باز دوباره از طرف شرکت برده بودنمون بیرون مهمون قسمت بازاریابی. دو تا آبجو با شکم خالی و بعدش چند تا تکه مرغ و یه تکه پیتزا.. مست و ملنگ برگشتم خونه!!! طفلک گل آقا.
درباره قسمت قبل و سوالی که تهرانتویی عزیز و خنگ خدای نازنین کرده بودند توضیح کامل اینه که:
شرکت ما با هیچ بیمه ای طرف قرارداد نیست و بیمه خودش رو خودش عهده گرفته. به همین دلیل یه دوره یک روزه برای کارمندهایی که احتمال داره ماشین های شرکت رو برونند باید بگذاره و گواهینامه دوره رو بهشون بده. دوره از طرف خود شرکت برگزار می شه که البته گویا برای این دوره با یه شرکت دیگه که اصولا کلاس های ایمنی رو برگزار می کنه قرارداد بسته. خلاصه که یه قسمت از کار گروه ما نیاز به رانندگی داره که البته من مسئول این کار نیستم اما از آنجایی که هیچ تضمینی نیست که تا آخر عمر کاری ام در این شرکت نیاز به این کار پیدا نکنم, و ممکنه یه زمانی نیاز بشه که من هم این کار رو انجام بدم, ترجیح این بود که من هم این دوره رو ببینم.
بامزه تر از همه اتفاقی است که برای یکی از آقایون همکارم افتاده. این دوره یه روزه است. این آقاهه وسط روز همین دوره بهش تلفن می زنند و خبر می دهند که خانمش داره وضع حمل می کنه. اون هم دوره رو نصفه کاره ول کرده و رفته سراغ بچه و خانمش!!!
چند نفر جدید اومده اند توی تیممون. یکی شون یه دختریه که چینی است و یه سال و نیمه که اومده کانادا. دیروز با دو سه نفر دیگه رفته بوده همین رانندگی (قسمتی از کارشونه). یکی از پسرهای تیممون رانندگی می کرده. این هم داشته صفحه کامپیوتر و دم و دستگاه ها رو نگاه می کرده یهو دلش پیچ می خوره و حالش بد می شه و گلاب به روتون استفراغ می کنه!!!!
خدا رو شکر من در زندگی نازک نارنجی بار نیامدم.
مست مستم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
تعجب نکنین. این ترجمه Defensive Driving است. اینجا باید به جای offinsive driving آموزش ببینی که رانندگی دفاعی بکنی.
امروز از طرف شرکت فرستادنم یه دوره همین بالایی. از ترسم دیشب خوابم نبرد!!! فکر می کردم: خاک به سرم. همه همکارهام (همه شون آقان جنس خراب ها) این دوره رو با موفقیت گذرونده اند. اگه من نگذرونم آبروم می ره. وای.. اگه یهو از ترس اسهال بگیرم چی؟ اگه از ترس تصادف کنم چی؟ اگه به موقع به کلاس نرسم چی؟ اگه از ترس جیش کنم روی صندلی ماشین چی می شه؟ یا اگه روی آقای امتحان گیرنده استفراغ کنم؟!!! اگه گاز رو با ترمز عوضی بگیرم؟ یا اگه درست نفهمم درس چیه و تمام سوالات کتبی رو اشتباه جواب بدم؟ نکنه موقع پارک کردن برم روی جدول؟ یا بدتر از همه اگه غش کنم چی می شه؟ تازه اگه غیر از من افراد دیگری هم باشند و همه شون آقا باشند من اصلا همه اعتماد به نفس ام رو از دست می دم و نمی تونم رانندگی کنم….
خلاصه خدمتتون عرض کنم که بعد از تمام این ترس ها امروز رفتم و خدا رو شکر قبول هم شدم. البته از امتحان کتبی 84 از 100 شدم که حداقل نمره قبولی 80 بود. 5 تا دانش آموز هم بودیم و چهارتامون خانم بودند!!! تازه تنها کسی که فکر کنم قبول نشد آقاهه بود!! طفلکی. من خیلی ناراحتش شدم. درسته که خیلی جاها رو خراب کرد اما من از ته دل دعا می کردم که آقا معلم قبولش کنه. توی امتحان رانندگی عملی ایراد من این بود که موقع پارک با جدول فاصله داشتم. اما خوب دفعه اولم بود که پشت ماشین گنده (mini van!!) می نشستم و ابعاد ماشین رو نمی دونستم. بنابراین مربی مون گفت که این ایراد عمده ای نیست. در ضمن وقتی چراغ راهنمایی سبز می شه و ماشین جلویی می ره من باید بعد از سه ثانیه از ماشین جلویی راه بیفتم. آخه تورو خدا بگین یه آدمی که 7 سال توی ایران رانندگی کرده و تازه خانم هم بوده که در حالت عادی هم بوق ماشین ها روی سر و کله اشه چطور باید در طول 3 ماه که از رانندگی اش در تورنتو می گذره خودش رو تربیت کنه که پشت چراغ قرمز اگه ماشین جلویی راه افتاد 3 ثانیه تمام صبر کنه و بعد راه بیفته!!! من 1.5 تا 2 ثانیه رو تونستم اما ثانیه سوم رو شرمنده. از ماشین های پشت سر می ترسیدم!!!
چیزی که خیلی خوششون امده بود این بود که من به ماشین ها حق تقدم می دادم!!! و ضمنا پشت تابلوی ایست هم کامل می ایستادم و وقتی که توی چهارراه شلوغ بود چراغ که سبز شد من نرفتم و صبر کردم تا راه جلوم باز بشه.
خلاصه که خیلی خوشحالم که قبول شدم. خیلی نگران بودم.
اون آقاهه که فکر کنم رد شد چند تا اشتباه اساسی داشت: اول این که پشت تابلوی ایست توقف کامل نکرد. دوم این که یه دستش به فرمون بود که البته مدت این اشتباه بیش از یه دقیقه نبود. سوم این که موقعی که می خواست به چپ و راست بپیچه سرش رو بر نمی گردوند که نقطه کورش رو چک کنه.چهارم این که وقتی که خواست بیاد توی پارک (و باید عقب عقب می اومد) خیلی خیلی نزدیک به ماشین دست راستی و دور از ماشین دست چپی بود و از کسی هم نخواست که بره پایین و بهش فرمان بده. چون که اساسی ترین چیز وقتی داری عقب عقبی رانندگی می کنی اینه که حتما اگر کسی دور و بر و به خصوص توی ماشین هست بخوای که بهت فرمون بده و اگر هم تنها هستی حتی المقدور پیاده شی و دور ماشین رو چک کنی!!!
با این حساب اغلب کسانی که در ایران رانندگی کرده اند (از جمله خود بنده) در کانادا به حدود چهار یا پنج ساعت (من 10 ساعت رفتم تعلیم) تعلیم رانندگی احتیاج دارند تا اصلا و اساسا متوجه بشن که رانندگی در اینجا چه تفاوت هایی با رانندگی در ایران می کنه.
یه عالمه چیزهای دیگه هم توی درسمون بود که یه صبح تا عصر طول کشید. اگه خواستین بگین براتون تعریف کنم. خیلی خوب بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
مادرم از زمانی که کوچک بود بسیار عاقل و باهوش بود. یک بار وقتی 4 سال داشت در کوچه های قم گم شد.تصمیم گرفت که اصلا گریه نکند چون می دانست گریه کردن نه تنها سودی ندارد بلکه باعث می شود دیگران متوجه شوند که او گم شده و در بدترین حالت اورا بدزدند. بنابراین یک کوچه را گرفته و داخل شد. همین طور که می رفت به یک پیرمرد رسید که جلوی خانه ای نشسته بود. هتل شوهر خاله مادرم در قم نسبتا معروف بود. بنابراین مادرم می دانست که اگر نام هتل را بگوید دیگر نیازی به آدرس دادن نخواهد بود. به پیرمرد گفت: سلام آقا. من دنبال هتل ..می گردم. می شه به من بگید از کدوم طرف باید برم. آقاهه هم خندیده و گفته بچه جون تنها بری گم می شی. بیا دنبال من. و خلاصه مامانم رو برده و جلوی هتل سپرده به دست شوهر خاله و دایی مامانم.
بعدا یادم بندازین که داستان اتفاقاتی که برای عروس دایی مامانم (که می شه دختر یه دایی دیگه مامانم) رو براتون بگم. ناراحت کننده است اما واقعی.
پایان قسمت سیزدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
نوشتن درباره خانواده یه خیال راحت و فکر باز و بدون دغدغه می خواد که همه فکرت و حتی تخیلت رو جمع کنی. باید یادت بیاد که چی ها شنیدی و از کی ها شنیدی و بعد بری به اون دوران و درقالب کسی که این جریانات براش اتفاق افتاده تا بتونی چیزی که می خوای رو بنویسی.
از اونجایی که بعد از خارج شدن از ایران تمام این خاطرات برام بیش تر از گذشته ارزشمند شد دیدم که خیلی دوست دارم هر چیزی که یادم هست رو بنویسم و به نفرات بعدی بسپارم.
از اونجایی که خودم خیال بچه دار شدن ندارم, شاید بسپرم دست بچه احتمالی برادرم.
بدیش اینه که مامانم هم خواهر یا برادر نداره که بچه ای داشته باشن.
نقل از وبلاگ ایران من (دیونه)
زندگي مهرانه را به او بازگردانيم
ولله اندر حکایت سوراخ شدن گوش, خدمتتون عرض کنم که اولین بار گوش بنده در سن شش سالگی سوراخ شد. اون دفعه نه دردی در کار بود و نه خونریزی!! سوراخه هم هیچ وقت هم نیومد.
با مامان بزرگ و بابا بزرگم رفتیم طلافروشی مظفریان توی خیابون کریم خان. بابا بزرگم برای این که صدای فریاد های احتمالی من رو نشنوه رفت سه تا چهارراه اونورتر. طفلکی ازشنیدن صدای گریه من خیلی ناراحت می شد. مامان بزرگ شجاع و صبور من پیشم موند. آقای مظفریان اومد و به من گفت: من گوشت رو الان سوراخ نمی کنم. اول علامت می زنم بعد تو برو و توی آینه علامت ها رو نگاه کن. اگر جای علامت ها رو دوست داشتی همون جا رو برات سوراخ می کنم.اما نباید تکون بخوری که من علامت رو بادقت بگذارم و جاش جا به جا نشه. من هم نشستم تا گوشم رو علامت بگذارند.
مراسم علامت گذاری که تمام شد بهم گفت که خوب دختر خوب حالا برو توی آینه علامت ها رو نگاه کن ببین اگر دوست داری همون جارو سوراخ کنم.
بعد که رفتم جلوی آینه دیدم که گوشواره ها توی گوشمه!!
هیچی دیگه آقاهه با کاردانی و تدبیر گوشم روسوراخ کرده بود بدون این که من تکون بخورم یا داد و فریاد راه بندازم.
کودنی و سادگی من رو باش ترو به خدا. آخه بگو دختر جون علامت رو گوشت بگذاره که چی؟ مگه زمین فوتباله؟ یه مثفال لاله گوشه که می خواد یه سوراخ توش درست کنه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه آقای مسن خیلی خیلی محترمی توی آشنایان ما هست که الان حدود 75 سالشه. خیلی خیلی کم حرفه و بسیار مبادی آداب و افتاده.
یه بار دخترهای فامیل به صرافت سوراخ کردن گوش افتاده بودن و سه تاشون به همراه این بنده شرمنده که در اون زمان حدود بیست و یکی دوساله بودیم گوش هامون رو سوراخ کرده بودیم. منتها همه دچار درد گوش و خونریزی های گاه به گاه گوشی شده بودیم.
در مهمانی ای که با این دوستانمون داشتیم بحث سر این شد که چرا ما همه که گوش هامون رو سوراخ کرده ایم (دومین سوراخ گوشمون بود که دیگه خواسته بودیم حسابی قرتی بشیم), دچار این مشکل شده ایم. این آقا هم که حضور داشت و در گذشته هم داروساز بوده بعد از بوق و اندی که لام تا کام صحبت نکرده بود با دلسوزی هر چه تمام تر گفت: خوب دختر خانم ها جای خوبی رو برای کارشون پیدا نکرده اند. بنده خودم سوراخ می کنم, بسیار سریع بدون این که خانم ها متوجه بشند, بدون درد و خونریزی.
طفلک مرد محترم تازه وقتی جمعیت سی نفره حاضر در مهمانی از خنده منفجر شد فهمید چی گفته. یادم نمی ره تا بناگوش قرمز شد.
یاد اون مهمونی ها و خوشی ها به خیر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
مادر بزرگ من یه خواهر داره که از خودش دوسال کوچکتر است و به دلیلی که نمی دونیم مادرش خیلی دوستش نداشته. همونطور که گفتم اینها در قم زندگی می کرده اند.
این خواهر وقتی که حدود ده سالش می شه هوس می کنه که سینه بند داشته باشه. (اوخی). دوستش که همسایه اشون بوده بهش می گه که بلده براش درست کنه و دوتا پارچه رو می بره و بعد با چند تا بند به هم وصل می کنه.
یادش به خیر مادر (مامان مامان بزرگم که الان فوت شده) این سینه بند!!! رو از توی رخت ها پیدا می کنه و می فهمه که جریان از چه قراره. بعد هم نه می گذاره و نه بر می داره می ره توی حیاط و خطاب به همسایه کناری داد می زنه زینب خانم بیا ببین این ورپریده چی درست کرده خجالت هم نمی کشه.
طفلک دختر کوچولو… به نظرم خیلی غصه خورده باشه.
این دختر کوچولو که اسمش رو می گذاریم کلثوم, هیچ وقت احساس خوشبختی نکرد. مامان بزرگ من و اون یکی خواهرش به آدم هایی شوهر کردند که از نظر سطح اجتماعی از خانواده خودشون بالاتر بودند و بنابراین زندگی شون هر چی هم که بود و توی دلشون هر چی هم که بود اما از نظر معیارهای اجتماعی خوش بخت و سفیدبخت به شمار می رفتند.
اگر چه که پدر بزرگم رو خیلی دوست دارم چون که پدربزرگ بسیار خوبی برای من و پدر بسیار خوبی برای مادرم بوده اما این حقیقت که شوهر بسیار بدی بوده رو نمی شه منکر شد.بعدا درباره زندگی پدربزرگ و مادر بزرگم و نیز رابطه بسیار عالی خودم با پدربزرگم خواهم نوشت.
به هر صورت که کلثوم با آقایی که به نظرم راننده یکی از درباری ها یا وزرا در زمان شاه بود ازدواج کرد. نمی دونم راننده یکی از اونها بود یا مثلا سرایدار بود. باید بپرسم. بنابراین هر سال تابستان با آن خانواده به ییلاق می رفتند. وضع بدی هم نداشتند . به هر حال به رسم آن زمان اینقدر بود که هر بار شوهرش “آخبیب=آقا حبیب” وانت میوه پر کنه و جلوی در خونه بریزه پایین که زن و چهار تا بچه اش خونه اشون پربرکت باشه.
یه پسرشون یا علی برادر رضاعی مامان منه, بعدش یه پسر دیگه به نام رضا, یه دختر به نام نیره و یه پسر به نام ابولفضل. آخبیب یادش به خیر از آدم های بسیار خوبی بود که من توی زندگی ام دیدم. خیلی خوش اخلاق و خالی از حسادت, بسیار بلندنظر و بسیار خوش نیت. وقتی که فوت کرد من ده سالم بود. روحش شاد.
کلثوم طفلک تمام مدت کارش به تر و خشک کردن بچه ها می گذشت. از دخترش توی مدرسه پرسیده بودن مامانت چکاره است. اون طفلک هم چون همیشه مادرش رو درحال شستن رخت برادرهاش دیده بود گفته بود مادرم رخت شوره!!! کلثوم هیچ وقت احساس خوشبختی نکرد و به نظر من به دلیل حسادتی بود که همیشه در وجودش بود و این که همیشه خودش رو با دیگران مقایسه میکرد. از بین بچه هاش علی و رضا جزو بهترین آدم هایی هستن که من در زندگی ام دیده ام. باگذشت و بلند نظر و با طبعی بلند و خوش نیت و خوش قلب. اما ابولفضل و نیره درست برعکس هستند.
رضا الان سه تا پسر داره که دوتا بزرگتر ها ازدواج کرده اند. خود رضا 53 سالشه و متاسفانه شنیدم که سرطان پروستات پیشرفته گرفته. ممکنه که نجات پیدا نکنه. یادم اومد که چقدر خودش و زنش خوشبخت بودند. خودش راننده آژانسه و خانمش خونه دار. صدای قهقهه خنده اینها و بچه هاشون همیشه به آسمون بود. برای همه خوبی می خواستندو خانمش خیلی اوقات از کلثوم -علیرغم اخلاق بد و زبون نیش دار و توقعی بودن بیش از حدش- نگهداری میکرد. فکر می کنم بزرگترین مشکل سیگار کشیدن رضا و خانمش بود. خوشحالی ام از اینه که عروسی پسرش رو شرکت کردم. عروسی توی تالاربود و بعد توی خونه کوچکش ارکستر آورده بود. به دلیل تم مذهبی و سنتی خانواده کمتر دختر و زنی حاضر بود پاشه و توی خونه که زن و مرد قاطی بود برقصه. من اما طبق معمول تافته جدابافته و خوب از نظر معیارها و طبقات اجتماعی ایرادی در رقصیدنم وجود نداشت. خوشحالم که اون شب رقصیدم و خوشحالشون کردم.
براش دعا می کنم. خیلی خوشبخت بودند. امیدوارم حالش خوب بشه.
پایان قسمت یازدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
گفته بودم که یادم بندازین جریان ازدواج پسرعمه مامانم یا پسر شریفه رو براتون بگم. سعید در ایران درست اوایل انقلاب یه روز به مامان من تلفن زد و پرسید که خرج کورتاژ چقدر می شه(جهت اطلاع بیشتر و عدم سوء تفاهم مامان من پزشکه). خوب وقتی یه پسر جوون بهتون تلفن می زنه و چنین سوالی می کنه مسلما می فهمین که جریان چیه دیگه.
مامان من هم از کسانی که می شناخت و می دونست که این کار رو انجام می دن پرسید و قیمت رو به سعید اعلام کرد. اما قیمت بالا بود و سعید دیگه دنبال نکرد. علاوه بر اون حدود یکماه بعد با یه خانم فیلیپینی ازدواج کرد و !حدود نه ماه بعد هم یه دختر خانم گل گلی به دنیا آمد! ما احتمال می دیم که این دختر خانم گل گلی همونی بود که کورتاژ نشد و عمرش به دنیا باقی بود. اما به هر صورت مطمئن نیستیم.
این دختر خانم گل گلی حالا یه پا گیتاریسته, اما تصمیم گرفته که پرستاری بخونه. آمریکا با مامان و باباش زندگی می کنه وبسیار خوشحال و خندونه.
کی می گه گرونی نرخ بده. یه دختر خوشحال و خوشبخت به دنیا هدیه کرده به نام دیسی.
پایان قسمت دهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست:من عاشق نوشته های این آقاهه هستم. عالی می نویسه و توی هر سبکی که می نویسه خیلی خوب از پسش برمیاد. حیفه اگر نوشته هاش رو از دست بدین.
ببینم شما ها هم مثل من عاشق تمام آهنگ های قدیمی دهه سی و چهل و حتی قبل تر هستین؟ برین اینجا. من که با همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشقش شدم.
طفلک گل آقا.. رقیب اولش کشته شده. فریدون فرخزاد بود. حالا رقیب دومش که این وبلاگه هست سر و کله اش پیدا شد!!!!
زن به این بی صفتی گیر این شوهر گل افتاده. چه می شه کرد کار دنیاست دیگه.
به همه تون خیلی خیلی خوش بگذره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار