به گمانم قراره اعتراف کنم. نه یکی, نه دو تا, سیزده تا….
اعتراف شماره ی یک: تمام اعترافات این پایین از بی خطرترین اعترافات زندگی من هستن. اونهایی که می شه در یه مکان عمومی نوشتشون و سالم جست!
اعتراف شماره ی دو: ترس شماره ی یک: از اسکی می ترسم. از این که روی زمین صاف نباشم می ترسم. مثل پرواز با کایت, صخره نوردی, پریدن میخی از کنار استخر توی آب استخر, بانجی جامپینگ, رولر بلید, بامزه این که در بچگی یک اسکیت باز قهاری بودم روی اسکیت بورد.
اعتراف شماره ی سه: ترس شماره ی دو: از بی پول شدن می ترسم. اصولا پول برای من از مهم ترین ارکان زندگیه و همیشه می ترسم به اندازه ی کافی پول در نیارم.
اعتراف شماره ی چهار: ترس شماره ی سه: ازرولر کاستر و باقی وسایل بازی اینطوری که از زمین بلند می شن چپرو ات می کنن و می رن هوا به شدت می ترسم.
اعتراف شماره ی پنج: ترس شماره ی چهار: از سرسره های بلند آبی که توشون سر سر و قل قل می خوری و با کله یا کون می ری توی آب به شدت می ترسم. اصولا به گمانم از هر هیجانی می ترسم.
اعتراف شماره ی شش: از دست زدن به کارهای ریسک دار توی زندگی تقریبا هیچ نمی ترسم! می تونم همین فردا تصمیم بگیرم و از تورنتو برم بورکینافاسو زندگی کنم اگه فکر کنم توی بورکینافاسو چیزی هست که دنبالش می گردم. دلیل این که چنین کاری رو نمی کنم اینه که دلیلی براش نمی بینم!!
اعتراف شماره ی هفت: هرگز در انجام کارهای دستی موفق نبوده ام. از این قرار است دوزندگی و گلسازی و پیانو زدن و نقاشی و طراحی و قس علیهذا.
اعتراف شماره ی هشت: اگه کاری رو دوست داشته باشم, مهم نیست چقدر توش استعداد داشته باشم, اونقدر تمرین اش می کنم و پافشاری می کنم که آخر سر یادش بگیرم. از این قرار است بولینگ و بیلیارد. وارد لیست خواهد شد: گلف. عمری اگر باشد,در اولویت های بعدی شاید…اسکی!
اعتراف شماره ی نه: دو عدد تاسف بزرگ زندگی: از سه سالگی رقص رو به طور مداوم و مستمر و کلاسیک یاد نگرفتم. به جای بیست و هفت سالگی, هفده سالگی یا هفت سالگی از ایران خارج نشدم. بزرگترین تاسف زندگی: چرا اعتماد به نفس نداشتم! غیر از این سه حتی یک عدد تاسف هم ندارم!!!!
اعتراف شماره ی ده: حتی دوست ندارم در ایران دفن بشم! همین شهر تورنتو رو برای زندگی خودم و مرگ خودم بیشتر از هر جای دیگه ای دوست دارم.
اعتراف شماره ی یازده: همممم….از بزرگترین دلایلم برای مهندس شدن این بود که دوست نداشتم پزشک بشم!!!!
اعتراف شماره ی دوازده: اصولا اهمیت زیادی به کسی غیر از خودم نمی دم! می تونم موجود دل به هم زنی باشم!
اعتراف شماره ی سیزده: (مشابه این بند حتما و لزوما در سری اعترافات کلیه ی آقایون دیده میشه. در سری اعترافات خانوم ها معمولا گفتن اش رسم نیست.) اولین بار در سن …. سالگی …. رو انجام دادم. شروعش با…. بود. هنوز هم مزه اش زیر دندونمه. هیجانش خیلی زیاد بود. آخرین بار در سن…سالگی , … رو تجربه کردم. تجربه ی جالبی بود. از اون به بعد دور …. رو خط کشیدم اما هنوز از …. لذت زیادی می برم!!! تا به حال ….. مرتبه …. رفته ام. شاید از بهترین تجربه های زندگیم بوده باشه. بار اولش …. ساله بودم و با….رفتیم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
پیوست شماره ی یک: نقطه چین ها رو با هر چی که دوست دارین پر کنین!!!
پیوست شماره ی دو: از بزرگترین آرزوهای زندگیم اینه که به ترس هام غلبه کنم. این که ترس هام اینطوری به من مسلط هستن خیلی آزارم می ده.
دانشجوها دستگیر شده اند و دستگیری ها همین طور ادامه داره.
این لیستیه که سایت گویا اعلام کرده.
دو تا نکته…اولیش این که سر جریان کوی دانشگاه من و گل آقا دوست بودیم و گل آقا هنوز دانشجو بود. روز شنبه ای که جمعه اش تمام کشت و کشتار ها و دستگیری ها اتفاق افتاده بود گل آقا امتحان داشت. امتحان کنسل شد. اما مدتی که گل آقا رفت توی دانشگاه سر جلسه و برگشت من توی ماشین جلوی در دانشگاه نشسته بودم و دل توی دلم نبود که گل آقا صحیح و سالم برگرده. خدا رو شکر فارغ التحصیل شد.
دومیش بعد از فارغ التحصیلی گل اقا بود و زمانی که داداش کوچولو رفته بود دانشگاه. هر بار اتفاقی توی دانشگاه ها می افتاد من بلافاصله تلفن می زدم تهران که از حال داداشیه خبردار بشم. خدا رو شکر اون هم یک ماه پیش فارغ التحصیل شد.
حالا…هر بار لیستی می بینم به خانواده ها فکر می کنم. به این که چندین و چند نفر چشم نگران هستن و خواب و خوراک ندارند تا عزیزانشون برگردند.
و…
فکر می کنم به شونزده آذر و صدها حماسه ی ریز و درشت دانشجویی دیگه و…انتهای تمامشون..تمامشون.
یه خبر بی ربط که جاش اینجا نیست ولی به هر حال تضادش با خبر بالا جالبه.
خانوم ویکتوریا بکهام همسر اقای دیوید بکهام گفته ان نمی دونین دیوید چیه…اگه شب با دیوید بخوابم حتما برهنه می خوابم!!!!!
چند تا نکته جالب بود…
اولا ویکتوریا خانوم یعنی دل جمعیت نسوان رو سوزونده ان با این پروپاگاندا واسه دیوید خان؟؟!!!! آن چی که عیان است چه حاجت به بیان است…اصولا دیوید خان با شهرت جهانی شون نیازی به پروپاگاندا ی احد الناسی ندارن.
ثانیا دهن باقی آقایون رو آب انداخته ان…با -ماشالله. خدا حفظشون کنه- ویتامین های برهنه ی چپ و راستشون!!!
ثالثا مگه ویکتوریا خانوم -علنا- با کسی غیر از دیوید خان (یا حالا فرض بفرمایید کلا بدون دیوید خان) هم توی تختخواب می رند؟!!!!
ولله بقیه ی بانوان هم با کت و شلوار و پالتو پوست توی تختخواب نمی رن. حالا گیریم شوهرشون دیوید خان باشه یا مش کلبعلی! منتها دیگه جار جار توضیح واضحات نمی دن!
ملت همه جا مشنگن! ملت آمریکا از باقی ملل مشنگ تر!
یکی می مرد ز درد بینوایی…
—
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عجب…عجب…
علایق و حس هایی که در کودکی شکل می گیرند گاهی به شکل غریبی سال های سال با آدم زندگی می کنند.
برف رو از روزی که به خاطر میارم دوست داشتم. دو بار دستم رو شکسته و لااقل بیست سی مرتبه ای زمینم زده. چهار پنج مرتبه ماشینم رو توی خودش فرو برده و به سختی رها کرده و یک مرتبه هم برای ما باعث تصادف شده…و من هنوز برف رو دوست دارم..و زمین های برفی رو و…تمام سختی ها و ترس هایی که ازش دارم!!!
…
کلاس اول ابتدایی بودم. از کودکستان رفته بودم دبستان و دوستی نداشتم و عقلم به دلتنگی و اضطراب می رسید. هر روز صبح پدر بزرگم من رو می رسوند مدرسه و می برد توی حیاط مدرسه و بعد می رفت. یه حس عجیبی پیدا می کردم. انگار تمام پشتوانه های زندگیم از دست رفته باشه و خالی خالی باشم. دلهره می اومد و ترس و اضطراب در عین حال که حس امنیت هنوز بود. بعد از رفتن پدر بزرگم چشم هام پر می شد از اشک. مثل جنینی که از شکم مادر جدا شده باشه و دیگه هیچ بند نافی به مادر پیوندش نزنه و هیچ رحمی حفاظت اش نکنه. تا می رفتم سر کلاس و یواش یواش یادم می رفت. و..این حس هر روز صبح یکی دو هفته ی اول کلاس اول دبستان بود. حسی که نه روز های بعد تکرار شد, نه کلاس دوم تکرار شد, نه سوم, و نه تا سال ها سال بعد…بعد از شاید بیش از بیست و پنج سال.
هفته ها طول کشید تا به یاد بیارم همین حس رو…دقیقا همین رو, بی بیش و کم چه وقت تجربه کرده بودم…
یک دخترک شش ساله…در حیاط مدرسه…امن اما…بی حامی…تنها.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
بسیار جالب و ناامید کننده است وقتی شرح زندگی سامرست موآم رو جسته و گریخته می خونم و می بینم نویسنده های بزرگی مثل سامرست موآم دی اچ لاورنس و آلدوس هاکسلی اینطور به هم حسادت می کرده ان و با هم بد بوده ان.
مامانم همیشه می گفت هنرمندها و نویسنده ها رو فقط با کارهاشون ارتباط برقرار کن. بهشون و به زندگی خصوصی شون نزدیک نشو. چون این امکان می ره که دیگه اون احساس رو به خودشون و به آثارشون نداشته باشی.
توی تورنتو هم بر حسب اتفاق در چند تا گردهمایی دو سه نفر رو دیدم که آثارشون رو دوست داشتم و..درست مثل موآم و هاکسلی و لاورنس اون دو سه نفر هم از وجود همدیگه چندان لذتی نمی بردن. جالب تر از اون یکی شون این رو به زبون آورد که شاملو چندان شاعر بزرگی هم نبود! که…به هرحال با اعتقاد من متفاوت بود.
تا نوک دماغم که هیچ تا فرق کله ام کار دارم. مقاله در مورد موآم باید تموم بشه. دنبال یه حدیث (!!!) از موآم می گردم که مقاله رو باهاش شروع کنم. سه هزار تا حدیث ازش خونده ام. هیچ کدوم اونی که می خوام نیستن.
آقای موآم اعتقادش بر این مبنا بوده که نرمالی که در جامعه تعریف شده در اصل آنرماله. دنبال یک جمله ازش می گردم که این مفهوم رو داشته باشه و بعد باقی مقاله رو بنویسم. اگه امشب چنین جمله ای ازش پیدا نکنم گمونم باید جعل حدیث کنم و به موآم نسبت بدم!!!!
اگه این درس رو بگذرونم درس بعدی باز هم در مورد نوشتن هست و ادبیات انگلیسی. خانوممون درس food for thought رو بهم توصیه کرد و گفت به هیچ درس گرامر و لغت و اصطلاحی نیاز ندارم. کلی ذوق کردم.
—
قشنگه. هر جوری فکر می کنم می بینم برف قشنگه! روزهای برفی از قشنگترین روزهای سال هستن…بله…می دونم. اگه اینطرف پنجره نشسته باشی.
فعلا که این طرف پنجره هستم شکر خدا. لذتش زیاده.
برف اومده…اییییییییییین هوا…
—
بله…ایناهاش. اینجاست. ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بشر رو زیر پا می گذاره. این کار رو در پاسخ به سیخونکی کرده که کانادا هر ساله به باسن ایران فرو می کنه که واسه چی زهرا کاظمی رو کشته اند.
ایران کانادا رو متهم کرده که حقوق بومی ها -به عبارتی سرخپوست ها- ی ساکن کانادا رو رعایت نمی کنه و دیگه این که در جریان فلسطین و اسراییل طرف اسراییل رو می گیره و در جریان جنگ لبنان و اسراییل هم بفهمی نفهمی طرف اسراییل رو داشت.
حالا نه که بگم کانادا صد در صد حامی حقوق بشره. ولی می تونم به کلیه ی مقدسات نداشته ام قسم بخورم از ایران خیلی خیلی بهتره.
—
طبق معمول بسیار کار دارم. و…بسیار خوش می گذرد.
و…امروز یه بار دیگه بسیار خدا رو سپاس گفتم که محل کارم تا خونه امون فقط و فقط بیست دقیقه راهه و خلاف جهت ترافیک. در روز برفی بسیار چسبید.
اصولا از همه چیز به علاوه ی از خودم بسیار بسیار راضی هستم.
—
اسم گذاشتن برای نوشته بسیار مشکله. مگه این که اسم بگذارم چل تکه ی یک..چل تکه ی دو…چل تکه ی بیست و هشت و قس علیهذا.
علی الحساب این اسم بی مزه رو برای نوشته داشته باشین تا بعد یه فکری به حالش بکنم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
چشم های دخترک هنوز منتظر بودند, که قصه گو لب از گفتن فرو بست.
دخترک می خواست بقیه ی قصه رو بشنوه. مهم نبود که قصه گو ادامه بده یا نده. قصه مهم بود. دخترک می خواست قصه ادامه پیدا کنه. مهم نبود چطوری, مهم نبود آخر قصه چی بشه.دخترک فقط می خواست قصه ادامه پیدا کنه.
سکوت قصه گو, سکوت مطلق..و بعد از لحظه ای صدای دخترک بلند شد. زمزمه وار, اما مطمئن و محکم. زمزمه, و بعد بلندتر و بلندتر. برای قصه گو کمی غریب بود. باور نکرد که دخترک داره این کار رو می کنه. باور هم نکرد که قصه می تونه بی قصه گو وجود داشته باشه, و باور هم نکرد که قصه گوهای دیگه ای هم می تونند دنباله ی قصه ی یه قصه گوی دیگه رو ادامه بدن.
دخترک از قصه گفتن لذت عجیبی می برد. لحن و صدای قصه گو رو تقلید می کرد و قصه رو ادامه می داد. قصه گو آروم شد, تعجب و ناباوری یادش رفت و گوش داد به بقیه ی قصه. بعد دخترک یه جا مکث کوچکی کرد, قصه گو دنباله ی قصه رو گرفت, دخترک لبخند به لب خاموش قصه گو رو دنبال کرد. حالا نوبتی شده بود. قصه گو سر رشته رو آروم می داد دست دخترک, دخترک بقیه اش رو می بافت و دوباره آروم می سپردش به دست قصه گو.
قصه گو یه جاهایی از قصه رو توی ذهنش قایم و گم و گور می کرد. دخترک راه و رسم قصه رو از وقتی به قصه دل داده بود توی وجودش حس کرده بود. توی چشم های قصه گو, توی لحن قصه گو, توی نفس کشیدن های قصه گو, کش و قوس قصه رو می گرفت و نگفته های قصه رو می فهمید.
قصه قشنگ می شد, یه قصه ی هماهنگ. پر از درد و شادی, پر از شکست و پیروزی, پر از فراز و نشیب, پر از عشق و نفرت, پر از منطق و احساس, پر از اشک و خنده, پر از رویا و واقعیت,… و ادامه پیدا می کرد.
این شاید آخر قصه باشه, شاید وسطش, شاید هم تازه اول قصه باشه. کی می دونه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه تصمیم بگیره قصه کجا تموم می شه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه وقتی قصه رو تموم کرد می تونه به یقین بگه قصه دوباره ادامه پیدا نمی کنه.
کدوم قصه گویی حتی اگه با یه دخترک قصه تعریف کنه می تونه بعد از تموم شدن یه قصه, قصه ی دیگه رو شروع نکنه.
دخترک قصه می گه, قصه گو می شنوه, قصه گو قصه می گه, دخترک می شنوه. دو تایی همصدا قصه می گند و هر دو می شنوند.
دخترک هنوز آخر قصه رو نمی دونه,ولی می دونه که قصه گو هم آخر قصه رو نمی دونه.
و دخترک از اول قصه همیشه فکر کرده, شاید قصه هایی باشن که هیچ وقت به انتها نمی رسند, اگه دخترکی باشه که…و اگه قصه گویی باشه که…و…اگه قصه ای باشه که…
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
این متن این دفعه ای یه جور گزارش پزشکی از خلاصه ی بیماری ها و آمپول خوردن های کتبالوست.چندان دلپذیر و دلپسند نیست. خلاصه که:
viewer discretion is advised!!!
:::::
به خدمتتون عرض شود که کتبالو خانم حسابی جون دوسته. عینهو جهود خون ندیده از نوک سوزن می ترسه.
از سه چهار ماه قبل باید می رفتم و دندون پر می کردم. خدا رو شکر جنس دندون هام خیلی خوبه و غیر از یکی دو تا حفره ی ناقابل مشکل دیگه ای نداره.
دو بار وقت دندونپزشکی ام رو از ترس کنسل کردم. این دفعه توی طوفان برف و بوران و یخما گفتم هر طوری شده باید این بار برم و کاررو یکسره کنم.
فکر می کنین چی شد؟ هیچی. به خانم دکترم گفتم از آمپول می ترسم, اون هم گفت بدون بی حسی کار رو شروع می کنیم. هر وقت دردت اومد بگو. بعد هم هشدار داد که یکی از حفره ها نسبتا عمیقه و معمولا بدون بی حسی اذیت می کنه.
من هم پهلوون, گفتم نه, از آمپول می ترسم. از درد نمی ترسم. شروع کن.
نشون به اون نشون که شروع کرد. چرخ…قژقژقژ…آب, پنبه, میله, لوله, هرهر, کرکر, بگو و بخند,…چرخ..قژقژ…آب, پنبه, لوله, میله,…
و….
نیم ساعت بعد کار تموم شده بود.
فقط ازم می پرسید تو که این همه راحت درد رو تحمل می کنی آخه پس واسه ی چی نمی گذاری یه کوچولو آمپول بزنیم و خیال همه مون راحت باشه.
….
ولله چه می دونم. سوال خوبیه. از آمپول می ترسم دیگه.
تا حالا دو بار به خاطر ارتدونسی دندون کشیده ام, حداقل سه چهار بار آزمایش خون داده ام(بار اول حدود شونزده سالم بود. شوک شدم و تقریبا از حال رفتم!! دکترم دوست صمیمی مون بود, به سرعت به دادم رسید. صاف بغلم کرد و خوابوند روی تخت, در جریان هوای آزاد و بعد که آروم تر شدم دوباره ازم خون گرفت), لااقل سه چهار بارآخری که واکسن زده ام رو به خوبی یادم میاد. یه بار به خاطر شکستن دست,و یه بار به خاطر جابه جایی مفصل بازو از مچ دست به همراه شکستگی آمپول مسکن بهم زده اند,(از این که عمل کنند و زنده زنده مفصل رو جا بندازن نمی ترسیدم. یه جیغ و ده دقیقه و..کار تموم شده بود). دو بار به خاطر مریضی سرم خورده ام, دو بار آمپول پنی سیلین خورده ام, دو بار به خاطر بستن و باز کردن حفره ی بینی بیهوشی با آمپول بهم داده اند, و هر ده پونزده دفعه به نتیجه رسیده ام که آمپول آنچنان وحشتناک هم نیست, و حالا هنوز از آمپول وحشت دارم.
تازه این غیر از ده پونزده باری هست که شستشوی سینوس انجام داده ام. اون از آمپول زدن هم برای من بدتر بود. دیواره ی سینوس ام یه جورایی به علت عفونت مزمن به شدت سفت و سخت شده بود و برای مرتبه ی اول شستشو دکترم تقریبا با چکش و با تمام قوا باید سعی می کرد که دیواره ی استخوانی سینوس رو از توی بینی بشکنه و کامل هم بی حس نمی شد. تازه وقتی اولین کیست بیرون کشیده شد, همه فکر کرده بودن دخترک باید از درد بیهوش بشه!!! (اونموقع چهارده سالم بود). و…جالب اینجاست که خیر. از درد نمی ترسم, تحمل درد و بیماری ام به شدت زیاده. اصلا وقتی مریض هستم کسی باور نمی کنه که مریض هستم تا وقتی که تقریبا به حال نزار بیفتم. آخرین بار وقتی باور کردن من مریضم که فشار خونم به ۶ روی ۲ رسیده بود. (قیافه ی دکتری که فشارم رو گرفت دیدنی بود!!).ولی از قیافه ی آمپول از شدت ترس رنگم می شه عین گچ دیوار.
مشاور روانکاو جدید بهم گفته این یه جور فوبیا است. مشاور روانکاو قبلی به مدت دو جلسه باهام اختصاصی روی ترسم از آمپول کار کرد, حتی یه ذره هم فایده نکرد!!!
تنها مرتبه ای که با شجاعت کامل رفتم که آمپول بخورم, اون باری بود که با داداش کوچولو می رفتیم که دو تاییمون رو آزمایش خون کنند. مامانم گفته بود اول تو بشین که داداشی ترسش بریزه, و باور کنین یا نه اینقدر با شجاعت نشستم اونجا که شک کردم این خودمم که اومده آزمایش بده یا دوقلومه!!!
کم کم دارم شک می کنم, نکنه یکی از دلایل این که اینقدر از بچه دار شدن فراری هستم همین باشه که می دونم در جریان بارداری و زایمان آمپول احتیاج میشه!!!
تنها چیز خوبی که دراین آمپولوفوبیا هست اینه که می تونم مطمئن باشم هرگز معتاد تزریقی نمی شم!!!
و…بله…آمپول مسئله ی مهمی در زندگی کتبالوست.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
توي راه برگشت از نياگارا به (تورنتو و سپس) اتاوا تصميم گرفتيم كه اگه كار گذرنامه يا گذشتن از مرزمون درست نشد بريم و اين مدت سه روز رو در اتاوا يا مونترآل بگذرونيم كه مي دونستيم حسابي هم خوش خواهد گذشت.
سر راه رفتيم يه مك دانلد و نشستيم براي صرف صبحانه. گرسنه ي گرسنه بوديم. باران هم شروع شده بود.
يادم بود كه شناسنامه ها براي كاري دست وكيل هستند و بايد براي تمديد گذرنامه ي گل آقا پس بگيريمشان. توي راه به سفارت ايران در اتاوا تلفن زديم كه در مورد مدارك لازم سوال كنيم. گفتند بريم خونه امون و روي سايت “سلام ايران” مدارك رو ببينيم!!
ما هم از همون وسط اتوبان به دوستان زنگ زديم و گفتيم روي اينترنت نگاه كنند و خبر بدن.
خدا رو شكر فقط عكس لازم بود و شناسنامه و البته اصل گذرنامه و مدرك اقامتمون در كانادا كه همه يا دستمون بود يا در طول يكي دو ساعت مي شد تهيه شون كرد.
رسيديم تورنتو. مستقيم رفتيم عكاسي و بعد هم پيش وكيل براي گرفتن شناسنامه ها. تا عكس حاضر بشه هم رفتيم خونه ي دوستمون و نهار رو با هم خورديم.
ساعت ۴ بعد از ظهر از تورنتو راه افتاديم به سمت اتاوا. چشمتون روز بد نبينه. بارون مثل سيل مي باريد.توي جاده اصلا ديد نداشتيم. من با پررويي يك ساعتي رانندگي كردم و بعد گل آقا نشست. بعد از يك ساعت رانندگي به دليل باران شديد تصميم گرفتيم وسط راه توي كينگزتون اطراق كنيم.
تلفن زديم به واشنگتن و هتل رو براي روز اول كنسل كرديم. رفتيم يه متل پيدا كرديم و من -بلانسبت مرغابي- شيرجه زدم توي حمام.
شام رو هم رفتيم يك “رستوران بار” خوشگل توي مركز شهر.
صبح ساعت هتل زنگ نزد و ما به جاي ۶:۳۰, ۷:۳۰ از خواب بيدار شديم. به هر صورت به سرعت راه رو به طرف اتاوا ادامه داديم.
بنابراين شب اول رو به جاي واشنگتن در كينگزتون گذرونديم و صبح روز دوم سفر حدود ساعت ۹:۳۰ صبح رسيديم اتاوا….
————————————-
تفال:
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند تو ام آزادم
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
بله…با عرض معذرت جریان اون همشهری عزیزی شد که بهش گفتن اذان بگو. گفت از اول اولش شروع کنم؟ گفتند آره. اون هم گفت: تک.تک.تک.تک. اذان ظهر به افق تهران!!!!
حالا من هم یادم افتاد که تک تک تک اولش رو نگفتم.
مامان من یه دوستی در دبیرستان داشت (به روش شادروان ذبیح الله منصوری: با این دوست به این صورت دوست شد که دبیرستان مادرم عوض شده بود. روز اول در دبیرستان جدید از دختر خانمی به دلیل موها و چهره ی معصومی که داشت خوشش آمد. در زنگ تفریح به آن دختر خانم گفت من خیلی دوست دارم با شما دوست شوم. لطفا دوست من می شوید. دختر خانم هم جواب مثبت داد و مادرم و خاله شقایق با هم دوست شدند.), که سپس به آمریکا رفته بود. دختر خانم این خاله بزرگ شده و تصمیم به ازدواج با یک آقا پسر گل و خوب گرفت. به این مناسبت فرخنده ما را نیز به مهمانی فراخواندند.
خلاصه, از سفارت آمریکا تلفنی وقت گرفتیم. فرم ها را هم برایمان پست کردند. (به روش سایت های تهرانتویی و تهرانتو: البته این فرم ها به صورت آنلاین هم موجود می باشند, که به این دلیل که کتبالو خانم بین داکیومنت های آنلاین گاوگیجه می گیرد و نمی فهمد پکیج بالاخره کامل شده یانه, ترجیح داد تلفن زده و پکیج کامل را بسته بندی شده دریافت نماید). وقت را برای یک ماه آینده گذاشتند. (باز هم به روش تهرانتویی و تهرانتو: بدانید و آگاه باشید که اگر متقاضی ویزای آمریکا هستید حداقل از سه ماه جلوتر اقدام نمایید وگرنه ممکن است برای تاریخ موعود ویزا حاضر نشود).
در سفارت آمریکا مشکلی پیش نیامد. گفتند باید پیش زمینه اتان (منظور همان background است), مطالعه شود.
چهار هفته ی بعد تماس تلفنی گرفتیم و معلوم شد که خدا را شکر ویزا حاضر شده است. و باید جهت اخذ گذرنامه های مهر خورده در سفارت حاضر شویم.
—————-
(به روش شادروان ذبیح الله منصوری)پاورقی: در بامزگی و منحصر به فرد بودن گل آقا داستان زیر را می آورم:
در سفارت دو آقای بسیار بسیار خوش تیپ و خوش قیافه و خوش قد و بالا هم آمده بودند که ویزا بگیرند. برای صدا زدن هر کسی (درست مثل وقتی که می روید آزمایش خون بدهید می نشانندتان در یک سالن روی ردیف صندلی های پشت سر هم تا نوبتتان برسد و صدایتان بزنند), ملیت اش را از روی گذرنامه می خواندند. از پشت بلندگو صدا زدند: صربستان. این دو آقای فوق الذکر بلند شدند که بروند دم باجه. به گل آقا گفتم: “اینها صرب هستند؟” گفت:” بله. گویا”. گفتم:” همین ها هستند که به زن ها تجاوز می کنند؟” گل آقا نگاه کرد و خنده ای کرد و گفت:” بله. می خوای بری جلوشون بگی : دوبوری, دوبوری, دوبوری, دوبوری”!!!!!؟؟؟
حال که با روحیات گل آقا بیشتر آشنا شدید به سراغ دنباله ی داستان می رویم.باز هم خاطر نشان می کنیم این اتفاق در زمانی می افتد که قرن بیست و یکم است و در شرایط سفارت, تا توجهتان به اهمیت ماجرا جلب شود.
—————————————-
به روش کتبالو:
خلاصه جونم واستون بگه که عروسی قرار بود جمعه شب باشه. چهارشنبه صبح راه افتادیم که شام thanksgiving رو با خاله شقایق اینها باشیم. چهارشنبه ساعت ۸:۳۰ صبح رسیدیم به مرز نیاگارا. هنوز خلوت بود. افسر گذرنامه ی گل آقا رو دید و سوال و جواب کرد. کلی هم خوش و بش کرد و حسابی تحویلمون گرفت. خیلی خوش اخلاق و اهل بگو و بخند و جنتلمن بود. مهر ورود به آمریکا رو زد توی گذرنامه ی گل آقا, گفت که کار گل آقا تمام شده و باید همین مراحل رو با من تکرار کنه. همین که گذرنامه ی من رو باز کرد, دوباره انگار که یه چیزی یادش افتاده باشه برگشت به گذرنامه ی گل آقا.نگاه کردو گفت این گذرنامه تا چهار ماه دیگه معتبره در صورتی که باید تا شش ماه آینده معتبر باشه!!!!! حالا ویزای ما فقط برای یک بار ورود و دوماهه بود.
هیچی دیگه مهر ورود رو که زده بودند باطل کردند. پرسیدیم اگه بریم و گذرنامه رو تمدید کنیم می شه که با توجه به این که ویزا برای یک بار ورود به آمریکا اعتبار داره دوباره برگردیم؟ گفتند بله. مشکلی نیست.
ما هم ساعت نه و نیم صبح از نیاگارا برگشتیم به طرف تورنتو که شناسنامه ها رو برداریم و بعد بریم اتاوا برای تمدید گذرنامه….
(ادامه دارد).
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
چنین گفته اند اندر باب سفرنامه ی حضرت علیه کت بالوی محترمه ی مکرمه در ملازمت (!!)حضرت والا گل آقای محترم مکرم, همسر عظمایشان به ولایات معظمات ایالات متحده, مدینه واشنقطن دی سی.!!!
آورده اند که:
جونم واسه تون بگه قرار بود واسه عروسی دختر دوست مامانم بریم سه چهار روزی آمریکا.
از سه ماه قبل دنبال کار ویزا و دنگ و فنگ های مربوطه بودیم تا بالاخره لطف کردند و بعد از اطمینان از این که خدای نکرده, زبونم لال, هفت قرآن در میون, کت بالو و گل آقا تروریست و وابسته به هیچ گروه سیاسی نیستند, و از کانادا و ایران هم مونده رونده نشده اند,ویزای معتبر برای یک مرتبه ورود به خاک ایالات متحده رو به ما دادند.
……
(پایان بخش اول سفرنامه)
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیوست:
شعر امروز که داره توی سرم دنگ دنگ می کنه اینه:
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
ديشب دوباره مهمون يه شركتي بوديم. از دو سه روز قبل به ديويد گفته بودم به خاطر كلاس فرانسه ام نمي تونم بيام. ديروز عصري با هانگ مهربان دانا يه ميتينگ داشتيم. هانگ گفت شب مياي مهموني يا نه. گفتم: “نه. چون كلاس دارم.” هانگ مهربان دانا هم با يك سري استدلال قوي بهم اثبات كرد كه هيچ ديونه اي مهموني رو به خاطر كلاس از دست نمي ده. من هم “خر وامونده منتظر چش” (ببخشيد. پاس داشتن زبان فولكلور پارسي است)!! كلاس رو ول كردم و به ديويد گفتم نظرم عوض شده و رفتم مهموني.
تا اينجاش همه چي خوبه. عالي.
رفتم مهموني. از حدود چهل نفر آخرين كسي بودم كه رسيد. اين هم اوكي بود.
نشستم. اتفاقا پيش يكي از ميزبانان -كه از شركت ديگه بود- هم نشسته بودم. كلي هم حرف زديم و گفتيم و خنديديم.
پيش غذا و مشروب و همه چي هم سرو شد. نوبت به غذا رسيد. جلال بغل دست من نشسته بود. (پسر ۲۳ ساله ي بدنسازي كار پاكستاني, پدرش دورگه ي ايراني و يوناني به نام جمال!! است.) قرار شده بود اون و وينيفرد غذاشون رو شريك شن. هر كدوم يك چيزي سفارش بدن و نصف كنند. من گفتم من هم بازي. غذاي جلال رو كه آوردند يه سري هم لوبيا سبز -اميدوارم درست گفته باشم-, داشت. وينيفرد يكي از لوبيا ها رو برداشت و خورد. من ديگه نگاه نكردم چطوري مي خوره. من هم يكي ديگه از لوبيا ها رو از اين سمت بشقاب جلال برداشتم و گذاشتم دهنم. ديدم چهار نفري كه دور من بودند -از جمله آقاي شركت ميزبان- با حيرت من رو نگاه مي كنند. من هم حيرت زده نگاشون كردم. جلال برام توضيح داد كه ببين اين لوبيا ها رو بايد از توي غلافشون در بياري و بخوري. نه اين كه با غلاف بگذاري توي دهنت و بجوي. بعدش هم تازه فهميدم اوني كه من برداشته بودم غلاف خالي بود كه جلال قبلش ترتيب لوبياي توش رو داده بود!!!!!
بيا…تازه بعد از سه سال كه اينجام ياد گرفتم كه صدف و ميگو رو چطوري مي خورن. درست هم مي خورمشون خدا رو شكر. به لوبيا كه رسيد گند زدم!!!! نمي شه به جاي اينجور جاهاي عجيب و غريب ببرنمون يه چلو كبابي!!!! بدبختي اي داريم ها. اون هم من كه همين طوري هم در شناخت محصولات غذايي لنگ مي زنم.
اون آقاي ميزبان ديگه نتونست درست با من حرف بزنه. به نظرم كلي از كار عجيب من حيرت كرده بود بيچاره!!!
ديشب كلي شرمنده بودم. امروز از خنده غش مي كنم وقتي بهش فكر مي كنم.
ديگه هر وقت لوبيا ببينم يا بخورم ياد جلال و اون شركته و شماره ي ۷۲۰ خيابون كينگ مي افتم.
————————-
پيوست: هر وقت پلو درست مي كنم ياد مامانم مي افتم چون هميشه شك مي كرد كه من توي پلو نمك ريختم يا نه. بيتل كه گوش مي دم ياد داداشي كوچولوم مي افتم كه عاشق بيتل ها بود. ويلن كه مي شنوم يا مي بينم ياد بابام مي افتم.
حالا ديگه اسم لوبيا هم با اون خاطرات فوق الذكر توي مغز من توي يه سلول نوشته مي شه و بيرون مي پره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار