کت بالو

Archive for the ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ Category

سه شنبه
شهریور ۲۵,۱۳۸۲

رفته بودیم همون کلاس رانندگیه که درباره اش قبلا نوشتم, یه خانمی هم اومده بود که در قسمت دیگری از شرکت ما کار می کرد و من هیچ وقت ندیده بودمش چون که ساختمانشون توی یه شهر دیگه است. اول که این خانم اومد به نظرم یه چیزی اش عجیب اومد. دقت که کردم دیدم که این خانم فقط یه دونه سینه داره.
برام جالب بود که این خانم نه پروتز گذاشته و نه سعی می کنه که این رو از کسی بپوشونه. به عبارتی کاملا اونچه رو که بود پذیرفته بود.
به نظرم بسیار جالب و منطقی و قابل احترام اومد.
همه ما حق داریم که دلمون بخواد زیباتر دیده بشیم و ایراد هامون رو بپوشونیم. اما بهتر از اون به نظر من اینه که خودمون رو هر طور که هستیم قبول داشته باشیم و در عوض توانایی هامون رو بیشتر کنیم و به عمل برسونیم.
یاد خودم افتادم که از این که دماغم گنده است یا این که قدم بلند نیست گاهی اوقات ناراحت می شم و به این نتیجه رسیدم که این موضوعات آنچنان اهمیتی هم ندارند.
این خانم کل نمره رو آورد و رانندگی خیلی قشنگ و زیبایی هم کرد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

دوشنبه
شهریور ۲۴,۱۳۸۲

اینجا اغلب شرکت ها یه مهمونی کریسمس برای کارمندانشون برگزار می کنند که توی این مهمونی کریسمس کارمندها می تونند با زن یا شوهر یا دوست دختر یا دوست پسر شون تشریف بیارند.
من و گل آقا هم رفته بودیم. از طرف دیگه مارتین و دوست دخترش هم اومده بودند. جفت شون لهستانی هستند و دخترخانم هم حسابی بلوند و سفید و مامانی است.
از طرف دیگه من و مارتین میز هامون درست کنار همه. دختر خانم که اسمش ایوانا است از مارتین پرسیده بود که این دختری که باهاش سلام علیک کردی کی بود. مارتین هم گفته بود کت بالو.ایوانا هم کلی ناراحت شده بوده و به مارتین گفته بوده که تو به من نگفته بودی که کت بالو اینقدر جوان و خوشگله.
.
.
وقتی روز بعد مارتین جلوی همه همکارها این موضوع و ناراحتی دوست دخترش رو شرح داد بنده گل از گلم شکفت. بابا مردیم از بس مردهامون تا دختر بلوند دیدند آب از دهنشون سرازیر شد. خدا رو شکر برای یک بار در تاریخ یه دختر بلوند پیدا شد که به قیافه ما و همکاری ما با دوست پسرش حسودی کنه.
.
.
زنده باد ایوانا………
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار.

شنبه
شهریور ۲۲,۱۳۸۲

۱) هورا…بخونین:
صحنه: شب. هوای مهتابی. کت بالو و گل آقا در خودرو نشسته اند. گل آقا در حال رانندگی است. متوجه می شود که دور شمسی قمری زده.
گل آقا: عجب حماقتی کردم ها. همین خیابون رو از بالا میامدم پایین می رسید همین جا. این همه دور زدیم کلی هم پشت چراغ موندیم.
کت بالو: دورت بگردم الهی. این چه حرفیه؟ تو حماقت نمی کنی که قربونت برم. فقط یه بار حماقت کردی. اون هم وقتی بود که ازدواج کردی.
گل آقا: نه بابا. اون که خیلی خوب بود. از کارهای خوب زندگیم بود.
کت بالو: یعنی اگه دوباره هم به دنیا بیای باز هم ازدواج می کنی؟
گل آقا: خوب معلومه. از همون روز اولی که به دنیا بیام.
.
.
کت بالو به فکر فرو می رود. آخه کت بالو یه سال و هفت ماه از گل آقا کوچکتر است. پس گل آقا دفعه دیگه با کی ازدواج می کند؟
۲) مامانم رفته سرعین و برگشته هیچی برام سوغاتی نیاورده. از سفر قبلی یه روتختی و از سفر قبل ترش یه گلیم برام آورده بود. یکی بگه آخه این چه مامانیه که این دفعه برام سوغاتی نیاورده؟
۳) من از اولی که رفته بودم کانادا سرکار خیلی خیلی نگران بودم. آب خوش از گلوم پایین نمی رفت. هی نگران کارم بودم و این که نکنه دیگران بهتر از من کار کنند یا این که هر چی که هر کسی می کنه من هم بکنم و خلاصه خیلی زندگیم به هم ریخته بود. یه جمله و یه مقاله زندگی من رو نجات داد:
“run your own race.”
اگه حوصله داشتم کل موضوع این جمله رو بعدا توضیح میدم.
4) گل آقامون توی درس و توی گیتار خیلی پیشرفت می کنه. قربونش برم بهترین و با هوشترین آدم دنیا است. خدارو صد هزار بار شکر به خاطر شوهر گلی که توی این وانفسای بی شوهری نصیب من شد.
5) خونه امون مثل بازار شام به هم ریخته و باید نصف خونه رو بریزم دور. یه کسی به من بگه این جعبه گنده های donation که قبلا مثل (ببخشید) پشکل همه جای تورنتو ریخته بود کجا آب شده و رفته توی زمین.
6) از طرف یه شرکت دیگه دعوتمون کردن یه جا مسابقه اسب دوانی ببینیم. قرعه کشی هم بود. یکی از همکارهام یه home teathre برنده شد!!! یه شامی هم دادند که جای همه تون خالی بود. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو کرده بودند غذای خوشمزه و کردند توی حلق ما. وسط اون همه شام فکر می کردم طفلک مردمی که هیچی برای خوردن ندارند. و طفلک مردمی که خوشحال نیستند. طفلک مردمی که هیچ وقت از توانایی هاشون استفاده نکردند و طفلک مردمی که هیچ وقت نمی فهمند خوشبختند و ….به هر حال که خیلی خوش گذشت. جای گل آقامون خالی بود.
6) خدا رو میلیاردها بار شکر به خاطر سلامتی و کارم و خوشحالیم و دوستای خوبم و خانواده گلم و گل آقای از همه گل ترم. گاهی اوقات نمی دونم چطور باید خدارو شکر کنم.
به همه خیلی خیلی خوش بگذره
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پنجشنبه
مرداد ۳۰,۱۳۸۲

باز دوباره از طرف شرکت برده بودنمون بیرون مهمون قسمت بازاریابی. دو تا آبجو با شکم خالی و بعدش چند تا تکه مرغ و یه تکه پیتزا.. مست و ملنگ برگشتم خونه!!! طفلک گل آقا.
درباره قسمت قبل و سوالی که تهرانتویی عزیز و خنگ خدای نازنین کرده بودند توضیح کامل اینه که:
شرکت ما با هیچ بیمه ای طرف قرارداد نیست و بیمه خودش رو خودش عهده گرفته. به همین دلیل یه دوره یک روزه برای کارمندهایی که احتمال داره ماشین های شرکت رو برونند باید بگذاره و گواهینامه دوره رو بهشون بده. دوره از طرف خود شرکت برگزار می شه که البته گویا برای این دوره با یه شرکت دیگه که اصولا کلاس های ایمنی رو برگزار می کنه قرارداد بسته. خلاصه که یه قسمت از کار گروه ما نیاز به رانندگی داره که البته من مسئول این کار نیستم اما از آنجایی که هیچ تضمینی نیست که تا آخر عمر کاری ام در این شرکت نیاز به این کار پیدا نکنم, و ممکنه یه زمانی نیاز بشه که من هم این کار رو انجام بدم, ترجیح این بود که من هم این دوره رو ببینم.
بامزه تر از همه اتفاقی است که برای یکی از آقایون همکارم افتاده. این دوره یه روزه است. این آقاهه وسط روز همین دوره بهش تلفن می زنند و خبر می دهند که خانمش داره وضع حمل می کنه. اون هم دوره رو نصفه کاره ول کرده و رفته سراغ بچه و خانمش!!!
چند نفر جدید اومده اند توی تیممون. یکی شون یه دختریه که چینی است و یه سال و نیمه که اومده کانادا. دیروز با دو سه نفر دیگه رفته بوده همین رانندگی (قسمتی از کارشونه). یکی از پسرهای تیممون رانندگی می کرده. این هم داشته صفحه کامپیوتر و دم و دستگاه ها رو نگاه می کرده یهو دلش پیچ می خوره و حالش بد می شه و گلاب به روتون استفراغ می کنه!!!!
خدا رو شکر من در زندگی نازک نارنجی بار نیامدم.
مست مستم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
مرداد ۲۹,۱۳۸۲