کت بالو

بایگانی برای ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ دسته‌ها

یکشنبه
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۳

۱) امروز یه سری مهمون داشتیم. یه آقایی که در ایران از دوستان پدرم بود, با خانومش و پسرش و عروسش. هر بار اینها می خوان بیان خونه مون من کلی بهم خوش می گذره. این پدر و پسر سر کوچکترین مسائل ممکن کلی با هم دعوا می کنند. باباهه عاشق بوش است و متنفر از مذهب, پسرش متنفر از بوش به خاطر افراطی گریش. به نظر من پسره درست تر می گه. مشکل بوش دقیقا افراطی بودنشه و حماقتش. بامزه اینه که به نظر من نمی شه عاشق بوش بود و متنفر از مذهب, گرچه که می شه متنفر از بوش بود و عاشق مذهب, به خصوص اگه خودت مذهبی شدید باشی و مذهبی غیر از مسیحیت داشته باشی.به هرحال که بوش عاشق مذهبه!!! راست افراطی دقیقا. این بار ما بی رودرواسی بدون اهانت و به طور محترمانه و با احتیاط نظراتمون در مورد جناب بوش رو گفتیم و باز هم تاکید کردیم که مهم نیست که مذهب مزخرف است یا عالی. مهم اینه که اطرافمون آدم های مذهبی خیلی زیاد داریم و نمی شه نادیده گرفتشون. باید هر چیزی رو با توجه به وجود این جماعت گفت. متاسفانه یا خوشبختانه نمی شه تمام مذهبی ها رو جمع کرد یه جای دنیا و بوم!!! زمان نیاز داره و انعطاف پذیری. به خصوص برای پدیده ای که تمام آحاد اجتماع رو در مقیاس زمانی و مکانی وسیع تحت تاثیر قرار داده. به نظر من مهم تر از مبارزه با مذهب مبارزه با استبداد و تعصب و سطحی نگری ای هست که مذهب زاییده ی اون هست. متاسفانه این آقای بسیار محترم و ضد مذهب هم مستبد و متعصب است. به نظر من ضد مذهب بودن هم نوعی از مذهبی بودنه.
بامزه تر از اون اینه که من طرفدار سلطنت هستم و مخالف استبداد. حالا این دو تا چطوری یه جا جمع شده اند خودم مونده ام سرگردون!!!! بی خیال بابا. امروز هم کلی از دست این پدر و پسر خندیدم. عاشق آدم هایی هستم که عین عروسک کوکی حرف می زنند. این پدر و پسر هم خیلی حرف می زنند و کار فک من رو آسون می کنند.آخه اگه توی جمع کسی حرف نزنه من وظیفه ی خودم می دونم که به جای همه عین همون عروسک کوکی حرف بزنم!!! خلاصه که جای همه تون خالی بود.راست راستی به من خوش گذشت.

۲) دیروز حس حماقت عجیب و دوست داشتنی ای بهم دست داد. از یه آرایشگاه ندیده و نشناخته یه پکیج خریده بودم برای شش تا کار مختلف. آدرسش شماره ی …خیابون یانگ بود. فکر می کردم همون حدود محله ای باشه که همیشه می ریم و ایرانی های زیادی هم داره. نگو توی منطقه ی “آرورا” است که با خونه ی ما ۵۰ کیلومتر فاصله داره!!!
رفتم اونجا, خانومه گفت که دستیارش نیومده چون ماشینش توی راه تصادف کرده و این خانومه هم همه ی مشتری ها رو کنسل کرده و فقط به من به خاطر این که ۶ تا کار مختلف داشته ام زنگ نزده بوده -راست و دروغش پای خانومه -. بعد بهش گفتم دوتا از موارد رو با یک فقره رنگ مو عوض کنه. گفت باشه. بعد که نوبت به رنگ رسید گفت که رنگ فعلی موهات خیلی عالیه و فقط ریشه ها رو رنگ می کنیم!! نجابته دیگه. گفتم چشم. بعد هم دو دقیقه با یه قیچی موهام رو از حالت صاف در آورد و کرد تکه تکه. خدا عمرش بده. خداییش این مدلی هم مدتره و هم بهتر به من میاد. بعد نوبت صورت رسید. اون رو هم سرهم بندی کرد. اما توضیح داد که پوست صورت من گرسنه است, حسابی. باید بهش غذا بدم!!! بعد هم نوبت پدیکور و مانیکور رسید. این رو هم هر چی الان نگاه می کنم ناخون هام هیچ رنگی ندارند. فقط یه کمی قیافه شون رو درست کرد. رنگشون نکرد. بامزه اینه که قبل از هر چیزی من رو کاملا متقاعد کرد که لاک روی ناخون باعث خراب شدن ناخون می شه و من باید ناخون هام رو همیشه بدون لاک نگه دارم. حالا این که چرا باید دقیقا از اون روزی که پیش این خانوم رفته ام و پکج دارم این کار رو انجام بدم , چیزی بود که نه این خانومه توضیح داد و نه من خر به فکرم رسید که اون لحظه ازش بپرسم. بعد هم نوبت ابروهام رسید. گفت یکیش رو درست می کنه اما اون یکی رو نفر قبلی حسابی ناقص کرده!!!! باید دستش نزنیم تا بعد در یه موقعیت مناسب مثل همین یکی دیگه بکنیمش!!! یه چایی, دو تا بیسکویت, و توضیح این که خارجی ها مثل ایرونی ها نیستند و وقتی یه چایی بهشون می دی کلی ازت تشکر می کنند و می گن تو چقدر گلی, پشت بندش اومد. این درست بعد از اون بود که یه مشتری کانادایی اومد و خانومه به من گفت “من و شما همزبونیم, حرف همدیگه رو می فهمیم. من می رم کار این خانوم رو بکنم اگه اشکال نداره, بعد دوباره میام پیش شما”. ونیم ساعت…نجابته دیگه. هیچی نگفتم. بعد هم کلی گفت که ما مشتری ایرونی نداریم و ابراز تعجب کرد از این که من پکیج رو از یه گارسن ایرانی یه رستوران ایرانی خریده بودم!!!! بعد هم همون یه ریزه کاری که روی ناخون من کرد رو توضیح داد که ۱۲ دلار می شده ها!!! و..آخر سر هم من رو متقاعد کرد که یه انگشتونه کرم رو به قیمت ۱۵ دلار ازش بخرم و این که اصلا و اصلا از فروشگاه های Shoppers Drug Mart خرید نکنم که جنس هاشون مزخرف و تقلبیه. من هم عین این هیپنوتیزم شده ها آخر کار یه عالمه انعام بهش دادم و اومدم از سالنش بیرون!!! با تمام اینها مقادیر زیادی غرغر و نق نق از وضعیت جاری و این که این خانوم باید الان در بهترین سالن های L’oreal و سالن های بزرگ لاس وگاس و هالیود کار کنه و فقط به خاطر نمی دونم چی (راست راستی هم این قسمتش رو نگفت حالا که فکر می کنم), در این سالن نالایق که مال یه فرانسوی هست داره کار می کنه (خداییش سالنه بدکی نبود.بزرگ و شیکان پیکان بود.), همراه بود. اثر هیپنوتیزم این خانوم درست ده دقیقه بعد از این که پام رو از آرایشگاه گذاشتم بیرون از بین رفت!!!
اگه می خواستم به حرف های خانومه گوش کنم فقط و فقط دو تا کار باید در زندگی می کردم. از ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر روزهای کاری هفته پول در می آوردم, بقیه ی ساعات رو می اومدم پیش خانومه و اون پول ها رو می دادم بهش!!!

تنها سوال اساسی که الان از خودم دارم اینه که چطور خانومی که ۱۵ ساله در کانادا زندگی می کنه و ۴ سال هم در انگلستان زندگی کرده, نه مجله ی Reader’s Digest رو می شناخت (دست من که دید نمی دونست کتاب داستانه, مجله است یا کتاب آشپزی), و نه می دونست محله ی North York کجاست. این قسمتش حسابی بهم برخورد. بهش می گم نورت یورک. می گه کجاست. می گم محله ای که بیشتر ایرونی ها اونجا زندگی می کنند. می گه وای, من که اینقدر از این محل بدم میاد که اسمش رو هیچ وقت یاد نمی گیرم!!!! بدترین مدارس اونجا هستند!!! راست راستی علیرغم هیپنوتیزمها دلم خواست بزنم توی ملاجش. خودمون اونجا نیستیم اما عزیزترین دوست هامون اونجا زندگی می کنند. الحق والانصاف یه جاهاییش از بهترین مناطق تورنتو است و مهم تر از همه یه جورایی تعصب بچه محل بودن در مورد اونجا داریم. چی جلوی من رو گرفت که نزنم توی ملاج خانومه ..فکر کنم..نجابته دیگه!!!!

۳) نمیدونم آیا در تمام مدت زندگیم زمانی بوده که تا این حد راضی و خوشحال و آرام و در تکاپو باشم. سبکی دوران کودکی, سرزندگی باورنکردنی دوران نوجوانی, انرژی دوران جوانی, و ..شادمانی..شادمانی..یک حس زیبای مداوم با من است.
کاش می تونستم این حس رو توی مردم دنیا تزریق کنم. کاش همه حداقل به اندازه ی من شاد و آرام و در تکاپو بودند.
خدا رو شکر.

۴) گر بد دارد و گر نکو او داند
گر جرم کند و گر عفو او داند
تا زنده‌ام از وفا نگردانم سر
من بر سر اينم آن او, او داند

(خاقانی)

۵) یادتونه یه بار نوشته بودم از داشتن سه تا چیز معذورم, گل و حیوون و بچه!!! بفرمایید. یه گل خریدم شدم اسیر وذلیل و عاشقش. کلی به فکرشم. کلی همه اش مواظبشم. جاش رو عوض میکنم و نگران آب و خاکش هستم. رز مینیاتوریه. اولش برای گل آقا خریدمش. چون گل آقا خیلی رز دوست داره. مردد بودم. خودم احساس علاقه ای نمی کردم و فکر می کردم دو روزه از بین بره. اما فعلا که از سه تا دونه گل تبدیل شده به ۱۲ تا. برای جوون ترینش دلم غش می ره. کوچولوی کوچولو است. از نصف انگشتونه هم کوچکتر.
می ترسم یه موقع بشه اول یه توله سگ یا یه بچه گربه یا بدتر از اون خرگوش بیارم, با شک و تردید. بعد خوشم بیاد تبدیلش کنم به دوازده تا. فرض بگیر در مورد بچه این موضوع تبدیل می شه به یه کودکستان !!! فعلا هنوز در فاز انکار جدی و بسیار شدید و غلیظ بچه هستم. اصلا نمی تونم فکرش رو هم بکنم. بنابراین خدا رحم کنه.
حکایت ازدواجمه. اولش که با گل آقا دوست شده بودم, بهش گفتم ببین, من دوست دخترت هستم و می مونم. اما اهل ازدواج اصلا و ابدا نیستم. در مورد من فکر ازدواج نکن. هر وقت خواستی ازدواج کنی برو سراغ یکی دیگه. ۵ سال و نیم بعد وقتی گل آقا گفت بیا ازدواج کنیم, دوهفته بعد زنش بودم!!!!
خلاصه حرف های من احتیاط داره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگارنگ ۱۲

جمعه
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۳

۱) بدجوري شوخ و شنگم. كمتر زماني در زندگيم به يادم مياد كه اينقدر شاد و خوش بوده باشم. بهترين ارتباط كاري ممكن رو با همكارهام دارم. تمام مدت خبرهاي خوش خوش مي شنوم.گل آقا تمام درسهاش رو آ گرفته. يه عالمه دوستهاي خوب دارم. همه ماديات و معنويات زندگيم سرجاشونه.
خلاصه كه توي اين دست پوكر استريت رنگ آورده ام.
و الحمدلله توي هيچ دست ديگه اي كمتر از دوپر آس نداشته ام!!!!

فقط تنها آرزوم اينه كه كاش مي شد تمام اين خوشي و شادي رو با همه ي دنيا قسمت كنم.

۲)‌ مسلما اين شركتي كه من براش كار مي كنم اصلا براي حفظ سلامتي جاي خوبي نيست. همين الان از نهار برگشتيم. اينقدر خورده ام كه راست راستي نگرانم نكنه خفه بشم. حالا هم به مناسبت تولد همه ي اعضاي شركت از اول سال تا حالا يه كيك تولد گنده هست كه راست راستي اگه بخورمش گلاب به روي همه تون ممكنه معده ام تحمل نكنه.

۳)‌ اين هم خبر بعدي: مادر جان چنگ داره مياد كانادا. جان مي خواد خونه اش رو عوض كنه. اين همونه كه به من چيني ياد داده بود. خاطرتون هست كه: “ور آي ني” يعني “دوستت دارم”!!!!
مارتين داره يه كاندومينيوم (آپارتمان شيك و پيك) مي خره. و ژوليت هم با خانواده ي شوهرش بگو مگو پيدا كرده كه البته در حال حاضر همه چي به خير گذشته و زندگي به روال گذشته ادامه داره و ژوليت كلي شوخ و شنگه. هميشه براي برطرف شدن گرد و غبار خونه ها يه بارون و طوفان لازمه. اگه نباشه خونه غبار مي گيره و پاك هم نميشه تا حسابي همه چيز بپوسه و كار از كار بگذره. اين رو تجربه كردم كه مي گم. هر از مدتي يه بارون و طوفان براي هر خونه اي لازمه تا گرد و غبارها زدوده بشن.
و در آخر…
يه خبرهاي خوش ديگه هم شنيدم كه نمي گم تا حسابي حس كنجكاوي تون بر انگيخته بشه. ما كه حسابي خوشحاليم خلاصه.

۴) اين شعر رو بخونين:
قسمت ما چون كمان از صيد خود خميازه اي ست
هر چه داريم از براي ديگران داريم ما

از صائبه. من اگه صد هزار سال هم زندگي ميكردم هيچ وقت چنين تشبيه زيبايي به فكرم نمي رسيد.
مرسي آقاي صائب تبريزي.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

مارتين همين الان خبر داد كه با ايوانا نامزد كرده اند و در ماه اكتبر عروسي مي كنند.
مباركا باشد انشالله. اين سفر دوم به لاس و گاس كار خودش رو كرد!!!
خلاصه كه احتمالا يه عروسي مي افتيم اگه اين مارتين خسيس بخواد مهمون زياد دعوت كنه.
يه عروسي ديگه خواهيم داشت در ماه جولاي و يه نامزدي احتمالا ماه نوامبر.
يه shower party!! هم كه همين ماه آينده به سلامتي.
تا باشه از اين خبرهاي خوب و شاد.

بادا بادا مبارك بادا ايشالله مبارك بادا..

تنها چيزي كه فكر نمي كردم اين بود كه از خبر نامزدي مارتين اينقدر به وجد بيام!!! انگار هفت تا دختر ترشيده ي كور و كچل به شازده ها شوهر دادم!!!
——-
همین امروز از یه چیزی مطمئن شدم. امکان نداره بعد از تموم شدن درس گل آقا بمونم تورنتو. می رم یه جای خوش آب و هوا مثل سن دیگو یا لااقل ونکوور. الان هوا اینجا شده مثل بهشت. دلم می خواست صدای ضبط ماشین رو تا کله ی اسمون زیاد کنم (کردم), تمام شیشه های ماشین رو بکشم پایین (کشیدم) و برم توی دشت و بیابون پام رو بگذارم روی گاز و ۲۴۰ تا سرعت برم (فقط تونستم ۹۰ تا برم. سرعت مجاز ۶۰ تا بود) و برونم برونم برونم.
بدتر از همه اینه که باید توی زمستون لباس پوشید و من از این که هزار تا لباس بپوشم متنفرم. باید رفت یه جایی که هوا همیشه بهاره.
عاشقی با بهار میاد. یا بهتر بگم عاشقی توی بهار کیفش خیلی خیلی بیشتره. اصلا توی زمستون آدم افسرده می شه و توی بهار عاشق!!! مست مستم…
هدف بعدی…سن دیگو یا ون کوور..به پیش….

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

یه جورایی بی حس و حالم. تنبل به مفهوم مطلقش. دارم فکر می کنم بهتر نبود اگه از اول زندگی هیچ وقت نه درس می خوندم نه سعی می کردم چیزی بفهمم. بعد هم یه زندگی مطلق حماقت بار رو ادامه می دادم تا این که اینقدر در مورد همه چیز فکر کنم و به خودم زحمت یادگیری بدم!!! دو روزه ی دنیا آخه واسه چی نباید همه اش صرف خوشگذرونی بشه؟

——
پریروز presentation داشتم. با ژولیت و مارتین سه تایی باید present می کردیم. برای حدود ۵۰ نفر که سه تا رئیس (جیمی رو هم حساب کردم ها) و یه رئیس این سه تا رئیس توش بودند. قبلش حسابی نگران بودم. فکر می کردم اگه یهو همه چی از یادم بره چی..اگه وسط کار یکی یه چیزی ازم بپرسه و من نفهمم به زبون غیر آدمیزادش (انگلیسی حرف می زنند!!) چی گفته و یه چیز نامربوط بگم چه کنم…یا اگه از هولم اسهال بگیرم و همه اش بخوام از جلسه برم بیرون چی..یا فرضا اگه هول شم و جیش کنم..وای خاک به سرم, اگه یهو بلوز سفیدم که می خوام تنم کنم یه لک گنده بشه, مثلا اگه قبل از جلسه انگشت کنم توی دماغم و خون بیفته و پیراهن سفیدم لک بشه..یا در وضعیت بهتر اگه روش قهوه بریزم و لکش کنم چی؟ ..تازه اگه یهو یه چیزی که فکر می کردم کاملا درست هست رو غلط فهمیده باشم و توی presentation غلط ارائه اش کنم و همه ی خلق خدا بفهمند چی؟ ..بعدش هم اصلا نکنه اینهایی که می خوام بگم رو همه بدونن و اخر سر بگند واه واه این دختره که کار خاصی نمی کرد. فکر هم کرده داره شاخ غول می شکنه اومده present اش کنه!!!! به روش های مختلف فکر می کردم. چطوره برم و وقتی لیندا توی اکانتش لاگین کرده و خودش سر میزش نیست یه ایمیل از کامپیوتر لیندا بفرستم که میتینگ کنسل شده. یا این که برم یه جایی و یه آتیش روشن کنم و یه دود و دمی راه بندازم , مثلا توی توالت که آژیر آتش نشانی شروع کنه به جیغ و ویغ و میتینگ کنسل بشه…
بامزه اینه که دیروز بعد از ظهر ساعت ۶ دیدم صدای بوق این آژیرها میاد. دو تا هم ماشین آتش نشانی بلافاصله ظاهر شد جلوی در شرکت. گفتم خداوندگار عالم ایمیل هاش و دیر نگاه می کنه. این آژیر رو من ۳۳ ساعت قبلش نیاز داشتم!!!

خلاصه که خدا رو شکر هیچ کدوم از اتفاقات بالا نیفتاد. present کردم و بدکی هم نشد. به غیر از این که طبق معمول همیشه من کارهام رو فهرست وار گفتم و وارد بحث جزئیات و تکنیکال نشدم. طفلی مارتین خره هم عینهوی من رفتار کرد. اما ژولیت آنچنان دو تا کاری که می کنه رو بحث تکنیکال کرد و لفت و لعاب داد که من داشت شک برم می داشت که جریان چیه.
دخترک زرنگی است. از مدل کار کردنش خوشم میاد. تیزه و راستی راستی بعضی چیزها رو سریع تر از من می گیره. اما…نقطه ی قوت من نسبت بهش اینه که من خودم با همه چیز سر و کله می زنم و یادشون می گیرم, ولی اون برای کوچکترین چیزی صاف می ره سراغ ملت یا این که درخواست جلسات آموزشی می کنه. بعد هم که می بینه من یه چیزهایی رو از روی زمین و هوا بلدم کلی تعجب می کنه. کلا خوبیش به اینه که جسارت بیشتری نسبت به من داره و..روی هم رفته دختر خوبیه. به هرحال اون هم در این مبارزه ی بی امان برای نگه داشتن کارش داره بیشترین سعی اش رو می کنه. من هم باید این کار رو بکنم.
مشکل اینه که حال و حوصله ی هیچ کار خاصی رو ندارم. بزرگترین اشتباهم سه هفته مرخصی و رفتن به ایران بود. امکان نداره من خل و چل که همه ی زندگیم کارمه دیگه حتی یه بار دیگه هم یه مرخصی سه هفته ای اون هم برای ایران بگیرم. اگه هر کسی به من بگه در مورد خودم و علایق ام ذره ای اشتباه می کنم می زنم توی ملاجش. مطمئن بودم که دلم نمی خواد برم ایران (نگین دخترک فرنگی شده ها. من ایران رو راست راستی دوست دارم. همه جا هم با افتخار سرم رو بالا می گیرم و می گم ایرانی هستم. کسی هم جرات نداره جلوی من بگه بالای چشم ایران ابروست) اما امکان نداره تحت هر شرایطی ایران زندگی کنم یا بیش از یه هفته بمونم. بیش از حد تحمل ام اضطراب و نگرانی توی جونم می ریزه. متاسفانه با کمال پوزش از مامان فری و سایر افراد خانواده -که راست راستی خیلی دوستشون دارم- خیلی دختر خوب خانواده نیستم. مشکل دلتنگی هیچ وقت نداشته ام و تفریحاتم با تفریحات سایر ملت کمی متفاوته. برام مهم اینه که برم یه جایی بشینم و یه چیزکی بخورم. پول فراوون توی دست و بالم باشه. خرید کنم -سری جواهر و لباس رو بیشتر از هر چیزی می پسندم- بعدش هم یه موزیک به شدت جنب و جوش دار و رقص بی امان. و طی هفته هم کار..کار..کار..از ۸ صبح تا ۹ شب.
با کار خونه و رسیدگی به خونواده اصلا میونه ای ندارم!!! اما قسمتی از زندگی هست که خوب یا بد باید بهش پرداخت. نمی شه که همیشه خوش بگذرونم.
و…
متاسفانه حوصله ی ناراحت شدن از دست هیچ کسی رو هم ندارم. به عبارت دیگه متاسفانه هیچ کسی این قدرت رو نداره که من رو ناراحت بکنه. به شدت هر چه تمام تر تمام افراد دنیا رو دوست دارم و فکر می کنم بزرگترین مشکل من در راه انجام تمام برنامه های بالا هم همین باشه.
خلاصه امروز صبح اینجانب کت بالو غرق تضادم.
و…
تضاد یا غیر تضاد پیش به سوی جمع و جور و جارو و لباس شویی و ظرفشویی..
و…
زندگی زیباست..شور بی امان..مبارزه ی بی امان..شادی و غم بی امان..مشکلات فراوان..سلامت و بیماری..اشک ها و لبخندها..موسیقی و گل و عاشقی بی امان..کار بی امان..
و..
پیش به سوی گل آقا, زیبای خفته…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: کلا این آقای آصف از خواننده های مورد علاقه ی منه, بفرمایید:
لولیتا

برو شکلات شیک پوشم..نکنی یه وقت فراموشم.
یکی توی دنیا مث تو همدم من نیست…هیچ کی توی این دنیا مث لولیتای من نیست…
یه استثناهایی برای همه ی قوانین دنیا وجود داره بالاخره دیگه.
بدجوری حالم خوبه.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

وضع روحی کت بالو

چهارشنبه
۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

این دو سه روزه به یه بی حوصلگی مطلق رسیده بودم. اصلا و ابدا حوصله ی انجام کوچکترین کاری رو هم نداشتم. با این وصف امروز یه presentation رو انجام دادم و بعدش اومدم خونه و خوابیدم!!!
اولش یه کم ترسیدم که نکنه اثر قرص هایی باشه که برای اضطرابم می خورم. بعد ترسیدم که نکنه اصلا به یه نوع فلسفه ی پوچی رسیده باشم. نه دلم می خواست راه برمء نه می خواستم غذا بخورم, نه علاقه ای به تمیز کردن خونه داشتم و نه دلم می خواست چیزی بخونم یا کاری بکنم. تنبلی مطلق خلاصه.
رفتم دنبال گل آقا -که البته ترجیح می دادم به جاش بگیرم توی خونه بخوابم!!- و هی آیه ی یاس توی گوشش خوندم تا این که به زور دستم رو گرفت و برد یه رستوران و خلاصه اینقدر گفت و خودم هم سعی کردم تا بالاخره قطره قطره زندگانی در وجودم ریخته شد!!.
حالا همه اش می ترسم که نکنه یه کم زیادی شور و شوق زندگانی در وجودم باشه. از بزرگترین مشکلات من اینه که ناحیه ی خاکستری ندارم. یا سفیدم یا سیاه. یا اصلا حوصله ندارم یا ۲۴ ساعت شبانه روز باید هر ثانیه دستم به کاری بند باشه. در غیر این صورت هم مشکل بزرگ “در مرز افسردگی بودن” پیدا می کنم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اشك ها و لبخند ها

جمعه
۴ اردیبهشت ۱۳۸۳

ديروز و امروز از قشنگترين روزهاي زندگي من بودند.

ديروز مهمون كسي بودم كه خيلي خيلي دوستش دارم. كسي كه هميشه برام يه دوست و راهنماي واقعي بوده. وقتي داشتم از خونه شون بر مي گشتم خداحافظي كه كردم و نشستم توي ماشين كه برگردم نمي تونستم جلوي اشك هام رو بگيرم. هميشه من به اين آدم نياز داشتم و حالا مي ديدم كه خودش چقدر مظلومانه نيازمند محبت و دوستي بوده و در نهايت خنده و شادماني اش, غمي كه داشت و محبت خيلي زيادي كه به من داشت رو به روشني حس مي كردم. اين محبت خيلي زياد و اين احساس بسيار عميق نزديكي و اين كه حس مي كردم كسي هست كه دوست دارم به خاطرش بار ديگه به ايران سفر كنم بيش از حد تصور لذت بخش بود.

بعد از اون نوبت گل آقا رسيد كه با يه خبر خيلي خيلي شاد, خوشحالي من رو تكميل كنه. توي يه زندگي ادم وقتي ثمره ي تلاش هاي نفر ديگه رو مي بينه حتي بيشتر از وقتي كه خودش موفق مي شه, احساس شادي و اطمينان مي كنه. گل آقاي عزيز هميشه بيشترين بهانه هاي شادي رو براي من فراهم مي كنه.

بعدش نوبت يه مهموني خيلي شاد بود. از سر تا ته مهموني خونديم و رقصيديم. يه زن و شوهري هم كه از هم جدا شده بودند, روز قبلش زنگ زدن و مزده ي آشتي كنون رو دادن و توي اين مهموني با همديگه اومدند. يكي از دوستامون كه از شدت خوشحالي يه عالمه گريه كرد.

آخريش هم يه هديه بود. از قشنگترين هدايايي بود كه در زندگيم گرفته بودم. هديه اي كه واقعا تكونم داد, از يه همبازي دوره ي كودكي. مامان و خواهرش قبلا ديدن من اومده بودن اما خودش خير. تلفن زد و به مامانم گفت كه مي خواد براي يك ربع بياد و من رو ببينه. آمد و يه “هديه ي ناقابل” آورد, كه نمي دونم چطور مي تونم ارزشش رو بيان كنم. اشك من و مامان و مامان بزرگم و خودش در اومده بود اما همه خيلي خوب اشك ها رو توي چشمهامون نگه داشتيم!!! اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت باشه. اميدو ارم همونطور كه سالها آرزو داشته و سعي كرده بتونه كه بالاخره بياد كانادا.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

كوله بار سفر

پنجشنبه
۳ اردیبهشت ۱۳۸۳

به اندازه ي يه دنيا كار نكرده دارم كه بايد در عرض دو سه ساعت انجامشون بدم!!!! بقيه ي زمان هاي باقي مونده رو خونه ي عمه و خاله هستم يا عمه و خاله خونه مون هستند!!!!!

اما دو تا كار مهم خيلي مهمي كه به خاطرشون اومده بودم ايران انجام شدند. مي تونم بگم يه كوله بار خيلي سنگين رو باز كردم. بارهاش رو معاينه و جابه جا كردم. فهميدم كوله بار از كجا اومده و چرا دارم حملش مي كنم و توش چي ها هست. تازه يه جورايي فهميدم اين كوله هه احتمالا آخر سر به كجا مي رسه!!! يه كوله بار هم انداختم روي دوشم از يادگاري ها كه هر جا وسط هاي راه يه كمكي خسته شدم بازش كنم و يادگاري ها رو نگاه كنم و يه استراحتي كنم و دوباره راه بيفتم.

خدا عمر با عزت بده به پدر بزرگ و مادر بزرگ مادري من كه فقط يه بچه دارند و اون هم مامان منه!! وگرنه اين مدت كوتاه ديد و بازديد هاي من بيچاره چندبرابر هم مي شد.
فرزند كمتر, زندگي بهتر براي پدر و مادر و بچه و نوه و نتيجه و هفتاد جد و آباد و كليه ي ملل و دولت هاي دنيا.. آمين.(توضيح :خواستيم جهت جور در آمدن قافيه جمع مكسر دولت رو استفاده كنيم, ديديم نتيجه ي جستجوهاي بي ادبي گوگل و ياهو صاف مي رسه به اينجا و جستجوگر رو حسابي نااميد مي كنه, نوشتيم دولت هاي دنيا كه جمع سالم دولت است و نه جمع نا سالمش).

—-
اين مدت كه اينجا بودم براي پرشين بلاگ ها بايد فيلتر شكن استفاده مي كردم و تازه در اون صورت هم نظر خواهي باز نمي شد. مجبورم اينجا داد و فرياد راه بندازم.

آهاي يك آدم متوسط, معلومه كه :

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار