کت بالو

بایگانی برای ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ دسته‌ها

رنگارنگ ۱۷

دوشنبه
۳۰ شهریور ۱۳۸۳

۱) مارتين خره راستي خره

هفته ي قبل پنج شنبه چند تا بيسكويت گرفته بودم كه نخورده بودمشون. مارتين اومد پيشم, كار داشت. بهم گفت چرا بيسكويت ها رو نخوردي. گفتم به خاطر كالري. پرسيدم تو مي خوري؟ گفت نه. خواستم بندازمشون دور كه نگذاشت. (اين مارتين خره راست راستي خسيسه). گفت بده شون به من يكي رو پيدا مي كنم اين ها رو ميدم بهش. هنري هيز (ببخشيد ولي بهترين لغت براي توصيف هنري در يك كلمه همينه) پيداش شد. مارتين هم تندي بيسكويت ها رو داد بهش و گفت: “هي هنري. كتي مي خواست اين ها رو بندازه دور (!!!) من بهش گفتم نندازه. مي ديمشون به يكي. حالا بيا تو بگيرشون.”

من يه كمي شوكه شدم, از خنده ولو شده بودم روي زمين. هنري كاملا شوكه بود و به مارتين گفت حتما تلافي مي كنم. و به من هم گفت بار ديگه كه ازم كاري رو خواستي حتما به ياد اين بيسكويت هاي ۴ يا ۵ روز مونده خواهم بود!!!
و باور كنين يا نه در تمام اين مدت من نمي تونستم لب و لوچه ام رو جمع كنم و به اين شكل شرم آور از خنده غش نكنم.
——————————–

۲) جمعه با شركتمون رفتيم گلف. همه يه ضربه مي زدند به توپ و….وووووو….توپ مي رفت هزار متر دورتر. كاملا پرواز مي كرد روي هوا و بعد هم قشنگ يه جاي خوب و تميز. كتبالو چكار كرد؟ خوب..به خدمتتون عرض شود كه از بين تمام حدود ۷۰ يا ۸۰ نفر, اگه بدترين رو مي خواستند انتخاب كنند بي شك بنده بودم. كلاب (چوب گلف) رو مي بردم اينور و تابش مي دادم و خودم رو شيش دور مي پيچوندم و سه دور باباكرم مي رقصيدم و ۴ قل رو مي خوندم, آخرش توپ قل قل مي خورد روي زمين و يه ۱۰ يا ۲۰ سانتيمتري در جهت عكس سوراخ مي چرخيد. يه بار هم نمي دونم چطوري توپ خورد توي دهنم و لبم باد كرد و اومد بالا!!! سه تا هم گروهي ام خيلي زحمت كشيدند و يك كمي بهم ياد دادند. اما اگه خيال كردين كت بالو بيدي هست كه از اين باد ها بلرزه اشتباه كردين. دارم مي رم ۵يا ۶ جلسه درس گلف بگيرم. انشالله بي حرف پيش ,اين ماه نه, ماه ديگه هم نه. ماه بعدش.
چرخ بر هم زنم ار جز به مرادم گردد
من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك !!!!
———————————-

۳) ديروز رفتيم اين شهربازي تورنتويي ها. اينقدر از وسايل بازي شون مي ترسيدم كه خدا مي دونه. به خودم جرات دادم و سه تاشون رو سوار شدم. توي يكيشون كه فقط جيغ زدم. اونهم با چشم بسته. سطح ترسناك بودن وسايل طبقه بندي شده. از ۱ كه اصلا ترس نداره تا ۴ كه راستي راستي وحشتناكه. يكي از سطح ۴ اي ها كه دقيقا مثل بانجي جامپينگه.

حالا كرم رفته توي باسنم (ببخشيد. اين دفعه ي دوم كه عفت كلام رو اينجا رعايت نكردم) كه براي سال ديگه اشتراك كل تابستون اش رو بگيرم و برم و ترسم رو بريزونم.
آخه وقتي آدم مي دونه كه احتمال خطرش از يك در صد هم كمتره, براي چي بايد اين قدر بترسه و جيغ بكشه.

به دوتا چيز فكر مي كردم. اوليش اين كه فرضا اگه يك كسي از انسان هاي اوليه كه سرعت در حد قدم هاي معمولي رو تجربه كرده, سوار ماشين هاي الان, با سرعت ۱۲۰ كيلومتر در ساعت مي شد احتمالا همون ترسي رو تجربه مي كرد كه من توي اسباب بازي هاي “واندرلند” تجربه كردم. پس به احتمال زياد همه ش عادته و تمرين.
توي شماره ي ۴ اي ها حتي بچه هاي ۵ يا ۶ ساله هم بدون بزرگتر سوار مي شدند و به اندازه ي من خرس گنده جيغ نمي زدن. كلي هم كيف مي كردند. به بازوي كسي هم چنگ نمي زدن. توضيح اين كه من كلي بازوي گل آقا رو چنگ زدم!!!!

دومين چيز اين كه ياد “خر پينوكيو” افتادم اونجا. مي گم زندگي خودم داره خودم رو ياد خر پينوكيو مي اندازه يواش يواش. فكر كنم اصلا و اصولا اين تقلا و تلاش بيخودي دنيا يه جورايي خيلي هامون رو كرده خر پينوكيو و خودمون خبر نداريم. اين آقاي كارلو كولودي (فكر كنم اسم نويسنده ي پينوكيو همين بود ديگه. نه؟) عجب اثر قشنگي به وجود آورده. بعضي مفاهيمش واقعا عميقه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

دوشنبه
۲۳ شهریور ۱۳۸۳

خوب ديگه. براي اولين بار در عمرم آرزوم برآورده شد و تشبيه ام كردند به يك خواننده. كي؟ “سلين ديون”!!!

مارك عزيز جنس خراب سفت و سخت اعتقاد داره كه من شبيه سلين ديون هستم!!!!!
چيزي بهش نگفتم. اما به شدت احساس نا اميدي مي كنم. سلين ديون از كسانيه كه من اصلا قيافه اش رو دوست ندارم!

اصلا يكي بگه با قد ۱۵۵ چطور من مارك عزيز جنس خراب رو ياد سلين ديون قد دراز مي اندازم؟

ديگه سعي مي كنم مارك رو كمتر ببينم . چون از هر دوباري كه من رو مي بينه حتما يك بارش بهم يادآور مي شه كه شكل سلين ديون هستم! :((

امروز هم تا من خر بهش گفتم مي خوام برم كلاس آواز اسم بنويسم و درس هاي آوازي كه گرفته بودم رو ادامه بدم گفت “نگفتم تو سلين ديوني!!!”. بگو دختر مجبوري به ملت توضيح بدي, فضول؟

باز كلي جاي شكرش باقيه كه به كنتس دراكولا يا ليدي فرانكشتن تشبيه نشدم.
————————————————

دلم از الان تا سه چهار ماه ديگه مثل سير و سركه خواهد جوشيد. شكل سازماني تيم ما عوض شده. از دلش دو تا تيم جديد در اومده. من توي لبه ي دو تا تيم هستم و بين دوتا تيم به اشتراك گذاشته شدم. آقا جيمي مي شه رئيس تيم جديده. كار تيم جديده هم خوشگل تره. ولي ممكنه من و ژوليت و مارتين بيفتيم توي همون تيم قبليه كه الان داريم توش كار مي كنيم. اگه زرنگ باشم و بلد باشم چطوري از فرصت ها استفاده كنم و به خودم بجنبم و باهوش باشم شانس دارم كه از لبه پام و بگذارم طرف راست (توي چارت سازماني تيم آقاي جيمي سمت راست كاغذه و تيم قبلي آقا جيمي سمت چپ) و صاف شيرجه بزنم توي تيم جديد آقا جيمي. اگه نه كه ول مي شم سمت چپ توي همين تيم فعلي كه الان هستم. رئيسم هم ديگه آقا جيمي نخواهد بود. فعلا تا مدتي دو تا رئيس خواهم داشت.
اگه نتونم شيرجه بزنم,‌يا يواش يواش شنا كنم توي تيم آقا جيمي, حسابي از خودم نااميد خواهم شد. كار كردن با آقا جيمي رو خيلي دوست دارم. به خودش هم گفتم. چيز ديگه به عقلم نمي رسه. تعداد كم مي خواد و …خلاصه كه به عرضه و لياقت خودم بستگي داره اگه راستش رو بخواين.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

آرامش شيرين

پنجشنبه
۱۹ شهریور ۱۳۸۳

امروز روز خوبي بود اما خيلي خسته شدم.
با دو سري تيم بايد سروكله ميزدم و متقاعدشون مي كردم كه من درست مي گم و اونها اشتباه مي كنند. خوب..درست شد. حرف من رو فهميدند. حالا بايد منتظر نتيجه بود.
هميشه وقتي يه خانم هستي و مي خواي يه تيم متشكل از ۵ تا يا ۶ تا آقا رو متقاعد كني كارت حسابي سخته. تازه متقاعد كردن يه آقا هم مشكله چه برسه وقتي جلوي بقيه باشه و بخواي بگي تو كه يه خانم هستي نظرت از نظر اونها درست تره!! خصوصا وقتي يه چيزي “مردونه” باشه!!! خلاصه كه حتما بايد برهان و منطق حسابي داشته باشي. حتي كوچكترين گوشه ي كار هم نبايد بلنگه وگرنه از دست رفتي.

به هر حال كه درست شد ديگه. منتها حدود ۴ ساعت وقت برد!!! صبر و شنيدن و استدلال و ارامش و صبر و استدلال…شد ۴ ساعت شايد هم بيشتر.

غرض از همه ي اين حرف ها اين كه بعد از يه روز پر كار, ساعت ۹ شب كه مي دونم هنوز به اندازه ي يك ساعت ديگه كار دارم, تنهاي تنها اينجا, صداي فريدون فرخزاد عجب آرامش و انرژي اي واسم آورد. اوناهاش. آهنگ “تاك”, اون بالا. فكرش رو هم نمي كردم.صداي اين آدم روي من اثر غريبي مي گذاره. نمي تونم حس ام رو بيان كنم. فقط يه حس خيلي خوب و شيرين بهم مي ده, خيلي خوب و شيرين.
روحش شاد.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پیوست: یه آهنگ به اون بالا اضافه شده. “یادم باشه, یادت باشه” گوگوش. حدود ۳ مگابایت و از جنس ام پی ۳!!! آدم یاد عاشقی های دوره ی تین ایجری می افته. همونقدر آتیشی و بی منطق. عاشقی هر سنی با سن دیگه فرق می کنه و عجبا که همه شون هم شیرین هستن و دلپذیر..
“یادت باشه با تو همه تو خونه ی ما دشمنن
از صبح تا شب پشت سرت حرفای ناجور می زنن
یادم باشه این بار اگه دیدم دارن باز بد می گن
بگم دارن با دستاشون واسه ی دلم گور می کنن”

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۱۱ شهریور ۱۳۸۳

امروز از صبح تا حالا كل وقتم به اين گذشته كه واسه ي يه كاري به جاي اين كه از پورت سريال استفاده كنم, به پورت يو اس بي وصل بشم. حالا تقصير از اين لپتاپ بي پدر ومادره يا از يو اس بي هاب يا از اين چيزي كه مي خوام وصلش كنم به لپتاپ يا از خودم يا از ويندوز اكس پي, نمي دونم.
فقط مي دونم از روي تنبلي خواستم يه كاري رو دوباره كاري نكنم, در صورتي كه اگه كاره رو روي پورت سريال انجام مي دادم تا حالا تموم شده بود و رفته بود پي كارش.
حالا هم كه افتادم روي دنده ي لجبازي. و فكر مي كنم حالا كه نصف بيشتر روز رو از دست دادم كار رو به سرانجام برسونم!!! تقصير خودم هم هست آخه. لج و لجبازي..
لپتاپ لج كرده و واسه ي هر كاري يه مارمضون طول مي ده. مودم اين وسيله هه لج كرده و مي گه الا و لله با اون نرم افزاري كه ميخواي كار نمي كنم. ديگه حالا كار به اونجا رسيده كه نرم افزاره هم ناز مي كنه و مي گه من هم كار نمي كنم. دليلي هم نمي آره. مي گه فقط دلم نمي خواد حتي باز بشم. خلاصه كه دارم ناز همه رو به هيئت اجتماع مي كشم.
اگه واسه ي ريبوت شدن لپتاپ يه كانتر ميگذاشتن و هر لپتاپي يه سهمي از ريبوت هاي دنيا مي داشت, مسلما لپتاپ من امروز يه جا كل سهميه اش رو استفاده كرده بود.

بي خيال ديگه. اين دفعه هم اگه نشه كارها رو به جاي پردازش موازي,‌ پردازش سري مي كنم. وقت بيشتر مي بره كه ببره. سريال پورت استفاده مي كنم.

به قول مشقاسم: كله ي باباي هر چي كامپيوتر و پورت بي ناموسه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

پيوست: لطفا تعداد كلمات انگليسي رو اون بالا بشمارين. با اين پيشرفت تكنولوژي (فن آوري) اگه يه فكري به حال اين كلمات انگليسي تكنولوژيكي (فن آورانه!!!) نكنيم كلاه هر چي زبان فارسيه پس معركه مي مونه. حالا از ما گفتن.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

فك و فاميل كت بالو

چهارشنبه
۴ شهریور ۱۳۸۳

رفتيم خونه ي يكي از فاميل هاي خيلي دورمون (خواهر زن نوه عموي بابابزرگم) كه قرار هم بوده كه با همديگه زبان فرانسه رو دوباره از نو شروع كنيم.

بهش مي گم رفتم همون كلاسي كه اسمش رو گفته بودي ثبت نام كردم. مي گه از ترم اولش شروع كردي يا امتحان دادي؟ مي گم امتحان دادم. مي گه چه ترمي قبول شدي؟ مي گم advance ۲. مي گه ببينم يعني كلاس هاشون از advance ۱ شروع مي شه!!!!!

ملت حسود…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

نق…نق…نق

جمعه
۳۰ مرداد ۱۳۸۳

خوابم مياد. سرم درد مي كنه. از صبح تا حالا هيچ كار مفيدي نكردم. بايد برم سلموني ولي خانومه گذاشته و رفته مسافرت و پس فردا بر مي گرده. قيافه ام شده عين بچه خرس. كار تست ها به مشكل خورده. خونه مون كثيفه. جيمي گفته ملت بايد بيشتر كار كنند. از صبح تا حالا هر كي اومده اينجا تست كنه نتونسته به شبكه وصل شه. نمي دونم روتر چه مرگشه كه واسه ي من كار مي كنه و واسه ي بقيه جفتك مي اندازه. كوين مي گه سايت ها درست راه اندازي شده اند. ولي دستگاه هاي ما روشون كار نمي كنند. به جيمي مي گم بگذار خودم درستشون كنم, افتاده رو دنده ي لج (شايد هم راست مي گه) مي گه نه, تو بايد به كار خودت برسي. سايت ها رو بايد تيم ديگه اي راه بندازه.
همين الان هم كه مي خواستم برم بخوابم مارك اومده و مي خواد نصفه شبي تست كنه!!!!
سرم درد مي كنه…خوابم مياد…خانومه رفته…جيمي نگرانه…كوين كارش رو بلد نيست…مارك مي خواد تست كنه…خونه خود بخود جارو نمي شه…روتر خره…
بابا به چه زبوني بگم. ولم كنين ملت. بسيج شين مي خوام خودم رو درست كنم برم كلاب برقصم. بابا جمعه شبه.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۲۸ مرداد ۱۳۸۳

بله…بفرماييد. چكيده ي جلسه ي امروز تيم با آقا جيمي اين بود:
Business, Organisation and the company are all f..ing us. Especially business knows and is keeping on doing this bullShet.

و…
جيني خانوم, منشي ۲۰ ساله ي شركت امروز با لباسي اومده بود سر كار كه من باهاش مي رم كلاب. يه تاپ ركابي با يه شنل روش و يه شلوار تنگ. خيلي بامزه است و من راست راستي ازش خوشم مياد. فكر نكنم به چيزي غير از دوست پسرهاش و لباس و خوشگذروني فكر كنه.

و…
بچه ي آلن به دنيا اومد. يه پسر كوچولو.

و…
نصف تيم رفتن مرخصي. هانگ مهربان و عاقل از كوبا برگشته. از پريروز تا حالا داره به من و همه توصيه مي كنه كه مرخصي بعدي مون رو بريم كوبا. پيش به سوي كوبا…

و…
جيمي گفت بيشتر كار كنين.

بنابراين با اجازه از حضورتون مرخص مي شم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۲۲ مرداد ۱۳۸۳

امروز اينجا زلزله است!!! دو تا بزرگترين روساي اينجا, به علاوه ي راديو تلويزيون دارند ميان كه از “مركز نوآوري …” ديدار به عمل آورند. من و ژوليت و مارتين هم به عنوان بخشي از آزمايشگاه بايد اينجا باشيم و توضيحات لازمه رو ارائه كنيم!!!
صبح يك دونه پيرهن شوميز قرمز با يه شلوار سه ربع مشكي پوشيدم. اينجا كه اومدم ديدم واسه ي همگون سازي يكي يك ژاكت صورتي با آرم شركت هم دادن بهمون. به نظرخودم شده ام يه جور دكوراسيون ناطق آزمايشگاه.
بامزه يه چيزه. تمام محصولات جديد -كه هنوز به بازار نرفته اند- رو بايد به روسا نشون بديم, ولي راديو تلويزيون نبايد اونها رو ببينند. به نظرم روسا كه برن بيرون ما بايد عين فرفره شروع كنيم به پاكسازي.
بامزه تر از همه اين كه اصلا و ابدا نمي دونم در اين مركز نوآوري قراره چه كارهايي انجام بشه با اين كه يكي از افراد تيمش هستم (لااقل اسما).
——-
اين هفته فعلا روي دور شانس هستم خدا رو شكر.
دوشنبه بعدازظهر روز امتحان رانندگي ام رفتم كلاس فرانسه ثبت نام كنم. خانومه بهم گفت مي خواي تعيين سطح بشي؟ گفتم بله. (خودم مي خواستم برم از basic شروع كنم, مارتين بهم توصيه كرده بود كه حتما برم تعيين سطح). گفت بگذار از ممتحن بپرسم و برات يه موقعي وقت امتحان بگذارم. يه دقيقه بعد برگشت و گفت ممتحن مي گه همين حالا بياد امتحانش كنم. و….شرح امتحان بنده (ترجمه ي فارسي):

ممتحن- براي هر كدوم اين عكس ها يه جمله بگو.
كت بالو- بله؟
ممتحن- ببين, اين چيه؟
كت بالو-تته..پته…تتته..پوتوت…تلويزيونه.
ممتحن-اين آقاهه چكار مي كنه.
كت بالو-پاتاتات…پوتوت..تت…دوچرخه چيز مي كنه. يعني دوچرخه بازي مي كنه.
ممتحن-اين يكي چي؟
كت بالو-پت..پوت…تاتا..داره اين مي خوره. (لغت بستني رو يادم نمي اومد).
ممتحن-آخرين مرخصي ات رو چكار كردي.
كت بالو-پت….پات….تاتت…وات؟…سوت…پوت…چيز…اين…مي خواهيم بريم نياگارا!!!!
ممتحن-جمله ي من در چه زماني بود.
كت بالو-آهان…اوهون…زمان گذشته…بله…پات..تته…پتپته…رفتيم نياگارا جاتون خالي ..تته..پته…هتل رديسون…دو شب مونديم…قشنگ بود. سرد بود..تت..تات…چيز مي اومد…اين…باد مي اومد.
ممتحن-پنج تا جمله در مورد خودت بگو.
كت بالو- اسمم كت بالو است. سي سالمه. ازدواج كرده ام. سال ۲۰۰۲ اومدم كانادا. فرانسه رو خيلي دوست دارم.
ممتحن-براي چي مي خواي فرانسوي ياد بگيري؟
كت بالو-چيز…اين…من عاشق زبان فرانسه هستم!! (علاقه ي شخصي رو يادم نمي اومد كه چي مي شه).
ممتحن- اين اقاهه داره چي مي كنه؟
كت بالو- چيز..اين..لغتش يادم نيست. (بيچاره آقاهه داشت از خواب بيدار ميشد) فقط يادمه كه فعلش از كدوم دسته بود. خود فعل رو يادم نيست.
ممتحن-خوب اين فعلشه. حالا گذشته اش رو بساز.
كت بالو-آقاهه از خواب بيدار شد.
ممتحن- (شروع كرد يه چيزهايي تند تند گفتن كه توش توضيح مي داد من چه سطحي قبول شده ام).
كت بالو-چند تا سطح دارين حالا؟
ممتحن- سطح هاي ما تموم نمي شند (ياد پياز افتادم و لايه هاش!! و شرك) هر چي بري جلو باز هم داريم!!!
كت بالو-بله. مرسي خانوم (توي دلم:خپل بد اخلاق). دستتون درد نكنه. فعلا مرخص مي شم.

بعد در حالي كه فكر مي كردم بيخود اومدم امتحان دادم. احتمالا همون basic هستم رفتم از دختر توي پذيرش بپرسم كدوم سطح قبول شده ام. دختره گفت advanced ۲ !!!!!
در زندگيم كمتر وقتي اينقدر متعجب شده بودم.!!!!
احتمالا زبان انگليسي رو در حد شكسپير بلدم در مقايسه با زبان فرانسه.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چهارشنبه
۱۴ مرداد ۱۳۸۳

ولله امروز صبح از طریق اخبار رادیو خبر شدیم که بیل عزیز فردا میاد کتابفروشی نبش دو تا خیابون اصلی شهر که کتاب خاطراتش رو واسه ی ملت امضا کنه.
شیطونه می گه همه ی کار و زندگی و آقا جیمی و صد میلیون تا تست و پروژه رو ول کنم و از نصفه شب برم توی صف.
این بیل عزیز از موجوداتی هست که من خیلی دوستش دارم.
اینجور که شنیده ام در مورد مونیکا ازش پرسیده اند, اون هم گفته این شرم آورترین قسمت زندگی منه. (ولله اگه کسی فهمید چرا به من هم بگه.) و گفته که اون موقع خسته بودم و مسئولیت های زیادی هم داشتم (ما از هر کس دیگه ای هم شنیدیم یه همچین جور چیزهایی گفته. نتیجه این که رئیس جمهور و غیر رئیس جمهور نداره. بهانه ها همیشه یکی هستند..بگذریم), این خانوم هم فوق العاده باهوش بود, و خلاصه اینجوری شد که اونجوری شد!!!
بعد هم باز شنیدم که در جواب این که ازش پرسیدن آخه چرا با مونیکا رفتی سانفرانسیسکو (مزخرفتر از این سوال فکر نمی کنم سوال دیگه ای بشه از بیل عزیز پرسید), اون گفته که به بدترین دلیل ممکن, فقط به خاطر این که می تونستم. (از این جوابش راست راستی کیف کردم. عالی بود.)
مسلما هوش بزرگترین صفتی هست که در یک انسان من رو به خودش جذب می کنه.
—————————
دیگه این که امروز جلسه ی دومی بود که گل آقا رو بردمش کلاس رقص.
شوهرم بهتر از جلسه ی اول می رقصه. جلسه ی اول گره می خورد توی دست و بال شریک رقصش. این دفعه از این مشکل گره خوردنش خبری نیست خدا رو شکر.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یاد یک دوست

شنبه
۱۰ مرداد ۱۳۸۳

کلاس سوم راهنمایی بودم. یه همکلاسی داشتم که دو سال رد شده بود. طبق معمول باهاش دوست شدم و صمیمی ترین دوستم شد.
دوست پسر زیاد داشت و توی همون سن و سال کم خونه ی دوست پسرهاش می رفت و باهاشون هم همه جور رابطه ای داشت. همیشه هم بعد از مدرسه با دوستانش توی خیابون ها و پارک ها بود. با تمام این اوصاف دوست گلی بود که می شد همیشه روش حساب کرد.
اوایل دوران تین ایجری من بود و بد جور توی سن بلوغ بودم. حدود دوازده سال یا سیزده سالم بود.بیش از حد تصور حساس و ضربه پذیر و عاطفی.می نشستیم و مدتها به خیالات واهی آسمون رو نگاه می کردیم و از زمین و زمان درد های لاعلاج روحی برای خودمون می تراشیدیم. عاشق بحث های روانشناسی بودیم و به هر نگاهی یا حتی تصور و توهم نگاهی عاشق می شدیم و آه می کشیدیم و آرزوهامون رو به شکل واقعیت در می آوردیم و برای هم تعریف می کردیم.
حالا دلایل غم و غصه چی بود, هر چی فکر میکنم یادم نمیاد. خلاصه بهتون می گم که غم و غصه مون از حد تحمل فراتر بود, نپرسین چرا و قبول کنین.
آخر کار یه روز همین دوستم که من خیلی خیلی دوستش داشتم بهم تلفن زد و گفت که کسی خونه شون نیست و قرص خورده و منتظره که با آرامش و شادی اینقدر گریه کنه تا بمیره !!!!!!!
من سر میز غذا بودم. از دوستم خداحافظی کردم و برگشتم سر میز غذا ولی هر کار می کردم نمی تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم و غذا بخورم.از سر میز پاشدم و رفتم. دوباره رفتم از طبقه ی بالا که مامانم اینها نبینند تلفن بزنم بهش و جلوش رو بگیرم. ولی فکر کردم که نه, باید بگذارم که بمیره و از این همه درد (!!) رها بشه (!!!). یه نوار آهنگ گذاشتم و شروع کردم به گوش دادن و گریه کردن.
مامانم اومد طبقه ی بالا و ازم پرسید چی شده. دلم کوچولو بود و همه چی ازش ریخت بیرون. مامانم هم به دوستم تلفن زد و گفت کتی به من هیچی نمی گه و فقط گریه می کنه. آدرس خونه تون رو بده که با کتی بیایم پیشت. و هی اصرار کرد..آخر سر دوستم راضی شد و گفت گوشی رو بدین به کتی که باهاش حرف بزنم. بهم گفت که همین الان زنگ می زنه به اورژانس که بیان و براش سرم بزنن و شستشوی معده اش بدن.
همون موقع هم شک داشتم که راست می گه و خودکشی کرده یا نه. حدس می زدم که دروغ می گه ولی دلم می خواست راست باشه که زندگی رومانتیک غمگینی پیدا کنیم و دردهامون اثبات بشه.
دورانی بود. عجب دورانی بود.اون دوران دیگه هیچ وقت تکرار نشد. هرگز..درد ها و غم های واهی و…
ولی خیلی اوقات بعضی آهنگ ها رو که می شنوم یاد اون آهنگ هایی می افتم که اون روز گوش می دادم و به لحظات آخر زندگی دوستم فکرمی کردم و به خودکشی او.

خیلی دلم می خواد بدونم الان کجاست و چکار می کنه. اینطور که بعدها فهمیدم این دختر مشکل مالی در خانواده داشت و مشکلات بزرگی در تضاد با اطراف داشت و ..به هر حال که نتیجه همون شد که گفتم.
هر کجا هست انشالله شاد و خوشحال و سالم باشه.
یه روز صمیمی ترین دوست و یه روز اونقدر دور و بی خبر که حتی نمی دونی زنده است..
همیشه یادش می کنم. از کسانی بود که نقش خیلی بزرگی در ساختن قسمتی از زندگی من داشت. یه مرحله مهم از رشدم رو با اون طی کردم.
طبق معمول همیشه مدیرو ناظم و مسئولین مدرسه مامانم رو خواستند و بهش گفتند که دخترت باید از این همکلاسی اش جدا بشه. در دوران مدرسه ام این اتفاق دو سه بار با عزیزترین دوستام تکرار شد.

یاد اون دوران به خیر.چقدر دوستش داشتم. هنوز هم چقدر دوستش دارم. یادش به خیر.
ببینم آلوچه خانوم, یادته اون دوران رو؟ حدس می زنی کی رو می گم؟ این روزها من خیلی عاقل تر شده ام. خیلی متفاوت تر, خیلی..گاهی وقت ها فکر میکنم چه کارهای وحشتناکی کردم.می دونی؟ یادته؟ عجب دورانی بود…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it