لطفا این رو بخونین. مدل تفکر بعضی ها شاهکاره! عوض شدنی هم نیست که نیست.
ملت دانشگاه می رن لیسانس و فوق لیسانس و دکترا می گیرند اما همون شتر سوار همیشگی باقی می مونند!
دارم خودم رو می گذارم جای دخترک آسانسور سوار.
دارم خودم رو می گذارم جای تمام دخترهای ایران و خاور میانه…با این مردهای …فیوز!
اون هم توی مملکتی که سینه قابل لمس و ماچ و انواع کارهای دیگه مثل بلانسبت …شکل ریخته توی بار و استریپ کلاب و همین داون تاون خودمون و صدهزار جای دیگه که ماساژ فول سرویس می دن و قشنگترین دخترهای اروپای شرقی و روس و اگه به سلیقه ی بعضی ها بخوره آسیای شرقی با نازل ترین قیمت آگهی هاشون در سرتاسر جراید کثیر الانتشار پخش و پلاست. خصوصا حروف اختصاری(BBBJ) گمانم به سلیقه ی این یه آقا می خورده.
….
توی دانشگاه یه بسیجی به دوست من گفته بود شما دخترها که می خندید آقایون تحریک می شند. دوست من هم عصبانی شده بود. به یه دختر بسیجی پیغام داده بود به آقایون توصیه کنه ..لق بزنند!!! جای این که دختر خانوم ها جای خنده گریه کنند.
ماشالله آقایون از کل ملیت ها خاور میانه ای و غربی و شرقی از …لق زدن کم نمیارند. خدا زیادش هم بکنه. تا می شه قوت و مردونگی لای چنگ خودشون. اون مشکلی که نیست هیچ. نوش جون و خودشون و هر دو دست چپ و راستشون. انواع و اقسام خدمات جنسی با توافق طرفین هم نوش جون هر دو و هر سه و هر صد نفر طرفین وارد معامله. سه تا و ده تا و بیست تا و صد و بیست تا معشوقه هم -نه در کشورهای خاور میانه که شرایط برای همسر آقا بسیار متفاوته با خود آقا- در کشورهای غربی نوش جون آقا و معشوقه (ها).
ولی آخه این طرز تفکر احمقانه (به شدت خاور میانه ای و مرد سالارانه) یعنی چی…
You can’t expect all males to control themselves when the breasts are out
دنباله ی همون تفکر که خانوم ها که می خندن آقایون تحریک می شن.
آخه حقش نیست وقتی آقای دکتر بعد از این رفت زندان هم بندی ها بهش بگن شتر سوار و اسامه بن لادن.
ولله هر چی فکر می کنم می بینم نه شتر سوار حرف بدیه و نه..اسامه بن لادن.
به هر حال…به قول یه بنده خدایی:
You can take a man out of middle east, but you can not take the middle east out of a man.
شرط یک به صد میلیارد. آقاهه هنوز که هنوزه اعتقاد قوی و محکم داره که کار خودش حقه و کار خانومه شنیع. احتمالا هنوز گیجه که واسه چی جای این که خانومه رو ببرن کمیته این رو بردن زندان.
گمانم خوب باشه دانشگاه های کانادا یه امتحان عقیدتی برای گزینش دانشجوهاشون از کشورهای خاور میانه برگزار کنن. به نظر میاد لازمه!
—-
و خانوم ها خصوصا جوون تر ها و قشنگ تر هاشون اصولا موجودیت شون برای آقایون تحریک کننده است. محروم کردن بانوان -خصوصا جوون ترها و قشنگ تر هاشون و ایضا همسر و مادر و خواهر ها- از کفش قرمز و روسری سفید و خنده و مانتوی تنگ و ورزش و مدرسه و بیکینی و سینه و ساحل لختی ها دیگه بهانه است برای زن آزاری.
…
قدیمی تر ها خیال خودشون رو راحت می کردن. دخترک رو کنج خونه حبس می کردن تا ده یازده سالگی و بعد هم تندی شوهرش می دادند که موجودیت دختر خانوم یه مالک و صاحب پیدا کنه و قطعا تا بیست و یکی دو سالگی هم از زندگی و زیبایی اش چیزی باقی نمونده باشه. حتی اگه بدبخت دخترک وقت بند اندازون و شب عروسی از زور درد تا هفت لای کفن می رفت و بر می گشت, و گاهی هنوز پریود نشده حامله می شد.
اصولا آزادی جسم و روح بانوان و استقلال جسمی و مالی و جنسی شون در بسیاری کشورهای دنیا -شاید حتی اروپا و آمریکا گرچه نه به شدت خاور میانه- کمابیش موضوع شک و تردید و سواله!
