واقعا كه من بايد خجالت بكشم. امروز هر كس توي اداره من رو ديد گفت شوهرت داره برميگرده؟ به نظرتون از كجا فهميدند؟
.
.
از اينجا كه بعد از دوهفته من با خودم غذا برده بودم سركار!!! تمام مدتي كه گل آقا نبود آشپزي نكردم.
رژيم غذايي من به اين شرح بود:
صبح يه ليوان آب ميوه (اينجا آماده اش پيدا مي شه)در منزل بعد هم شكلات و قهوه سركارم
ظهر ساندويچ يا غذاي نيمه آماده مايكروويوي كه توي مايكروويو شركت درستشون مي كردم.
شام هيچي, يا بيسكويت يا املت تخم مرغ و گوجه يا نيمرو
.
.
ديروز سر صبر يه پلو خورش قرمه سبزي درست كردم. منتها نمي دونم چرا اينقده بي مزه از آب در اومد.
به نظرم يه كم طول بكشه تا دوباره برگرده سرجاي اولش.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
اگه ازتون بخوان برای روز یکشنبه پاییزی یه آقای مجرد حدود ۳۴ یا ۳۵ ساله در تورنتو برنامه ریزی کنین چی پیشنهاد می کنین؟ فکر می کنین کت بالو چه برنامه ریزی ای می کنه؟ لطفا به آخرین چیزهایی که ممکنه به ذهنتون برسه فکر کنین.
.
.
هیچی دیگه, کت بالو بعد از یه شب شعر طولانی با مسافر صبح ساعت ۱۱ از خواب بیدار شدند و به یک دوست مجرد محترم ۳۵ ساله تلفن زدند و بهش گفتن تو امروز کدوم قبرستون می ری؟ ما هم می خوایم باهات بیایم!!! تقصیر خود آقاهه بود که چنین چیزی رو قبلش نوشته بود:ایناها -پادشاه فصل ها پاییز-
حالا فرض کنین که این آقای بیچاره رو برش داشته اند و برده اندش قبرستون!! و بهش می گن الا و لله باید به اشعار ما گوش کنی و هر کدوم یه دفتر شعر برداشته اند که برای آقاهه شعرهاشون رو بخونند!!!
تازه توی قبرستون آقاهه رو مجبور کردند که کلی هم عکس ازشون بگیره, در نقاط مختلف قبرستون و با مرده های مختلف!!!
حالا اگه این طفلک آقاهه بزنه به سرش حق نداره؟
تازه ازش هم خواسته اند که کتاب شعرش رو بیاره و توی قبرستون شعر بخونه!!
بعد هم با آقاهه رفته ان کافی شاپ تیموتی به صرف قهوه و خوندن شعر سهراب سپهری و حافظ.
عجب یکشنبه ای.
خلاصه از من به شما نصیحت با کت بالو معاشرت و دوستی نکنید خصوصا اگر یه آقای مجرد ۳۵ ساله هستین, چون که تمام روز یکشنبه تون در قبرستان خواهد گذشت.
.
گل آقا جونم دلم برات تنگ نشده فقط می دونم که خیلی بی حوصله و بی برنامه شده ام و نمی دونم که از نبودن تو است یا از دل گرفتگی پاییز.
قرار شده وقتی بیای همین آقاهه برت داره و با آقاهای دیگه ببردت یه کلاب. قرار شده وقتی بیای و امتحان میان ترم هات رو بدی من بگم همه بیان پیشمون و یه شب تا صبح خوش بگذرونیم. شاید اصلا پارتی روم اون پایین رو بگیریم.
گل آقاجونم از نبودن تو است یا از بی حوصلگی پاییزی نمی دونم, فقط هیچ کاری نمی تونم بکنم.
وقتی بیای میریم و برای پاییز یه کاتج می گیریم توی موسکوکا و با هر کسی که خوش اخلاق باشه و قول بده که برقصه و آواز بخونه می ریم توی اون کاتج. هر کسی هم که اخم کنه یا شب رو زودی بره و بخوابه رو از کاتج می اندازیم بیرون.
گل آقا جونم وقتی تو نیستی هیچ کی نمی خنده. هیچ کی آواز نمی خونه. هیچ کی نمی رقصه. گل آقا جونم وقتی تو نیستی همه دوطرف لب هاشون افتاده پایین و احساس می کنم باید بگیرم و دوطرف لب هاشون رو بکشم بالا و خنده رو روی صورتشون نقاشی کنم.
اینها از بی حوصلگی منه یا از دلتنگی پاییزی نمی دونم.
گل آقا جونم وقتی تو نیستی حتی شعر برای هوس گنه آلود زندگی من هم بی معنی می شه!!!!
گل آقا جونم تو که نیستی کسی نیست حرفهای سخت رو برام معنی کنه و آدم هایی که همه در باره اشون حرف می زنند رو بهم معرفی کنه.
اصلا من از شاعری خوشم نیومد چون شاعری غمگینم می کنه. وقتی بیای می خوام یه بنگاه شادمانی راه بندازم برای همه شاعرای غمگین دنیا با صدای جلال همتی و رقص عربی آفت, تک ستاره دنیای هنر.
گل آقا جونم امروز که نبودی حتی روح های مرده ها هم کاری به کار من نداشتند. رفتم قبرستون و اومدم حتی یه روح هم منو نترسوند. گل آقا جونم اینجا توی تورنتو همه دارند غصه می خورند نمی دونم از رفتن تو است یا از اومدن پاییز.
گل آقا جونم دارم می رم که دوباره زندگی رو شروع کنم. بشم کت بالوی قبلی. غل غل بخورم و ذوق کنم و بخندم و از شدت حرف زدن گوش همه رو کر کنم. دوباره برنامه بریزم و انگلیسی بخونم و مخابرات بخونم و فرانسه بخونم و کتاب مقدس بخونم و سرت غر بزنم که وقت تلف نکنی.فرم پر کنم و حساب بانکی مون رو نگاه کنم و دل دل کنم که دخل و خرج مون رو با هم جور کنیم.
دارم می رم که دوباره توی هر مهمونی فقط بخندم و بدون توجه به این که صدای آهنگی هست یا نه برقصم و بدون توجه به این که کسی دوست داره یا نه آواز بخونم.
دختر بدی بودم که بدون تو هیچ کدوم این کارها رو نمی تونستم بکنم. من و تو موجودیت جدا داریم و مستقل و من نباید خودم رو اینقدر به تو وابسته کنم که بدون تو دیگه خودم نباشم و با این کارم یه زنجیر به دست و پای تو ببندم و بعد وصلش کنم به خودم.
گل آقا جونم دارم می رم که از همین الان بشم کت بالوی عادی و شاد و قلقله زن و سخت گیر و غرغرو. از جانب من دیگه همیشه خیالت راحت باشه. قول می دم هر کجا که باشی , و شاد باشی و خوشحال, من هم دیگه شاعر نشم و همون آدم عادی و نشاط آور بمونم.
ببخشید که به تو و به خودم دروغ گفتم وقتی گفتم من هیچ فرقی نکرده ام و دارم می رم که خوش بگذرونم. خودم نمی فهمیدم که بدون تو زندگی کردن فراموشم شده. اما این سفر به من یاد داد که باید وجودی داشته باشم مستقل از تو, و باید خودم تنهایی رو بفهمم و یاد بگیرم. وقتی برگردی حتما ماهی دو روز رو می گذاریم برای یه زندگی تنهایی تنهایی مستقل از همدیگه مون.
.
و
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اگه بیاین و حمام ما رو ببینین متوجه رنگ قرمزی که به وان و بیرون وان و روشویی و سقف پاشیده می شین.
خوب دیگه, بالاخره فیلم های جنایی ایده اشون رو از یه جایی گرفته اند. فقط یه تفاوت داره. این رنگ از خون نیست, از رنگ مو است!
برای اولین بار در زندگیم مجبور شدم خودم موهام رو رنگ کنم. قبلا این کار رو مامانم وبعدش هم گل آقا برام می کردند!!!! این دفعه خودم مجبور شدم این کار رو بکنم.
تعجبم از اینه که با توجه به این که این همه رنگ به همه جای در و دیوار و سقف ریخته, پس رنگ روی سر من از کجا اومده!
نکنه اصلا موهام رو رنگ نکرده ام و وهم ورم داشته.
خلاصه که امروز یه زندگی کاملا زنانه داشتم. برای اولین بار بعد از سه سال رفتم و برای خودم لوازم آرایش خریدم. حدود ۶۰ دلاری خرج خودم کردم.می کنه به عبارت ۲۰ دلار سالانه.
این خرج البته شامل ابرو برداری و رنگ مو که اولیش ماهیانه و دومیش دوماهیانه است نمی شه.
یادتونه گفتم یه کریستینا خانم هست که ابروی من رو بر می داره؟ بازنشسته شده. آخه حدود ۵۵ یا ۶۰ سالش بود. حالا یه خانمی به جاش اومده به نام” آن ماری”. خدا امواتش رو بیامرزه, زن خوبیه بیچاره. اما زده ابروی من رو لنگه به لنگه کرده. حالا این مملکت غریب از کجا بند انداز آشنا گیر بیارم خدا می دونه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یادتونه گفتم یه خانمی حدود ۲۵ یا ۲۶ ساله همسایه آپارتمان کناریمونه؟
بالکن اش رو از توی خونه می تونیم ببینیم. چند وقتی است که یه چیز جدیدی به بالکن اش اضافه شده. به قول مشقاسم خدابیامرز یه جونوری فیمابین گاو و پلنگ و موش!! بیشتر شبیه موش. توی یه قفس هم گذاشته اتش.
حالا الان که اومدم بیام توی خونه دیدم که خانمه از خونه داره میره بیرون. بدو بدو اومد پیش من و گفت که اون جونوری که توی بالکن اش هست رو می خواد بفروشه و پرسید که من کسی رو سراغ دارم که حیوون زبون بسته رو بخواد. مطمئن نیستم شاید حتی به خاطرش پولی هم نخواد. زبون خارجه ای حرف می زد درست حالیم نشد.
حالا لطفا هر کس جونور بامزه ای با این مشخصات می خواد یه ندا بده که من به این خانمه بگم و خوشحالش کنم.
آقایون مجرد هم بشتابند. این خانم قدش حدود ۱۶۵ سانتیمتر است. مومشکی و چشم تیره است وکلا ظاهر دلپذیری داره.باطن رو هم که باید خودتون معاشرت کنید و ببینید.شاغل است و در آمد داره. خدا رو چه دیدید شاید بختتون در همسایگی ما خفته باشه.
تنها مشکل -البته نه مشکل بلکه موضوع قابل ذکر- اینه که ایشون یه بچه دوساله هم داره که اینقدر این بچه مامانیه که حد نداره. من بیشتر مشتاقم یه بابای خوب برای این بچه نازنین پیدا کنم. وگرنه شوهر که برای مامانه بالاخره پیدا می شه.
خلاصه که از شوخی گذشته اگر هر کسی یه جونوری تقریبا شبیه موش می خواد بشتابه که یه دونه موجوده.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
من که کلی قربون اون دوتا دوستم رفتم. باز هم می رم. کار ناکرده رو هم کردم که ناراحتی شون رو تخفیف بدم, موفقیت آمیز نبود. چکار کنم دیگه؟ حالا گریون و بریون می مونم تا یواش یواش ببینم که برگشته ان سرجای اول. خداوند گار عالم هم انشالله کار و زندگی اش رو ول می کنه و میاد به من کمک می کنه. کلام آخرم هم این که جفتتون رو خیلی دوست دارم. حالا دیگه ولش کن.
دیروز قبل از رفتن به بولینگ و دربند و منزل مامان نیلو -و پشت بندش چلوکباب خورون دبش در منزل مامان نیلو- توی ماشین داشتم به رادیو گوش می کردم. این ایستگاه رادیویی آهنگ های درخواستی شنوندگان رو پخش می کنه.
یه شنونده ای تلفن زد و گفت که خیلی حالش بده به این دلیل که دوست پسرش باهاش قطع رابطه کرده. دلیلش هم این بوده که کسی که با دوست پسرش بوده از رابطه این خانم و اون آقا خبردار شده. گوینده رادیو به نام خانم دی لایلا (همون دلیله خودمون) به این خانم گفت که منظورت اینه که این آقا به یه زن دیگه خیانت می کرده و با تو بوده؟
خانم شنونده:بله
دی لایلا:و حالا تو ناراحت هستی؟ به خاطر مردی که خیانت می کرده؟ تو اصلا چطور می تونی به اون مرد فکر کنی؟
خانم شنونده: من خیلی این مرد رو دوست دارم
دی لایلا: نکنه این مرد متاهل بوده.
خ.ش: بله
د: یعنی مرد به زنش خیانت می کرده و با تو بوده؟
خ.ش: بله
د: ما امکان نداره که برای تو آهنگی پخش بکنیم. چطور تو تونستی با یه مرد زن دار رابطه برقرار کنی؟
خ.ش:من او رو با تمام وجود دوست داشتم. ودارم.
د: تو چطور می تونی چنین حرفی رو بزنی. برات یه مثال می زنم. فرض بکن که وارد یه پارکینگ عمومی می شی و یه “کوروت” خیلی قشنگ می بینی و احساس می کنی که چقدر این ماشین رو دوست داری. سوئیچ ماشین هم روی ماشینه. آیا تو این رو درست می دونی که ماشین رو سوار شی و مال خودت بکنی اش؟
خ.ش:نه
د:خوب این مورد که از اون هم بدتره. شوهر زن دیگه ای رو ازش گرفته ای.
خ.ش: آخه وقتی حرف احساس پیش میاد منطق دیگه کاری از پیش نمی بره.
د:این درست تفاوت یک انسان بالغ و یک انسان نا بالغ است. انسان بالغ با احساساتش درست برخورد می کنه و از منطقش برای تصمیم گیری و کارهاش استفاده می کنه.کاری که یک انسان نابالغ نمی تونه انجام بده.
خ.ش:فکر می کنم درست می گین. من الان چکار می تونم بکنم.
د:دیگه حتی به اون مرد فکر هم نکن. به بهترین دوستت تلفن بزن و بعد از صحبت کردن باهاش یه قرار بگذار و برو بیرون. زندگی ات رو با مشغولیت های دیگه پر کن و این مسئله رو به کل فراموش کن.
خ.ش: پس حالا برای خودم و نه برای عشق من آهنگی پخش می کنید؟
د:معلومه. با کمال میل. خیلی هم خوشحال می شیم.
خ.ش: متشکرم و خداحافظ.
.
قشنگترین برخورد و سوال و جوابی بود که در یک مصاحبه رادیویی شنیدم. تقریبا گفتگویی به این حد موجزو مفید نشنیده بودم.
خانم دی لایلا خدا در زندگی خوشبخت و خوشحالت بکنه که اینقدر قشنگ این موضوع رو عنوان و تشبیه کردی.
از دیروز تا حالا دارم به این مصاحبه فکر می کنم.
به نظرم در بعضی کتاب های آسمانی جای این گفتگو خالیه , و هم چنین درزندگی بسیاری از خود ماها. یعنی واقعا شوهر از کوروت کم ارزش تره. و آیا احساس یک زن نسبت به شوهرش و پدر بچه هاش از احساس مالک یک کوروت نسبت به ماشین اش کم اهمیت تر؟
این قانون تعدد زوجات چیه آخه؟ یعنی خداوند به اندازه خانم دی لایلا هم قادر به درک احساسات یک زن و اصلا یک انسان نبوده؟
از دیروز تا حالا دارم به این گفتگوی ساده فکر می کنم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دیروز یه ناهار کاری باید می خوردیم و میزبان رستوران سوشی رو پیشنهاد داد.
این رستوران غذاهای مخصوص ژاپنی ها رو داره و به طور کلی به سبک چشم بادومی ها است. غذاهای این رستوران هم معمولا ماهی و سایر جانوران دریایی است.
موضوع خوبش این بود که بالاخره غذا خوردن با اون چوب ها رو یاد گرفتم چون چیز دیگه ای نبود که باهاش غذا بخورم. دومین موضوع خوب هم این بود که فهمیدم غذای سوشی غذای موردعلاقه من نیست.
ازش بدم نمیاد ها. بد نیست. اما فرضا بین چلوکباب و سوشی مسلما چلو کباب رو انتخاب می کنم.
مامان نیلو هم در باره موهای چینی ها نوشته بود. من هفتاد سال دلم نمی خواد موهام مثل چینی ها باشه. اصلا فکر نمی کردم کسی دلش بخواد موهاش مثل موهای چینی ها باشه. اون هم مامان نیلو که به گواهی بنده موهای خیلی خوب وقشنگی داره.
درضمن خانم ها, دنبال شوهر لهستانی و ویتنامی و چشم بادومی نرید که به تصدیق من از شوهر ها ی ایرانی بدتر هم هستند.
این گل آقای ما با این که ایرانی است اما تا به حال بهترین شوهری بوده که من در تمام دنیا دیده ام.
این مارتین خر که لهستانی است خیلی دید احمقانه ای نسبت به زن ها داره. من که ترجیح می دم اصلا باهاش در این مورد حرف نزنم چون که مسلما دعوامون خواهد شد. ویتنامی ها و چشم بادومی ها هم که جای خود دارند. البته مسلما خوب هم بین شون پیدا خواهد شد که من هنوز ندیده ام.
برای دختر خانم های شوهر نکرده بنده یه الگو از گل آقامون می گذارم روی وبلاگ. این الگو رو می برین, آقا پسر موردنظر رو می اندازین روی الگو. هر کسی بهتر با الگو منطبق شد, معطلش نکنین و با گارانتی ۱۰۰ ساله بنده بلافاصله به همسری ایشون در بیایید که ضرر نمی کنین.
همین دیگه
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
رفته بودیم همون کلاس رانندگیه که درباره اش قبلا نوشتم, یه خانمی هم اومده بود که در قسمت دیگری از شرکت ما کار می کرد و من هیچ وقت ندیده بودمش چون که ساختمانشون توی یه شهر دیگه است. اول که این خانم اومد به نظرم یه چیزی اش عجیب اومد. دقت که کردم دیدم که این خانم فقط یه دونه سینه داره.
برام جالب بود که این خانم نه پروتز گذاشته و نه سعی می کنه که این رو از کسی بپوشونه. به عبارتی کاملا اونچه رو که بود پذیرفته بود.
به نظرم بسیار جالب و منطقی و قابل احترام اومد.
همه ما حق داریم که دلمون بخواد زیباتر دیده بشیم و ایراد هامون رو بپوشونیم. اما بهتر از اون به نظر من اینه که خودمون رو هر طور که هستیم قبول داشته باشیم و در عوض توانایی هامون رو بیشتر کنیم و به عمل برسونیم.
یاد خودم افتادم که از این که دماغم گنده است یا این که قدم بلند نیست گاهی اوقات ناراحت می شم و به این نتیجه رسیدم که این موضوعات آنچنان اهمیتی هم ندارند.
این خانم کل نمره رو آورد و رانندگی خیلی قشنگ و زیبایی هم کرد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
اینجا اغلب شرکت ها یه مهمونی کریسمس برای کارمندانشون برگزار می کنند که توی این مهمونی کریسمس کارمندها می تونند با زن یا شوهر یا دوست دختر یا دوست پسر شون تشریف بیارند.
من و گل آقا هم رفته بودیم. از طرف دیگه مارتین و دوست دخترش هم اومده بودند. جفت شون لهستانی هستند و دخترخانم هم حسابی بلوند و سفید و مامانی است.
از طرف دیگه من و مارتین میز هامون درست کنار همه. دختر خانم که اسمش ایوانا است از مارتین پرسیده بود که این دختری که باهاش سلام علیک کردی کی بود. مارتین هم گفته بود کت بالو.ایوانا هم کلی ناراحت شده بوده و به مارتین گفته بوده که تو به من نگفته بودی که کت بالو اینقدر جوان و خوشگله.
.
.
وقتی روز بعد مارتین جلوی همه همکارها این موضوع و ناراحتی دوست دخترش رو شرح داد بنده گل از گلم شکفت. بابا مردیم از بس مردهامون تا دختر بلوند دیدند آب از دهنشون سرازیر شد. خدا رو شکر برای یک بار در تاریخ یه دختر بلوند پیدا شد که به قیافه ما و همکاری ما با دوست پسرش حسودی کنه.
.
.
زنده باد ایوانا………
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار.
۱) هورا…بخونین:
صحنه: شب. هوای مهتابی. کت بالو و گل آقا در خودرو نشسته اند. گل آقا در حال رانندگی است. متوجه می شود که دور شمسی قمری زده.
گل آقا: عجب حماقتی کردم ها. همین خیابون رو از بالا میامدم پایین می رسید همین جا. این همه دور زدیم کلی هم پشت چراغ موندیم.
کت بالو: دورت بگردم الهی. این چه حرفیه؟ تو حماقت نمی کنی که قربونت برم. فقط یه بار حماقت کردی. اون هم وقتی بود که ازدواج کردی.
گل آقا: نه بابا. اون که خیلی خوب بود. از کارهای خوب زندگیم بود.
کت بالو: یعنی اگه دوباره هم به دنیا بیای باز هم ازدواج می کنی؟
گل آقا: خوب معلومه. از همون روز اولی که به دنیا بیام.
.
.
کت بالو به فکر فرو می رود. آخه کت بالو یه سال و هفت ماه از گل آقا کوچکتر است. پس گل آقا دفعه دیگه با کی ازدواج می کند؟
۲) مامانم رفته سرعین و برگشته هیچی برام سوغاتی نیاورده. از سفر قبلی یه روتختی و از سفر قبل ترش یه گلیم برام آورده بود. یکی بگه آخه این چه مامانیه که این دفعه برام سوغاتی نیاورده؟
۳) من از اولی که رفته بودم کانادا سرکار خیلی خیلی نگران بودم. آب خوش از گلوم پایین نمی رفت. هی نگران کارم بودم و این که نکنه دیگران بهتر از من کار کنند یا این که هر چی که هر کسی می کنه من هم بکنم و خلاصه خیلی زندگیم به هم ریخته بود. یه جمله و یه مقاله زندگی من رو نجات داد:
“run your own race.”
اگه حوصله داشتم کل موضوع این جمله رو بعدا توضیح میدم.
۴) گل آقامون توی درس و توی گیتار خیلی پیشرفت می کنه. قربونش برم بهترین و با هوشترین آدم دنیا است. خدارو صد هزار بار شکر به خاطر شوهر گلی که توی این وانفسای بی شوهری نصیب من شد.
۵) خونه امون مثل بازار شام به هم ریخته و باید نصف خونه رو بریزم دور. یه کسی به من بگه این جعبه گنده های donation که قبلا مثل (ببخشید) پشکل همه جای تورنتو ریخته بود کجا آب شده و رفته توی زمین.
۶) از طرف یه شرکت دیگه دعوتمون کردن یه جا مسابقه اسب دوانی ببینیم. قرعه کشی هم بود. یکی از همکارهام یه home teathre برنده شد!!! یه شامی هم دادند که جای همه تون خالی بود. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو کرده بودند غذای خوشمزه و کردند توی حلق ما. وسط اون همه شام فکر می کردم طفلک مردمی که هیچی برای خوردن ندارند. و طفلک مردمی که خوشحال نیستند. طفلک مردمی که هیچ وقت از توانایی هاشون استفاده نکردند و طفلک مردمی که هیچ وقت نمی فهمند خوشبختند و ….به هر حال که خیلی خوش گذشت. جای گل آقامون خالی بود.
۶) خدا رو میلیاردها بار شکر به خاطر سلامتی و کارم و خوشحالیم و دوستای خوبم و خانواده گلم و گل آقای از همه گل ترم. گاهی اوقات نمی دونم چطور باید خدارو شکر کنم.
به همه خیلی خیلی خوش بگذره
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار