کت بالو

بایگانی برای ‘کت بالوی متفکر’ دسته‌ها

جمعه
۱۲ بهمن ۱۳۸۶

لطفا این رو بخونین. مدل تفکر بعضی ها شاهکاره! عوض شدنی هم نیست که نیست.

ملت دانشگاه می رن لیسانس و فوق لیسانس و دکترا می گیرند اما همون شتر سوار همیشگی باقی می مونند!
دارم خودم رو می گذارم جای دخترک آسانسور سوار.
دارم خودم رو می گذارم جای تمام دخترهای ایران و خاور میانه…با این مردهای …فیوز!
اون هم توی مملکتی که سینه قابل لمس و ماچ و انواع کارهای دیگه مثل بلانسبت …شکل ریخته توی بار و استریپ کلاب و همین داون تاون خودمون و صدهزار جای دیگه که ماساژ فول سرویس می دن و قشنگترین دخترهای اروپای شرقی و روس و اگه به سلیقه ی بعضی ها بخوره آسیای شرقی با نازل ترین قیمت آگهی هاشون در سرتاسر جراید کثیر الانتشار پخش و پلاست. خصوصا حروف اختصاری(BBBJ) گمانم به سلیقه ی این یه آقا می خورده.

….
توی دانشگاه یه بسیجی به دوست من گفته بود شما دخترها که می خندید آقایون تحریک می شند. دوست من هم عصبانی شده بود. به یه دختر بسیجی پیغام داده بود به آقایون توصیه کنه ..لق بزنند!!! جای این که دختر خانوم ها جای خنده گریه کنند.

ماشالله آقایون از کل ملیت ها خاور میانه ای و غربی و شرقی از …لق زدن کم نمیارند. خدا زیادش هم بکنه. تا می شه قوت و مردونگی لای چنگ خودشون. اون مشکلی که نیست هیچ. نوش جون و خودشون و هر دو دست چپ و راستشون. انواع و اقسام خدمات جنسی با توافق طرفین هم نوش جون هر دو و هر سه و هر صد نفر طرفین وارد معامله. سه تا و ده تا و بیست تا و صد و بیست تا معشوقه هم -نه در کشورهای خاور میانه که شرایط برای همسر آقا بسیار متفاوته با خود آقا- در کشورهای غربی نوش جون آقا و معشوقه (ها).

ولی آخه این طرز تفکر احمقانه (به شدت خاور میانه ای و مرد سالارانه) یعنی چی…
You can’t expect all males to control themselves when the breasts are out

دنباله ی همون تفکر که خانوم ها که می خندن آقایون تحریک می شن.

آخه حقش نیست وقتی آقای دکتر بعد از این رفت زندان هم بندی ها بهش بگن شتر سوار و اسامه بن لادن.
ولله هر چی فکر می کنم می بینم نه شتر سوار حرف بدیه و نه..اسامه بن لادن.

به هر حال…به قول یه بنده خدایی:
 You can take a man out of middle east, but you can not take the middle east out of a man.

شرط یک به صد میلیارد. آقاهه هنوز که هنوزه اعتقاد قوی و محکم داره که کار خودش حقه و کار خانومه شنیع. احتمالا هنوز گیجه که واسه چی جای این که خانومه رو ببرن کمیته این رو بردن زندان.
گمانم خوب باشه دانشگاه های کانادا یه امتحان عقیدتی برای گزینش دانشجوهاشون از کشورهای خاور میانه برگزار کنن. به نظر میاد لازمه!
—-

و خانوم ها خصوصا جوون تر ها و قشنگ تر هاشون اصولا موجودیت شون برای آقایون تحریک کننده است. محروم کردن بانوان -خصوصا جوون ترها و قشنگ تر هاشون و ایضا همسر و مادر و خواهر ها- از کفش قرمز و روسری سفید و خنده و مانتوی تنگ و ورزش و مدرسه و بیکینی و سینه و ساحل لختی ها دیگه بهانه است برای زن آزاری.