….
حتی اگه آقاهه به ملتین تجاوز هم می کرد برام قابل هضم بود. مشکل بسیاری آقایون هست وقتی تهییج جنسی می شند. تجاوز جنسی رو تایید نمی کنم. طرف باید حتما مجازات بشه یا شاید روانکاوی بشه اگه مشکلش ادامه دار باشه. مثل هر تجاوز دیگه. چیزی که بیش از حد تضور آزارنده است طرز تفکر این آقاست و این حقیقت که این آقا دانشجوی دکتراست و دارای تحصیلات عالیه.
بی خیالش دیگه.
…
مرتیکه ی ازگل.
—
بسیار تهییج شده ام!
نقشه دارم یک کارهایی رو انجام بدم برای اثبات خودم به خودم. و پشت بندش…یه تغییر و پیچش بزرگ توی زندگی ام.
—
همزمان با تولدم سه هفته ی پیش اولین گام رو در جهت حفظ ظاهرم انجام دادم. ترسم ریخته. به گمانم خوشم هم اومده. شجاع شده ام. و به گمانم تلاش های بیشتری رو در این زمینه انجام بدم!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
جی کی رولینگ قطعا داستان نویس زبر دستیه.
سری هری پاتر تموم شد. هر هفت جلد از سر تا ته. برای سن نه تا دوازده سال نوشته شده و به نظرم مخاطبش رو راضی نگه داره. حتی من که مخاطب اصلی داستان نبودم وقتی کتاب رو دستم می گرفتم نمی تونستم زمین بگذارمش.
جی کی رولینگ کمی محافظه کار به نظر میاد. به کانون خانواده اهمیت زیادی می ده.
قسمت جذابش برای من زمانی بود که معلوم می شد شخصیت های کامل داستان اشتباهات بزرگی در زندگیشون داشته اند و اونقدر هم کامل نبوده اند. قسمت جذاب دیگه تصویر کردن مرگ بود. این که عزیز ترین ها از دست می رند. اصل تغییر ناپذیر زندگی هست و بازگشتشون ممکن نیست.
برای من که یکی از بزرگترین ترس های زندگیم از دست دادن عزیزانم هست بسیار تاثیر گذار بود.
—
یه کتاب از مارگارت آت وود رو دستم گرفته ام. در مورد نویسندگی هست و بسیاری جاهاش دست می گذاره روی مساله ی زنان و این که جامعه چطور زن رو سوق می ده به سمت تشکیل خانواده و در خدمت خانواده در آمدن.
….
اصولا اولین شکل برده داری در تاریخ ازدواج بود و این که زن به شکل برده ی مرد در آمد. این رسم برده داری خصوصا در جوامعی که هنوز به شکل قبیله ای باقی مونده اند یا به عبارتی جوامع سنتی بسیار دیده می شه.
اگه جنگ جهانی یه فایده داشته باشه اینه که مردها رو فرستاد جنگ و زن ها جای مردها رو توی صنعت و بسیاری مشاغل گرفتند. گرچه زمانی که مردها از جنگ برگشتند باز گله ی زنها داخل آغل منازل سوق داده شد و به وظیفه ی مقدس خطیر همسری و مادری و خانه داری روی آوردند.
ولله…نه که با وظایف خطیر مادری و همسری مشکلی داشته باشم. خودم مادر اگه نباشم همسر هستم. خدا اگه بخواد همیشه هم همسر می مونم. خیلی هم خوشحال و راضیم. منتها با اون ته مونده های نظام برده داری و این جریان تحمیق و گله ای رفتار کردن با ملل و جوامع بد جور مشکل دارم.
این که جوامع و انسان ها اینقدر بی رحم زندگی و شادی و رضایت انسان ها رو توی دستشون می گیرن و سوق می دن به اینطرف و اونطرف همیشه من رو عصبی می کنه.
—
اگه بشه چی می شه….
—
با اون پسر چینی که چهار سال پیش کار آموزم بود داریم می ریم نهار. محل کارم رو که عوض کردم یادم افتاد که اون هم همین جاست و بر حسب تصادف همدیگه رو پیدا کردیم.
توی محل کار قبلی چیزی که برام عجیب بود این بود که مصدق رو می شناخت و در مورد تاریخ ایران خوب می دونست. کتاب جدید شیرین عبادی رو هم خونده و خیلی هم خوشش اومده.
می خواست بره به ارتش ملحق بشه. فعلا که نشده و به نظر نمیاد در سن بیست و هفت سالگی دیگه شانس ملحق شدن به ارتش رو داشته باشه.
بچه ی بامزه ایه. گرچه کمی حواس پرته و خیلی دل به کار نمی ده. اینطور که می بینم هنوز داره دور خودش می چرخه.
—
طی سه هفته ی پیش اونقدر کارم زیاد بود که فرصت سر خاروندن هم نداشتم. فعلا فشار کاری کم شده. گمانم تا آخر هفته در امان باشم. از هفته ی دیگه به گمانم شروع بشه. توضیح بابت این که چرا اصلا و ابدا آپدیت نکردم.
—
هممم…در مورد کلاس های رقص برای دو سه نفری که سوال کرده بودن و آدرس ایمیلشون رو هم ندارم:
باله رو بیشتر از یه ساله که نرفته ام. سه ترم باله کار کردم. با موسسه ی باله ی ملی کانادا. در سنین بالا مثل مورد من چیزی که باله یاد می ده وضعیت صحیح بدن هست و این که چه وضعیتی در بدن با معیار های زیبایی مطابقت داره. به شخصه شرکت در یکی دو ترم باله رو برای تمام آدم ها خصوصا خانوم ها در هر سنی توصیه می کنم.
کلاس رقص ایرانی کلا و اصلا به رقص قری نمی پردازه. کلا و اصلا روی ریتم های شاد شش و هشت نیست. گرچه که علاقه ی اصلی من همون رقص های قری و شش و هشت هست. خصوصا مدل جلال همتی. اما رقصی که توی کلاس روش کار می کنیم رقص های محزون هست. بعضی هاش سنتی تر هستند و بعضی ها تلفیق سنتی و مدرن. بعضی ها هم حرکاتی از رقص های قاجار دارن که به دلیل سفر های شاه های قاجار به اروپا گاهی تا حدودی تاثیر پذیرفته از دربارهای اروپایی اون زمان هم بود. به هر حال همه چیز هست به غیر از باباکرم.
کلاس رقص سالسا و چاچا و کلا رقص های اسپانیش هم سه چهار ترم رفته ام. گرچه که خیلی خوب بلدشون نیستم و تمرین ام هم خیلی کم بوده. اما تجربه ای که دارم اینه که بهترینش -برای کسانی که تورنتو زندگی می کنند- مرکز اسپانیش تورنتو توی داون تاون هست. اون رو هم دو سالی هست که نرفته ام.
برای رقص عربی هم بهترینش یه کوچه پایین تر از همون مرکز اسپانیش از بهترین کلاس های رقص عربی هست. منتها…رقص عربی از تمام اون بالایی ها مشکل تره. می تونم قسم بخورم.
از زیباترین رقص ها رقص سکسی هست. مدلی که رسم هست و خواننده های پاپ این زمان مثل سری پوسی کت دالز و بریتنی اسپیرز و این سری دخترهای خرده ریز می کنند. المان هایی که بدن رو سکسی نشون می ده و برای مردها تحریک کننده هست رو آموزش می دن و حرکات رقص رو طبق اون طراحی می کنند.
جالبه که باله و رقص های اروتیک المان های کاملا متفاوتی دارن. زیبایی باله باشکوهه و تحسین برانگیز و تاثیر گذار و پایدار. زیبایی رقص های اروتیک در لحظه هست و در قدرت تحریکش و این که از دید نفر مقابل چطور دیده می شه.
رقص در تمام شکل هاش قشنگ هست. از زیباترین کارهایی که هر انسانی ممکنه برای خودش یا دیگران انجام بده.
—
زیاده عرضی نیست……
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
امروز تولد منه.
طبق معمول هر بار تولدم صبح دقیقا سر ساعتی که باید به دنیا اومده باشم -به وقت ایران- تلفن زنگ زد. مامانم بود. خوب…انتظار این رو داشتم. همیشه خیلی خوشاینده. یه عشق پایدار زاده ی طبیعت رو هر روز تولد یاد آوری می کنه.
باز هم مثل همیشه بعد از ازدواجم اولین کادو رو از گل آقا گرفتم. انتظار این رو هم داشتم. همیشه خیلی خوشاینده. یه عشق پایدار زاده ی انتخاب رو تمدید و تجدید حیات می کنه.
…
اومدم سر کار. اینجا هیچ کس نمی دونه که امروز تولد منه. روز تولد من توی شناسنامه شهریور ماه ثبت شده. سر کار هم همون ماه رو برای من تولد می گیرند.
امروز همین که رسیدم سر کار یه آقایی که مرد بسیار خوبیه اما توی کار کمی سخته و انرژی می بره و سرگروه مدیر پروژه هاست اومد سر میز من. سلام کرد و بهم یه گلدون کوچولو پر از گلهای قشنگ بنفش و زرد داد و گفت خودش بلد نیست از گل نگهداری کنه. ترجیح می ده گلدون رو بده به کسی که بتونه آبشون بده و نگهداری شون کنه!!! این…خارج از انتظار بود و …به نیت خوب گرفتمش. شانس…برای من که گاهی به نشانه ها اعتقاد دارم.
…
سی و چهار ساله شدم.
تولدم مبارک…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
شماره ی یک- طبق معمول با عوض شدن محل کار و زندگی سلمونی هم عوض می شه. کارم هفت ماه پیش عوض شد و بعد از دو سه بار این ور و اون ور شدن بین دو سه جای نزدیک محل کارم بالاخره نزدیک ترین و منظم ترینشون پیدا شد.
شماره ی دو- این بار خانومی که برام بند و ابرو می کنه مال رومانیه. قد بلند و نسبتا باریک. میونسال حدود چهل و یکی دو سالشه. چشم های خوشرنگی داره. پوست برنزه و موهاش هم کوتاهه و یا بنفشه یا قرمز یا نارنجی! طبق اخبار زمان بند و ابرو, دخترش بیست و سه سالشه. مثل مانکن ها می مونه و داره درس توریسم و مهمانداری می خونه. یه دوست پسر خیلی خوبی هم داره. خود خانومه چهل و یکی دو سالشه. یه دوست پسر یونانی داره که توی جنرال موتورز مدیره و سی و یک سالشه!!!!!!! قراره خانومه و دوست پسرش برای سالگرد دوستی شون یه سفر برن یه جایی طرف جاماییکا یا مکزیک و شاید هم وگاس.
شماره ی سه- کسی که موهام رو رنگ و کوتاه و براشینگ و میزانپلی و قرطان و فرطان می کنه یه آقاهه است مال صربستان. اصلا و ابدا همجنس گرا نیست. دو ماه پیش عروسی اش بود و هفته ی پیش دختر کوچولوش به دنیا اومد. خانومش که برای عروسی اومده بود آرایشگاه, مو و صورتش رو درست کنه یه نی نی نازی توی دلش بود.
شماره ی چهار- اولین مشتری آقاهه بعد از به دنیا اومدن میلا کوچولو بودم. دختر ناز بامزه ی یه هفته ای, عکسش دل آدم رو می برد.
شماره ی چهار- از زندگی در کانادا بسیار خوشبخت و خرسندم. اروپایی ها, خصوصا برخی اروپایی ها رو بسیار دوست دارم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
از خواندن مقاله بسیار مشعوف شدیم. سرویسی که بسیار پسندیدیم استفاده از گوشی برای پرداخت بود که انشالله تعالی طبق معمول با چهار سالی تاخیر نسبت به خاور دور و با دو سالی تاخیر نسبت به اروپا, در آمریکای شمالی ارائه خواهد گردید.
سرویس بامزه ی دیگه توی ژاپن هست که به گمانم به درد ایران حسابی بخوره:
In Japan, women can download a program on their cellphones that flashes warning messages to gropers to keep their distance.
این که سرویس اخیر دقیقا چطوری کار می کنه رو متوجه نشدم. اگه کسی متوجه شد سرویسه دقیقا چطوریه, جزییاتش رو بنویسه لطفا.
—
به گمانم دوباره یه رقص رو ببریم روی صحنه. از بابتش بسیار خوشحال و خرسندم.
…
به گمانم کلاس سالسا رو دوباره شروع کنم. مقدماتش رو بلدیم. با گل آقا بریم دوباره. هم مقدمات رو دوره کنیم و هم یکی دو سطح دیگه بریم بالاتر.
باله و رقص عربی و رقص اروتیک رو لااقل تا یکی دو سال نمی رسم دوباره شروع کنم. می مونه توی لیست.
—
وقت کم میارم. خیلی خیلی کم میارم. بیست سالی هست که همین مشکل رو دارم. بیست سالی هم هست که چاره ی قطعی براش پیدا نکرده ام.
—
حیف که بیل کلینتون دوباره کاندیدا نشده. حیف که به نظرم هیلاری توی بحث ها کمی عصبی می شه و دقیقا به همین دلیل کم میاره. حیف که باراک اوباما به دلم نمی شینه و به نظرم یک کمی پشت هم اندازوعامه پسند میاد. حیف که کاندیداهای دیگه به نظرم قادر به ایفای نقش ریاست جمهوری آمریکا نیستند. به گمانم باراک اوباما رئیس جمهور بشه و…هنوز نمی دونم اگه قرار بود رای بدم به هیلاری رای می دادم یا به اوباما.
بدتر از همه, نمی دونم اگه هیلاری زن نبود و اوباما سیاهپوست نبود, آیا به همین اندازه ازشون خوشم می اومد یا نه!
نظر شخصی من در سه جمله ی ساده:
به اوباما نمی تونم کامل اعتماد کنم. هیلاری هم خودش به خودش اعتماد کامل نداره هنوز. بیل کلینتون هم خودش به خودش اعتماد داشت و هم…من بهش اعتماد کامل داشتم.
—
زندگی بسیار زیباست…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
به گمانم قراره اعتراف کنم. نه یکی, نه دو تا, سیزده تا….
اعتراف شماره ی یک: تمام اعترافات این پایین از بی خطرترین اعترافات زندگی من هستن. اونهایی که می شه در یه مکان عمومی نوشتشون و سالم جست!
اعتراف شماره ی دو: ترس شماره ی یک: از اسکی می ترسم. از این که روی زمین صاف نباشم می ترسم. مثل پرواز با کایت, صخره نوردی, پریدن میخی از کنار استخر توی آب استخر, بانجی جامپینگ, رولر بلید, بامزه این که در بچگی یک اسکیت باز قهاری بودم روی اسکیت بورد.
اعتراف شماره ی سه: ترس شماره ی دو: از بی پول شدن می ترسم. اصولا پول برای من از مهم ترین ارکان زندگیه و همیشه می ترسم به اندازه ی کافی پول در نیارم.
اعتراف شماره ی چهار: ترس شماره ی سه: ازرولر کاستر و باقی وسایل بازی اینطوری که از زمین بلند می شن چپرو ات می کنن و می رن هوا به شدت می ترسم.
اعتراف شماره ی پنج: ترس شماره ی چهار: از سرسره های بلند آبی که توشون سر سر و قل قل می خوری و با کله یا کون می ری توی آب به شدت می ترسم. اصولا به گمانم از هر هیجانی می ترسم.
اعتراف شماره ی شش: از دست زدن به کارهای ریسک دار توی زندگی تقریبا هیچ نمی ترسم! می تونم همین فردا تصمیم بگیرم و از تورنتو برم بورکینافاسو زندگی کنم اگه فکر کنم توی بورکینافاسو چیزی هست که دنبالش می گردم. دلیل این که چنین کاری رو نمی کنم اینه که دلیلی براش نمی بینم!!
اعتراف شماره ی هفت: هرگز در انجام کارهای دستی موفق نبوده ام. از این قرار است دوزندگی و گلسازی و پیانو زدن و نقاشی و طراحی و قس علیهذا.
اعتراف شماره ی هشت: اگه کاری رو دوست داشته باشم, مهم نیست چقدر توش استعداد داشته باشم, اونقدر تمرین اش می کنم و پافشاری می کنم که آخر سر یادش بگیرم. از این قرار است بولینگ و بیلیارد. وارد لیست خواهد شد: گلف. عمری اگر باشد,در اولویت های بعدی شاید…اسکی!
اعتراف شماره ی نه: دو عدد تاسف بزرگ زندگی: از سه سالگی رقص رو به طور مداوم و مستمر و کلاسیک یاد نگرفتم. به جای بیست و هفت سالگی, هفده سالگی یا هفت سالگی از ایران خارج نشدم. بزرگترین تاسف زندگی: چرا اعتماد به نفس نداشتم! غیر از این سه حتی یک عدد تاسف هم ندارم!!!!
اعتراف شماره ی ده: حتی دوست ندارم در ایران دفن بشم! همین شهر تورنتو رو برای زندگی خودم و مرگ خودم بیشتر از هر جای دیگه ای دوست دارم.
اعتراف شماره ی یازده: همممم….از بزرگترین دلایلم برای مهندس شدن این بود که دوست نداشتم پزشک بشم!!!!
اعتراف شماره ی دوازده: اصولا اهمیت زیادی به کسی غیر از خودم نمی دم! می تونم موجود دل به هم زنی باشم!
اعتراف شماره ی سیزده: (مشابه این بند حتما و لزوما در سری اعترافات کلیه ی آقایون دیده میشه. در سری اعترافات خانوم ها معمولا گفتن اش رسم نیست.) اولین بار در سن …. سالگی …. رو انجام دادم. شروعش با…. بود. هنوز هم مزه اش زیر دندونمه. هیجانش خیلی زیاد بود. آخرین بار در سن…سالگی , … رو تجربه کردم. تجربه ی جالبی بود. از اون به بعد دور …. رو خط کشیدم اما هنوز از …. لذت زیادی می برم!!! تا به حال ….. مرتبه …. رفته ام. شاید از بهترین تجربه های زندگیم بوده باشه. بار اولش …. ساله بودم و با….رفتیم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست شماره ی یک: نقطه چین ها رو با هر چی که دوست دارین پر کنین!!!
پیوست شماره ی دو: از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که به ترس هام غلبه کنم. این که ترس هام اینطوری به من مسلط هستن خیلی آزارم می ده.
سر کار که نمی رم حال بدی پیدا می کنم انگار از عالم و دنیا عقب مونده باشم. اگه از مدرسه هم غایب می شدم دقیقا همین حال رو پیدا می کردم. گمونم حال خیلی خیلی بدی که از دانشگاه یادم مونده به دلیل همین غیبت های مکرر از سر کلاس های دانشگاهم بوده باشه. اون موقع حالیم نبود.
—
هر چی بزرگتر می شم خوشحال تر می شم.
اگه سنین سالخوردگی یعنی این به شدت عاشقشم.
دوست دارم بشم یه پیرزن پولدار. خیلی پولدار برای روزهایی که می خوام استراحت کنم و کیف دنیا رو ببرم.
بزرگترین ترسم اینه که بشم پیر بی پول و بیمار. مهم ترین چیز سلامتیه و به تبع اون پول. پول سلامتی نمیاره. اما فقر بیماری میاره.
—
دیروز طبق معمول برای ورزش رفتم همون سالن نزدیک خونه. به گمانم بیشترین جمعیت رو هفته ی اول سال توی سالن های ورزشی دیده باشم. دقت کرده ام سه سال متوالیه که هفته ی اول سال سالن ورزشی ای که می رم حدود سی چهل در صد شلوغ تر از باقی مواقعه. به گمونم ما آدم ها اغلب استارت رو خوب می زنیم. پنجاه متر اول رو هم بعضی ها می دوند. کسانی که کل جاده رو تا مقصد ادامه می دن ولی تعدادشون بسیار کمتره.
به نظرم آدم هایی که بعد از پنجاه متر راه رو ادامه نمی دن به دو دسته هستن. یا راه رو دوست نداشته اند یا تنبل بوده اند.
نمونه؟ بعد از دو بار اسکی کردن تصمیم گرفتم اسکی رو ادامه ندم. دلیلش؟ راست راستی دوستش نداشتم. منتها اگه امتحان نمی کردم مطمین نمی شدم. وقت و هزینه اش رو اختصاص می دم به گلف و بولینگ که کیف دنیا رو ازشون می برم.
نتیجه گیری اخلاقی؟ اصولا آدم هیجان دوستی نیستم! گرچه آدم های هیجان دوست رو دوست دارم.
—
اخبار کنیا این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.
اخبار پاکستان این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.
اخبار ارتکاب قتل دو تین ایجر در کانادا این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.
…
با دو نفر پاکستانی توی شرکتمون حرف زدم. هیچ کدوم دوران ریاست جمهوری بی نظیر بوتو رو دوست نداشته اند. مونده ام فکری اگه بسیاری از پاکستانی ها تاییدش نمی کرده ان پس دلیل منطقی ترورش چی بوده؟ بعید می دونم فقط به دلایل احساسی و تعصب جنسی ترور شده باشه. پسرش که جانشین اش شده فقط نوزده سالشه.
—
تلویزیون “های دفینیشن” بی سیم (خودتون تصمیم بگیرین کدوم سیم) میخواد به بازار بیاد.
ولله همیشه به فکر تمام وسایل الکترونیکی بی سیم بودم. منتها از دید مصرف کننده. قطعا تولید کننده ها هم از ایده ی مصرف کننده به نفع جیب خودشون استفاده می کنند دیگه. دنیا همینه اصلا.
…
تصمیم گرفتین کدوم سیم؟
کلک مقاله نویسه همین جاست. توی پاراگراف آخر می گه:
Of course, none of these technologies will let an HDTV go completely wireless: there’s still the power cord. People are working on wireless power as well, but we’ll have to wait much longer for that
این بازار یاب های کلک کلک کلک آمریکایی…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
به گمانم با نو شدن هر سال گیرم نو شدن سال میلادی باشد یا شمسی یا نو شدن سال خود آدم و با توجه به این که این نو شدن سال برای هر کسی بیشتر از سنش اتفاق نمی افتد و با توجه به نهایت سن هر آدمیزادی -غیر نوح و خضر و ایلیا و عیسی- که شصت است و هشتاد و گاهی هم صد وبیست نظرم این است که نو شدن هر سال خوب است ارمغانی داشته باشد فقط و فقط برای خود آدم.
نمی شود یک اتفاقی که سالی یکبار می افتد همین طور بیفتد و بگذاری که بگذرد و تامل نکنی و فکر نکنی و یاد نگیری.
این چند روزه تمام انگیزه ام را از دست داده بودم. این را وقتی می فهمم که ناامید هستم و فکرم در همان ابتدای راه قفل می شود و صبح دیر از خواب بیدار می شوم و شب با بی خیالی کامل بی هیچ فکر و ذکری می خوابم و نه دلم برنامه ی کوتاه مدتی می خواهد و نه رغبت به انجام کاری دارم و نه می خواهم که بنویسم.
به گمانم دو تا از اهداف سال قبلی همین طور در سال جدید و سال های آتی تکرار شوند. خودخواه بودن و اعتماد به نفس داشتن. انگار یک جایی توی زندگی من گم می شوند و حواسم نیست و چند روز بعدش به خودم هی می زنم که پس کجا جا گذاشتمشان یا کی از من دزدیدشان..تا پس بگیرمشان و دزد را پیدا کنم.
این چند روزه هم انگار زندگی برای خودم را از یاد برده باشم خودخواهی و اتکا به خود رفته است و نیست. انگار بی دیگری زندگی جاری نباشد و انگار بدانی به تنهایی لنگ می زنی. نه تنها این که تسلیم شدن به آنچه اطرافت هست و تمام معیار ها و قانون ها که مهار بزند بر خواسته ها و باورت از خودت و تواناییهات. یک حس ناامیدی و افسردگی و ناتوانی تلخ.
روزمره با من همگونی ندارد. یا…غریب است خلاصه. باید در تکاپو باشم. به گمانم طبیعت تمام ابنای بشر باشد گرچه پس بزنندش یا تنبلی غالب شود. این که خودم نباشم آزاد و رها روزهایم را و زندگیم را خراب می کند. قطعا انتخاب نامناسبی هستم برای تضمین بقای جنس بشر! و قطعا ذات خودخواهی به شدت با جنس من جور است هرچه هم بخواهم پس بزنمش.
درست روی یک دوراهی گیج می زنم. تصمیم برای انتخاب یکی یا دیگری. ( جهت ارضای حس کنجکاوی ملت دوراهی کاری است و لاغیر. وگرنه بین ازدواج و تجرد سالیان سال است ازدواج را برگزیده ام و قطعا یک روز هم قادر به زندگی مجردی نیستم. عادت به یک زندگی انگلی روی میزیانی به نام همسر از جنس مذکر را بسیار پسندیده ام.) عاشق تلاش مستمر و شبانه روزی هستم. بی نتیجه باشد یا ثمربخش. گرچه بارها و بارها فکر کرده ام با تلاشی از جنس تلاش من هر کسی ده برابر ثمر می گرفت و پذیرفته ام یا تلاش در جهت اشتباهی ست یا من به تلاشی بیش از دیگران برای ثمر بردن نیاز دارم. نتیجه ی تلاش طی سالیان سال این که بیش از آنچه اطمینان داشته باشم اسمم کتبالو ست اطمینان دارم هرگز تلاشی بی ثمر نمی ماند. ثمرش ده باشد یا یک اهمیتی ندارد. تا قبل از این دوراهی هم باید دو برابر تلاش کنم یا دنبال بهانه می گردم. مهم نیست تا جایی که به من آرامش می دهد.
و…به گمانم در آستانه ی سال جدید میلادی و دوهفته ای دیگر در آستانه ی سال جدید خودم باز با خودم تجدید بیعت می کنم. “هر چه هستم باشم”؛ من قشنگترین و پایدار ترین هدیه ی زندگی به خودم هستم. به خودم اطمینان می کنم. برای خودم تصمیم می گیرم. زمانم را به خودم هدیه می کنم و برایش تصمیم می گیرم. ثمره اش صفر باشد یا صد مهم نیست. من…تصمیم می گیرم. من…تلاش می کنم. من..لذت می برم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست یک: تا همین دیشب فکر می کردم داداش کوچولوه نتونه حتی دوتا جمله سر هم کنه. دیشب از یکی از دوستان همسن و سالش که مهمون منه فهمیدم متن هایی می نوشته استعاری و تشبیهی و سنگین که تقریبا هیچ کس نمی فهمیده!!! گل آقا گفت داداشیه شش هفت سال پیش کتاب خط سوم رو می خونده! و من در تمام این مدت فکر می کردم از عهده ی نوشتن تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید هم بر نیاد! عجب…عجب.
برف میاد جر جر…پشت خونه ی هاجر…هاجر عروسی داره…دمب خروسی داره.
..
داره مثل چی برف میاد. قرار بوده طوفان برف دیشب و امروز در ده سال اخیر بی سابقه بوده باشه. قرار هم هست بین بیست و پنج تا سی و پنج سانت برف بباره. ساعت هشت صبح در خونه رو پارو و تمیز کرده بودن. الان که ساعت دوازده هست یه دست سفیده دوباره.
..
اگه کسی اهل اسکی و اسنوموبیل و تیوب سواری باشه بهترین وقت دنیاست. جالبه که من اهلش نیستم. زورم برسه گل آقا رو می فرستم. اسکی دوست داشت.
خودم می رم شنا و جیم و رقص. گرچه…در حال حاضر و با وضع و حال فعلی ام هیچ کدوم میسر نیست.
فعلا …جای همگی خالی چای داغ می نوشم و داکیومنت می خونم و می نویسم و از منظره ی بدیع برف لذت می برم.
—
یادم رفته بود. از این جمله ی ناپلیون یادم افتاد:
Different subjects and different affairs are arranged in my head as in a cupboard. When I wish to interrupt one train of thought, I shut that drawer and open another. Do I wish to sleep, I simply close all the drawers and then I am - asleep.
وحدت وجود و تسلط روی ذهن از مهم ترین قابلیت های دنیاست. ایضا در این دسته است اعتماد داشتن به خود و اهمیت دادن به خود و احترام گذاشتن به خود قبل از هر کس دیگه..
اینها که باشه مهم نیست چی بشه. آدم همیشه خوشحاله.
—
دیشب توی سی ان ان یکی از گزارش های اخیر کریستین امانپور از تهران در مورد زنان رو نشون میداد. مصاحبه با شیرین عبادی و رفعت بیات و فیلم دستگیری دختری که التماس می کرد و فریاد می کشید که سوار ماشین پلیس نشه و قبلا توی اینترنت پخش شده بود.
چند ماه قبل هم گزارشی از کریستین امانپور دیده بودم در مورد عاشورا باز هم شبکه ی سی ان ان.
هر دو گزارش واقعی و جالب و بسیار تلخ بودند.
کریستین امانپور از کسانی هست که به دلایل مختلف تحسین اش می کنم.
…
اصولا وقتی کسی کاری می کنه که دوست دارم بکنم اما هرگز اون کار رو نکرده ام اون آدم رو تحسین می کنم.
—
برف میاد جر جر…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عالی….
دو روز پیش موفق شدم گل اقای طفلک رو یک شوک اساسی بدم!
ساعت هفت و نیم صبح به وقت شیکاگو تلفن زدم به گل آقا و…
-: خوب هستی؟
-: بله. بد نیستم. فعلا توی بیمارستان هستم و دارن ازم مراقبت خوبی می کنن!!!
-: WHAT?!!!!!!
اصولا این کله شقی من در این که خبر رو بعد از این که همه چیز تموم شده به ملت دور و نزدیک بدم به کل من رو برای اعضای خانواده غیر قابل اطمینان کرده و کلی سفارش که مرتبه ی دیگه خودم سر خود و بدون اطلاع احدالناسی بلند نشم برم بیمارستان, اگه می بینم حالم خوب نیست و می ترسم نکنه خدایی نکرده مرحوم بشم.
ولی آخه مصبتون رو شکر, ساعت یک و نیم نصفه شب کدوم بنده خدایی رو زابراه کنم, حالا گیریم اون بنده ی خدا شوهر آدم باشه, وقتی هیچ کاری از دستش بر نیاد و فقط نگرانیش تا صبح بهش بمونه!!
خلاصه ی ماجرا این که هنوز هم به نظر خودم عاقلانه ترین کار دنیا رو کردم که زنگ زدم به اورژانس و پرسنل مجرب با وسایل کامل در کمتر از ده دقیقه اومد سراغم و سریع ترین سرویس ممکن رو گرفتم.
نمی دونم اگه آدم بخواد از پرسنل اورژانس و آمبولانس تشکر و قدر دانی کنه دقیقا به کجا باید مراجعه کنه!
در حال حاضر خوبم. بسیار خوشحال و خرسندم و از ایام استراحتم در منزل نهایت لذت رو می برم.
—
اصولا همیشه از استراحت بعد از بیماری نهایت لذت رو برده ام. اولیش وقتی بود که کلاس دوم ابتدایی بودم و مخملک گرفتم و توی خونه خوابیدم. از صبح تا شب نوار قصه گوش دادم و کتاب داستان خوندم و کیف دنیا رو کردم.
—
تن همگی و همه ی عزیزان همیشه سالم و سرحال باشه. هزار بار شکر می کنم که از عزیزانم کسی مریض نشده. همیشه تحمل بیماری خود آدم بسیاربسیار ساده تره تا تحمل بیماری عزیزان آدم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار