Buy Ambien Without Prescription

Buy Ambien Without Prescription

پنجشنبه
مهر ۱۷,۱۳۸۲
اینجا یه چیزی هست به نام هالووین که رفتار ملت و قیافه اشون در اون روز قابل پیش بینی نیست. بعضی از رسوم مثل این که بچه ها میرن در خونه همسایه ها و تنقلات می خوان مثل چهارشنبه سوری خودمونه. یه سری آداب و رسوم دیگه هم داره مثل پوشیدن لباس های عجیب و غریب. از طرف دیگه یه منشی توی شرکتمون هست به نام لیندا که خیلی زن خوبیه. حدود 55 سالشه و 16 ساله که توی این شرکت کار می کنه. شوهرش هم توی یه بخش دیگه شرکت مهندس ارشد است. من خیلی این لیندا خانم رو دوست دارم. خیلی مهربون است. اما گاهی وقتها ایده های عجیب و غریبی ارائه می ده. مثل امسال که به سرش زده برای خانم ها روز هالوین توی شرکت یه پارتی بگیره. تا اینجاش مشکل نداره اما این پارتی "پیژاما پارتی" است!!!! یعنی در روز هالوین خانم های طبقه ما با لباس خواب برن سر کار!!!! و خوب طبیعتا این خبر رو برای خانم ها ایمیل کرد. اضافه هم کرد که بالش ها و خرس های خوابمون رو هم می تونیم بغل کنیم و بیاریم.
چهارشنبه
مهر ۱۶,۱۳۸۲
واقعا كه من بايد خجالت بكشم. امروز هر كس توي اداره من رو ديد گفت شوهرت داره برميگرده؟ به نظرتون از كجا فهميدند؟ . . از اينجا كه بعد از دوهفته من با خودم غذا برده بودم سركار!!! تمام مدتي كه گل آقا نبود آشپزي نكردم. رژيم غذايي من به اين شرح بود: صبح يه ليوان آب ميوه (اينجا آماده اش پيدا مي شه)در منزل بعد هم شكلات و قهوه سركارم ظهر ساندويچ يا غذاي نيمه آماده مايكروويوي كه توي مايكروويو شركت درستشون مي كردم. شام هيچي, يا بيسكويت يا املت تخم مرغ و گوجه يا نيمرو . . ديروز سر صبر يه پلو خورش قرمه سبزي درست كردم. منتها نمي دونم چرا اينقده بي مزه از آب در اومد. به نظرم يه كم طول بكشه تا دوباره برگرده سرجاي اولش. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

گل زندگی من

چهارشنبه
مهر ۱۶,۱۳۸۲
زندگی من شبیه یه گلیه پر از گلبرگ. هر گلبرگش یه روز زندگیمه. با کندن هر گلبرگ یکی از این دوتا جمله رو یه درمیون تکرار می کنم: -دوستم داره -دوستم نداره -داره -نداره -. . . آخرین روز عمرم که تموم بشه بالاخره می فهمم که دوستم داشته یا نه. خدا کنه گل زندگی من فقط یه گلبرگ داشته باشه. آخه عادت دارم معمولا با جمله "دوستم داره" فالم رو شروع می کنم.
سه شنبه
مهر ۱۵,۱۳۸۲
اگه اين خانمه قراره به پيشگويي اين آقاهه بشه فروغ, پس بگذارين اين خانمه هم كه الان داره از زور خوشحالي و نشاط و انرژي مي ميره اين شعر از فروغ رو بنويسه اينجا: آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست اما عجب بيچارگي مي كشه آدم با اين دل بي منطق. به سرخودتون هم حتما اومده ديگه. خدا آخر عاقبتم رو به خير كنه. اصلا ولش كن.فقط همين كه يه حال خوبي دارم كه خدا مي دونه. حتي اين مارتين خر هم نتونست اوقاتم رو تلخ كنه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار توضيح: مامان من هميشه مي گفت كه اين كتبالو عادت داره هر روز يه بولتن روزانه از حال و احوال خودش صادر مي كنه براي هر كسي كه ببينه. حالا اون آدم بخواد يا نخواد فرقي نداره. كتبالو بايد بولتن روزانه اش رو صادر كنه. اين رو كه نوشتم ياد حرف مامانم افتادم. اين بالايي بولتن احوالات امروز كت بالو بود.
دوشنبه
مهر ۱۴,۱۳۸۲
یکی به من بگه آخه این آقاهه چرا داره غصه می خوره. ما که اینقده دوستش داریم. بدون اون هم هیچ قبرستونی نمی ریم!!! آقاهه آخه تو که حالت خوب بود. حالا گل آقا بیاد من چی جوابش رو بدم. بگم وقتی نبود من نتونستم دوستامون رو نگه دارم و همه شون خسته و کوفته شدند؟ آقاهه ما هم مثل مامان نیلو اینها میایم پیشت. قول هم می دیم دیگه قبرستون نبریمت. ایمیل دوستت هم که از جوابت غصه خورده رو بفرست خودم همه چی رو بهش می گم. خبر خوشحالی رو هم هنوز بهمون نداده ای. آخه این چیه که توی وبلاگت نوشته ای. ما منتظر خبر خوشحالی بودیم حالا این رو به جاش نوشته ای؟ .......... قبل از انقلاب بود که مامانم یه آپارتمان رو خرید که بکندش مطب. بعد از انقلاب کارهای بنایی و خرید ها و گرفتن پروانه رو روبراه کرد و من کلاس دوم ابتدایی بودم که مطب راه افتاد. اولین مریضی که اومد مطب من اونجا بودم. از شدت خوشحالی دویدم پشت یه دیوار و کر کر شروع کردم به خندیدن. آقایی به نام اکبری که بابام هنوز پولی که آقاهه داده رو یادگاری نگه داشته. مهر ماه یا آبان ماه سال 1359 مطب راه افتاد. به فاصله کوتاهی فهمیدیم که کسی که با مامان قرارداد بسته بوده که توی مطب بامامان شریک بشه, یه سری امضاهایی رو تند تند ازمامان گرفته که درست بعد از این که سهم رو به مامان فروخته بوده, دوباره مامان سهم رو بهش واگذار کرده بوده به علاوه سهم اولیه خودش رو!! مامان و بابا دادگاه رفتند و مطب رو پس گرفتند. اوایل که مامان نمی خواست تکنیسین بگیره بابا که در جریان انقلاب بازنشسته شده بود کارهای تکنیسین روکه از مامانم یادگرفته بود انجام می داد.خیلی اوقات از مدرسه که می اومدم می رفتم مطب و با مامان و بابام تا شب مطب بودم و درس هام رو اونجا می خوندم. گاهی اوقات هم از اونجا که بچه لوسی بودم توی دفتر مطب اسم و مشخصات مریض ها رو من می نوشتم. حالا که فکر می کنم می بینم مامان و بابام چه لوسم می کرده اند که بهم اجازه می دادند وقتی دبستان می رفته ام و یه بچه بوده ام دفتر مطب رو جلوی مریض ها بنویسم. اینطوری که همه مریض ها می پرند!! بعد وقتی که بزرگتر شدم و با گل آقا دوست شدم گاهی که می دونستم بابام مطب نیست با گل آقا می رفتیم مطب پیش مامان من و بهمون قهوه و پسته و ماالشعیر می داد. یه بار که با ماشین تصادف کردم صاف رفتم مطب و به مامان گفتم که تصادف کرده ام. یه بار هم وقتی کمیته با گل آقا گرفتمون و ازمون پول خواست و گواهینامه و کارت دانشجویی گل آقا رو گرویی گرفت که پول رو براش تهیه کنیم و ببریم جلوی پمپ بنزین جردن تحویلش بدیم رفتم مطب و از مامانم پول گرفتم و یه مقدار هم از یه دوست من و گل آقا گرفتیم و جور کردیم و رفتیم به کمیته چی ها دادیم تا مدارک گل اقا رو پسمون دادند. موقع موشک بارون ها می رفتیم توی زیرزمین اون مطب که به قول بابام کلی امن بود و بتون آرمه بود و سه طبقه زیر زمین بود و بمب اتم هم تکونش نمی داد. اون موقع با دوتا عمه هام و مامان بزرگ و بابابزرگم و شوهر عمه هام (یکی شون خدابیامرز فوت کرده) و دختر عمه و پسر عمه و دوست بابام و زن و بچه هاش بودیم و یه سری آدم دیگه که الان اسم هاشون رو هم یادم نمیاد. همونجا توی زیرزمین مطب با هم زندگی می کردیم و می خوردیم و می خوابیدیم و شب ها بعد از شام گیتار میزدیم و میخوندیم: ای وای که چه سرده سرمای زمستون... می ری زیر کرسی.. از من نمی پرسی.. از سرمای تهرون.. آخ جون... یا .. غروبا که می شه روشن چراغا .. میان از مدرسه خونه کلاغا... یه بار بنیاد شهید اقامه دعوی کرد و پرونده درست کرد که مطب رو از مامان اینها بگیره, مامانم و بابام دوسال دویدند تا تونستن مطب رو از توی دهن بنیاد شهید بکشند بیرون. دستم که شکست توی همین مطب ازش عکس گرفتن. پای برادرم که شکست هم صاف رفت مطب مامان و عکس گرفت. چند بار آب از طبقه بالا رفته بود و تمام دستگاه ها رو آب گرفته بود. این اواخر هم که مامان یه اتاق کوچک مطب رو کرده بود انباری کتاب هاش و به اندازه دویست تا کتاب ریخته بود توش. بابا هم که خواست کاروکالت رو بعد از بازنشستگی اش شروع کنه یه اتاق همین مطب رو کرد دفتر کارش و با همون نظم و وسواس همیشگی همه لوازم مورد نیاز یه وکیل رو چید اون توو کار مشاوره حقوقی می کرد. همین دوهفته پیش هم یه کلینیک روبروی مطب باز شده بود و می خواست که رادیولژی هم به کلینیکش اضافه کنه که مامان من شکایت کرد و گفت اگر رادیولژی به این کلینیک اضافه بشه من ورشکست می شم و با توجه به سن من و سابقه کاری این مطب لطفا به این کلینیک اجازه اضافه کردن رادیولژی ندید.خدارو شکر بازهم به نفع مامانم رای دادند. . . مامان از دوماه پیش به من می گفت که خسته شده و می خواد کارش رو کم کنه. شوخی نیست. دوتا بیمارستان و یه مطب کار می کنه. تمام کارهای خونه رو هم می کنه و داره به شصت سالگی می رسه. تمام مکاتب فلسفی دنیا رو خونده, دوتا فوق تخصص گرفته, من و برادرم رو بزرگ کرده, به مامان و باباش که فقط یه فرزند دارند رسیدگی کرده, تمام مجله ها و روزنامه ها -یا راستش رو بخواین همه مجلات و روزنامه های چپی- رو هر روزو هر هفته و هر ماه خونده,هر هفته یا هر دوهفته یه بار یه مهمونی بین 5 تا 70 نفره داده, زبان فرانسه خونده و خلاصه حالا دیگه می گه که احساس می کنه باید این فعالیت ها رو کم کنه. دیشب خبر داد که مطب رو فروخته. سخته که قسمت قسمت خاطره های آدم اینطوری از وجود آدم کنده می شه. زیاد و طولانی زندگی کردن اصلا دلپذیر نیست. آدم آشناها و آشنایی ها و دلبستگی ها رو پیدا می کنه و بعد باید ازشون دل بکنه و با یکی یکی شون خداحافظی کنه. ..... من می خوام تا لحظه ای که زنده هستم دوست داشتنی هام رو کنارم داشته باشم. تازه ارزش ها رو فهمیده ام. تازه ارزش دوستی ها رو فهمیده ام. خدا کنه که خداوند راست باشه. خدا کنه که دنیای دیگه ای وجود داشته باشه. اگه نه, همه زندگی بیخودیه. هر چیزی که به دست میاد از دست می ره. باید از لحظه لحظه زندگی لذت برد و کام گرفت. باید خوشبختی رو جرعه جرعه نوشید و به یاد داشت که هر لحظه ویژگی خودش رو داره و تکرار شدنی نیست. هیچ دوره ای از زمان تکرار شدنی نیست.حتی دلم برای دورانی که موشک بارون داشتیم تنگ شده. چقدر خوش گذشت. مامانم دیشب پای تلفن گفت :راستی کتی جون دیشب مطب رو فروختم... و من از دیشب تا حالا بارها تمام اون حرفهای بالا و یه سری خاطره ریز ودرشت دیگه رو توی مغزم مرور کرده ام. پایان قسمت نوزدهم سرگذشت خانواده کت بالو دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دوشنبه
مهر ۱۴,۱۳۸۲
گاهي اوقات چقدر آدم مجبوره به در و ديوار بزنه تا بتونه يه چيزي كه مي خواد رو بگه بدون اين كه هيچ مشكلي پيش بياد. چيزي كه مي خوام بگم يه كم پيچيده است. يه احساسي هست كه به تازگي پيدا كرده ام. نمي خوام شعر و از اين حرف ها بنويسم. فقط يه چيزي دارم مي نويسم كه به جاي اين كه مستقيم و كاملا روان منظورم رو برسونه -عينهو حرف زدن هاي هميشگي ام- يه كمي زيگزاگ بره و بهتون سرگيجه بده جوري كه وقتي رسيدين به مقصد هنوز نفهمين كه اين مقصده يا عوضي رسيدين!!!! گاهي اوقات آدم ها يه احساسي نسبت به همديگه دارند, با هر درجه ارتباطي نسبت به همديگه (فرضا بچه و والدين, دوتا دوست, همسايه يا هر چيز ديگه...), اونوقت به دلايلي نمي تونند اين احساس رو بروز بدن. مثلا لايه هاي منطق يا لايه هاي فشار از بيرون كه باعث سركوب اين احساسات مي شه. مثلا تين ايجري كه مادر و پدرش رو دوست داره, به دليل رفتارها و صحبت هاي متقابل با دوستانش به اين نتيجه مي رسه كه نبايد والدينش رو دوست داشته باشه. يا مثلا گاهي اوقات اگر يه احساس به شكل ديگه اي درنياد اصلا ادامه رابطه غير ممكن مي شه. مثلا اگر دو نفر كه نامزد بوده اند, نامزدي شون به دليلي به هم بخوره, احساس عشقشون يا نفرتشون بايد به احساس دوستي تبديل بشه تا بتونند رابطه اشون رو ادامه بدن. وگرنه رابطه قابل ادامه دادن نخواهد بود. الغرض منظورم اينه كه ايهاالناس بنده در اين مدته خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از روابط كه به هم مي خوره مي تونه به هم نخوره و تداوم پيدا كنه و بسيار هم شيرين باشه اگر احساسات طرفين در گير در اين روابط يه كم به اراده خودشون تغيير كنه. حالا نگين كه احساس دست آدم نيست و نمي شه عوض شه و اينها. در بسياري از موارد احساس مي شه يه كم كنترل بشه ومسيرش صحيح تر بشه. مثل بچه آدم وقتي ازدواج مي كنه, مثل پسر عموي آدم وقتي مي شه شوهر آدم, مثل دوست پسر آدم وقتي مي شه فقط دوست آدم, مثل دوست خانوادگي آدم وقتي با پدر يا مادر آدم ازدواج مي كنه, مثل دختر خاله آدم وقتي مي شه هووي آدم!!! مثل همكار آدم وقتي مي شه شوهر دوست آدم, مثل دوست آدم وقتي مي شه خواهر شوهر آدم و.... باز هم بگم؟ در اينطور موارد اگه آدم بتونه احساساتش رو نسبت به اون فرد عوض كنه ادامه رابطه عملي تر و شيرين تر از قطع رابطه است به خصوص اگر اون فرد بسيار ارزشمند و درست كار باشه و ادامه رابطه باهاش به كنترل احساسات بيارزه. بعد هم لطفا هر كي فهميد من چي گفتم به خودم هم بگه. خودم كه حاليم نشد. آخرش هم جهت اطلاع مثلا من الان سركارم و يه داكيومنت(!!!) دويست صفحه اي رو مي خوام بخونم و خلاصه كنم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار توضيح: در مثل مناقشه نيست ها. حالا نگين گل آقا رفته با دختر خاله من عروسي كرده. من اصلا دختر خاله ندارم.
یکشنبه
مهر ۱۳,۱۳۸۲
اگه ازتون بخوان برای روز یکشنبه پاییزی یه آقای مجرد حدود 34 یا 35 ساله در تورنتو برنامه ریزی کنین چی پیشنهاد می کنین؟ فکر می کنین کت بالو چه برنامه ریزی ای می کنه؟ لطفا به آخرین چیزهایی که ممکنه به ذهنتون برسه فکر کنین. . . هیچی دیگه, کت بالو بعد از یه شب شعر طولانی با مسافر صبح ساعت 11 از خواب بیدار شدند و به یک دوست مجرد محترم 35 ساله تلفن زدند و بهش گفتن تو امروز کدوم قبرستون می ری؟ ما هم می خوایم باهات بیایم!!! تقصیر خود آقاهه بود که چنین چیزی رو قبلش نوشته بود:ایناها -پادشاه فصل ها پاییز- حالا فرض کنین که این آقای بیچاره رو برش داشته اند و برده اندش قبرستون!! و بهش می گن الا و لله باید به اشعار ما گوش کنی و هر کدوم یه دفتر شعر برداشته اند که برای آقاهه شعرهاشون رو بخونند!!! تازه توی قبرستون آقاهه رو مجبور کردند که کلی هم عکس ازشون بگیره, در نقاط مختلف قبرستون و با مرده های مختلف!!! حالا اگه این طفلک آقاهه بزنه به سرش حق نداره؟ تازه ازش هم خواسته اند که کتاب شعرش رو بیاره و توی قبرستون شعر بخونه!! بعد هم با آقاهه رفته ان کافی شاپ تیموتی به صرف قهوه و خوندن شعر سهراب سپهری و حافظ. عجب یکشنبه ای. خلاصه از من به شما نصیحت با کت بالو معاشرت و دوستی نکنید خصوصا اگر یه آقای مجرد 35 ساله هستین, چون که تمام روز یکشنبه تون در قبرستان خواهد گذشت. . گل آقا جونم دلم برات تنگ نشده فقط می دونم که خیلی بی حوصله و بی برنامه شده ام و نمی دونم که از نبودن تو است یا از دل گرفتگی پاییز. قرار شده وقتی بیای همین آقاهه برت داره و با آقاهای دیگه ببردت یه کلاب. قرار شده وقتی بیای و امتحان میان ترم هات رو بدی من بگم همه بیان پیشمون و یه شب تا صبح خوش بگذرونیم. شاید اصلا پارتی روم اون پایین رو بگیریم. گل آقاجونم از نبودن تو است یا از بی حوصلگی پاییزی نمی دونم, فقط هیچ کاری نمی تونم بکنم. وقتی بیای میریم و برای پاییز یه کاتج می گیریم توی موسکوکا و با هر کسی که خوش اخلاق باشه و قول بده که برقصه و آواز بخونه می ریم توی اون کاتج. هر کسی هم که اخم کنه یا شب رو زودی بره و بخوابه رو از کاتج می اندازیم بیرون. گل آقا جونم وقتی تو نیستی هیچ کی نمی خنده. هیچ کی آواز نمی خونه. هیچ کی نمی رقصه. گل آقا جونم وقتی تو نیستی همه دوطرف لب هاشون افتاده پایین و احساس می کنم باید بگیرم و دوطرف لب هاشون رو بکشم بالا و خنده رو روی صورتشون نقاشی کنم. اینها از بی حوصلگی منه یا از دلتنگی پاییزی نمی دونم. گل آقا جونم وقتی تو نیستی حتی شعر برای هوس گنه آلود زندگی من هم بی معنی می شه!!!! گل آقا جونم تو که نیستی کسی نیست حرفهای سخت رو برام معنی کنه و آدم هایی که همه در باره اشون حرف می زنند رو بهم معرفی کنه. اصلا من از شاعری خوشم نیومد چون شاعری غمگینم می کنه. وقتی بیای می خوام یه بنگاه شادمانی راه بندازم برای همه شاعرای غمگین دنیا با صدای جلال همتی و رقص عربی آفت, تک ستاره دنیای هنر. گل آقا جونم امروز که نبودی حتی روح های مرده ها هم کاری به کار من نداشتند. رفتم قبرستون و اومدم حتی یه روح هم منو نترسوند. گل آقا جونم اینجا توی تورنتو همه دارند غصه می خورند نمی دونم از رفتن تو است یا از اومدن پاییز. گل آقا جونم دارم می رم که دوباره زندگی رو شروع کنم. بشم کت بالوی قبلی. غل غل بخورم و ذوق کنم و بخندم و از شدت حرف زدن گوش همه رو کر کنم. دوباره برنامه بریزم و انگلیسی بخونم و مخابرات بخونم و فرانسه بخونم و کتاب مقدس بخونم و سرت غر بزنم که وقت تلف نکنی.فرم پر کنم و حساب بانکی مون رو نگاه کنم و دل دل کنم که دخل و خرج مون رو با هم جور کنیم. دارم می رم که دوباره توی هر مهمونی فقط بخندم و بدون توجه به این که صدای آهنگی هست یا نه برقصم و بدون توجه به این که کسی دوست داره یا نه آواز بخونم. دختر بدی بودم که بدون تو هیچ کدوم این کارها رو نمی تونستم بکنم. من و تو موجودیت جدا داریم و مستقل و من نباید خودم رو اینقدر به تو وابسته کنم که بدون تو دیگه خودم نباشم و با این کارم یه زنجیر به دست و پای تو ببندم و بعد وصلش کنم به خودم. گل آقا جونم دارم می رم که از همین الان بشم کت بالوی عادی و شاد و قلقله زن و سخت گیر و غرغرو. از جانب من دیگه همیشه خیالت راحت باشه. قول می دم هر کجا که باشی , و شاد باشی و خوشحال, من هم دیگه شاعر نشم و همون آدم عادی و نشاط آور بمونم. ببخشید که به تو و به خودم دروغ گفتم وقتی گفتم من هیچ فرقی نکرده ام و دارم می رم که خوش بگذرونم. خودم نمی فهمیدم که بدون تو زندگی کردن فراموشم شده. اما این سفر به من یاد داد که باید وجودی داشته باشم مستقل از تو, و باید خودم تنهایی رو بفهمم و یاد بگیرم. وقتی برگردی حتما ماهی دو روز رو می گذاریم برای یه زندگی تنهایی تنهایی مستقل از همدیگه مون. . و دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یکشنبه
مهر ۱۳,۱۳۸۲
وهم افزوده به وهم پيشين نمي خواهم بپذيرم كه او چنين فارغ است و من چنين عاشق در بند و گرفتار اسيرآن نگاه و آن صدا بي خواب خسته دربند ويران امشب با مسافر شب شعر داشتيم. كلي خوش گذشت. اين هم محصول همين شب شعره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
شنبه
مهر ۱۲,۱۳۸۲
اگه بیاین و حمام ما رو ببینین متوجه رنگ قرمزی که به وان و بیرون وان و روشویی و سقف پاشیده می شین. خوب دیگه, بالاخره فیلم های جنایی ایده اشون رو از یه جایی گرفته اند. فقط یه تفاوت داره. این رنگ از خون نیست, از رنگ مو است! برای اولین بار در زندگیم مجبور شدم خودم موهام رو رنگ کنم. قبلا این کار رو مامانم وبعدش هم گل آقا برام می کردند!!!! این دفعه خودم مجبور شدم این کار رو بکنم. تعجبم از اینه که با توجه به این که این همه رنگ به همه جای در و دیوار و سقف ریخته, پس رنگ روی سر من از کجا اومده! نکنه اصلا موهام رو رنگ نکرده ام و وهم ورم داشته. خلاصه که امروز یه زندگی کاملا زنانه داشتم. برای اولین بار بعد از سه سال رفتم و برای خودم لوازم آرایش خریدم. حدود 60 دلاری خرج خودم کردم.می کنه به عبارت 20 دلار سالانه. این خرج البته شامل ابرو برداری و رنگ مو که اولیش ماهیانه و دومیش دوماهیانه است نمی شه. یادتونه گفتم یه کریستینا خانم هست که ابروی من رو بر می داره؟ بازنشسته شده. آخه حدود 55 یا 60 سالش بود. حالا یه خانمی به جاش اومده به نام" آن ماری". خدا امواتش رو بیامرزه, زن خوبیه بیچاره. اما زده ابروی من رو لنگه به لنگه کرده. حالا این مملکت غریب از کجا بند انداز آشنا گیر بیارم خدا می دونه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

زمانی برای نوشتن

شنبه
مهر ۱۲,۱۳۸۲
از تمام جملات تورات این سری رو خیلی می پسندم که می گه: هر چیز را زمانی است. ... مدتیه که برایم من تمام زمان ها شده زمان نوشتن و زمان خوندن. شاید اگه به حرف معلم انشای دوم راهنمایی ام گوش می دادم و می رفتم ادبیات می خوندم, یا به حرف مامان و بابام گوش نمی دادم و می رفتم تئاتر می خوندم الان یه نویسنده یا کارگردان شده بودم. از طرفی فکر می کنم در اون صورت دیگه کانادا نمی تونستم بیام و زندگی کنم. به این چیزها که فکر می کنم می بینم که مامان و بابام حق داشتند اگه من رو هل دادند به طرف مهندسی. وقتی همه جا ساکت هست و خودم هم تنها هستم توی فکرم یه چیزی شروع می کنه به شکل گرفتن. فرقی نداره ممکنه خواب خواب باشم و یهو بیدارم می کنه. اینه که این مدت که تنها بوده ام شب ها رو خیلی کم خوابیده ام وخیلی بد. یه شعر یا یه مفهوم یا یه فکر یهو بیدارم می کنه و دیگه نمی تونم خودداری کنم. می نویسم و می نویسم. خیلی از مطالب رو با این که گل آقا نیست خودسانسوری می کنم چون می دونم برای ابرازش باید ادله و براهین محکم داشته باشم ومن ندارم. بعضی های دیگه رو هم می ترسم که بنویسم. اگر در آینده جراتی پیدا کردم اونها رو هم مینویسم. ترسم از اینه که این نوشتن و خوندن مداوم و بیش از حد بشه تمام زندگیم و دیگه به هیچ کار دیگه نرسم و دل ندم. یه چیز دیگه هم بهم می گه گل آقا که برگرده همه چیز می شه مثل اول و من هم برمی گردم سرجای اولم و سر زندگی اولم و دوباره می شم کت بالوی سابق راحت و آسوده و زندگی ام رو می کنم. این حس قبلا فقط با شنیدن یک سری آهنگ های خاص در من به وجود می اومد. و باعث می شد برای خودم بنویسم و گاهی که نوشتن ام نمی اومد باعث می شد برای خودم آواز بخونم. ای دریغا که عاشق آواز خوندن ورقصیدن و نوشتن ام. عجب کت بالوی سربه هوای خوشگذرون وعیاشی. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

Archives