دختر, دانشجو بود هنوز. امتحان داده بود. نمره اش عالی می شد, می دانست. به برنامه ی امتحانی نگاه کرد. وحشت سرتاپای وجودش را گرفت. کابوس همیشگی, دو امتحان دیروز را از دست داده بود. صفر می شد. امتحان بعدی را هم به صرافتش نبود,درست یک ساعت دیگر شروع می شد و از دست می رفت حتما, “پخت نان از خمیر خانگی”. استاد را به خاطر می آورد. همان معلم طرح کاد دبیرستان با مقنعه ی قهوه ای و روپوش کرم رنگ. به خاطر نمی آورد اما این که حتی یک بار سر کلاس رفته باشد. فکر کرد به هر حال از امتحان این درس نمره ی قبولی می شود گرفت.
نفهمیده بود چطور برنامه ی امتحانی را نگاه هم نکرده بود حتی. ایستاد توی راهرو تا در هیاهوی آمد و رفت دانشجوها استاد درس را پیدا کند و صحبت کند. امتحان دیروز “دینی” بود و می دانست میان ترم را با نمره ی عالی امتحان داده بود. درس را “واو به واو” از بر بود. استاد را به خاطر می آورد. همان معلم صورت گرد سال اول دبیرستان, که خوش بر و رو بود و سرخ و سفید و مقنعه و چادر مشکی می پوشید. استاد را پیدا کرد. همین که شروع کرد به حرف زدن, به خاطر آورد این استاد سال اول دانشگاه درس آشنایی با کامپیوتر بود. استاد تقریبا ناامیدش کرد. گفت هیچ استادی امتحان مجدد نخواهد گرفت, آن هم وقتی دلیل موجهی نباشد. دختر عجله داشت برود, استاد دینی را پیدا کند. در هیاهوی رفت و آمد دانشجوها در راهروی باریک باریک, پسری, کودکی در آغوش, به استاد سلام کرد. دختر نگاه کرد. همان چشم های سبز سبز سال ها سال پیش. پسر به دختر نگاه کرد: سلام. دختر, پسر کوچولوی پسر را در آغوش گرفت. بویید, بوسید, به خود فشرد. پسر چهار ساله در آغوش دختر آرام گرفت. دختر در چشم های سبز پسر نگاه کرد. باور نمی کرد: سلام. رو به استاد کرد: پسر عموی من است, حتی نمی دانستم فرزندی دارد. پسر با دختر دست داد و دستهایشان از هم رها نشد, چشم ها گره خورده در نگاه دیگری. استاد سایه ی چشمهایش را به زمین انداخت. همسر پسر از میان جمعیت به انها رسید. سر تا پا ارغوانی پوشیده بود, با موهای طلایی. پسر, فرزندش را از آغوش دختر گرفت, همسرش را به دختر عمو معرفی کرد و…: خداحافظ, دور شد. دختر فکر کرد استاد دینی را پیدا کند:خداحافظ.
در راهرو, منتظر ایستاده بود. چشم های سبز پسر را دید. پسر کوچک هم همان چشم های سبز را داشت. پسر جلو آمد. دستهایشان در هم گره خورد, نگاه ها تنگ تر.
-چند سال می شود؟
-ده سالی, شاید…پسرت چشم های تو را دارد.
- همان وقت چرا نگفتی؟
-تو نخواستی…تو چرا نگفتی؟
-ساعت ها تمرین کردم تا هنرپیشه ی یک فیلم باشم. یک هنرپیشه با چشم های سبز.
-همان فیلمی که با جمعیت از پله ها بالا می آمدی و بعد میان جمعیت محو می شدی؟
-میان آن همه جمعیت, تو…من را دیدی؟
-با آن چشم های سبز سبز..می شد ندید مگر؟
…
دختر, پسر کوچک را در آغوش گرفت. دست در دست پسر. از دانشگاه….تا میدان بیست و پنچ شهریور را پیاده آمده بودند و حرف زده بودند و..حرف زده بودند و …حرف زده بودند. دختر پاشنه های بلند کفشش و تنگی چسبان دامنش را فراموش کرده بود. به پاهایش که از زانو به پایین از دامن بیرون بود و به چاک پایین دامن نگاه کرد. موهای پایش بفهمی نفهمی پیدا بود, و دختر احساس رضایت می کرد که با همان واقعیت موهای کوتاه پایش, و موهای کوتاه سرش, اینطور بی پروا خواسته می شود. در گره ی محکم دست ها, پسر کوچک آغوش به آغوش جابه جا می شد, و کلمات در هم گم می شدند. پسر تمام آنچه دختر نوشته بود را طی سالیان سال خوانده بود و دختر هرگز ندانسته بود. پسر انکار می کرد همه را می خوانده. از اشاره به جزییات تفکرات دختر, انکار دروغین پسر لو می رفت.
میدان بیست و پنج شهریور, هنوزپر بود از دود, اتوبوس, تاکسی و راننده ها, و غوغای مسافرها…و…همسرموبلند بلوند و ارغوانی پوش پسر. پسر فرزندش را از آغوش دختر گرفت. همسرش دست پسر را گرفت. با دختر عمو خداحافظی کردند و دور شدند. دختر در میدان ایستاده بود. باید سوار اتوبوس می شد. پاشنه های بلند و دامن تنگ و چاکدار, کارش را سخت می کرد. دختردوباره بعد از ده سال, در میدان بیست و پنج شهریورسوار اتوبوس شد. اتوبوس, یک شکل دیگر بود. باید از پشت صندلی جلویی پاکتی بر می داشت و روی کارت “سی” مسیر اتوبوس را میدید. ایستگاهی که میخواست پیاده شود وجود نداشت. اما روی نقشه علامت خورده بود. اگر چراغ راهنمایی قرمز بود, اتوبوس می توانست در آن ایستگاه توقف کند. سبز اما…مقصد را دور می زد. دختر فقط به رنگ سبز فکر می کرد. صفرهای درس دینی و “پخت نان با خمیر خانگی” را, با تمام اهمیتش, فراموش کرده بود.
دختر, حسی ناگفتنی را در وجود خود مزمزه می کرد. حس خواستن و خواسته شدن و خاستن در برابر یک خواهش بی نهایت, سوختن و ساختن و نسپوختن. یک حس پایدار و عمیق در تمام سال های دوری و بی خبری, و…چشم در پی دیگری داشتن. خواستن…خواستن…خواستن. رویا تمام شده بود. رویا همیشه می مرد. دختر در یک تلاش بی نهایت, حس را در فقدان رویا زنده نگاه می داشت, چشم هایش را باز کرد. همسرش در مقصد منتظر ایستاده بود. دختر…به رنگ سبز, به موهای بلند بلوند, به یک لباس ارغوانی , و به موهای کوتاه سیاه پایش فکر می کرد.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بلیط های کنسرت هانا مونتانا از ۹۵ دلار تا ۱۰۷۰ دلاره!!!!!
بلیط های لاس وگاس کنسرت سلین دیون هم از ۵۶۰ دلار هست تا ۱۰۷۰۰ دلار! در حالی که بلیط های ماه آگوست مونترال سلین دیون از ۲۱۴ دلار تا ۲۱۴۰ دلار هستن و توی ایرکانادا سنتر از ۱۰۶ تا ۱۳۳۸ دلار قیمت خورده اند.
بلیط های ماه ژانویه ی مایکل بوبله ی عزیز هم قیمتشون از ۳۲۱ شروع می شه تا ۱۳۳۷۵.
با این رقم ها به گمانم من و گل آقا بالای خط فقر که نیستیم هیچی یه چیزی هم به ماتحت خط فقر بدهکاریم!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دانشجوها دستگیر شده اند و دستگیری ها همین طور ادامه داره.
این لیستیه که سایت گویا اعلام کرده.
دو تا نکته…اولیش این که سر جریان کوی دانشگاه من و گل آقا دوست بودیم و گل آقا هنوز دانشجو بود. روز شنبه ای که جمعه اش تمام کشت و کشتار ها و دستگیری ها اتفاق افتاده بود گل آقا امتحان داشت. امتحان کنسل شد. اما مدتی که گل آقا رفت توی دانشگاه سر جلسه و برگشت من توی ماشین جلوی در دانشگاه نشسته بودم و دل توی دلم نبود که گل آقا صحیح و سالم برگرده. خدا رو شکر فارغ التحصیل شد.
دومیش بعد از فارغ التحصیلی گل اقا بود و زمانی که داداش کوچولو رفته بود دانشگاه. هر بار اتفاقی توی دانشگاه ها می افتاد من بلافاصله تلفن می زدم تهران که از حال داداشیه خبردار بشم. خدا رو شکر اون هم یک ماه پیش فارغ التحصیل شد.
حالا…هر بار لیستی می بینم به خانواده ها فکر می کنم. به این که چندین و چند نفر چشم نگران هستن و خواب و خوراک ندارند تا عزیزانشون برگردند.
و…
فکر می کنم به شونزده آذر و صدها حماسه ی ریز و درشت دانشجویی دیگه و…انتهای تمامشون..تمامشون.
یه خبر بی ربط که جاش اینجا نیست ولی به هر حال تضادش با خبر بالا جالبه.
خانوم ویکتوریا بکهام همسر اقای دیوید بکهام گفته ان نمی دونین دیوید چیه…اگه شب با دیوید بخوابم حتما برهنه می خوابم!!!!!
چند تا نکته جالب بود…
اولا ویکتوریا خانوم یعنی دل جمعیت نسوان رو سوزونده ان با این پروپاگاندا واسه دیوید خان؟؟!!!! آن چی که عیان است چه حاجت به بیان است…اصولا دیوید خان با شهرت جهانی شون نیازی به پروپاگاندا ی احد الناسی ندارن.
ثانیا دهن باقی آقایون رو آب انداخته ان…با -ماشالله. خدا حفظشون کنه- ویتامین های برهنه ی چپ و راستشون!!!
ثالثا مگه ویکتوریا خانوم -علنا- با کسی غیر از دیوید خان (یا حالا فرض بفرمایید کلا بدون دیوید خان) هم توی تختخواب می رند؟!!!!
ولله بقیه ی بانوان هم با کت و شلوار و پالتو پوست توی تختخواب نمی رن. حالا گیریم شوهرشون دیوید خان باشه یا مش کلبعلی! منتها دیگه جار جار توضیح واضحات نمی دن!
ملت همه جا مشنگن! ملت آمریکا از باقی ملل مشنگ تر!
یکی می مرد ز درد بینوایی…
—
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
ایناهاش. روابط ایران و کانادا به سردی می گراید.
کانادا سفیر پیشنهادی ایران رو قبول نکرده چون مشکوکه که شونصد سال قبل جزو گروگانگیر های سفارت آمریکا بوده. ایران هم سفیر کانادا رو اخراج کرده. حالا بامزه اینه که به گزارش بی بی سی سخنگوی وزیر خارجه ی ایران گفته که ایران استوارنامه ی سفیر کانادا رو قبول نکرده بوده. به عبارتی آقاهه هنوز سفیر نبوده!
خر تو خره ولله.
—
امتحان آخر ترم رو دادم. برگه ام رو که دادم خانوم معلمم دنبالم دوید از کلاس بیرون و گفت تو از شاگرد های استثنایی من بودی. به برگه ی تو که می رسیدم همیشه ذوق و شوق داشتم که ببینم کتبالو این بار چی نوشته. گفت که امیدواره تلاشم در این زمینه رو ادامه بدم و گفت که خیلی دوست داره که من رو توی بقیه ی کلاس هاش هم ببینه.
توی مقاله ای هم که تحویل اش دادم روی پاراگراف اولش نوشته great choice of opening quotation.
اون یکی معلم اولی ام هم همیشه برام از همین جملات تشویقی می نوشت و می گفت که از حضور من در کلاس بسیار لذت می بره. فقط دومیه بود که نه از سبک نوشتن من خوشش می اومد. نه نکته ها رو می گرفت و نه اصولا طرز فکر من رو می پسندید یا حتی نمی گذاشت سر کلاس جواب سوال هاش رو بدم و حرف بزنم . آخرش هم جنس خراب بهم “ب” داد جای آ!
…
بهش نگفتم از ترم دیگه شاید برم دنبال ثروت جای لذت دانش اندوزی. بستگی به یه چیز داره خلاصه. تا آخر هفته معلوم می شه.
—
پول زیر پای فیله. خصوصا وقتی بخوای به خاطرش با ملت محاجه کنی. ببینیم زورمون می رسه خانوم فیله پاش رو بلند کنه؟!
همه اش تقصیر این برف نالوطیه که هنوزم این همه از دیدنش کیف می کنم.
—
خنده دارترینه اگه بگم تا این ساعت عزیز در کانادا غذا سفارش نداده ام بیاد دم در خونه!!! همیشه گل آقا این کار رو می کنه. حالا یهو فردا و پس فردا و پس پری فردا باید واسه بیست و یک نفر سفارش غذا بدم! نباید کار پیچیده ای باشه. منتها غیر از پیتزا فروشی نمی دونم دقیقا به چه مغازه ی دیگه می شه سفارش غذا داد که بیاره و تحویل بده و به همه ذایقه ای هم بخوره!
قدرشناس همکاری و پیشنهاد صمیمانه ی همگان هستیم!!
—
وقتی یه غذایی رو دوست دارم یهو یه دیگ درست می کنم و شش روز پشت سر هم روزی سه وعده ی پنج شش قاشقی می خورمش. این بار نوبت پلو قاطی بود. پلو و گوشت چرخ کرده و پیاز داغ و دو تا پر سیر و سیب زمینی ریز سرخ کرده و رب گوجه و ادویه پلویی و چس مثقال لوبیا توش! می شه یه جور اسلامبولی پلو ی سیب زمینی دار که یه کمی هم لوبیا قاطی داره.
یکشنبه عصر درست شده. یکشنبه شب و دوشنبه ظهر و عصر و شب و سه شنبه ظهر و عصر و شب تناول شده. نهضت برای فردا عصر و شب هم ادامه خواهد داشت.
…
بله آقای تهرانتویی. متشکر می شم اگه لینک ها رو مرحمت کنین. شاید فرجی شد. ایراد باید از علایق بنده باشه گرچه. به هر حال در اون همه لینک شاید موردی پیدا شد و علایق بنده رو بر انگیخت. لطفتون پایدار و سایه تون مستدام.
—
شده از زور خستگی حالت تهوع بگیرین؟ صبح جلوی در رو پارو کردم و برف ها رو نمک پاشیدم. عصر هم یه سری دیگه از هول لایه ی یخ نمک پاشیده ام. شب هم یه سری دیگه.
باز خدا رو شکر این شرکت …ون گشاد برف پارو کنی ساعت ده و یازده اومد و برف روبی ناقص من رو کامل کرد.
شانس آوردم اومدن بالاخره. حال و حوصله و فرصت کل کل کردن با این شرکته رو دیگه واقعا نداشتم.
…
توضیح این که مثل خل و چل ها هنوز هم برف رو دوست دارم.
—
از شدت خستگی حالت تهوع دارم. امیدوارم آخر هفته برطرف بشه!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عجب…عجب…
علایق و حس هایی که در کودکی شکل می گیرند گاهی به شکل غریبی سال های سال با آدم زندگی می کنند.
برف رو از روزی که به خاطر میارم دوست داشتم. دو بار دستم رو شکسته و لااقل بیست سی مرتبه ای زمینم زده. چهار پنج مرتبه ماشینم رو توی خودش فرو برده و به سختی رها کرده و یک مرتبه هم برای ما باعث تصادف شده…و من هنوز برف رو دوست دارم..و زمین های برفی رو و…تمام سختی ها و ترس هایی که ازش دارم!!!
…
کلاس اول ابتدایی بودم. از کودکستان رفته بودم دبستان و دوستی نداشتم و عقلم به دلتنگی و اضطراب می رسید. هر روز صبح پدر بزرگم من رو می رسوند مدرسه و می برد توی حیاط مدرسه و بعد می رفت. یه حس عجیبی پیدا می کردم. انگار تمام پشتوانه های زندگیم از دست رفته باشه و خالی خالی باشم. دلهره می اومد و ترس و اضطراب در عین حال که حس امنیت هنوز بود. بعد از رفتن پدر بزرگم چشم هام پر می شد از اشک. مثل جنینی که از شکم مادر جدا شده باشه و دیگه هیچ بند نافی به مادر پیوندش نزنه و هیچ رحمی حفاظت اش نکنه. تا می رفتم سر کلاس و یواش یواش یادم می رفت. و..این حس هر روز صبح یکی دو هفته ی اول کلاس اول دبستان بود. حسی که نه روز های بعد تکرار شد, نه کلاس دوم تکرار شد, نه سوم, و نه تا سال ها سال بعد…بعد از شاید بیش از بیست و پنج سال.
هفته ها طول کشید تا به یاد بیارم همین حس رو…دقیقا همین رو, بی بیش و کم چه وقت تجربه کرده بودم…
یک دخترک شش ساله…در حیاط مدرسه…امن اما…بی حامی…تنها.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
مقاله تموم شد. امتحان تموم شد. کلاس رقص تموم شد. یکی از پروژه ها تموم شد.
مونده یه امتحان دیگه و باز یکی دیگه و ده پونزده تا پروژه ی دیگه و کلاس رقص هفتگی تا آخر دسامبر!
امتحان دیگه باز هم برای درس داستان کوتاهه. اون یکی امتحان مال کارگاه معرفی نوشتن مدارک فن آوریه (ترجمه ی فارسی بهتر از این سراغ نداشتم)! می شد امتحان نداشته باشه. چون من کلا کرم امتحان دادن دارم باعث شدم خودم و نوزده نفر دیگه در پایان دوره ی چهار روزه یه امتحان بدیم!!! نوزده نفر دیگه هنوز نمی دونن.
—
دخترک می خواست بره نرسینگ بخونه. برای امتحان تافل نمره نیاورده. من بهش پیشنهاد کردم با اون صورت عروسکی و اون قد و بالای مانکنی بره یه رشته ی هنری. می گه غیر ممکنه. پریروز اعلام کرد از رشته ی من خوشش اومده و می خواد چیزی شبیه اون رو بخونه. برنامه نویسی کامپیوتر. بهش توضیح دادم که اولندش من توی درک و فهم برنامه نویسی کامپیوتر یه چیزی به خانوم بزی بدهکارم. دومندش معلوم نیست اصلا دوست داشته باشه. می گه شوهرش هم کار برنامه نویسی می کنه ولی تمام مدت به دخترک می گه که امکان نداره دخترک برنامه نویس بشه!!! و بهتره بره سراغ یه کار دیگه!!!!
شک ندارم اگه جای دخترک بودم حتما می رفتم برنامه نویسی می خوندم. آدم های از خود راضی گند دماغ بی مصرف لج در آر!!!!
شوهر خرگول…زن به این جوونی و خوشگلی و خوش هیکلی داره. جای این که پشتک بزنه, اعتماد به نفس دخترک رو می گیره.
ندیده و نشناخته از شوهره بدم اومد اییییییییییی….ن هوا! بی منطقه؟ انکار نمی کنم. ولی…بعضی ها حرص من رو در میارن. گمونم تقصیر خودم باشه بیشتر از هر کسی!
…
شک دارم دختره خودش بدونه چقدر خوشگله! و…طفلک با چه صداقت و جدیتی داره درس می خونه و تلاش می کنه. دختر گلیه.
—
از بین پنج تا موضوع و حدود دوازده تا داستان باید دو تا موضوع رو انتخاب می کردیم و می نوشتیم. یکی از موضوعاتی که انتخاب کردم داستانی بود توی مایه های سورریالیستی و اگزیستانسیالسیتی مال اکتاویو پاز. منتها کرم داشتم. برای من این سخت ترین داستان اون مجموعه بود. بسیار سمبولیک و در عین حال برای من که در عمرم پیچیده تر از غرش طوفان و هری پاتر نخونده ام بسیار پیچ و خم دار.
خوشحال و خوشوقتم به عرض همگی برسونم وقتی داشتم در موردش می نوشتم دقیق و کامل برام روشن شد آقا پاز چی می خواسته بگه و از کدوم عناصر داستان نویسی برای رسوندن فحوای کلام استفاده کرده.
باز هم به اطلاع همگان می رساند تا این روز عزیز این داستان سه صفحه ای اکتاویو پاز پیچیده ترین داستانی ست که کتبالو خانوم مطالعه فرموده ان!
دنیایی ست…روز به روز بیشتر داره از زندگی کردن خوشم میاد.
—
یه خانومی بهم گفت میلان کوندرا گفته کسی که بچه نداره عاقله ولی کسی که بچه داره کامله!
خانومه یه دختر ناز دوازده ساله داره که فرانسه و انگلیسی و فارسی رو بلده. خیلی قشنگ می رقصه و شاگرد خیلی خوب مدرسه هم هست. با خانومه باید کاری رو انجام می دادیم. باید با هم قرار می گذاشتیم. جفتمون به این نتیجه رسیدیم بعد از ساعت نه شب بهترین وقته برامون! خانومه هر روز از صبح تا اون ساعت گرفتار کارهای خونه و کارهای دخترشه. من هم سر کار هستم و کلاس ها و درس های مختلف. برنامه هامون رو که کنار هم گذاشتیم خانومه کلی خندید. گفت: تو عاقلی ولی من کاملم!
راست می گه شاید. آدم بدون بچه یه آدم کامل نیست. منتها…مثل همون مثال دیونه شدن و مردن می مونه. تا وقتی کامل نیستی نمی دونی کامل نیستی!!! و…به گمانم تصمیم ام رو گرفته باشم. فکر نمی کنم هیچ وقت بخوام کامل بشم!
اصولا…تصمیم گرفته ام تا آخر عمرم یه کتبالوی ناقص خودخواه باقی بمونم!
—
حال خنده و شوخی دارین؟
بفرمایین چند تا نقل قول بامزه از یه خانوم ناز دستم رسیده. (راضی بود خودش بگه کیه). نقل قول ها ایناهاشن:
“Having sex is like playing bridge. If you don’t have a good partner, you’d better have a good hand.” Woody Allen
“See, the problem is that God gives men a brain and a penis, and only enough blood to run one at a time.” Robin Williams
شاهکارش اینه. نه به خاطر چیزی که گفته. به خاطر کسی که این رو گفته. اول نقل قول رو بخونین و بعد گوینده اش رو نگاه کنین.
“Clinton lied. A man might forget where he parks or where he lives, but he never forgets oral sex, no matter how bad it is.”
هوممم…گوینده رو حدس بزنین.
ایناهاش…باربارا بوش! همسر رییس جمهور پیشین ایالات متحده!!!! عاشقش شدم یعنی.
و این یکی:
“Women might be able to fake orgasms. But men can fake whole relationships.” Sharon Stone
و نهایتا…
“Sex at age ۹۰ is like trying to shoot pool with a rope.” George Burns
گمانم آقای جورج برنز یه کمکی سن رو دست بالا گرفته. ما به چشم خودمان که ندیدیم ولی اونی که شنیدیم می گن از سن پنجاه شروع می شه. میله و نیزه می شه لاستیک و کش و یواش یواش حدود شصت و پنج شش سالگی همون طنابی می شه که جورجی خان گفتن. گیریم قرص و دارو و اسپری و دوپینگ استفاده بشه حدود نود سالگی طناب که چه عرض کنم یه نخ قرقره ای تار عنکبوتی چیزی باقی مونده باشه!!! سلامتی و دلخوشی باشه باقیش رو خدا بده برکت.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
تین ایجر بودم شاید حدود پونزده سال. نه می دونستم دیوید هاسلهاف کی هست و نه می دونستم فیلم ها و محصولات سینمایی مخاطبین خاص خودشون رو دارن.
فیلم نایت رایدر رو گرفته بودیم و من شیفته ی ماشین و بیشتر از اون صاحب ماشین بودم.
سال ها بعدش حدود بیست سالم بود. سریال بی واچ اومده بود. باز هم اصلا و ابدا نمی دونستم محصولات سینمایی غربی مخاطبین خاص خودشون رو دارن. و نمی دونستم پاملا اندرسون کی هست و دخترهای بی واچ در اصل دخترهای مجله ی پلی بوی هستن. به هیچ عنوان هم یادم نبود هنرپیشه ی فیلم نایت رایدر اسمش چی بوده و کی بوده. فقط یادم بود شیفته ی فیلم نایت رایدر و هنرپیشه اش بودم. شدم عاشق و شیفته ی سریال بی واچ. دیوید هاسلهوف و اون یکی پسره که هنوز هم اسمش رو نمی دونم. (اسمش همچین مهم هم نیست!) و کیف می کردم از قد و قامت و هیکل دخترهای سریال!
باز هم همون موقع ها هنوز نمی دونستم پیرس بروزنان کی هست. شاید هیچ کس نمی دونست. حدود پونزده سال پیش بود. یه سریال بود به اسم رمینگتون استیل. سریال کارآگاهی بود. از همین ..خمی تخیلی ها که عاشقشون هستم. یادمه عاشق و شیفته ی پیرس بروزنان شدم و…اسمش رو یاد گرفتم.
از این خبر یاد فیلم نایت رایدر افتادم و این که اگه هالیوودی هست و ستاره سازی ای و پلی بوی ای از هوش هالیودی هاست و توانشون در تشخیص سلیقه ی گروه های مختلف سنی و توانشون در استخراج پول با عرضه کردن محصولات و آدم هایی که با اون سلیقه ها همگون باشند. وگرنه قسم می خورم در سن پونزده سالگی و ایضا بیست سالگی عقلم نه به جهت گیری می رسید و نه به تحمیق و نه به هیچ چیز دیگه. غریزه بود و شیفتگی یک دختر جوون به هنرپیشه هایی که الحق و والانصاف با سلیقه انتخاب شده بودند.
تنها تفاوتش با امروز این بود که هرگز فکر نکرده بودم ای کاش من هم مثل همون هنرپیشه ها بودم و همون ماشین خوشگل نایت رایدر زیر پام بود. اون روز ها و برای من فقط و فقط لذت بردن بود از اونچه که می دیدم بی هیچ تمایلی برای تصاحبش.
—
بسیار عالی…فهمیدم برای پولدار شدن می خوام چه کنم. یه سرمایه گذاری ای هست که ضرر و زیان توش نداره و برای یه آدمی مثل من که نه بلده محصول تولید کنه و نه فرصتش رو داره که جهت گیری اش رو کلا عوض کنه و نه بلده آنچنان ارتباط سازی ای با ملت بکنه بهترین هست.
می دونم می خوام یه سال و نیم دیگه برای چه شغلی درخواست بدم. می دونم می خوام این هفته و این ماه روی چه چیزی کار کنم و می دونم می خوام برای کار دوم کنار این کارم چه کنم.
از دو تا چیز هر قدر هم داشته باشم کم دارم. وقت و پول.
و مهم تر از هر دوی اینها سلامتی که بدون اون هرگز چیزی به دست نمیاد.
…
اصولا غرض از به دست اوردن پول برای بنده بقای عمر است و لذت بردن از بقای عمر و ایضا سلامتی در کل روزها و لحظات عمر.
—
بسیار از خودم راضی هستم. ![]()
—
یه جایی خوندم که یه کسی گفته بود هیچ وقت نگران خل شدن نباشین. چون به احتمال قریب به یقین خل که بشین نمی فهمین خل هستین.
من بهش یه جمله ی دیگه اضافه می کنم. نگران مردن خودتون هم نباشین. باز هم به احتمال قریب به یقین وقتی -صد هزار سال دیگه- به خوبی و خوشی بمیرین متوجه نمی شین که مردین!!!!
اغراق نمی کنم اگه بگم همیشه آرزو می کنم زودتر از عزیزانم بمیرم. اعتراف هم می کنم که از روی خودخواهی بسیار زیادمه. به گمانم از دست دادن یه عزیزی که از ارکان اصلی زندگی آدمه از خود مردن طاقت فرساتره.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بسیار جالب و ناامید کننده است وقتی شرح زندگی سامرست موآم رو جسته و گریخته می خونم و می بینم نویسنده های بزرگی مثل سامرست موآم دی اچ لاورنس و آلدوس هاکسلی اینطور به هم حسادت می کرده ان و با هم بد بوده ان.
مامانم همیشه می گفت هنرمندها و نویسنده ها رو فقط با کارهاشون ارتباط برقرار کن. بهشون و به زندگی خصوصی شون نزدیک نشو. چون این امکان می ره که دیگه اون احساس رو به خودشون و به آثارشون نداشته باشی.
توی تورنتو هم بر حسب اتفاق در چند تا گردهمایی دو سه نفر رو دیدم که آثارشون رو دوست داشتم و..درست مثل موآم و هاکسلی و لاورنس اون دو سه نفر هم از وجود همدیگه چندان لذتی نمی بردن. جالب تر از اون یکی شون این رو به زبون آورد که شاملو چندان شاعر بزرگی هم نبود! که…به هرحال با اعتقاد من متفاوت بود.
تا نوک دماغم که هیچ تا فرق کله ام کار دارم. مقاله در مورد موآم باید تموم بشه. دنبال یه حدیث (!!!) از موآم می گردم که مقاله رو باهاش شروع کنم. سه هزار تا حدیث ازش خونده ام. هیچ کدوم اونی که می خوام نیستن.
آقای موآم اعتقادش بر این مبنا بوده که نرمالی که در جامعه تعریف شده در اصل آنرماله. دنبال یک جمله ازش می گردم که این مفهوم رو داشته باشه و بعد باقی مقاله رو بنویسم. اگه امشب چنین جمله ای ازش پیدا نکنم گمونم باید جعل حدیث کنم و به موآم نسبت بدم!!!!
اگه این درس رو بگذرونم درس بعدی باز هم در مورد نوشتن هست و ادبیات انگلیسی. خانوممون درس food for thought رو بهم توصیه کرد و گفت به هیچ درس گرامر و لغت و اصطلاحی نیاز ندارم. کلی ذوق کردم.
—
قشنگه. هر جوری فکر می کنم می بینم برف قشنگه! روزهای برفی از قشنگترین روزهای سال هستن…بله…می دونم. اگه اینطرف پنجره نشسته باشی.
فعلا که این طرف پنجره هستم شکر خدا. لذتش زیاده.
برف اومده…اییییییییییین هوا…
—
بله…ایناهاش. اینجاست. ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بشر رو زیر پا می گذاره. این کار رو در پاسخ به سیخونکی کرده که کانادا هر ساله به باسن ایران فرو می کنه که واسه چی زهرا کاظمی رو کشته اند.
ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بومی ها -به عبارتی سرخپوست ها- ی ساکن کانادا رو رعایت نمی کنه و دیگه این که در جریان فلسطین و اسراییل طرف اسراییل رو می گیره و در جریان جنگ لبنان و اسراییل هم بفهمی نفهمی طرف اسراییل رو داشت.
حالا نه که بگم کانادا صد در صد حامی حقوق بشره. ولی می تونم به کلیه ی مقدسات نداشته ام قسم بخورم از ایران خیلی خیلی بهتره.
—
طبق معمول بسیار کار دارم. و…بسیار خوش می گذرد.
و…امروز یه بار دیگه بسیار خدا رو سپاس گفتم که محل کارم تا خونه امون فقط و فقط بیست دقیقه راهه و خلاف جهت ترافیک. در روز برفی بسیار چسبید.
اصولا از همه چیز به علاوه ی از خودم بسیار بسیار راضی هستم.
—
اسم گذاشتن برای نوشته بسیار مشکله. مگه این که اسم بگذارم چل تکه ی یک..چل تکه ی دو…چل تکه ی بیست و هشت و قس علیهذا.
علی الحساب این اسم بی مزه رو برای نوشته داشته باشین تا بعد یه فکری به حالش بکنم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
توی این آخرین سفری که رفتیم, با مامانم داشتیم راجع به دوست مامانم که همسفرمون هم بود و اونطرف تر کنار پسرش ایستاده بود, حرف می زدیم. خانومه خودش کوتاهه و -خدا یه امشب گناهان من رو فاکتور بگیره- زشت, پوست کدر, با موی وزوزی و تقریبا بدون گردن و گرد گرد اما گرد شل و ول و وارفته . پسرش حدود هفده هجده سالشه, قد بلند و بوره و بدکی هم نیست. شوهر خانومه رو توی این دو سه سالی که با مامان اینها آشنا شده ان من هیچ وقت ندیده ام. پسرک توی لندن به دنیا اومده. من که طبق معمول فکرم داشت واسه ی خودش پشت سر مردم داستان درست می کرد, به مامانم گفتم پسر این خانوم چطور بور و سفیده. مامان توضیح داد که شوهر خانومه بور و سفید و قد بلند و خوش صورته. خانومه رو صدا زد و گفت پسرت عین پدرش شده. خانومه هم گفت آره. کلا اخلاقش و تشکیلاتش به پدرش رفته!!!!!!!!
دقیقا نمی دونم تشکیلات آدم ها کجاشونه, ولی هر جاشون که هست, معلوم شد تشکیلات پسراین خانوم مثل مال پدرشه!!! راستی هم پسرک شانس آورده تشکیلاتش شبیه مادرش نشده!!!
باز هم خدا من رو ببخشه. از اون به بعد هر وقت پسره رو دیدم قبل از هر چیزی یاد تشکیلات افتادم!!!!
—
دام دام دارام دام…دارارا دارام دام…دیم دیم دیریم دیم…داراری دیریم ریم…
بعد از یه سال, کلاس رقصه دوباره شروع شده. این شکلی: دارارا دارام رام…دیم دیم دیریم ریم…راست چرخ چپ یک دوسه راست چپ پایین یک دو سه راست چپ چرخ چپ یک دو سه…اینجوری خلاصه. متوجه شدین یا با کل تشکیلات دوباره تکرار کنم؟!
—
ماهم این هفته نهان گشت و به چشمم سالی ست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست
این جوریا…
—
چیزی که راست راستی حالم رو بد می کنه, اینه. ویدیو ش رو امکان نداره ببینم. مطمئنم تا چند شب بعدش به شدت بد خواب می شم.
گاهی وقت ها خیلی خیلی دلم می خواد به این آهنگ و این یکی آهنگ گوش بدم. آروم ام می کنن.
خوبه آدم توی زندگیش بتونه کاری بکنه, برای آدم ها, برای عزیزان آدم ها, برای عزیزان خودش و ..برای خودش…
—
جدی جدی نگران گرم شدن جزجزی کره ی زمینم! کجا بریم اونوقت؟ این همه تشکیلاتمون رو چه کنیم؟
—
این آنتی بیوتیک داره کل تشکیلات من رو به هم می ریزه! هر شب چهار پنج بار از شدت تشنگی و یکی دو بار هم از شدت دست به آب از خواب بیدار می شم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شماره ی یک- هنوز مریضم! آقا دکتر گفته اگه پس فردا که تب بر رو قطع کردم, هنوز تب داشتم برگردم پیشش. تا پس فردا باید صبر کنم.
شماره ی دو-هیچی. خوشم اومده همین جوری بیخودی شماره بزنم. آدم مریض بهانه گیر می شه. بامزگیش, با این که داروها باید خواب آور باشن, فقط من رو می اندازن توی تختخواب ولی خواب بی خواب!
شماره ی سه- خوشم اومده شماره بزنم. مریضی است و بهانه جویی. با تیممون و دو تا تیم دیگه همگی از شرکت خودمون, فرض بفرمایید شرکت حاج رضا سوهانی و پسران, جلسه داشتیم با یه شرکت دیگه, فرض بفرمایید شرکت حاج صادق سوهانی و پدران. من تنهایی رفتم, باقی آدم های تیم مون قبلا رسیده بودن. من که رسیدم از میز پذیرش شرکت حاج صادق, تلفن زدن به کارمند حاج صادق, مثلا اصغر شکری که بیا پایین , یه نفر دیگه از شرکت حاج رضا اومده برای میتینگ. نشستم روی صندلی و منتظر اصغر آقا شکری شدم. دو تا آقای دیگه که با هم اومده بودن و در حال بحث بودن روبروی من نشسته بودن و یه آقایی هم کنار صندلی من منتظر بود, که طبیعتا یکی از کارمندهای حاج صادق بیاد و ببردشون تو. اصغر آقا شکری که اومد حتی نگاه هم طرف من نکرد. چون قرار بود یه نفر اومده باشه, بدون تردید رفت و شروع کرد دست دادن با آقایی که مبهوت کنار صندلی من ایستاده بود و بهش گفت از حاج رضا اومده ای؟ آقای مبهوت گفت خیر. (کتبالو بی هیچ عکس العملی نشسته بود سر جاش. طبق معمول اینجور وقت ها تفریح می کرد). اصغر آقا شکری برگشت طرف دو تا آقای روبروی من که با هم اومده بودن و با کمی تعجب (منتظر یه نفر بود, نه دو نفر) پرسید شما از شرکت حاج رضا هستین؟ دو تا آقاها گفتن خیر. مسئول پذیرش هم گمانم مثل من داشت تفریح می کرد, یه پسر درشت جوونی بود که سرش رو هم تیغ انداخته بود. صداش در نیومد. من بلند شدم و به اصغر آقا شکری گفتم من از شرکت حاج رضا سوهانی و پسران هستم!! طفلک اصغر آقا شکری که یه آقای قد بلند موسفید مسن جا افتاده بود واضحا خجالت کشید. دست داد و معذرت خواهی کرد و بعد که فهمید تازه به شرکت حاج رضا و پسران ملحق شده ام گفت: هان پس برای همینه که نشناختم ما منتظر شما هستیم!!!!!!! عادت دارم دیگه. لبخند زدم….
شماره ی چهار- چه بامزه است اینجوری شماره زدن! اصولا هر چی اتفاق خوبه (به غیر از مریضی) این هفته برای من افتاد. همه ی کارها عالی پیش رفت. کارهای گل اقا خوب انجام شد. خبر خوب از خونواده ام داشتم. چشم نزنم, این هفته هفته ی “همه چی بر وفق مراد” بود.
شماره ی پنج- باحال…از این به بعد اینجوری شماره می زنم دیگه. یه خانوم معلم به خاطر این که سر کلاس دبیرستان ادای “چیر لیدر” ها رو در آورده یا به عبارتی نمونه ای از رقصشون رو اجرا کرده, و کلیپ رفته روی یو تیوب, استعفا داده. البته به غیر از اون, دلیل استعفاش شکایت یکی از والدین هم بوده که ادعا کرده کتابی که خانوم معلم به بچه ها توصیه کرده بوده, مناسب دختر چهارده ساله اش نبوده!!! ایناهاش, اصل خبر اینجاست.
اصولا موافق ایده ی ”چیر لیدر” نیستم. طبق معمول سرمایه داری در خدمت اقایونه, خصوصا که تا به حال چیر لیدر اقا ندیده ام! چیر لیدر جهت حظ بصر آقایون هست وقتی مسابقات ورزشی می بینند. منتها به هر حال رایجه و بسیار هم رایجه. نوش جون ملت, حالا که آقایون راضی هستن و چیر لیدر هم راضیه و سرمایه دار هم راضیه, گور بابای بنده ی ناراضی که نه سر پیازم و نه تهش. همه به حکم انتخاب اونجان و نه اجبار. منتها چیزی که عجیبه استعفای خانوم معلم به دلیل اجرای یه تکه ی این رقص, سر کلاسه. درسته که رقص اش واقعا قشنگ و بسیار اروتیکه, ولی اگه خوب نیست, به معلم بیچاره چه ربطی داره. ملت آمریکا کلا چیر لیدری و رقص های اروتیک شون وسط مسابقه ی جدی بسکتبال با اون همه ملت از همه سن و از همه رنگ رو ببره زیر سوال, گمونم.
همینه که از امریکایی ها کلا خوشم نمیاد, محافظه کارهاشون بهم حالت تهوع می دن. گمانم اتفاق توی اریزونا افتاده.
شماره ی شش- به به..عجب اشتباهی که تا حالا اینجوری شماره نمی زدم. مت دیمون به عنوان سکسی ترین مرد دنیا در حال حاضر شناخته شد.ایناهاش. براد پیت هم توی لیسته البته. من اگه بودم به براد پیت رای می دادم! شایدم به لئوناردو دی کاپریو. دوست هام به جرج کلونی, و بعدش براد پیت, حاضرم شرط ببندم. تقریبا خانومی رو ندیده ام که ocean’s eleven, ocean’s twleve و ocean’s thirteen رو ندیده باشه. حالا گیرم اصلا انگلیسی هم بلد نبوده باشه. تقریبا خانومی رو هم ندیده ام که سه تا فیلم های Bourne identity, Bourne Supremecy و Bourne Ultimatum رو ندیده باشه. بامزگیش این که اینجا دو تا از خانوم های همکارم به عنوان کادوی تولد دوستشون رو برده بودن فیلم اوشنز ترتین! و با این که قویا و واضحا اعتقاد داشتن فیلم بسیار مزخرف بوده ولی می گفتن برای کادوی تولد به دوستشون بهترین بوده!!! این فیلمساز های حقه باز گیشه ای!
شماره ی هفت- اگه همینجوری از این مدل شماره زدن کیف کنم, شاید برگردم و توی نوشته های قبلی هم مدل شماره زدن رو عوض کنم! داره مزه می ده. در زندان های کابل به زنان زندانی تجاوز می شه. ایناهاش. بعضی هاشون توی زندان باردار هم شده ان.
ولله به گمانم در زندان های کابل و ایضا بسیاری دیگه از زندان های دنیا نه تنها به زنان زندانی بلکه به مردان زندانی هم تجاوز جنسی می شه. اصولا این عضو شریف همیشه برای -حالا گیریم نه همه, بلکه گروهی از- آقایون مایه ی دردسره. کاریش هم نمی شه کرد, مگه این که داوطلبانه خودشون رو از مردی بندازن. مردونگی یعنی مذکر بودن, یعنی دارای ذکر بودن! ذکر که نبود مذکر نیستی, بنابراین کلا و کاملا واضح و مبرهن است ایده ی کندن عضو شریف باطل است, مردانگی را زیر سوال می برد, بر منکرش لعنت. ایضا ایده ی مهار کردن نیازهای طبیعی عضو شریف. بنده اگه جای خداوندگار عالم بودم به جاش خیار چنبر کار می گذاشتم, ضررش کمتره, دردسرش هم!
شماره ی هشت- ولله چیزی ندارم بنویسم. از شماره زدن خوشم اومده! حالا زورکی بخوام یه چیزی اضافه کنم باید گیر بدم به این بنده خدا دوباره. عاشقشم بی شرط و شروط!
شماره ی نه- حوصله ام سر رفت از این همه شماره زدن…زیاده عرضی نیست. زت زیاد. شر بنده و شماره ها کم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست: خاک به سرم…حالا خوب شد ما یه چیزی منباب شوخی اون بالا گفتیم. اینترنت چرخی می کردم, بی هوا رسیدم به این مقاله هه. جهت اطلاع عرض کنم مقاله می گه آب خیار چنبر برای نرمی پوست بسیار سودمند است!!!!!!!!!! چه بی تربیت!