یکشنبه
بهمن ۱۹,۱۳۸۲
دوباره یه کابوس بد دیدم.
قرار بود بریم ایران و باید ساعت 7 فرودگاه می بودیم. از طرفی خیلی نزدیک به اون ساعت گل اقا به دوستش قول داده بود که می ریم دنبالش یه فرودگاه دیگه توی آمریکا.
تا نیم ساعت قبلش توی یه مهمونی بودیم که یه جای دوری بود و بعد هم باید یه خونه رو آماده میکردیم که دوست گل آقا بیاد توش و بمونه.
بعد هم باید ایران به مامانم اینها زنگ میزدیم و میگفتیم که دیر می رسیم. خیلی دیر و نیاند دنبالمون فرودگاه. اما من یادم افتاد که هیچ وسیله ای برای خبر دادن به مامانم اینها نداریم و اونها میان فرودگاه و ما نیستیم.
بعد رفتیم که به سرعت محل اقامت دوست گل آقا رو درست کنیم. من رفتم طبقه ی بالا رو مرتب کنم که سقفش خیلی کوتاه بود. مجبور شدم دراز بکشم که بتونم حرکت کنم و بعد اینقدر سقف کوتاه بود که نفسم گرفت و حالم بد شد و از خواب بیدار شدم.
-------------------------------------
گاهی اوقات زخم هایی هست که در انزوا مثل خوره...
شاید حالا اگه صادق هدایت رو بخونم بفهمم. بزرگتر شده ام.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یکشنبه
بهمن ۱۹,۱۳۸۲
من آن شکل صنوبر را زباغ سینه بر کندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
"حافظ"
.
.
.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چهارشنبه
بهمن ۱۵,۱۳۸۲
اين لينك رو ببينين. از وبلاگ هاله كش رفتم.
جاي تاسف داره. چي داره به سرمون مياد؟
-----------------------------------------
۱) ديروز و پريروز كلاس هاي آموزشي داشتيم. از نيوجرسي اومده بودن و بايد امشب برند. بهش مي گم امشب مي ري نيوجرسي؟ مي گه نه. بايد يه دوره ي آموزشي هم توي ونكوور برگزار كنيم. ميگم عاليه. چون ونكوور هم از اينجا گرمتره و هم از نيوجرسي. هواش بايد خيلي خوب باشه.
از پريروز تا حالا جدي جدي گير داده كه بيا تو هم با ما بريم ونكوور كه هواش خوبه!!!
مردم ديونه اند به خدا. راست راستي انتظار داره من همه ي كار و زندگيم رو ول كنم برم ونكوور فقط چون هواش بهتره. تازه به نظرم دلگير هم بشه.
۲) دو سه روز پيش ها يه دونه "موش" جلوي در آپارتمانمون ديديم. از اون موقع تا حالا مي ترسم بخوابم. آخه من سه تا كابوس خيلي بد دارم, يكي اش موشه, يكي سوسمار و يكي دير رسيدن به جايي. حالا هر شب مي ترسم اگه بخوابم كابوس موش ببينم.
۳)
بهمن عزيز هم فيلم همسايه ي هندي ما رو گير آورده -نمي دونم از كجا- و گذاشته روي وبلاگش. ناوديپ هيچ وقت براي من نخونده بود. نمي دونستم خوندن و رقصيدن هم بلده.
۴) بسته از ايران رسيده. يه عالم خوراكي -بشتابيد به سمت خانه ي ما كه از دستتون مي ره- براي گل آقا, يه جفت خرس براي كت بالو, و يه شعر "من گنگ خوابديده و عالم تمام كر... من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدنش".
هر كسي هر كدوم از اينها رو مي خواد كه بخوره و ببينه يه زنگ بزنه كه خونه باشيم و بدوه به سمت منزل ما.
دست فرستنده ها ي همه ي اينها درد نكنه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
یکشنبه
بهمن ۱۲,۱۳۸۲
یه آقای پاکستانی به نام "قیصر" همکار منه که حدود 45 سالشه و خیلی آدم خوبیه. همیشه وقتی من رو می بینه یا میاد سر میزم یا من رو می بره سر میز خودش و حدود 45 دقیقه تا یک ساعت در مورد پاکستان و ایران و پرویز مشرف و خامنه ای و وضعیت منطقه و آب و هوای فلوریدا و خلبانی و آبگوشت و ادویه های غذا حرف می زنیم. ده تا عکس هم از دختر 16 ماهه اش داره که هر دفعه که می رم سر میزش همون ها رو دوباره برای من ایمیل می کندشون!!!
بامزه وقتیه که یکی دیگه از همکار ها بهمون می رسه یا مثلا نهار رو داریم با همدیگه و با یکی یا چند تا از همکار ها می خوریم. شروع می کنه دقیقا این مونولوگ رو بدون کوچکترین تغییری بازگو کردن:
کتی و من همسایه هستیم. هه هه هه هه.. منظورم اینه که کشورهامون همسایه ی همدیگه هستند. کتی ایرانیه و من پاکستانی. مرز خیلی وسیعی هم با هم داریم(!!!). زن های ایرانی خیلی خوشگل هستند. خیلی هاشون هم زن مردهای پاکستانی هستند.
و همیشه من رو یاد این جمله ی مشقاسم می اندازه که می گفت: غیاث آبادی ها خیلی مردانگی دارند. زن های قم و اراک و گاهی هم زنهای تهران می میرند که بشن زن مردهای غیاث آباد...
و دقیقا به اینجای حرفش که می رسه از من تایید می خواد.
?.Kathy, ain't I right
ولله خانم ها و آقایون, من که تا به حال هیچ زن ایرانی رو ندیدم که زن مرد پاکستانی شده باشه. شما اگه دیده این بگین که من هر بار که "باید" ایشون رو تایید کنم اینقدر با عذاب وجدان این کار رو نکنم. ولله بالله به خدا من تا بحال از این خیلی زن های ایرانی که عاشق مردهای پاکستانی می شند یه دونه شون رو هم ندیده ام. در گل بودن این همکار مهربون من شکی نیست. اما من زن ایرانی ای که به نکاح مرد پاکستانی در اومده باشه ندیده ام.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پنجشنبه
بهمن ۹,۱۳۸۲
نكته اين نوشته رو كساني كه در كانادا يا آمريكا زندگي كرده باشند خيلي خوب متوجه مي شند. براي بقيه هم آخر كار يه توضيح اضافه كرده ام.
جمعه
بهمن ۳,۱۳۸۲
يه بار كلاس سوم دبستان بودم, معلممون من رو برد پاي تخته درس "چشمه" رو ازم بپرسه. من يه عالمه جيش داشتم. هول هم شدم يهو پاي تخته جيش كردم. معلممون هم گفت اي داد توي كلاس چشمه راه انداختي كه. خيلي خوش اخلاق و گل بود. خيلي دوستش داشتيم.
من كلي خجالت كشيدم. ظهر كه اومدم خونه همه اش گريه مي كردم و هيچ حرفي نمي زدم و نمي گذاشتم هيچ كسي بياد جلو و بهم دست بزنه. مامان و بابا و مامان بزرگ و بابا بزرگم كلي نگران شده بودند كه نكنه جدي جدي بلايي سرم اومده. هي ازم سوال هاي مختلف مي پرسيدند. من هم زار زار گريه مي كردم. آخر سر مامان بزرگم -خدا عمر طولاني بهش بده- گفت: ببينم جيش كردي؟. كه صداي گريه ي من ده برابر به آسمون بلند شد و همه يه نفس راحتي كشيدند.
فرداش گفتم من نمي رم مدرسه. مامانم گفت اگه امروز نري مدرسه ديگه هيچ وقت نمي توني بري مدرسه. كار بدي نكرده اي. برو مدرسه و مطمئن باش كه اصلا اتفاق مهمي نيفتاده.
حرفش خيلي وقت ها توي گوشم بوده. همه ي آدم ها اشتباه مي كنند. همه ي آدم ها كاري كه بهتر هست هيچ وقت نكنند رو مي كنند. اما مهم اينه كه بعدش دوباره سرمون رو بالا بگيريم و وارد جمع بشيم.
فيلم "مالنا" رو اگه نديدين حتما ببينين. به شرطي كه از ديدن اش غصه دار نشين. فوق العاده قشنگه اما غصه دارتون مي كنه. توي فيلم يه ضرب المثل مياره كه مي گه: شرافت از دست رفته در هيچ كجا به غير از همون جايي كه از دست رفته به دست نمياد. حالا شرافت از دست رفته ي جيش كردن كتبالوي ۸ ساله هم سر همون كلاس سوم ابتدايي اش دوباره به دست اومد.
-------------------
هفته ي گذشته بابا بزرگم هشتاد ساله شد. تولدش مبارك و اميدوارم هزار سال زنده و سالم باشه. هميشه يادم مي مونه چقدر من رو عاشقانه دوست داشت. چقدر من رو قلمدوش خودش برد توي پارك و گردوند. چقدر توي درس هام كمكم مي كرد. و چقدر به من اعتماد به نفس مي داد. چقدر غصه مي خورد وقتي من همه ي لباس هام باز بود و همه ي دامن هام كوتاه و هميشه آرايش مي كردم. چقدر غصه خورد كه من نرفتم دكتر بشم و شدم مهندس (به قول بابا بزرگم سر عمله!!!) و چقدر خوشحال بود وقتي من سربهواي بازيگوش و عاصي, آدم شدم و ازدواج كردم. و چقدر خودش رو كنترل كرد كه موقع كانادا اومدن من گريه نكنه.
تولد بابا بزرگم مبارك. تولد بابا بزرگ همه مبارك.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
چهارشنبه
بهمن ۱,۱۳۸۲
آخه اين چه وضعيه.. صبح ساعت ۹ جلسه داشتم. ساعت ده دقيقه به ۹ رسيدم اداره. بعدش ساعت ۹ و ده دقيقه كه هنوز به دليلي نرفته بودم سر جلسه يهويي خون دماغ شدم!!! اونوقت يه بلوز سفيد برفي هم تنم بود. مردم و زنده شدم تا بعد از ده دقيقه خون دماغم بند اومد و بلوز سفيد هم جون سالم به در برد و لك نشد.
ساعت ۹ و ۲۰ دقيقه سلانه سلانه رفتم سر جلسه. بعد گل آقا جان زنگ زد كه بگه ده دقيقه زود رسيده به كلاسش..بعد يه همكار ايراني ام از يه شركت ديگه زنگ زد كه اول فكر كردم كار مهم داره و جواب دادم. بعد ديدم خير, مي خواد درددل كنه!!! خودم هم كه يه بار از جلسه اومدم بيرون كه مطمئن بشم خون دماغم بند اومده. خلاصه يه جلسه ي يك ساعت و ربعي رو من سه ربع بيرون بودم. عالي بود البته. خيلي خوش گذشت. راستش جلسه ي تيممون بود و خيلي مهم نبود. اما خنده دار بود ديگه. حالا كل تيم فكر مي كنند من چقدر مهمم.
امروز كلي خوش گذشته. همه كارها خوب پيش رفته. غرغر ها ديگه تموم شدند. با وجود خون دماغ ولي خوش اخلاق و خندونم. نتيجه گيري كلي اين كه غر غرو بودن به وضع جسماني ربطي نداره. گاهي وقت ها آدم غرش ميياد. لطفا وقتي دوستتون يا همسرتون يا .. غرش مي ياد براي مدت لااقل يك هفته يا يك ماه يا حتي دو سه سال تحمل كنين و هر چي اون غرغرو تر مي شه شما خوش اخلاق تر شين.
من البته اين غرغرو بودن رو ارث دارم. گر چه كه خودم رو حسابي اصلاح كرده ام و فقط گاهي اوقات به اصليت ام بر ميگردم. مامانم طفلي حدود يه عمر از بدو تولد من تا حدود ۶ سال پيش (قبل از اين كه در صدد اصلاح خودم بربيام ) غرغرهاي پايان ناپذير من رو تحمل كرد. اگه در مورد چگونگي تحمل و برخورد با غرغر سوالي دارين به مامان من مراجعه كنين لطفا.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
دوشنبه
دی ۲۹,۱۳۸۲
1) از صبح روی دنده ی غر هستم تا همین حالا. صبح خواستم نرم سر کار, گل آقا گفت برسونمش ایستگاه مترو. من هم که دیدم نصف کار تموم شده و لباس باید عوض کنم شروع کردم غر وغر و رسوندمش و بعد هم رفتم سرکار. رفتم سراغ وینیفرد که ازش محصولات تازه رسیده رو بگیرم. گفت خودم از توی جعبه ها برشون دارم, دیوید که روی میز اونطرفی وینیفرد می شینه دید من دارم زیرلبی یه چیزایی میگم. گفت چیزی شده؟ من هم اعلام کردم که امروز از صبح دارم غر می زنم و برای دیوید بهتره که من رو "ایگنور" کنه. بعد با غر غر درونی کارم رو ادامه دادم تا ظهر که گل آقا تلفن زد و گفت برم دم ایستگاه مترو دنبالش. رفتم و سیل غر غر رو سرازیر کردم سرش اینقدر که کل زندگیش رو ریختم به هم. بعد هم برای تمام بعدازظهرم کارهای احمقانه توی شرکت داشتم که انجام بدم. هیچی دیگه. الان هم حدقه ی چشم چپم درد می کنه. گرسنه امه و غر...غر...غر...غر...
2) رفتم یه عالمه پول دادم و روز شنبه ناخون هام رو دادم سلمونی لاک بزنه. حالا این محصول جدید که اومده, درش به بدبختی باز می شه. بعد از این که ناخن شست دست راستم شکست, بقیه اشون رو دادم مارتین باز کنه. موندم سرگردون که یعنی هر دفعه من بخوام با این محصول کار کنم باید مارتین خره رو صداش کنم.غر..غر..غر..
3) گل آقا مون می خواست قرمه سبزی درست کنه. هوس کرده بود و من هم غر غرو بودم. بنابراین خودش دست به کار شد. بهش اول کار گفتم لوبیا قرمز نداریم. گفت چرا. حالا که گوشت و پیازش آماده شده و می خواد بگذاره که خورش جا بیفته, میگه لوبیای نپخته داریم نه لوبیای پخته. مجبور شدیم لوبیای سفید بریزیم توی خورش. تازه یه ساعت دیگه هم طول می کشه تا حاضر بشه. من گشنه امه. غر..غر..غر..
4) دیگه هیچی به نظرم نمیاد که بنویسم. چرا من اینجوری شدم که حرفهام اینقدر زودی تموم بشه. غر..غر..غر..
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار.
غر..غر..غر