کت بالو

بایگانی برای ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ دسته‌ها

لوس تر

سه شنبه
۱۸ فروردین ۱۳۸۳

حالتم دقيقا اينطوريه:

خوب ديگه, جيش بوس لالا تا فردا صبح كه گنجيشكا آواز بخونند و كت بالو خانوم رو از خواب بيدار كنند.

لوس بودن هم خيلي مي چسبه ها. هر چي هم كه لوس باشي باز مي توني لوس تر بشي.
——

ولله جريان ايميل ويروسي نمي دونم چيه. بايد احتمالا يه چكي چيزي بكنم. گل آقا زحمتش رو مي كشه. و پسورد رو هم بايد عوض كنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۱۳ فروردین ۱۳۸۳

۱) بفرمایید: نتیجه ی روانشناسی رنگ بنده, به فرمایش سایت هوای تازه:

هر چيزي را كه موجب تحريك او شود به آساني و با سرعت مي‌پذيرد . ذهن او سرگرم چيزهائي است كه بسيار هيجان‌انگيز هستند ( محرك‌هاي عاطفي يا ساير محرك‌ها ) . آرزو دارد كه ديگران وي را به عنوان يك شخصيت هيجان آور و جالب به شمار آورند كه روي هم رفته از نفوذي جذاب و موثر در ديگران برخوردار است . براي اجتناب از به خطر فرصت‌هاي كاميابي يا كاهش اعتماد ديگران به او ، روش‌هاي زيركانه‌اي را به كار مي‌برد .

به آساني تحت تاثير محيط پيرامون خويش قرار مي‌گيرد و به راحتي از عواطف ديگران متاثر مي‌شود . خواستار ايجاد روابط سازگار و يافتن حرفه و شغلي است كه اين روابط را گسترش دهد .

احساس مي‌كند كه در مورد مشكلات و دشواري‌هاي موجود كار چنداني از دست او برنمي‌آيد و لذا ناگزير است كه به بهترين طرز از شرايط موجود استفاده نمايد . توانائي لذت بردن از فعاليت جنسي را دارد .

بدکی هم نبود. حالا دیگه روان من شناخته شد. به سلامتی.

۲) امروز همه عجیب غریب بودند. شاید از اثرات سیزدهمین روز ساله. شاید هم ماده ای چیزی در هوای تورنتو پخش و پلا بوده. دو تا ایمیل با یه سری اطلاعات عجیب که اصلا ربطی به من نداشتند به دستم رسید. یه ایمیل از کسی که اصلا انتظارش رو نداشتم به دستم رسید. للوید که اصلا خوشش نمیاد من تست هاش رو توی آزمایشگاه شبیه سازی کنم تا دید من توی آزمایشگاه هستم بدو بدو اومد پیشم, با آهنگی که داشت از کامپیوتر پخش می شد یه کم رقصید!! و بعد یه مورد تست ناب رو برام یه ساعت توضیح داد و ازم خواست که برای شبیه سازی اون توی آزمایشگاه کار کنم. بعد هم گفت دو سه تا از تست های توی آزمایشگاه در محیط عادی اصلا قابل انجام نیست. (عجب!!).داشتم با آقا جیمی حرف می زدم که دیوید ( یکی ازمدیر پروژه ها و همون که تقویم لختی پختی داره) از پشت آقا جیمی شروع کرد برام شکلک در آوردن!!آقا جیمی که دید من شش دانگ حواسم به پشت سرشه و نه به خودش برگشت و دیوید رو در حال شکلک عجیب و غریب دید!! یه همکار ایرونی ام از یه شرکت دیگه اومد شرکت ما و بعد از این که کارش رو انجام داد اومد بالای سر من که فقط به من بگه که فکر می کنه زیادی لاغر هستم و باید سعی کنم چاق بشم!! پولیور اون یکی همکارم که شور رفته بود به لطف راهنمایی های دوستان وبلاگی درست شد (این اصلا عجیب نبود. فقط جای تشکر داشت).به یکی از دوستان زنگ زدم که ازش چیزی بپرسم. تمام جوابهای من رو نصف فارسی و نصف عربی داد!!! بعد هم رفتم پایین توی شرکتمون دیدم سالن ورزش شرکت کلاس رقص شکم (همون رقص عربی) گذاشته!!! و هنری برای اولین بار در تاریخ همکاریش با گروه ما یه پروژه رو سر موعد آماده کرده.و جالب تر از همه این که گل آقای ما برای اولین بار در تمام عمرش امتحان یه درس عمومی اش رو به خوبی درس های اختصاصی اش داده.

این همه اتفاقات بامزه ی فسقلی برای همه ی هفته ی آدم کافیه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگارنگ ۱۰

سه شنبه
۱۱ فروردین ۱۳۸۳

۱) هر قانون را تبصره اي ست
تو برهر قانون كتاب زندگي ام
تبصره اي يگانه نگاشته اي
—————————-
۲)‌ صبح با بابابزرگم حرف زدم. مي گه هر شب خوابت رو مي بينم. بهش گفتم ديشب چي خواب ديدي؟ گفت خواب ديدم اومدي دارم هي مي بوسمت و مي گم تو اونجا غريبي. بگذار ببوسمت چون اونجا توي غربت كسي نيست كه ببوسدت. و تو گفتي چرا, گل آقا هست. گل آقا كه هست ديگه غريب نيستم.

و راست راستي گل آقا بهترين همراه و يك دوست خيلي خوبه. اگه نبود خيلي چيزها كه امروز دارم رو هيچ وقت به دست نمي آوردم.
و راست راستي توي غربت خيلي ها هستند كه آدم رو ببوسند. اما با محبت و احساس يه پدر بزرگ, هيچ كس پيدا نمي شه كه آدم رو ببوسه. از هر چيزي مي شه دوباره به دست آورد. حتي فرزند و همسر. اما از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگ ديگه نمي شه يكي ديگه پيدا كرد. خصوصا پدر و مادر كه در دنيا براي هر كس فقط يه دونه ازشون وجود داره.
——————————
۳) قرار بود آموزش داشته باشيم. عزا گرفته بودم. چون خيلي كار دارم و اگه مي خواستم تا ظهر هم سر كلاس باشم حتما بايد شب رو سر كار مي خوابيدم. همين الانش هم تا ۹ و ۱۰ شب بايد بمونم سر كار. خدا رو صد هزار بار شكر, آموزش امروز كنسل شد.
——————————
۴) روز يكشنبه سر چهارراه چراغ سبز شد و اومديم راه بيفتيم كه يهو دلنگ, يه ماشين خرس گنده كوبيد به ماشينمون. با سرعت ۸۰ تا چراغ رد كرده بود. خدا رو يك ميليون بار شكر, اگه يه كم وسط تر چهار راه بوديم معلوم نبود گل آقا چه بلايي سرش ميومد. خدا رو شكر هيچ كس صدمه نديد. اما اتفاقات بعدش خيلي خيلي بامزه است. از ماشين, يه آقاي ۸۰ ساله (بعدا فهميديم ۷۲ سالشه) پياده شد. حسابي هول كرده بود. خانومش هم بعدا پياده شد. خدا من رو ببخشه اما لحظه اي كه ديدمش ياد مادر مرحوم فولادزره افتادم!! اون هي مي خواست به ما بگه كه چراغ سبز بوده!! جالب اينه كه همه ي ملت اونجا شاهد بودند و آقاهه هم هي مي گفت كه زن, چراغ قرمز بود. خلاصه بيمه ي آقاهه رو گرفتيم اما هي قول گرفت كه به بيمه و به پليس خبر نديم. ما هم كه تمام نگراني مون اين بود كه آقاهه پس نيفته هي بهش مي گفتيم بابا آروم باش. تصادف در همه جاي دنيا و در زندگي هر كسي پيش مياد. اصلا مهم نيست. جونت سلامت. ما هم دشمني با تونداريم كه به بيمه خبر بديم. همين خسارت رو بده كافيه. بعد خانومه گفت ما به شما هيچ برگه اي نمي ديم. برگه ي بيمه رو هم بهتون نمي ديم. ما هم گفتيم پس ببخشيد با اين حساب ما مجبوريم به پليس خبر بديم. آقاهه هم به زنش گفت: shut up, then Police will give me a ticket.
خلاصه كه بعد از اين كه مطمئن شديم آقا هه خدايي نكرده سكته نمي كنه رفتيم كه به عيد ديدني مون برسيم.
بعدش روز بعد گل آقا به آقاهه گفت كه مي خواد بره نمايندگي كه ببينه چقدر خرج ماشين مي شه. آقاهه گفت كه خير تو بايد بياي پيش تعميركار من. و گل آقا هم گفت كه نه, من مي خوام برم پيش تعمير كار خودم. يه دوساعت بعدش من به گل آقا زنگ زدم و ديدم گل آقا توي دفتر پليسه!!!! نگو آقا هه رفته به پليس گزارش داده كه تصادف كرده!!! ديگه از خنده منفجر شده بودم. مردم ديوانه اند به خدا. اونوقت تازه وقتي گل آقا رفته اداره ي پليس آقاهه به گل آقا گفته “تو چرا اين كار رو كردي؟”. گل آقا هم گفته من كه كاري نكردم تو اومدي به پليس گزارش دادي كه تصادف كرده اي!!! بعد با پليس اومده اند ماشين رو نگاه كرده اند, آقاهه به پليس و به گل آقا گفته “اما ماشين تو كه آبي پررنگ بود”. (ماشين همونموقع هم آبي پررنگ بوده). پليس نگاه كرده و گفته خوب الان چه رنگيه مگه؟ آقاهه گفته نه رنگ ماشين فرق كرده!! (جل الخالق). پليس به آقاهه گفته اما شماره ي ماشين همونه كه تو به ما گزارش دادي. آقاهه گفته خوب شماره ي ماشين رو مي شه عوض كرد!!! (به خاطر خط برداشتن سپر ماشين گل آقا رفته شماره ماشين رو عوض كرده لابد.) پليس هم به آقاهه گفته ببين به نظرم موقعشه كه تو بري خونه تون. بقيه ي كارها رو ما انجام ميديم.
هيچي ديگه. از اون موقع تا حالا هر وقت به اين جريان فكر مي كنم نمي دونم بخندم. دلم براي آقاهه بسوزه. يا چي. آخه آدم ها تا ۷۰ سالگي زندگي مي كنند كه يه چيزي ياد بگيرند. ديگه ۳۰۰ دلار يا ۵۰۰ دلار يا ۱۰۰۰ دلار كه اينقدر ناراحت شدن و دستپاچگي نداره. بابا آقا سرت سلامت. برو اصلا فداي سرت.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگارنگ ۹

یکشنبه
۹ فروردین ۱۳۸۳

۱) اوایل که رفته بودم سر کار, جایی که زندگی می کردیم با محل کارم خیلی فاصله داشت. با وسایط نقلیه ی عمومی حدود ۳ ساعت طول می کشید تا برسم. اما شانسی که آورده بودم این بود که کسی که خونه اش رو اجاره کرده بودیم همون طرف ها کار می کرد و بعد از ظهر ها می اومد دنبالم.
حدود دو هفته بعد از این که رفته بودم سر کار دیدم که همه ی تیم قراره که بعد از ساعت کاری برند بیرون غذا بخورند. من خیلی راحت نبودم به این دلیل که خیلی نمی فهمیدم چی می گند و کمی هم خجالتی بودم و توی جمع تیم هم جا نیفتاده بودم. همه هی بهم می گفتند بیا بریم و من هم می گفتم نه , نمی تونم چون که برای برگشتن کسی میاد دنبالم و اگه نتونم باهاش برگردم مسیر و راهم خیلی دور می شه. اصرارشون برام کمی عجیب بود. این موضوع گذشت.
حدود دو ماه بعد “هانگ” توی تیممون استخدام شد. دیگه زبانم بهتر شده بود, بیشتر در جریانات تیم بودم و بهتر می فهمیدم چی می گذره. دیدم همه می گند ساعت نهار رو بریم بیرون, به خاطر نفر جدیدی که به تیممون اضافه شده!! تازه فهمیدم دفعه ی قبل اصلا به خاطر من داشته اند می رفتند بیرون و من به شکل احمقانه ای بهشون گفته بودم نمی آم!! بعد هم بیچاره ها قرارها رو از اون روز تا به همین امروز از شام به نهار تغییر داده اند.
———————————
۲) روابط من و مارتین حسابی شیرین و حسنه شده. یه چیزی تو مایه های “برده دل و جان من, دلبر جانان من.. دلبر جانان من برده دل و جان من”!!!!
به علت مرخصی (مارتین جمعه با ایوانا رفت لاس وگاس), به مدت یه ماه من و مارتین همدیگه رو نخواهیم دید!! جمعه مارتین به من می گفت کتی , این جدایی برای من و تو خیلی خوبه!! من و تو بیشتر از این که گل آقا و ایوانا رو ببینیم همدیگه رو می دیدیم. این فرصت خوبیه که کمی همدیگه رو نبینیم, منتها قول بده که دلت برای من تنگ می شه!!! حالا من از الان تا یه ماه دیگه فرصت دارم به قولم عمل کنم و برای مارتین دلتنگ بشم!!! از شرکت اومدم بیرون دیدم موبایلم زنگ می زنه. دیدم مارتین است. سفارش کارهاش رو به من می کنه. دوباره دیدم موبایلم زنگ می زنه. بازم مارتین با یه پیغام ” ای بابا, من فکر کردم می ره روی پیغام گیر, چرا خودت برداشتی؟” گفتم شرمنده مارتین جان, فوروارده. گفت خوب می خواستم باهات خداحافظی کنم!!!
به نظرم مارتین هم خل شده.
————————————
۳) ادوارد این هفته صاحب یه کوچولو می شه به نام احتمالی “جیمز”. به نظرم ادوارد علاقه ی عجیبی به سنن و اسم های سنتی داره. یا حسابی به ملکه الیزابت عزیز و خاندان سلطنتی انگلستان وفاداره. اسم بچه ی اولی ویلیام است و این دومی داره می شه جیمز!!! بچه قرار بوده جمعه ی قبل به دنیا بیاد. تا همین جمعه هنوز به دنیا نیومده بود. داشتند می رفتند که باز هم تاریخ تحویل نوزاد رو ارزیابی مجدد کنند.
————————————
۴) تا این قسمت بالا برای کسانی بود که می خوان بیان کانادا, تجربه های سخت و بعد از اون خوب سرکار من رو بخونند و بدونن که اوایل سخته. واقعا سخته. اما رفته رفته درست می شه. صبر میخواد. اوایل آدم خیلی غصه می خوره. اما بعدش بهتر می شه. بهتر و بهتر. این قسمت پایین اما برای همه است. هر کسی که کسی رو خیلی دوست داره و گاهی ممکنه نتونه بگه چقدر, چقدر,چقدر و چطور, چطور, چطور دوست داره.بفرمایید:
گاهی وقت ها راست راستی آدم دوست داره بعضی هارو بغل کنه, فشار بده, بو کنه, هزار تا بوس کنه, دوباره بو کنه, باز فشار بده, بچلونه, اگه شد گاز بزنه و قورت بده, اونوقت اسمش و بگذاره بد جوری عاشق بودن!! واه…
می گم خدا رو شکر که من عاشق یه تیکه کیک نیستم. همه ی لباسم می شد پر از خامه!!
۵) دیروز موقع رانندگی راست راستی آرزو کردم گل آقا رو قورتش داده بودم. معمولا وقتی من رانندگی می کنم حرفی نمی زنه ها. اما امان از وقتی که بی حوصله یا خسته باشه. طبق معمول همه ی آقایون که کنار خانومشون می شینند می شه یه پا مربی تعلیم رانندگی. این جور موقع ها یه کم بد خلقی همه چی رو درست می کنه. گاهی وقتها چاره ی منحصر رفتار با آقایون فقط و فقط بدخلقیه. بگذریم که یه بار هم که آقا جیمی بغل دست من نشسته بود با نگرانی به من گفت: کتی اینجا سرعت مجاز ۴۰ است اما به نظرم تو داری ۷۰ تا می ری!!
چخه جیمی جون, کی اهمیت می ده؟

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۲۵ اسفند ۱۳۸۲

خانم ها و آقایون محترم

بعد از یک سال و خرده ای وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی بی وقفه, کمی تکه هام جا به جا شده و کمی هم به استراحت نیاز دارم تا سر فرصت تکه های خودم و زندگانی ام رو به هم بچسبونم.
استدعا دارد با مرخصی اینجانب موافقت به عمل آورید.
یک ساعت یا یک سال اش رو خدا عالمه.
بر می گردم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, خداحافظ.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

تيم مشكل دار

یکشنبه
۲۴ اسفند ۱۳۸۲

اولش كه اومده بودم سر كار توي كانادا تا حدود يه سال خيلي برام سخت بود. بعد كم كم عادت كردم.
بزرگترين مشكل ام listening بود و مشكل بعدي هم اين كه اصلا محيط كار دوستانه نبود. همه تحت استرس بودند و هيچ كس تحويلم نمي گرفت و به سوال هام جواب نمي داد.
واقعا مشكل داشتم.
پريروز داشتم با ژوليت حرف مي زدم كه در كانادا فوق ليسانس گرفته و مدتي در همين شركت ما در يه تيم ديگه كار كرده و مدتي هم در يه شركت ديگه كار كرده و دوباره برگشته شركت ما توي تيم ما داره كار مي كنه.
جالب اينه كه اون هم داشت مي گفت توي اين تيم دوست پيدا كردن خيلي سخته. هيچ كس چيزي كه بلد هست رو به كسي نمي گه. همه خيلي تحت استرس هستند و كارها توي تيم تعريف شده نيست و هر كسي مي خواد كارهاي ديگران رو انجام بده و ديگري رو خراب كنه.
كلي خيالم راحت شد. اگه ژوليت هم كه مدت ها اينجا كار كرده و با محيط هم آشناست و تازه چيني هم هست كه خودش كلي امتيازه, چون هم رئيسمون چيني هست و هم توي تيممون يك سوم آدم ها چيني هستند, اين حس رو داره و اين حرف رو مي زنه, من ديگه بايد كلي هم ذوق كنم كه تونستم خودم رو توي همچين تيم مشكل داري جا بندازم.
ياد گرفته ام كه هميشه و همه جا توي كار مشكل پيدا مي شه و كاريش هم نمي شه كرد. بايد از كنارش ساده و راحت عبور كرد و زندگي رو به خوشي گذروند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۲۱ اسفند ۱۳۸۲

خلايق ديروزي تي شرت رو هنوز نفرستاده اند اما به جاي يه دستگاهي كه سفارش داده بوديم يه دستگاه ديگه فرستاده اند!!! دستگاهي كه بايد براي يه مشتري ديگه مي فرستادن رو فرستادن براي ما و بالعكس. حالا بايد دستگاه رو پس بفرستيم و صبر كنيم تا اون چيزي كه سفارش داده بوديم برسه. خدا كنه جاي تي شرت واسه ام كت و شلوار كراوات نفرستند. مجبورمي شم كمپلت بدمش به گل آقا.

مامانم يه شعر توي كامنت دوني اون پايين نوشته و يه مقداري هم كامنت. ياد شب هاي آخر سال افتادم و ماجراهاش. هر بار درست شب سال نو كارگرها غيب مي شدند. يادم نمي ره يه بار قرار بود روز ۲۸ اسفند كارگر بياد و خونه مون رو تميز كنه. نيومد. طبق معمول هر سال و همه ي كارگر ها. من حدود ۱۵ سالم بود و برادرم هم حدود ۹ سال. توي زندگيمون بشقاب هم جابه جا نكرده بوديم. اما اون دفعه اينقدر همه ي كارها مونده بود كه من و برادرم هم شروع كرديم شستن شيشه ها. شيشه هاي خونه مون هم خيلي بزرگند. يه طرف هر اتاق خواب به جاي ديوار پنجره است و بنابراين شيشه اي. خيلي هم مزخرف است, چون تمام گرماي اتاق مي ره بيرون و توي زمستون آدم يخ مي زنه. به هر حال كه امسال رو خدا به خير بگذرونه. هر بار ياد اون سال مي افتم و خودم و برادرم, كلي خنده ام مي گيره.و.. دلم واسه ی کارگر خونه مون تنگ شده. هم علی آقا و هم آقای میری. نمی دونم چرا توی ایران فکر می کنند آدم وقتی میاد اینور آب, اونوری ها رو یادش می ره. بابام پای تلفن بهم گفت فردا آقای میری میاد خونه مون. آقای میری رو یادت هست؟..بابا جان, معلومه که یادمه. خیلی هم دوستش داشتم. یادم میاد برای اولین بار اومده بود خونه مون کار کنه, یه ساعت تمام فقط پرتقال ها رو دستمال می کشید!!! نمی دونم الان چطوری کار می کنه. سریع تر شده یا نه. همیشه هم کلی راجع به بچه هاش حرف می زد.
علی آقا هم خیلی بامزه بود. ۸ تا بچه داشت و بچه آخری رو فروخته بود به یه خونواده ای. بهش گفتم علی آقا چرا اینقدر بچه دار شده ای؟ بهم گفت خانوم بی عقلی. عقل نداشتیم, ۹ تا بچه آوردیم. جریانات علی آقا رو یه بار کامل می نویسم. خالی از لطف نیست.

بعد هم اين كه عماد خراساني هفته ي پيش فوت كرده. اين شعر رو كه مامان فري توي كامنت دوني گذاشته مي گذارم اينجا. خيلي از شعرش خوشم اومد. خيلي زياد. اگه خودم مي خواستم وصف الحال كنم به اين خوبي نمي تونستم شرح بدم. روانش شاد.

گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر
باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر
امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم
شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر
مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم
من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر
چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد
گر به جز عشق توام هست تمناي دگر
تاروم از پي يار دگري مي بايد
جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر
گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان
ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر
از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست
گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر
مي فروشان همه دانند عمادا كه بود
عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر

عماد خراساني

و کلام آخر از فروغ:
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شب ها ترا به گوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم.
..و
دلم گرفته است.
دلم گرفته است….

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگارنگ ۸

چهارشنبه
۲۰ اسفند ۱۳۸۲

۱- فكر كنم مارتين خره خيلي دلش مي خواد بشه رئيس آزمايشگاه و بنابراين رئيس من و ژوليت. بنده به شخصه مخالفتي ندارم چون كوچكترين علاقه اي به رياست ندارم. اما رفتارش گاهي اوقات نخواستني مي شه. تازگي ها به نظرم با من بد شده باشه. غد است و روي حرفش پافشاري مي كنه, من هم مجبور مي شم كج خلقي كنم. ديروز بهم گفت كه اصلا خوشش نمياد بامن مخالفت كنه. از ديروز تا حالا دارم نازش رو مي كشم. توي محيط كار بدخلقي كردن رو اصلا نمي پسندم. خدا رو شكر كه دوست دخترش نيستم. ازاون قبيل آقايوني است كه اصلا باهاش آبم توي يه جوب نمي ره. ديروز برايان ازش پرسيد مارتين, تو نمي خواي ازدواج كني؟ مارتين هم گفت چرا, فقط منتظرم كتي يا ژوليت از شوهرهاشون جدا بشن, من باهاشون ازدواج كنم!!!!!!

۲- اين هفته رو كامل آموزش داريم. ديروز و پريروز روي يه دستگاه,‌ امروز و فردا و پس فردا روي يه دستگاه ديگه. امروز دو تا آقاهه اومده بودن. يكي شون از قبل من رو مي شناخت. لهستاني است و در اتاوا زندگي مي كنه. به اندازه ي يك ساعت و نيم مغز من رو به كار گرفت و تشويقم كرد كه برم و فيلم the passion of the christ رو ببينم. مسيحي كاتوليك بود و يه عالمه در مورد مباني مسيحيت و قسمت آخر زندگي مسيح حرف زديم. آخر سر هم به اين ختم شد كه قراره برامون تي شرت بفرسته. سايز من رو مي خواست. بهش گفتم small . گفت دفعه ي پيش ات رو يادم بود برات مديوم كنار گذاشتم. اما تنها كاري كه مي تونم بكنم اينه كه خوشرنگه رو بدم به تو (رنگ بورگاندي كه نوعي شرابه) و سرمه اي يا سياهه رو بدم به ژوليت. اينم از مزاياي اين كه با يه آقايي يك ساعت و نيم در مورد مسيح و فيلم حرف بزني. شرابي به جاي مشكي و سرمه اي!!!

۳- امروز اين آقا لهستانيه ( به نام كريس) كه مهندس فروش شركتي هست كه ازش خريد كرده ايم, بايد جيمي رو مي برد نهار. ما هم كه آموزش داشتيم طبعا بايد برده مي شديم. آقا جيمي اينقدر عجله كرد كه ما سه تا نخودي رو جا گذاشتند و رفتند!!! البته كريس بعدش كلي ازم معذرت خواهي كرد. خصوصا وقتي كه داشت در مورد لزوم عشق ورزي و فلسفه ي مسيحيت حرف مي زد. گفت شايد يه روزي از اتاوا بياد اينجا و قضاي اين بار رو به جا بياره و يه نهار به خرج اداره شون به من بده!!

۴-هنوز هم عين چي خجالت مي كشم با آقا جيمي حرف بزنم, در عين حال كه راست راستي دوستش دارم. چي مي شد اين آقا جيمي ما ايراني بود. راحت مي شد باهاش حرف بزنم, با فرهنگ خودمون و خيلي راحت بهش بگم آقا جيميه , راستي راستي دوستت دارم. فرقي نمي كنه رئيسم كني يا بيرونم كني. راست راستي برات احترام قائلم.

۵- وقتي داشتم مي رفتم كلاس رقصم -قبل از ساعت ۸ شب- بنزين بود ليتري ۶۰.۲ سنت, وقتي داشتم بر ميگشتم -بعد از ساعت ۹ شب- بنزين بود ليتري ۷۹ سنت!!! واقعا كه.

۶- عاشق ادمهايي هستم كه وقتي مي بينيشون انگار شونصد ساله كه مي شناسندت. توي پاركينگ يه خانمي حدود ۶۵ ساله رو با يه ماگ قهوه و دوازده سري بار و بنديل آويخته به چهار ستون بدنش ديدم كه يه خنده ي پهن و واضح توي صورتش پخش و پلا بود. تا برسيم توي آسانسور و من طبقه ي همكف پياده بشم, كل امروزش رو برام توضيح داد. بيشترش رو نفهميدم البته, آخه انگليسي حرف مي زد,‌ اما معلوم بود كه روز شلوغي داشته. كلي سرحال اومدم آخر شبي.

۷- دو تا مربي رقص داريم. يه خانمي به نام مارتا و يه آقايي با يه اسم عجيب هندي يا بنگلادشي يا ترينيدادي كه تا حالا سه بار پرسيده ام و باز هم يادم رفته. آقاهه رنگ شيركاكائو است, اما قد بلند و خوش هيكل. فقط دست هاش هميشه يخ يخ است. من از شدت سردي دست هاش رقصيدن يادم مي ره. خانومه اما سفيد سفيد است, دست هاش هم گرمه. موقع رقص كه مي شه اصلا دلم نمي خواد آقا باشم. قسمت مربوط به خانم ها معمولا خيلي راحت تره.

۸- بسيار خوش و خرم هستم. خدا رو شكر. خدا رو شكر. و جاي همگي خالي روز بدي نبوده. زندگي همينه ديگه. روزها ميان و مي رن و شادي ها و خنده ها مي مونه و غم ها و گريه ها. زندگي زيباست. در تمام لحظات تلخش هم زيباست. نمي شه زيبايي زندگي رو انكار كرد. حتي وقتي ياد موشك بارون ها مي افتم مي بينم زيبا بود. فقط كاش عزيزان آدم هميشه خوشحال و سالم باشند. بقيه ش مهم نيست.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

سوال

پنجشنبه
۱۴ اسفند ۱۳۸۲

يه عالمه كار .. و بازيگوشي.
يه سوال از خانم ها و آقايون محترم. قبلا از يكي دو تا از دوستان هم پرسيدم. پوليور يكي از دوستام آب رفته. انداخته اتش توي خشك كن به جاي اين كه پهنش كنه تا خشك بشه. حالا پوليور شور رفته و ديگه به تنش نمي ره.
تنها راه حلي كه تا حالا به دستم رسيده اين بوده كه اگه انشالله اين خانم بچه دار شد, پوليور رو بگذاره براي بچه اش!!! شما اگه راه ديگه اي دارين لطفا بفرماييد.
دارم ظهر باهاش مي رم نهار بخورم. اگه جواب اين سوالش پيدا شه كلي ذوق مي كنه وقت نهار.
و از صبح تا حا&#