کت بالو

بایگانی برای ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ دسته‌ها

كت بالوي دروغ گو

سه شنبه
۶ مرداد ۱۳۸۳

عالي بود.
اتفاقي كه در زندگيم برام نيفتاده بود امروز افتاد.
يه نفر كه فقط تا حالا حدود ۲۰ كلمه باهاش حرف زده بودم وايستاد توي صورتم و بهم گفت :”دوست داري به من دروغ بگي!!!”.

بنده هم هاج و واج, گرچه كه مي دونستم به كدوم موضوع اشاره مي كنه اما اساسا نمي تونستم تصميم بگيرم كه بهش دروغ گفته ام يا راست گفته ام يا اگه دروغ گفته ام چرا بايد توضيح بدم كه دروغ گفته ام!!!! و خلاصه تنها جوابي كه مي تونستم و جراتش رو داشتم كه بدم: “متاسفم كه بهت دروغ گفتم”. (فكر نكنم احمقانه تر از اين جواب بتونين پيدا كنين. خودم كه بعدش هم هر چي فكر كردم احمقانه تر از اين پيدا نكردم ولله. جالبه كه عاقلانه تر هم پيدا نكردم. اصولا ايراد از سوال بود به نظرم!!!).
هنوز توي فكر هستم كه اصلا من دروغ گفتم يا نگفتم يا مگه به اين آدم مربوطه كه من بهش دروغ گفتم يا نگفتم, يا مگه من بايد هميشه راست بگم يا مگه اين آدم چه شناختي از من داشته كه فكر كرده من بايد بهش راست گفته باشم يا…

بابا كاش يك صدم جرات و شهامت اين آدم رو من داشتم. هيچ وقت نتونستم وايستم توي صورت يه نفر و يه همچين حرفي بهش بزنم. با اين كه حسابي هم دروغ هاي مسلم و اساسي از ملت شنيده ام.
نمي دونم از ضعف منه يا از قوت منه يا هيچ كدوم و فقط يه خصوصيته.

هر وقت ديگران كاري مي كنند كه خودم هيچ وقت امكان نداره انجامش بدم (خوب يا بد يا خنثي) به مدت يكي دو روز لااقل مي مونم توي فكر و اين كه نكنه اينجوري زندگي آدم و ديگران بهتر بشه.
گذشته از راست و دروغ -كه هنوز هم دارم در موردش فكر مي كنم- , اين كارش بدجوري اعصاب و فكر من رو واسه ي يكي دو ساعت به هم ريخت.

به هر حال كه “اين نيز بگذرد”…

دوستتون دارم, خوش بگذره,‌ به اميد ديدار

پيوست:
الان كه دوباره فكر مي كنم مي بينم اگه بار ديگه كسي ازم اين سوال رو بپرسه حتما بهش مي گم مطمئن نيستم كه دروغ گفته باشم, اما اگه دروغ هم گفته باشم حتما كار درستي كرده ام.

آخيش..خيالم راحت شد. رسيدم به ته خط فكرم و نتيجه گرفتم.
كاش زندگي هم يه “play back” داشت.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۳۱ تیر ۱۳۸۳

“جين وبستر” توي كتاب بابا لنگ دراز يه جمله اي داره از قول جودي كه من خيلي مي پسندمش.
خلاصه ي مطلبش اينه كه مي گه زندگي مردها خيلي بي رنگ و بو است. (ببخشيد اقايون محترم كه جسارت مي كنم. اين از قول يك دختر نوزده بيست ساله ي شوخ و شنگ گفته شده). در صورتي كه زنها علاقه شون به هر چيزي كه باشه, ميكروب, شوهر, بچه, ادبيات, رياضيات, فلسفه يا هر چيز ديگه,اصلا واساسا به قر و فر هم علاقمند هستند و از هر گونه تور و برودري و روبان و مد و چرت و پرتي توي اين زمينه حسابي لذت مي برند.

اين قسمت كتاب در مورد هر كسي كه صدق نكنه در مورد من يكي كاملا درسته.
هر وقت وسط يه عالمه مسائل جدي و شوخي مطرح شده توي وبلاگم يه چيزي در مورد قر و فر مي نويسم ياد اين تكه نوشته ي جين وبستر مي افتم.

حالا بعد از اين همه مقدمه اصل مطلب اينه كه:

دوباره بنده رو دور از جون همه ي شما خر گير آوردند.
رفتم به آنا خانوم (يك آرايشگر لهستاني است) مي گم مي خوام ابروهام كمرنگ شه. مي گه ما سه تا رنگ داريم. تيره و قهوه اي و آبي (!!!!). مي گم خوب قهوه اي بذار. درست لحظه اي كه گذاشته مي گه :” خوب پس الان تيره مي شه”. مي گم “زود برش دار كه اصلا و ابدا نمي خوام تيره شه. مي شم عين لولو !!!”. تندي برش داشته. ميگم آنا خانوم مگه نمي شه از همون رنگ مو براي ابرو هم استفاده كرد. (يه عمره كه بنده و همه ي دوستهام و فاميل داريم همين كار رو مي كنيم). مي گه واي واي, نه اصلا. اگه تا حالا هم اين كار رو كردي خيلي خطر داشته. ممكن بوده كور بشي!!!!!
مي گم يعني كلا در اين مملكت گسترده ي توسعه يافته كه در صنعت مخابرات و ماهواره و پزشكي و اقتصاد و …حسابي ادعا داره, هيچ راهي واسه ي كمرنگ كردن ابرو كشف نشده؟
مي گه نه اصلا هيچ محصولي كه بتونه اين كار رو بكنه نيست!!! و رنگ مو يا بيرنگ كننده هم اگه استفاده كني ممكنه كور شي!!!!

آخر سر هم به خاطر “هيچ كار” يا حتي بهتر بگم تلف كردن وقت من و به هم ريختن برنامه هام و برنامه هاي آقا جيمي (بايد دوباره كارهاي آقا جيمي رو ول كنم و برم سلموني ) از بنده ۱۰ دلار وجه رايج مملكتي پول بي زبون رو گرفت.

حالا خانوم ها, آقايون. بدونيد و آگاه باشيد محصول بي خطر براي روشن كردن رنگ ابرو هنوز به بازار نيومده. بازار فروش عالي براي اين محصول تضمين مي كنم. اگه دنبال محل سرمايه گذاري مي گردين, بفرمايين, اين پروژه. اگه هم مي بينين رنگ ابروي بعضي ها روشنه و هنوز بينا هستند يا مادرزاديه, يا مثل بنده و همه ي فاميل و دوست هام حسابي شانس آوردند كه بينايي و ابروي رنگ روشن رو با هم دارند.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

رنگارنگ ۱۵

یکشنبه
۲۸ تیر ۱۳۸۳

۱) “مادر خانم کاظمی نيز در اين جلسه اظهار داشت که دخترش زير شکنجه به قتل رسيد و افزود که روی سينه مقتول آثار سوختگی به چشم می خورد و انگشتان دست و پا و بينی وی شکسته بود.”

عجب…حالا بیابید پرتقال فروش را. جسد رو به سرعت برق وباد دفن کردند. حالا خدا عمرشون بده اصلا و اصولا جسد رو پس دادند.
این بلا سر چند صد هزار نفر دیگه اومده که صداش در نیومده خدا عالمه.
خوشمزه اینجاست که فقط این مافیا نیست که این بلاها رو سر ابنای بشر میاره. بدبختی همینه. به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. در ایران اسلامی فقط متاسفانه رنگ آسمان اندکی پررنگ تر است.
——————————————————

۲) صبح روز تعطیل کله ی سحر (۹ صبح!!) توی تختخواب در حال کش و قوس داشتم به شخصیت های مورد علاقه ام فکر می کردم.
جالب بود که خودم کوچکترین شباهتی به شخصیت های مورد علاقه ام, و نیز شخصیت ها ی مورد تحسین ام ندارم.
شماره ی ۱: فریدون فرخزاد. شماره ی ۲: رضاشاه کبیر. شماره ی ۳:ایرج میرزا. شماره ی ۴:فروغ فرخزاد. شماره ی ۵: عایشه, همسر محمد. شماره ی ۶: بیل کلینتون.شخصیت های مورد تحسین عبارتند از: شماره ی ۱: محمد. پیامبر اسلام. شماره ی ۲:خمینی کبیر.شماره ی ۳: عمر خلیفه ی دوم.

شماره ی ۲ دسته ی دوم رو کنار بگذاریم فعلا, چون در موردش هیچی نمی تونم بگم. هیچ وقت نفهمیدم بسیار خنگ بود, یا بسیار باهوش. در جبار بودنش شکی نیست. دو خط پایین در مورد بقیه ی شخصیت هاست.
همه شون (به غیر از شماره ی ۶) یه جور ویژگی مشترک دارند. عصیان. و همه شون هم می شه گفت موفق البته به نوع خودشون. همه شون هم بسیار شجاع و محکم هستند, و بسیار باهوش.
در مورد شماره ی ۱, مطمئن هستم اگر زنده بود حتما هر جور بود پیداش می کردم. متاسفانه من هنوز دبیرستان درس می خوندم که کشتنش. ننگ و نفرین به جلادش باد, و زیباترین شعر بیانگر حالت مرگ فرخزاد شعری هست که خودش قبل از مرگ سروده بود:

گرگ چون می درد به قهر مرا
در عزایم فغان نمی بینم.

باز هم یادش گرامی.
———————————————————-

۳) خانوم ها, آقایون. جای گله گزاری نباشه در آینده. این هفته دارم می رم کلاس فرانسه ثبت نام کنم. بعدا کسی نگه خبر نداده بودم. اطلاعات بیشتر هم اینجاست که دیگه دنبالش نگردین:
۶ هفته, هفته ای ۴ ساعت می کنه از قرار ۲۴ ساعت. ۲۶۰ دلار کانادا (ولله دیگه نمی دونم قبل از tax یا بعد از tax).از سپتامبر هم شروع می شه. محلش هم همین مملکت فخیمه ای است که خونه مون توشه.

از هفته ی آینده هم چهارشنبه شب ها کلاس رقص لاتین به راه است. باز نگین خبر نکرده بودم. اعلان از این عمومی تر میسر نبود. از شاهکارهای زندگی من این بود که بالاخره گل آقا رو مجبور کردم (به تمام معنی کلمه مجبور کردم) بیاد با من کلاس رقص. مردم از بس توی کلاب های رقص اسپانیش پارتنر نداشتم و بنابراین ملت رو نگاه کردم. می شد با عرب و عجم رقصید که گاهی هم می رقصیدم, اما بالاخره که بهتره یه پارتنر رقص ثابت داشته باشی دیگه.

سوم این که از همین امروز آموزش شنای کرال دارم. من درست عین مرغابی می مونم. تا ولم کنند می پرم (از پریدن که می ترسم البته, بهتره بگم می رم) توی آب. حالا فرض کنین که این مرغابی عزیز می تونست غورباقه شنا کنه, اما کرال بلد نبود. مربی خیلی عالی داریم. از همه ی مربی ها هم ارزونتر حساب می کنه. اگه خواستین مشتری بشین خرجش یه ایمیل به katbalou۲۱@yahoo.com است. البته فقط افراد ساکن تورنتو می تونند از درس های این مربی عزیز و ماهر بهره بگیرند.

مابقی برنامه ها شش ماه آینده به اطلاع خوانندگان محترم خواهد رسید.

جهت اطلاعات بیشتر فعلا به دلایلی دست و پامون در شهر بزرگ تورنتو بسته شده, قدم از شهر بیرون نمی گذاریم, اون هم دوباره تا اطلاع ثانوی.
————————————————————
۴) باز هم خونه مون عین دیونه خونه شده. تو رو خدا یکی بیاد کمک جمعش کنیم. جامون تنگه و برای هیچ چیزی جا نداریم. یه وفت دیدین زد به سرم و نصف اثاث جا تنگ کن رو (کل اثاثمون هیچی نیست ها) ریختم توی خیابون.
————————————————————
۵) فعلا حسابی مشغول خوشگذرونی و عیاشی, به علاوه ی رسیدگی تقریبا ۲۴ ساعته به پروژه های آقا جیمی هستم. مدتیه ندیده امش و دلم براش تنگ شده. مزخرفترین آدم برای اجرای طرح دستمال یزدی همین کت بالو چاکرتونه.
بگو دختر جون, کل افراد اون تیم ۳۰ نفره هر جور که باشه دستشون رو دو سه روز یه بار به ضریح مطهر مطبوع آقا جیمی می رسونند. تو یه نفر الان بیشتر از یه ماهه که یه گفتگوی دو نفره باهاش نداشتی. حالا از کمبود شجاعته یا از تنبلی یا از این که احساس نیاز نمی کنم یا این که از آقا جیمی خجالت می کشم, نمی دونم ولله.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

مشق شب پسر ژولیت

شنبه
۲۷ تیر ۱۳۸۳

به ژولیت می گم صبح به خیر. می گه صبح؟ می گم خوب ساعت دهه دیگه. می گه الان توی چین عصره!!! می گم خوب یعنی چون تو چینی هستی و توی چین عصره من باید به تو بگم عصر به خیر!!!
یا ملت خل اند, یا من.

بعد می گه: ” دیر اومدم چون رفته بودم مدرسه ی بچه ام. می خواستم به معلمش بگم خیلی مشق به بچه می دین. هر شب دو صفحه مشق به کوین می دن, من باید نیم ساعت تا یک ساعت بشینم و با کوین درس بخونم.”

دیدم بابا ولش کن. حالا چهار ساعت بیام در مورد نظام آموزشی ایران توضیح بدم و حجم درسی که به بچه ها می دن و مشق شب های دیوانه کننده , آخرش هم نفهمه و بی فایده.
بهش گفتم, بله حق باشماست. اصلا بچه مشق نباید بنویسه که.

چی می شد من در مملکت فخیمه ی کانادا به دنیا می اومدم؟ هیچ درس و مشقی هم به کار نبود. کنکور هم نبود. آخر سر هم میشدم یه پخی (ببخشید) قاطی بقیه مشغول کیفوری و خوش گذرونی.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

مستی و عاشقی

چهارشنبه
۲۴ تیر ۱۳۸۳

اگه یه روزی روزگاری گذارتون به یه شیر تو شیر افتاد و خواستین بدونین اصلیتش خاطر کی رو می خواین یاد این حرف چاکرتون بیفتین و بیخودی گیج و گول نشین. موی سیبیل مون و بالاش گارانتی می کونیم.

یه بطر شراب ناب بذارین بغل دستتون و برین بالا…نوش… بخورین, دوباره, بازهم..اینقدر که از همه ی این روزگار ناکار بی وفا فقط یه جفت چشم جلوی چشاتون سبز شه و هر کارش هم می کنین گم نشه بره پی کارش..

اونوقت..اونوقت بدونین بد جور عاشق صاحاب لامصب اون یه جفت چشم صاب مرده هستین. وضعتون بی ریخته, ناجور…

اساس رو جبین تون یه مارک (دور از جون شوما) الاغ بچسبونین و برین نوش جونتون, شراب و چشما و عاشقی و…بیچارگیش…بیچارگیش…بیچارگیش…
——————————–

بعد از این اگر شبی نصفه شبی, به کسونی مثل ما قلندر و مست و خراب تو کوچه برخوردی, دیگه اون شکلی بهش نیگا نکن. آخه من قربون اون چشا بشم, اگه هر نیگا بخواد اینجوری آتیش بزنه, پس باهاس تموم دنیا تا حالا سوخته باشه.
——————————–

وقتی حافظ می گه:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما.
———————————

در مورد این پست پایینی, با مامان فری حرف زدم. یه جمله گفت خیال من و کامل راحت کرد. گفت: مادر جون, هیچ دلیل نداره که تو آدم خوبی باشی. اصلا تو آدم بدی هستی. راحت و آسوده. هر کاری به صلاحته بکن.

بعد از این نصیحت مادرانه با خیال کاملا راحت زندگیم رو از سر گرفتم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

گوشوار

یکشنبه
۲۱ تیر ۱۳۸۳

با زیباترین گوشوارهایم
در میان یک یک درخت ها ی به بار نشسته
و در میان شاخه های انبوه
و میوه های ریز سرخ
بر بالای نردبام های تکیه زده بر شاخه ها
از میان تمام زنان و مردان بالای پلکان
تنها اسم تو را فریاد می زنم
تو را می یابم
غافل
شیفته, زیر تلالو خورشید
میان سرخ رویان دلپذیر
که در مشت می فشاری شان با اشتیاق
و با ولع به دندان شان می گزی
صد صد..

فریاد می کنم
از چه رو فراموشم کرده ای؟
گوشوارهای سرخم را بنگر
زیباست…
——————–
این چرت و پرت های این بالا یعنی این که دیروز رفتیم با گل آقا و دوستان به گیلاس و آلبالو چینی. گل آقا رفت بالای نردبون!! که گیلاس و آلبالوی بیشتر بچینه. من رفتم گیلاس و آلبالوی به هم پیوسته پیدا کنم آویزون گوش هام کنم که گوشواره درست شه!! برگشتم گل آقا رو گمش کرده بودم. یه عالمه چرخیدم و بالای همه ی نردبون ها رو نگاه کردم تا آخر سر پیداش کردم. داشت دولپی گیلاس می خورد و سبد رو هم پر می کرد. بهش گفتم گوشواره هام رو نگاه کن!!!!
همین..

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پیوست: به پیشنهاد هاله عزیز این قسمت به شعر اضافه شد:

که در مشت می فشاری شان با اشتیاق
و با ولع به دندان شان می گزی
صد صد..

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

شنبه
۹ خرداد ۱۳۸۳

عجله ای سردستی یه چیزی بگیم و بریم.

فرض کن:

-یکی رو خیلی دوست داشته باشی. بگو خوب…
-خوب.
-دیدنش هم خیلی راحت میسرت نباشه. بگو خوب…
-خوب.
-خواب ببینی. بگو خوب…
-خوب.
-اونوقت اینقدر بد شانس باشی که توی خواب هم قیافه اش رو نبینی و فقط ببینی که داری تلفنی باهاش حرف می زنی.
- :))
-:((
———-
به خدمت همگی عرض شود که یکی از اخبار تکذیب می شود.
خبر ایرانی بودن رئیس رئیس رئیس کت بالو تکذیب شد. ایشون احتمالا طبق آخرین اخبار لبنانی با رگه هایی قر و قاطی هستند.
این کت بالو هم با این عجله و قضاوت های الکی اش.
بعدش هم خانوم غازه رو دیروز هم دیدم. با همون خانواده ی پرجمعیت دیروز هم داشت از وسط خیابون گنده ی اگلینتون, نزدیک تقاطعش به دیکسی رد می شد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۷ خرداد ۱۳۸۳

وقتي يه روز صبح اصلا حوصله نداري و به دلايل مبهمي حالت خيلي خوش نيست, چي بيشتر از اين مي تونه سرحالت بياره كه يهو ببيني وسط اتوبان يه مامان غازه همه ي ماشين ها رو وايسونده و بچه هاش رو به تعداد ۷تا يا ۸ تا رديف كرده پشت سرش و مي خواد از خيابون رد كنه. همه ي ماشين ها هم واسادن كه خانوم غازي و جوجه ها از وسط اتوبان رد بشند.

من كه پشت فرمون ماشين از خنده ولو شدم كف زمين.
——
طبق معمول براي امروز و فردا به اندازه ي دو هفته كار دارم. خدا به داد برسه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

۲ نيم پرده

پنجشنبه
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۳

نيم پرده:
صحنه: كافه ترياي طبقه ي پايين شركت معظم. ملتين در حال خريد خوراكي, مارتين و ژوليت و كتي دور يك ميز سه نفره مشغول صرف نهار و قهوه ي بعد از نهار..

مارتين: خوب ديگه. من بيشتر از اين نمي تونم براي نهار بمونم. ساعت يك و نيمه و من بايد دو از شركت برم بيرون كه خونه بخرم.

كتي: من هم بايد حداكثر ساعت ۵ بعد از ظهر برم چون شب بايد برم كنسرت.

ژوليت: من هم عصر وقت دكتر دارم و ساعت ۴ بايد برم.

———-
نيم پرده:
صحنه: يك سالن بزرك پر از كامپيوتر, اتاق شيشه اي. يك عالمه دستگاه هاي عريض و طويل از پشت شيشه ها پيداست. گبويه گاي مهربان دانشمند پشت يك laptop نشسته, با دقت تايپ مي كند و دو كتاب قطور را ورق مي زند و يادداشت برمي دارد. كتي بالاي سر گبويه گا ي مهربان دانشمند(مدير پروژه ي گروه چهارم تيم آقا جيمي ) قدم رو مي رود. زمان ساعت ۲ بعد از ظهر روز سه شنبه.

كتي: دهه. گبويه گا جان. اين كتابها چي هستند؟
گبويه گا: تاريخ خداشناسي و تاريخ دين مسيحيت!!!
كتي:!!!!!!$%#،
گبويه گا: من دارم در رشته ي الهيات (!!!) فوق ليسانس مي گيرم. دارم اينجا مقاله مي نويسم!!!
كتي: آخ.. گبويه گا جان من كرم اين بحث ها رو دارم.
گبويه گا: من هم عاشق اين بحث ها هستم. هفته اي يه بار قرار بگذاريم يك ساعت در اين مورد بحث كنيم.
كتي: عاليه.
گبويه گا: جيمز (همون جيمز دانا) اصلا خدا رو قبول نداره و خيلي با همديگه بحث كرديم.
كتي: اين بار من هم مي خوام در بحث هاتون حضور داشته باشم.
گبويه گا: حتما.. يه قرار هفتگي مي گذاريم.
كتي: :))
—————————————————
دست جيمي درد نكنه با اين استخدام كردنش!!!!!!!
اگه ديدين محصولات ما به جاي كار كردن عربي مي رقصن دليلش همينه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۳

از صبح تا بعد از ظهر دور از جون همه ی شما عین خر با یه نرم افزار زبون نفهم سرو کله زدم, به علاوه ی یک محصول قدیمی که یه ایراد روش پیدا شده.
یه کار دیگه هم بود که باید انجام می شد, وقت نداشتم انجامش بدم, ژولیت رو صدا زدم و گفتم اون کار رو اون انجام بده.
بعد از دو ساعت کار کردن برگشته به من می گه, Kathy, I hate troubleshouting.
حالا نیست که ما همگی عاشق و کشته مرده ی troubleshooting هستیم, ژولیت یادش افتاده که از ترابلشوتینگ خوشش نمیاد.
عجب بابا..راست راستی دلم می خواست یه چیزی بهش بگم. اونم وقتی خودم به جای ۲ ساعت ۶ ساعت troubleshouting کرده بودم و مغزم متلاشی بود و تازه نهضت هنوز ادامه داشت.
——-

از شدت کارداری دارم می میرم. دور از جون همه عین گوشت کوبیده شده ام.
——-
دیشب زنگ زدم به این دخترک گل. بهش می گم وبلاگم رو خوندی؟ می گه آره. میگم دیدی چه بلایی به سرم اومد؟ می گه همون موقع که داشتی پکیج رو می خریدی دیدم که دو تا شاخ روی سرت سبز شد.( منظورش این بود که گوشهام دراز شد, آخه بغلدستم توی رستوران نشسته بود). دیدم که خر شدی!!!
مونده ام فکری که پس این دوسته آخه به چه درد می خوره. بابا وقتی می بینی من دارم خر می شم, خوب ندا رو بده. می بینی من استعداد خر شدنم عالیه, یه کمکی گاهی وقت ها بکن. من به امید تو هستم دختر جون. عجبا…
——
پاگنده ی عزیز.
کامنت دونی رو برندار عزیز جان. بابا تو و خلبان گاهی وقت ها راست راستی کارهای عجیب و غریب می کنین. بگذریم که عقل من به حرف هاتون قد نمی ده و غیر از خوش بگذره کامنت دیگه ندارم که واسه تون بگذارم, اما آخه کامنت دونی تون برای خودش عالمی بود.
هر جور راحتی دیگه. چی بهت بگم. به توی پاگنده ی یه دنده.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it