کت بالو

سه شنبه
اسفند ۱۳,۱۳۸۱

روز یکشنبه یه خیریه که در تورنتو کار می کنه به نام خیریه پردیس یه مهمونی داشت.من هم از آنجا که گل آقا یه حرفهایی می زنه (نمونه اش توی همین صفحه دیده می شه) نذر کردم یه پولی بدم که شوهرم به راه راست برگرده و از دستم نره وتوی این خیریه شرکت کردم .خلاصه در این مهمانی که سالی دوبار برگزار می شه درباره فعالیتهای این خیریه و اهدافش صحبت می شه و خانم هایی داوطلبانه آواز می خونند و حرکات موزون انجام میدن. البته مهمانی فقط زنانه است و از آقایون در موقعیت مناسبتری پذیرایی به عمل خاهد آمد!!!
یه چیز خیلی خوب که در این مهمانی وجود داشت این بود که هیچ کس بچه همراه خودش نیاورده بود که در مورد ایرانی ها یک جهش فرهنگی بزرگ رو نشون می ده. اولا که نشون می ده که بالاخره پذیرفته ایم که بچه ها هر جایی نباید برده بشند چون که حوصله اشون سر میره و اصلا جای بچه ها نیست. دوم هم این که پدر خانواده (و کلا جامعه)بعد از سال ها مردسالاری داره می پذیره که زن خانواده هم احتمالا ساعت هایی رو برای خودش احتیاج داره و پدر بچه می تونه اون ساعت ها رو به احترام خانم خانواده از بچه نگهداری کنه. البته هنوز هم این موضوع بین زن و مرد به تساوی پذیرفته نشده. به هر حال بگذریم.
اما نکات ظریف دیگری هم بود. کلابه نظرم آدمها به هیچ چیزی در زندگی راضی نیستند. توی خیریه چای می دادند خانم پشت سری من داشت ایراد می گرفت که وا چایی رو توی لیوان یه بار مصرف می دن که هم دیر سرد می شه و هم رنگ چایی دیده نمی شه. من به دلم نمی چسبه. بعد خانم بغلدستی من می گفت که مدت مهمانی زیاده و باید کمش کنند!! (اونجا نشستن اصلا اجباری نبود و قسمت مهم جلسه توی دوساعت اول تمام شد و می شد دوساعت بقیه رو که شام و رقص و آواز بود رو نموند و برگشت).یه خانم دیگه می گفت که جا برای رقص کمه و بنابراین بی مزه است.(توجه کنید که همون سالن رو هم یه نفر برای خیریه با پول جیب خودش رزرو کرده بود).بعد وقتی که گفتند که غذا رو از سه تا از رستوران های معروف تورنتو آورده اند خانم ها نگران شدند که نکنه بهای بلیط (نفری ۲۰ دلار) برای پول غذا خرج شده که خیریه اعلام کرد که خیر غذا رو رستوران ها هدیه کرده اند. بعد دوباره خانم بغلدستی من ایراد میگرفت که اینجا که میز نیست و جا تنگه نمی شه راحت غذا خورد.پارسال که خانمها داوطلبانه ساندویچ های کوکو و پنیر و الویه درست کرده بوده اند از این دفعه بهتر بوده چون که می شده راحت غذا خورد.بعد یه خانم دیگه می گفت که کاش بچه ای که من سرپرستی اش رو قبول کرده ام جاش دور نباشه که وقتی تهران می رم و می خام ببینمش مجبور نباشم دور برم.
بی خیال بابا… این بدبخت هایی که خیریه رو می چرخونند از تمام وقت و انرژی خودشون گذاشته اند و از خودشون مایه گذاشته اند که یک کار مفید انجام بدن. بیچاره ها تا همین جا هم کاری که کرده اند واقعا مهم و قابل تحسین است.مددکار های اونها هم در تهران ماهی یکبار به بچه و خانواده بچه سر می زنند حالا هر جایی که خونه اون بچه باشه و همه دست اندر کاران این خیریه هم کاملا مجانی کار می کنند. در ضمن پولی هم که به این خیریه داده میشه به مصرف خرجهای خیریه نمی رسه و هر کسی که برای خیریه کار می کنه داوطلبانه و با هزینه خودش و با وقت خودش کار می کنه. دیگه مردم مرگ می خان برن مازندران.
ولله یه ضرب المثل فارسی هم هست که می گه: گر تو بهتر می زنی بستان بزن.
حیف که این کم رویی من یکی رو کشته و گرنه اگر خیلی راست می گم پریروز که این اتفاقها می افتاد می رفتم و بلندگو رو دستم می گرفتم و همه این حرفها و شعر ها رو پای بلندگو به مخاطبین راستین این پیام می گفتم.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

۸۸)رنگارنگ

شنبه
اسفند ۱۰,۱۳۸۱

۱) از غیبت کبرایی که داشتم از همه معذرت می خام. یه عالمه وقته که به وبلاگ های دوستام سر نزدم. امروز بعد از ظهر حتما یه سری کامل وبلاگ گردی انجام خاهم داد.
۲) با آناهیتا کاملا موافقم. ما معمولا در کارهایی که انجام می دیم اولین انگیزه امون ارضای درونی خودمونه. اما من هر چقدر فکر کردم مرز بین این ارضای درونی با عشق ورزیدن رو نتونستم پیدا کنم. در عین حال یه موضوع دیگه هم که مهمه اینه که چرا ما از راه علم اندوزی و مطالعه به اهداف شخصی مون می رسیم در حالی که اهداف شخصی می تونند خیلی راحت تر هم تعریف بشن. مثلا داشتن پول به اندازه رفتن تا فرانسه و گردش پاریس در هر سال و احتمالا یک شب رو در کاباره مولن روژگذروندن یا ماتیک مالیدن و آخرین مد بودن و پز دادن. اینها به عنوان هدف شخصی زندگی که به آدم هم رضایت درونی بده چیزهای بهتر و سهل الوصول تری هستند. چرا بین هدف های شخصی و راههای مختلف ارضای درونی ما باید این سخت تر هاش رو انتخاب کنیم. البته یه چیزی رو توجه داشته باشید که خوشبختانه ما خانم ها معمولا به هر چیزی که علاقه داشته باشیم خاه شوهر, تئاتر,میکروب,جامعه شناسی, کامپیوتر,حقوق کودک,خانه داری,کشاورزی یا بچه.. اساسا به قر و فر و تورو عطر و گیپور علاقه ای زایل نشدنی داریم(اقتباس از خانم جین وبستر). تقریبا هیچ کدوم هم از این قاعده مستثنی نیستیم. اما کاشکی علایق من یکی به همین جا تموم می شد. طفلک آقایون که از این علایق ندارند. من نمی فهمم این علایق رو چطور می شه با فوتبال جایگزین کرد.
۳) فکر نکنین که در کانادا همه آقایون و جامعه تساوی زن و مرد رو قبول کرده اند. نه بابا این موضوع برتری مرد به زن در جوامع گویا “با شیر اندرون شد و با جان به در شود”. البته خدارو شکر قوانین رسمی تقریبا بین زن و مرد تساوی قائل هستند و در اجرا هم رعایت می شه اما هنوز هم در دل مردم و در فرهنگ مردم “راه درازی در پیشه”.
۴) من رفتم صبحونه بخورم. گل آقا صبحونه رو حاضر کرده و اگر نرسم همه اش رو می خوره.
۵) یه عالمه بوس برای همه اتون.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

پنجشنبه
اسفند ۸,۱۳۸۱

در مورد یادداشت ۸۵ به یه موضوع توجه نکرده بودین که :
اگر آدم یه چیزی رو فهمید آیا می تونه اون چیز رو برای بار دوم نفهمه؟ به عبارت دیگه اگر آدم فهمید که ملیت یعنی چی, اگر آدم فهمید که حقوق بشر یعنی چی, اگر آدم بی وطنی رو احساس کرد, اگر آدم پایمال شدن حقوق رو احساس کرد, اگر آدم درد رو احساس کرد, اگر آدم فهمید که توانایی ایجاد تغییر در زندگی افراد رو داره, اگر آدم فهمید که می تونه کمک کنه, اگر آدم فهمید که مسئولیت در برابر دانسته هاش و انتقال اونها به افراد داره, اگر آدم فهمید که انسانیت تعریفش عاشق بودنه, اگر آدم فهمید که زنده بودن بنا به هدفی معنا پیدا می کنه…. مگه می تونه این فهمیده ها رو به نفهمیده ها تبدیل کنه؟
به همین دلیل بود که اول متن از والدینم انتقاد کردم. از این که چرا در خانواده من رو با این مفاهیم آشنا کردند و من رو با احساس مسئولیت در برابر دیگران به جامعه فرستادند. زندگی من می تونست راحت تر باشه اگر این مفاهیم رو نفهمیده بودم. خیلی راحت تر.
دردناکه چون دیگه هیچ راهی برای رنج نکشیدن ندارم. اما خوشحالی ها و شادی های کنار اون رنج ها هم فوق العاده است.
به هر حال که اگر این مفاهیم روتا به حال درک و احساس نکردین جدی می گم اصلا دنبالش نرین. اما اگر نه که دنبال راه دررو نگردین. هیچ راهی برای نفهمیدن اونچه که فهمیدین وجود نداره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

۸۶) رقیب گل آقا

شنبه
اسفند ۳,۱۳۸۱

۱) شوکه نشین. روی لینک موسیقی کنار کلیک کنین تا رقیب گل آقا رو بشناسین. اولش یه مقدار حرفه و بعدش آهنگشه. من با این آهنگ و متن و آهنگ های دیگه این مرد بارها اشک ریخته ام. فکر کنم همه امون رو دوست داشت. اما تعداد خیلی کمی ازما دوستش داشتیم. من خیلی خیلی دوستش دارم. تنها رقیب گل آقاست. البته خیلی خطرناک نیست. کلیک کنین, می بینین.
۲) متن پایین هم تازه است. این رو نوشتم که در حق اون نوشته پایینی هم ستمی روا نکرده باشم. گناه داره.
دوستتون دارم,خوش بگذره,به امید دیدار

۸۵) آرزوهای بزرگ

شنبه
اسفند ۳,۱۳۸۱

یکی به من بگه آخه چرا مامان و بابای من این همه به من گفتن درس بخونم. چی می شد اگه من یه دیپلمه یا حتی دیپلم ردی یا سیکل مونده بودم و هیچ درکی هم از اطرافم نداشتم.
سر ۱۸ سالگی زن گل آقا که یه مغازه یا رستوران داشت و یا بساز بفروش شده بود (چون اون هم اگه دانشگاه نمی رفت باید می رفت توی کار آزاد دیگه) می شدم. بعد هم هر روز می رفتم خونه شهلا اینها, با مادر شوهرم قهر می کردم,با مامانم غیبت و درددل مادر شوهرم رو می کردم, ۲۰ سالگی یه بچه می زاییدم, با گل آقا سالی یه بار می رفتیم ترکیه و دوبی. از اونجا یه عالمه لباس می آوردم و میفروختم به زری و پری. از زرنگی خودم در خرید و فروش لباس و اسباب توالت خوشم می اومد. هفته ای یه بار می رفتم پیش رفعت خانم آرایشگر تا موهام رو مش صورتی سوزنی و های لایت کرم کنه و موهای صورتم رو لیزری بسوزونه و ابروها و لب هام رو تتو کنه. بعد ماهی یه بار موهام رو ویتامینه و صورتم رو پاکسازی می کردم. اونوقت سالی یه بار هم نگران دکوراسیون خونه ام بودم که بالاخره آدم آبرو داره. تازه دختر دایی زن برادر مادر شوهر دختر عموی گل آقا پرده های خونه اش رو عوض کرده ما چه مونه که نکنیم.هر دو هفته ای یه شوی لباس می رفتم که ببینم چی مد شده. هرروز هم برای گل آقا پلو خورش بادمجون و کرفس و قرمه سبزی و آش رشته درست می کردم. هر ماه یه مهمونی می دادم با لازانیا و ماهی و سوفله و گراتینه و خورش کاری و بیف استروگانف. با دسر ژله و بستنی و کرم کارامل. با عرق و ویسکی و تن ماهی و لوبیا و سالاد الویه به عنوان مزه. بعد هم به رقیه خانم و علی کارگر می گفتم بیان کارهای مهمونی و شستن ظرفها و پذیرایی از مهمون ها رو انجام بدن.بعد هم هر روز می رفتم خونه مامانم اینها که ببینیم پری خانم و ژاله خانم و خانم بحرینی چی کار ها کرده اند و دختر نازی خانم شوهر کرده یا نه و عروس خاله مامانم وای که چه مال و پول شوهره رو به باد فنا می ده و چه پز های بیخودی که نمی ده. بعد هم گل آقا بیاد خونه و با خیال راحت توی یه خونه راحت و ترتمیز لم بده و ماهواره ترک رو نگاه کنه و من ببینم که کدوم مدل مو و لباس و قیافه رو دوست داره که دور بعدی آرایشگاه خودم رو اون شکلی در بیارم. هر یه سال در میون تصمیم بگیرم که از این به بعد نماز بخونم و بعد یادم بره یهو. اون وقت چشم و هم چشمی بقیه برم مکه بعد تا دوماه همه جا روسری سرم کنم بعد که ببینم نه بابا نمی صرفه دوباره روسری رو بردارم. اون وقت نذر حضرت رقیه کنم و سفره بندازم و سفره بقیه رو برم. صدقه به گیتی خانم بدم که به دست مستحقش می رسونه. بعد شب پاشم برم با گل اقا سوتین کریستین دیور و یه ماشین گالانت میتسوبیشی واسه دل عمه ام بخرم. بعد هم بگم وای گل آقا جونم همه رفتن خارج ماهم بریم . گل اقا هم یه وکیل خوب بگیره و از راه سرمایه گذاری بریم کانادا ونکوور که هوا خوبه و من سینه ام نمی چاد, اونجا هم پز بدیم و من هم بیام ایران و برم چون که دوری مامانم رو نمی تونم تحمل کنم و اصلا کشور آدم یه چیز دیگه است, اما وسط هر جمله ام سه تا اوکی و چهار تا او مای گاد بگم. لباس هام هم همه رو از کانادا بخرم.
آخه من دیوونه بودم از اول عمرم رفتم کودکستان, بعد مدرسه, بعد دبیرستان, در تمام این جاها عین دیوونه های بی مغز درس خوندم (بلانسبت همه درس خونده ها) بعد عین ملنگ ها سخت ترین رشته های دانشگاهی رو انتخاب کرده ام. بعد هم به گل آقا گفته ام الله و لله من با کسی که مهندس نباشه ازدواج نمی کنم. بعد هم خودم و گل آقا رفتیم عین منگل هایی که نذر کرده اند همه زندگی مون رو وقف دانش روز افزون بشری کرده ایم که وقتی میایم خونه عین دور از جون جسد بیفتیم یه طرف و خونه عین دور از جون همه اتون خونه جهودا به هم ریخته و در هم باشه و برای یه روز تعطیل له له بزنیم. دلمون برای ملیت و ملت بجوشه و نگران سیاست داخلی و خارجی ایران باشیم. ناراحت باشیم که چرا از بزرگانمون تقدیر نشده و نمی شناسیمشون. به فکر آدم های بیچاره دنیا باشیم که چطور می شه بهشون کمک کرد. من بخام تاریخ و فرهنگ ایران رو بخونم و زبان فارسی رو گسترش بدم و حکومت تعیین کنم.واسه حقوق از دست رفته زنان در دنیا و تاریخ تمام مدت حرص بخورم و بحث کنم. نگران پیشرفت تکنولوژی باشم و از شدت استرس پیشرفت تکنولوژی ببخشید عین گوز شده باشم. بخام عربی یاد بگیرم که قرآن رو بخونم و تحلیل کنم و انجیل و تورات رو بخونم و بدتر از همه واسه این جیمی خر کار کنم که آخر سر اصلا یادم بره که کت بالویی توی این دنیا وجود داره و آدمه اصلا.
یکی بگه من خل نبودم این راه خرکی رو انتخاب کردم؟ می گم الان هم خوبه دست گل آقا رو بگیرم ببرمش تهران. اونجا یه مغازه کامپیوتری واکنه و این کاری که می خاستم از بیست سالگی بکنم حالا از سی سالگی بکنم. بدبختی اینه که بعد از تمام این رویا بافی ها گل آقا اومده خونه و به جای هر چیزی به من می گه: وای کت بالو کاش لذت درس خوندن رو در ایران توی دانشگاه فهمیده بودم.
برم خودم رو بکشم؟!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پنجشنبه
اسفند ۱,۱۳۸۱

این آهنگ کنار صفحه آهنگ مورد علاقه گل آقا است. گوش کنین. خیلی قشنگه. من هم دوستش دارم. نه به اندازه گل اقا البته.برای همین هم آخر این هفته عوضش می کنم. از این به بعد هر چند وقت یه بار عوضش می کنیم.
راستی مثل این که یه وبلاگ به نام وبلاگ گل آقا یه جایی توی این شهر بزرگ وجود داره. من یه جا لینکش رو دیدم. وقت نداشتم روش کلیک کنم. می خام بگردم و پیداش کنم.
به هر حال که:
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
بهمن ۳۰,۱۳۸۱

یکی از لحظاتی است که خیلی احساس بدی در مورد خودم دارم. خیلی بد. احساس قدر ناشناسی نسبت به کسانی که این کارها رو کردند تا باقیمانده ایران از حمله دشمنان رو به دست من برسونند و من به دنبال زندگی خودم اینجا شاد و شنگول نشسته ام و باکی از ویرانی ایرانم نیست.
<a href=”http://yazdany.blogspot.com/”>آقای یزدانیان تشکر. خیلی خوب بود</a>.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

۸۲) تشویق بی مزه

دوشنبه
بهمن ۲۸,۱۳۸۱

مزخرفترین اتفاق دنیا اینه که یه خانم باشی و توی یه تیم از مردها کار کنی. حالا می گم چرا.
ما یه محصول جدید رو فرستادیم توی بازار. حالا تشویقی که برای تیم در نظر گرفته شده یه بلیط برای مسابقه بسکتبال معروفترین تیم بسکتبال کاناداست که ۶ مارچ از ساعت ۷ تا ۱۰ شب برگزار می شه!!
اولا که من از بسکتبال خوشم نمیاد. کاشکی شنا یا فوتبال یا گلف یا بولینگ یا شیرجه یا پاتیناژ بود.
دوم این که هیچ احساسی نسبت به این تیم خیلی معروف تورنتویی ندارم.
سوم این که توی هوای سردی که احتمالا سه هفته دیگه هم ادامه خاهد داشت عین یه چیز بدی (بفهمین چی رو می گم لطفا) باید بلرزم و برم اونجا.
چهارم این که هیچ زمینه ذهنی در مورد این تیم و بازی هاش و بازی بسکتبال ندارم.
پنجم این که خودم گواهینامه رانندگی ندارم و گل آقا باید من رو ببره و منتظرم بمونه و برم گردونه. (داستان گواهینامه نداشتن من اینجا طولانیه. یه بار کامل تعریف می کنم.)
ششم این که آخه مگه خلم گل آقای گلم رو تنها بگذارم و برم یه جایی که هیچ لذتی بهم نمیده. تازه هی هم دلم شور می زنه که نکنه یه چیزی بگن من نفهمم یا این که نکنه فکر کنند من گاگولم یا….
اون بی سلیقه ای که برای تشویق تیم این راه مسخره رو انتخاب کرده اگه به دست من بیفته کله اش رو می کنم. کاشکی حداقل می شد جای خودم یه نفر دیگه رو بفرستم. یکی از دوستامون اینجا عاشق اون تیم تورنتویی است و عاشق مسابقه بسکتبال. حداقل کاشکی برای من یه نفر بلیط سینما یا یه تئاتر یا یه کنسرت لیلا فروهر و ابی و حتی جواد یساری رو می خریدند.
سلیقه مردونه واقعا مزخرفه. بسکتبال!!! بدبختی اینه که این مردها هم با این سلیقه مزخرف باید بیان و ما رو انتخاب کنند و خاستگاری بیان. همینه که همیشه ناشیگری در میارند. خلاصه که خیلی حالم گرفته است.
بهتره غر نزنم. اگر توی اون تیم حتی یه نفر باشه که نره من هم می شم دومیش و مثل خانمها توی خونه استراحت می کنم نه که مثل این آقایون خل برم نصفه شب گلوم رو به خاطر یه تیم خل تر از خودم پاره کنم. اما اگر نه که اول تاریخچه تیم تورنتو رپترز رو نگاه می کنم. یه تعدادی اصطلاحات بسکتبال رو یاد می گیرم. لباس گرم می پوشم. گل آقا رو یه بوسش می کنم که انتظار کشیدن خیلی براش سخت نشه. بعد هم چند تا لیوان آب جوش می خورم برای تشویق های سر مسابقه . و سه ساعت کذایی رو به خوبی دوام میارم. خوشحال و خندان بر میگردم پیش گل آقا.
راستی کتاب های جین وبستر رو خوندین؟ من خیلی دوستش دارم. یه جایی توی کتاب دشمن عزیزیه چیزهایی توی این مایه می گه که:
مردها وقتی تمام هوششون رو جمع کنند که بخان ازما خانم ها تعریف کنند میگند که مثلا همت مردانه ای داره. یا مثلا مرد خونه است یا منطق مردونه داره یا… خلاصه مفهوم کلی اش همین ها بود. حالا موضوع اساسی اینه که امکان نداره که ما بتونیم از یه مرد به این شکل تعریف کنیم که زیرکی زنانه داره. یا تدبیر زنانه یا خلاصه هرچیز خوب زنانه داره.اما حالا من می گم که کاشکی این آقایون یه کم سلیقه خوب و نیک زنانه داشتند و از بسکتبال خوششون نمی اومد.
عجب بدبختی ایه ها.
دوستتون دارم,خوش بگذره, به امید دیدار

شنبه
بهمن ۲۶,۱۳۸۱