Buy Ambien Without Prescription

Buy Ambien Without Prescription

سه شنبه
مرداد ۲۱,۱۳۸۲
ولله اندر حکایت سوراخ شدن گوش, خدمتتون عرض کنم که اولین بار گوش بنده در سن شش سالگی سوراخ شد. اون دفعه نه دردی در کار بود و نه خونریزی!! سوراخه هم هیچ وقت هم نیومد. با مامان بزرگ و بابا بزرگم رفتیم طلافروشی مظفریان توی خیابون کریم خان. بابا بزرگم برای این که صدای فریاد های احتمالی من رو نشنوه رفت سه تا چهارراه اونورتر. طفلکی ازشنیدن صدای گریه من خیلی ناراحت می شد. مامان بزرگ شجاع و صبور من پیشم موند. آقای مظفریان اومد و به من گفت: من گوشت رو الان سوراخ نمی کنم. اول علامت می زنم بعد تو برو و توی آینه علامت ها رو نگاه کن. اگر جای علامت ها رو دوست داشتی همون جا رو برات سوراخ می کنم.اما نباید تکون بخوری که من علامت رو بادقت بگذارم و جاش جا به جا نشه. من هم نشستم تا گوشم رو علامت بگذارند. مراسم علامت گذاری که تمام شد بهم گفت که خوب دختر خوب حالا برو توی آینه علامت ها رو نگاه کن ببین اگر دوست داری همون جارو سوراخ کنم. بعد که رفتم جلوی آینه دیدم که گوشواره ها توی گوشمه!! هیچی دیگه آقاهه با کاردانی و تدبیر گوشم روسوراخ کرده بود بدون این که من تکون بخورم یا داد و فریاد راه بندازم. کودنی و سادگی من رو باش ترو به خدا. آخه بگو دختر جون علامت رو گوشت بگذاره که چی؟ مگه زمین فوتباله؟ یه مثفال لاله گوشه که می خواد یه سوراخ توش درست کنه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سوتی دادن

دوشنبه
مرداد ۲۰,۱۳۸۲
یه آقای مسن خیلی خیلی محترمی توی آشنایان ما هست که الان حدود 75 سالشه. خیلی خیلی کم حرفه و بسیار مبادی آداب و افتاده. یه بار دخترهای فامیل به صرافت سوراخ کردن گوش افتاده بودن و سه تاشون به همراه این بنده شرمنده که در اون زمان حدود بیست و یکی دوساله بودیم گوش هامون رو سوراخ کرده بودیم. منتها همه دچار درد گوش و خونریزی های گاه به گاه گوشی شده بودیم. در مهمانی ای که با این دوستانمون داشتیم بحث سر این شد که چرا ما همه که گوش هامون رو سوراخ کرده ایم (دومین سوراخ گوشمون بود که دیگه خواسته بودیم حسابی قرتی بشیم), دچار این مشکل شده ایم. این آقا هم که حضور داشت و در گذشته هم داروساز بوده بعد از بوق و اندی که لام تا کام صحبت نکرده بود با دلسوزی هر چه تمام تر گفت: خوب دختر خانم ها جای خوبی رو برای کارشون پیدا نکرده اند. بنده خودم سوراخ می کنم, بسیار سریع بدون این که خانم ها متوجه بشند, بدون درد و خونریزی. طفلک مرد محترم تازه وقتی جمعیت سی نفره حاضر در مهمانی از خنده منفجر شد فهمید چی گفته. یادم نمی ره تا بناگوش قرمز شد. یاد اون مهمونی ها و خوشی ها به خیر. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شنبه
مرداد ۱۸,۱۳۸۲
مادر بزرگ من یه خواهر داره که از خودش دوسال کوچکتر است و به دلیلی که نمی دونیم مادرش خیلی دوستش نداشته. همونطور که گفتم اینها در قم زندگی می کرده اند. این خواهر وقتی که حدود ده سالش می شه هوس می کنه که سینه بند داشته باشه. (اوخی). دوستش که همسایه اشون بوده بهش می گه که بلده براش درست کنه و دوتا پارچه رو می بره و بعد با چند تا بند به هم وصل می کنه. یادش به خیر مادر (مامان مامان بزرگم که الان فوت شده) این سینه بند!!! رو از توی رخت ها پیدا می کنه و می فهمه که جریان از چه قراره. بعد هم نه می گذاره و نه بر می داره می ره توی حیاط و خطاب به همسایه کناری داد می زنه زینب خانم بیا ببین این ورپریده چی درست کرده خجالت هم نمی کشه. طفلک دختر کوچولو... به نظرم خیلی غصه خورده باشه. این دختر کوچولو که اسمش رو می گذاریم کلثوم, هیچ وقت احساس خوشبختی نکرد. مامان بزرگ من و اون یکی خواهرش به آدم هایی شوهر کردند که از نظر سطح اجتماعی از خانواده خودشون بالاتر بودند و بنابراین زندگی شون هر چی هم که بود و توی دلشون هر چی هم که بود اما از نظر معیارهای اجتماعی خوش بخت و سفیدبخت به شمار می رفتند. اگر چه که پدر بزرگم رو خیلی دوست دارم چون که پدربزرگ بسیار خوبی برای من و پدر بسیار خوبی برای مادرم بوده اما این حقیقت که شوهر بسیار بدی بوده رو نمی شه منکر شد.بعدا درباره زندگی پدربزرگ و مادر بزرگم و نیز رابطه بسیار عالی خودم با پدربزرگم خواهم نوشت. به هر صورت که کلثوم با آقایی که به نظرم راننده یکی از درباری ها یا وزرا در زمان شاه بود ازدواج کرد. نمی دونم راننده یکی از اونها بود یا مثلا سرایدار بود. باید بپرسم. بنابراین هر سال تابستان با آن خانواده به ییلاق می رفتند. وضع بدی هم نداشتند . به هر حال به رسم آن زمان اینقدر بود که هر بار شوهرش "آخبیب=آقا حبیب" وانت میوه پر کنه و جلوی در خونه بریزه پایین که زن و چهار تا بچه اش خونه اشون پربرکت باشه. یه پسرشون یا علی برادر رضاعی مامان منه, بعدش یه پسر دیگه به نام رضا, یه دختر به نام نیره و یه پسر به نام ابولفضل. آخبیب یادش به خیر از آدم های بسیار خوبی بود که من توی زندگی ام دیدم. خیلی خوش اخلاق و خالی از حسادت, بسیار بلندنظر و بسیار خوش نیت. وقتی که فوت کرد من ده سالم بود. روحش شاد. کلثوم طفلک تمام مدت کارش به تر و خشک کردن بچه ها می گذشت. از دخترش توی مدرسه پرسیده بودن مامانت چکاره است. اون طفلک هم چون همیشه مادرش رو درحال شستن رخت برادرهاش دیده بود گفته بود مادرم رخت شوره!!! کلثوم هیچ وقت احساس خوشبختی نکرد و به نظر من به دلیل حسادتی بود که همیشه در وجودش بود و این که همیشه خودش رو با دیگران مقایسه میکرد. از بین بچه هاش علی و رضا جزو بهترین آدم هایی هستن که من در زندگی ام دیده ام. باگذشت و بلند نظر و با طبعی بلند و خوش نیت و خوش قلب. اما ابولفضل و نیره درست برعکس هستند. رضا الان سه تا پسر داره که دوتا بزرگتر ها ازدواج کرده اند. خود رضا 53 سالشه و متاسفانه شنیدم که سرطان پروستات پیشرفته گرفته. ممکنه که نجات پیدا نکنه. یادم اومد که چقدر خودش و زنش خوشبخت بودند. خودش راننده آژانسه و خانمش خونه دار. صدای قهقهه خنده اینها و بچه هاشون همیشه به آسمون بود. برای همه خوبی می خواستندو خانمش خیلی اوقات از کلثوم -علیرغم اخلاق بد و زبون نیش دار و توقعی بودن بیش از حدش- نگهداری میکرد. فکر می کنم بزرگترین مشکل سیگار کشیدن رضا و خانمش بود. خوشحالی ام از اینه که عروسی پسرش رو شرکت کردم. عروسی توی تالاربود و بعد توی خونه کوچکش ارکستر آورده بود. به دلیل تم مذهبی و سنتی خانواده کمتر دختر و زنی حاضر بود پاشه و توی خونه که زن و مرد قاطی بود برقصه. من اما طبق معمول تافته جدابافته و خوب از نظر معیارها و طبقات اجتماعی ایرادی در رقصیدنم وجود نداشت. خوشحالم که اون شب رقصیدم و خوشحالشون کردم. براش دعا می کنم. خیلی خوشبخت بودند. امیدوارم حالش خوب بشه. پایان قسمت یازدهم سرگذشت خانواده کت بالو دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
چهارشنبه
مرداد ۱۵,۱۳۸۲
گفته بودم که یادم بندازین جریان ازدواج پسرعمه مامانم یا پسر شریفه رو براتون بگم. سعید در ایران درست اوایل انقلاب یه روز به مامان من تلفن زد و پرسید که خرج کورتاژ چقدر می شه(جهت اطلاع بیشتر و عدم سوء تفاهم مامان من پزشکه). خوب وقتی یه پسر جوون بهتون تلفن می زنه و چنین سوالی می کنه مسلما می فهمین که جریان چیه دیگه. مامان من هم از کسانی که می شناخت و می دونست که این کار رو انجام می دن پرسید و قیمت رو به سعید اعلام کرد. اما قیمت بالا بود و سعید دیگه دنبال نکرد. علاوه بر اون حدود یکماه بعد با یه خانم فیلیپینی ازدواج کرد و !حدود نه ماه بعد هم یه دختر خانم گل گلی به دنیا آمد! ما احتمال می دیم که این دختر خانم گل گلی همونی بود که کورتاژ نشد و عمرش به دنیا باقی بود. اما به هر صورت مطمئن نیستیم. این دختر خانم گل گلی حالا یه پا گیتاریسته, اما تصمیم گرفته که پرستاری بخونه. آمریکا با مامان و باباش زندگی می کنه وبسیار خوشحال و خندونه. کی می گه گرونی نرخ بده. یه دختر خوشحال و خوشبخت به دنیا هدیه کرده به نام دیسی. پایان قسمت دهم سرگذشت خانواده کت بالو دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار پیوست:من عاشق نوشته های این آقاهه هستم. عالی می نویسه و توی هر سبکی که می نویسه خیلی خوب از پسش برمیاد. حیفه اگر نوشته هاش رو از دست بدین.
شنبه
مرداد ۱۱,۱۳۸۲
ببینم شما ها هم مثل من عاشق تمام آهنگ های قدیمی دهه سی و چهل و حتی قبل تر هستین؟ برین اینجا. من که با همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشقش شدم. طفلک گل آقا.. رقیب اولش کشته شده. فریدون فرخزاد بود. حالا رقیب دومش که این وبلاگه هست سر و کله اش پیدا شد!!!! زن به این بی صفتی گیر این شوهر گل افتاده. چه می شه کرد کار دنیاست دیگه. به همه تون خیلی خیلی خوش بگذره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سه شنبه
مرداد ۷,۱۳۸۲
شریفه در آمریکا مدتی بیکار بود و این درو آن در زد تا توانست در یک فروشگاه کار بسته بندی بگیرد. چون برای دخترش در فرانسه پول می فرستاد مجبور بود خودش در فضای باز و گاهی در پارک بخوابد. دختر کوچکتر بعد از دوسال که در ایران ماند طی یک تصمیم آنی مصمم شد که به ترکیه برود و در آنجا صبر کند تا مادرش کارش را درست کرده و اورا به آمریکا ببرد. بنابراین در بحبوحه جنگ و قحطی بلیط, به سختی از طریق یکی از دوستانش بلیط گرفت و بدون این که به کسی اطلاع دهد به ترکیه رفت. از آنجابه مادرش تلفن زد و اطلاع داد که در ترکیه است. از شانس خوب در هواپیما کنار اقایی نشسته بود که مرد خوبی بود و به او آدرس یکی از آشنایان خود در ترکیه راداد. دختر خانم هم به خانه آنها رفت و بعد از مدتی برای خود یک اتاق اجاره کرد. شریفه برای این دخترش هم از آمریکا پول می فرستاد. بعد پسر کوچکتر خانواده که در مدت کوتاهی سرباز می شد به امر شریفه به ترکیه رفت و به خواهرش ملحق شد. دختر کوچکتر یا نسیم بعد از مدتی چون کارش درست نشد و از طرفی نزدیک بود که به دلیل بیکاری دچار افسردگی شود به یک داروخانه مراجعه کرد و از آنها خواست که به او کار بدهند بدون این که حقوقی دریافت کند. او بیش از یکسال به این کار بدون درآمد ادامه داد فقط و فقط برای این که روحیه اش را حفظ کند. بعد از دوسال شریفه به ترکیه آمد و نسیم و جهان (پسر کوچکتر) را با خود به آمریکا برد. حالا دیگر کار شریفه و وضع زندگیش بهتر شده بود. دختر بزرگتر یا نازی را هم از فرانسه به آمریکا برد. بچه ها مدتی در آمریکا در رستوران کار می کردند تا بعد از مدتی هر کدام در رشته ای شروع به درس خواندن کردند. نازی ابتدا با یک مرد آمریکایی آشنا شد -شریفه اجازه ازدواج با مرد ایرانی را به دخترانش نمی داد, شاید به دلیل تجربه بسیار ناموفقی که خودش داشت-.سپس شریفه با یک مرد آمریکایی آشنا شد و ازدواج کرد. سپس نازی ازدواج کرد. بعد نوبت نسیم رسید که او هم بعد از آغاز به کار در یکی از دانشگاهها به عنوان چیزی شبیه دفتردار, با یکی از دانشجویان آشنا شد و علیرغم مخالفت مادرش -چرا که این اقا پول نداشت- با این مرد ازدواج کرد. به هر صورت که در حال حاضر نازی یک پسر کوچولو به نام شان دارد.بسیار خوشبخت و خوشحال است. شریفه نامش را به شری تغییر داده و با شوهردوم (شاید هم سوم, مطمئن نیستیم) زندگی بسیار خوبی دارد. یک خانه بزرگ با جکوزی, یک باغچه قشنگ و یک شوهر مهربان دارد. از 365 روز سال به خوبی 60 روز در مسافرت هستند. نسیم هم زندگی خوبی دارد که البته به راحتی و رفاه زندگی خواهر و مادرش نیست. اما به هر صورت بد هم نیست. جهان نام خود را به جان تغییر داده و هنوز مجرد است.(دختر خانم های ایرانی بشتابید). پسر بزرگتر هم که با یک خانم فیلیپنی ازدواج کرده بود دختر 19 ساله ای دارد. حدود 7 سال پیش به آمریکا سفر کرد. مدتی بدون گرین کارت در آمریکا ماند تا این که با شانس خوب در یک قرعه کشی گرین کارت برنده شد و سپس همسر و دخترش را به آمریکا آورد. هر وقت به شری تلفن می کنم به من می گه برو جلو و از هیچ چیزی نترس. با قدرت برو جلو. صبر و پشتکار داشته باش و مطمئن باش که همه چیز درست می شه. هر چی رو که نمی دونی بپرس. حتی اگر بهت روی خوش هم نشون نمی دن باز هم نگران نشو و بپرس. تنها چیزی که من در این خانواده نمی پسندم اینه که از خود آمریکایی ها هم امریکایی تر شده اند. از هر 5 جمله 4 تاش رو به انگلیسی می گن. هر چیزی که رئیس جمهور آمریکا بگه حتی اگه همه دنیا بگن اشتباهه این ها تاییدش می کنند و بسیار هم سعی دارند بفهمونند که فارسی یادشون رفته و بسیار ابتدایی صحبت میکنند. اما زندگی جالبی داشتند. زندگی شریفه به من پشتکار و استفاده از تمام امکانات برای رسیدن به هدف رو نشون داد. ثابت قدم و استوار. بدون نگاهی به پشت و افسوس برای گذشته. با نگاه به پیش رو و خوشحال و خوشبخت پیش به سوی آینده. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار پیوست: یادم بندازین جریان زن گرفتن پسر بزرگتر رو کامل براتون بگم. ضمنا برای جلوگیری از خیلی شناخته شدن افراد, نام ها رو عوض کرده ام.ببخشید.
یکشنبه
مرداد ۵,۱۳۸۲
اگر به شما بگند یه خانم هفتاد ساله به نام شری با شوهرش باب دارند درایو می کنند تا سانتا باربارا که برای تعطیلات یه ده روزی سانتا باربارا باشندو بعد برای دیدن دوستانشون می رند بوستون و بعد هم ریموند (یا ری) دامادشون رو در ویلانوا ببینند شما درباره گذشته و تاریخچه زندگی این خانم چه فکری می کنید؟ ... خوب این خانم دقیقا با همین مشخصات عمه مامان منه!! اسمش شریفه و تحصیلاتش سال ششم ابتدایی است. نام پدر محمد باقر, نام خانوادگی شیخی و در گلپایگان متولد شده. در سن پانزده سالگی با یک آقایی ازدواج کرده که این آقا فوق العاده بد اخلاق بوده. اسم مادرشوهر این خانم ننه عراقی بوده که این خانم رو خیلی خیلی اذیت کرده. این خانم تا مدتها با مادرشوهرش در یک خانه زندگی می کرده. متاسفانه این خانه یک خانه معمولی نبوده. هر اتاق دست یک خانم یا آقا بوده و به کارهای خلاف شرع مشغول بوده اند. پدر شوهر شریفه دم در خانه یا سر کوچه صابون می فروخته و بعد شب که شوهر این خانم به خانه برمی گشته ننه عراقی و دخترش هر کار خلافی که در طول روز کرده بودند رو به این خانم نسبت داده و شوهر او را ضد او بر می انگیخته اند. بنابراین تقریبا هر شب این خانم از شوهرش کتک می خورده. پسر اول این خانم در همان خانه متولد و بزرگ شده. بعد از این پسر دو دختر به دنیا آمده اند و شریفه به کمک پدربزرگ من که طبیعتا برادرش می شده شوهر را راضی کرده اند که یک خانه جدا برای شریفه و بچه ها بخرد. بعد از تولد پسر دوم که فرزند چهارم این خانم می شده, این خانم با خانواده شوهر قطع رابطه کرد. سپس بعد از مدتی همسایگی با یک خانواده آلمانی تصمیم خود را گرفت که به خارج از کشور برود. از آنجا که زن بسیار باهوش و با پشتکاری بود خلاف میل شوهرش یکبار به اروپا و بار دیگر به آمریکا سفر کرد. بعد از بازگشت از آمریکا به شوهرش اصرار و پافشاری کرد که باید به آمریکا سفر کنند. بدیهی است که هربار با مخالفت جدی شوهر و خانواده خود روبرو شد. از آنجا که طبق خصوصیات ارثی خانواده شیخی بسیار مستبد و خودرای بود- اگر چه که به دلیل زن بودن و نظام خاص مردسالاری خانواده و جامعه این صفت در او سرکوب شده بود.- به پافشاری خود ادامه داد و بعد هم طبقه پایین منزلشان را به یک خانواده آمریکایی به مبلغ پایین اجاره داد تا زبان انگلیسی خود و بچه هایش را قوی کند. اختلافات خانوادگی او با شوهرش بالا گرفت. مدت دوسال تمام شب را در ماشین در حیاط منزل می خوابید و دعواها و بگو مگو های سختی داشتند. در نهایت.... شوهر این خانم در پایان این دوسال فوت شد!!! و بنابراین شریفه بچه ها را که به ترتیب 22 ساله 20 ساله 18 ساله و 16 ساله بودند در ایران رها کرد و در سال 1358 به آمریکا سفر کرد. پسر بزرگتر که 22 ساله بود با یک خانم فیلیپینی در ایران ازدواج کرد. دختر بعدی که 20 ساله بود به توصیه مادرش که حرفش امر مطاع کل خانواده بود به فرانسه سفر کرد. دختر سوم که 18 ساله بود در مطب یک دکتر که از دوستان ما بود مشغول به کار منشی گری شد و پسر آخر که 16 ساله بود به امر مادر به درس ادامه داد تا دیپلم بگیرد. . . دنباله در قسمت بعدی پایان قسمت هشتم داستانهای خانواده کتبالو دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شنبه
مرداد ۴,۱۳۸۲
باز هم روی یه سایت موزیک ایرانی رفتم و آهنگهای فرخزاد رو دیدم. خدای من این خواهر و برادر از کسانی هستند که خیلی دوستشون دارم. کسانی که خالص و دوست داشتنی بودند و رفتنشون خیلی خیلی حیف بود. یاد جمله های پشت کامیون ها افتادم: چرا خوبان می میرند!! روح هردوشون شاد. امیدوارم خداوند اونچه که لایقشون هست رو در دنیای دیگه بهشون بده. و امیدوارم که دنیای دیگری وجود داشته باشه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چه شلوغ پلوغ شد

جمعه
مرداد ۳,۱۳۸۲
ای بابا...فکر نمی کردم موضوع به این سادگی اینقدر جنجال راه بندازه. بهمن هوای تازهو مامان نیلوی عزیز شما دوتا که در کل ازتون دوتا کلمه انگلیسی هم بین فارسی حرف زدنتون نشنیدم دیگه چی می گین؟ این بهمن خان ما خانمش اسپانیولی است. اما اگه می خواستم مثال کسی رو بیارم که توی حرف زدن فارسی اصلا لغت انگلیسی به کار نمی بره, بهمن رو به عنوان یه مثال خوب اسم می بردم. تازه همه کسانی که توی جمع وبلاگر های تورنتویی باهاشون از نزدیک آشنا شده ام هیچوقت کلمه انگلیسی وسط حرفشون نمی پرونند. مامان نیلو و بابایی, بهمن, دیوونه, مسافر و همسفر,سهیل گیبسون و خانمش, خنگولک و میشولک..همه و همه زبان فارسی قشنگ و سلیسی صحبت می کنند. درباره فارسی یاد دادن به بچه ها هم من اتفاقا جزو کسانی هستم که می گم اصلا و ابدا لزومی نداره. بچه باید وطن داشته باشه و می تونه کانادا رو به عنوان وطنش انتخاب کنه. البته اگر دوست داشته باشه و فارسی یاد بگیره که فبها. اما مشکل من با انگلیسی حرف زدن بچه ها نیست. مسئله اصلی من با کسانی است که به جای راحت, می گن ایزی!! بابا کدوم یکی از ما به جای راحت می گیم ایزی اون هم برای این که اثبات کنیم انگلیسی می دونیم و فارسی حرف زدن کسر شان مونه. یا کدوم یکی مون به جای یه کمکی بهت بکنم می گیم یه هندی بهت بدم؟ یا کدوم یکی مون به جای دوران حاملگی می گیم دوران پرگننسی؟یا فرضا وقتی باهم حرف می زنیم به جای آهان و بله می گیم "یا" بابا جون من بخواهیم یا نخواهیم متاسفانه یه عده ایرانی هستند که انگلیسی بلد نیستند و همین دوتا یس و نو و یا رو بلدند. اونوقت همه اش سعی می کنند با لهجه انگلیسی فارسی رو حرف بزنند. یا توی بقالی بهش می گی سرکه می خوای می گه یس. وات؟ د آخه من دیده ام که می گم. منتها من روی کلامم به هیچ فرد یا گروه خاصی نبود. یه کلام عمومی بود برای این که بگم بسیاری افراد هستند که سعی می کنند با انگلیسی پروندن اعتبار به دست بیارن و اتفاقا همهشون هم جزو کسانی هستن که فوق العاده بی اصل و ریشه هستند و گرنه برای اعتبار و پز دادن دست به دامن انگلیسی پروندن نمی شدند. من هم خنده ام می گیره و تاسف می خورم. کلام آخر این که صد البته همه ما تفاوت بین کلمه انگلیسی بدون معادل در فارسی -که هیچ راهی برای اجتناب ازش نیست- و استفاده از کلمه انگلیسی که فقط و فقط برای پز و اعتبار کسب کردن است رو می دونیم. نا سلامتی همه ایرانی هستیم و مردم هموطن مون و روحیات شون رو از همه دنیا بهتر می شناسیم. می فهمیم کی چه کاری رو برای چی می کنه. من عاشق همه تون هم هستم. حرف هم که می زنین ته دلم کیف می کنم. چه انگلیسی بگین و چه فارسی. در ضمن کاملا هم موافق وبلاگ انگلیسی زدن هستم . بالاخره این زبان لعنتی شده زبان بین المللی همه دنیا. دوستتون دارم , خوش بگذره, به امید دیدار

زبان یاد گرفتن

چهارشنبه
مرداد ۱,۱۳۸۲
گاهی اوقات حرف زدن بعضی آدم ها من رو به این فکر می اندازه که نکنه بعضی ها هر کلمه انگلیسی که یاد می گیرند معادل فارسی اش یادشون می ره. مثلا می گه: این کار خیلی ایزی است. یا می گه:برم یه هندی به تقی بدم . یا می گه:این از خصوصیات دوره پرگننسی است. . . . خوب بابا جون به جای ایزی بگو راحت, به جای یه هندی به تقی بدم بگو یه کمکی به تقی بکنم, به جای پرگننسی هم بگو بارداری. بعضی اوقات کلمه معادل فارسی نداره.مثلا loanدرسته که همون وامه اما نوع خاصی است که به همون مفهوم فارسی اش نمی شه. یا مثلا streetcar خوب معادلش توی فارسی وجودنداره و باید همین کلمه رو به کار ببری وگرنه شنونده نمی فهمه تو چی می گی. اما آخه ایزی, یا هند دادن, یا هزار کلمه احمقانه دیگه که فارسی اش خیلی هم دم دست و راحته دیگه به انگلیسی گفتن نداره. ببینم یعنی بعضی ها اینقده خنگ اند که کلمات فارسی رو یادشون بره. زبون مادریه دیگه بابا. یا مثلا مگه وسط صحبت انگلیسی کلمه فارسی می پرونیم؟ همین دیگه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

Archives