شنبه
مهر ۵,۱۳۸۲
تنم بسیار خسته ست
دلم خالی و فکر و ذهن من بیمار و فرسوده ست
خلا بگرفته تار و پود جان و قلب بیمارم
گنه آلوده زندانی بدبخت دوصد رویا و پندارم
فراری نیست..
قراری نیست..
شب بیخواب و درد آلود و نا آرام
بر سودای خام این هوس خندد
و من تا صبح می پیچم به خود هر شب
در این طوفان سهماگین چشمانش
که تاریکی شب را در نوردیده
شبم تاریک و تار و بیقرار از این نگاه چشم ناز آلود
که زیبایی پاک عشق من را با گنه آلود
و من شرمنده از احساس ناپاک هوس هستم
.
خداوندا تویی آن کس که برداری زمن این بار سنگین را
و ننگین را
شود آیا خداوندا
که چون روز آید و خورشید باز آید
ببینم آن دو چشم تار را جایی
برون از هستی و جانم
که خوشحال و سلامت باشد اما
خارج از این قلب سوزانم
و من فارغ
و من زیبا
شوم زان لحظه تا روز قیامت, روز رستاخیز..
تا روحم کنم تسلیم و باز آرام گیرم
بار الها.. تو زمن برشوی این فکر گنه آلود
نگران نشین. حالم خوبه. باور نمی کنید از مامان نیلو بپرسید که دیشب تا امروز بعد از ظهر میزبان من بوده و بهم یه عالمه خوراکی خوشمزه و چلو کباب داده.
چی فکر کردین. تازه فیلم کلاه قرمزی و سروناز رو هم با فراز نگاه کردم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
مهر ۴,۱۳۸۲
هورا...
اون کامنت های پایین رو که خوندم کلی خوش به حالم شد. امروز دیگه سرکار نمی رم. دارم لباس می پوشم که برم هالیوود!!!
از این حرف ها گذشته غرض از شرح مشخصات ظاهری ام یکی این بود که بعد از نوشتن اون شعر ها,بعضی از دوستام خیلی نگرانم شده بودند و بنابراین تصمیم گرفتم درباره یه موضوع نسبتا فکاهی تر و شادتر بنویسم. دوم این که می خواستم بگم که هر کسی با هر قیافه ای که داره می تونه خوب یا بد, و خوشحال یا ناراحت باشه.سوم این که یه اعتراض ضمنی نسبت به عمل بینی و این تفکر که بینی بزرگ دلپسند نیست کرده باشم و چهارم این که بگم یه آدم با تمام این مشخصات بسیار معمولی ممکنه یه شوهر خیلی خوب گیرش بیاد و نیازی به عمل بینی یا هر عمل زیبایی دیگه برای داشتن زندگی بهترنیست.
نمی فهمم این هنرپیشه ها برای چی نفری 5 یا 6 تا یا حتی بیشتر عمل جراحی زیبایی می کنند. به شخصه عاشق باربارا استرایسند با همون قیافه بامزه عمل نکرده اش هستم دقیقا به همون اندازه که از ویوین لی با قیافه عروسکی و زیبایی خیره کننده اش خوشم میاد.
از طرفی ممکنه که زنهای بسیار زیبا بیشتر مورد توجه مردها باشند اما آخه چه جور مردهایی. اگر قراره که مردی از ظاهر آدم اونطرف تر رو نگاه نکنه که یه عمر زندگی باهاش عذابه!! اصلا وقت تلف کردنه.حتی اگه فکر کنم که یه زمان دنیا پربشه از آدم هایی که فقط به ظاهر آدم -که مسلما چگونگی اون از اختیار آدم خارجه و بستگی به آفرینش و آفریننده داره- فکر می کنند, ترجیح می دم همه عمرم رو تنها زندگی کنم تا این که عمل جراحی و گریم بکنم که یکی شون بیاد و با من زندگی کنه.
به هر حال که از لطف همه متشکر.تصمیم گرفتم هر چند وقت یه بار دوباره همون نوشته رو پابلیش کنم!!! و از همه بشنوم که چقدر خوشگل و مهربونم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: این مقاله اختصاصا به آقای مایکل جکسون تقدیم می شود.
هر وقت یادم میاد که در اوج شهرت و محبوبیت چه بلایی سر خودش آورد کلی حیرتزده می شم. باز هم به شخصه لایونل ریچی دماغ گنده و (طبق معیارهای زیباشناسی معمول) بی ریخت رو بسیار به مایکل جکسون ترجیح میدم. تازه فرخزاد رو هم با اون صورت دراز و دماغ گنده و چونه دراز و سبیل ,حتی با مایکل جکسون مقایسه اش هم نمی تونم بکنم.
جمعه
مهر ۴,۱۳۸۲
مدتیه که می خوام این مطلب رو بنویسم. منتها می دونم که از گل آقا به خاطر نوشتن این مطلب یه کتک حسابی نوش جان خواهم کرد.
یکی از دوستام روی یکی از مطالبم نظر داده بود که تصور هر چیزی رو می تونسته بکنه به غیر از یه کتبالوی قد کوتاه دماغ گنده!!!
یه سوال: اغلب خانم های معمولی ایرانی این دوتا صفت رو کمابیش دارند. من هم یه زن ایرانی معمولی هستم. این هم مشخصات ظاهری منه:
1) قد 155 سانتی متر
2) وزن 47 کیلوگرم
3) رنگ چشم قهوه ای
4) رنگ مو قهوه ای تیره. البته همیشه به رنگ قهوه ای کمرنگ در می آورمشان.
5) ابرو درست به رنگ مو و بسیار پر پشت. البته برشان می دارم.
6) بینی بزرگ و عمل نشده. نسبتا گوشتی و پهن اما نه استخوانی و قوز دار.
7) دهان کوچک
8) صورت کشیده تر از میزانی که می پسندم.
9) مدل موها بسیار صاف. سه بار فرشان کردم که بار سوم موهایم سوخت. بنابراین دیگه فر نکردم. مو نازک اما به نسبت پرپشت.
خوشگل نیستم. بسیار معمولی هستم. خیلی هم سعی نمی کنم خودم رو خوشگل تر کنم. وقتی ایران بودم این کار رو می کردم اما اینجا دیگه از صرافتش افتادم.
ولی
خدا رو شکر سالم هستم و با استعداد و مهم تر از همه بسیار خوشحال و از خودم راضی!!!
گل آقا اینها رو که بخونه حتما عصبانی می شه. خدا بهم رحم کنه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
مهر ۴,۱۳۸۲
آیینه دلم
وقتی عشق آبی است
و وقتی راستی می درخشد
سفید است و
صورتت در آن به خوبی نمایان است
.
آیینه دلم اما
وقتی راستی از درخشش افتد
و وقتی عشق خاکستری شود
خاکستر می گیرد و
صورتت در آن ترک ترک می خورد
.
آیینه دلم دیگر
وقتی می رسد که
صورت تورا محو در تمام صورت های دیگر
محو در سایه روشن ها
و نه تنها
به من می نمایاند
.
و من در این آیینه
صورت تو را
گاه پررنگ تر و
گاه کمرنگ تر از بقیه صورت ها می بینم
.
آینه دارد که زنگار می گیرد
آینه دارد که زنگار می گیرد.
خطوط چشمانت دیگر پیدا نیست. و آینه دلم ..
در حسرت نور آبی عشق
و درخشش صداقت
چندی است که دیگر صورتک ها را
گه محو و گه پیدا
نمایان می کند بر من.
.
این بالایی ها شعر نیست. فقط سکوت باعث می شه که یه حس جدید در من پیدا بشه و بخوام که بنویسم. این سکوت که تموم بشه متاسفانه سطح ادراک و هنر من هم تموم می شه!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پنجشنبه
مهر ۳,۱۳۸۲
دلم گرفته است
دلم گرفته است.
به ايوان مي روم و انگشتانم را برروي پوست کشیده شب ميكشم
چراغ هاي رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
كسي مرا به مهماني گنجشک ها نخواهد برد
بقيه شعر رو يادم نيست.تازه این قسمتی رو هم که نوشتم درست یادم نمیاد. طفلک فروغ.
دروغ نفرت انگيز است. دروغ تاريك است و زشت.
به خاطر تمام بارهايي كه دروغ گفتم متاسفم.
به اندازه تمام بارهايي كه دروغ شنيدم آزرده خاطرم.
به اندازه تمام بارهايي كه دروغ شنيدم اعتمادم از دست رفته است.
و صادقانه بگویم بسیار بیش از آزرده خاطر بودن احساس تاسف می کنم.
اما اکنون آزرده خاطرم.
خسته ام...
بسيار خسته ام...
بسيار بسيار خسته ام...
راه نجاتي آيا هست؟
.
.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
سه شنبه
مهر ۱,۱۳۸۲
گل آقای محترم این ها رو به ترتیب اجرا کن:
1) روز اول یا دوم برو آژانس مسافرتی یا هر جا که باید بری و بلیط برگشتت رو "اوکی" کن. چون خیلی ها به خاطرش توی دردسر می افتند. ممکنه برنامه درسی ات به هم بریزه.
2) حتما آب معدنی بخور. با این که آب تهران از بهترین آب های دنیاست اما آب به آب شدن به بعضی ها نمی سازه و ممکنه به یه حالت بدی بیفتی!!!
3) به اونجا که باید زنگ بزنی بلافاصله زنگ بزن که خیلی مهمه. همون جای مالی رو میگم. باید بگی وصلت کنند به کانادا!!!
4) لطفا اگر خواستی بسته ای چیزی رو باز کنی جلوی بابای من با کلید به جون بسته نیفت. این کار در فرهنگ خانواده ما نکوهیده است!!!
5) یادت نره برای اون دوستت که تازه ازدواج کرده یه کادو بگیری چون برای ما کادو آورده بودند. هم وقتی اومدند مهمونی مون و هم وقتی اومدن خونه امون. بگذریم که کادوی مهمونیه یه کراوات بود که برای بچه های 6 ساله خوب بود.
6) موقع برگشتن یادت نره که همه چیز رو برداری. در چمدون ها رو هم قفل کن. یادم افتاد موقع رفتنه قفلش نکردی. فکر کنم خیلی دستپاچه بودی. انشالله که چیزی ازش کش نمی رن.
7) پرده بده که برای اون پنجره بزرگه بدوزند. برای بعد از برگشتن تو پیشکی مهمون دعوت کرده ام. بده خونه پرده نداره. این کار رو هم توی سه چهار روز اول بکن.
8) سوم مهر سالگرد ازدواج فریه. یادت نره.
9) درس هات رو روزی یه ساعت حتما بخون.
10) یادت باشه قیمت روی سوغاتی ها رو برداری بعد بدیشون به صاحب هاشون.
اگه یادم اومد بقیه اش رو بعدا می نویسم.
بهت خوش بگذره, دوستت دارم, به امید دیدار
سه شنبه
مهر ۱,۱۳۸۲
به نظرم سعدی مرحوم اگر در این زمان به دنیا آمده بود شعرش رو اینطوری که من این بالا نوشته ام می سرود.
این هم از بدی های تکنولوژی مدرن. آخه کدوم خلبانی می تونه به انتخاب سعدی یا بنده آهسته تر برونه!! اما ساربان مسلما می تونه.
خوب از شعر و شاعری که بگذریم به نظر شما وقتی یک شوهر می ره که 15 روز از خونه دورباشه زنش چه کار هایی رو که قبلا نمی کرده می تونه بکنه و چه کارهایی که قبلا می کرده رو نمی تونه که بکنه.
من تقریبا تمام راه رو از فرودگاه تا خونه به این موضوع فکر می کردم , البته زمان هایی که خواب نبودم!! این نتیجه اشه:
1) زن می تونه بیاد خونه, صاف بره پشت کامپیوتر و به اندازه سه ساعت تمام هزار تا وبلاگ بخونه و بعد هم وبلاگ خودش رو هر قدر طولانی که می خواد بنویسه بدون این که بخواد کامپیوتر رو شراکتی استفاده کنه.
2) زن می تونه ماشین برونه بدون این که کسی کنارش بهش بگه که از کدوم راه باید بره و از کدوم راه نباید که بره و بنابراین زن می تونه حس جهت یابی اش رو به کار بندازه و برای یکبار هم که شده راه رو گم نکنه!! چون خودشه و خودش و نه تلفن موبایل هست که به شوهرش زنگ بزنه و راه رو بپرسه و نه شوهری هست که بغلدستش راه رو بهش دیکته کنه.
3) زن می تونه توی راه به ایستگاه رادیوی خبری گوش بده. شوهر که هست ترجیح میده یه ایستگاه موسیقی رو گوش کنه.
4) زن می تونه پشت چراغ قرمز چرت بزنه بدون این که شوهر نگرانش بشه که اوقات زن تلخه.
5) زن می تونه در خونه رو با کلیدی که شوهرش کج کرده (باور کنید!!) باز کنه بدون این که باز هم در مرتبه اول شکست خوردگی از شوهرش درخواست کمک بکنه.
6) زن می تونه صبح ها بدون رسوندن شوهر به ایستگاه اتوبوس و مترو هر ساعتی که دلش خواست راه بیفته و یه راست بره سر کارش.
7) زن می تونه کانال های تلویزیون رو باصدای بلند نگاه کنه بدون این که نگران درس خوندن شوهرش باشه.
8) زن می تونه تا ساعت ده شب یا بیشتر هم سرکار بمونه بدون این که شوهری باشه که بگه تو داری خودت رو می کشی از شدت کار کردن. زودتر بیا خونه.
9) زن می تونه هر چیزی توی وبلاگش بنویسه بدون این که قبل از پابلیش توسط شوهرش سانسور بشه.
اما
1) زن فعلا اگه فیوز بپره نمی دونه که فیوز کجاست که بره و برق رو وصل کنه.
2) زن اگه یه حشره وحشتناک توی خونه پیدا بشه نمی تونه که بکشدش.
3) زن اگه یه روز سخت رو داشته باشه نمی تونه سر کسی غر غر کنه.
4) این ها رو هم
دیونه گفته که:
الف) این زنه ( نه هر زنی) شوهرش که نباشه نمی تونه ظرفها رو بشوره.
ب) ایضا این زنه (ایضا نه هر زنی) شوهرش که نباشه نمی تونه غذا بپزه.
ج) ایضا این زنه (ایضا نه هر زنی) شوهرش که نباشه نمی تونه لباس ها رو بشوره.
که البته بنده هم در یک ایمیل جواب دندان شکنی بهش دادم.
خلاصه که این گل آقای ما که نباشه اون 4 تا و نصفی مشکلات بالا حل می شه. فقط یه مشکلی بفهمی نفهمی وجود داره و اون هم اینه که یه کمی نفس کشیدن سخت می شه.
اون هم به نظر من لازمه که آدم قدر نفس کشیدن درست و حسابی رو بفهمه.
موضوع بامزه اینه که من و گل آقا در کل زمان 9 سال و اندی که با هم دوست و بعد زن و شوهر بودیم هر روز دقت کنید هر روز همدیگه رو دیده ایم به غیر از یه دوره یک ماهه که گل آقا یرقان داشت و نباید از خونه تکون می خورد, یه دوره یک هفته ای که گل آقا با خانواده اش رفت جنوب و بنده رفتم شمال, یه دوره یه هفته ای که بنده رفتم سوریه و گل اقا مونده بود ایران, یه دوره دوروزه که گل اقا رفته بود ماموریت اداری و حالا.... یه دوره دوهفته ای که گل آقامون رفته ایران و ما مونده ایم کانادا.
خلاصه که:
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست:
خاک به سرم. زنی از من خیانت کار تر پیدا نمی شه. شوهره هنوز نرفته رقیبش رو دعوت کرده ام خونه. این فریدون فرخزاد رو می گم که همگی معرف حضورتونه که رقیب گل آقاست.الان نیم ساعته که دارم به آهنگ هاش گوش میدم. عجیب من این آدم و خواهرش رو دوست دارم.
سه شنبه
مهر ۱,۱۳۸۲
یک شوهر خوب وقتی می خواد بره یه مسافرت که پدرش رو ببینه و خیلی هم برای پدرش نگرانه و مسافرتش هم 24 ساعت بلکه بیشتر طول می کشه, صبح قبل از رفتن ظرف ها رو می شوره و صبحانه رو آماده می کنه. تخت رو هم مرتب می کنه.
می گین نه, بیاین و همین الان خونه ما رو ببینین!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دوشنبه
شهریور ۳۱,۱۳۸۲
و زن فكر مي كرد و فكر مي كرد و رويا جان مي گرفت...
و زن در اين انديشه كه كاش اصلا نديده بود و نمي شناخت...
و در ترس از اين كه به خاطر يك خودخواهي و شايد روياي واهي همه زندگي اش ويران شود...
و روحش را از دست دهد...
و اي كاش كه رويا جان بازد...
و پناه بر خداوند از زماني كه رويا تمام زندگي را بر هم زند...
و زن نمي تواند زندگي كند...و نمي تواند فكر كند... و آرام ندارد...
فقط و فقط رويايي است كه مي آيد و مي رود و محو نمي شود...
خداوند بايد كه كمك كند... كه از عهده زن خارج است...
پناه به او كه عشق را آفريد...
پناه به او كه رويا را آفريد...
پناه به او كه واقعيت را آفريد...
.
.
نگران نشين بابا... يه كم هم من مي خوام مثل بقيه شاعرانه وبلاگ بنويسم ديگه. همه سالم و سرحال هستند.
براي من يكي فقط تو رو خدا دعا كنين.تازگي گيج و گول شدم حسابي.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
یکشنبه
شهریور ۳۰,۱۳۸۲
پدر من کلا بسیار منضبط و منظم است. فکر می کنم در دوران بچگی هم همین طور بوده. اما یک عیب اساسی دارد و ان هم این که وقتی مشغول انجام کاری می شود حساب زمان را از دست می دهد. جالب این است که همین موضوع کل مسیر زندگی اش را تغییر داد.
چنانچه از پدرم شنیده ام, در دوران دبیرستان می خواسته که در رشته پزشکی تحصیل کنه. بعد سر امتحان نهایی که می شه سر امتحان مثلثات صبح می شینه یه جا که قبل از رسیدن به دبیرستان چند تا مسئله حل کنه. همین که سرش گرم می شه گذشت زمان رو فراموش می کنه. نگاه که می کنه می بینه که ای داد, دیر شده. وقتی به جلسه امتحان می رسه راهش نمی دن و می گن که برای ورود به جلسه دیر رسیده.
این می شه که بابای من نمی رسه امتحان مثلثات رو بده و تجدید می شه. شهریور می ره و امتحان رو می ده و بیست می شه. اما تمام دانشکده ها دانشجو گرفته بوده اندو امتحاناتشون تموم شده بوده و فقط دانشکده افسری هنوز امتحان برگزار می کرده.
بابا می ره دانشکده افسری امتحان می ده و می ره و افسر می شه.
مامان من همیشه می گه که اگر پدرم مادر داشت به وضعش رسیدگی می شد و پدرش کمکش می کرد و خرج یک سالش رو می داد تا بابا سال بعد بره و هر رشته ای که می خواد مثل پزشکی یا مهندسی بخونه. اما بالاخره سرنوشته دیگه.
به هر صورت پدر من وارد دانشکده افسری می شه و درست مثل مامان من همیشه شاگرد ممتاز کلاس بوده.
پایان قسمت هجدهم سرگذشت خانواده کت بالو
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار