Buy Ambien Without Prescription

Archive for the ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ Category

چهارشنبه
اردیبهشت ۹,۱۳۸۳
این دو سه روزه به یه بی حوصلگی مطلق رسیده بودم. اصلا و ابدا حوصله ی انجام کوچکترین کاری رو هم نداشتم. با این وصف امروز یه presentation رو انجام دادم و بعدش اومدم خونه و خوابیدم!!! اولش یه کم ترسیدم که نکنه اثر قرص هایی باشه که برای اضطرابم می خورم. بعد ترسیدم که نکنه اصلا به یه نوع فلسفه ی پوچی رسیده باشم. نه دلم می خواست راه برمء نه می خواستم غذا بخورم, نه علاقه ای به تمیز کردن خونه داشتم و نه دلم می خواست چیزی بخونم یا کاری بکنم. تنبلی مطلق خلاصه. رفتم دنبال گل آقا -که البته ترجیح می دادم به جاش بگیرم توی خونه بخوابم!!- و هی آیه ی یاس توی گوشش خوندم تا این که به زور دستم رو گرفت و برد یه رستوران و خلاصه اینقدر گفت و خودم هم سعی کردم تا بالاخره قطره قطره زندگانی در وجودم ریخته شد!!. حالا همه اش می ترسم که نکنه یه کم زیادی شور و شوق زندگانی در وجودم باشه. از بزرگترین مشکلات من اینه که ناحیه ی خاکستری ندارم. یا سفیدم یا سیاه. یا اصلا حوصله ندارم یا 24 ساعت شبانه روز باید هر ثانیه دستم به کاری بند باشه. در غیر این صورت هم مشکل بزرگ "در مرز افسردگی بودن" پیدا می کنم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
جمعه
اردیبهشت ۴,۱۳۸۳
ديروز و امروز از قشنگترين روزهاي زندگي من بودند. ديروز مهمون كسي بودم كه خيلي خيلي دوستش دارم. كسي كه هميشه برام يه دوست و راهنماي واقعي بوده. وقتي داشتم از خونه شون بر مي گشتم خداحافظي كه كردم و نشستم توي ماشين كه برگردم نمي تونستم جلوي اشك هام رو بگيرم. هميشه من به اين آدم نياز داشتم و حالا مي ديدم كه خودش چقدر مظلومانه نيازمند محبت و دوستي بوده و در نهايت خنده و شادماني اش, غمي كه داشت و محبت خيلي زيادي كه به من داشت رو به روشني حس مي كردم. اين محبت خيلي زياد و اين احساس بسيار عميق نزديكي و اين كه حس مي كردم كسي هست كه دوست دارم به خاطرش بار ديگه به ايران سفر كنم بيش از حد تصور لذت بخش بود. بعد از اون نوبت گل آقا رسيد كه با يه خبر خيلي خيلي شاد, خوشحالي من رو تكميل كنه. توي يه زندگي ادم وقتي ثمره ي تلاش هاي نفر ديگه رو مي بينه حتي بيشتر از وقتي كه خودش موفق مي شه, احساس شادي و اطمينان مي كنه. گل آقاي عزيز هميشه بيشترين بهانه هاي شادي رو براي من فراهم مي كنه. بعدش نوبت يه مهموني خيلي شاد بود. از سر تا ته مهموني خونديم و رقصيديم. يه زن و شوهري هم كه از هم جدا شده بودند, روز قبلش زنگ زدن و مزده ي آشتي كنون رو دادن و توي اين مهموني با همديگه اومدند. يكي از دوستامون كه از شدت خوشحالي يه عالمه گريه كرد. آخريش هم يه هديه بود. از قشنگترين هدايايي بود كه در زندگيم گرفته بودم. هديه اي كه واقعا تكونم داد, از يه همبازي دوره ي كودكي. مامان و خواهرش قبلا ديدن من اومده بودن اما خودش خير. تلفن زد و به مامانم گفت كه مي خواد براي يك ربع بياد و من رو ببينه. آمد و يه "هديه ي ناقابل" آورد, كه نمي دونم چطور مي تونم ارزشش رو بيان كنم. اشك من و مامان و مامان بزرگم و خودش در اومده بود اما همه خيلي خوب اشك ها رو توي چشمهامون نگه داشتيم!!! اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشه. اميدو ارم همونطور كه سالها آرزو داشته و سعي كرده بتونه كه بالاخره بياد كانادا. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پنجشنبه
اردیبهشت ۳,۱۳۸۳
به اندازه ي يه دنيا كار نكرده دارم كه بايد در عرض دو سه ساعت انجامشون بدم!!!! بقيه ي زمان هاي باقي مونده رو خونه ي عمه و خاله هستم يا عمه و خاله خونه مون هستند!!!!! اما دو تا كار مهم خيلي مهمي كه به خاطرشون اومده بودم ايران انجام شدند. مي تونم بگم يه كوله بار خيلي سنگين رو باز كردم. بارهاش رو معاينه و جابه جا كردم. فهميدم كوله بار از كجا اومده و چرا دارم حملش مي كنم و توش چي ها هست. تازه يه جورايي فهميدم اين كوله هه احتمالا آخر سر به كجا مي رسه!!! يه كوله بار هم انداختم روي دوشم از يادگاري ها كه هر جا وسط هاي راه يه كمكي خسته شدم بازش كنم و يادگاري ها رو نگاه كنم و يه استراحتي كنم و دوباره راه بيفتم. خدا عمر با عزت بده به پدر بزرگ و مادر بزرگ مادري من كه فقط يه بچه دارند و اون هم مامان منه!! وگرنه اين مدت كوتاه ديد و بازديد هاي من بيچاره چندبرابر هم مي شد. فرزند كمتر, زندگي بهتر براي پدر و مادر و بچه و نوه و نتيجه و هفتاد جد و آباد و كليه ي ملل و دولت هاي دنيا.. آمين.(توضيح :خواستيم جهت جور در آمدن قافيه جمع مكسر دولت رو استفاده كنيم, ديديم نتيجه ي جستجوهاي بي ادبي گوگل و ياهو صاف مي رسه به اينجا و جستجوگر رو حسابي نااميد مي كنه, نوشتيم دولت هاي دنيا كه جمع سالم دولت است و نه جمع نا سالمش). ---- اين مدت كه اينجا بودم براي پرشين بلاگ ها بايد فيلتر شكن استفاده مي كردم و تازه در اون صورت هم نظر خواهي باز نمي شد. مجبورم اينجا داد و فرياد راه بندازم. آهاي يك آدم متوسط, معلومه كه : دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

حجم

سه شنبه
اردیبهشت ۱,۱۳۸۳
به خوبي مي شه حدس زد كه اگه مدت يكماه ديگه اينجا بمونم ميشم يه تپلي سفيد مفيد, تقريبا به هيكل زنان قاجار. هر چي زور زده بودم و لاغر شده بودم از دست رفت. البته فكر كنم بيشتر به خاطر الگوي زندگي اينجاست تا نوع غذاهاي مصرفي. خلاصه كه بدونين و آگاه باشين يك حجم كتبالو رفته اما دوحجم كت بالو داره برمي گرده. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
چهارشنبه
فروردین ۲۶,۱۳۸۳
براي بار صد هزارم: مي خوام برم دريا كنار, دريا كنار هنوز قشنگه..... واه از اين صبح زود بيدار شدن ها كه اينقدر دوست دارم, اما اينقدر هم سخته. ديروز تا ساعت 11:30 ظهر خوابيدم!!!! ---- اينجا كه مياي فكر مي كني شدي مركز دنيا, و عالم و آدم عينهو اقمار منظومه ي شمسي مي چرخند دورت. يه از خودراضي مزخرفي شده ام كه حد نداره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

بدو, بدو

شنبه
فروردین ۲۲,۱۳۸۳
بدو, بدو, بدو, بدو,... صبح برو بانك, بعدش بپر خونه كه به فرم ها برسي. بعد بدو برو پيش زري, بعدش پري, بعدش بابا بزرگ گفته كه پس ما چي مي شيم, بعدنش بايد بدوي بري دكتر كه انگشت شست پات رو كه يه ساله رنگش سفيد شده نشون بدي. اونوقتش شب بايد عين گوشت كوبيده سينه خيز بري توي تختخواب..و.... بامزه است ها. كلي داره خوش خوشانم ميشه. راست راستي عاليه. اين هفته ديگه عازم مسافرت هستيم. به همگي در اقصي نقاط عالم خوش بگذره. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار پيوست: گل آقامون دارند كارهايي رو انجام مي دن كه در زمان بودن ما انجامشون غير ممكن بود. دارند فيلم godfather مي بينند. فكر مي كردم گل آقا خيلي خيلي گل باشه, ديگه نه اينقدر. فيلم گاد فادر!!!! ولله اگه من مي تونستم اينقدر گل باشم.

لوس تر

سه شنبه
فروردین ۱۸,۱۳۸۳
حالتم دقيقا اينطوريه: خوب ديگه, جيش بوس لالا تا فردا صبح كه گنجيشكا آواز بخونند و كت بالو خانوم رو از خواب بيدار كنند. لوس بودن هم خيلي مي چسبه ها. هر چي هم كه لوس باشي باز مي توني لوس تر بشي. ------ ولله جريان ايميل ويروسي نمي دونم چيه. بايد احتمالا يه چكي چيزي بكنم. گل آقا زحمتش رو مي كشه. و پسورد رو هم بايد عوض كنم. دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پنجشنبه
فروردین ۱۳,۱۳۸۳
1) بفرمایید: نتیجه ی روانشناسی رنگ بنده, به فرمایش سایت هوای تازه: هر چيزي را كه موجب تحريك او شود به آساني و با سرعت مي‌پذيرد . ذهن او سرگرم چيزهائي است كه بسيار هيجان‌انگيز هستند ( محرك‌هاي عاطفي يا ساير محرك‌ها ) . آرزو دارد كه ديگران وي را به عنوان يك شخصيت هيجان آور و جالب به شمار آورند كه روي هم رفته از نفوذي جذاب و موثر در ديگران برخوردار است . براي اجتناب از به خطر فرصت‌هاي كاميابي يا كاهش اعتماد ديگران به او ، روش‌هاي زيركانه‌اي را به كار مي‌برد . به آساني تحت تاثير محيط پيرامون خويش قرار مي‌گيرد و به راحتي از عواطف ديگران متاثر مي‌شود . خواستار ايجاد روابط سازگار و يافتن حرفه و شغلي است كه اين روابط را گسترش دهد . احساس مي‌كند كه در مورد مشكلات و دشواري‌هاي موجود كار چنداني از دست او برنمي‌آيد و لذا ناگزير است كه به بهترين طرز از شرايط موجود استفاده نمايد . توانائي لذت بردن از فعاليت جنسي را دارد . بدکی هم نبود. حالا دیگه روان من شناخته شد. به سلامتی. 2) امروز همه عجیب غریب بودند. شاید از اثرات سیزدهمین روز ساله. شاید هم ماده ای چیزی در هوای تورنتو پخش و پلا بوده. دو تا ایمیل با یه سری اطلاعات عجیب که اصلا ربطی به من نداشتند به دستم رسید. یه ایمیل از کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم به دستم رسید. للوید که اصلا خوشش نمیاد من تست هاش رو توی آزمایشگاه شبیه سازی کنم تا دید من توی آزمایشگاه هستم بدو بدو اومد پیشم, با آهنگی که داشت از کامپیوتر پخش می شد یه کم رقصید!! و بعد یه مورد تست ناب رو برام یه ساعت توضیح داد و ازم خواست که برای شبیه سازی اون توی آزمایشگاه کار کنم. بعد هم گفت دو سه تا از تست های توی آزمایشگاه در محیط عادی اصلا قابل انجام نیست. (عجب!!).داشتم با آقا جیمی حرف می زدم که دیوید ( یکی ازمدیر پروژه ها و همون که تقویم لختی پختی داره) از پشت آقا جیمی شروع کرد برام شکلک در آوردن!!آقا جیمی که دید من شش دانگ حواسم به پشت سرشه و نه به خودش برگشت و دیوید رو در حال شکلک عجیب و غریب دید!! یه همکار ایرونی ام از یه شرکت دیگه اومد شرکت ما و بعد از این که کارش رو انجام داد اومد بالای سر من که فقط به من بگه که فکر می کنه زیادی لاغر هستم و باید سعی کنم چاق بشم!! پولیور اون یکی همکارم که شور رفته بود به لطف راهنمایی های دوستان وبلاگی درست شد (این اصلا عجیب نبود. فقط جای تشکر داشت).به یکی از دوستان زنگ زدم که ازش چیزی بپرسم. تمام جوابهای من رو نصف فارسی و نصف عربی داد!!! بعد هم رفتم پایین توی شرکتمون دیدم سالن ورزش شرکت کلاس رقص شکم (همون رقص عربی) گذاشته!!! و هنری برای اولین بار در تاریخ همکاریش با گروه ما یه پروژه رو سر موعد آماده کرده.و جالب تر از همه این که گل آقای ما برای اولین بار در تمام عمرش امتحان یه درس عمومی اش رو به خوبی درس های اختصاصی اش داده. این همه اتفاقات بامزه ی فسقلی برای همه ی هفته ی آدم کافیه. دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
سه شنبه
فروردین ۱۱,۱۳۸۳