Buy Ambien Without Prescription

Buy Ambien Without Prescription

ذهن تبدار

شنبه
مهر ۱۲,۱۳۸۲
دلم هر دم خراب و خسته آن چشم تاریک است کز سویش نگاهی سوی چشمم نیست گر بودش نگاهی سوی من می دید شوق این نگاه خسته دلتنگ نشانی از لبانش نیست من مردم ز شوق آن لب تنگ زمردفام آیا او نمی بیند چنین مشتاق و مدهوش و پریشان حال در سودای یک بوسه از کنج لبش هستم و گوشم تشنه آن است کز سویش صلا آید ندایی که بخواند نام تلخم را آیا او نمی بیند که هر دم می گشاید لب می گردم سراپا گوش محو و تشنه و مدهوش که شاید باشد اسم من کنون ورد لبان او دریغ, افسوس مجنونم... نمی بیند...نمی داند و من را او نمی خواند همه شب تا سحر رویای او باشد کنارم, مونس و یارم پناهم فال حافظ, تا کند تعبیر پندارم الها بار الها خسته و زارم گنهکارم تویی امید این شب های وهم آلود تبدارم نمی گویم ززنجیر غمش آزاده ام گردان که عشقش لذتی دارد ورای گفتن و توصیف فقط ای کاش برگردد زمان لختی عقب آنجا که من هرگز نمی دیدم نگاهش را که دل بندم به چشمش این چنین آسان خداوندا زمان را باز برگردان هه هه... شاعری خیلی کیف داره. کلی حرف می زنی, همه حرف هایی که دلت می خواد رو می زنی و آی راحت می شی. بعد هر کی میاد می خونه -تازه اگه کسی حوصله کنه بخونه- طبق تفکر خودش یه معنی از شعر برداشت می کنه. اصلا عالیه و من تاحالا نمی دونستم. خیلی که اوضاع خراب شد می گی در وصف عشق خداوند گفته ام!!! حالا کیه که بخواد ثابت کنه. خیلی داره بهم خوش می گذره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
مهر ۱۱,۱۳۸۲
امروز صبح تصميم گرفتم دير برم سركار. از طرفي مجبور بودم تا ساعت ۸ شب سر كار بمونم و از طرف ديگه رئيسم سركار نمي اومد بنابراين از اونجايي كه ما بايد ۷.۵ ساعت در روز كار كنيم و من معمولا بين ۹ تا ۱۰ ساعت كار مي كنم, تا ساعت ۹ صبح براي خودم سلانه سلانه توي تختخواب موندم و بعد هم ساعت ۱۰.۵ مثل خانم ها رفتم سركارم. اين در صورتيه كه به طور معمول ساعت ۸.۵ يا ۸.۴۵ سر كارم هستم.به هر تقدیر که به خودم حق دادم که با توجه به همه موارد بالا به خودم یه استراحت نسبی بدم. اين روزها كه گل آقا نيست برنامه زندگي من هم كامل به هم ريخته. تازه فهميدم گل آقا باعث بي برنامگي من نمي شده بلكه باعث برنامه دار بودن من مي شده. با اين كه وقتم خيلي باز تره اما كارهام بدون برنامه ريزي تر شده و خيلي تنبلانه زندگي مي كنم. خدا رو شكر در ايران همه چي براي گل آقا و خانواده اش به خيرگذشته و همه خوبند. پدرش هم فردا شب بر مي گرده خونه. رهاوردهاي سفر گل آقا خيلي زياده: يه قاليچه, پرده براي پنجره خونه,مقادير زيادي پول از جانب دوتا خانواده, گل زرد, نبات, پسته, تخمه كدو, كت و شلوار براي من, سبزي كوكوئ خشك شده, سه جلد كتاب براي بنده شامل دوجلد ادبيات كودكان (يا مشابهش ) و يه جلد كتاب مقدس, گز, و مقداري آت و آشغال ديگه كه يادم نمياد. فقط نمي دونيم كه اين همه رو كجا مي خواد جابده. طي مكالمه تلفني امروز گفت كه تصميم گرفته پرده ها رو بپيچه دور خودش و بگه رسممونه كه مردهامون ساري استفاده مي كنند. براي قاليچه هم توي فرودگاه بگه اين قاليچه سليمانه كه قراره باهاش بياد كانادا و توي هواپيما هم قاليچه رو بندازه زيرش و بنشينه روي قاليچه و بگه طبق قوانين اسلام حرامه كه روي صندلي بنشينه!!! تازه فكر كرد براي تكميل سناريو خوبه كه يه مخده و يه قليون (قابل توجه ديونه عزيز) هم بگيره و ببره توي هواپيما و بگذاره اون وسط. فقط تجسم منظره باعث مي شه از خنده غش كنم!!! گل آقا با يه پرده ۴ متر در ۳.۸ مترپيچيده دورش, روي كف هواپيماي ك ال ام روي يه قاليچه با مخده و قليون!!! اگه شماها راه حل بهتري دارين بگين لطفا. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پنجشنبه
مهر ۱۰,۱۳۸۲
یادتونه گفتم یه خانمی حدود 25 یا 26 ساله همسایه آپارتمان کناریمونه؟ بالکن اش رو از توی خونه می تونیم ببینیم. چند وقتی است که یه چیز جدیدی به بالکن اش اضافه شده. به قول مشقاسم خدابیامرز یه جونوری فیمابین گاو و پلنگ و موش!! بیشتر شبیه موش. توی یه قفس هم گذاشته اتش. حالا الان که اومدم بیام توی خونه دیدم که خانمه از خونه داره میره بیرون. بدو بدو اومد پیش من و گفت که اون جونوری که توی بالکن اش هست رو می خواد بفروشه و پرسید که من کسی رو سراغ دارم که حیوون زبون بسته رو بخواد. مطمئن نیستم شاید حتی به خاطرش پولی هم نخواد. زبون خارجه ای حرف می زد درست حالیم نشد. حالا لطفا هر کس جونور بامزه ای با این مشخصات می خواد یه ندا بده که من به این خانمه بگم و خوشحالش کنم. آقایون مجرد هم بشتابند. این خانم قدش حدود 165 سانتیمتر است. مومشکی و چشم تیره است وکلا ظاهر دلپذیری داره.باطن رو هم که باید خودتون معاشرت کنید و ببینید.شاغل است و در آمد داره. خدا رو چه دیدید شاید بختتون در همسایگی ما خفته باشه. تنها مشکل -البته نه مشکل بلکه موضوع قابل ذکر- اینه که ایشون یه بچه دوساله هم داره که اینقدر این بچه مامانیه که حد نداره. من بیشتر مشتاقم یه بابای خوب برای این بچه نازنین پیدا کنم. وگرنه شوهر که برای مامانه بالاخره پیدا می شه. خلاصه که از شوخی گذشته اگر هر کسی یه جونوری تقریبا شبیه موش می خواد بشتابه که یه دونه موجوده. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

ترس از تنهایی

چهارشنبه
مهر ۹,۱۳۸۲
آدم ها اگر تجربه یه سری چیز های بدی رو داشته باشند, برای همه عمرشون خواهند ترسید که اون چیز بد دوباره توی زندگی شون پیدا بشه. من هم از یه چیزی می ترسم. اولش که ایران بودم, دوروبرم پر بود از چیزهای آشنا و آدم های آشنا. کسانی که از زمان تولد شناخته بودم شون. جاها و روابطی که از زمان تولد باهاشون بزرگ شده بودم. اون آدم ها هم من رو می شناختند. موقعیت من و جایگاه من هم اونجا شناخته شده بود. حتی نام خانوادگی و نام من و نوع لباس پوشیدنم و لهجه من نیمی از موقعیت و جایگاه من در اونجا رو عیان می کرد. اینجا که اومدم همه چیز ناآشنا بود. همه آدم ها نا آشنا بودند. آشناترین آدم دختر خاله مامان دوستم بود!! همه جا نا آشنا بود. حتی خونه ای که بهش وارد شدم. همه رسوم و عادات نا آشنا بودند. من بودم و گل آقا. همین و همین. نه دوستی, نه کاری, نه هیچ جا و اسم آشنایی. نه اسم من و نه نام خانوادگی من, نه لباس پوشیدنم و نه لهجه من برای کسی نماد هیچ چیزی از من نمی شد. طول کشید تا من رفتم سرکار. تا آدم ها رو دیدیم و دیدیم و نپسندیدیم و در دوستی ها به بن بست خوردیم و در دوستی ها مرز پیدا کردیم و تنها شدیم وپیدا شدیم و باز تنها شدیم. یه چیزی درست کردیم به نام وبلاگ. من می خواستم بنویسم و گل آقا برام یه جای نوشتن درست کرد. نوشتم و خوندم. فاصله ام با دنیای آشنام کمتر شده بود. رفتم و دیدم. صورت هایی که باز هم من براشون معنی داشتم. اسم من , اسم خانوادگی من, لباس پوشیدنم, حرف زدنم براشون معنی داشت. باهاشون حرف زدم. باهاشون زندگی کردم. باهاشون راه رفتم و خوش گذروندم. بهشون تکیه زدم. تنهایی ام رو پرکردم. حالا می ترسم از این که دوباره اینها از بین بره و باز هم من بمونم و خودم و بشم یه اسم و فامیل و یه لقب و یه شغل, بی محتوا و بی هویت توی این دنیای غریب. اگه ما همدیگه رو از دست بدیم, کی برامون می مونه؟ خوشی ها و ناخوشی ها میان و میرن. زندگی ها میان و میرن. دوستی ها می مونن و بس. کارهای ما می مونه و بس. اثری که ما در اطرافمون باقی گذاشته ایم می مونه و بس. هیچ وقت تا حالا اینقدر پیگیر یه موضوع نشده بودم. امیدوارم اشتباه نکرده باشم. می خواستم به همه دوستام بگم برای من شماها خیلی مهم هستین. خیلی روی همه تون حساب می کنم. قدر همه تون رو می دونم. از شادی همه تون شاد می شم و از ناراحتی تون ناراحت می شم. مامان نیلو که اینقدر گرم و مهربونه, مسافر که اینقدر ساده و بی آلایشه, بهمن که اینقدر آروم و ملایمه, تهرانتویی که اینقدر صمیمیه, ازکانادا که اینقدر پرمحبته, هاله که اینقدر پر از عشق و حساسه, محسن که اینقدر دنیا رو قشنگ می بینه,دیونه که اینقدر غیرقابل پیش بینی و خوبه و بقیه .. که یه عالمه هستند , همه شون, واقعا همه شون, زندگی رو برام شیرین تر کرده اند. اگر هر کدوم بخوان برن, جاشون برام خالی خواهد شد. از بین چند میلیارد مردم دنیا ما تونستیم همدیگه رو پیدا کنیم. همه یکدل و صادق با همدیگه دوستی کنیم. سر هم داد بکشیم, به هم دیگه بد و بیراه بگیم, پشت سر همدیگه حرف بزنیم, بعد تا یکی مون آب به دهنش تلخ می شه همه کل زندگی مون رو بگذاریم و بدویم پیشش و یه گوشه مشکلش رو بگیریم.برای همدیگه کار پیدا کنیم. برای همدیگه ماشین خوب و بیمه ارزون تر پیدا کنیم. تجربیات مون رو به همدیگه بگیم. به همدیگه بگیم که چقدر برای همدیگه ارزش داریم و چقدر همدیگه رو دوست داریم. برای بچه های همدیگه قصه بگیم و شعر بخونیم. بچه هامون رو با همدیگه بزرگ کنیم.بریم یه جایی و شام بخوریم. بریم یه گوشه این دنیا و با همدیگه قشنگی هاش رو نگاه کنیم. به همدیگه خاکشیر بدیم. هر دفعه برای خوشحالی بقیه قلیون و مخلفاتش رو بزنیم زیر بغلمون و بکشیم از اینور شهر به اونور شهر. اینها در حرف کوچیکه اما درمعنی خیلیه. کی رو می خوام پیداکنم که تا کهیر می زنم برام خاکشیر بفرسته, تا هوس عیاشی می کنم برام قلیون بیاره, تا دلم می گیره برام حافظ بخونه, تا می خوام ماشین برونم بهم راه و رسمش رو یاد بده, تا کار می خوام ازم رزومه بگیره, تا زن می خوام برام ده تا دختر خوب و خانواده دار ردیف کنه, تا تنها می شم من رو ببره خونه اش و یه شبانه روز مثل یه ملکه ازم پذیرایی کنه,بولینگ و کمپینگ و تماشای پاییز رو باهامون شریک بشه. ...کی رو می تونم پیدا کنم؟ من به خاطر حفظ این دوستی ها حاضرم خیلی کارها بکنم. حاضرم ساعت ها وقت یگذارم تا چنین دوستی های ارزشمندی رو نگه دارم وحفظ کنم. اگه شماها هم یه زمانی اومدین این سر دنیا, این حرف ها براتون معنی پیدا می کنه. اگه اومدین و از معنی تهی شدین, بعد یه عده رو پیدا کردین که معنی تون رو بفهمند, اونوقت این حرف ها براتون معتی پیدا می کنه. این فقط برای تشکر و قدردانی از همه دوستانی بود که اینجا دارم. دوستانی که از توی کامپیوتر کشیدمشون بیرون و لمسشون کردم. فکر کنم الان به خصوص که گل آقا هم نیست,تنهایی برام مفهوم بزرگتری پیدا کرده باشه و ترس از تنهایی خودش رو واقعی تر از اونچه که هست نشون داده باشه. به هر حال که غرض از نوشتن تمام اینها این بود که بگم خیلی دوستتون دارم,امیدوارم همه تون درزندگی خوشحال و سرافراز باشید. و آرزویی ندارم به غیر از این که خداوند همیشه اونچه که براتون خوب هست رو بهتون بده و همه تون رو سالم و سلامت نگه داره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سه شنبه
مهر ۸,۱۳۸۲
هر چیزی استانداردی داره. اندازه و شکل بدن انسان هاو حیوانات هم استانداردی داره. معمولا قلب یه ضخامت معمول داره, مغز یه قطر خاص داره, کله هم معمولا گرده و کروی, همین موضوع درباره حیوانات هم دیده می شه مثلا مرغ ها معمولا دوتا پا دارند. غرض از این حرف ها این که از ما که گذشت اما جون هر کسی که توی دنیا دوستش دارین, جون خودتون اصلا اگر کسی رو دوست ندارین, هر وقت خواستین با یه کسی دوست بشین اول ضخامت قلبش رو اندازه بگیرین که از برگ گل کمتر نباشه , قطر مغزش رو اندازه بگیرین که از نخود کمتر نباشه, کله اش رو نگاه کنین که شق نباشه, مرغ هاش رو نگاه کنین که دوتا پا رو داشته باشند. اگر این شرایط رو در کسی ندیدید دور دوستی باهاش رو یه خط گنده بکشین حتی اگه از مهربونی لنگه نداشته باشه, از شعور تک باشه و از دلسوزی کسی به گردش نرسه.با این آدم ها دوستی نکنید حتی اگه از شدت تنهایی تارعنکبوت بسته باشین. درس امروز استانداردهای بدن تموم شد. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سه شنبه
مهر ۸,۱۳۸۲
من که کلی قربون اون دوتا دوستم رفتم. باز هم می رم. کار ناکرده رو هم کردم که ناراحتی شون رو تخفیف بدم, موفقیت آمیز نبود. چکار کنم دیگه؟ حالا گریون و بریون می مونم تا یواش یواش ببینم که برگشته ان سرجای اول. خداوند گار عالم هم انشالله کار و زندگی اش رو ول می کنه و میاد به من کمک می کنه. کلام آخرم هم این که جفتتون رو خیلی دوست دارم. حالا دیگه ولش کن.
دوشنبه
مهر ۷,۱۳۸۲
یه دوستی اینجا داریم که خیلی خوبه. خیلی نازنینه درست مثل بقیه دوستامون.ما می شناسیمش و می دونیم کسیه که اگه بهش بگیم به هر نوع کمکی احتیاج داریم, آب دستش باشه می گذاره زمین و می دوه که هر کاری بتونه انجام بده. یه دوست دیگه هم داریم که او هم خیلی گله. دوره و همیشه افسوس می خوریم که کاشکی او هم پیشمون بود و جاش خالی نبود. ما هردوشون رو خیلی دوست داریم. اون اولیه خیلی اوقات کاملا به دور از معیارهای استاندارد اجتماعی یه مسئله ای رو بیان می کنه. یه چیزی که ماها همه اگر از کس دیگه ای بشنویم غصه می خوریم اما از این آدم اگه بشنویم غصه که نمی خوریم هیچ, عرش اعلی رو هم سیر می کنیم. باهاش بحث می کنیم و از اونجایی که بسیار منطقی و مهربان است خیلی اوقات هم حق رو به جانب ما میده. این دوتادوست گل مدتیه که دارند غصه می خورند. آخه بعد مسافت باعث شده که شناخت کامل از همدیگه نداشته باشند. ما همه خیلی دوستتون داریم. اگر به حرف ما اعتماد دارین بهتون می گیم که هر دوتون خیلی خیلی خوبین. وقتی ما می بینیم که دوستامون دارند غصه می خورند خودمون بیشتر غصه دار می شیم. برگردین سرجای اول.. مطمئنم زاویه دید هردوتون به دنیا اینقده قشنگه که اگه همدیگه رو ببینین و از نزدیک بشناسین از بهترین دوستان هم دیگه خواهید شد. این رو به هردونفرتون قول میدم. اینقده که حاضرم به خاطرش با هر کدومتون شرط ببندم و بلیط مسافرت رو هم خودم براتون بگیرم. باور کنید جدی میگم. این اولین باره که در یه سوتفاهم وبلاگی پادرمیونی می کنم و همه اش به خاطر اینه که نمی خوام این فضا رو غبارآلود ببینم. من در پناه این فضا و دوستی هاست که زندگیم دلپذیر شده. تمام مدتی که گل آقا پیشم نبود وبلاگ ها و دوستان وبلاگی بودند که به داد من رسیدند. هر دوی این گل ها هم نقش فوق العاده ای در دلگرمی دادن به من و با من همراه بودن داشتند.اگر هر کدوم آی پی هاتون رو نگاه کنید می فهمید که تعداد هیت های من روی وبلاگ هر کدومتون چقدر در این مدت زیاد بوده و می فهمید که برای من جای خواهر ها و برادر هایی که ازشون فاصله دارم رو پر کردین. با حرف هاتون, وبلاگ هاتون, ایمیل هاتون و کسانی که نزدیک هستید با حضورتون و محبت های بی دریغتون. راحت تر بگم دلم شور خودم رو می زنه. اگر این فضای عاشقانه از زندگی من حذف بشه, فضای تنهایی من خیلی آزار دهنده می شه. بنابراین بدونین که هردوتون خیلی خیلی خوبین. خیلی خیلی صادق و پاک هستین و خیلی خیلی والدین خوبی هستین. از اون گذشته دوستان بی نظیری هستین. نمی خوام هیچ کدومتون رو که برام اینقده عزیزین ناراحت و دلخور ببینم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

راز ناگفتنی

یکشنبه
مهر ۶,۱۳۸۲
دل در برش می طپید و آرام نداشت. مرد باید که کاری می کرد. به دنبال شنیدن کلام اولین از زبان مرد, یا از نگاه مرد دلش پرپر می زد. آیا کلام اولینی به زبان خواهد آمد؟ آیا زبانه این آتش در دل مرد هم هست؟ آتشی که اگر از صندوقچه دل برون افتد جهانی طعمه اش خواهد شد؟ چشمان سیاه مرد و زنگ صدایش در خاطراو هزار باره مرور می شد. منتظر پیامی و کلامی از جانب او.. گرچه غرق گناه. در انتظار کلام اولین چندگاهی بود که می سوخت و خواب و زندگی فراموشش شده بود. همه جا نگاه بود و صدا.. همه جا گناه بود و جزا..و مرد را می دید و در انتظار کلامی یا نگاهی یا فشار دستی که بداند آیا مردهم مبتلاست؟ و دریغ از یقین..که همه اش گمان بود و گمان. لذت گنگ همراه با رنجی جان فرسا.زین رو که یقینی در کار نبود. به عینه می دید که جانش و زندگانی اش دارد به پای موهومات از دست می رود. ای کاش یقینی حاصل می شد. ای کاش صدا و نگاه و فشار دست واقعیت می یافت و ای کاش این همه گناه نبود. و ای کاش اصلا نگاه را نمی دید و صدا را نمی شنید و زندگی اش دستخوش طوفان نمی شد. از گذشتن لحظات, سرخوش بود و غمگین. سرخوش, چرا که هر لحظه که می گذشت به دیدار بعد نزدیکتر می شد و غمگین, چرا که هر لحظه بی نگاه و بی صدا می گذشت و زندگانی خرد می شد و وقت بی حاصل و پوچ. از رسیدن به دیدار بعد سرخوش بود و غمگین. سرخوش به خاطر هر لحظه تجربه وجود نگاه و صدا و غمگین به خاطر هر دم شعله ور شدن آتش بی حاصلی که باز وجودش را خاکستر می کرد و امیدش را ناامید. هر کلامی و هر نگاهی از جانب مرد تا قبل از عینیت یافتن, امید شنیدن ناشنیده ها و تبدیل وهم بود به یقین, و بعد از عینیت یافتن, ناامیدی بود و گاه وهمی افزوده به وهم پیشین. و چه حاصل از نگاه و کلام اگر آغاز گناهی باشد, و چه حاصل از یقین اگر آتش محصور در وجود را آتشی سرکش کند که همه را بسوزاند..و اگر با حصر این آتش بشود جان جهانی را نجات داد, چه بهتر که این آتش فقط خودش را خاکستر کند. صدباره به دلش نهیب زد, صدباره لبانش را گزید و نگاهش را دزدید و صدباره کلامش را فرو داد مبادا که دامنه آتش از وجودش فراتر رود.و مردد که آیا این نهیب به قصد نگاهداری آتش در دل بود یا از ترس آنکه نکند بفهمد مرد مبتلا نیست. و همین بود که می آزردش... عشق یا خودخواهی؟ ترس از گناه یا ترس از مورد عشق نبودن؟ کودک بی گناه بود, زن بی گناه بود,مرد بی گناه بود. زن اما غرق در گناه..و غرق در آتش و ..غرق در ابهام. آیا مرد مبتلاست؟ آیا مرد هم گناه کار است؟ آیا مرد هم در ابهام است؟ بگذار از ابهام درش آورم که من مبتلایم.. . . یاد این شعر فروغ فرخزاد می افتم: گنه کردم, گناهی پر ز لذت... کاشکی بقیه اش رو یادم بود. نگران نباشین. گل آقا زن نگرفته!!! (مسافر امروز با کنجکاوی ازم می پرسید:))) فقط من تنهام و کشف کردم که وقتی تنها هستم یه احساس شاعری و نویسندگی خیلی قوی در من به وجود میاد. گل آقا بهم گفت حالا شعرت میاد عیب نداره, اما نمی شه شعرت یه جوردیگه بیاد؟ وقتی شعر میاد, میاد دیگه. دست من نیست که چه طوری بیاد یا نیاد!! اگه کسی طرق کنترل شعر رو بلده به من هم یاد بده لطفا. من خیلی تازه کارم. دیوونه عزیز تو اگر طرق کنترل شعر رو بلدی به من هم بگو.تو بین ماها از همه کهنه کارتری. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

آیا صحت دارد؟

یکشنبه
مهر ۶,۱۳۸۲
مي‌دانستيم كه "بي‌بی شهربانو" دختر يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانی است كه به اسارت مسلمين درآمد و در بازار مدينه فروخته شد و خريدار كه حضرت امام حسين(ع) بود، با او ازدواج كرد و امام "زين‌العابدين"(ع) نتيجه آن ازدواج است. نقل از سایت پیک نت نمی خواهم توضیحی اضافه کنم. در واقع می ترسم توضیحی اضافه کنم مبادا که اسباب رنجش دوستان معتقد گردد. واقعیت را بخوانید و قضاوت کنید. فروش انسان, برده داری, ازدواج با دختری که خانواده اش توسط شوهر کشته شده و کشورش توسط شوهر اشغال شده.قوانین کنونی سازمان ملل بسیار انسانی تر به نظر می رسد. از دل بی بی شهربانو چه کسی خبردارد؟ از دل بی بی شهربانو ها چه کسی خبر دارد؟ چه به سر ایران آوردند و می آورند؟..چه بر سر زنان آوردند و می آورند. بر باعث و بانی هر چه ظلم است لعن و نفرین باد. درباره کیستی باعث و بانی خودتان تصمیم بگیرید, من بحثی نمی کنم. درود به آفریننده عشق و حقیقت و انسانیت. سلام به راستی و صداقت و پاکی. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار.
یکشنبه
مهر ۶,۱۳۸۲
دیروز قبل از رفتن به بولینگ و دربند و منزل مامان نیلو -و پشت بندش چلوکباب خورون دبش در منزل مامان نیلو- توی ماشین داشتم به رادیو گوش می کردم. این ایستگاه رادیویی آهنگ های درخواستی شنوندگان رو پخش می کنه. یه شنونده ای تلفن زد و گفت که خیلی حالش بده به این دلیل که دوست پسرش باهاش قطع رابطه کرده. دلیلش هم این بوده که کسی که با دوست پسرش بوده از رابطه این خانم و اون آقا خبردار شده. گوینده رادیو به نام خانم دی لایلا (همون دلیله خودمون) به این خانم گفت که منظورت اینه که این آقا به یه زن دیگه خیانت می کرده و با تو بوده؟ خانم شنونده:بله دی لایلا:و حالا تو ناراحت هستی؟ به خاطر مردی که خیانت می کرده؟ تو اصلا چطور می تونی به اون مرد فکر کنی؟ خانم شنونده: من خیلی این مرد رو دوست دارم دی لایلا: نکنه این مرد متاهل بوده. خ.ش: بله د: یعنی مرد به زنش خیانت می کرده و با تو بوده؟ خ.ش: بله د: ما امکان نداره که برای تو آهنگی پخش بکنیم. چطور تو تونستی با یه مرد زن دار رابطه برقرار کنی؟ خ.ش:من او رو با تمام وجود دوست داشتم. ودارم. د: تو چطور می تونی چنین حرفی رو بزنی. برات یه مثال می زنم. فرض بکن که وارد یه پارکینگ عمومی می شی و یه "کوروت" خیلی قشنگ می بینی و احساس می کنی که چقدر این ماشین رو دوست داری. سوئیچ ماشین هم روی ماشینه. آیا تو این رو درست می دونی که ماشین رو سوار شی و مال خودت بکنی اش؟ خ.ش:نه د:خوب این مورد که از اون هم بدتره. شوهر زن دیگه ای رو ازش گرفته ای. خ.ش: آخه وقتی حرف احساس پیش میاد منطق دیگه کاری از پیش نمی بره. د:این درست تفاوت یک انسان بالغ و یک انسان نا بالغ است. انسان بالغ با احساساتش درست برخورد می کنه و از منطقش برای تصمیم گیری و کارهاش استفاده می کنه.کاری که یک انسان نابالغ نمی تونه انجام بده. خ.ش:فکر می کنم درست می گین. من الان چکار می تونم بکنم. د:دیگه حتی به اون مرد فکر هم نکن. به بهترین دوستت تلفن بزن و بعد از صحبت کردن باهاش یه قرار بگذار و برو بیرون. زندگی ات رو با مشغولیت های دیگه پر کن و این مسئله رو به کل فراموش کن. خ.ش: پس حالا برای خودم و نه برای عشق من آهنگی پخش می کنید؟ د:معلومه. با کمال میل. خیلی هم خوشحال می شیم. خ.ش: متشکرم و خداحافظ. . قشنگترین برخورد و سوال و جوابی بود که در یک مصاحبه رادیویی شنیدم. تقریبا گفتگویی به این حد موجزو مفید نشنیده بودم. خانم دی لایلا خدا در زندگی خوشبخت و خوشحالت بکنه که اینقدر قشنگ این موضوع رو عنوان و تشبیه کردی. از دیروز تا حالا دارم به این مصاحبه فکر می کنم. به نظرم در بعضی کتاب های آسمانی جای این گفتگو خالیه , و هم چنین درزندگی بسیاری از خود ماها. یعنی واقعا شوهر از کوروت کم ارزش تره. و آیا احساس یک زن نسبت به شوهرش و پدر بچه هاش از احساس مالک یک کوروت نسبت به ماشین اش کم اهمیت تر؟ این قانون تعدد زوجات چیه آخه؟ یعنی خداوند به اندازه خانم دی لایلا هم قادر به درک احساسات یک زن و اصلا یک انسان نبوده؟ از دیروز تا حالا دارم به این گفتگوی ساده فکر می کنم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

Archives