دو تا خواب

Posted by کت بالو on April 2nd, 2004

گاهي وقت ها زمان هايي كه آدم خيلي خيلي خسته است, جسمي يا روحي (كه به نظرم جفتشون روي هم ديگه اثر ميگذارند), هر اتفاق كوچيكي بزرگتر به نظر مياد. مثل اتفاقات بامزه ي ديروز.

ديشب دو تا خواب جالب ديدم. اول خواب ديدم براي خاله ي همسايه مون كه فوت كرده, خواهرش -كه امريكا زندگي مي كنه- داره آش نذري مي ده و دنبال همه ميگرده . بعد دختر دايي مامانم -كه با خانواده اش قم زندگي مي كنند- داره روي پشت بوم خونه ها و همه جا دنبال برادر كوچكش -كه در عالم واقعيت وجود نداره- مي گرده و دنبال همين خانومي كه آش نذري مي ده. حالا براي چي, يادم نيست. من همه اش مي ترسيدم كه دست برادره بشكنه -باز هم نمي دونم چرا- و راست راستي دست برادره بعد از مدتي شكست. خواهرش سعي مي كرد جا بندازدش اما من مي دونستم كه داره بدترش مي كنه. و از شدت نگراني از خواب پريدم.

دومي اش اين بود كه خواب ديدم از شركت سازنده ي ماشينمون بهمون تلفن زدند و پيرو همون تصادفي كه كرده بوديم بهمون گفتند كه توي يه قرعه كشي برنده ي ۵ ميليون دلار شده ايم.
راستش فكر مي كنم يه جورايي خواب دوم ام تعبير شد. يه تلفن پيرو اون تصادف بهم شد, با مضموني كاملا متفاوت با اين بالايي, اما فكر مي كنم به اندازه اي براي من هشدار بود كه از پنج ميليون دلار هم بيشتر ارزش داشت. زندگي خيلي ارزش داره. انسان بودن خيلي ارزش داره. و درستي خيلي ارزش داره. خود اتفاق چيزي نبود اما خدا رو شكر كه اين اتفاق افتاد.
——
مريم عزيز, اگه ممكنه بهم ايميل بزن: katbalou21@yahoo.com

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

روان من-روزی با حوادث عجیب فسقلی

Posted by کت بالو on April 1st, 2004

1) بفرمایید: نتیجه ی روانشناسی رنگ بنده, به فرمایش سایت هوای تازه:

هر چيزي را كه موجب تحريك او شود به آساني و با سرعت مي‌پذيرد . ذهن او سرگرم چيزهائي است كه بسيار هيجان‌انگيز هستند ( محرك‌هاي عاطفي يا ساير محرك‌ها ) . آرزو دارد كه ديگران وي را به عنوان يك شخصيت هيجان آور و جالب به شمار آورند كه روي هم رفته از نفوذي جذاب و موثر در ديگران برخوردار است . براي اجتناب از به خطر فرصت‌هاي كاميابي يا كاهش اعتماد ديگران به او ، روش‌هاي زيركانه‌اي را به كار مي‌برد .

به آساني تحت تاثير محيط پيرامون خويش قرار مي‌گيرد و به راحتي از عواطف ديگران متاثر مي‌شود . خواستار ايجاد روابط سازگار و يافتن حرفه و شغلي است كه اين روابط را گسترش دهد .

احساس مي‌كند كه در مورد مشكلات و دشواري‌هاي موجود كار چنداني از دست او برنمي‌آيد و لذا ناگزير است كه به بهترين طرز از شرايط موجود استفاده نمايد . توانائي لذت بردن از فعاليت جنسي را دارد .

بدکی هم نبود. حالا دیگه روان من شناخته شد. به سلامتی.

2) امروز همه عجیب غریب بودند. شاید از اثرات سیزدهمین روز ساله. شاید هم ماده ای چیزی در هوای تورنتو پخش و پلا بوده. دو تا ایمیل با یه سری اطلاعات عجیب که اصلا ربطی به من نداشتند به دستم رسید. یه ایمیل از کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم به دستم رسید. للوید که اصلا خوشش نمیاد من تست هاش رو توی آزمایشگاه شبیه سازی کنم تا دید من توی آزمایشگاه هستم بدو بدو اومد پیشم, با آهنگی که داشت از کامپیوتر پخش می شد یه کم رقصید!! و بعد یه مورد تست ناب رو برام یه ساعت توضیح داد و ازم خواست که برای شبیه سازی اون توی آزمایشگاه کار کنم. بعد هم گفت دو سه تا از تست های توی آزمایشگاه در محیط عادی اصلا قابل انجام نیست. (عجب!!).داشتم با آقا جیمی حرف می زدم که دیوید ( یکی ازمدیر پروژه ها و همون که تقویم لختی پختی داره) از پشت آقا جیمی شروع کرد برام شکلک در آوردن!!آقا جیمی که دید من شش دانگ حواسم به پشت سرشه و نه به خودش برگشت و دیوید رو در حال شکلک عجیب و غریب دید!! یه همکار ایرونی ام از یه شرکت دیگه اومد شرکت ما و بعد از این که کارش رو انجام داد اومد بالای سر من که فقط به من بگه که فکر می کنه زیادی لاغر هستم و باید سعی کنم چاق بشم!! پولیور اون یکی همکارم که شور رفته بود به لطف راهنمایی های دوستان وبلاگی درست شد (این اصلا عجیب نبود. فقط جای تشکر داشت).به یکی از دوستان زنگ زدم که ازش چیزی بپرسم. تمام جوابهای من رو نصف فارسی و نصف عربی داد!!! بعد هم رفتم پایین توی شرکتمون دیدم سالن ورزش شرکت کلاس رقص شکم (همون رقص عربی) گذاشته!!! و هنری برای اولین بار در تاریخ همکاریش با گروه ما یه پروژه رو سر موعد آماده کرده.و جالب تر از همه این که گل آقای ما برای اولین بار در تمام عمرش امتحان یه درس عمومی اش رو به خوبی درس های اختصاصی اش داده.

این همه اتفاقات بامزه ی فسقلی برای همه ی هفته ی آدم کافیه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

خانه ی من

Posted by کت بالو on April 1st, 2004

ایران من به سر دریا دارد و در دل کویر. ایران من سبز و سرخ و سفید است و منزلگه بیگانه. ایران من به دل جواهر و گنج دارد. ایران من در رگهایش خون نه سرخ که سیاه جاری است. خون ایران من از خون تمامی سرزمین های کره ی خاک رنگین تر است. زین روست که درد مند است و اسیر.

مردم من چه ساده می خندند, مردم من چه بهانه های کوچکی برای شادی می جویند.مردم من چه مظلومند. مردم من از آسودگی چه تصور دست نیافتنی ای دارند. مردم من چه مظلومانه ستمگرندو چه دردمندانه ستمکش.

ابليس عاشق

Posted by کت بالو on March 31st, 2004

روايتي هست كه راست يا دروغ ميگه وقتي خداوند انسان رو آفريد به ابليس گفت در مقابل انسان سجده كنه و ابليس كه عاشق خداوند بود گفت كه در برابر هيچ كس و هيچ چيز به غير از خداوند سجده نمي كنه.. و چنين بود كه ابليس از درگاه خداوند رانده شد و تا ابديت به دنبال اين خواهد بود كه رقيبش انسان رو فريب بده و از خداوند دور كنه .
حالا حرف من اينه: اگه به اندازه اي كه ابليس به خداوند عاشق بود, در زندگي عاشق كسي شدي, يادت باشه كه بايد از ابليس هم ناقلا تر باشي كه از درگاه معشوق رونده نشي. اگه بيش از ابليس ناقلا نيستي, هيچ وقت دنبال عاشقي و كار دل نرو, يا را ندگي رو ابليس وار بپذير و تا ابديت با رقبا و دور از معشوق سركن.

گاهي وقت ها راست راستي دلم واسه ي ابليس بيچاره مي سوزه. از هر موجود ديگه اي خرتر و قابل ترحم تره.
يه جمعيت حمايت از ابليس يا يه پتيشن متيشن اي شايد راه انداختم.
هاله جون بيا كمك.

منتها نمي تونم تصميم بگيرم خداوند از ابليس ناقلاتره يا خرتره يا مي خواد عاشقي ابليس رو آزمايش كنه يا اصلا عاشقي واسه اش مهم نيست يا ابليس دلش رو زده يا خودش هم نمي دونه چكار مي خواد بكنه.

حالا تو رو به اون خدايي كه مي پرستين نياين بشين وكيل مدافع خداوند. خدا به اندازه ي خودش از عهده ي دفاع از حق خودش بر مياد. من خودم مي دونم و خداوند محترم و ابليس خل و چل, در روز قيامت و دوزخ داغ جز جزي و بهشت با حور و غلمان هاي تر گل و ورگل.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگارنگ ۱۰

Posted by کت بالو on March 30th, 2004

۱) هر قانون را تبصره اي ست
تو برهر قانون كتاب زندگي ام
تبصره اي يگانه نگاشته اي
—————————-
۲)‌ صبح با بابابزرگم حرف زدم. مي گه هر شب خوابت رو مي بينم. بهش گفتم ديشب چي خواب ديدي؟ گفت خواب ديدم اومدي دارم هي مي بوسمت و مي گم تو اونجا غريبي. بگذار ببوسمت چون اونجا توي غربت كسي نيست كه ببوسدت. و تو گفتي چرا, گل آقا هست. گل آقا كه هست ديگه غريب نيستم.

و راست راستي گل آقا بهترين همراه و يك دوست خيلي خوبه. اگه نبود خيلي چيزها كه امروز دارم رو هيچ وقت به دست نمي آوردم.
و راست راستي توي غربت خيلي ها هستند كه آدم رو ببوسند. اما با محبت و احساس يه پدر بزرگ, هيچ كس پيدا نمي شه كه آدم رو ببوسه. از هر چيزي مي شه دوباره به دست آورد. حتي فرزند و همسر. اما از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ ديگه نمي شه يكي ديگه پيدا كرد. خصوصا پدر و مادر كه در دنيا براي هر كس فقط يه دونه ازشون وجود داره.
——————————
۳) قرار بود آموزش داشته باشيم. عزا گرفته بودم. چون خيلي كار دارم و اگه مي خواستم تا ظهر هم سر كلاس باشم حتما بايد شب رو سر كار مي خوابيدم. همين الانش هم تا ۹ و ۱۰ شب بايد بمونم سر كار. خدا رو صد هزار بار شكر, آموزش امروز كنسل شد.
——————————
۴) روز يكشنبه سر چهارراه چراغ سبز شد و اومديم راه بيفتيم كه يهو دلنگ, يه ماشين خرس گنده كوبيد به ماشينمون. با سرعت ۸۰ تا چراغ رد كرده بود. خدا رو يك ميليون بار شكر, اگه يه كم وسط تر چهار راه بوديم معلوم نبود گل آقا چه بلايي سرش ميومد. خدا رو شكر هيچ كس صدمه نديد. اما اتفاقات بعدش خيلي خيلي بامزه است. از ماشين, يه آقاي ۸۰ ساله (بعدا فهميديم ۷۲ سالشه) پياده شد. حسابي هول كرده بود. خانومش هم بعدا پياده شد. خدا من رو ببخشه اما لحظه اي كه ديدمش ياد مادر مرحوم فولادزره افتادم!! اون هي مي خواست به ما بگه كه چراغ سبز بوده!! جالب اينه كه همه ي ملت اونجا شاهد بودند و آقاهه هم هي مي گفت كه زن, چراغ قرمز بود. خلاصه بيمه ي آقاهه رو گرفتيم اما هي قول گرفت كه به بيمه و به پليس خبر نديم. ما هم كه تمام نگراني مون اين بود كه آقاهه پس نيفته هي بهش مي گفتيم بابا آروم باش. تصادف در همه جاي دنيا و در زندگي هر كسي پيش مياد. اصلا مهم نيست. جونت سلامت. ما هم دشمني با تونداريم كه به بيمه خبر بديم. همين خسارت رو بده كافيه. بعد خانومه گفت ما به شما هيچ برگه اي نمي ديم. برگه ي بيمه رو هم بهتون نمي ديم. ما هم گفتيم پس ببخشيد با اين حساب ما مجبوريم به پليس خبر بديم. آقاهه هم به زنش گفت: shut up, then Police will give me a ticket.
خلاصه كه بعد از اين كه مطمئن شديم آقا هه خدايي نكرده سكته نمي كنه رفتيم كه به عيد ديدني مون برسيم.
بعدش روز بعد گل آقا به آقاهه گفت كه مي خواد بره نمايندگي كه ببينه چقدر خرج ماشين مي شه. آقاهه گفت كه خير تو بايد بياي پيش تعميركار من. و گل آقا هم گفت كه نه, من مي خوام برم پيش تعمير كار خودم. يه دوساعت بعدش من به گل آقا زنگ زدم و ديدم گل آقا توي دفتر پليسه!!!! نگو آقا هه رفته به پليس گزارش داده كه تصادف كرده!!! ديگه از خنده منفجر شده بودم. مردم ديوانه اند به خدا. اونوقت تازه وقتي گل آقا رفته اداره ي پليس آقاهه به گل آقا گفته “تو چرا اين كار رو كردي؟”. گل آقا هم گفته من كه كاري نكردم تو اومدي به پليس گزارش دادي كه تصادف كرده اي!!! بعد با پليس اومده اند ماشين رو نگاه كرده اند, آقاهه به پليس و به گل آقا گفته “اما ماشين تو كه آبي پررنگ بود”. (ماشين همونموقع هم آبي پررنگ بوده). پليس نگاه كرده و گفته خوب الان چه رنگيه مگه؟ آقاهه گفته نه رنگ ماشين فرق كرده!! (جل الخالق). پليس به آقاهه گفته اما شماره ي ماشين همونه كه تو به ما گزارش دادي. آقاهه گفته خوب شماره ي ماشين رو مي شه عوض كرد!!! (به خاطر خط برداشتن سپر ماشين گل آقا رفته شماره ماشين رو عوض كرده لابد.) پليس هم به آقاهه گفته ببين به نظرم موقعشه كه تو بري خونه تون. بقيه ي كارها رو ما انجام ميديم.
هيچي ديگه. از اون موقع تا حالا هر وقت به اين جريان فكر مي كنم نمي دونم بخندم. دلم براي آقاهه بسوزه. يا چي. آخه آدم ها تا ۷۰ سالگي زندگي مي كنند كه يه چيزي ياد بگيرند. ديگه ۳۰۰ دلار يا ۵۰۰ دلار يا ۱۰۰۰ دلار كه اينقدر ناراحت شدن و دستپاچگي نداره. بابا آقا سرت سلامت. برو اصلا فداي سرت.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

عصيان (1)

Posted by کت بالو on March 29th, 2004

چه ساده عاشقي هايم را,
و غرورم را
چنين نا باورانه
به سلاخ خانه ي كلمات نخوت بارت آورده ام.

بي حس تر از تمامي لحظاتم
بي قراري و تشويش ذهن آشفته ام را
لاي لايي مي خوانم
از هزاران هزار رقم و
صدها علائم و حروف اختصار
كه از عاشقي هاي تو بسيار لطيف تر و
از شعرهايت
بسيار صادقانه تر و
از گفته هايت
بسيار استوارترند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

رنگارنگ 9

Posted by کت بالو on March 28th, 2004

1) اوایل که رفته بودم سر کار, جایی که زندگی می کردیم با محل کارم خیلی فاصله داشت. با وسایط نقلیه ی عمومی حدود 3 ساعت طول می کشید تا برسم. اما شانسی که آورده بودم این بود که کسی که خونه اش رو اجاره کرده بودیم همون طرف ها کار می کرد و بعد از ظهر ها می اومد دنبالم.
حدود دو هفته بعد از این که رفته بودم سر کار دیدم که همه ی تیم قراره که بعد از ساعت کاری برند بیرون غذا بخورند. من خیلی راحت نبودم به این دلیل که خیلی نمی فهمیدم چی می گند و کمی هم خجالتی بودم و توی جمع تیم هم جا نیفتاده بودم. همه هی بهم می گفتند بیا بریم و من هم می گفتم نه , نمی تونم چون که برای برگشتن کسی میاد دنبالم و اگه نتونم باهاش برگردم مسیر و راهم خیلی دور می شه. اصرارشون برام کمی عجیب بود. این موضوع گذشت.
حدود دو ماه بعد “هانگ” توی تیممون استخدام شد. دیگه زبانم بهتر شده بود, بیشتر در جریانات تیم بودم و بهتر می فهمیدم چی می گذره. دیدم همه می گند ساعت نهار رو بریم بیرون, به خاطر نفر جدیدی که به تیممون اضافه شده!! تازه فهمیدم دفعه ی قبل اصلا به خاطر من داشته اند می رفتند بیرون و من به شکل احمقانه ای بهشون گفته بودم نمی آم!! بعد هم بیچاره ها قرارها رو از اون روز تا به همین امروز از شام به نهار تغییر داده اند.
———————————
2) روابط من و مارتین حسابی شیرین و حسنه شده. یه چیزی تو مایه های “برده دل و جان من, دلبر جانان من.. دلبر جانان من برده دل و جان من”!!!!
به علت مرخصی (مارتین جمعه با ایوانا رفت لاس وگاس), به مدت یه ماه من و مارتین همدیگه رو نخواهیم دید!! جمعه مارتین به من می گفت کتی , این جدایی برای من و تو خیلی خوبه!! من و تو بیشتر از این که گل آقا و ایوانا رو ببینیم همدیگه رو می دیدیم. این فرصت خوبیه که کمی همدیگه رو نبینیم, منتها قول بده که دلت برای من تنگ می شه!!! حالا من از الان تا یه ماه دیگه فرصت دارم به قولم عمل کنم و برای مارتین دلتنگ بشم!!! از شرکت اومدم بیرون دیدم موبایلم زنگ می زنه. دیدم مارتین است. سفارش کارهاش رو به من می کنه. دوباره دیدم موبایلم زنگ می زنه. بازم مارتین با یه پیغام ” ای بابا, من فکر کردم می ره روی پیغام گیر, چرا خودت برداشتی؟” گفتم شرمنده مارتین جان, فوروارده. گفت خوب می خواستم باهات خداحافظی کنم!!!
به نظرم مارتین هم خل شده.
————————————
3) ادوارد این هفته صاحب یه کوچولو می شه به نام احتمالی “جیمز”. به نظرم ادوارد علاقه ی عجیبی به سنن و اسم های سنتی داره. یا حسابی به ملکه الیزابت عزیز و خاندان سلطنتی انگلستان وفاداره. اسم بچه ی اولی ویلیام است و این دومی داره می شه جیمز!!! بچه قرار بوده جمعه ی قبل به دنیا بیاد. تا همین جمعه هنوز به دنیا نیومده بود. داشتند می رفتند که باز هم تاریخ تحویل نوزاد رو ارزیابی مجدد کنند.
————————————
4) تا این قسمت بالا برای کسانی بود که می خوان بیان کانادا, تجربه های سخت و بعد از اون خوب سرکار من رو بخونند و بدونن که اوایل سخته. واقعا سخته. اما رفته رفته درست می شه. صبر میخواد. اوایل آدم خیلی غصه می خوره. اما بعدش بهتر می شه. بهتر و بهتر. این قسمت پایین اما برای همه است. هر کسی که کسی رو خیلی دوست داره و گاهی ممکنه نتونه بگه چقدر, چقدر,چقدر و چطور, چطور, چطور دوست داره.بفرمایید:
گاهی وقت ها راست راستی آدم دوست داره بعضی هارو بغل کنه, فشار بده, بو کنه, هزار تا بوس کنه, دوباره بو کنه, باز فشار بده, بچلونه, اگه شد گاز بزنه و قورت بده, اونوقت اسمش و بگذاره بد جوری عاشق بودن!! واه…
می گم خدا رو شکر که من عاشق یه تیکه کیک نیستم. همه ی لباسم می شد پر از خامه!!
5) دیروز موقع رانندگی راست راستی آرزو کردم گل آقا رو قورتش داده بودم. معمولا وقتی من رانندگی می کنم حرفی نمی زنه ها. اما امان از وقتی که بی حوصله یا خسته باشه. طبق معمول همه ی آقایون که کنار خانومشون می شینند می شه یه پا مربی تعلیم رانندگی. این جور موقع ها یه کم بد خلقی همه چی رو درست می کنه. گاهی وقتها چاره ی منحصر رفتار با آقایون فقط و فقط بدخلقیه. بگذریم که یه بار هم که آقا جیمی بغل دست من نشسته بود با نگرانی به من گفت: کتی اینجا سرعت مجاز 40 است اما به نظرم تو داری 70 تا می ری!!
چخه جیمی جون, کی اهمیت می ده؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

آليس

Posted by کت بالو on March 26th, 2004

يه دختري اومده توي تيممون كه براي گروه ديتا كار مي كنه. از اولش اين طفلك اصلا اعتماد به نفس نداشت. من رو ياد خودم مي انداخت وقتي كارم رو اينجا شروع كرده بودم و برخوردهاي به ظاهر دوستانه اما در اصل كاملا خصمانه و چيزهايي كه اصلا انتظارشون رو نداشتم.

امروز بعد از حدود ۹ ماه كه كارش رو اينجا شروع كرده به خودش جرات داده بود و يه ايميل براي كل گروه ۲۴ نفره امون فرستاده بود كه روشي رو براي يه تست پيدا كرده و توضيح داده بود. پشت بندش هم مارك, يه پسر حدود ۲۷ يا ۲۸ ساله كه توي همون تيم ديتا كار مي كنه يه جواب براي كل تيم فرستاد كه آليس, اين روش همون اولي كه ما كارمون رو شروع كرديم (حدود ۳ سال قبل) كشف شده بوده!!! و طفلك آليس رو كلي سنگ روي يخ كرد.
دلم كلي براي آليس سوخت. طفلكي نه خوشگله, نه خوش هيكل,نه شيك پوش, نه اعتماد به نفس داره و نه انگليسي خوبي داره. اصليتش چيني است.
ياد اوايلي افتادم كه خودم اومده بودم سر كار. بدون اعتماد به نفس, بي پشتوانه, و اولين زني كه كارش رو توي اين تيم شروع كرده بود و همه به چشم يه غريبه نگاهش مي كردند. يه دختر ايراني ۲۸ ساله كه بچه تر هم نشون مي ده, توي يه تيم تكنيكال چكار مي كنه اصلا. به چه حقي اومده اينجا…
بعد از دو سه بار كه ازشون سوال كردم, بهم گفتند كه خودم بايد همه چيز رو ياد بگيرم. نمي دونستم كه ويروس كش اينها از روي شبكه آپديت مي شه و وقتي كامپيوترم ويروسي شد, توي جلسه جلوي همه , يك كسي كه خيلي اذيتم مي كرد بهم گفت كه كامپيوتر همه رو ويروسي كردم. و هيچ كس باهام حرف نمي زد. چون هيچ موضوع مشتركي نداشتيم. تا ۶ يا ۷ ماه شب كه برمي گشتم خونه مي زدم زيرگريه و تعطيلات مي اومدم سركار كه بيشتر ياد بگيرم و به كسي هم نمي گفتم.

حالا خدا رو شكر همه چيز خوبه. اعتماد به نفس ام رو به دست آورده ام. كارم خوبه و روم حساب مي كنند. تازه فهميدم از اول هم خيلي بهتر از اون چيزي بوده ام كه خودم فكر مي كردم. مارتين بهم كمك كرد.. و گل آقا راست راستي خيلي كمكم كرد. تمام مشكلات كامپيوتري ام و برنامه نويسي هاي گاه به گاه كه پيش مي اومد رو كنارم انجام مي داد.

حالا كه يادم مي افته مي بينم وضع من از آليس خيلي بهتر بود. تنها كسي توي تيم بودم كه فرانسه هم مي دونستم. ظاهر قابل قبولي داشتم و انگليسي بهتري هم داشتم. اعتماد به نفس بيشتري هم داشتم و آدم قوي تري بودم. خيلي قوي تر.

تازه بعد ها فهميدم كه خيلي ها بعد از مدتي كه من كارم رو شروع كردم فكر مي كردند من خيلي دارم پيشرفت مي كنم و اين درست نيست!! و فهميدم كه مارتين شديدا نگران وضع خودش در مقايسه با من بوده!!! همين طور الان خيلي ها مي ترسند كه كاري كه اونها در خارج از آزمايشگاه انجام مي دن, من بتونم ساده تر در آزمايشگاه انجام بدم و فلسفه ي وجودي اونها از بين بره. انگار من هم به اندازه ي بقيه وحشتناك بوده ام و خودم نمي دونستم. من از اونها مي ترسيدم و اونها از من!!!

به هر حال كه ۷ يا ۸ ماه اول خيلي سخت بودند. خيلي اذيت شدم تا حالا كه جا افتاده ام و كساني هستند كه هميشه وسط روز ميان پيش من و چند كلمه حرف مي زنند كه يه كم خوشحال بشند و برند. هنوز مثل ايران نتونسته ام روابط دوستانه پيدا كنم اما احساس مي كنم اون هم داره درست مي شه. احساس مي كنم دوستم دارند و من رو قبول كرده اند. نه كامل و اونقدر كه دلم مي خواد, اما با اول كار قابل مقايسه نيست. و من هم خيلي پرتوقع هستم.

اما ياد گرفتم كه نه اينجا, كه هر جاي دنيا اعتماد به نفس و كمي پررويي هست كه حرف اول رو مي زنه. همراه با چاشني دوست داشتن و اهميت دادن به آدم ها.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

دوستي/عاشقي

Posted by کت بالو on March 25th, 2004

فقط شادم. همين و همين. شاد, شاد, شاد. به اندازه ي امروز تا هزار سال ديگه انرژي دارم.
———-

دوستي از عاشقي بالاتره. به اين موضوع اعتقاد دارم. بي قيد و شرط مي شه عاشق بود. عاشق همه ي كائنات و همه ي دنيا و همه ي موجودات دنيا.
دوستي اما خاصه, عاشقي يكطرفه است و دوستي دو سو داره. عاشقي بي قيد و شرطه, دوستي اما شرايط مي خواد.
اگه كسي دوستت بود مي توني بهش بگي عاشقش هستي.. يا عاشقش نيستي . اگه كسي عاشقت بود ولي, هرگز نمي توني بگي دوستش هستي.. يا دوستش نيستي…

———-

اينقدر كارم توي اداره زياده كه فكر مي كنم اگه ۲۴*۷ هم كار كنم باز هم وقت كم بيارم. يكي بياد كمك.
مارتين خره همه اش بهم مي گه كتي نمي دونم اگه تو بري اين همه كار رو كي مي تونه به جاي تو انجام بده. اما آي خر كيف ام. عاشق اينم كه ولم كنند و بگذارند ۲۴ ساعت خدا كار كنم. اصلا خدا دنيا رو آفريد واسه كار كردن.

واقعا كه!!!!
———-
حسين عزيز. ازت ايميلي نگرفته ام. در ضمن خوب شد گفتي, هر چي نگاه مي كنم ايميل ام رو توي صفحه ام نمي بينم!!! به صفحه ام اضافه اش مي كنم دوباره. به نظرم بعد از تغيير دكوراسيون گل آقامون يادش رفته دوباره بذارتش اينجا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست:
يه آهنگ خيلي خيلي شاد هم از فرشيد امين به اون بالا اضافه شده كه وصف حال شادي امشب منه!!!

مي دونم مي دونم نمي شه
مي دونم اون منو نمي خواد
.
.
به روم نميارم ولي.. دلم اونو خيلي مي خواد
نميدونم چي بهش بگم حرفي نمياد به لبام.

تو آينه با خودم مي گم شايد اونم فكر منه
شايد توي خيال اون, فرق مي كنم من با همه

روياي من روياي من هر شب اونو خواب مي بينم

وقتي نگاهم مي كنه يخ مي كنه حرف رو لبام…

طفلكي شاعر اين شعر…

آقونی !!!!!

Posted by کت بالو on March 24th, 2004

دختر عمه ی من یه دختر داره که الان ماشالله سال آخر دبیرستانه. این دختر خانم وقتی بچه بود و دو سه سالش بود از هر کسی که عصبانی می شد بهش می گفت “آقونی”!!!
معلوم نبود چرا عصبانی شده,مفهوم و تعریف دقیق آقونی معلوم نبود, معلوم هم نبود چرا اون شخص به داشتن این لقب مفتخر(!) شده. جدی بودن موضوع فقط زمانی معلوم شد که بابای من یه بار به این دختر کوچولو گفت” آقونی”, و این خانم کوچولو به اندازه ی یکی دو ساعت تمام گریه کردو بغل بابای من نرفت و تا شب هم حالش خوب خوب نشد.


حالا شده حکایت این کامنتی که آقای (شاید هم خانم, کسی چه می دونه) محترم به نام “حسین” برای نوشته ی پایین گذاشته اند.

اولا تعریف کسی که واجد شرایط جهت داشتن این صفت باشه چی هست؟ ثانیا کی می تونه بگه داشتن این صفت ارزش است یا ضد ارزش. ثالثا چطور من رو اینقدر خوب شناختند که بدونند مفتخر به داشتن این صفت یا بهتر بگم شغل یا خصیصه هستم. رابعا چنانچه من استنباط کردم (شاید اشتباه) اگر این صفت در نظر این آقا (یا خانم) محترم بسیار نکوهیده است چرا و طبق چه دلایلی من رو ملقب به داشتن اش کرده اند و چرا تا این اندازه از من ناراحت هستند, سوالاتی هست که احتمالا برای خیلی از بانوان محترم دیگه در شرایط مشابه من پیش اومده.

به هر صورت ما به راه بد نمی گیریم. از نظر اینجانب,اولا این صفت (یا شغل) تعریف مطلق نداره و بنا به شرایط زمانی و مکانی و طرز تفکر افراد,تعریفش فرق می کنه . ثانیا اصلا و ابدا شغل بدی نیست و از نظر من برای حفظ وبقای جامعه و حتی گاهی اوقات خانواده لازمه و من طبق تفکر و استاندارد خودم از این صفت به عنوان ناسزا استفاده نمی کنم. ثالثا بعد از تمام این مقدمه چینی ها و طبق تعاریف خودم از این شغل (مشابه پزشکی و آهنگری و گلدوزی و کارگردانی سینما)خودم رو در این دسته بندی نمی بینم. شاید این خواننده ی محترم هم مثل من فکر می کرده اند.
بنابراین آقای (یا خانم) حسین عزیز, خودتی!!
—-
از شوخی گذشته, حسین عزیز, ناراحت نیستم از این که چنین کامنتی برای من گذاشتی. سرحال بودم و کردمش بهانه ی بحث مختصری که مدت ها بود می خواستم در موردش صحبت کنم. قصد ناسزاگویی نداشتم. اصلا نمی شناسمت.ببخشید اگه به خاطر متن بالا ناراحت شدی. قصد ناراحت کردنت رو نداشتم.هر جا هستی شاد و خوش حال باشی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار