کت بالو

اخبار اقتصادی کتبالویی

یکشنبه
۱۲ خرداد ۱۳۸۷

بعضی روزها ادم انرژی داره قد تکون دادن یه کوه. بعد از سی و چهار سال به این نتیجه رسیدم که به گمانم کل قضایا رو هورمون ها کنترل می کنند. اصولا اینجور که پیداست جهان هستی رو هورمون ها کنترل می کنند.

خلاصه ی موضوع این که امروز هورمون های من یه جورایی با کل دنیا سر سازگاری داشتند. بیشتر از تمام دنیا با خودم.
امروز از روزهایی بود که کلی از خودم خوشم می اومد.
اینجور روزها بهترین روزها هستند برای انجام کل کارهای عقب افتاده.

حتی اگه مثل این کتبالوی حقیر بعد از یه روز مسافرت کوتاه عین گوشت کوبیده برگشته باشید خونه.
از پریشب شروع شد. مهمون بودیم. تقریبا خواب بودیم که رسیدیم خونه. بعد صبحش تقریبا قبل از این که از خواب بیدار شیم رفتیم بیرون. شبش من خواب بودم و گل اقا تقریبا خواب بود که باز رسیدیم خونه. صبح هنوز خواب بودیم که از خونه رفتیم بیرون! حالا گل اقا عین نون تافتون رسیده خونه و من همونجور که قبلا عرض شد عین گوشت کوبیده!

آشپزخونه عین بازار شامه. لباس های چرک روی سر و کله ی همدیگه هستند. غذا برای فردا نداریم و…من تقریبا چشم هام باز نمی شه.

عوضش تحت حاکمیت دیکتاتوری هورمون ها عین سه تا لوکوموتیو بخار انرژی روحی دارم!

از شاخص داو جونز خیلی خوشم میاد. ساده و راحت بخوای بگی چیه یه شاخص اقتصادی بازار سهامه. معنی و مفهوم آن این است که عملکرد صنعت در آمریکا چگونه بوده است.
عاشق قیافه ی یازدهم سپتامبرش هستم. دودولوپ…شترق…دهم تا هفدهم سپتامبر دنیا شاخص صنعت آقا غوله ناپدید شده!!!

عددهایی که خیلی دوستشون داشتم اما مربوط به اس اند پی فایوهاندرد بودند. اونهم یه همچین جور شاخصیه منتها اینجور که حالیم می شه در مقیاس بزرگتر  که به نسبت قیمت سهام ها نرمالیزه شده. از روی ویکیپدیا میزان بازگشت سرمایه ی سالانه اش رو نگاه کردم. در سال های طلایی چهارساله ی دوم ریاست جمهوری کلینتون قشنگترین عدد ها رو داشته. دو هزار تا دو هزار و دو حسابی بیریخته و اینجور که پیداست فعلا هم یه کم سینه اش چاییده:

Year Annual Return
۱۹۹۴ ۱.۳۲
۱۹۹۵ ۳۷.۵۸
۱۹۹۶ ۲۲.۹۶
۱۹۹۷ ۳۳.۳۶
۱۹۹۸ ۲۸.۵۸
۱۹۹۹ ۲۱.۰۴
۲۰۰۰ ۹.۱۱-
۲۰۰۱ ۱۱.۸۹-
۲۰۰۲ ۲۲.۱۰-
۲۰۰۳ ۲۸.۶۸
۲۰۰۴ ۱۰.۸۸
۲۰۰۵ ۴.۹۱
۲۰۰۶ ۱۵.۸۰
۲۰۰۷ ۵.۴۹

معمولا صبح ها توی اخبار صبح این عددها رو گوش می کنم. منتها راستا حسینی اعتراف می کنم تا همین ساعت عزیز تحت دیکتاتوری شیرین هورمون های سازگار به تصویر بزرگ جریان نگاه نکرده بودم.

از دیدار این تصویر بزرگ بسیار خوشوقت و خرسند شدیم.
دریافتیم آقای بیل کلینتون به جز ترومپت و صد البته کاریزما و باقی هنرهای نگفتنی ارزش های ریز و درشت دیگری هم داشته اند.

اینجور که از گوشه و کنار می شنوم -و از دنبال کردن اخبارش خسته شده ام- کلینتون ها مقادیری شورش رو در آورده اند.

اصولا دمکرات هستم. متاسفانه این بار به نظرم میاد اوباما طرح و نقشه ی خاصی ندارد و بسیار بی تجربه است. هیلاری هم که اینطور که از ریخت کار پیداست سرمایه دار هست اما سیاستمدار خیر.

قیمت بنزین سر به اسمان زده. از این بالاتر هم خواهد رفت. شرط می بندم تا لیتری یک دلار و چهل سنت کانادایی هم برسد.
نگران گلوبال وارمینگ که بودم از راه حل ها به نظرم بالا بردن قیمت سوخت بود. نه اینطوری منتها. می گفتم دولت باید روی قیمت سوخت ماشین های شخصی -نه کارخانه ها و صنایع- از یک سهمیه ی ماهانه ی خانوار گذشته مالیات اضافه وضع کند.
اینطوری اما…یک جورهایی موافق میلم نبود.
باز هم اینجور که پیداست موضوع عرضه و تقاضاست و …یک گوشه اش هم به پرزیدنت های نازنین می چسبد.

از دوستان شنیدم که مقام محترم ریاست جمهوری  قصد قرض الحسنه کردن کل بانک های کشور به استثنای بانک پارسیان را دارند.
صد البته به عنوان ایرانی خارج از کشور ترجیح خواهم داد کل سرمایه ی مالی ام را بازار خارج از ایران به کار بندازم.
صد البته به عنوان یک ایرانی داخل کشور ترجیح خواهم داد سرمایه ام را به بانک پارسیان انتقال دهم.
نتیجه گیری این که مقام محترم ریاست جمهوری یا اصولا و اصلا متوجه اقتصاد نیستند یا سهام قابل توجهی در بانک پارسیان دارند یا با بازار جهانی سلام و علیک دارند یا…بنده بلانسبت کلیه خوانندگان محترم این وبلاگ در جهل مرکب هستم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سه تفنگدار

شنبه
۴ خرداد ۱۳۸۷

دارم کتاب سه تفنگدار رو به انگلیسی می خونم.
اصولا خوندن رومان های کلاسیک رو به انگلیسی خیلی دوست دارم.

منتها از خوندن این یکی خیلی کیف می کنم. قراره دو نفر با هم دویل کنند و همدیگه رو سوراخ سوراخ کنند.
اونوقت به هم که می رسند مکالمه هاشون توی این مایه هاست:
-سلام و عرض ادب. حریف محترم.
-بسیار ارادتمندم. شرمنده ام که مصدع اوقات عزیز شدم. امیدوارم در سلامت کامل باشید.
-جراحت بازو بسیار آزارم می دهد. عارض حضور محترم شود محتمل است بازویم خونریزی نماید. امید دارم موجب زحمت دیدگان عزیز تان نباشد.
-هماره رویت خون دلاوری چون حضرت عالی عمیقا موجب تاثر و تحسر است. پیش از چنین مبارزه ی پرشکوهی استدعا دارم مراتب امتنان و اعتذار بنده را بپذیرید. بسیار خوشوقت و مفتخرم که به دست قدر قدرت دلاور چون این تفنگدار عالیقدر کشته خواهم شد. (رو به آتوس و پورتوس:) و مراتب تاسف خود را به عرض می رسانم. چنانچه وعده نموده بودم در نظر داشتم جهت مقتول شدن شرفیاب حضور شوم. شرمگین هستم نخواهم توانست به وعده ام وفا کنم از آنجا که کشته شدنم به دست این تفنگدار شریف مانع شرفیابی ام به حضور عالیجنابان خواهد شد!!!!
….

یا الکساندر دوما خالی بسته یا اون دوره به کل با ده دوازده سال پیش متفاوت بوده.
خونه ی ما توی ایران روبروی پارک کوروش بود. شب و نصفه شب و صبح و ظهر بیست و چهار ساعت بدون توقف ملت با دلیل و بی دلیل با هم دعوا می کردند. افتخار شنیدن ناخواسته ی مکالمات بین طرفین دعوا رو داشتم. چنانچه معرف حضور همگی هست چیزی بود توی این مایه ها:
-هی مرتیکه خارتو که هیچی خودت و جد و آبادتم می گام…
-تخمشو نداری. راست می گی دروازه ی ننه ت رو ببند. همچین …سش میذارم که شیکمش سه روزه بالا بیاد. ..ون خودتم میذارم.
-تمبونتو همین وسط می کشم پایین اینقده گه زیادی می خوری. می رینم تو حلقت چاه مستراح..
خلاصه…فحش و فضاحت ها از این بدتر و مهوع تر ادامه داشت و…
و در همین موقع طرف مقابل زنجیر و رفیق فابریکش چاقو رو می کشیدن. این هم تیغ موکت بری و پنجه بوکس رو در میاورد. بعد هم معمولا هر کدوم تعدادشون بیشتر بود و زورشون می چربید می گرفتند ملاج یارو رو اونقدر می کوبیدن به دیوار که متلاشی بشه و یارو بمیره.
نیروی انتظامی هم که معمولا چشمش دنبال زلف و کاکل بنده بود و خار مادر کل ملت رو ترتیب می داد و …ون جمیعا جمیعات ملت شهید پرور دلاور می گذاشت دخالت که نمی کرد هیچ اصولا آفتابی هم نمی شد.
خلاصه…ملت می مردن یا تکه پاره می شدند. مقادیر معتنابهی فحش های مهوع به همدیگه می دادند. از هیچ کاری هم دریغ نمی کردند. جریان چیزی بین پنج دقیقه تا کمتر از یک ساعت معمولا طول می کشید. و…هر کسی می رفت سی خودش.
….
یه بارش که از همیشه بامزه تر بود یکی از طرفین (با ادب بخواهیم باشیم) بیضه های طرف رو گرفت توی دستهاش و فشار داد تا جیغ طرف در اومد و یه ریش سفیدی پا در میونی کرد و گفت خجالت بکشین…غایله خوابید.
معمول ترین سوژه ها اختلافات ناموسی و مواد مخدر و شرط بندی و گاها قمار بودند. گاهی هم طرفین به هم چپ نگاه کرده بودند یا بعضی اوقات اصلا دلیلی نداشت….
فقر فرهنگی و اقتصادی چه می کند…
….
غرض از روده درازی این که اگر می خواستند به روش عهد لویی سیزدهم رفتار کنند احتمالا توی این مایه ها از آب در می اومد:
-بسیار مفتخرم حضور انورتان عرض کنم تمایل دارم ملاجتان را به دیوار بکوبم.
-مراتب امتنان من را حضور خانواده ی محترم برسانید و بفرمایید معروضم بسیار خوشوقتم فرزند برومند آن بانوی مکرمه ملاج من را متلاشی می نمایند. (رو به جماعت چاقو و زنجیر به دست) و شما مراتب تاسف من را بپذیرید که خلاف تمایلتان در انتظار عبثی خواهید بود و مقدم بر این که به دست شریفتان به قتل برسم ملاجم توسط این جوانمرد معظم بر این دیوار خرد خواهد شد!!!

(باقیش رو جهت ادب و خاص ملت زیر هجده سال درز گرفتیم دیگه…آقایون لات جوانمرد فقط و فقط به جون همدیگه که کار ندارند! خودتون باقی مکالمه رو حدس بزنین.)

من اگه باشم به دومی رای می دم. برای ادبیات جامعه بهتره. خصوصا جامعه ای که یکی از روزمره های ملت دعوا و فحش و فضاحت و ضرب و شتمه. در این صورت اصولا به فرهنگستان فارسی هم نیازی نبود. کوچه و بازار و خیابون می شدند سالن آکادمی!
—-

از بزرگترین لذت های زندگی من قهوه خوردن و رمان خوندنه. کلاسیک و…غیر کلاسیک.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست: در پاسخ به آقای امید, کار من در زمینه ی فرکانس رادیوایی مخابرات سلولیه. ایران روی شبکه ی سلولی کار می کردم. اینجا روی گوشی کار می کنم.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

غر غر

چهارشنبه
۱ خرداد ۱۳۸۷

اینجوری می شه که ريیست فکر می کنه معجزه می کنی!!!

سه چهارباری که قرار بود اسلاید تهیه کنم این کار رو در اسرع وقت انجام دادم. آخرین بار که با رییسم نشستیم که حرف بزنیم کدوم کار برای من بهتره رییسم گفت هر کاری که باشه نهایتا انجامش می دی. پس تصمیم بگیر کدوم کار بیشتر به دردت می خوره.

حالا دیروز یه ایمیل زده که یه سری اسلاید برای جمعه درست کنم که رییسم روز سه شنبه برای یه جماعت بزرگ ارایه کنه!!!!!!!!

ولله خوش خوشانم شده بود وقتی بهم گفته بود هر کاری بهم واگذار بشه رو انجام می دم. منتها از دو تا چیز می ترسیدم. اولش این که چه جور کاری بهم واگذار بشه. مهم و اساسی و چشمگیر یا فقط هر کاری که عین آچار فرانسه قرار باشه یه کسی انجامش بده و ملت دم دست نباشند. دومش هم این که یهو اینجوری فوری و فوتی یه کاری بهم واگذار بشه!

غر غر ها یک طرف..اما شده تا صبح بیدار بمونم هم کاره رو انجام می دم و نسخه ی چرکنویس رو تا فردا عصر می دم به رییسه. فردا عصری باید واسه ی یک کاری که خیلی می خوامش با رییسه چک و چونه بزنم. 
کار قبلیه رو که می خواستم -با این که حدس می زنم یکی دیگه هم خیلی می خواستش و تقریبا هم گرفته بودش- به ضرب و زور و توی رودرواسی از رییسه گرفتم.

ببینیم این یکی چی می شه.

به شدت سرم شلوغه اگه خیلی دیر به دیر آپدیت می کنم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آنتوانت

سه شنبه
۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

خانومی که برام بند و ابرو می کنه سه هفته پیش عمل کرده و رحمش رو برداشته. خدا حفظش کنه یه خانوم قشنگیه که چهل و یکی دو سالشه و رومانیاییه و یه دختر بیست و دو ساله داره.

شانسی وقتی امروز رفتم سلمونی خانومه بعد از عملش اومده بود.
می گه قبل از برداشتن رحمش هر دو هفته یه بار پریود می شده و درد داشته و می گه خوشحاله که رحمش رو برداشته. تنها موضوع اینه که دیگه بچه دار نمی شه. می گه که نمی خواد هم بچه دار بشه چون یه دختر داره.

بهش می گم دوست پسرت چطور. می گه واقعیت اینه که پسره سی و یک سالشه. طبیعیه که بخواد تشکیل زندگی و خانواده بده. می دونم که برای همیشه با هم نمی مونیم. فقط دارم در زمان حال لذتش رو می برم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

همه چیز از همه جا

یکشنبه
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۷

اولا دختر آقای جورج دبلیو بوش عروسی کرد. ایناهاش:
http://www.msnbc.msn.com/id/۲۴۵۵۴۴۸۸&GT۱=۴۳۰۰۱


ثانیا این لیست پر طرفدارترین اسامی سال ۲۰۰۷ هست.
http://www.msnbc.msn.com/id/۲۴۵۵۵۷۱۴&GT۱=۴۳۰۰۱

ثالثا برنده ی امسال مجله ی پلی بوی یه دختر کانادایی بود. این هفته از اخبار مهم رادیو بود. ایناهاش:
http://www.thestar.com/News/GTA/article/۴۲۴۰۳۹

رابعا تیم کاریمون دوشنبه ساختارش تغییر می کنه. لینک نداره این یکی!!!

خامسا حالا که دو سه هفته ای هست حرف از اومدن آی فون به کاناداست ارب نتورک می خواد نرم افزار تلویزیون زنده ی موبایل برای آی فون بده. ایناهاش:
http://www.fiercemobilecontent.com/story/orb-networks-debuts-live-tv-app-for-iphone/۲۰۰۸-۰۵-۰۹?utm_medium=nl&utm_source=internal&cmp-id=EMC-NL-FMC&dest=FMC

اپل می گه این ها لیست نرم افزارهای پر طرفدار روی آی فون هستند:
http://www.fiercemobilecontent.com/story/apple-counts-down-top-۱۰-iphone-web-apps/۲۰۰۷-۱۲-۰۷?utm_medium=nl&utm_source=internal&cmp-id=EMC-NL-FMC&dest=FMC

سادسا افزایش تقاضا برای وی باعث شده آقای یامایوچی پولدارترین آدم ژاپن بشه. آقای یامایوچی هشتاد ساله حدود هشت میلیارد دلار می ارزه. ایناهاش:
http://www.reportonbusiness.com/servlet/story/RTGAM.۲۰۰۸۰۵۰۸.wnintendorich۰۵۰۸/BNStory/Business/?cid=al_gam_nletter_dtechal

نوشتن این پست بسیار سخت و طاقت فرسا بود. شرط کرده بودم حتی یک اظهار نظر از خودم نکنم و فقط و فقط نقل واقعیت کنم!!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

بهار مست

سه شنبه
۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۷

اسمش هر چه که هست عقل و خرد نیست که هر چه بود تا پیش از دیروز بود. که هر چه بود کوتاهتر از عمر سال بود و به بهاری تازه شد.

که حالا گیریم هوای بهار هم بی تاثیر نبوده باشد باران را که چاره خواهد کرد و طوفان را. که حالا گیریم به بهاری تازه شده باشد زمستان اش در پی است و حالا…گیریم عمری هم بهار زمستان شده باشد این فراموشی را بخشایش نشاید که هر بار از پی زمستان بهاری ست تا عمری ست و نفس باید کشید. نفس…نفس…

این هوا…باز هوای بهاری ست. دل چه پیر و چه جوان…به دیدن لاله ای سبکسر می شود و بهار مست و …به چهچهه بلبلی دلباخته و بوالهوس…

بیا یک شو منور کن اطاقم  
مهل در محنت و درد فراقم 
به طاق جفت ابروی تو سوگند 
 که همجفت غمم تا از تو طاقم 

(باباطاهر)

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سر کاری های کتبالو

شنبه
۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

ولله حاضرم به تمام مقدسات دنیا قسم بخورم آخرین کسی هستم که فکر کنه بدون ازدواج بچه دار شدن کار بی تربیتی ایه! حاضرم بنویسم و امضا بدم که ازدواج و بچه دار شدن دو موضوع کاملا جدا هستند و به هیچ عنوان لازم و ملزوم همدیکه نیستند. می شه بر حسب اتفاق بعد از ازدواج از همون آدمی که زنش شدی بچه دار بشی. می شه هم اصلا ازدواج نکنی و از هر کی خوشت اومد و دلت خواست بچه دار بشی. می تونی هم با یه آقای دیگه ازدواج کنی و اگه دوست داشتی از یکی دیگه بچه دار شی. به هر حال…اتفاق اتفاقه. می افته. یه لجظه است. منتها وقتی شنیدم بریکا خانوم که کاتولیک متعصبی بود و رپیس رییس قبلی من بود بدون این که ازدواج کنه حامله است اصولا نتونستم در برابر احساس عجیب و غریبی که داشتم مقاومت کنم! عجب رسوایی بزرگی… هممممم…در این که بریکا خانوم کاراکتر جالب قابل مطالعه ای است شکی نیست. در این هم که به نسبت توانایی هاش بسیار موفقه هیچ شکی نیست. در این هم که یه جورایی تحسین اش می کنم هیچ شکی نیست. اما…عجب ارقه ایه!!! من بی گناه رو لااقل پنج ماه یه لنگه پا منتظر نگه داشت معلق! آقا جیمیه رو بی این که آخ بگه ناک اوت کرد و خودش شد رییس آقا جیمی! کل تیم رو زیر و رو کرد و به هم ریخت. باعث استعفای من -اول از همه- و بعد به ترتیب حداقل سه نفر دیگه شد!! حالا هم خانوم چهل ساله ی کاتولیکَ از یه غریبه ای چیزی حامله شد!!!! تازه…می دونم قبلش دوست دختر یه اقای ایتالیایی توی همون شرکت بوده که بعدش که رییس -همرده ی جیمی- شد دیگه جواب سلام یارو رو هم نداد. خلاصه…صادقانه بگم. حاضرم تمام آرزوهام رو با دست خودم به خاک بسپارم و تشییع کنم اما هرگز مثل بریکا خانوم نباشم. ولله بسیار بسیار صادقانه بگم…تنها کاریش که من رو به استفراغ ننداخت همین حامله شدن خارج از ازدواجش بود. …. با زرنگ بودنش مشکل ندارم. با این همه ناتو بودن بی قدر و ارزش اش مشکل دارم. …. کل ملت تیم به عذابند. کل ملت تیم بهم می گن بهترین کار دنیا رو کردم که رفتم.

 —

 هوررررررااااا… اون پسر چینیه که چهار سال پیش کار آموزم بود توی همین شرکتی که الان هستم کار می کنه. هفته ی قبل اومد پیشم. ام بی ای قبول شده. دو تایی کلی خوشحال و شادان شدیم. براش یک رفرنس عالی دادم و طبق معمول انشا رو نوشتم و برام غلط گیری و تصحیح کرد. یه بار دیگه به این نتیجه رسیدم لامصب عجب زبان انگلیسی قشنگی بلده. می ره لندن. قول داده دوباره بر میگرده. … بهترین قسمتش: دیگه حتی به پیوستن به ارتش فکر هم نمی کنه.

 —

 از بامزه ترین جریانات روزگار اینه که سر کار اخیرم هم یه مارتین هست. :) مارتین قبلیه بور و سفید بود. شکل ماست و سکنجبین تقریبا. به همون بدریختی هم. مارتین جدیده سیاه پوسته. حدودا بیست سالی هم از من بزرگتره. تاریخ از جایی شروع می شه که مارتین خان انگلیس بوده. به همین دلیل اصلیت مارتین با وجود هیکل بزرگ و لب های بسیار کلفت آفریقایی به جایی قبل تر از انگلیس برنمی گرده. حالا گیریم طرف خودش رو به در و دیوار بکوبه که اصولا انگلوساکسون ها بین شون سیاهپوست هیکلی و لب کلفت و مو وزوزی وجود نداشته. نهایتا طرف می پذیره که اینها مال ماقبل تاریخ بوده و نقطه ی شروع تاریخ رو اشتباه برداشت کرده! خلاصه…این مارتین پنجاه ساله ی انگلیسی الاصل با هیکل بزرگ و لب پایینی به شدت درشت و دندانهای (به گمانم) مصنوعی و به شدت طرفدار فوتبال دینش چی باشه خوبه؟! مسلمون؟ …خیر…بودایی؟…اصلا…مسیحی؟…اون که اگه بود دیگه پرسیدن نداشت..کلیمی؟…خیر….بی دین؟…حاشا و کلا… مارتین انگلیسیه بهاییه!!!!!! یه کمکی فارسی بلده. غذاهای ایرانی رو می شناسه. روزه می گیره. سالشون از روز اول فروردین شروع می شه و….بله…بهاییه.

  دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

قاتل!

چهارشنبه
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

یه جمعیت خیلی خیلی بزرگ رو کشتیم!!!! بیشتر از پونصد تا شاید.

غذای سمی خوشمزه دادیم بهشون. هی خوردن و مردن!! به همین راحتی. حالا هم خانوم و قشنگ نشستم پای کامپیوتر و خوشحال و شادان عین قاتل های خانوم و گل دارم کار می کنم.

ولله اعتراف شود به حضورتون که هیچ آدمی قاتل به دنیا نمیاد. شرایط محیط و جامعه و ایضا ترس های درونی آدم هست که یک انسان رو تبدیل به قاتل اون هم با استفاده ای سلاح های شیمیایی کشتار جمعی می کنه.

داستان از اینجا شروع شد که بی خبر از همه جا رفتم توی آشپزخونه ظرف بشورم. دیدم یه عده همینطور دارن از دیوار سینک ظرفشویی بالا و پایین می رند. گل اقا رو صدا کردم. گفت به خاطر فصله. بهار همیشه همینطوره. سر و کله ی ملت توی آشپزخونه ی آدم پیدا می شه.
یکی دو روز گذشت. دیدم سر و کله شون توی کابینت زیر سینک هم پیدا شد. خود گل آقا هم تحمل اش تموم شد. رفتیم مغازه ی سر کوچه. سلاح شیمیایی کشتار جمعی خریدیم. شبش مهمون داشتیم و نمی شد سلاح رو استفاده کرد. روز بعد سلاح رو گذاشتیم دم در شهرکشون.
سه روزه کلکشون کنده شد و سینک ظرفشویی و ایضا کابینت زیرش از تهاجم چکمه ی سیاه غارتگران پاک شد!

این شد که من شدم قاتل!
….

ببینم کسی می دونه چرا جون آدمیزاد از جون مورچه عزیز تره؟! گمونم واسه این که مورچه زبون آدمیزاد حالیش نمی شه و اهل زندگی توی حیات وحشه.
امیدوارم سم خوشمزه حد اقل با لذت و سریع و بی درد کشته باشدشون. عینهو گیوتین!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

فیلچه

یکشنبه
۸ اردیبهشت ۱۳۸۷

عین بچه فیل در حال رشد وزنم داره روز به روز بالا می ره!!!
برهان قاطع اگه نداشتم مسلما شک نمی کردم که حامله هستم.

از هفته ی گذشته ورزش رو جدی تر از قبل شروع کردم. گرچه که کنارش نگذاشته بودم.

از چهل و هفت کیلو رسیدم به پنجاه کیلو. بگذریم که پارسال این موقع چهل و شش کیلو هم کمتر بودم.

از اهداف امسال اینه که تا سه ماه دیگه وزنم رسیده باشه همون چهل و شش کیلو.
هنری که کردم از اول هفته ی پیش تا امروز بین چهل و نه و پنجاه نگهش داشته ام.

اگه تا آخر ماه با همین میزان ورزش پایین نیاد و بالاتر بره حتما دکتر می رم. نگرانم تعادل چیزی توی بدنم به هم خورده باشه.

یک ماهیه خوره ی لاتاری خریدن به جونم افتاده. بزرگترین اشتباه این بود که اولین بار که لاتاری خریدم -برادر ناباب!!- به شانس خودم و داداشیه عدد ها رو انتخاب کردم و به خودم گفتم همیشه همین ها رو انتخاب خواهم کرد. حالا همه اش فکر می کنم نکنه یه بار همین ها رو انتخاب نکنم و عددهای برنده اعلام بشند و ببینم عددهای من بوده اند!
گرچه…شمشیر دولبه است. عدد برنده که اعلام بشه و ببینی که عددهای تو نبوده اند می فهمی که دو دلار برگردونده شده به جیبت!

خلاصه…از من به همگی نصیحت. اگه به سرتون زد لاتاری بخرین لااقل عددهاش رو خودتون انتخاب نکنین. بگذارین به عهده ی دستگاه. اونطوری دیگه دست و دلتون نمی لرزه هفته ای سه بار از روی خود اجباری لاتاری بخرین!

آدم ها در شرایط مختلف تبدبل به آدم های مختلفی می شند. بدیش اینه که اگه کسی بدونه و بخواد سو استفاده کنه می تونه یه آدم دیگه رو توی اون شرایط قرار بده و تبدیلش کنه به یه آدم دیگه. احتمالا عقاید مذهبی و عرفانی اتکا به ایمان قوی برای همیشه همون آدم موندن از همینجا میاد.
در نمونه های غلو شده می شه زندانبان ها رو مثال زد.
بحث بود توی رادیو در مورد زندان ابوقریب. بحث رو حدود چهار پنج ماه پیش شنیدم. امشب به دلیلی یادم افتاد.
روانشناسی و جامعه شناسی که حرف می زد می گفت سال ها پیش حدود سال هفتاد و چهار (اگه اشتباه نکنم) پروژه ای داشته که طی اون دانشجوهاش رو در شرایط زندانبان و با اختیارات و مسوولیت ها و شرایط کاری یک زندانبان قرار داده. نتایج به حدی وحشتناک بوده اند که پروژه متوقف شده.
زندان بان ها در زندان روزهای متمادی بدون تعطیلی کار می کنند. برخی زندانی ها -باز هم به دلیل شرایط خاص- رفتارها و مزاحمت های خاصی ایجاد می کنند که نمونه اش در زندگی عادی و روزمره دیده نمی شه. اینها و بسیاری عوامل دیگه -که فراموش کرده ام- خصوصا در شیفت شب زندان بان ها باعث سو رفتار شدید زندان بان ها نسبت به زندانی ها می شه. تفاوت اصلی شیفت شب با شیفت روز اینه که در شیفت شب رییس بالای سر زندانبان نیست و شرایط کار هم در شب معمولا نسبت به روز بسیار سخت تره.

خلاصه…نهایت ماجرا این که خیلی وقت ها تقصیر کسی نیست. هر کسی تحت شرایط خاصی تبدیل به یه آدم دیگه می شه متفاوت با چیزی که تحت شرایط دیگه بوده.

قشنگترین بخش اش اینه که آدم کمکی جامعه شناسی و رفتار شناسی بخونه و بفهمه رفتارهای خودش تحت کدوم شرایط چه تفاوت هایی کرده اند و تا حد امکان از این شناخت استفاده کنه و خودش رو در شرایط مختلف برای خودش حفظ کنه.

از غیر قابل بخشایش ترین ها اینه که کسی شرایط رو برای آدم دیگه ستوه آور کنه و از آدم دیگه استفاده ی ابزاری کنه و در جهت منافع خودش تبدیلش کنه به کسی غیر از خود اون آدم.
اصولا جهت دادن به آدم ها رو دوست ندارم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تسلیم و جدال

پنجشنبه
۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

زندگی بازی های عجیبی با آدم ها می کنه.

بعضی آدم ها عمرشون رو می گذارند روی این که یک لحظه رو تجربه نکنند. علیرغم تمام حساب ها نهایتا اون یه لحظه رو تجربه می کنند که شاید اگه تمام اون تلاش ها و حساب ها نبود اون یک لحظه هرگز اتفاق نمی افتاد.

بعضی آدم ها تمام عمرشون می ترسند از این که نکنه در آینده اتفاقی که ازش می ترسند بیفته. از دنیا میرند و عمرشون رو با فکر اون اتفاق ناخوشایند تلخ می کنند و اون اتفاق هر گز نمی افته یا…اتفاق می افته و می بینند اونقدر ها هم ناخوشایند نبود.

و…
اصل اینه…زندگی لحظه است. لحظه ی اکنون. با به خاطر داشتن ارزش آینده و با فراموش نکردن تجربه های گذشته.

 دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it