کت بالو

Archive for the ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ Category

چهارشنبه
بهمن ۱۰,۱۳۸۶

جی کی رولینگ قطعا داستان نویس زبر دستیه.
سری هری پاتر تموم شد. هر هفت جلد از سر تا ته. برای سن نه تا دوازده سال نوشته شده و به نظرم مخاطبش رو راضی نگه داره. حتی من که مخاطب اصلی داستان نبودم وقتی کتاب رو دستم می گرفتم نمی تونستم زمین بگذارمش.
جی کی رولینگ کمی محافظه کار به نظر میاد. به کانون خانواده اهمیت زیادی می ده.
قسمت جذابش برای من زمانی بود که معلوم می شد شخصیت های کامل داستان اشتباهات بزرگی در زندگیشون داشته اند و اونقدر هم کامل نبوده اند. قسمت جذاب دیگه تصویر کردن مرگ بود. این که عزیز ترین ها از دست می رند. اصل تغییر ناپذیر زندگی هست و بازگشتشون ممکن نیست.
برای من که یکی از بزرگترین ترس های زندگیم از دست دادن عزیزانم هست بسیار تاثیر گذار بود.

یه کتاب از مارگارت آت وود رو دستم گرفته ام. در مورد نویسندگی هست و بسیاری جاهاش دست می گذاره روی مساله ی زنان و این که جامعه چطور زن رو سوق می ده به سمت تشکیل خانواده و در خدمت خانواده در آمدن.
….
اصولا اولین شکل برده داری در تاریخ ازدواج بود و این که زن به شکل برده ی مرد در آمد. این رسم برده داری خصوصا در جوامعی که هنوز به شکل قبیله ای باقی مونده اند یا به عبارتی جوامع سنتی بسیار دیده می شه.
اگه جنگ جهانی یه فایده داشته باشه اینه که مردها رو فرستاد جنگ و زن ها جای مردها رو توی صنعت و بسیاری مشاغل گرفتند. گرچه زمانی که مردها از جنگ برگشتند باز گله ی زنها داخل آغل منازل سوق داده شد و به وظیفه ی مقدس خطیر همسری و مادری و خانه داری روی آوردند.
ولله…نه که با وظایف خطیر مادری و همسری مشکلی داشته باشم. خودم مادر اگه نباشم همسر هستم. خدا اگه بخواد همیشه هم همسر می مونم. خیلی هم خوشحال و راضیم. منتها با اون ته مونده های نظام برده داری و این جریان تحمیق و گله ای رفتار کردن با ملل و جوامع بد جور مشکل دارم.
این که جوامع و انسان ها اینقدر بی رحم زندگی و شادی و رضایت انسان ها رو توی دستشون می گیرن و سوق می دن به اینطرف و اونطرف همیشه من رو عصبی می کنه.

اگه بشه چی می شه….

با اون پسر چینی که چهار سال پیش کار آموزم بود داریم می ریم نهار. محل کارم رو که عوض کردم یادم افتاد که اون هم همین جاست و بر حسب تصادف همدیگه رو پیدا کردیم.
توی محل کار قبلی چیزی که برام عجیب بود این بود که مصدق رو می شناخت و در مورد تاریخ ایران خوب می دونست. کتاب جدید شیرین عبادی رو هم خونده و خیلی هم خوشش اومده.
می خواست بره به ارتش ملحق بشه. فعلا که نشده و به نظر نمیاد در سن بیست و هفت سالگی دیگه شانس ملحق شدن به ارتش رو داشته باشه.
بچه ی بامزه ایه. گرچه کمی حواس پرته و خیلی دل به کار نمی ده. اینطور که می بینم هنوز داره دور خودش می چرخه.

طی سه هفته ی پیش اونقدر کارم زیاد بود که فرصت سر خاروندن هم نداشتم. فعلا فشار کاری کم شده. گمانم تا آخر هفته در امان باشم. از هفته ی دیگه به گمانم شروع بشه. توضیح بابت این که چرا اصلا و ابدا آپدیت نکردم.

هممم…در مورد کلاس های رقص برای دو سه نفری که سوال کرده بودن و آدرس ایمیلشون رو هم ندارم:
باله رو بیشتر از یه ساله که نرفته ام. سه ترم باله کار کردم. با موسسه ی باله ی ملی کانادا. در سنین بالا مثل مورد من چیزی که باله یاد می ده وضعیت صحیح بدن هست و این که چه وضعیتی در بدن با معیار های زیبایی مطابقت داره. به شخصه شرکت در یکی دو ترم باله رو برای تمام آدم ها خصوصا خانوم ها در هر سنی توصیه می کنم.

کلاس رقص ایرانی کلا و اصلا به رقص قری نمی پردازه. کلا و اصلا روی ریتم های شاد شش و هشت نیست. گرچه که علاقه ی اصلی من همون رقص های قری و شش و هشت هست. خصوصا مدل جلال همتی. اما رقصی که توی کلاس روش کار می کنیم رقص های محزون هست. بعضی هاش سنتی تر هستند و بعضی ها تلفیق سنتی و مدرن. بعضی ها هم حرکاتی از رقص های قاجار دارن که به دلیل سفر های شاه های قاجار به اروپا گاهی تا حدودی تاثیر پذیرفته از دربارهای اروپایی اون زمان هم بود. به هر حال همه چیز هست به غیر از باباکرم.

کلاس رقص سالسا و چاچا و کلا رقص های اسپانیش هم سه چهار ترم رفته ام. گرچه که خیلی خوب بلدشون نیستم و تمرین ام هم خیلی کم بوده. اما تجربه ای که دارم اینه که بهترینش -برای کسانی که تورنتو زندگی می کنند- مرکز اسپانیش تورنتو توی داون تاون هست. اون رو هم دو سالی هست که نرفته ام.

برای رقص عربی هم بهترینش یه کوچه پایین تر از همون مرکز اسپانیش از بهترین کلاس های رقص عربی هست. منتها…رقص عربی از تمام اون بالایی ها مشکل تره. می تونم قسم بخورم.

از زیباترین رقص ها رقص سکسی هست. مدلی که رسم هست و خواننده های پاپ این زمان مثل سری پوسی کت دالز و بریتنی اسپیرز و این سری دخترهای خرده ریز می کنند. المان هایی که بدن رو سکسی نشون می ده و برای مردها تحریک کننده هست رو آموزش می دن و حرکات رقص رو طبق اون طراحی می کنند.
جالبه که باله و رقص های اروتیک المان های کاملا متفاوتی دارن. زیبایی باله باشکوهه و تحسین برانگیز و تاثیر گذار و پایدار. زیبایی رقص های اروتیک در لحظه هست و در قدرت تحریکش و این که از دید نفر مقابل چطور دیده می شه.

رقص در تمام شکل هاش قشنگ هست. از زیباترین کارهایی که هر انسانی ممکنه برای خودش یا دیگران انجام بده.

زیاده عرضی نیست……

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پنجشنبه
دی ۲۰,۱۳۸۶

شماره ی یک- طبق معمول با عوض شدن محل کار و زندگی سلمونی هم عوض می شه. کارم هفت ماه پیش عوض شد و بعد از دو سه بار این ور و اون ور شدن بین دو سه جای نزدیک محل کارم بالاخره نزدیک ترین و منظم ترینشون پیدا شد.
شماره ی دو- این بار خانومی که برام بند و ابرو می کنه مال رومانیه. قد بلند و نسبتا باریک. میونسال حدود چهل و یکی دو سالشه. چشم های خوشرنگی داره. پوست برنزه و موهاش هم کوتاهه و یا بنفشه یا قرمز یا نارنجی! طبق اخبار زمان بند و ابرو, دخترش بیست و سه سالشه. مثل مانکن ها می مونه و داره درس توریسم و مهمانداری می خونه. یه دوست پسر خیلی خوبی هم داره. خود خانومه چهل و یکی دو سالشه. یه دوست پسر یونانی داره که توی جنرال موتورز مدیره و سی و یک سالشه!!!!!!! قراره خانومه و دوست پسرش برای سالگرد دوستی شون یه سفر برن یه جایی طرف جاماییکا یا مکزیک و شاید هم وگاس.
شماره ی سه- کسی که موهام رو رنگ و کوتاه و براشینگ و میزانپلی و قرطان و فرطان می کنه یه آقاهه است مال صربستان. اصلا و ابدا همجنس گرا نیست. دو ماه پیش عروسی اش بود و هفته ی پیش دختر کوچولوش به دنیا اومد. خانومش که برای عروسی اومده بود آرایشگاه, مو و صورتش رو درست کنه یه نی نی نازی توی دلش بود.
شماره ی چهار- اولین مشتری آقاهه بعد از به دنیا اومدن میلا کوچولو بودم. دختر ناز بامزه ی یه هفته ای, عکسش دل آدم رو می برد.
شماره ی چهار- از زندگی در کانادا بسیار خوشبخت و خرسندم. اروپایی ها, خصوصا برخی اروپایی ها رو بسیار دوست دارم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

یکشنبه
دی ۱۶,۱۳۸۶

از خواندن مقاله بسیار مشعوف شدیم. سرویسی که بسیار پسندیدیم استفاده از گوشی برای پرداخت بود که انشالله تعالی طبق معمول با چهار سالی تاخیر نسبت به خاور دور و با دو سالی تاخیر نسبت به اروپا, در آمریکای شمالی ارائه خواهد گردید.

سرویس بامزه ی دیگه توی ژاپن هست که به گمانم به درد ایران حسابی بخوره:

In Japan, women can download a program on their cellphones that flashes warning messages to gropers to keep their distance.

 این که سرویس اخیر دقیقا چطوری کار می کنه رو متوجه نشدم. اگه کسی متوجه شد سرویسه دقیقا چطوریه, جزییاتش رو بنویسه لطفا.

به گمانم دوباره یه رقص رو ببریم روی صحنه. از بابتش بسیار خوشحال و خرسندم.

به گمانم کلاس سالسا رو دوباره شروع کنم. مقدماتش رو بلدیم. با گل آقا بریم دوباره. هم مقدمات رو دوره کنیم و هم یکی دو سطح دیگه بریم بالاتر. 

باله و رقص عربی و رقص اروتیک رو لااقل تا یکی دو سال نمی رسم دوباره شروع کنم. می مونه توی لیست.

وقت کم میارم. خیلی خیلی کم میارم. بیست سالی هست که همین مشکل رو دارم.  بیست سالی هم هست که چاره ی قطعی براش پیدا نکرده ام.

حیف که بیل کلینتون دوباره کاندیدا نشده. حیف که به نظرم هیلاری توی بحث ها کمی عصبی می شه و دقیقا به همین دلیل کم میاره. حیف که باراک اوباما به دلم نمی شینه و به نظرم یک کمی پشت هم اندازوعامه پسند میاد. حیف که کاندیداهای دیگه به نظرم قادر به ایفای نقش ریاست جمهوری آمریکا نیستند. به گمانم باراک اوباما رئیس جمهور بشه و…هنوز نمی دونم اگه قرار بود رای بدم به هیلاری رای می دادم یا به اوباما.

بدتر از همه, نمی دونم اگه هیلاری زن نبود و اوباما سیاهپوست نبود, آیا به همین اندازه ازشون خوشم می اومد یا نه!

 نظر شخصی من در سه جمله ی ساده:

به اوباما نمی تونم کامل اعتماد کنم. هیلاری هم خودش به خودش اعتماد کامل نداره هنوز. بیل کلینتون هم خودش به خودش اعتماد داشت و هم…من بهش اعتماد کامل داشتم.

زندگی بسیار زیباست…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار 

شنبه
دی ۱۵,۱۳۸۶

به گمانم قراره اعتراف کنم. نه یکی, نه دو تا, سیزده تا….

اعتراف شماره ی یک: تمام اعترافات این پایین از بی خطرترین اعترافات زندگی من هستن. اونهایی که می شه در یه مکان عمومی نوشتشون و سالم جست!

اعتراف شماره ی دو: ترس شماره ی یک: از اسکی می ترسم. از این که روی زمین صاف نباشم می ترسم. مثل پرواز با کایت, صخره نوردی, پریدن میخی از کنار استخر توی آب استخر, بانجی جامپینگ, رولر بلید, بامزه این که در بچگی یک اسکیت باز قهاری بودم روی اسکیت بورد.

اعتراف شماره ی سه: ترس شماره ی دو: از بی پول شدن می ترسم. اصولا پول برای من از مهم ترین ارکان زندگیه و همیشه می ترسم به اندازه ی کافی پول در نیارم.

اعتراف شماره ی چهار: ترس شماره ی سه: ازرولر کاستر و باقی وسایل بازی اینطوری که از زمین بلند می شن چپرو ات می کنن و می رن هوا به شدت می ترسم.

اعتراف شماره ی پنج: ترس شماره ی چهار: از سرسره های بلند آبی که توشون سر سر و قل قل می خوری و با کله یا کون می ری توی آب به شدت می ترسم. اصولا به گمانم از هر هیجانی می ترسم.

اعتراف شماره ی شش: از دست زدن به کارهای ریسک دار توی زندگی تقریبا هیچ نمی ترسم! می تونم همین فردا تصمیم بگیرم و از تورنتو برم بورکینافاسو زندگی کنم اگه فکر کنم توی بورکینافاسو چیزی هست که دنبالش می گردم. دلیل این که چنین کاری رو نمی کنم اینه که دلیلی براش نمی بینم!!

اعتراف شماره ی هفت: هرگز در انجام کارهای دستی موفق نبوده ام. از این قرار است دوزندگی و گلسازی و پیانو زدن و نقاشی و طراحی و قس علیهذا.

اعتراف شماره ی هشت: اگه کاری رو دوست داشته باشم, مهم نیست چقدر توش استعداد داشته باشم, اونقدر تمرین اش می کنم و پافشاری می کنم که آخر سر یادش بگیرم. از این قرار است بولینگ و بیلیارد. وارد لیست خواهد شد: گلف. عمری اگر باشد,در اولویت های بعدی شاید…اسکی!

اعتراف شماره ی نه: دو عدد تاسف بزرگ زندگی: از سه سالگی رقص رو به طور مداوم و مستمر و کلاسیک یاد نگرفتم. به جای بیست و هفت سالگی, هفده سالگی یا هفت سالگی از ایران خارج نشدم. بزرگترین تاسف زندگی: چرا اعتماد به نفس نداشتم! غیر از این سه حتی یک عدد تاسف هم ندارم!!!!

اعتراف شماره ی ده: حتی دوست ندارم در ایران دفن بشم! همین شهر تورنتو رو برای زندگی خودم  و مرگ خودم بیشتر از هر جای دیگه ای دوست دارم.

اعتراف شماره ی یازده: همممم….از بزرگترین دلایلم برای مهندس شدن این بود که دوست نداشتم پزشک بشم!!!!

اعتراف شماره ی دوازده: اصولا اهمیت زیادی به کسی غیر از خودم نمی دم! می تونم موجود دل به هم زنی باشم!

اعتراف شماره ی سیزده: (مشابه این بند حتما و لزوما در سری اعترافات کلیه ی آقایون دیده میشه. در سری اعترافات خانوم ها معمولا گفتن اش رسم نیست.)  اولین بار در سن …. سالگی …. رو انجام دادم. شروعش با…. بود. هنوز هم مزه اش زیر دندونمه. هیجانش خیلی زیاد بود. آخرین بار در سن…سالگی , … رو تجربه کردم. تجربه ی جالبی بود. از اون به بعد دور …. رو خط کشیدم اما هنوز از …. لذت زیادی می برم!!! تا به حال ….. مرتبه …. رفته ام. شاید از بهترین تجربه های زندگیم بوده باشه. بار اولش …. ساله بودم و با….رفتیم. 

 دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پیوست شماره ی یک: نقطه چین ها رو با هر چی که  دوست دارین پر کنین!!!

پیوست شماره ی دو: از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که به ترس هام غلبه کنم. این که ترس هام اینطوری به من مسلط هستن خیلی آزارم می ده.

پنجشنبه
آذر ۱۵,۱۳۸۶

دانشجوها دستگیر شده اند و دستگیری ها همین طور ادامه داره.
این لیستیه که سایت گویا اعلام کرده.
دو تا نکته…اولیش این که سر جریان کوی دانشگاه من و گل آقا دوست بودیم و گل آقا هنوز دانشجو بود. روز شنبه ای که جمعه اش تمام کشت و کشتار ها و دستگیری ها اتفاق افتاده بود گل آقا امتحان داشت. امتحان کنسل شد. اما مدتی که گل آقا رفت توی دانشگاه سر جلسه و برگشت من توی ماشین جلوی در دانشگاه نشسته بودم و دل توی دلم نبود که گل آقا صحیح و سالم برگرده. خدا رو شکر فارغ التحصیل شد.
دومیش بعد از فارغ التحصیلی گل اقا بود و زمانی که داداش کوچولو رفته بود دانشگاه. هر بار اتفاقی توی دانشگاه ها می افتاد من بلافاصله تلفن می زدم تهران که از حال داداشیه خبردار بشم. خدا رو شکر اون هم یک ماه پیش فارغ التحصیل شد.
حالا…هر بار لیستی می بینم به خانواده ها فکر می کنم. به این که چندین و چند نفر چشم نگران هستن و خواب و خوراک ندارند تا عزیزانشون برگردند.

و…

فکر می کنم به شونزده آذر و صدها حماسه ی ریز و درشت دانشجویی دیگه و…انتهای تمامشون..تمامشون.

سر اومد زمستون

یه خبر بی ربط که جاش اینجا نیست ولی به هر حال تضادش با خبر بالا جالبه.

خانوم ویکتوریا بکهام همسر اقای دیوید بکهام گفته ان نمی دونین دیوید چیه…اگه شب با دیوید بخوابم حتما برهنه می خوابم!!!!!

چند تا نکته جالب بود…
اولا ویکتوریا خانوم یعنی دل جمعیت نسوان رو سوزونده ان با این پروپاگاندا واسه دیوید خان؟؟!!!! آن چی که عیان است چه حاجت به بیان است…اصولا دیوید خان با شهرت جهانی شون نیازی به پروپاگاندا ی احد الناسی ندارن.
ثانیا دهن باقی آقایون رو آب انداخته ان…با -ماشالله. خدا حفظشون کنه- ویتامین های برهنه ی چپ و راستشون!!!
ثالثا مگه ویکتوریا خانوم -علنا- با کسی غیر از دیوید خان (یا حالا فرض بفرمایید کلا بدون دیوید خان) هم توی تختخواب می رند؟!!!!
ولله بقیه ی بانوان هم با کت و شلوار و پالتو پوست توی تختخواب نمی رن. حالا گیریم شوهرشون دیوید خان باشه یا مش کلبعلی! منتها دیگه جار جار توضیح واضحات نمی دن!

ملت همه جا مشنگن! ملت آمریکا از باقی ملل مشنگ تر!

یکی می مرد ز درد بینوایی…

چقدر زیباست…

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

کودکی

یکشنبه
آذر ۱۱,۱۳۸۶

عجب…عجب…

علایق و حس هایی که در کودکی شکل می گیرند گاهی به شکل غریبی سال های سال با آدم زندگی می کنند.

برف رو از روزی که به خاطر میارم دوست داشتم. دو بار دستم رو شکسته و لااقل بیست سی مرتبه ای زمینم زده. چهار پنج مرتبه ماشینم رو توی خودش فرو برده و به سختی رها کرده و یک مرتبه هم برای ما باعث تصادف شده…و من هنوز برف رو دوست دارم..و زمین های برفی رو و…تمام سختی ها و ترس هایی که ازش دارم!!!

کلاس اول ابتدایی بودم. از کودکستان رفته بودم دبستان و دوستی نداشتم و عقلم به دلتنگی و اضطراب می رسید. هر روز صبح پدر بزرگم من رو می رسوند مدرسه و می برد توی حیاط مدرسه و بعد می رفت. یه حس عجیبی پیدا می کردم. انگار تمام پشتوانه های زندگیم از دست رفته باشه و خالی خالی باشم. دلهره می اومد و ترس و اضطراب در عین حال که حس امنیت هنوز بود. بعد از رفتن پدر بزرگم چشم هام پر می شد از اشک. مثل جنینی که از شکم مادر جدا شده باشه و دیگه هیچ بند نافی به مادر پیوندش نزنه و هیچ رحمی حفاظت اش نکنه.  تا می رفتم سر کلاس و یواش یواش یادم می رفت.  و..این حس هر روز صبح یکی دو هفته ی اول کلاس اول دبستان بود. حسی که نه  روز های بعد تکرار شد,  نه کلاس دوم تکرار شد, نه سوم, و نه تا سال ها سال بعد…بعد از شاید بیش از بیست و پنج سال.

هفته ها طول کشید تا به یاد بیارم همین حس رو…دقیقا همین رو, بی بیش و کم چه وقت تجربه کرده بودم…
یک دخترک شش ساله…در حیاط مدرسه…امن اما…بی حامی…تنها.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

پنجشنبه
آذر ۱,۱۳۸۶

بسیار جالب و ناامید کننده است وقتی شرح زندگی سامرست موآم رو جسته و گریخته می خونم و می بینم نویسنده های بزرگی مثل سامرست موآم دی اچ لاورنس و آلدوس هاکسلی اینطور به هم حسادت می کرده ان و با هم بد بوده ان.

مامانم همیشه می گفت هنرمندها و نویسنده ها رو فقط با کارهاشون ارتباط برقرار کن. بهشون و به زندگی خصوصی شون نزدیک نشو. چون این امکان می ره که دیگه اون احساس رو به خودشون و به آثارشون نداشته باشی.

توی تورنتو هم بر حسب اتفاق در چند تا گردهمایی دو سه نفر رو دیدم که آثارشون رو دوست داشتم و..درست مثل موآم و هاکسلی و لاورنس اون دو سه نفر هم از وجود همدیگه چندان لذتی نمی بردن. جالب تر از اون یکی شون این رو به زبون آورد که شاملو چندان شاعر بزرگی هم نبود! که…به هرحال با اعتقاد من متفاوت بود.

تا نوک دماغم که هیچ تا فرق کله ام کار دارم. مقاله در مورد موآم باید تموم بشه. دنبال یه حدیث (!!!) از موآم می گردم که مقاله رو باهاش شروع کنم. سه هزار تا حدیث ازش خونده ام. هیچ کدوم اونی که می خوام نیستن.

آقای موآم اعتقادش بر این مبنا بوده که نرمالی که در جامعه تعریف شده در اصل آنرماله. دنبال یک جمله ازش می گردم که این مفهوم رو داشته باشه و بعد باقی مقاله رو بنویسم. اگه امشب چنین جمله ای ازش پیدا نکنم گمونم باید جعل حدیث کنم و به موآم نسبت بدم!!!!

اگه این درس رو بگذرونم درس بعدی باز هم در مورد نوشتن هست و ادبیات انگلیسی. خانوممون درس food for thought رو بهم توصیه کرد و گفت به هیچ درس گرامر و لغت و اصطلاحی نیاز ندارم. کلی ذوق کردم.

قشنگه. هر جوری فکر می کنم می بینم برف قشنگه! روزهای برفی از قشنگترین روزهای سال هستن…بله…می دونم. اگه اینطرف پنجره نشسته باشی.
فعلا که این طرف پنجره هستم شکر خدا. لذتش زیاده.
برف اومده…اییییییییییین هوا…

بله…ایناهاش. اینجاست. ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بشر رو زیر پا می گذاره. این کار رو در پاسخ به سیخونکی کرده که کانادا هر ساله به باسن ایران فرو می کنه که واسه چی زهرا کاظمی رو کشته اند.
ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بومی ها -به عبارتی سرخپوست ها- ی ساکن کانادا رو رعایت نمی کنه و دیگه این که در جریان فلسطین و اسراییل طرف اسراییل رو می گیره و در جریان جنگ لبنان و اسراییل هم بفهمی نفهمی طرف اسراییل رو داشت.
حالا نه که بگم کانادا صد در صد حامی حقوق بشره. ولی می تونم به کلیه ی مقدسات نداشته ام قسم بخورم از ایران خیلی خیلی بهتره.

طبق معمول بسیار کار دارم. و…بسیار خوش می گذرد.
و…امروز یه بار دیگه بسیار خدا رو سپاس گفتم که محل کارم تا خونه امون فقط و فقط بیست دقیقه راهه و خلاف جهت ترافیک. در روز برفی بسیار چسبید.
اصولا از همه چیز به علاوه ی از خودم بسیار بسیار راضی هستم.

اسم گذاشتن برای نوشته بسیار مشکله. مگه این که اسم بگذارم چل تکه ی یک..چل تکه ی دو…چل تکه ی بیست و هشت و قس علیهذا.
علی الحساب این اسم بی مزه رو برای نوشته داشته باشین تا بعد یه فکری به حالش بکنم.

دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار

دوشنبه
بهمن ۵,۱۳۸۳

چشم های دخترک هنوز منتظر بودند, که قصه گو لب از گفتن فرو بست.
دخترک می خواست بقیه ی قصه رو بشنوه. مهم نبود که قصه گو ادامه بده یا نده. قصه مهم بود. دخترک می خواست قصه ادامه پیدا کنه. مهم نبود چطوری, مهم نبود آخر قصه چی بشه.دخترک فقط می خواست قصه ادامه پیدا کنه.

سکوت قصه گو, سکوت مطلق..و بعد از لحظه ای صدای دخترک بلند شد. زمزمه وار, اما مطمئن و محکم. زمزمه, و بعد بلندتر و بلندتر. برای قصه گو کمی غریب بود. باور نکرد که دخترک داره این کار رو می کنه. باور هم نکرد که قصه می تونه بی قصه گو وجود داشته باشه, و باور هم نکرد که قصه گوهای دیگه ای هم می تونند دنباله ی قصه ی یه قصه گوی دیگه رو ادامه بدن.

دخترک از قصه گفتن لذت عجیبی می برد. لحن و صدای قصه گو رو تقلید می کرد و قصه رو ادامه می داد. قصه گو آروم شد, تعجب و ناباوری یادش رفت و گوش داد به بقیه ی قصه. بعد دخترک یه جا مکث کوچکی کرد, قصه گو دنباله ی قصه رو گرفت, دخترک لبخند به لب خاموش قصه گو رو دنبال کرد. حالا نوبتی شده بود. قصه گو سر رشته رو آروم می داد دست دخترک, دخترک بقیه اش رو می بافت و دوباره آروم می سپردش به دست قصه گو.

قصه گو یه جاهایی از قصه رو توی ذهنش قایم و گم و گور می کرد. دخترک راه و رسم قصه رو از وقتی به قصه دل داده بود توی وجودش حس کرده بود. توی چشم های قصه گو, توی لحن قصه گو, توی نفس کشیدن های قصه گو, کش و قوس قصه رو می گرفت و نگفته های قصه رو می فهمید.

قصه قشنگ می شد, یه قصه ی هماهنگ. پر از درد و شادی, پر از شکست و پیروزی, پر از فراز و نشیب, پر از عشق و نفرت, پر از منطق و احساس, پر از اشک و خنده, پر از رویا و واقعیت,… و ادامه پیدا می کرد.

این شاید آخر قصه باشه, شاید وسطش, شاید هم تازه اول قصه باشه. کی می دونه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه تصمیم بگیره قصه کجا تموم می شه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه وقتی قصه رو تموم کرد می تونه به یقین بگه قصه دوباره ادامه پیدا نمی کنه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه بعد از تموم شدن یه قصه, قصه ی دیگه رو شروع نکنه.

دخترک قصه می گه, قصه گو می شنوه, قصه گو قصه می گه, دخترک می شنوه. دو تایی همصدا قصه می گند و هر دو می شنوند.

دخترک هنوز آخر قصه رو نمی دونه,ولی می دونه که قصه گو هم آخر قصه رو نمی دونه.

و دخترک از اول قصه همیشه فکر کرده, شاید قصه هایی باشن که هیچ وقت به انتها نمی رسند, اگه دخترکی باشه که…و اگه قصه گویی باشه که…و…اگه قصه ای باشه که…

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

شنبه
بهمن ۳,۱۳۸۳