قدیمی تر ها خیال خودشون رو راحت می کردن. دخترک رو کنج خونه حبس می کردن تا ده یازده سالگی و بعد هم تندی شوهرش می دادند که موجودیت دختر خانوم یه مالک و صاحب پیدا کنه و قطعا تا بیست و یکی دو سالگی هم از زندگی و زیبایی اش چیزی باقی نمونده باشه. حتی اگه بدبخت دخترک وقت بند اندازون و شب عروسی از زور درد تا هفت لای کفن می رفت و بر می گشت, و گاهی هنوز پریود نشده حامله می شد.
اصولا آزادی جسم و روح بانوان و استقلال جسمی و مالی و جنسی شون در بسیاری کشورهای دنیا -شاید حتی اروپا و آمریکا گرچه نه به شدت خاور میانه- کمابیش موضوع شک و تردید و سواله!

….

حتی اگه آقاهه به ملتین تجاوز هم می کرد برام قابل هضم بود. مشکل بسیاری آقایون هست وقتی تهییج جنسی می شند. تجاوز جنسی رو تایید نمی کنم. طرف باید حتما  مجازات بشه یا شاید روانکاوی بشه  اگه مشکلش ادامه دار باشه. مثل هر تجاوز دیگه. چیزی که بیش از حد تضور آزارنده است طرز تفکر این آقاست و این حقیقت که این آقا دانشجوی دکتراست و دارای تحصیلات عالیه.
بی خیالش دیگه.

مرتیکه ی ازگل.

بسیار تهییج شده ام!
نقشه دارم یک کارهایی رو انجام بدم برای اثبات خودم به خودم. و پشت بندش…یه تغییر و پیچش بزرگ توی زندگی ام.

همزمان با تولدم سه هفته ی پیش اولین گام رو در جهت حفظ ظاهرم انجام دادم. ترسم ریخته. به گمانم خوشم هم اومده. شجاع شده ام. و به گمانم تلاش های بیشتری رو در این زمینه انجام بدم!

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
 

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

یکشنبه
۱۶ دی ۱۳۸۶

از خواندن مقاله بسیار مشعوف شدیم. سرویسی که بسیار پسندیدیم استفاده از گوشی برای پرداخت بود که انشالله تعالی طبق معمول با چهار سالی تاخیر نسبت به خاور دور و با دو سالی تاخیر نسبت به اروپا, در آمریکای شمالی ارائه خواهد گردید.

سرویس بامزه ی دیگه توی ژاپن هست که به گمانم به درد ایران حسابی بخوره:

In Japan, women can download a program on their cellphones that flashes warning messages to gropers to keep their distance.

 این که سرویس اخیر دقیقا چطوری کار می کنه رو متوجه نشدم. اگه کسی متوجه شد سرویسه دقیقا چطوریه, جزییاتش رو بنویسه لطفا.

به گمانم دوباره یه رقص رو ببریم روی صحنه. از بابتش بسیار خوشحال و خرسندم.

به گمانم کلاس سالسا رو دوباره شروع کنم. مقدماتش رو بلدیم. با گل آقا بریم دوباره. هم مقدمات رو دوره کنیم و هم یکی دو سطح دیگه بریم بالاتر. 

باله و رقص عربی و رقص اروتیک رو لااقل تا یکی دو سال نمی رسم دوباره شروع کنم. می مونه توی لیست.

وقت کم میارم. خیلی خیلی کم میارم. بیست سالی هست که همین مشکل رو دارم.  بیست سالی هم هست که چاره ی قطعی براش پیدا نکرده ام.

حیف که بیل کلینتون دوباره کاندیدا نشده. حیف که به نظرم هیلاری توی بحث ها کمی عصبی می شه و دقیقا به همین دلیل کم میاره. حیف که باراک اوباما به دلم نمی شینه و به نظرم یک کمی پشت هم اندازوعامه پسند میاد. حیف که کاندیداهای دیگه به نظرم قادر به ایفای نقش ریاست جمهوری آمریکا نیستند. به گمانم باراک اوباما رئیس جمهور بشه و…هنوز نمی دونم اگه قرار بود رای بدم به هیلاری رای می دادم یا به اوباما.

بدتر از همه, نمی دونم اگه هیلاری زن نبود و اوباما سیاهپوست نبود, آیا به همین اندازه ازشون خوشم می اومد یا نه!

 نظر شخصی من در سه جمله ی ساده:

به اوباما نمی تونم کامل اعتماد کنم. هیلاری هم خودش به خودش اعتماد کامل نداره هنوز. بیل کلینتون هم خودش به خودش اعتماد داشت و هم…من بهش اعتماد کامل داشتم.

زندگی بسیار زیباست…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار 

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۱۵ دی ۱۳۸۶

به گمانم قراره اعتراف کنم. نه یکی, نه دو تا, سیزده تا….

اعتراف شماره ی یک: تمام اعترافات این پایین از بی خطرترین اعترافات زندگی من هستن. اونهایی که می شه در یه مکان عمومی نوشتشون و سالم جست!

اعتراف شماره ی دو: ترس شماره ی یک: از اسکی می ترسم. از این که روی زمین صاف نباشم می ترسم. مثل پرواز با کایت, صخره نوردی, پریدن میخی از کنار استخر توی آب استخر, بانجی جامپینگ, رولر بلید, بامزه این که در بچگی یک اسکیت باز قهاری بودم روی اسکیت بورد.

اعتراف شماره ی سه: ترس شماره ی دو: از بی پول شدن می ترسم. اصولا پول برای من از مهم ترین ارکان زندگیه و همیشه می ترسم به اندازه ی کافی پول در نیارم.

اعتراف شماره ی چهار: ترس شماره ی سه: ازرولر کاستر و باقی وسایل بازی اینطوری که از زمین بلند می شن چپرو ات می کنن و می رن هوا به شدت می ترسم.

اعتراف شماره ی پنج: ترس شماره ی چهار: از سرسره های بلند آبی که توشون سر سر و قل قل می خوری و با کله یا کون می ری توی آب به شدت می ترسم. اصولا به گمانم از هر هیجانی می ترسم.

اعتراف شماره ی شش: از دست زدن به کارهای ریسک دار توی زندگی تقریبا هیچ نمی ترسم! می تونم همین فردا تصمیم بگیرم و از تورنتو برم بورکینافاسو زندگی کنم اگه فکر کنم توی بورکینافاسو چیزی هست که دنبالش می گردم. دلیل این که چنین کاری رو نمی کنم اینه که دلیلی براش نمی بینم!!

اعتراف شماره ی هفت: هرگز در انجام کارهای دستی موفق نبوده ام. از این قرار است دوزندگی و گلسازی و پیانو زدن و نقاشی و طراحی و قس علیهذا.

اعتراف شماره ی هشت: اگه کاری رو دوست داشته باشم, مهم نیست چقدر توش استعداد داشته باشم, اونقدر تمرین اش می کنم و پافشاری می کنم که آخر سر یادش بگیرم. از این قرار است بولینگ و بیلیارد. وارد لیست خواهد شد: گلف. عمری اگر باشد,در اولویت های بعدی شاید…اسکی!

اعتراف شماره ی نه: دو عدد تاسف بزرگ زندگی: از سه سالگی رقص رو به طور مداوم و مستمر و کلاسیک یاد نگرفتم. به جای بیست و هفت سالگی, هفده سالگی یا هفت سالگی از ایران خارج نشدم. بزرگترین تاسف زندگی: چرا اعتماد به نفس نداشتم! غیر از این سه حتی یک عدد تاسف هم ندارم!!!!

اعتراف شماره ی ده: حتی دوست ندارم در ایران دفن بشم! همین شهر تورنتو رو برای زندگی خودم  و مرگ خودم بیشتر از هر جای دیگه ای دوست دارم.

اعتراف شماره ی یازده: همممم….از بزرگترین دلایلم برای مهندس شدن این بود که دوست نداشتم پزشک بشم!!!!

اعتراف شماره ی دوازده: اصولا اهمیت زیادی به کسی غیر از خودم نمی دم! می تونم موجود دل به هم زنی باشم!

اعتراف شماره ی سیزده: (مشابه این بند حتما و لزوما در سری اعترافات کلیه ی آقایون دیده میشه. در سری اعترافات خانوم ها معمولا گفتن اش رسم نیست.)  اولین بار در سن …. سالگی …. رو انجام دادم. شروعش با…. بود. هنوز هم مزه اش زیر دندونمه. هیجانش خیلی زیاد بود. آخرین بار در سن…سالگی , … رو تجربه کردم. تجربه ی جالبی بود. از اون به بعد دور …. رو خط کشیدم اما هنوز از …. لذت زیادی می برم!!! تا به حال ….. مرتبه …. رفته ام. شاید از بهترین تجربه های زندگیم بوده باشه. بار اولش …. ساله بودم و با….رفتیم. 

 دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست شماره ی یک: نقطه چین ها رو با هر چی که  دوست دارین پر کنین!!!

پیوست شماره ی دو: از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که به ترس هام غلبه کنم. این که ترس هام اینطوری به من مسلط هستن خیلی آزارم می ده.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چل تکه

پنجشنبه
۱۳ دی ۱۳۸۶

سر کار که نمی رم حال بدی پیدا می کنم انگار از عالم و دنیا عقب مونده باشم. اگه از مدرسه هم غایب می شدم دقیقا همین حال رو پیدا می کردم. گمونم حال خیلی خیلی بدی که از دانشگاه یادم مونده به دلیل همین غیبت های مکرر از سر کلاس های دانشگاهم بوده باشه. اون موقع حالیم نبود.

هر چی بزرگتر می شم خوشحال تر می شم.
اگه سنین سالخوردگی یعنی این به شدت عاشقشم.
دوست دارم بشم یه پیرزن پولدار. خیلی پولدار برای روزهایی که می خوام استراحت کنم و کیف دنیا رو ببرم.
بزرگترین ترسم اینه که بشم پیر بی پول و بیمار. مهم ترین چیز سلامتیه و به تبع اون پول. پول سلامتی نمیاره. اما فقر بیماری میاره.

دیروز طبق معمول برای ورزش رفتم همون سالن نزدیک خونه. به گمانم بیشترین جمعیت رو هفته ی اول سال توی سالن های ورزشی دیده باشم. دقت کرده ام سه سال متوالیه که هفته ی اول سال سالن ورزشی ای که می رم حدود سی چهل در صد شلوغ تر از باقی مواقعه. به گمونم ما آدم ها اغلب استارت رو خوب می زنیم. پنجاه متر اول رو هم بعضی ها می دوند. کسانی که کل جاده رو تا مقصد ادامه می دن ولی تعدادشون بسیار کمتره.
به نظرم آدم هایی که بعد از پنجاه متر راه رو ادامه نمی دن به دو دسته هستن. یا راه رو دوست نداشته اند یا تنبل بوده اند.
نمونه؟ بعد از دو بار اسکی کردن تصمیم گرفتم اسکی رو ادامه ندم. دلیلش؟ راست راستی دوستش نداشتم. منتها اگه امتحان نمی کردم مطمین نمی شدم. وقت و هزینه اش رو اختصاص می دم به گلف و بولینگ  که کیف دنیا رو ازشون می برم.
نتیجه گیری اخلاقی؟ اصولا آدم هیجان دوستی نیستم! گرچه آدم های هیجان دوست رو دوست دارم.

اخبار کنیا این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.
اخبار پاکستان این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.
اخبار ارتکاب قتل دو تین ایجر در کانادا این چند روزه به شدت حالم رو گرفته.

با دو نفر پاکستانی توی شرکتمون حرف زدم. هیچ کدوم دوران ریاست جمهوری بی نظیر بوتو رو دوست نداشته اند. مونده ام فکری اگه بسیاری از پاکستانی ها تاییدش نمی کرده ان پس دلیل منطقی ترورش چی بوده؟ بعید می دونم فقط به دلایل احساسی و تعصب جنسی ترور شده باشه. پسرش که جانشین اش شده فقط نوزده سالشه.

تلویزیون “های دفینیشن” بی سیم (خودتون تصمیم بگیرین کدوم سیم) میخواد به بازار بیاد.
ولله همیشه به فکر تمام وسایل الکترونیکی بی سیم بودم. منتها از دید مصرف کننده. قطعا تولید کننده ها هم از ایده ی مصرف کننده به نفع جیب خودشون استفاده می کنند دیگه. دنیا همینه اصلا.

تصمیم گرفتین کدوم سیم؟
کلک مقاله نویسه همین جاست. توی پاراگراف آخر می گه:
Of course, none of these technologies will let an HDTV go completely wireless: there’s still the power cord. People are working on wireless power as well, but we’ll have to wait much longer for that

این بازار یاب های کلک کلک کلک آمریکایی…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۹ دی ۱۳۸۶

به گمانم با نو شدن هر سال گیرم نو شدن سال میلادی باشد یا شمسی یا نو شدن سال خود آدم و با توجه به این که این نو شدن سال برای هر کسی بیشتر از سنش اتفاق نمی افتد و با توجه به نهایت سن هر آدمیزادی -غیر نوح و خضر و ایلیا و عیسی- که شصت است و هشتاد و گاهی هم صد وبیست نظرم این است که نو شدن هر سال خوب است ارمغانی داشته باشد فقط و فقط برای خود آدم.

نمی شود یک اتفاقی که سالی یکبار می افتد همین طور بیفتد و بگذاری که بگذرد و تامل نکنی و فکر نکنی و یاد نگیری.

این چند روزه تمام انگیزه ام را از دست داده بودم. این را وقتی می فهمم که ناامید هستم و فکرم در همان ابتدای راه قفل می شود و صبح دیر از خواب بیدار می شوم و شب با بی خیالی کامل بی هیچ فکر و ذکری می خوابم و نه دلم برنامه ی کوتاه مدتی می خواهد و نه رغبت به انجام کاری دارم و نه می خواهم که بنویسم.

به گمانم دو تا از اهداف سال قبلی همین طور در سال جدید و سال های آتی تکرار شوند. خودخواه بودن و اعتماد به نفس داشتن. انگار یک جایی توی زندگی من گم می شوند و حواسم نیست و چند روز بعدش به خودم هی می زنم که پس کجا جا گذاشتمشان یا کی از من دزدیدشان..تا پس بگیرمشان و دزد را پیدا کنم.

این چند روزه هم انگار زندگی برای خودم را از یاد برده باشم خودخواهی و اتکا به خود رفته است و نیست. انگار بی دیگری زندگی جاری نباشد و انگار بدانی به تنهایی لنگ می زنی. نه تنها این که تسلیم شدن به آنچه اطرافت هست و تمام معیار ها و قانون ها که مهار بزند بر خواسته ها و باورت از خودت و تواناییهات. یک حس ناامیدی و افسردگی و ناتوانی تلخ.

روزمره با من همگونی ندارد. یا…غریب است خلاصه. باید در تکاپو باشم. به گمانم طبیعت تمام ابنای بشر باشد گرچه پس بزنندش یا تنبلی غالب شود. این که خودم نباشم آزاد و رها روزهایم را و زندگیم را خراب می کند. قطعا انتخاب نامناسبی هستم برای تضمین بقای جنس بشر! و قطعا ذات خودخواهی به شدت با جنس من جور است هرچه هم بخواهم پس بزنمش.

درست روی یک دوراهی گیج می زنم. تصمیم برای انتخاب یکی یا دیگری. ( جهت ارضای حس کنجکاوی ملت دوراهی کاری است و لاغیر. وگرنه بین ازدواج و تجرد سالیان سال است ازدواج را برگزیده ام و قطعا یک روز هم قادر به زندگی مجردی نیستم. عادت به یک زندگی انگلی روی میزیانی به نام همسر از جنس مذکر را بسیار پسندیده ام.) عاشق تلاش مستمر و شبانه روزی هستم. بی نتیجه باشد یا ثمربخش. گرچه بارها و بارها فکر کرده ام با تلاشی از جنس تلاش من هر کسی ده برابر ثمر می گرفت و پذیرفته ام یا تلاش در جهت اشتباهی ست یا من به تلاشی بیش از دیگران برای ثمر بردن نیاز دارم. نتیجه ی تلاش طی سالیان سال این که بیش از آنچه اطمینان داشته باشم اسمم کتبالو ست اطمینان دارم هرگز تلاشی بی ثمر نمی ماند. ثمرش ده باشد یا یک اهمیتی ندارد. تا قبل از این دوراهی هم باید دو برابر تلاش کنم یا دنبال بهانه می گردم. مهم نیست تا جایی که به من آرامش می دهد.

و…به گمانم در آستانه ی سال جدید میلادی و دوهفته ای دیگر در آستانه ی سال جدید خودم باز با خودم تجدید بیعت می کنم. “هر چه هستم باشم”؛ من قشنگترین و پایدار ترین هدیه ی زندگی به خودم هستم. به خودم اطمینان می کنم. برای خودم تصمیم می گیرم. زمانم را به خودم هدیه می کنم و برایش تصمیم می گیرم. ثمره اش صفر باشد یا صد مهم نیست. من…تصمیم می گیرم. من…تلاش می کنم. من..لذت می برم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست یک: تا همین دیشب فکر می کردم داداش کوچولوه نتونه حتی دوتا جمله سر هم کنه. دیشب از یکی از دوستان همسن و سالش که مهمون منه فهمیدم متن هایی می نوشته استعاری و تشبیهی و سنگین که تقریبا هیچ کس نمی فهمیده!!! گل آقا گفت داداشیه شش هفت سال پیش کتاب خط سوم رو می خونده! و من در تمام این مدت فکر می کردم از عهده ی نوشتن تعطیلات عید را چگونه گذرانده اید هم بر نیاد! عجب…عجب.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سبز

پنجشنبه
۲۲ آذر ۱۳۸۶

دختر, دانشجو بود هنوز. امتحان داده بود. نمره اش عالی می شد, می دانست. به برنامه ی امتحانی نگاه کرد. وحشت سرتاپای وجودش را گرفت. کابوس همیشگی, دو امتحان دیروز را از دست داده بود. صفر می شد. امتحان بعدی را هم به صرافتش نبود,درست یک ساعت دیگر شروع می شد و از دست می رفت حتما, “پخت نان از خمیر خانگی”. استاد را به خاطر می آورد. همان معلم طرح کاد دبیرستان با مقنعه ی قهوه ای و روپوش کرم رنگ. به خاطر نمی آورد اما این که حتی یک بار سر کلاس رفته باشد. فکر کرد به هر حال از امتحان این درس نمره ی قبولی می شود گرفت.

نفهمیده بود چطور برنامه ی امتحانی را نگاه هم نکرده بود حتی. ایستاد توی راهرو تا در هیاهوی آمد و رفت دانشجوها استاد درس را پیدا کند و صحبت کند. امتحان دیروز “دینی” بود و می دانست میان ترم را با نمره ی عالی امتحان داده بود. درس را “واو به واو” از بر بود. استاد را به خاطر می آورد. همان معلم صورت گرد سال اول دبیرستان, که خوش بر و رو بود و سرخ و سفید و مقنعه و چادر مشکی می پوشید. استاد را پیدا کرد. همین که شروع کرد به حرف زدن, به خاطر آورد این استاد سال اول دانشگاه درس آشنایی با کامپیوتر بود. استاد تقریبا ناامیدش کرد. گفت هیچ استادی امتحان مجدد نخواهد گرفت, آن هم وقتی دلیل موجهی نباشد. دختر عجله داشت برود, استاد دینی را پیدا کند. در هیاهوی رفت و آمد دانشجوها در راهروی باریک باریک, پسری, کودکی در آغوش,  به استاد سلام کرد. دختر نگاه کرد. همان چشم های سبز سبز سال ها سال پیش. پسر به دختر نگاه کرد: سلام. دختر, پسر کوچولوی پسر را در آغوش گرفت. بویید, بوسید, به خود فشرد. پسر چهار ساله در آغوش دختر آرام گرفت. دختر در چشم های سبز پسر نگاه کرد. باور نمی کرد: سلام. رو به استاد کرد: پسر عموی من است, حتی نمی دانستم فرزندی دارد. پسر با دختر دست داد و دستهایشان از هم رها نشد,  چشم ها گره خورده در نگاه دیگری.  استاد سایه ی چشمهایش را به زمین انداخت. همسر پسر از میان جمعیت به انها رسید. سر تا پا ارغوانی پوشیده بود, با موهای طلایی.  پسر, فرزندش را از آغوش دختر گرفت, همسرش را به دختر عمو معرفی کرد و…: خداحافظ, دور شد. دختر فکر کرد استاد دینی را پیدا کند:خداحافظ.

در راهرو, منتظر ایستاده بود. چشم های سبز پسر را دید. پسر کوچک هم همان چشم های سبز را داشت. پسر جلو آمد. دستهایشان در هم گره خورد, نگاه ها تنگ تر.

-چند سال می شود؟

-ده سالی, شاید…پسرت چشم های تو را دارد.

- همان وقت چرا نگفتی؟

-تو نخواستی…تو چرا نگفتی؟

-ساعت ها تمرین کردم تا هنرپیشه ی یک فیلم باشم. یک هنرپیشه با چشم های سبز.

-همان فیلمی که با جمعیت از پله ها بالا می آمدی و بعد میان جمعیت محو می شدی؟

-میان آن همه جمعیت, تو…من را دیدی؟

-با آن چشم های سبز سبز..می شد ندید مگر؟

دختر, پسر کوچک را در آغوش گرفت. دست در دست پسر. از دانشگاه….تا میدان بیست و پنچ شهریور را پیاده آمده بودند و حرف زده بودند و..حرف زده بودند و …حرف زده بودند. دختر پاشنه های بلند کفشش و تنگی چسبان دامنش را فراموش کرده بود. به پاهایش که از زانو به پایین از دامن بیرون بود و به چاک پایین دامن نگاه کرد. موهای پایش بفهمی نفهمی پیدا بود, و دختر احساس رضایت می کرد که با همان واقعیت موهای کوتاه پایش, و موهای کوتاه سرش, اینطور بی پروا خواسته می شود.  در گره ی محکم دست ها, پسر کوچک آغوش به آغوش جابه جا می شد, و کلمات در هم گم می شدند. پسر تمام آنچه دختر نوشته بود را طی سالیان سال خوانده بود و دختر هرگز ندانسته بود. پسر انکار می کرد همه را می خوانده. از اشاره به جزییات تفکرات دختر, انکار دروغین پسر لو می رفت.   

 میدان بیست و پنج شهریور, هنوزپر بود از دود, اتوبوس, تاکسی و راننده ها, و غوغای مسافرها…و…همسرموبلند بلوند و ارغوانی پوش پسر. پسر فرزندش را از آغوش دختر گرفت. همسرش دست پسر را گرفت. با دختر عمو خداحافظی کردند و دور شدند. دختر در میدان ایستاده بود. باید سوار اتوبوس می شد. پاشنه های بلند و دامن تنگ و چاکدار, کارش را سخت می کرد. دختردوباره  بعد از ده سال, در میدان بیست و پنج شهریورسوار اتوبوس شد. اتوبوس, یک شکل دیگر بود. باید از پشت صندلی جلویی پاکتی بر می داشت و روی کارت “سی” مسیر اتوبوس را میدید. ایستگاهی که میخواست پیاده شود وجود نداشت. اما روی نقشه علامت خورده بود. اگر چراغ راهنمایی قرمز بود, اتوبوس می توانست در آن ایستگاه توقف کند. سبز اما…مقصد را دور می زد. دختر فقط به رنگ سبز فکر می کرد. صفرهای درس دینی و “پخت نان با خمیر خانگی” را, با تمام اهمیتش, فراموش کرده بود.

دختر, حسی ناگفتنی را در وجود خود مزمزه می کرد. حس خواستن و خواسته شدن و خاستن در برابر یک خواهش بی نهایت, سوختن و ساختن و نسپوختن. یک حس پایدار و عمیق در تمام سال های دوری و بی خبری, و…چشم در پی دیگری داشتن. خواستن…خواستن…خواستن. رویا تمام شده بود. رویا همیشه می مرد.  دختر در یک تلاش بی نهایت, حس را در فقدان  رویا زنده نگاه می داشت, چشم هایش را باز کرد. همسرش در مقصد منتظر ایستاده بود. دختر…به رنگ سبز,  به موهای بلند بلوند, به یک لباس ارغوانی , و به موهای کوتاه سیاه پایش فکر می کرد.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

Well Done, Mr. President George W. Bush

شنبه
۱۹ آبان ۱۳۸۶

بدون شرح.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

من, تو,‌ دومينو

پنجشنبه
۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

يه تلنگر به يكي از دونه هاي دومينو مي خوره,‌ مي افته, مي خوره به بعدي, بعدي مي افته, مي خوره به بعدي….تا آخر.
شايد من, يا تو, شايد ما همون دونه اي از دومينو باشيم كه ضربه رو روي خودش مي گيره. مقاومت مي كنه و نمي افته,‌ تا بقيه ي دونه هاي دومينو هميشه صاف و راست سر جاشون بايستند.

شايد اينطوري ديگه خيلي از دومينو ها سرنگوني رو سرنوشت محتوم همه ي قطعه هاي دومينو ندونند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

انتهای باغچه

سه شنبه
۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۴

من همیشه به شقایق هایی فکر می کنم
که هرگز در این خاک شکوفا نخواهند شد
و من همیشه در انتهای باغچه ها
پژمرده، پژمرده، پژمرده می شوم

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

يك مرد ديگر

پنجشنبه
۳ دی ۱۳۸۳

تبسمي كرد. مرد متعجب نگاه كرد: به چي مي خندي؟
-من هميشه خوشحالم. هميشه مي خندم.
-از دفعه ي آخر كه ديدمت يه كم چاقتر شدي.
- !!
- هر جوري كه مي شي باز هم خوشگلي.

باز تبسم كرد.
- بدنت چقدر نرمه.
-(تبسم) مال بقيه اينطوري نيست؟

مرد خواست جواب بدهد كه متوجه نكته شد. شرمگينانه خنديد: خيلي بانمكي. شيطون. آره. راستش رو بخواي از بقيه نرم تري.

اين بار خنديد. با لذت خنديد.پيش از آن داشت عصبي مي شد. از اين كه پوچ بشنود عصبي مي شد. حالا تازه داشت لذت مي برد.

مرد متعجب نگاهش كرد: به چي مي خندي؟

-هيچي. دليل خاصي نداره.
-خيلي قشنگ مي خندي. مي دونستي دلم واسه ي خنده هات چقدر تنگ شده؟

نمي دانست. و نمي دانست,‌ كدام يك ابله تر است.
.
.
.
سيگاري آتش زد, شرابش را مزمزه كرد, به ندانسته ها فكر مي كرد, و به تمام كلمات شيريني كه هرگز باور نخواهند شد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it