Posted by admin on November 25th, 2003
بنظر می رسه که نوشته من خیلی ها رو نگران کرده. از همه پوزش می طلبم. مطمئن باشید که مشکلی نیست و من هم سر و مر و گنده ام و کتی هم از من بهتر. از همتون متشکرم و خیلی دوستتون دارم.
وحید.
بنظر می رسه که این وبلاگ طلسم شده. نمی خواد از این جلوتر بره. زور که نیست. وبلاگه، هروقت که بخواد پیش می ره و هروقت هم که نخواد همینه که هست کاریش هم نمی شه کرد. اصلا مگه نه اینکه این وبلاگ هم آینه زندگیهامونه.
بهر حال که منهم رفتم. هر چند که از اولش هم وبلاگ نویس نبودم ولی دلم برای همتون تنگ می شه. با همتون زندگی کردم.
وحید
Posted by admin on November 25th, 2003
همين الان ديدم که دوست تورنتويی تهرانتو از طرف مجله سياه و سپيد بعنوان وبلاگ منتخب هفته انتخاب شده . به اين دوست عزيز تبريک می گم.
Posted by on November 24th, 2003
سلام
ظاهرا کتی تصمیم گرفته که مدتی ننویسه. از من نپرسید چرا چون من هم مثل شما اطلاعی ندارم.
ازش اجازه گرفتم که این مدتی که نیست من بعضی وقتها بنویسم.
صفحه ای که
حسن آقا در این مورد درست کرده یه سر بزنید و مخالفت خودتون رو اعلام کنید. یادتون باشه که آقای روحانی (رئیس شورای امنیت ملی) الان در اروپاست و این تصمیم حکومت ایران در صورتیکه بگوش اتحادیه اروپا برسه می تونه مشکلات جدی برای آقای روحانی و شرکا ایجاد کنه. بنابراین شما هم حتما در این زمینه اقدام کنید و هرکس رو که می تونید در جریان بذارین.
تا بعد،
اگه هنوز
نطق احمد شیرزاد در مجلس رو نخوندین حتما بخونین و بعدش هم سخنان جناب کروبی رو.
با این وضعی که دارم پیش می رم فکر کنم این اولین نوشته ام تو این سایت آخرینش هم باشه.
وحید.
Posted by کت بالو on November 23rd, 2003
تا اطلاع ثانوی نخواهم نوشت.
بر میگردم. حتما بر می گردم. عاشق آدم ها و عاشق زندگی هستم. عاشق ارتباط برقرار کردن با آدم ها هستم و این که روزی هزار بار به هر کسی که می تونم بگم دوستش دارم.
عاشق نوشتن هستم.
اما این ننوشتن به نوشته های بعدیم و جهت پیدا کردنم و کامل شدنم کمک خواهد کرد.
یه کت بالوی بهتر, نوسازی شده با مدیریت جدید برخواهد گشت. یه هفته دیگه, یا یه ماه دیگه, یا یه سال دیگه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 21st, 2003
دوستان تورنتویی, این قابل توجه شماست.
یه خیریه در تورنتو فعالیت می کنه به نام خیریه پردیس. از طریق این خیریه می تونین بچه هایی رو در ایران تحت سرپرستی بگیرین با پولی معادل 20 دلار در ماه.
هر کسی که در ایران داشته باشین می تونه به مراکز این موسسه ی غیر دولتی در ایران مراجعه کنه و تقاضا کنه که بچه ی تحت سرپرستی شما رو ببینه.
بچه ها رو از طریق مدارس و مشاورین مدارس مناطق محروم شناسایی می کنند و تحت پوشش می گیرند.
کمک هاتون می تونه فقط یه بار, یا هر چند بار یا مادام العمر باشه.
فعالیت های این خیریه شامل مواردی از جمله اشتغال زایی برای زنان بی سرپرست, هزینه ی تحصیل برای بچه های خانواده های محروم, هزینه دانشگاه دانشجوهایی که مشکل مالی دارند, هزینه درمان بیماران خانواده های محروم و از این دست می شه.
این خیریه هر فصل یه مهمانی داره که هزینه اش رو افراد مختلف داوطلبانه می دن و از پولی که برای ایران داده می شه هزینه نمی کنند. برای شرکت در این مهمانی باید بلیط تهیه کنید که پول این بلیط هم برای اشتغال زایی زنان بی سرپرست به ایران فرستاده می شه. بهای بلیط 20 دلاره و متاسفانه به دلیل این که سود مادی درش نیست فروشگاه ها توزیعش نمی کنند. بنابراین اگر کسی بخواد می تونه به من بگه و من راهنمایی می کنم که از کجا می شه تهیه کرد. می تونم که خودم بلیط رو براشون بگیرم.
مهمانی ها زنانه است و متاسفانه آقایون نمی تونند شرکت کنند.
در مهمانی ها معمولا در باره فعالیت ها و چگونگی فعالیت خیریه توضیح داده می شه. یکی دوگروه خواننده می خونند و می شه زد و رقصید. دفعه ی قبل دو تارستوران داوطلبانه شام دادند. این بار رو نمی دونم. فقط می دونم که دو گروه موسیقی میاد.گروه های موسیقی هم داوطلبانه شرکت می کنند. ساعت و روز مهمانی هم 4 تا 8 بعداز ظهر 6 دسامبر است.
مکان رو بعدا می گم. الان یادم نیست.
جالبه بهتون بگم بار اول به دلیلی من تلفن خانمی که بانی این خیریه هست رو از دوستم که سرپرستی یه بچه در ایران رو داره گرفتم و فهمیدم این خانم دختر کسی هست که 40 سال با ما در ایران همسایه بوده. دختر این خانم از من دو سه سال کوچکتره. خانواده شون رو ما 40 ساله که می شناسیم. من به این خانواده خیلی اعتماد دارم و می دونم که پولی که بهشون داده بشه حتما به جای درستش که نیاز محرومین هست می ره.
به هر حال که فکر کنم از راه عمومی تری نمی تونستم این مهمونی رو اعلان کنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
يه اعلان عمومي ديگه:
كسي از عمو گيله مرد من خبر نداره؟
عمو جون, اگه سر زدي مي شه بگي كجا مي شه دوباره پيدات كرد؟
Posted by کت بالو on November 20th, 2003
یه بار داشتم با مامانم حرف می زدم , به شوخی بهش گفتم فری بیا شوهرت رو عوض کن دیگه. خسته نشدی؟ (تعجب نکنید. کسانی که من و مامانم رو بشناسن می دونن رابطه مون چطوریه).
مامانم هم گفت کتی جون, فرق نداره. همه مردها و زنها آخرش مثل همدیگه ان. و این حکایت رو برام تعریف کرد که:
یه روز قدیما یه آقایی بود به نام حسن که خیلی خیلی متعصب و غیرتی بود وبه خصوص روی زنش خیلی حساس بود. یه روز در یه جمعی نشسته بودند که زن حسن آقا یه تکونی خورد و یه بادی ازش در رفت.
حسن آقا خیلی عصبانی شد و رگهای گردنش ورم کرد و گفت که الا و لله من باید این زن رو طلاق بدم.
اون موقع زمانی بود که مادر شوهر خیلی ارج و قرب داشت. بنابراین زن حسن آقا هم درد دل به مادر شوهر برد و گریون و بریون گفت که چه نشستی که پسرت به خاطر یه باد ناقابل می خواد من رو طلاق بده. مادر شوهر هم گفت تو نگران نباش. اصلا کاریت نباشه من همه چی رو درست می کنم.
دم غروب که حسن آقا باید از سرکار بر می گشت خونه, مادر شوهر همه زن های همسایه رو توی کوچه جمع کرد و شروع کردند به تخمه شکستن, منتظر حسن آقا.
همین که سرو کله ی حسن آقا پیدا شد همه زنها شروع کردند دست زدن و خوندن که :
زن حسن ..وزیده
همه ی زنها همینن
—
نتیجه ی منطقی داستان این شد که مامان من شوهرش رو و حسن آقا زنش رو عوض نکنه. چون همه ی شوهرها و زن ها همینن.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 20th, 2003
گاهي اوقات چنان استفاده هاي ابزاري اي از خداوند مي كنم كه خودم مي مونم مات و متحير.
طفلك خداوند. فكر كنين كه به خاطر احتياجي كه به كسي دارين دوستش داشته باشين. اين همون احساسيه كه خداوند داره. من كه اصلا دلم نمي خواد به جاش بودم.
تازه هر كسي هم اونطوري كه دوست داره باشين پيش خودش تصورتون كنه.
اصلا چيز دوست داشتني اي نيست.
اما خدا رو شكر كه اعتقاد دارم خداوند هست. اگه اعتقاد نداشتم در تمام لحظات نگراني ام دلم رو به كي و به چي خوش مي كردم.
چقدر به خداوند اعتقاد داشتن زندگي آدم رو راحت مي كنه. كاري ندارم كه خداوندي هست يا نيست.
اگه قراره يه عمر زندگي كنم ترجيح مي دم بهم خوش بگذره و با اعتقاد به خداوند بسيار راحت تر زندگي مي كنم.
نگفتم از خداوند استفاده ي ابزاري مي كنم.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به اميد ديدار
Posted by کت بالو on November 18th, 2003
در بیابانی دور
دختری داشت قدم بر می داشت
خسته, تنها, دلگیر
از همه دنیا سیر
دخترک چیزی دید
جسم سنگین و سیاه
دخترک لیک در آن
پرتو نوری می دید
دخترک شد نزدیک
چه غباری دارد
جسم این تخته ی خشک
جنس اش اما از چیست؟
دخترک کرد نگاه
جنس این تخته, نه از سنگ نبود
در دل این تخته
چیزکی پنهان بود
دختر سرگردان
چندی آرام گرفت
نرم نرمک به سرانگشت از آن سنگ کبود
پر غبار از گذر رهگذران
هر غباری بزدود
تا عیان شد آخر
صورت دخترک بی دل و هم عاشق و مست
در تن صخره ی سخت
تخته چون آینه بود
رنگ خدا داشت هنوز
دخترک مکثی کرد
دور آن تخته ی سنگ
چند باری گردید
باز هم رنگ خدا در تن آن صخره بدید
جای تردید نبود
دخترک کرد نگاه
به دودست خردش
جای تردید نبود
آستین بالا زد
به سرانگشتش باز
گشت مشغول به سنگ
گه به دندان, گه چنگ
صخره را از همه ی زاویه ها کرد نگاه
همه ی سختی آن سنگ سیاه
به همه کوشش خود کرد تباه
در پس هر ضربه
اندکی رفت عقب دخترک عاشق و زار
سنگ را کرد نگاه
گشت از لذت مست
صخره ی سخت دگر داشت که زیبا می شد
صخره از جنس بلور مرغوب
صخره از جنس طلا بود و چونان رنگ غروب
صخره از جنس خدا بود هنوز
دخترک یافته بود
باز کند و باز کند
ناخن و دست و همه انگشتش
گشت خونین و خلید
در پی هر لمسی
تا که آخر نوری
گشت از گوشه ی آن سنگ سیه فام پدید
قلب پیدا شده بود
قلب ان سنگ عجب نوری داشت
چشمه ای گشت روان از دل آن قلب قشنگ
چشمه ای کز دل و جان آمده بود
دخترک تشنه ی آن چشمه ی ناب
خویش را در آن شست
گشت دختر سیراب
دخترک از تن آن سنگ خشن
پیکری کامل و بی همتا, پاک
خوب و لطیف
آخر آورد پدید
دخترک عاشق و هم شیفته ی پیکر افسانه ای شهزاده
گرم تحسین و ستایش, مدهوش
نور را می نگرد
دخترک بر تن آن پیکره ی بی همتا
تکیه دادست اینک
دخترک سیراب است
دخترک شادان است
دخترک واله ی این پیکره ی عریان است
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 16th, 2003
مامان من دو تا خاله داره. من هم خیلی هر دوشون رو دوست دارم.
یکی شون هست که خونه اش میدون شوشه . فکر کنم من دو یا سه بار خونه ش رفتم. بیشتر وقت ها خونه ی پسرش که خیابون رسالت هست می دیدمش.
با مامان بزرگم تلفنی حرف می زدم, بهم گفت که این خاله هه دیگه نمی تونه راه بره. پادرد رو از قبل داشت اما دیگه بد جور شده و تقریبا از کمر به پایین فلجه.
یه مستاجر آورده پیشش که پول نمی ده اما در عوض تقریبا پرستاری اش رو می کنه.
نوه اش هم که یه پسر حدود 25 ساله است از شهرستان اومده تهران پیش مامان بزرگش. فوق دیپلم پرستاری داره و روزها می ره بیمارستان و شب ها از مامان بزرگش پرستاری می کنه.
گاهی اوقات فکر می کنم آیا من تونسته ام اونقدری که باید و می تونستم زندگی دیگران رو شیرین کنم؟ اصلا مقصود وهدف زندگی به غیر از این چی می تونه باشه؟ حتی شیرین تر کردن یه زندگی اینقدر ارزشمند هست که آدم همه زندگیش رو براش بگذاره.
خداوند خودش به این نوه ی به این خوبی پاداش بده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
Posted by کت بالو on November 14th, 2003
خانم هاي محترم,
ببينم اگه شوهر تون ازتون سراغ لاك بگيره شما چي فكر مي كنين؟
به خدمتتون عرض كنم كه فكر هاي بد بد نكنين. اين گل آقاي ما ديشب سراغ لاك هاي من رو ميگرفت. اولش تعجب كردم. بعد دوزاري ام افتاد.شوهرم لاك بي رنگ مي خواست براي ناخن هاش كه وقتي گيتار مي زنه نشكنن.
شوهر قرتي!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار