شان پدری می دانست.
حالا که فکر می کنم می بینم اواخر عمرش که این پرده ها از روی احساساتش کنار رفته بود چه صورت مهربانتری داشت..
چند خاطره جالب از خانه پدر بزرگم دارم. یکی این که خیلی اوقات که ما آنجا می رفتیم پدر خانم -که چنانکه گفتم آیت الله بود- هم آنجا حضور داشت . برادر من هم حدود 5 ساله و بسیار شیطان بود. مادرم چند بار به برادرم گفت ببین اگه شیطونی کنی آقا دعوات می کنه ها و اشاره به پدر خانم می کرد. بعد از چند مرتبه که مادرم این کار را تکرار کرد, آقای آیت لله که از نیت مادرم بو برده بود گفت: خانم محترم این بچه را از حالا به این لباس بدبین نکنید. من که به این بچه کاری ندارم که شما او را از من می ترسانید.
دو یا سه سال آخر که آقاجان به تدریج حافظه اش را از دست می داد, وقتی می خواست حرف بزند می گفت “می دونم چی می خوام بگم اما نمی دونم چطوری باید بگم. ” یا می گفت “می دونم کی رو می خوام بگم اما نمی تونم. اسمش یادم نمیاد.”
یه حیاط پراز گل داشتند و یه خانه بزرگ توی خیابان اندیشه. خدا بیامرز خانم همیشه به خانه و حیاط می رسید. و پدربزرگم را مثل دسته گل ترو خشک می کرد. آقاجانم خیلی به لباس و تمیزی حساس بود. تا آخر عمرش هم خانم همیشه او را بسیار خوش لباس و تمیز نگهداری می کرد.
خدا رحمتشان کند. یادشان به خیر و روحشان شاد.
پایان قسمت پنجم سرگذشت خانواده کت بالو