جریان وزیر دولت کانادا که پرونده های محرمانه ی وزارت رو جا گذاشته بود خونه ی دوست دخترش رو احتمال زیاد ملتی که در کانادا هستند حد اقل به وضوح یادشونه.
خانومه خاطراتش رو نوشته و کتاب کرده. زد و بند های قشنگ پشت پرده اش جالبه اینطور که از خلاصه ی داستان بر میاد.
من از کل مقاله عاشق این قسمتش شدم و شیوه ی بیان خانومه:
She said there were other people at the meeting, including four “very pretty, rather scantily clad, and quite alluring” young women. During the evening, according to Ms. Couillard, Mr. Bernier surreptitiously kissed her on the cheek. She said she angrily told him she was not “doing Kevlar’s bidding.”
به شخصه اگه پول و مقام داشتم و سه تا زن -یا مرد- جوون و خوش تیپ و اغواگر نیمه برهنه می اومدند که با من قرارداد امضا کنند و می دونستم به یه اشاره سر از اتاق خواب در میارند شک دارم اصولا هوش و حواس برام می موند! حالا بگیر و برو تا ته مطلب.
—-
عضو یه وبسایتی هستم که روزی یه اصطلاح اقتصادی رو با معنی اش و یه مقاله اش برام می فرسته. امروزی اش با کمال تعجب چیزی بود که فکر می کردم با توجه به اوضاع اقتصادی آمریکا -در نتیجه کل دنیا- بچه های دبستانی هم بنا به توفیق اجباری یادش گرفته باشند:
Credit Crisis: A crisis which occurs when several financial institutions issue, or were sold through securitization, high-risk loans that start to default. As borrowers default on their loans, the financial institutions which issued the loans stop receiving payments. There follows a period in which financial institutions redefine the riskiness of borrowers, making it difficult for debtors to find creditors.
گفتم…جهت اطلاع.
باز هم محض اطلاع نقل قول از همون جا:
For example, banks will charge teaser rates on loans, but when the initial low payments change, they become too high for borrowers to pay. The borrowers default on the loans, while at the same time the collateral has dropped in value. If enough lending institutions reduce the number of new loans issued, the economy will slow down, making it even harder for other borrowers to pay their loans.
نظر بنده اینه که اگه کسی صد و پنجاه هزار دلار پول نقد و اندکی قدرت ریسک و کمی حوصله داشته باشه و امکان خونه خریدن در آمریکا رو داشته باشه خوبه این صد و پنجاه هزار تا رو تبدیل کنه به یه خونه در آمریکا. از دو سه سال دیگه باز املاک قدر و قیمت قبلی خودشون رو پیدا خواهند کرد اگه غلط نکنم.
بنده صدو پنجاه هزار تا نقد ندارم. وگرنه ریسک پذیری ام شاهکاره!.
—-
اندر حکایت ریسک پذیری معلممون گفت تقریبا یه نمه خل و چل می زنم! تستی که ملتین معمولا بین دوازده تا شونزده از بیست و یک نمره ی ریسک پذیری انتخاب می کنند من بیست از بیست و یک انتخاب کردم.
باز هم اندر حکایت همون تمام انتخاب های -طبعا بسیار ریسکی بنده- با درصد های بیست یا بیست و خرده ای با کله در حال ضرر دادن هستند.
خودم؟ خوش هستم و خندان و شادان.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
ولله خدمتتون عرض شود که این لایحه ی حمایت از خانواده بدکی هم نیست. اگه آقاهه تمکن مالی داشت می تونه هر چند تا زن دلش خواست بگیره به کسی هم ربطی نداره.
بنده هم به سهم خودم یه لایحه ی مکمل اش رو می دم بیرون:
اگه آقاهه تمکن مالی کافی برای خانومه نداشت و خانوم نیاز مالی بیشتر داشت بره هر چند تا شوهر از دستش بر اومد بکنه. موقت و دایم.
شکر خدا وسایل جلوگیری و تست دی ان ای هم که جهت راه حل موجودند.
لعنت به من اگه با این لایحه به شرط مکمل اش کوچکترین اعتراضی داشته باشم. تازه با مکمل اش بدون خود لایحه هم مشکلی ندارم!
منتها لایحه بی مکمل اش به گمونم اسمش بی مسماست.
می شه اسم مکمل اش رو گذاشت لایحه ی حمایت از اقتصاد خانواده. اسم خود لایحه می شه لایحه ی حمایت از عضو شریف خانواده!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
جای یکی خالیست
یکی
که نمی دانم کیست
جای یکی
که نمی دانم کیست
این جا
خالی ست
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
چیزی که خیلی باعث خوشحالی منه اینه که طی سال های سال پروسه ی یادگیری و سرعت انتقال من در حال حاضر تفاوتی با دوران دبیرستان که نکرده هیچ به نظر خودم بهتر هم شده.
اصولا با گذشت زمان گذشته از یه دوره ی رکود که داشتم باقیش بهتر و بهتر بوده.
اگه بخوام بدترین دوران زندگیم رو اسم ببرم از هجده سال تا بیست و هشت سال رو انتخاب می کنم. و بعد از اون دوره ی دوازده تا چهارده سالگی ام. بدترین نا آرامی های روحی مداوم و مزمن رو در اون زمان ها تجربه کردم. از بیست و هشت سال تا به امروز همه چیز بالا و پایین رفته. روزهای تلخ و شیرین و آرام و نا آرام وجود داشته. اما یه بهبود تدریجی طی این شش سال در من وجود داشته.
با خودم بهتر و بهتر رفتار می کنم. خودم رو بیشتر و بیشتر دوست دارم و می شناسم.
می فهمم چی خوشحالم می کنه و چه چیزی و چه کاری باهام سر سازگاری نداره. مهم تر از همه تغییر در طی مسیر زندگی رو می فهمم. تغییر در خودم رو و در اطرافیانم رو و در محیطم.
مشکل اعتماد به نفس هنوز هم بفهمی نفهمی وجود داره. میاد و می ره. کمتر شده اما به کل از بین نرفته. انگار در من ریشه داشته باشه. برای مبارزه باهاش کارهای عجیب و مختلفی می کنم. مبارزه هست و نیست.
…
خود نفس مبارزه عجیبه و گاهی بی ثمر.
اولین باری که یادم میاد با خودم مبارزه کردم هنوز مدرسه ی ابتدایی بودم. کلاس پنجم شاید یا کوچک تر. به نظرم اومد بزرگ شده ام و دیگه نباید برنامه ی کودک ببینم! دو روز مبارزه کردم که برنامه کودک نبینم!!! روز سوم ساعت پنج بعد از ظهر بی خیال مبارزه شدم.
سال ها بعد اصلا نمی دونستم برنامه کودک چه ساعت هایی پخش می شه و کارتون هاش چی هستند.
بعد از بیست و دو سه سالگی و خصوصا دو سه سال اخیر خیلی یاد این تجربه می افتم.
گاهی اوقات طبیعتمون ما رو به ما دیکته می کنه. مبارزه مفهومی نداره. زمان و رشد ما طی زمان حلش می کنند.
—
طی دو سه سال اخیر و خصوصا همین امسال احساس می کنم قدرت فراگیری ام و سرعت انتقالم هیچ تفاوتی با دوره ی دبیرستان نکرده و شاید بهتر هم شده.
اضطراب کمتری دارم. آروم ترم و با خودم رفیق تر. از دغدغه ی فکری کنار می کشم و از هر موقعیتی که فکرم رو مشغول کنه. تمرکز پیدا کرده ام و…اینه که کمک می کنه.
می خواستم خودمحور بشم…شدم. نسبت به گذشته خیلی خیلی از خودراضی تر هستم و…به هر حال یاد گرفتم قبل از هر کسی باید یاد بگیرم با خودم زندگی کنم. و حالا….از گذشته قشنگ تر و بهتر با خودم زندگی می کنم.
…
همیشه فکر می کنم به این که بزرگترین دلیل این که شیر در بسیاری افسانه ها سلطان جنگل هست وحدت وجود شیر هست.
و فکر می کنم به منزلگاه بعدی زندگی ام.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عین بچه فیل در حال رشد وزنم داره روز به روز بالا می ره!!!
برهان قاطع اگه نداشتم مسلما شک نمی کردم که حامله هستم.
از هفته ی گذشته ورزش رو جدی تر از قبل شروع کردم. گرچه که کنارش نگذاشته بودم.
از چهل و هفت کیلو رسیدم به پنجاه کیلو. بگذریم که پارسال این موقع چهل و شش کیلو هم کمتر بودم.
از اهداف امسال اینه که تا سه ماه دیگه وزنم رسیده باشه همون چهل و شش کیلو.
هنری که کردم از اول هفته ی پیش تا امروز بین چهل و نه و پنجاه نگهش داشته ام.
اگه تا آخر ماه با همین میزان ورزش پایین نیاد و بالاتر بره حتما دکتر می رم. نگرانم تعادل چیزی توی بدنم به هم خورده باشه.
—
یک ماهیه خوره ی لاتاری خریدن به جونم افتاده. بزرگترین اشتباه این بود که اولین بار که لاتاری خریدم -برادر ناباب!!- به شانس خودم و داداشیه عدد ها رو انتخاب کردم و به خودم گفتم همیشه همین ها رو انتخاب خواهم کرد. حالا همه اش فکر می کنم نکنه یه بار همین ها رو انتخاب نکنم و عددهای برنده اعلام بشند و ببینم عددهای من بوده اند!
گرچه…شمشیر دولبه است. عدد برنده که اعلام بشه و ببینی که عددهای تو نبوده اند می فهمی که دو دلار برگردونده شده به جیبت!
خلاصه…از من به همگی نصیحت. اگه به سرتون زد لاتاری بخرین لااقل عددهاش رو خودتون انتخاب نکنین. بگذارین به عهده ی دستگاه. اونطوری دیگه دست و دلتون نمی لرزه هفته ای سه بار از روی خود اجباری لاتاری بخرین!
—
آدم ها در شرایط مختلف تبدبل به آدم های مختلفی می شند. بدیش اینه که اگه کسی بدونه و بخواد سو استفاده کنه می تونه یه آدم دیگه رو توی اون شرایط قرار بده و تبدیلش کنه به یه آدم دیگه. احتمالا عقاید مذهبی و عرفانی اتکا به ایمان قوی برای همیشه همون آدم موندن از همینجا میاد.
در نمونه های غلو شده می شه زندانبان ها رو مثال زد.
بحث بود توی رادیو در مورد زندان ابوقریب. بحث رو حدود چهار پنج ماه پیش شنیدم. امشب به دلیلی یادم افتاد.
روانشناسی و جامعه شناسی که حرف می زد می گفت سال ها پیش حدود سال هفتاد و چهار (اگه اشتباه نکنم) پروژه ای داشته که طی اون دانشجوهاش رو در شرایط زندانبان و با اختیارات و مسوولیت ها و شرایط کاری یک زندانبان قرار داده. نتایج به حدی وحشتناک بوده اند که پروژه متوقف شده.
زندان بان ها در زندان روزهای متمادی بدون تعطیلی کار می کنند. برخی زندانی ها -باز هم به دلیل شرایط خاص- رفتارها و مزاحمت های خاصی ایجاد می کنند که نمونه اش در زندگی عادی و روزمره دیده نمی شه. اینها و بسیاری عوامل دیگه -که فراموش کرده ام- خصوصا در شیفت شب زندان بان ها باعث سو رفتار شدید زندان بان ها نسبت به زندانی ها می شه. تفاوت اصلی شیفت شب با شیفت روز اینه که در شیفت شب رییس بالای سر زندانبان نیست و شرایط کار هم در شب معمولا نسبت به روز بسیار سخت تره.
خلاصه…نهایت ماجرا این که خیلی وقت ها تقصیر کسی نیست. هر کسی تحت شرایط خاصی تبدیل به یه آدم دیگه می شه متفاوت با چیزی که تحت شرایط دیگه بوده.
قشنگترین بخش اش اینه که آدم کمکی جامعه شناسی و رفتار شناسی بخونه و بفهمه رفتارهای خودش تحت کدوم شرایط چه تفاوت هایی کرده اند و تا حد امکان از این شناخت استفاده کنه و خودش رو در شرایط مختلف برای خودش حفظ کنه.
از غیر قابل بخشایش ترین ها اینه که کسی شرایط رو برای آدم دیگه ستوه آور کنه و از آدم دیگه استفاده ی ابزاری کنه و در جهت منافع خودش تبدیلش کنه به کسی غیر از خود اون آدم.
اصولا جهت دادن به آدم ها رو دوست ندارم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
زندگی بازی های عجیبی با آدم ها می کنه.
بعضی آدم ها عمرشون رو می گذارند روی این که یک لحظه رو تجربه نکنند. علیرغم تمام حساب ها نهایتا اون یه لحظه رو تجربه می کنند که شاید اگه تمام اون تلاش ها و حساب ها نبود اون یک لحظه هرگز اتفاق نمی افتاد.
بعضی آدم ها تمام عمرشون می ترسند از این که نکنه در آینده اتفاقی که ازش می ترسند بیفته. از دنیا میرند و عمرشون رو با فکر اون اتفاق ناخوشایند تلخ می کنند و اون اتفاق هر گز نمی افته یا…اتفاق می افته و می بینند اونقدر ها هم ناخوشایند نبود.
و…
اصل اینه…زندگی لحظه است. لحظه ی اکنون. با به خاطر داشتن ارزش آینده و با فراموش نکردن تجربه های گذشته.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
دچار بی انگیزگی شده بودم از نوع مدت دار.
یاد یه جمله افتادم که روی تی شرت یه کسی خونده بودم:
هر روز یه کاری رو که از انجامش می ترسیدی انجام بده.
…
یعنی…از اون نوع ادم هایی هستم که اگه هر روزی یه بهانه ی تازه واسه زندگی نتراشند بعد از یکی دو هفته به شدت سرخورده و بی انگیزه می شند.
اینجوری نیست که دلم بخواد یا مثلا هوسونه باشه و از این حرف ها. عینهو ویتامین که باید به بدن برسه من هم همیشه نیاز دارم به یه چیز جدید…یه کار جدید…یه برنامه ی جدید. حالا می خواد درست کردن یه غذای جدید باشه یا یاد گرفتن یه زبان جدید یا خوندن یه کتاب جدید یا دست گرفتن یه پروژه ی جدید یا شروع کردن یه کار جدید یا عوض کردن خونه یا یه راه جدید واسه پول در آوردن یا…حتی دوختن یه دگمه!!!
اصولا فکر می کنم نژاد بشر و جنس بشر همینطور باشه. منتها من از جمله ی خوشبخت هاشون هستم که به این نیاز مبرم پی بردم و فرصت و موقعیت پرداختن بهش رو هم دارم.
معتقدم هر فردی از ابنای بشر در سلامت کامل روحی محتاج تکاپو است و محتاج استقلال و محتاج تحول. وگرنه می پوسه و می ریزه و…می شه آدمی که فقط زنده است نه که زندگی کنه.
….
چطور آدم ها این طور به راحتی و در کمال خونسردی و خوشی حال زندگی یه انسان دیگه رو بی دلیل و بادلیل از بین می برند…این…من رو عصبی می کنه.
هر فشاری از بیرون روی زندگی من به شدت من رو عصبی می کنه.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
به به…دنبال CSW می گشتم. خوردم به سکس ورکر ها و پشت بندش به سکس توریسم و …ایناهاش:
خدمتتون عرض شود که همه راه ها به رم ختم می شود!
باز هم خدمتتون عرض شود از تونس و کنیا خبر نداشتم. ولی انصافا ایتالیا و یونان رو پسندیدم! عجیبه که فرانسه توی لیست مقصد خانوم ها نیست.
اگه وقتی…بی وقتی..موندین فکری واسه ی توریسم کجا برین این لینک شاید کمک کنه.
سکس بی دردسر.
تنها قسمتی اش که مشکل دارم و حسابی هم مشکل دارم قسمت سکس با کودکانه. بابا مصبتون رو شکر. طفلک بچه گناه داره به خدا. بی خیال.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
مطلب زير از ويکيپدياست:
جایگاه زن در ایران باستان
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
پرش به: ناوبری, جستجو
زن در اوستا و همچنین در زبان سانسکرت به لقب «ریتهسیهبانو» یا «اَشَهبانو» خوانده شده، که به معنی دارنده فروغ راستی و پارسایی است. امروز واژه نخستین در زبان پارسی حذف شده و فقط بانو که، به معنی فروغ و روشنایی است برای زنان به کار میبریم. باز واژه مادر در اوستا و سنسکرت «ماتری» است که به معنی پرورش دهنده میباشد و خواهر را «سواسری» یعنی وجود مقدس و خیرخواه مینامد و زن شوهردار به صفت «نمانوپنتی» یا نگهبان خانه، نامزد شده است.
زن درایران باستان (درمتون پهلوی) مقامی بسیار والا و ارجمند داشته است. مهریکی از ایزدان مادینه بوده که به شکل زن مهر آن نیز وجود دارد. اما بعدها نماد مردانه پیدا کرد. زن ایرانی در دوره هخامنشیان در کلیه امور همچون مردان به کار و پیشه مشغول بوده است. این را کشف سنگنبشتههای گلی در تخت جمشید به اثبات میرساند. جالب این که بدانید زنان در هنگام زایمان مرخصی با حقوق داشتهاند و همچنین پس از زایمان به آنان پاداشهای گران بها نیر داده میشد. در برخی از سنگ نبشتهها شاهد آن هستیم که مردان در خدمت زنان کار میکنند و ریاست کارها به زنان است و نیز میبینیم که زنانی معرفی شدهاند که املاک وسیع و کارگاههای بزرگی داشتهاند، همچنین زنان دوره هخامنشی میتوانستند بدون هیچگونه دخالت شوهر در املاک و داراییهای خودهرگونه تصرفی که مایل بودند، بنمایند.
در ایران باستان، مقام زن در جامعه بسیاربالا بود و زن در بسیاری از شئون زندگی با مرد همکاری میکرد. بنابرنوشته کتاب نیرنگستان پهلوی، زنان میتوانستند در سرودن یسنا و برگزاری مراسم دینی حتی با مردان شرکت کننده یا خود به انجام اینگونه کارها بپردازند. زنان حتی میتوانستند درا وقات معینی به پاسداری آتش مقدس پرداخته و طبق کتاب ماتیکان هزاردادستان به شغل وکالت و قضاوت مشغول شوند. در فروردین یشت و دیگریشتها و همچنین شاهنامه و دیگرحماسههای باستانی این سرزمین، اسامی بسیاری از این زنان نامدار و پهلوان و میهن پرست دین دار- که به واسطه کارهای مفید و نیکشان در گروه زنده و روانان جاوید، درآمدهاند – نام برده شده و برروان فرهمند آنان درود فرستاده میشود. در ایران باستان زنان همچون مردان میتوانستند فنون نظامی را یاد بگیرند و حتی فرماندهی سپاهیان را بر عهده بگیرند (مانند: بانو آرتمیس که فرمانده سپاهیان ایران در برابر یونانیان بود، و گردآفرید که مرزدار ایران بود و در برابر سهراب صف آرایی کرد).
زیبایی تمدن ایران و فرهنگ انسانی اش در اینجا بیشترآشکار میشود که زنی ایرانی دارای شخصیت حقوقی و برابر با مردان بوده و میتوانسته به شغل وکالت دادگستری بپردازد و حتی بر مسند قضاوت بنشیند. بنابه گفته کتاب هزار دستان (هزار ماده قانون) زنان دانشمند و باسواد به پیشه قضاوت مشغول بوده اند. این زیبایی تمدن دیدن چهرههایی درخشان از زنان ایرانی که بر جایگاه والای شاهنشاهی ایران تکیه زدهاند نمایان تر میشود. چهرههایی همچون «هما»، «آذرمیدخت»، «پوراندخت»، «دنیاک» و نیز چهرههایی مشهوری که فرماندهی سپاهیان ایرانی را بر عهده داشتهاند: همچون آرتمیس، کردیه، بانوگشسب، گردآفرید و… نیز زنان سیاستمدار و دانشمندی که به تنهایی و یا دوش به دوش مردان خود ایستادند و از این سرزمین پاسداری کردند، زنانی چون: آتوسا (همسرکورش بزرگ)، شهربانو استر، شهربانو موزا، پروشات، آتوسا (همسرسیاستمدارو هوشمند اردشیر دوم)، پانتهآ، کتایون، سیندخت، فرنگیس، فرانک، شیرین، منیژه، ارنواز، شهرناز، رودابه، تهمینه، دوغدو، پورچیستا (چیستا دخترکوچک آشوزرتشت).
دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار
پیوست: یه آهنگ…همین طوری…حس اش بود.
بسیار پیچیده است و بسیار ساده!
واقع شدنش بسیار ساده است و درکش بسیار ساده است و پذیرفتن اش و کنکاش کردن بسیار پیچیده.
اصولا بسیار پیچیده است و بسیار ساده!
—
بسیار کار درست و بجایی کردم.
کار ساده ای نیست اینقدر از خود راضی بودن!
به گمانم اسمش اعتماد به نفس باشد.
—
سه کیلوی ناقابل طی سه ماه گذشته وزن اضافه کرده ام. در حالی ست که هفته ای لااقل سه بار ورزش می کنم.
…
لاینقطع دهانم می جنبد البته. به گمانم از عوارض از خود راضی بودن باشد.
—
می گه خوبه عمل کنی! از خطرات عمل خون ریزی هست و عفونت و نابینا شدن!!!!! می گم اگه عمل نکنم چی می شه؟ می گه هیچی!!!!
خیلی جلوی خودم رو گرفتم بهش نگم مگه خیال کردی خلم چکش وردارم بزنم به تخمم!!
حالا باز خدا عمر با عزت و برکتش بده نگفت اگه عمل نکنم عفونت و ناخوشی و هزار جوره درد و مرض سر تا پام رو به گند می کشه!
—
به تصویب رسید.
این تاریخ یاد داشت شود. تا دو سال و یازده ماه آینده کتبالو خانوم میلیاردر می شود!!! آمین.
…
حالا علی الحساب دارم همین ده شاهی صناری رو که دارم حفظش می کنم!!
—
خیلی وقت ها یاد همکارهای ایران ام می افتم. یه ایمیل شوت می کنم براشون. از بهترین همکارهایی بودن که در طول زندگیم داشتم. ناب و گل.
برام جواب که می نویسن غصه ام می شه. می نویسن خوب شد که از اینجا رفتی. داره روز به روز بدتر می شه.
می نویسن با پسرش کلی خوشحاله و روحیه اش خوبه هر چند که شوهره اذیت می کنه.
و…
می نویسن کاش می شد باز هم با هم کار کنیم.
…
چرا بعضی شوهر ها “اینقدر” اذیت می کنن؟!
—
با خودم کلنجار رفتم بادبادک باز و هزار خورشید درخشان رو نخونم و نبینم که یه وقت نکنه غصه ام بشه.
گفتم جهنم ضرر. بی شک دو تا کتاب ها عین شلوار برمودا و کیف کوکوشانل مد روز هستند. نخونده باشی از مد عقبی! گفتیم جهت مدیست شدن هم شده احساسات رو بگذاریم کنار و وسط این همه کتاب این دو تا رو هم بخونیم و سری توی سرها در بیاریم.
گیریم که احساسات انسان پرستانه ی نویسنده ستودنی است و …صد البته می شود روی غم احتمالی آنچه به افاغنه و ایضا قربانیان زندگی سنتی خاور میانه و نظام قبیله ای می رود, در سایه ی تلاش شبانه روزی در راستای تریلیادر شدن خاک فراموشی ریخت و دانست که …ما که جستیم!
—
چه وقت این همه تغییر کردم مانده ام مات و متحیر.
مدت هاست فرض را بر این گذاشته ام که تعریف انسان برای من خود من هستم! به عبارتی به گمانم به خودکفایی تعاریف رسیده باشم.
در حال استحاله ی مداوم هستم. خدا اگه لطفی می کرد و جای استحاله ی مداوم اسهال نصیبم می کرد درمانش دم دست تر بود! تفاوتش این است که اسهال درمان نشدنی به سرعت می کشد. با استحاله ی درمان نشدنی سال ها زندگی کمابیش متغیری خواهی داشت. بد و خوبش به نوع استحاله ارتباط دارد. اسهال نوع بد و خوب ندارد. هر طور که باشد مداوم دستت به بند شلوار است و شهروند افتخاری (گلاب به روی همگی) مستراح!
—
می گفتم… بسیار ساده است و بسیار پیچیده!!!!!
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار