بعد از حدود ده سال دوباره کتاب زنان بدون مردان رو پرینت گرفتم و دارم می خونمش.
هر دوبار خیلی از کتاب خوشم اومد. جالبه که دقیقا همون حسی رو از کتاب دارم که ده سال قبل داشتم.
انگار با دونه دونه ی زنهای توی کتاب زندگی کرده باشم. یا بهتر از اون درست مثل اینه که قسمتی از هرکدوم از زنها رو در خودم داشته باشم.
ملموس ترینشون زرین کلاه است.زنی که بعد از چند سال فاحشه گری دیگه سر مردها رو نمی دید. فهمید که وقتش رسیده که غسل کنه, نماز بخونه, ذکر بگه و دعا کنه و بعد…به پای اولین مردی افتاد که بعد از مدت ها می دید که سر داره.
نفر بعدی مونس هست و مرگ و تولد مجددش, و این جملاتی که می گه: “البته بدبختانه هنوز دوره ای نیست که زن تنها سفر برود. یا باید نامریی بشود یا باید چشمش کور در خانه بماند. با این حال چون زن هستم بالاخره باید در خانه بمانم. منتهی شاید بشود یک مقداری جلو برویم بعد بچپم توی یکه خانه ی دیگر. همین طوری شاید بتوانم به سبک لاک پشت دنیا را گشت بزنم.”
فایزه که بزرگترین نگرانی اش از دست دادن بکارت و بی شوهر ماندن هست, و مهدخت که تصمیم گرفت خودش را بکارد و درخت شد.
و دست آخر زنی که دنیا را گشت و گشت و هفت سال در بیابان راه رفت و رفت تا بالاخره آدم شد.
مهم حرکت این زنهاست به سمتی که دوست داشتند , و زمانی که برای هر کدوم وقت “حرکت” رسید, تمام قیود خانواده و اجتماع رو پشت سر گذاشتند و حرکت آغاز کردند.و…هر کدوم رسیدند, به جایی که می تونستند و متفاوت با جای قبلی بود.
کتاب بی نهایت زیباست, خصوصا برای خانم ها, فوق العاده ملموس و قابل درک و با بیان فوق العاده و پر از استعاره. شک دارم آقایون بتونند این کتاب و شخصیت های کتاب رو لمس و درک کنند.شاید هم بتونند, من که هیچ وقت آقا نبودم!!
————————————-
گاهی وقت ها فرصت پیش میاد که آدم مست بشه, مست مست, و وقت مستی بدونه که بهتره هیچی نگه و کامل سکوت کنه, اونوقت یک بار فرصتی دست بده و کسی باشه که آدم بدونه می تونه راحت راحت توی مستی باهاش حرف بزنه. و بعد…بامداد بعدش فکر کنه که نکنه بهتر بود باز هم ساکت می موند و هیچی نمی گفت.
————————————-
به خدمت همگی عرض شود که صبح نشاط انگیزی است. فرصت رو برای لذت بردن از دست ندید.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
يه كتاب داره شهرنوش پارسي پور به نام “زنان بدون مردان”. فوق العاده قشنگ و قابل تامله.
جالبترين نكته توي كتاب به نظر من اين بود كه تنها زني كه تونست نور بشه, زني بود كه تاريكي مطلق رو تجربه كرده بود. و…
مفهوم نور و تاريكي در دنيا رو نمي دونم. نمي فهمم وجود دارند يا نه. فقط فكر مي كنم هر كسي مي تونه به اون حد دركي از نور برسه كه تاريكي به همون حد رو لمس كرده.
و متاسفانه هر دو “حس” هستند. به هيچ وجه نمي شه توضيحشون داد.
دوست دارم مرز خوبي و بدي رو توي زندگيم زير پا بگذارم و همه چيز رو تجربه كنم. فكر مي كنم اگه شيطان رو تجربه نكنيم هيچ وقت به درك خداوند نمي رسيم.
خدا و شيطان نوعي رو نمي گم. فقط منظورم متضاد هايي هستند كه تعريفشون كرده ايم.
نوعي لذت خاص رو دارم تجربه مي كنم. اين كه هيچ جوري هيچ عاملي جلوت رو نگيره براي اونچه كه مي خواي بكني و اون چيزي كه مي خواي باشي. اين كه مرزهات رو فقط خودت تعيين كني و بعد بدوني كه خودت چي هستي. دارم خودم رو كشف مي كنم.
يه دوستي ايميل فرستاده مي گه مواظب باش سر گيجه نگيري!!! به نوعي راست مي گه.
توي خلا هستم. خودم دارم قدم بر مي دارم. براي اولين بار در زندگيم بي اين كه هيچ چيزي من رو محدود كنه, به طرف اونچه كه مي خوام مي رم. و براي اولين بار در زندگيم احساس مي كنم زندگيم توي دستهاي خودمه و خودم تعيين مي كنم كه چه مي خوام بكنم و از چه چيزي لذت مي برم.
زيادي خوشحال و خوشبختم. گاهي وقت ها مي ترسم.
يادمه مامانم هميشه مي گفت: خداوند حسودترين موجوده. و خيلي اوقات چيزهايي رو كه خيلي كامل هستند به هم مي ريزه. اگه حرفش راست باشه ترس من بي جهت نيست.
اما كسي به من ياد داد كه از آينده نترسم. وقتي رسيد, خود به خود مي شه باهاش مواجه شد.
امروز اون جايي ايستاده ام كه سال ها به خاطرش تلاش كردم و هرگز فكر نمي كردم اينقدر دلپذير باشه.
امروز “من” يه كمي زيادي “من” هستم. و با هيچ چيزي عوضش نمي كنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: يادداشت بالا اين لحظه ي “من” بود كه دوست داشتم ثبت بشه چون خيلي حس خوبي داشتم. اگه در هم و برهمه طبيعيه. سير فكري آدم اگه جهت پيدا نكنه معمولا شبيه نقاشي كوبيسم مي شه نه رئال. اون بالايي هم يه جورايي يه يادداشت كوبيسمه!!!
عالي شد. با دو نفر روي يك پروژه كار مي كنم. اول كار من داشتم بدجنسي مي كردم. حالا يكي ديگه شون افتاده روي دنده ي بدجنسي!! من افتادم به غلط كردن و دارم جون مي كنم كه دوباره باهاشون از در دوستي در بيام. يعني چاره اي غير از اين ندارم!!! هميشه بايد يه بالانس داشته باشي بين اين دو تا. بدجنسي و دوستي.
اين رقابت توي كار آدم رو خل مي كنه. در عين حال كه بايد حواست باشه كه كسي ازت جلو نزنه, بايد هم حواست باشه كه خيلي حرص بقيه رو در نياري. خير..توي كار فقط علم و دانش كافي نيست. بايد هوش داشته باشي و روابط كاري رو بلد باشي.
اگه تا قبل از ايميل استيو, آقا جيمي برسه اينجا, من بازي رو تا حدودي مي برم. وگرنه كه بايد يه كمي بيشتر جون بكنم.
(خوبه برم توي دستشويي رو بگردم شايد آقا جيمي رو اونجا پيدا كنم).
جونم واستون بگه كه حرف پول و موفقيت كه پيش مياد حفظ انسانيت مشكل مي شه. آخرش هم هيچي به هيچي. از اولي كه رفتم سركار تا حالا همين بوده. رقابت و جنس خرابي و دوستي. كج دار و مريز.
از موضوعات زير يكي را انتخاب كرده و در كامنت دوني بنويسيد:
موضوع انشاي اول:
جايگاه انسانيت در روابط كاري.
موضوع انشاي دوم:
چگونه مي توان در رقابت هاي كاري موفق بود.
موضوع انشاي سوم:
چگونه باهوشياري بيشتر با همكاران خود ارتباط برقرار كنيم.
موضوع انشاي چهارم:
جايگاه دستمال يزدي در موفقيت كاري
موضوع انشاي پنجم:
اين نيز بگذرد.
بله…بايد پذيرفت. همه ي ملت مي خوان موفقيت از آن خودشون باشه. همه ي آدم ها هم دوست دارند با كمترين زحمت بيشترين نتيجه رو بگيرند. و..بعضي هاشون هم مثل بعضي وقت هاي من, جنس خراب مي شند و مي خوان به كسي اطلاعات ندن و كار رو خودشون انجام بدن و تازه كسي هم بهشون نگه چرا. اونوقت وسط كار گند مي زنند. طرف مي فهمه و مي گه كور خوندي.
اعتراف مي كنم, بدجنسي كت بالو كشف شد, و كت بالوي بدجنس به سزاي اعمال كثيفش رسيد. منتها از اون جايي كه ذات خراب بشريت اصلاح پذير نيست, و نيز كت بالو هم بشري است از نوع جنس خراب, بازهم به نقشه هاي كثيف خودش ادامه مي ده. شما ياد بگيريد و هرگز چنين كارهاي زشتي در زندگي نكنيد. و بدونيد كه بدجنس هميشه به سزاي كارهاي نادرستش مي رسه.
رفتم سراغ پروژه. بي خيال استيو و مارك. از يه گوشه ي ديگه ي پروژه شروع مي كنم و خر خودم رو مي رونم. عمرا هيچ كدومشون هوش و درك فوق العاده ي من رو داشته باشند. به خيالشون رسيده. هه..
من آنم كه رستم بود پهلوان
team work همينه ديگه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
هستی, هستی, می آیی. از من نزدیکتر, از نفس همیشگی تر, از جان خواستنی تر.
در گریزم, هر لحظه, هر ثانیه.
از تو نه, که هرگز در پی کسی نبوده ای.
از خودم در گریزم, که تو را در خود زندگی می کنم.
صورت تو جان می گیرد, از همیشه پیدا تر. و در تمام وجود من جاری می شوی. نه حضورت, که حضورت هرگز به اندازه ی عدم ات دلپذیر نبود.
آینه بودی و نقش من را به من می نمودی, و من پس از آن, همه جا آن نقش را باز دیده ام.
همه جا نشسته ای, جاری هستی, و من تو را می بینم. نه سخنی با تو می گویم, نه نگاهت می کنم, و نه می نویسم.
می دانم, نباشی تهی می شوم, تهی. و می دانم راز بودنت در نبودن توست.
هزار باره دانسته ام,
راه شده ام, بر من قدم می گذاری و می روی. و این, تنها راه همگام بودن است.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
حالا موضوع اينه كه به نظر من نمي شه براي يك كودك يا نوجوان كه به بلوغ عقلي نرسيده اما درك جسمي و شايد بلوغ جسمي داره تفهيم كرد كه ارتباط جنسي فقط لذت نيست و مسائلي هم به دنبالش هست. تازه حتي در اون صورت چطور توقع داريم كه نوجوان لذت جسمي رو به خاطر اين مسائل كنار بگذاره. خيلي ساده است. حتي بزرگتر ها هم به خاطر لذت جسمي روابط جنسي خيلي چيزها رو زير پا مي گذارند و چشمشون رو به روي خيلي چيزها مي بندند.
بحث ديگه اينه, آيا اين واقعا يك نابهنجاري است؟ اگر بله, دليل قانع كننده براش بياريم و مفهوم نا بهنجاري رو شرح بديم. اگر مي خواهيم جواب منفي بديم تمام پيامدهاي شخصي و اجتماعي رو در نظر بگيريم, راه حل هاي احتمالي شون رو هم در نظر بگيريم و بعد جواب منفي بديم. و يادمون باشه كه بسته به زمان و پيشرفت هاي علمي و اجتماعي مفهوم نا بهنجاري فرق مي كنه.
موضوع ديگه اينكه اگه واقعا نابهنجاري هست آيا روش اصلاحش سنگساره؟ مسلما از نقطه ي نظر خود مجرمين خير. اين از بدترين انواع مرگ و اصولا از بدترين سرنوشت هايي هست كه براي هر كسي رقم بخوره. از ديدگاه جامعه..چه عرض كنم. لابد دل مردم خنك مي شه, يا لابد همه از بچه هاي سيزده ساله تا زنها و مردهاي بالغ صد و سي ساله مي ترسند و دنبال اينجور كارهاي بد بد نمي رند. شما بگين. من فقط يه عضو اين جامعه هستم.
اصولا واضع اين قانون اصلا فكر كرده كه داره چه قانوني وضع مي كنه, يا اصلا فكري كرده يا مي تونسته بكنه, نمي دونم. چنين مجازاتي به نظر من از يك ذهن نادان و بيمار سرچشمه مي گيره حتي اگه اون ذهن, ذهن خود خدا بوده باشه. (گويا در شرايط فعلي به خدا راحت تر مي شه اهانت كرد تا به فرستادگانش).
لب كلام اين كه اگه اين نابهنجاري هست, چرا؟ و اگه بايد اصلاح بشه, چطور؟, آيا روش اصلاح سنگساره؟ اگه بله, كه خوب تنها مشكل اينه كه من از اين روش خوشم نمياد, بقيه رو نمي دونم. اما اگه نه, و ما مي گيم كه روش اصلاح سنگسار نيست, دلايل محكمي بياريم كه بتونيم اين قانون خداوندي (!!) رو كه از دست نبشته هاي يهود -و قبل از اون- به ما به ارث رسيده منسوخ كنيم و روش هاي اصلاحي انساني تر (اين يكي خيلي الهي و آسماني است) رو جايگزينش كنيم كه احتمالا كارآيي بهتري هم داشته باشند.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دختر ۱۳ ساله در رابطه ي جنسي با برادر ۱۵ ساله اش حامله شده. كاري نداريم كه مقصر نيستند, كاري نداريم كه بچه هستند و كاري رو كرده اند از روي غريزه. كاري نداريم كه كاري رو كرده اند كه روزانه صدها و هزاران نفر مي كنند و جان سالم هم به در مي برند فقط چون كودك نيستند. گيريم اصلا اينها مقصر, اصلا فهميده اند كه چه مي كنند, اصلا هيچ كسي در دنيا هيچ وقت چنين كاري رو مرتكب نشده. مجازاتش سنگساره آخه؟
—————————————
وقتي كه خيلي بچه بودم حدود ۱۲ يا ۱۳ سال, يه كتاب داشتم به نام راهنماي نوجوانان. از كتابخانه ي شوهر عمه ي مامانم از قبل از انقلاب به دستمون رسيده بود چون با توجه به مطالبي كه در موردش براتون خواهم گفت مسلما بعد از انقلاب اجازه ي چاپ پيدا نمي كرد. اونجا براي نوجوانان حدود ۱۲ تا ۱۶ ساله به زبان ساده در مورد مسائل جنسي حرف زده بود.
يكي از موارد جالبي كه گفته بود -تقريبي و خلاصه يادم مياد- اين بود:
اگه عادت داشتين يا دارين كه به اندام هاي خودتون دست بزنين و احساس لذت مي كنين احتياجي نيست كه احساس شرم كنين. طبيعي است و خيلي هم طبيعي است كه اگه از دست زدن به مثلا بيني تون هم همون لذت بهتون دست بده اين كار رو دوباره و دوباره تكرار كنين. فقط بدونين كه اين كار ممكنه براتون زيان هايي داشته باشه, يا زماني كه ازدواج كردين نخواهيد تونست كه از ارتباط دو نفره تون لذتي كه لازم هست رو ببرين.
و قسمت ديگه اين بود كه دختري كه در رابطه ي جنسي با كسي وارد مي شه و گوهر عفتش (!!!) رو از دست مي ده اصلا و ابدا كاري به غير از همون كاري كه اون پسر كرده رو انجام نداده. هر دو در يك جايگاه هستند. تنها مسئله اينه كه دختر خانم بايد بدونه كه به دنبال اين ارتباط امكان داره حامله بشه و اين نتيجه ي اون ارتباط هست كه در پسر ديده نمي شه اما در دختر چرا. بنابراين دختر خانم ها بايد قبل از ارتباط جنسي از اين موضوع آگاه باشند.
وقتي اين خبر رو خوندم ياد همون كتاب افتادم. متاسفانه ديگه ندارمش و مضامين اش رو هم درست يادم نيست. اون زمان خيلي بهم كمك كرد. مسائل رو خيلي برام روشن كرد. دوباره امروز كه بهش فكر مي كنم مي بينم طفلك اون دو تا بچه, شايد اگه اين كتاب رو خونده بودن كارشون به اينجا نمي كشيد. قاضي بي شعور دادگاه هم اگه اين كتاب رو خونده باشه چنين حكم كثيفي رو صادر نمي كنه.
فقط اميدوارم كه اين خبر دروغ محض باشه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دو تا چيز رو توي زندگيم كشف كردم:
۱) اگه كاري رو دوست نداري كه انجام بدي, بهترين راهش اينه كه يهو تصميم بگيري و قبل از اين كه خودت بفهمي چي شده با كله شيرجه بزني توش و خودت رو حسابي توش غرق كني. بله…همين الان دارم مي رم كه تندي كارهاي مورد علاقه ام رو تموم كنم و شيرجه بزنم توي يه كار نخواستني. بايد با كله برم توي داكيومنت هاي تازه تهيه شده توسط افراد تيم و بر مبناي مدل اونها داكيومنت هام رو تهيه كنم. از همه ي تيم عقب ترم. بديش اينه كه تا آخر ماه بايد تموم بشه و من فكر كنم اگه شبانه روزي كار كنم بتونم نصف كارهايي كه كرده ام رو داكيومنت كنم!!!! دومين كاري كه ازش متنفرم تهيه ي رزومه و خلاصه ي كاريه. اين يكي رو راست راستي هفت هشت ماهه كه عقب انداختم. خجالت داره؟ خوب بله. مي دونم. اين يكي رو هم مي خوام آخر هفته انجام بدم. البته اين چهل و چندمين آخر هفته ايه كه مي خوام روي رزومه ام كار كنم!!!!
ولي حالا به من بگن شروع كن يه چيزي رو بخون و ياد بگير و امتحان بده. آي كيف مي كنم, آي كيف مي كنم. يا بهم بگن يه كتابي رو بخون, يا شعر بخون, يا وبلاگ بنويس, يا يه درسي رو شروع كن يا درس بده يا…خلاصه كه انجام كار برام سخت نيست, حتي توضيح چگونگي انجامش رو هم دوست دارم. اما نوشتن چگونگي انجامش و ليست كردن كارهاي انجام شده برام سخته.
۲) ممارست در هر كاري معجزه مي كنه.تقريبا اصلا مهم نيست كه هوش و استعداد داشته باشي يا نه.ولي همين كه كاري رو تصميم گرفتي كه انجام بدي, شروع كن. روزانه يا هفتگي وقت روش بگذار. بهش فكر كن.باز هم بهش فكر كن. نمي خواد به خودت سخت بگيري و…بعد از يه سال مي بيني كه چقدر فرق كرده و…آخر عمرت كه مي رسه (انشالله بعد از صد هزار سال) مي بيني كه چقدر از زندگيت راضي بوده اي.
تنها مشكل اينه كه آدم براي انجام كارهايي كه توي برنامه اش هستند فقط همين يه عمر رو فرصت داره. معمولا قبل از اين كه آدم از زندگي سير بشه, زندگي سنگين و رنگين دست و پاش رو جمع مي كنه و خداحافظي مي كنه. بعدش هم كه خدا مي دونه چه اتفاقي مي افته. اميدوارم كه مردگي هم يه چيزي شبيه همين زندگي باشه. گاسم لذتبخش تر, و بشه در طول مدت مردگي هم به انجام كارهاي مورد علاقه و لذتبخش پرداخت.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پيوست: سري هم به اين لينك بزنيد. امروز تازه ديدمش.به نظرم خيلي جالب بود. فكر كنم همه بايد تا حالا ديده باشينش. اگه شما هم مثل من از قافله عقبين تا ديرتر نشده بفرماييد يه نگاه بندازين..
دو تا هدبه ابنجا اضافه شده.
اولیش اصل آهنگ “تولدت مبارک” که بلا خونده. دومیش هم آهنگ “با هم” گوگوش که گل آقا خیلی دوست داره. شعرش قشنگه. صدای گوگوش هم که واقعا قشنگه.
با هم می شه مثل ماه درخشید
می شه به زمین ستاره بخشید
با هم می شه تو روزای ابری
از گم شدن خورشید نترسید
با هم می شه آفتاب رو صدا کرد
پاک و معتبر مثل طلا کرد
با هم می شه سنگ بی صدا رو
با ناز ترانه آشنا کرد
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
بیدار که شدم, حسی که ماهها بود از دست داده بودم, دوباره در من بود. یک اشتیاق بی انتها برای یک مکالمه با روحی که هرگز منطقی بر وجودش پیدا نکردم.
من فکر میکنم روحم مسمومیت ها را تا قبل از امروز صبح استفراغ کرده بود. صبح که بیدار شدم, نشان مسمومیت با من نبود. چشم های پف کرده و معده ی سنگین روحم دیگر آنجا نبودند.
به جای حس خستگی و بیماری و سنگینی و دلزدگی, همان حس سادگی, استغنا, عاشقی, کودکی,سبکی و پاکی ماههای دور امروز صبح با من بیدار شده بود.
بوی پاییز بود یا هر چیز دیگر, نمی دانم.
گویی باز درست به مکان و زمان گم کردن حس بازگشته بودم و ..در منتهای ناباوری و در بی نهایت هراس, حس هنوز آنجا بود. گویی درست در زمان و مکان گم شدنش منتظرایستاده بود تا من بازگردم و باز یابمش.
من باز با چشمهایی که همه چیز حتی گناه کبیره را زیبا می بینند به تمام هستی می نگرم, و به یاد می آورم که چگونه خودم را ببخشم, و به یاد می آورم حرف زدن با آنچه هر گز برهانی بر بودنش نداری چقدر سبکبارت می کند.
من امروز هرگز به دنبال به دست آوردن چیزی نیستم, که درست از این لحظه همه چیز با من است و از من آغاز می شود.
امروز با اشتیاق بی نهایت دوباره بی اختیار این کلمات را باز به خاطر آوردم:
ای پروردگار ما که در آسمانی
نام مقدس تو گرامی باد
ملکوت تو بیاید
اراده ی تو چنان که در آسمانها جاری ست برزمین نیز جاری شود
نان روزانه ی ما را امروز نیز به ما عطا فرما
گناهان ما را ببخش چنانچه ما نیز آنان را که به ماخطا کرده اند می بخشیم
ما را از وسوسه ها دور نگهدار
و از شیطان حفظ فرما…
و عجیب یک حس که بسیار آشناست, از ورای ماه ها در من می دود. می دود از پا تا به سر, و از سر تا به پا. و تمام وجودم را در سبکی روشن پوست شفاف شیرین عاشقی می پیچد. کاش می شد این حس را در دست هایم بگیرم و به تو تقدیمش کنم, که زیبایی بی منتهاست.
من تو را, و تمام دنیا را, همه با هم یک جا تجربه می کنم.
ایمان دارم, این لحظه ی شگفت, لحظه ی عزیمت, لحظه ی بازگشت یک مسافر به دیاری است که ماهها از آن دور بوده است.
اشتیاق, هیجان, شوق, که در چشم هایم آب می شود, تکامل یک مسافر و…بدرود من با تو, که یادت با تمام حس ها به یادگار در زادگاهم هماره جاودانه در کنارم خواهد ماند. دوست داشتنی, بی نظیر.
فکر می کنم درست این لحظه, باید با تو و با سرزمینت صمیمانه وداع کنم. پس بدرود ای ساکن سرزمین غریب, بازخواهم گشت؟ نمی دانم. اما این لحظه, گاه عزیمت است.همواره شاد باشی, که همواره به تو عاشق مانده ام و به یقین خواهم ماند.لیک لحظه ی عزیمت من درست حالا فرارسیده. پس بدرود…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
این روزها درست عین گوشت کوبیده می مونم. سه روز و نصفی در هفته تا ۹:۳۰ شب کلاس دارم. طبق معمول هم که خدا رو شکر هنوز ۵ روز در هفته کار می کنم. آخر هفته ها هم که توی خونه بند نمی شم. حالا سرماخوردگی و بی حالی رو هم به این لیست اضافه کنید. انشالله که همیشه سلامت و برقرار باشید, ولی دور از جون شما در حال حاضر یه گوشت کوبیده ای هستم که دومی نداره.
امروز دو تا دوره ی آموزشی با هم داشتم. آخرش هم چون نمی شد خودم رو نصف کنم, یکی اش رو ول کردم و با خیال راحت رفتم سراغ اون یکی که لازم تر بود.اما همون یک ربعی که سر دومیه نشستم یه مثالی زد که خیلی خوشم اومد.
بحث سر یکی از تکنولوژی ها بود و این که استانداردهاش هنوز قر و قاطیه و تبیین نشده. آقاهه گفت توی جلساتشون که رفتم دیدم هر کدوم براش مهمه که خطاهای دیگران رو بگیره و حرف خودش رو به کرسی بنشونه. من هم بهشون گفتم اینطوری به جایی نمی رسین. شماها همدیگه رو هدف گرفتین و تیرهاتون رو به سمت همدیگه نشونه می رین. در صورتی که باید یه هدف رو به دیوار آویزون کنین و همه تیرهاتون رو به سمت اون هدف نشونه یگیرین.
تعبیر جالبی بود. خیلی وقت ها توی بحث ها به آدم کمک می کنه. خیلی خوشم اومد.
—————————————
فکر می کنم دوره ی جدیدی از زندگی ام شروع شده. قر و قاطی از همه ی دوره های قبلی توش داره, در عین حال که یه قسمتی از هرکدوم از دوره ها رو هم دور نداره. نمی دونم همه ی آدم ها زندگی روحی شون همین قدر بالا و پایین داشته؟
سبکتر شده ام.مثل مار پوست انداخته ام. آهان..همین..به نظرم درست همین تعبیرش باشه. من هر چند وقت یه بار مثل مار پوست می اندازم. دوباره هم تکرار شده. تقریبا هم هر دو الی ۴ سال یکبار اتفاق می افته. الان هم در آستانه ی یکی دیگه اش هستم. چیزی که از توش در میاد نه بهتره و نه بدتر. یعنی اصلا خوب و بد تعریف نداره که. فقط متفاوته.
—————————————
اون روزا, بعد از این که یک هویی, ناغافلی گذاشتی رفتی از پیشم, از حیرت که در اومدم,تازه به صرافت افتادم که ای وای, یه چیزی ام جامونده پیشت.
هرچی بعد رفتنت توی بساطم مونده بود, (گرچه چیزی نمونده بود), جمع و جور کردمش و راه افتادم.خسته ودرمونده بودم. توی راه با خیلی ها آشنا شدم.حرف دوستی که میشد, دوستی و یگانگی,شراکت توشه هامون, نوبت دل که می رسید, شرمنده و عرق ریزون, بهشون می گفتم که, تو کوله بارم به خدا هر چی بخواین پیدا می شه, به جز همین یه فقره. شما هم بی زحمت و بی گفتگو, مال خودتون رو همونجا نگه دارین. به درد من نمی خوره. و می موندم دوباره با نگاه و با کلام تلخ اون همسفرها, که مگه می شه آدم, اینقده سر به هوا, دل رو بده دست یکی و وقتی که اون یکی رفت, یادش بره پس بگیره.
کم کم از خجلت و شرم, به صرافت افتادم که قلب دل راه بندازم. ولی راستش رو بخوای,بدجوری ناشی بودم. اون دل تقلبی, بد جوری تو ذوق می زد. چندی هم با دلهای تقلبی تلف شدش.
حالا امروزرسیدم به اونجا که اول بودم. بی دل آخه هیچ کاری نمی شه کرد. تنها که راه نمی شه رفت. همراه