Posted by کت بالو on November 12th, 2003
یادمه جنگ ایران و عراق که بود, کره نبود بخوریم, شیر به زور گیر میومد, همه سهمیه بندی شده بود.گوشت و مرغ هم که حرفش رو نزن. همه چیز کوپنی, دنبال هر چیزی باید تا پتلپورت می دویدی.
دیشب به خاطر ناخن پام که سفید شده بود رفتم دکتر. یه نگاهی کرد و با دست خراشیدش و گفت این به خاطر اینه که کلسیم بدنت زیاد شده. نگران نباش.
گفتم خوب باید چکارش کنم؟ گفت درمانش اینه که پات رو لاک بزنی که این سفیدی کلسیم معلوم نشه. گفتم می خوای یه کم کمتر شیر و ماست بخورم. گفت نه, هر چی هم بخوری برات باز خوبه.
.
.
از دیشب که دکتر بهم اون حرف رو زد هی یاد دوره جنگ می افتم. فکر می کنم حتما اونموقع هم بودن کسانی که از شدت زیاد بودن کلسیم سفید شده بوده باشند.
عجب دنیاییه. عجب دنیاییه. عجب دنیاییه.
درد بی دردی.. خدا رو شکر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 10th, 2003
این خانومه هم یه دوست خیلی قدیمی است که ابتدای آشنایی با وبلاگها شناختمش.
وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم بهش نگفتم که دارم وبلاگ می نویسم. اما نمی دونم چطوری پیدام کرده و برام توی مطلب دوتا پایین ترم کامنت گذاشته و پرسیده که آیا به یاد دارمش.
معلومه سلطان بانو خانم گل رو که خیلی قشنگ می رقصه و همیلتون زندگی می کنه و ساز می زده و خیلی قشنگ می نویسه رو خوب خوب یادم میاد.
خیلی هم دوستش دارم. گاهی هم بهش حسودی می کنم که چطور اینقده قشنگ می نویسه و چطور اینقده قشنگ می رقصه.
سلطان بانو خانم, یادته یه بار بهم گفتی اگه ازدواج کنی وبلاگ نویسی رو می گذاری کنار؟ به نظرم هنوز ازدواج نکرده باشی!!
وضع رقصت چطوره؟
وبلاگت رو نگاه کردم و دنبال آدرس ایمیل ات می گشتم که پیدا نکردم. اینجا برات توی وبلاگ خودم نوشتم.
متاسفانه آدرست رو توی ایمیل هام هم پیدا نکردم. این گل آقامون از اون موقعی که من و تو با هم گپ می زدیم تا حالا یکی دوبار کامپیوتر رو به هم ریخته و همه چی از توی کامپیوتر گم شده.
هر جا هستی بهت خیلی خیلی خوش بگذره عزیزم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 9th, 2003
من عاشق شنا کردن هستم. احتمالا در یکی از زندگی های قبلی ام مرغابی بوده ام. هر بار که شنا می کنم یاد یه سری خاطراتی که موقع شنا یاد گرفتن داشته ام می افتم.
اولین بار که رفتم شنا یاد بگیرم حدود 11 سالم بود.مربی شنا گفت که بپرین توی آب و من از این کار می ترسیدم. مربی هی گفت و گفت و من هی می ترسیدم. آخر سر همین موضوع باعث شد که من دیگه کلاس شنا نرم. حالا هر چی فکر می کنم نمی فهمم مربی چه اصراری در این کار داشت که من سیخکی بپرم توی آب. هنوز که هنوزه و من سالهاست که شنا می کنم و مشکلی هم ندارم هیچوقت سیخکی نپریده ام توی آب.
یه دفعه دیگه شانزده سالم بود و رفته بودیم شمال. یه ویلا رو به دریا اجاره کرده بودیم و شب ها می رفتیم دریا. اونجا دوست بابا بهم یاد داد که چطور خودم رو سبک کنم و روی آب دراز بکشم و موج ها رو هر قدر هم که شدید باشند رد کنم و باهاشون نرم. احتمالا اگه با همین دوست بابا و با خود بابا می شد بریم استخر همه شناها و لم های تجربی شون رو یاد می گرفتم, که البته چنانکه افتد و دانی امکانش نبود.
بار دیگه که رفتم شنا یاد بگیرم 18 سالم بود و سال اول دانشگاه بودم. اینبار دیگه فهمیده بودم که اگه دلت نخواد می تونی سیخکی نپری توی آب اما شنا هم یاد بگیری. این بار معلمم یه خانمی بود به نام ماندانا که از مربی قبلیه با شعور تر بود. همین با شعوری و قاطعیت اش کار دست من داد و باعث شد من که شنای غورباقه و پای دوچرخه رو یاد گرفته بودم, دیگه کرال رو یاد نگیرم. چطوری؟ بفرمایید:
سال اول که رفتم شنا, غورباقه و پای دوچرخه رو یاد گرفتم به علاوه خوابیدن روی آب و شیرجه (من از شیرجه نمی ترسم. از سیخکی پریدن می ترسم), سال دوم که رفتم قرار بود کرال رو یاد بگیریم. جلسه اول رفتم, خوب بود. جلسه دوم که رفتم دیدم مربی مون نیومده. من هم که فضول, رفتم و ته و توش رو در آوردم دیدم که دو تا خانمه اومده بوده اند استخر, خواسته بوده اند با لباس زیر بیان توی استخر, ماندانا بهشون گفته بوده که باید مایو تنتون باشه و با لباس زیر نمی تونین بیاین توی استخر.
اون خانم ها گفته اند که می دونی ما کی هستیم که این حرف رو بهمون می زنی. ماندانا هم گفته بوده که هر کسی که باشین با لباس زیر نمی تونین بیاین توی استخر. همه باید مایو بپوشن و بیان توی آب.
بعد معلوم شده که اون خانم ها کی بوده اند. (نمی شه توی وبلاگ نوشت) و خلاصه ماندانا رو به همین دلیل بیرون کردند. این شد که من شنای کرال یاد نگرفتم. چون که مربی که بعد از ماندانا اومد از بین خود شنا آموز ها انتخاب شده بود و اصولا قانون و مقرراتی هم نبود که ما بتونیم پولمون رو پس بگیریم یا هر چیز دیگه.بنابراین شانس کرال یاد گرفتن رو از دست دادم. از تابستون بعدش هم من رفتم سرکار و نمی تونستم مرتب برم شنا و از همه ی اینها هم گذشته چون یه جور شنا رو بلد بودم دیگه احتیاج حیاتی به یادگیری دو سه جور دیگه احساس نکردم.
این شد که من فقط یکی و نصفی شنا یاد گرفتم و هشت سال هم از یکی از لذت های زندگی محروم شدم در صورتی که به راحتی می تونستم تجربه اش کنم.
حالا فکر می کنم کاش خسارت هایی که از بی شعوری آدم ها و نظام غلط و …(توسط گل آقا حذف می شد, خودم حذفش کردم) به من و امثال من رسید به همین ها خلاصه می شد. افسوس و صد افسوس که اینها -که در حد خودشون بسیار مهم هستند- پیش بقیه تجربه های تلخ و زندگی های برباد رفته ذره ای هم به حساب نمیان.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیغام های اختصاصی:مامان نیلو جان و مامان جان بهار جان, لطفا در همین رابطه اون عکس هایی که قرار بود رو به بنده مرحمت فرمایید. خیلی خیلی دلم می خواد ببینمشون.
Posted by کت بالو on November 9th, 2003
اگر وارد کوچه ی ورود ممنوع بن بست شدید, بدونید که بعد از رسیدن به انتهای کوچه باید برگردین سر همون جای اولتون و تازه جریمه هم خواهید شد.
بنابراین در موقعیت های مختلف زندگی حواستون باشه, اگه خواستین وارد کوچه ای بشین حتما یه کوچه ای رو انتخاب کنین که ورود ممنوع نباشه و راه هم به جایی ببره!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
توضیح: بعد از این که دوباره این مطلب رو خوندم دیدم که خیلی خیلی مبهمه. اگه کس دیگه ای غیر از کت بالو این رو نوشته بود می تونست بدون افزودن توضیحات بگذاره که این مطلب همین جا بمونه اما چون کت بالو عادت به توضیح واضحات داره بنابراین این بخش رو اضافه کرد.
این مطلب وقتی توی ذهنم شکل گرفت که داشتم به اعتیاد فکر می کردم. خیلی راحت می تونستم بیام و بنویسم که اعتیاد یه چیز ممنوعه که راه بازگشتی نداره و باعث از دست رفتن خیلی چیزها می شه و …
اما با توجه به خیابونگردی های دیشب, یه وجه تشابهی بین اعتیاد در زندگی و خیابون های مسیر راه آدم پیدا کردم که می شد این مطلب رو به شکل شیرین تر و عمومی تری بیانش کرد که ملت هم خیلی غمگین نشند.
از اون گذشته وقتی به این شکل باشه خیلی چیزهای زیادی رو در بر میگیره. مثل اعتیاد, فحشا, زندگی های زناشویی در بسیاری از موارد, کلاهبرداری ها, جنایت ها و خیلی چیزهای دیگه که هر کسی می تونه فکر کنه و به نتیجه برسه.
این منطق و توضیح کت بالو همه چی رو به هم میریزه همیشه.
Posted by کت بالو on November 7th, 2003
من از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام با چند سری دوستان خیلی خیلی خوب آشناشده ام.
یکی از اولین هاشون این اقای خیلی خیلی خوب بوده که اتفاقا نظراتش اغلب اوقات با من یکی است. و معمولا در این وانفسای عدم توافق من هر وقت وبلاگش رو می خونم کلی ذوق می کنم که با یه نفر توافق دارم!!
توی نوشته قبلیش به من یه دونه لینک داده که نمی دونم جریانش چیه. لطفا هر کسی منجمله خود این آقای خیلی خوب می دونه که جریان چیه یه توضیح هم برای این بنده ی حقیر سراپا تقصیر بده.
ببینم یزدانیان عزیز, برای پاگنده ی جنس خراب اتفاقی افتاده؟ فکر نمی کنم.
توضیح: این آقای پاگنده با دوستش آقای خلبان کور از کسانی هستند که من همیشه باهاشون مخالفم و اصلا توافق نظر ندارم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 6th, 2003
مزخرفترین چیزی که کانادا داره این هوای احمقانه اشه. از حالا شب ها ساعت 5 که می شه هوا حسابی می ره به طرف تاریکی و آنچنان دل آدم می گیره که خدا می دونه. فکر می کنی انگار ساعت 10 شبه ولی عین احمق ها سرکار هستی. بعد هم دیگه نمی شه بی ژاکت و لباس کامل توی خیابون رفت وگرنه یخ زدنت پای خودته.
چطور می شه زودتر این زمستون کانادا سر بیاد و دوباره تابستونش که عین بهشت (واقعا عین بهشت) هست دوباره برسه.
ای داد بیداد. زمستون کی تموم می شه پس؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پيوست:
ببخشيد همه دوستان خيلي خوبم. از خيلي هاتون ايميل دارم و ايميل هاتون رو خيلي هم دوست دارم. اما فعلا اينقدر ذهن و كارم شلوغه كه حتي سر فرصت نرسيده ام بخونمشون.
ميل باكس ام پره و باور كنين يا نه نتونسته ام بخونم و ببينم كدوم رو مي شه انداخت دور يا منتقل اش كرد جاي ديگه.
اگر ايميل ي براي آدرس كت بالو فرستاده اين و ازش خبري نرسيده نگران نباشين و فكر نكنين كه برام مهم نبوده يا نخواسته ام جواب بدم. فقط ذهنم و سرم هردو خيلي شلوغه. ببخشيد.
Posted by کت بالو on November 5th, 2003
ما هر هفته روزهاي چهارشنبه يه تيم ميتينگ داريم. اين آقا جيمي ما خيلي لغت هاي بد استفاده مي كنه. خيلي آدم خوبيه. من هم خيلي دوستش دارم. اما خوب ديگه يه عالمه لغت هاي بد و فحش هاي انگليسي رو من از آقا جيمي ياد گرفتم.
امروز اما به خاطر اين كه روزي بود كه كارمند ها مي تونستند بچه هاشون رو بيارن سر كار, اين دفعه دوتا تين ايجر هم توي ميتينگ ما بودند. يكي شون دختر خود آقا جيمي بود.
بنابراين, بعد از مدت هاي مديد اين اولين ميتينگي بود كه آقا جيمي نتونست كلمات دلخواه خودش رو استفاده كنه.
يه كم دلم مي سوزه. مي ترسم يه وقت كلماتي كه فوران نكرده بهش فشار بياره و بتركوندش. به نظرتون برم بهش بگم يه كم بهم فحش و بد و بيراه بگه كه دلش خالي بشه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on November 4th, 2003
امروز زنی را ملاقات کردم
که می رفت خودش را باز بار دیگر بفروشد
گفت
این بار مغبون نخواهد شد
گفت
قیمتش خوب است
گفت
این بار به قیمت عاشقی خودش را می فروشد
Posted by کت بالو on November 3rd, 2003
من از لحظه لحظه ی شادی
و از مزمزه ی احساس آرامش
باز می گردم
من از لمس رویا
و از درک یک بزرگی باور نکردنی
باز می گردم
من از تجربه ی فراغت
و از حس ریز شدن به اندازه ی یک ذره
باز می گردم
من از نهایت عشق
من از نهایت احساس
من از نهایت خوبی
من از نهایت پاکی
من از نهایت دانش
و از نهایت همه بزرگی های دنیا باز می گردم
نهایت گرمای دست را حس کرده ام
نهایت زیبایی چشم را دیده ام
نهایت پریشانی ذهن را تجربه کرده ام
نهایت زیبایی صدا را شنیده ام
چه بی نهایت است
و من چه کوچکم
در برابر تمام عظمت و توانایی هایش
لحظه ی بزرگ عطف در راه است
دیر یا زود خواهد رسید
و من یا بی نهایت خواهم شد
و یا پوچ و بی مقدار
به قعر دره ی هیچ فرو خواهم شد
لحظه ی بزرگ عطف در راه است
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 2nd, 2003
این بنده حقیر سراپا تقصیر چندی پیش یکهو متوجه شدم که یه سری اموالم اینجا به سرقت رفته. جالب این بود که سارق هم شناسایی شده بود. رفتیم اداره آگاهی بین المللین راپورت دادیم, لیست اجناس مسروقه و اسم سارق رو هم در اختیارشون قرار دادیم. گفتند آبجی, از همین سارق قبلا هم در سطح جهانی شکایت سرقت به همین شرح شما و در رابطه با (!!) همین اقلام به طور دقیق به دست ما رسیده, منتها این سارق یا حاشا می کنه یا می گه اینها رو خودشون به میل خودشون به من داده اند و ما هم هیچ مدرکی علیه اش نمی تونیم پیدا کنیم. بعد هم اگه به همون جنس اوریژینال خودتون علاقمند هستین و می خواین همون اریژینال خودتون رو حتما دوباره صاحب بشین خیلی به این سارق گیر ندین چون مواردی بوده که با جنس متواری شده و دیگه هیچ اثری ازش دیده نشده.
گفتم آخه اجناس مسروقه مورد استفاده روز مره و شب مره من بوده. چه کنم؟ گفتند یه اعلان بدین توی یه محل عمومی, اولا به زبون خوش به سارق بگین خودش اجناس رو برگردونه یا بیاد و اجناس رو باهاتون به شراکت بگذاره, گاهی این روش درباره این سارق خاص کار کرده, ثانیا ببینین که اگر کسی از این چند قلم مسروقه اضافه داره یه مدت بهتون قرض بده زندگی تون بگذره, ثالثا بپرسین شاید کسی بدونه که یدکی این اقلام رو از کجا می شه تهیه کرد و بهتون بگه.
من هم یاد وبلاگم افتادم و گفتم خوب این که اشکالی نداره. آگهی می کنیم. بنابراین خانم ها, آقایون, لطفا اقلام جنس رو بخونین.و با توجه به اونچه که در بالا گفتم یه کمکی به بنده بکنین که صواب داره. خدا یک در دنیا, هزار در آخرت عوضتون بده که کمیت ما لنگه:
1) جنس مسروقه : خواب, محل سرقت: چشم
2)جنس مسروقه: خوراک, محل سرقت: لب
3) جنس مسروقه: قرار, محل سرقت: دل
4) جنس مسروقه: آرام, محل سرقت: ایضا دل
5)جنس مسروقه: منطق, محل سرقت: مغز
6)جنس مسروقه:فکر, محل سرقت: ایضا مغز
7)جنس مسروقه:هوش, محل سرقت:سر
8)جنس مسروقه: حواس, محل سرقت: ایضا سر
9) جنس مسروقه: روح, محل سرقت:سطح بدن
10)جنس مسروقه: روان, محل سرقت: ایضا سطح بدن
11)جنس مسروقه:جسم, محل سرقت: ایضا سطح بدن
12) جنس مسروقه: جان, محل سرقت:کلیه سطوح وجودی
خلاصه که فعلا آگاهی با توجه به موارد قبلی و سوابق سارق, دست از امید شسته و بنده هم دستم به جایی بند نیست.به نظرم به سارق هم امیدی نمی ره.شما اگه می شه یه کمکی چیزی من بکنین تا آخر عمر سپاسگزارتونم.
دست آخر هم به منظور ادبی شدن و فرهنگی شدن این اعلان عمومی و بالارفتن سطح نشاط جامعه:
حمومی آی حمومی لنگ و قطیفه ام رو بردن
لنگ و قطیفه ام جهنم, اون یکی چیزا رو بردن
خیر نبینی حمومی دار و ندار رو بردن
حمومی…حمومی …حمومی…حمومی
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار