این قسمت اول واسه ی چشم های آقایون نیست. آقایون بپرن قسمت دوم.
دهه. چه با نمک. این سایته رو قبلا ندیده بودم.
سایت زنان.
این هم لینک به سکسی ترین مردهای پاییز امسال!!!
با یه عالمه جوک اینجا.
با یه عالمه جدول و بازی…
و غیبت!!!
و عالی ترینش: ۵۰ دلیل برای زن بودن. از خنده غش کردم.
یه نگاه به دلیل نوزدهم و دلیل بیستم و سی و یکم و سی و چهارم و سی و ششم و چهل و دوم بندازین. فوق العاده بودن.
خیلی با حال بود. کلی از سایته خوشم اومده.
بالاخره یه سایت زنونه ی درست و حسابی درست شد!! دلم لک زده واسه ی یه دنیای زنونه ی زنونه به جای این مزخرفاتی که در دنیای مرد سالار به خوردمون می دن.
(قصدم توهین به آقایون نبود ها. یه کمی درد دل زنونه بود.گرچه که قرار بود شما آقایون این قسمت رو نخونین. این بار ایرادی نداره. از آقایون بیشتر از این انتظار نمی ره دیگه.)
—————————————
زندگی همینه. جنگل تمام عیار. تا هر جایی که زورت می رسه و می تونی بتازونی پی هر چی که دلت می خواد. بی رودرواسی با هر کسی. اگه به خاطر کسی زمانی کاری رو نکردی, فرصت از دست خودت رفته.
زندگی رو باید با تمام وجود زندگی کرد. این بزرگترین درسیه که یادش گرفتم. و..باید به همون اندازه به بقیه اجازه داد همونطوری که می خوان بازی اش کنند.
توانا شدن اصلی ترین شرط قشنگ بازی کردنه. توانا شدن اصلی ترین شرط اینه که از زندگی لذت ببری و به دیگران هم همین امکان رو بدی.
لحظه هایی که از دست می رن هرگز بر نمی گردن و این بزرگترین تاسف من در زندگیه. اینه که امروز حتی یک لحظه ام رو هم نمی تونم بی استفاده بگذرونم. لذت می برم…لذت می برم و سعی می کنم به دیگران کمک کنم لذت ببرند.
اصل و اساس این جنگل همینه. توانا بشی مثل شیر, سلطنت کنی عاشقانه و کمک کنی تمام خرگوش ها شیر بشن, نه گرگ.
یه بار شنیدم شیر به دلیل “وحدت وجود” ه که سلطان جنگله و نه هیچ چیز دیگه. عجیبه. با توجه به این جمله به نظرم یه جای راه رو دارم اشتباه می رم. یا زیادی آدم شده ام, یا آدمیت رو کامل گم کرده ام, یا وحدت وجود تعریفی به غیر از تعریف ذهن من داره.
یه گذر از عرفان و مذهب داشتم. ازش رد شدم. باز برای بار دوم در زندگیم مذهب رو به کل رد کردم. پیچیدم و برگشتم سر جای اول…
“لطف خدا بیشتر ا زجرم ماست…نکته ی سربسته چه دانی خموش”
یک چیز بی تغییر موند. حسرت عاشقی و داشتن اون حس ناب, که به نظر میاد در دنیا فقط و فقط با شراب میسره. و بی شراب…هیچ کجا نمی شه پیداش کرد. هیچ کجا.
“درین زمانه رفیقی که خالی از خلل است…صراحی می ناب و سفینه ی غزل است”
تردیدی نیست. باید مست شد. باید مست شد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست: متاسفم. قسمت دوم چرکنویس ذهنی بود. ساعت ۲ نصفه شبه. ذهنم شلوغه. در گیر مفاهیم…شراب رو باز کردم و جای همگی خالی می خوام شروع کنم به نوشیدن. وقتی ۲ نصفه شب بی خوابی به سر آدم بزنه و فردا تمام روز رو از ۹:۳۰ تا ۵:۳۰ میتینگ داشته باشه بهتره به زور شراب ذهنش رو آروم کنه و آسته آسته مثل دختر ناز بخوابه.
به سلامتی همگی…بعد از نوشیدن یه جورایی دنیا قشنگتره. عجب چیزیه…
بیا ساقی از می طلب کام دل….که بی می ندیدم من آرام دل
گر از وصل جان تن صبوری کند…دل از می تواند که دوری کند
يه ايميل از يه دوستي امروز گرفتم به اين شرح:
لطفا اگه آدرس يا شماره تلفن درستتون توي اركات هست برين و پاكش كنين. چون اداره ي مفاسد از اين شماره ها و آدرس ها استفاده مي كنه كه كساني كه عكس نيمه لخت (يا كاملا لخت!!) توي اركات گذاشتن رو پيدا و دستگير كنه.!!!!
عجب خوش سليقه اند مفاسدي ها. لابد خوشگل هاش رو هم دست چين مي كنند!!!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
پیوست: یه آهنگ دیگه هم به اون بالا اضافه شده.مال فرشید امین است. یه کمی دلگیره. یک آن خیلی به دلم نشست. ایناهاش, این شعرشه:
من دیگه دست نمی دم.. با اون که دشمن منه
با اون که خواهان ستیز..با اون که خواهان غمه
من دیگه گریه کنون…به محفل درد نمی رم
توی تابستون عشق..حیفه که ماتم بگیرم
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی.. نمی دونی چه ها دیدم…دراین دنیای پوشالی…
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی
توی سرخی رگ های بدنم..شعر تو جاری تر از خون منه
توی سرمای زمستون دلم..اسم تو شعله ی داغ بدنه
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی..از این داغی که من دیدم..در این دنیای پوشالی
بیا دستم بگیر ساقی..بیا دستم بگیر ساقی
من دیگه دست نمی دم..با اون که دشمن منه…با اون که خواهان ستیز..با اون که خواهان غمه
ریزش قصر صدام…شعر من ساده و خام..تپش خواهش من..لحظه ی آوای منه..
قشنگ می گه حافظ وقتی می گه:
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
صراحی می ناب و سفینه ی غزل است
۱) بوش و کري من رو ياد dumb and dumber مي اندازن. حالا که فعلا دوباره ملت آمريکا dumber بودن خودش رو اثبات کرد.
قسم مي خورم اکثريت ملت آمريکا درست مثل حزب اللهي هاي دو آتيشه ي خودمون هستند.
حق هم دارن بيچاره ها. با دويست سال بيشينه ي تاريخي که آدم به جايي نمي رسه. بگذريم که ما هم با پنج هزار تاش به جايي نرسيديم.
نتيجه گيري کلي اين که بيشينه ي تاريخي در رشد يک ملت خيلي هم نقش مهمي نداره. هان؟
بحث طولانيه. ربط تاريخ و رشد ملت ها. در وبلاگ کت بالو که نمي گنجه. شايد جايي ديگر.
۲) الان بيشتر از يک ساله که کارن اومده توي تيممون. توي اين مدت هميشه فکر مي کردم قيافه ي اين دختر برام چقدر آشناست. امروز کشف کردم. خيلي شکل اوشين است!!!
۳) سليقه ي زيبا پسندي در دنيا حسابي متفاوته. اما ايراني ها بهترين سليقه رو دارند به نظرم. ژوليت عکس هنرپيشه ي محبوبشون رو نشونم داد. پسره خوبه. بدکي نيست ولي آنچنان آش دهن سوزي هم نيست.درست کپي پسر هاي خوش تيپي هست که توي کارتون هاي چيني و ژاپني مي بينيم. سفيد سفيد با صورت صاف صاف. مو مشکي و چشم و ابرو مشکي. چشم ها در حالتي بين گرد گرد و کشيده گير کرده اند!!! و دهن غنچه اي صورتي!! باريک با کمي عضله البته.
من کس ديگه اي غير از محمد رضا گلزار به نظرم نرسيد که نشون ژوليت بدم. (از حضور همه ي آقايون معذرت مي خوام. عکس هيچ کدومتون دم دست نبود. وگرنه صد البته که همه تون از محمد رضا گلزار خوش تيپ ترين ماشالله.) ژوليت هم گفت به نظرم شما در ايران آقايون خوش تيپ زياد دارين. (آخه گل آقا رو هم ديده!!) و ادامه داد که به نظرش آندره آغاسي که ايراني الاصل است خيلي خوش قيافه و خوش تيپه.
در ادامه آقاي هانگ مهربان دانا هم گوگوش رو بسيار زياد پسنديد.
ژوليت در ادامه گفت که از هنرپيشه هاي خارجي لئوناردو دي کاپريو هم محبوبيت زيادي بين بانوان آسياي شرقي داره. (باز هم معذرت از آقايون که ژوليت اونها رو به دي کاپريو ترجيح نداد. مي گم اصلا اين بانوان قوه ي زيبايي شناسي ندارند).
خواستم يه عکس از مجلس شوراي اسلامي نشونش بدم. ديدم نه بابا ولش کن.
۴) يه محصول جديد قراره دوشنبه واسمون برسه که حسابي عاليه. يه دوربين مگاپيکسل (رزولوشن دقيقش رو نمي دونم) با قدرت زوم زياد. دو تا اسپيکر توي دو تا پهلوي محصول سبز شده اند واسه ي کيفيت موزيک بهتر. مي شه عکس و فيلم باهاش گرفت و آپلود کرد روي سرور. بعد از روي اون سرور فرستادش روي سرور ديگه (به طور واضح گفته شده اگه وبلاگ دارين مثلا مي تونين بفرستينش روي وبلاگتون). در ويرايش قبلي سروره, عکس و فيلم رو فقط مي تونستي بفرستي واسه ي يه تلفن ديگه يا واسه ي ايميل ملت.
خلاصه که بشتابيد…که تاخير موجب پشيماني است.
خوب. يه موضوع ديگه که بد نيست بدونين اينه که ما توي خيريه کار نمي کنيم. يعني اين که خانوم جون و آقا جون. واسه ي هر کدوم اون بالايي ها بايد پول بسلفين جون شوما.
جاي دوري نمي ره. خدا يک در دنيا هزار در آخرت عوضتون مي ده.
از شوخي گذشته عاشق يه سري از مشخصات اين محصوله شدم. هر چه خوبان همه دارند اين تنها داره. حالا بياد ببينيم اين همه عربي مي رقصه راه رفتن معمولي رو بلده يا نه.
۵) به عرض مي رساند اينجانب کتبالو از دو سال و ده ماه پيش که اومدم اينجا تا حالا اينقدر پيشرفت کردم که نگو و نپرس.
يه پسري اينجا کار مي کنه به نام هريسون. بعد از مدتي که من اومدم سر کار هريسون هم اومد و به عنوان کو آپ (شبيه کار اموز ولي جدي تر از کار آموز) اينجا مشغول به کار شد. اونموقع من يک کلمه از حرف هاش رو هم نمي فهميدم. حالا اومده و اينجا استخدام شده. يه presentation داشت امروز. باورتون بشه يا نه کل حرف هاش رو فهميدم. حتي يه اصطلاح هم که بلد نبودم رو ازش و از لابه لاي حرف هاش ياد گرفتم.
کلي دارم کيف مي کنم.
۶) توي يکي از محصولاتي که از يه شرکت ديگه گرفتيم که اينجا بفروشيم يه سري منوهايي داره که کلي خنده دارن. حرف هاي بي تربيتي مصطلح بين نوجوان هاي اينجا:
Absofinglutely
F off
Booty Calls
…
با يکي از بچه هاي کوآپ داشتم مي خوندمش. هر جا رو نمي فهميدم پسرک بيچاره سرخ و سفيد مي شد و برام در موردش توضيح مي داد. جاتون خالي به اندازه ي يک ساعت از خنده ريسه رفتم. بامزه اين بود که بعدش مجبور شدم همون ها رو براي ژوليت توضيح بدم. آخه دخترک بيچاره توي يه جلسه اي در مورد همين محصول مونده بود هاج و واج و مردد که چرا در مورد منوها -که نبايد چيز مهم و قابل بحثي در مورد يه محصول باشه- و حذفشون اين همه بحث مي کنند.
اتفاقا همون شب موقعيت چتي با يکي از دوستان خيلي عزيز پيش اومد که تونستم يه سري از اين اصطلاحات رو باهاش تمرين کنم. معذرت مي خوام دوست عزيز. منظوري نداشتم. حالا که حرفش شد خوبه بدوني فقط تمرين مي کردم!!!
۷) هر لحظه بيشتر از لحظه ي قبل به اين نتيجه مي رسم که هر چيز و هر شرايطي رو صرفنظر از اين که در چه وضعيتي باشه: بد يا خوب يا بدترين يا عالي, مي شه بهترش کرد. مهم تلاش مداومه و فکر کردن و تامل. و صرفنظر از هر چيز بايد شاد بودن رو ياد گرفت.
خلاصه به نظرم به غير از وضعيت هاي اسفناک افتضاح که مثلا گير گروه القاعده افتاده باشي و گروگان بن لادن باشي بقيه ي وضعيت ها هميشه مي تونند لذت بخش و موقعيتي براي تلاش و زندگي کردن باشند.
مي تونين بخندين ولي هميشه وحشتم از اينه که توسط يکي از اين گروه هاي وحشي به گروگان گرفته شم يا زنداني يکي از اين دسته ها بشم!!!!
گاسم به خاطر همينه که اينقدر به تارک دنيا شدن فکر مي کنم. به نظرم ديوارهاي صومعه آدم رو از دست گروه هايي مثل بن لادن و القاعده و …حفظ مي کنند. نه؟
دوستتون دارم. خوش بگذره. به اميد ديدار
پيوست: ولله جسارت نباشه ولي من دو تا دوست عزيز دارم هر کدوم از يه گوشه ي دنيا. اين دو تا يه شرط بندي کرده اند. من بي طرفي خودم رو اعلام مي کنم. در عين حال که سر قولي که بهشون دادم هم -يکي با واسطه و يکي بلاواسطه- خواهم بود.
قول اول اين بود که يه متن رو که يکي شون بفرسته مي گذارم توي وبلاگم. قول دوم هم اين بوده که کامنت نفر دوم رو پاک نمي کنم.
بفرماييد. اين از قول اول. اين پايين نوشته ام گرچه که اسم ها رو خالي گذاشته ام. اگه خواستند مي تونند خودشون توي کامنت دوني اسم هاشون رو بنويسند:
به نام خالق هوش و فراست
اينجانب … از اين تريبون به همه ي وبلاگ نويسان و وبلاگ خوان هاي محترم و عزيز فارسي زبان اعلام مي کنم که آقاي … دارنده ي وبلاگ … صادره از تهران بازنده ي يک شرط مهم شدن -شرطي که در اون هوش و فراست مورد سوال بود-.
و فقط در اينجا اعلام مي شود که آقاي نامبرده بخت وحشتناک خود رو پذيرفتند و پيشنهاد هر گونه لطف و مرحمت را هم با کمال شجاعت رد کردن. برايشان از خداوند آرزوي صبر دارم.
دوستدار همه ي مهربانان و باهوشان
….
پاييز ۲۰۰۴
فقط اگه هر کدوم از دوطرف خواستن خودشون به اين متن اضافه کنند.
من به هردوشون ارادت ويژه دارم.
یکی از فواید کانادا اومدن این بود که من یکی دیگه از نشانه های ظهور حضرت رو دیدم.
از نشانه های ظهور حضرت حق اینه که زن ها به شکل مردها در میان و بالعکس. حالا جای همگی خالی دیشب ما رفتیم هالووین.
مرکز این مراسم در محله ی گی نشین ها و لزبین نشین ها است.
خلاصه ما یکی از موارد سرگرمی مون این شد که تشخیص جنسیت روی ملت بگذاریم.از حق نگذریم کار آسونی هم نیست.
ماشالله آقایون اینقدر زن های خوشگلی از آب در اومده بودند که راستی راستی زن ها پیششون هیچ بودند.خانم ها هم آقایون خشن و گاه جنتلمنی بودند البته.
هیچی دیگه, یه زوج که هر دو ظاهرا مونث بودند ظاهر شدند. در مورد مونث بودن اولی شک نداشتیم.هزار ماشالله اعضای بدنش چنانچه می شد دید کامل و بی عیب و نقص بودند. در مورد نفر دوم عده ای -از جمله خود بنده- اصرار داشتیم که ایشون مونث هستند. در صورتی که یکی از دوستان که معرف حضور هم هستند-اگه خواست خودش بگه کی- می گفت نفر دوم باید مذکر باشه.
قرار شد بریم و رسما سوال کنیم. بنده و همون دوست عزیز رفتیم که از اون زوج بپرسیم نفر دوم مونث است یا مذکر. به جای نفر دوم, نفر اول جواب داد که: نه ایشون مذکر نیست. (توجه کنید, نگفت مونث است. گفت مذکر نیست) و بعد از ما پرسید “در مورد من چی فکر می کنید؟” ما هم گفتیم ولله نمی دونیم. چه عرض کنیم قربان. (توضیح این که ایشون رو حاضر بودیم به تمام مقدسات قسم بخوریم که مونث است.)
خلاصه سرتون رو درد نیارم. این -به گمان ما- خانم محترم فی المجلس با یک “برهان قاطع” به بنده و دوستمون اثبات کردند که مذکر هستند و همه ی جمع ما در اشتباه بودیم. بامزه اینه که وقتی از تحقیقات برگشتیم و نتیجه ی مطالعاتمون رو اعلام کردیم به زحمت تونستیم جمع رو در مورد تشخیص اشتباهشون قانع کنیم.
و چنین شد که ..بله.. اثبات شد که خواه ناخواه داریم به دوره ی آخرالزمون می رسیم. و چنانچه از شواهد بر میاد خدا رو شکر ما فعلا در نیمه ی بهشت جهان موجود هستیم. تا خدا چه بخواهد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
آقايون و خانوموني كه شوماها باشين, اين كت بالو چاكرتون هر چند ايومي يه بار انگار كه باك بنزين اش خالي بشه, يه سري ريپ مي زنه. يه چن روزي با روغن سوزي كار مي كنه, با دود و مود و سر و صدا از لوله ي اگزوز و اين رديف صوبتا.بعدنياتش يه نفسي مي كشه, يه غر و غري مي كنه, يه نمه اي هم به اون نقشه پقشه هاي تو داشبورتش چش مي اندازه, دوباره گازش و تيز مي كنه د برو كه رفتي.
به جون شوما حرف نداره اين روغن سوزي و ريپ و پمپ بنزين و سرويس هاي بين راهي.
———————
بعضي آدم ها دوباره و دوباره خودشون و حالت هاي روحي شون رو دوره مي كنند. انگار يه سناريو رو دوباره از اول بنويسي, تقليد سناريوي قبل, منتها اسم قهرمان ها رو جاي مهين بگذاري شهين و جاي تقي بگذاري نقي. انگار كه همون يك داستان رو بتوني بنويسي و دلت خوش باشه كه چون شهين شد مهين و تقي شد نقي, آخر داستان فرق مي كنه و بشيني به اميد آخر داستان.
خوب حكايت همينه.
براي خيلي ها مهم آخر داستان نيست. اصلا صفحه ي آخر رو از همون اول خونده ان, يا بهتر بگم طرحش رو دارند و خودشون نوشته اندش, ولي مسلما براي قهرمان داستان, براي شهين يا مهين يا تقي يا نقي, داستان حسابي جذاب ميشه. به خصوص كه نويسنده ي داستان صد بار روي همون داستان كار كرده باشه و نمايشنامه رو عالي كارگرداني كنه.
گاهي هم قهرمان داستان سمجه, توي تمام داستان هاي بعدي رد پاي خودش رو جا مي گذاره و هيچ جوري از كول آفريننده ي داستان پايين نمياد.
مهم هم نيست.
———————
چند شبيه خواب هاي آشفته اي مي بينم. چرا؟ نمي دونم. بديش اينه كه روز بعدش حسابي آشفته ام.
اين هم مهم نيست.
———————
ب…له.. رسيديم به اصل داستان.
جونم واستون بگه كه همين ديگه. كار و كار و كار و كار…عين خل ها. وقت كم ميارم. از كارهاي مورد علاقه ام* نمي تونم بزنم. متاسفانه تعدادشون هم زياده خيلي. منتها از كارهاي مورد علاقه ام نمي تونم پول در بيارم. مشكلم هم همينه.
زندگي ايده آلم اينه:
هفت روز هفته كار و كلاس و كار و كلاس و كار و كلاس. رقص و ورزش و كلاب و آبجو و كتاب و كار و كلاس و كار و كلاس. تقريبا نمي تونم يه جا بيكار بشينم. پا مي شم و انگار زيرم راحت نباشه* عين جرقه مي پرم اينور و اونور!!!
وقتي هم اينجور نباشه و حس عقب موندگي كنم, عين لاك پشت افسردگي مي گيرم بد جور.
حالا, از اول چرت و پرت هاي اين لاگ تا حالا تنها مطلب مهم قابل ذكر اينه:
دو تا تشكر به گل آقا بدهكارم.
۱) من رو تحمل مي كنه. همه چيز خوبي هستم الا همسر خوب. ولله فكر كنم گل آقا هنوز به من به چشم دوست دخترش نگاه مي كنه. خيلي زن و شوهر نيستيم هر چي فكر مي كنم. اصلا با اين مدل زندگي, من همسر نمي تونم بشم. گاسم گل آقا همين جوري بيشتر دوست داشته باشه. چه مي دونم. شوهر به اين خوبي رو من از كجا پيدا كردم خدا مي دونه.
۲) داره صبح ها من رو زود از خواب بيدار مي كنه. همين طوري اگه پيش بره برسونيم به ساعت شش و نيم صبح, من كلي در زندگيم خوشحالتر مي شم. راه حلش هم خوبه. صبح بيدارم مي كنه و براي اين كه چشم هام عين كركره دوباره بسته نشه قبل از اين كه بفهمم چي شده صاف مي فرستتم توي حمام. خود به خود آب كه مي ريزه روي كله ام چشم هام باز مي شه و ديگه خوابم نمي بره. اون هم ياد گرفته چطوري بامن تا كنه ديگه.**
توضيح:
*گاهي وقت ها كه نمي تونم يه سري اصطلاحات رو به كار ببرم در صورتي كه تنها اصطلاحاتي هستند كه كل معني رو مي رسونند فكر مي كنم كاش يه پسر مجرد بودم!!! بابا اصطلاح بي تربيتي است, خيلي هم بي تربيتي است ولي آي به درد اين مفهوم مي خوره. به جاش مجبور شدم بگذارم “كارهاي مورد علاقه ام”. لعنتي
** حكايت جالبي هست در باب باز شدن چشم و زرنگ شدن انسان. باز هم به علت رعايت ادب اجتماعي نمي تونم تعريفش كنم. گاسم خودتون بلدش باشين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
برادر کوچولوم توی کنکور فوق لیسانس نفر اول شده. کارنامه اش که اومده دیده اند که رتبه اش ۱ است.
معمولا جوری دلم براش ضعف می ره که قابل توصیف نیست. تنها کسی توی خانواده ام هست که به تمام معنی کلمه یادش که می افتم دلم براش ضعف می ره.
———————–
اینقدر زندگی کردم که بفهمم از یه حدی که بیشتر کسی رو دوست داری, چی بودن اون شخص مهم نیست. این که برای تو هست یا نیست مهم نیست. این که تو رو دوست داره یا نه مهم نیست. این که کنارت هست یا نه مهم نیست. وجود اون شخص, صرف بودنش مهمه. از موفقیت هاش شادی سر تا پات رو می گیره, از یه لحظه حس شکست اش می خوای دنیا تموم بشه. از شادی هاش می خوای تمام دنیا رو چراغون کنی, با یه لحظه غمش می خوای دنیا رو خراب کنی. به خصوص وقتی فکر کنی هیچ کاری از دستت براش بر نمیاد. می دونی که حاضری خودت رو به معنای واقعی کلمه به آب و آتش بزنی که دنیا رو اون شکلی بکنی که اون می خواد, و می بینی که حتی اگه خودت رو تکه و پاره هم بکنی, بی فایده است. و اون لحظه فقط حس می کنی که چقدر بی مصرف هستی.
مهم نیست با تو شاده یا بی تو, مهم نیست با تو موفقه یا بی تو. حتی خودت رو از سر راهش کنار می کشی یا حتی خودت رو زیر پا می گذاری برای این که شاد باشه, و برای این که موفق باشه.
حالا هر چقدر دایره ی این دوست داشتنت آدم های بیشتری رو توی خودش بگیره, احساس خوشبختی بیشتری می کنی. و عجبا که برای من همیشه با یه دل ضعفه ی عجیب همراهه, درده یا ضعف نمی تونم تشخیص بدم. فقط می شه بگم یه حس خاصه توی قفسه ی سینه که نفسم رو تنگ می کنه.
یادم نمی ره جواب قبولی کنکور برادر کوچولوم رو که پای تلفن به من دادند بی اختیار فقط اشکهام سرازیر شد.زبونم بند اومد و دیگه نمی تونستم حرف بزنم. در مورد خودم اصلا و ابدا چنین اتفاقی نیفتاد.و..فهمیدم که شادی آدم وقتی نشات گرفته از شادی کسانیه که دوستشون داره بسیار کامل تر از شادی آدم به خاطر خودشه. و این…نهایت درده. و نهایت ناتوانی و بیچارگی و نهایت …نمی دونم. نهایت یه پدیده ی عجیب. نهایت وابستگی در نهایت بی نیازی.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
هفته ي پيش سه روز اول هفته رو يه دوره ي آموزشي داشتيم. يه استاد از يه شركتي از مونترال اومده بود كه درسمون بده.
كلاس كه شروع شد طبق معمول هميشه اول همه خودمون رو معرفي كرديم و يه خلاصه اي از كارمون گفتيم. بعد هم مثل هميشه من در تمام مدت كلاس حرف زدم و از استاد سوال كردم و اينها.
با همكار هام توي كلاس بوديم و اونها به استادمون گفتند كه تو كه مال مونترال هستي و فرانسه بلدي مي توني با كتي فرانسه حرف بزني. استاد محترم هم ازم پرسيد كه چقدر بلدي و اين حرف ها (در ضمن تصحيح مرتبه ي قبل: ترمي كه من رو نشوندند advance۲ نيست و intermediate۲ است. حالا چطور خانمه به من اونجوري گفت نمي دونم. ۵ تا intermediate ديگه و ۷ تا advance دارم تا به ته كلاس ها برسم.) خلاصه من هم براش توضيح دادم تا موقع نهار.
وقت نهار آقاي استاد بهم گفت كه اگه دوست داشته باشم مي تونيم شام رو با هم بخوريم, هر رستوراني كه من خوشم بياد, و با هم فرانسه حرف بزنيم. اون روز خيلي مريض بودم. معذرت خواهي كردم و گفتم امشب خيلي مريض هستم و توضيح دادم به خاطر كلاس هاي طاق و جفتي كه غروب ها دارم نخواهم تونست كه استراحت كنم. ازم پرسيد چه كلاس هايي مي رم. بهش گفتم كلاس فرانسه دو تا سه روز در هفته و رقص هم يك روز در هفته.
بعد از كلاس ازم پرسيد چه رقصي مي كنم. من هم براش توضيح دادم. گفت كه اون هم همون رقص ها رو كلاس مي ره. ازم پرسيد با كي كلاس مي رم گفتم با شوهرم. بهم گفت كه اگه دوست داشته باشم و وقت داشته باشم مي تونيم يكي از اين سه شبي كه اينجاست بريم و با هم برقصيم!!!! دوباره معذرت خواهي كردم و براش توضيح دادم كه به خدا مريضم.
روز بعدش سر كلاس كتاب فرانسه ام همراهم بود و داشتم تمرين هام رو توي ساعت هاي بين كلاس ها انجام مي دادم. بعد از كلاس ساعت ۵ اومد بالاي سرم و ازم پرسيد تمرين هام چيه. براش توضيح دادم كه حسابي درگير يه نامه هستم كه بايد به “آقاي شهردار” بنويسم و از يه چيزهايي شكايت كنم. اون هم نه گذاشت و نه برداشت, بهم گفت كه اگه بعد از رفتن اش از شركتمون مشكلي داشته باشم مي تونم برم هتلش -شماره ي اتاق و آدرس هتلش رو برام نوشت- و اونجا ازش اشكال هام رو بپرسم!!!!!
هيچي ديگه. مريض بودم ناجور. خيلي كارم زياد بود. بي حوصله بودم. آموزش هم داشتم. حسابي بد خلق بودم. ايشون هم كه بعد از رد پيشنهاد شام و رقصشون با كمال پررويي به من آدرس و شماره اتاق هتل رو مي دادند….!!!! چي مي گفتم. ازش تشكر كردم و توضيح دادم كه براي برطرف كردن اشكالات من معلم فرانسه ام كفايت مي كنه.
فرداش روز آخر دوره ي آموزشي بود. بر خلاف دو روز اول كه تمام مدت مثال هاش رو با من مي زد (مثلا من مي شدم راوتر, يا داراي آي پي آدرس مشخص, يا آنتن يا…) اين بار در تمام مدت دو ساعت اول كلاس اسم من رو هم نياورد. بعد اومده بالاي سر من دوباره و مي گه كه “كتي تو امروز همه اش من رو ignore مي كني.”. رفتار من با تو خوب نبوده؟ و بعد هم به زبان فرانسه بهم مي گه كه اميدوارم كه ديشب نيومده باشي هتلم. چون من هتل نموندم و رفتم بيرون!!!!!!
هيچي ديگه. الان كه به كل جريان فكر مي كنم كلي خنده ام مي گيره. به شخصه اگه برم يه شركتي واسه ي درس دادن, همون دو ساعت اول كارمند اون شركت رو به شام دو نفره دعوت نمي كنم. اگه دعوت شامم رو رد كنه به رقص دعوتش نمي كنم, اگه دعوت به رقصم رو رد كنه و توضيح بده كه متاهله ديگه به اتاق هتلم دعوتش نمي كنم. اگه دعوتش كنم وقتي كه نيومد فردا صبحش چنين چيز مسخره اي نمي گم. حالا…موضوع اينه. اگه چنين سناريويي پيش بي&