کت بالو

شجاعت!

سه شنبه
۲۹ مرداد ۱۳۸۷

عرض شود خدمتتون که به این فکر می کنم که اگه یه زمانی صد در صد اعتمادمون به کل ملت دنیا از بین بره چی می شه!

فرض بفرمایید اگه توی پیاده رو دل ای دل ای می کنم و سوت کشون راه می رم به این علته که اعتماد می کنم به این که هیچ راننده ی مشنگی گازش رو نمی گیره بیاد توی پیاده رو یا هیچ بنی بشری گلدون رو عشقی از پنجره ی خونه اش پرت نمی کنه توی ملاج عابر پیاده ی از همه جا بی خبر!

یا اگه سوار هواپیما می شم اعتماد می کنم که خلبان محترم به سرش نمی زنه که من رو جا به جا بکوبونه به زمین یا یهو بیماری بی حافظگی اش عود کنه و کل مهارت خلبانی اش رو از دست بده.

یا وقتی دو هفته پیش جای همگی خالی برای پنجمین بار طی امسال رفتیم نیاگارا (توضیح این که واسه ی تورنتو نیاگارا تو مایه های شاه عبدالعظیمه! اگه یهو به سرت بزنه بری یه جایی و هیچ جا رو نداشته باشی می ری نیاگارا. در عین حال تمام توریست های تورنتو هم باید حتما قبل از …اشیدن هم یه سر به نیاگارا بزنند.) سوار کشتی ای شدیم که می بردمون از پایین هم آبشار رو نشونمون بده فکر کردم اگه کاپیتان کشتی بعد از یه میلیون بار که همین سفر رو تکرار کرد بزنه به سرش و تصمیم بگیره تغییری در زندگی اش به وجود بیاره و کشتی و کل مسافرینش رو ببره صاف زیر آبشار چی!؟

خلاصه…نشد تصمیم بگیرم نترس بودن و پرجرات بودن ناشی از اعتماد کامل هست به کلیه ی جوانب موجود یا فکر نکردن به کلیه ی جوانب موجود یا…اصولا عبارت است از پذیرفتن خوشرویانه ی عواقب حتی اگه کلیه ی ضرایب اطمینان شیرجه بزنند تا زیر صفر.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

هی…هورا…

سه شنبه
۲۹ مرداد ۱۳۸۷

هی…هورا…یکی از آدم های مورد علاقه ی من ازدواج کرد!!! الن د<a href=”http://en.wikipedia.org/wiki/Ellen_DeGeneres”>ژنروس</a> با دوست دخترش پورتیا دروسی خانوم ازدواج کردند. مبارک است انشالله…


هی…هورا…کانادا یازدهمین مدال المپیک امسال رو هم گرفت و فعلا اون وسط ها در جایگاه هفدهم ایستاده. پیش بینی می شه مدال های بیشتری بگیره. 

هی…هورا…فعلا برای پروژه ای که می خواستم بگیرم و تیمی که می خواستم توش کار کنم از آقا رییسه قول شفاهی مساعد گرفتم تا آخر امروز و تا آخر ماه آینده ببینم چی می شه. موندنی ام تا لااقل سه ماه دیگه یا رفتنی.

هی…هورا…مدونا خانوم که باز هم از ملت های مورد علاقه ی منه روز شنبه ی گذشته پنجاه ساله شد و هنوز هم در صف بهترین ها و خواستنی ترین هاست.

می شه تا ده دوازده تای دیگه هم بنویسم و هورا بکشم. می شه هم از همون اول همه ی هورا ها رو پاک کنم و با صد افسوس شروع کنم و با صد افسوس ده پونزده تایی بنویسم.
امروز توی مود هورا کشیدن بودم…اینجوری شد که اونجوری شد. گاسم همینجوری بهتر باشه.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

کتبالو کماندو

دوشنبه
۲۴ تیر ۱۳۸۷

برای بار دوم این اتفاق افتاد.

توی رختکن جیم ایستاده بودم  کنار نیمکت نزدیک در و در حال لباس عوض کردن بودم. یه خانم دیگه هم با لباس زیر ایستاده بود و داشت موهاش رو شونه می کرد. یک آن یک آقایی اومد تو. یه لحظه دید که رختکن بانوانه سرش رو انداخت پایین. بدو رفت بیرون. من و خانومه از قیافه ی شوک زده ی آقاهه از خنده غش کرده بودیم.

مرتبه ی قبل هم سه چهار ماه پیش توی رختکن استخر بودم. حدود ساعت شش و نیم صبح بود و توی رختکن خانوم ها فقط و فقط من بودم. این بار انصافا ته ته رختکن بودم جایی که پیچ می خورد پشت پیچ. یک آن دیدم یه نفر بدو بدو چرخید که از در بدوه بیرون. نگاه کردم دیدم یه پسره طفلک با کفش های بزرگ میخ دار و یه کیف کوله پشتی گنده اشتباه اومده توی رختکن خانوم ها و داره به دو در می ره بره بیرون!

اگه قسمت باشه انشالله می خوام برم کلاس دفاع شخصی و بعدش مشت و لگد پرونی و بعد هم ورزش های رزمی!!! ولله حدود یکی دو ساله که کشش عجیبی به این سری ورزش ها پیدا کرده م. لابد حالت تهاجمی پیدا کرده ام یا مورد تهاجم قرار گرفته ام. خدا می دونه.
خلاصه که تا یکی دو سال دیگه احتمالا کتبالو کماندو این وبلاگ رو آپدیت خواهد کرد.

ایران اگه بودم لابد می رفتم ورزش های زورخونه ای…هی.ی.ی.ی.ی.ی نفس کش!!!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نمی دانم کیست

دوشنبه
۱۰ تیر ۱۳۸۷

جای یکی خالیست
یکی
 که نمی دانم کیست

جای یکی
که نمی دانم کیست
این جا
خالی ست

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۶ تیر ۱۳۸۷

نوشته ی ماتیی ویسنی یک…برگردان تینوش نظم جو…

صدای زن روی پیغام گیر: خب معلومه که امشب شب شیشم مونه. مگه من الان با تو نیستم؟ خواهی دید که شب زیبایی داریم. تو دستکش هام رو روی بالش و پنج شبی که با هم گذروندیم رو با خودت داری. خب حالا چراغ ها رو خاموش کن. تو باید یاد بگیری که سکوت رو گوش کنی. روی تختخوابت دراز بکش…چشماتو ببند…و فقط به سکوت گوش کن..دیگه هم دست به این دستگاه نزن….با هم به سکوت گوش می کنیم. باشه؟ تو باید تصور کنی که این سکوت صدای منه. که این سکوت خود منم. می فهمی؟ همین جوری بمون و تکون نخور. این سکوتی که نوازشت می کنه خود منم. آروم باش. من با توام…گوش کن…
{نوار پیغام گیر همچنان جلو می رود و او سکوت ضبط شده روی نوار را گوش می دهد.}

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

زندگی ام

شنبه
۱ تیر ۱۳۸۷

چیزی که خیلی باعث خوشحالی منه اینه که طی سال های سال پروسه ی یادگیری و سرعت انتقال من در حال حاضر تفاوتی با دوران دبیرستان که نکرده هیچ به نظر خودم بهتر هم شده.

اصولا با گذشت زمان گذشته از یه دوره ی رکود که داشتم باقیش بهتر و بهتر بوده.

اگه بخوام بدترین دوران زندگیم رو اسم ببرم از هجده سال تا بیست و هشت سال رو انتخاب می کنم. و بعد از اون دوره ی دوازده تا چهارده سالگی ام. بدترین نا آرامی های روحی مداوم و مزمن رو در اون زمان ها تجربه کردم. از بیست و هشت سال تا به امروز همه چیز بالا و پایین رفته. روزهای تلخ و شیرین و آرام و نا آرام وجود داشته. اما یه بهبود تدریجی طی این شش سال در من وجود داشته.

با خودم بهتر و بهتر رفتار می کنم. خودم رو بیشتر و بیشتر دوست دارم و می شناسم.
می فهمم چی خوشحالم می کنه و چه چیزی و چه کاری باهام سر سازگاری نداره. مهم تر از همه تغییر در طی مسیر زندگی رو می فهمم. تغییر در خودم رو و در اطرافیانم رو و در محیطم.

مشکل اعتماد به نفس هنوز هم بفهمی نفهمی وجود داره. میاد و می ره. کمتر شده اما به کل از بین نرفته. انگار در من ریشه داشته باشه. برای مبارزه باهاش کارهای عجیب و مختلفی می کنم. مبارزه هست و نیست.

خود نفس مبارزه عجیبه و گاهی بی ثمر.
اولین باری که یادم میاد با خودم مبارزه کردم هنوز مدرسه ی ابتدایی بودم. کلاس پنجم شاید یا کوچک تر. به نظرم اومد بزرگ شده ام و دیگه نباید برنامه ی کودک ببینم! دو روز مبارزه کردم که برنامه کودک نبینم!!! روز سوم ساعت پنج بعد از ظهر بی خیال مبارزه شدم.
سال ها بعد اصلا نمی دونستم برنامه کودک چه ساعت هایی پخش می شه و کارتون هاش چی هستند.
بعد از بیست و دو سه سالگی و خصوصا دو سه سال اخیر خیلی یاد این تجربه می افتم.
گاهی اوقات طبیعتمون ما رو به ما دیکته می کنه. مبارزه مفهومی نداره. زمان و رشد ما طی زمان حلش می کنند.

طی دو سه سال اخیر و خصوصا همین امسال احساس می کنم قدرت فراگیری ام و سرعت انتقالم هیچ تفاوتی با دوره ی دبیرستان نکرده و شاید بهتر هم شده.

اضطراب کمتری دارم. آروم ترم و با خودم رفیق تر. از دغدغه ی فکری کنار می کشم و از هر موقعیتی که فکرم رو مشغول کنه. تمرکز پیدا کرده ام و…اینه که کمک می کنه.

می خواستم خودمحور بشم…شدم. نسبت به گذشته خیلی خیلی از خودراضی تر هستم و…به هر حال یاد گرفتم قبل از هر کسی باید یاد بگیرم با خودم زندگی کنم. و حالا….از گذشته قشنگ تر و بهتر با خودم زندگی می کنم.

همیشه فکر می کنم به این که بزرگترین دلیل این که شیر در بسیاری افسانه ها سلطان جنگل هست وحدت وجود شیر هست.

و فکر می کنم به منزلگاه بعدی زندگی ام.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۲۶ خرداد ۱۳۸۷

اگه جمعیت دنیا تا دیروز صبح بود شش میلیارد و هشتصد هزار نفر و خرده ای دیروز ساعت شش و یک دقیقه ی صبح جمعیت دنیا از مرز شش میلیارد و هشتصد هزار و خرده ای گذشت و شد شش میلیارد و هشتصد هزار و خرده ای و یک نفر!!!

مسافر خانوم و شوهرش مسوول این ازدیاد جمعیت هستند! یه پسر کوچولوی سالم چهار کیلویی قدم به جمع خانواده گذاشته.

خدا حفظش کنه.

 —

 خدا رو شکر…کاری که می خواستم رو از رییسه گرفتم! یا…بهتر از اونچه که می خواستم رو. قابل پیش بینی بود البته. ملت چند هفته ای هست کار رو شروع کرده اند. من تازه اول هفته ی پیش کار رو گرفتم و قراره طی سه هفته ی آینده تحویلش بدم! میگم رییسه به خیالش من معجزه می کنم!!! یک کمی هیجان داره البته. به این دلیل که خیلی خیلی باید براش چیز میز بخونم. شوخی بردار هم نیست. موعد تحویلش هم بسیار سفت و سخت و جدیه. بحث مرگ و زندگیه. مرگ و زندگی من البته!!!

 —

 بسیار از این عمل دختر خانم خوشحال و خرسند شدیم. قابل ذکر است در دانشگاه شاهد دو موردش بودیم. منتها دختر خانوم ها فقط نه گفته بودند و باقی عواقب را پذیرا شده بودند…به عبارتی درس را افتاده بودند!

عمل این دختر خانم قابل تحسین و تقدیر است.

 —

 وزنم به همان اندازه ی قبل است. با ورزش های مداوم موفق شده ام سیر صعودی اش را متوقف کنم البته. خیال دارم برای فصل بیکینی که حدود دو هفته ی دیگه باشه جوری باشم که از لباس شنا پوشیدن بیشترین لذت رو ببرم.

 دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آرامش

سه شنبه
۲۱ خرداد ۱۳۸۷

گاهی فقط به آرامشی که دارم فکر می کنم و این که چقدر خوشبختم که هیچ جنگ و قحطی و بلای طبیعی و غیر طبیعی این آرامش رو به هم نمی زنه و فکر می کنم…به این که این آرامش من رو به خودم مدیون می کنه برای تمام لحظه هایی که از این آرامش برای زندگی کردن استفاده نمی کنم…

زندگی زیباست…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۱۹ خرداد ۱۳۸۷

مشخصات زن متولد دی ماه از طالع بینی فارسی: 

داراي شخصيّت عالي ، خيلي لايق و كاردان ، بهترين رئيس ، انتقامجوي شديد ، ساده پوش و بي آلايش ، محتاط ، آرام و صبور ، مرد عمل ، مقتدر ، پر تحمّل ، جدّي و جاه طلب ، فعّال و كوشا ، واقع بين ، سركش ، پول دوست ، بيهوده انرژي تلف نمي كند ، از تجربيّات خود و ديگران به خوبي استفاده مي كند ، با‌شرف و با ‌وجدان ، تميز ، خودكفا و سودجو ، داراي حس مسئوليّت زياد ، دشمن ولخرجي و اسراف ، حسابگر ، مخالف تجمّلات ، صاحب شأن و مقام ، سازمان دهنده خوب ، تقريباْ سياستمدار ، كوشا و مطمئن و خونسرد ، تودار ، مالك همسر خود ، حسود و بدبين ، متنفّر از طلاق ، داراي عدم اعتماد به نفس كافي ، قدرت طلب ، خانواده دوست ، خشك ولي مهربان ، خشن ، داراي زبان نيش‌دار ، شاد و با نشاط ، داراي باطن خروشان ، غير قابل گذشت ، قدر شناس ، گاهي اوقات خجالتي ، باانضباط ، بد اخم و بد عنق ، داراي حافظه قوي ، زود سر كار مي آيد و دير مي رود ، از تنبلي بيزار است ، اهل دكتر و دارو ، خونسرد و مداوم ، ثابت قدم ، خودكار ، مذهبي ، شنونده خوب و گاهي اوقات لجباز

— 

گربه ی خر!
جلوی پنجره ی حیاط پشتی ایستاده بودم, دیدم گربه سیاه خرسولی همسایه اومد وسط حیاط ما ایستاد, درست همونجایی که گل اقا شخم زده و عین وسط کله ی عین الله باقرزاده کچل شده , ماتحتش رو کرد به من و ….بله…کارش رو کرد و بعد هم ایستاد بالای سر چاله کارش رو نگاه کرد و احساس رضایتی کرد و روش رو با خاک پوشوند و خرامان…برگشت سر زندگیش!

گربه ی بی تربیت…

رادیو در مورد تجربه های نا موفق مصاحبه ی شغلی می گفت و کارهایی که در زمان مصاحبه نباید انجام داد.
یه نفر مصاحبه ی شغلی رو رد شده به دلیل این که قبل از ورود به اتاق مصاحبه زیر بغلش رو بو کرده…
یه نفر دیگه مصاحبه رو رد شده به دلیل این که مصاحبه توی دفتر خانوم مدیر بوده تلفن آقاهه زنگ زده و آقاهه از خانومه خواسته از دفتر خودش بره بیرون چون تلفنی که شده بوده راجع به یه مساله ی شخصی بوده!
یکی دیگه هم مصاحبه ی تلفنی بوده. مصاحبه کننده از اون ور خط صدای سیفون دستشویی رو شنیده و…مصاحبه رو قطع کرده!

ملت مشنگ!!!!

شهر داغ است…داغ داغ…
قیمت بنزین دیشب بود یکصد و سی و چهار و نه دهم سنت هر لیتر…
فردا آی فون نسل سه به طور رسمی به بازار ارایه می شود….

باز هم…ملت مشنگ!

ولله به گمانم یک چیزی توی دنیا گم شده. به گمانم من هم همون رو گم کرده ام!
اصولا کلیشه ای یا غیر کلیشه ای..ما انسان های خوشبخت زندگی را لابلای روزها گم کرده ایم به گمانم!

ملت دوره ی لویی سیزده حسابی مشنگ بوده اند. بیچاره ها به گمانم آی فون هم نداشته اند.
برای خبر کردن همدیگه سوار اسب و خر و الاغ می شده اند یا پیاده گز می کرده اند تا دم در همدیگر را خبر کنند!

دارم فکر می کنم چهارصد سال دیگر دنیا چه شکل و قیافه ای خواهد بود. قطعا نسل های اتی خواهند گفت ملت مشنگ قرن بیست و یکم. هنوز برای تبادل خبر و فکر و نظر (اسمش می شود ارتباطات!) نیاز داشته اند از آی فون استفاده کنند!!!
به گمانم سیگنال های مغزی را کشف کنند که از این سر کره ی ارض به آن سر کره ی ارض سفر می کنند. مانده ام فکری جریان privacy چه می شود. به گمانم سیگنال های مغزی را کد کنند و بفرستند. منتها با این همه تداخل فرکانسی!!!
به گمانم عینهو کشف مفاهیم فرکانس و اختراع کد همین ده بیست سال دیگر است که یک اکتشاف کلیدی بزرگی بشود…کل مفاهیم را از بیخ و بن به هم بریزد. وقتش شده!

طی الارض که یک جورهایی با هواپیما میسر است…گمانم از راه virtual reality هم کم کمک پا به عرصه و جود بگذارد.

این طرف توی فرودگاه -یا حالا وسط حیاط خلوت خانه ی خودت- می شوی انرژی و ددددوووووووف شوت می شوی توی حیاط خلوت خونه ی فی فی جون اینها با هم یه عصرونه ی دبش بخورین!!!

روش هری پاتر هم بدکی نیست! فقط گاهی وقتها اجزای بدنت رو جا می گذاری این ور اون ور!!!

آی فون هشتصد صفحه patent دارد. به چشم من که چیزی بیشتر از multi touch اش در هشتصد هزار حالت مختلف نیامد!!

از خصوصیت های دیگرش سازگار بودنش با آی تیونز است که می شود فیلم را دانلود کنی و بگذاری روی آی فون و با توجه به صفحه ی تصویر خوبش -نسبت به باقی موبایل ها- و عمر باطری خوبش روی آی فون فیلم نگاه کنی.

زمانی که آی پاد آمد دقیقا پیشنهادی بود که شخص شخیص خودم به محض دیدن آی پاد دادم. بسیار به خودم افتخار می کنم.
اصولا بسیار از خود راضی هستم!

گل اقای ما می گند از دلایل این بحران غذا ملیت هایی هستند مثل هند و گویا چین…اینقدر که جمعیت دارند و حالا هم که دستشان به دهنشان می رسد پول غذا را می دهند به جای این که مودبانه از گرسنگی نفله شوند و غذا را بگذارند برای ما!
ولله ما که به چشم خودمان ندیده ایم ولی مذکر های این دو ملتین چنانچه معروف است کوچکترین عضوها را دارند!!!
روایات مختلف است. می گویند چون کوچک است از لبه های کاندوم سر ریز کرده. هندی ها اما می گویند درسته که کوچیکه (یعنی در کوچک بودنش بحثی ندارند) اما باید طرز استفاده ی درستش رو بدونی!!!
خلاصه…ماشاله با این عضوهای کوچولو تخم و ترکه اشون دنیا رو به بحران کشونده!

برویم ببینیم امروز عصری گم شده ی ملت دنیا را پیدا می کنیم یا خیر.
هنوز نفهمیده ایم دقیقا چه چیزی گم شده! همینقدر ملتفتیم که ملت عین شبت دنبالش می گردند و…نیست…

پیدا شد خبر می کنیم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

هایدی خانوم; ران جرمی

چهارشنبه
۱۵ خرداد ۱۳۸۷

عرض شود خدمت همگی که باور بفرمایید یا خیر تا به حال از وجود هایدی فلیس بی خبر بودم.

اینجور که بر میاد هایدی خانوم از معروف ترین خانوم رییس های دنیاست و خانوم رییس هالیوود به شمار میاد و در صدده که یه فاحشه خونه ی کلاس بالا تاسیس کنه که کپی کاخ سفید باشه!!!

دوست ویکتوریا سلرز هست که خود ویکتوریا سلرز دختر پیتر سلرزه!
از رفقای دان جرمی هم هست که خود این آقای ران جرمی از معروف های دنیای پرنو هست. یه بار هم عکسش روی جلد مجله ی پلی گرل رفته.
خیلی دوست دارم عکس رو ببینم. با قیافه و هیکل فعلی اش بسیار عجیبه که عکسش توی مجله پلی گرل رفته باشه.

بدبختی…تازه فهمیدم برد پیت و لیوناردو دی کاپریو هم عکس های برهنه دارند! در کمال شرمندگی عرض شود که عکس هاشون رو هنوز هم ندیده ام!

اصولا نمی فهمم چه جوره که اینقده از اخبار بی خبرم.

خلاصه…عرض شود نتیجه گیری اخلاقی این که آدم هر کاره ای هست باشه..جاکش یا فاحشه یا هنرپیشه ی فیلم پورنو یا هر شغل شریف و بی شرافتی دیگه ای. مهم اینه که توی اون کار از دسته ی موفق اش باشی.
مهم تر این که در هر کاری و در هر جایی و مقامی از دسته ی خوشحالش باشی.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it


Warning: main(../wp-config.php) [function.main]: failed to open stream: No such file or directory in /home/katbalou/public_html/wp-admin/update-links.php on line 2

Fatal error: main() [function.require]: Failed opening required '../wp-config.php' (include_path='.:/usr/lib/php:/usr/local/lib/php') in /home/katbalou/public_html/wp-admin/update-links.php on line 2