یه ضرب المثل هست که می گه:
later better than never.
یه کمی دیر جنبیدم. ولی بالاخره جنبیدم.
در حمایت از این حرکت اسم وبلاگ برای یک روز به ” امروز” تغییر کرد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یک نقش ناتمام ام
اثر باسمه ای یک نقشبند
که در اوقات بیکاری
تصویرم کرده است
نقشبند رفته است
و من
برای همیشه
یک باسمه ای ناتمام باقی مانده ام
خودت رو بكشي, بالا بري , پايين بيايي, توي استدلال و فلسفه و دانش و هوش بشي خود سقراط, حتي بهتر از سقراط, گاهي وقت ها جلوي بعضي ها, و فقط همون بعضي ها, گند ميزني به فلسفه اي به سادگي دو دو تا چهار تا.
مي شه آدم به خودش دلداري بده كه ايراد از اون سري آدم هاست, نه از خود آدم.
مي توني هم اگه شدني بود, به اون سري آدم ها كه رسيدي دهنت رو ببندي و ترجيح بدي ساكت و صامت بشيني و هيچ كاري نكني. چون مي دوني كه تكون خوردن همانا و بور و خيط شدن -به طور اتوماتيك و خودبخود- همانا. اظهار نظر كه ديگه جاي خود داره. حتي اگه موضوع به سادگي سياه بودن شب و سفيد بودن روز باشه اشتباه عظيمي مي كني يا اين كه خداوند كل افرينش رو يهو چپرو مي كنه!!!
به بعضي ها هم كه مي رسي به نظرت مياد حتي اگه مجسمه ي بلاهت هم باشي, تبديل مي شي به انيشتين عزيز و مي توني به سادگي در مورد نظريه ي نسبيت و چهار بعدي بودن كهكشان و سياهچاله ها نظرات معتبر بدي.
خلاصه كه بد وضعيه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
مي شه
با بال هاي تو
با بال هاي من
دوباره رفت تا بالاي ابرا
چرخيد و چرخيد
تا ته سرگيجه
سرگيجه هاي ابلهانه ي عاشقي
زودگذر, بي امتداد
يادم باشه قبل از پرواز عاشقي
يه تشك ابري واقعي
پهن كنم روي زمين واقعيت ها
موقع سقوط, از ارتفاع ابر رويا
تشك ابري
روي زمين واقعيت ها
واسه ي حفظ استخونهامون
حتما به كار مياد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميدديدار
مي گم اين “ميلان كوندرا” خيلي باحاله, نگين نه.
بفرمايين, اين تكه ي “والس خداحافظي” رو ببنين:
“يك مسيحي چطور وجود خدا را باور دارد, او نيز آنطور به بيوفايي شوهرش باور داشت. منتهي باور مسيحي به خدا اين اطمينان مطلق را با خود دارد كه هيج وقت خدا را نخواهد ديد. از انديشه ي اين كه امروز شوهرش را با زن بيگانه اي خواهد ديد همان وحشتي را احساس مي كرد كه مسيحي اي كه خدا به او تلفن كند و بگويد ناهار پيش او خواهد آمد.”
اصلا ايده ي اين كه خدا به آدم تلفن كنه و بگه ناهار مي خواد بياد ديدن آدم از كجا به ذهن ميلان كوندرا رسيده, حيرونم.
حالا اينجاي داستان من يه مشكل دارم. راستش صرفنظر از باور داشتن يا باور نداشتن به خيانت طرف مقابل يا وجود و عدم خدا, من در هيچ كدوم از اين دو وضعيت حس بدي نخواهم داشت.
به نظرم يه جايي توي پيچ و مهره ي احساسات من يه چيزي قرو قاطي شده. يه كمي با آدميزاد فرق دارم, يا درصد زيادي از آدميزادها با من فرق دارند.
از همه ي اينها گذشته عجب مثال جالبي بود. در عين حال كه خيلي چيزها در اين دو وضعيت متفاوتند ولي تنها حس مشترك اين دو وضعيت همون دلهره است, از روبرو شدن با چيزي كه باورش داري ولي غريبه. يه جورايي مثل حس مردن مي مونه. هر جانداري باورش داره ولي اغلب باعث حس دلهره مي شه وقتي آدم بهش نزديك بشه!!!!
شايد تولد هم همين بوده. دلهره و اين حرفها.
راستي..گفتم تولد..امروز فهميدم روز تولد پسر آقا جيمي با روز تولد شناسنامه اي من يكي است!!!! اصلا صدام هم در نيومد كه تولد واقعي ام يه روز ديگه است. يه جورايي امتيازه ديگه. هان؟ روز تولدت با روز تولد پسر رييس ات يكي باشه. رييس يه جورايي بيشتر هوات رو داره..يا نه, اشتباه مي كنم؟
بي خيال بابا. فقط تصادف جالبي بود.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
منتظر نتيجه ي يكي از تست ها بودم, روي گويا مطلب زير رو خوندم:
وقتى سازمان ملى جوانان آن جشنواره
مبتذل را که تصاوير زننده و اختلاط پسر و دختر، شگفتى همه را برمىانگيزد،
برگزار مىکند و برگزارکننده آن باافتخار مىگويد که الگوى برتر رادر فرهنگ
نسل جوان ارايه مىکنيم ، اين تقصير متوليان جوان نيز هست .
وى برگزارى المپياد ورزشى پسران و دختران را که به نوشته اين ماهنامه
ميعادگاه شبانه براى جوانان در دانشگاه صنعتى اصفهان شده و يا ارايه مجوز
ارشاد به کنسرت موسيقى مبتذل و تبديل مجموعه تفريحى،ورزشى به نمايش زيبايى
اندام و کشف حجاب را نتيجه بىمسووليتى متوليان فرهنگى ذکر کرده است .
نويسنده اين مقاله ادامه مىدهد : کار دوره گردى در ترويج ابتذال به جايى
رسيده که حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى برخلاف وظايف اوليه
تبليغى خود کلاسهاى آموزش تنبک ، سنتور و گيتار داير کرده و اين مراکز را
پاتوق دختران و پسران بىتعهد و لمپن ها ساخته است .
اين هم لينكش. خواستم يه پست كوتاه بنويسم و فقط يه لينك بدم و بگم “برو بابا حوصله نداريم”, وبلاگم رو باز كردم كه آپديت كنم. اين اتفاق افتاد:
معمولا وقتي وبلاگم رو باز مي كنم يه نگاه به ليست آخرين كامنت ها مي كنم. مي بينم چندتا كامنت آشغالي كازينو و قرص هاي توانايي جنسي اومده. هر چقدرشون رو كه بتونم شانسي پاك مي كنم و بعد آپديت مي كنم.
اين دفعه هم شانسي يكي از نوشته هاي آرشيو باز شد و شروع كردم به پاكسازي كامنت ها. ديدم يه سري كامنت هاي عجيب اونجاست. نگاه كردم ديدم عنوان نوشته اينه: “مانتوي كوتاه دختران ايراني“, و..بفرماييد..اين نمونه ي كامنت هاست:
مفت ببيند وخودش را دار بزند . فرهنگ و ظرفيت استفاده هر چيزي را بايد داشت تا بتوان از آن استفاده كرد.
** براي امتحان شما يك دختر ايراني را سراغ داريد كه
مانتوي كوتاه ( بالاي زانو ) بپوشد و توانسته
باشد خودش را و عفتش را حفظ كرده باشد ؟
نكند بخودتان بگوئيد : فلاني چقدر قديمي فكر ميكند !
(ولله اولا كه من ربط منطقي بين عفت و مانتوي كوتاه پيدا نكردم. ثانيا اصولا عفت رو چي تعريف مي كنيم. ثالثا اگه دختري “عفتش رو حفظ نكنه” و جامعه -كه خودمون هستيم- مشكلي براش پيش نياره, چه مسئله اي ممكنه واسه ي خود دختر خانم پيش بياد؟)
كامنت بعدي:
دختر ايراني هرچي كه باشه يك دختر ايرانيه
(بر منكرش لعنت. خب حالا كه چي؟؟!! من كه كلي هم افتخار مي كنم كه دختر يا زن ايراني هستم. كلي هم به همه پز مي دم. خيلي متوجه اين كامنت نشدم).
و…
خلاصه كه جالب بود كه اين مطلب آرشيو شانسي باز شد.
من هم پست رو عوض مي كنم:
اين پست از “برو بابا حوصله نداريم”, تبديل مي شه به:
“با اين علما هنوز مردم
از رونق ملك نا اميدند؟”
شعر از زنده ياد ايرج ميرزاست.
(بر سردر كاروانسرايي…
)
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
عجب چیزهایی نوشته این میلان کوندرا توی کتاب “والس خداحافظی”. یه دور خونده امش و یه دور هم دارم دوباره خونی می کنم.
بار قبل که این کتاب رو دست گرفتم حدود ۶ سال پیش بود. تاسف می خورم که چرا دقیق نخوندمش و چرا باور نکردم که این آقای کوندرا یه چیزایی سرش می شده. اگه این رو باور کرده بودم کلی راحت تر و شاید واقعی تر زندگی می کردم. ممکن هم هست که اون زمان هنوز برای من وقت فهمیدنش نرسیده بوده.
قشنگترین جملات این کتاب به نظرم اینها هستند:
“از راه به در کردن یک زن از دست نادان ترین آدم ها هم بر می اید. اما باید از سر باز کردنشان را هم بلد باشی.آدم کار کشته را اینجا می شود شناخت.”
و
ژاکوب به الگا می گه: “در دنیا یک نفر هم نیست که نتواند همنوعش را با خیال نسبتا اسوده پای مرگ بفرستد. من که کسی را سراغ ندارم. اگر روزی انسان ها از این نظر تغییری کنند, یکی از خصایص اصلی طبیعت انسانی را از دست می دهند.”
و جواب الگا بسیار قشنگتره:
“شما با یک تیر دو نشان می زنید. هم همه ی انسان ها را آدم کش می کنید و هم آدمکشی خود را نه یک جنایت بلکه خصوصیت ذاتی نوع انسان قلمداد می کنید.”
تنها ایرادی که به میلان کوندرا می گیرم اینه که به عقیده ی من زن ها رو بسیار احمق تصور و تصویر کرده. از بین سه صفت احساساتی بودن, منطقی بودن و احمق بودن, سومی رو از دوتای دیگه قوی تر دونسته.
به اعتقاد من میلان کوندرا و ایرج پزشکزاد احتمالا جاذبه ی جنسی کمی داشته اند و به همین دلیله که جفتشون حسابی بانوان محترم رو ابله تر و بازیچه تر از اونچه که من می بینم تصویر کرده اند. شاید هم این استنباط منه و با دید متعصب خودم نگاه می کنم.
به هر حال که بدجوری با “والس خداحافظی” درگیر هستم. منتظر نقد های بعدی باشید.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
توی این دنیای وامونده نقطه ی ضعف اگه به آدم ها نشون بدی, اینقدر از همون نقطه ی ضعف بهت حمله می کنند که زار و نزار بشی و زندگی ات رو از دست بدی.
نقطه ی ضعفی اگه داری باید بپوشونی. ادم ها نامحرمند. خیلی نامحرم تر از اونی که چشم ها و دست هاشون نشون می دن.
باید یه سپر همراهت باشه, یه زره تنت, یه کلاهخود به سرت. دیده نباید بشی.
باید هر روز صبح و ظهر و شب ورزش رزمی کنی که قوی بشی, اگه نه واسه ی حمله, لااقل واسه ی دفاع باید قوی باشی.
زمین که خوردی نه کسی دستت رو می گیره, نه کسی غمت رو می خوره. روی زمین خورده ات, جشن سربلندی سرپا بودن خودشون رو می گیرند. حتی اگه روزی دستشون رو گرفته بوده باشی وخودت از زمین بلندشون کرده باشی.
تو, تویی که اول راه توی کوله ات فقط یه کودک گذاشتی, هر چند باهوش و فراست, اما کودک, با صداقتی به اندازه ی دنیا, با دلی به بزرگی آسمون, به هوش باش که اگه تنها سلاحت, هوش و فراستت رو به کار نگیری, له ات می کنند وغمشان نیست. همت داشته باش, فراست, کیاست, ..و صداقت و دلت رو زینت اش کن. که اونوقت عاشقی هات ارزشمند میشه. اونوقت عاشقی هات نه از سر ناتوانی, که از سر قدرت است و می تونی واسه ی تمام معشوق هات بهترین عاشق دنیا باشی.اونوقت عاشقی ات به درد می خوره.
اونروز اگه زمین خوردی, اگه زیر پا موندی و حریف ریشخندت کرد, می دونی که می تونستی, می تونستی تمام حریف ها رو زیر پا بیاری, ولی از جوونمردیه که به عشق دیدن برق پیروزی توی چشم های تمام حریفهایی که دوستشون داشتی, زمین خوردی. اونروزه که شکست ات, و پیروزی ات, قابل احترامه و اصلا دیگه تفاوتی نمی کنند. اون روزه که اینقدر توانا هستی که خودت تصمیم بگیری, پیروزی به حریف رو می خوای, یا شکست رو. و..اون روز,در هر صورت برنده تو هستی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یه چیزی اینجا می گن, خیلی اوقات مصداق داره. می گند (ببخشید) وقتی دارند بهت تجاوز می کنند و کاری هم ازت ساخته نیست, لااقل تا جایی که می تونی لذت ببر!!!
حالا مصداق این نوشته ی شبح عزیزه در مورد وضعیت فعلی ایران:
” اکنون ايران يکی از ناامنترين کشورهای جهان است. بحران تمام نهادها را فراگرفته است. بحران سياسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی.. زلزلهیی ۶ ريشتری در تهران ميليونها کشته برجاخواهد گذاشت، هر لحظه ممکن است، جنگ در بگيرد، فساد اداری، از هم پاشيدهگی بنيادهای خانوادهگی، ميليونها جوان سردرگم و بیآينده، شکاف طبقاتی به بدترين شکل ممکن حضور دارد، دستگاه قضایی به غايت ارتجاعی و سرکوبگر است، بیعدالتی قضایی، اقتصادی، سياسی و اجتماعی بیداد میکند… اگر کسی بگويد تا چند ماه آينده رژيم فرومیپاشد پر بیراه نمیگويد… با اينحال وقتی به اين مردم شاد و خندان نگاه میکنم. گويی در سويس زندهگی میکنند! مثل اين میماند که همهی ما روی بشکهی باروتی نشسته باشيم و با چشمان خود ببينيم که فيتلهی آن دارد با شتاب میسوزد و جلو میآيد اما تصميم گرفته باشيم آخرين لحظات عمر خود را در شادی و بیخيالی سپری کنيم همان خلسهیی که مهرجویی در مهمان مامان از آن حرف میزند. خلسهی قبل از مرگ…”
اگه این کار رو نکنیم چه کنیم؟
——————————————
بعد هم, آلوچه خانوم گل, راست می گی, بدجوری رودست خوردیم. سارافون سرمه ای با دو تا گیلاس درشت, به بزرگ شدن نمی ارزید. دوستم, بعد از این همه مدت هنوز هم به قول شازده کوچولوی خودمون “گفتگو نداری”.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
می شه لطفا من رو هم اعدام کنید؟
این چیزها رو که می بینم و می شنوم یه جورایی درد می گیرم. تنها راه توصیفش همینه. درد می گیرم.
زنای غیر محصنه..۵ بار یا ۵۰۰۰ بار یا هر چی..مجازات اعدام!!! دختر ۲۲ ساله. قاضی شرع!! جامعه…سیاه, مریض, بیرحم, ظالم, فاضلاب, گنداب, زشت, کریه…
چند نفر از کسانی که پای اون چوبه ی دار بودن زنای غیر محصنه مرتکب نشده بودند؟ چند نفر؟ چند نفر از کسانی که پای چوبه ی دار تماشا می کردند در آرزوی زنای غیر محصنه نبودند؟
چنانچه عیسی گفت:
“کسی که هرگز گناهی مرتکب نشده, اولین سنگ رو پرتاب کنه”.
و…
فروغ حال من رو توصیف می کنه وقتی می گه:
من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
.
.
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.
سامان عزیز گفته: خيلی دلم ميخواد کسايی رو که آرزومند مرگ عاطفه بودند مجبور کنن فيلم مالنا رو ببينن.
متاسفم که باید این رو بگم ولی شاید خیلی هاشون فقط و فقط دید مردهایی رو دارند که به فکر تن مالنا بودند و انزال جنسی خودشون.و نیز زنهایی پر از امیال سرکوب شده و بنابراین در حسرت اونچه که هرگز امکانش براشون نبوده. فیلم چرا سامان عزیز وقتی واقعیت دوباره تکرار شده. عاطفه, عاطفه ها, مالنا های دیگر. و تکرار هر روزه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار