کت بالو

Archive for the ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ Category

جمعه
آبان ۱۶,۱۳۸۲

من از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام با چند سری دوستان خیلی خیلی خوب آشناشده ام.
یکی از اولین هاشون این اقای خیلی خیلی خوب بوده که اتفاقا نظراتش اغلب اوقات با من یکی است. و معمولا در این وانفسای عدم توافق من هر وقت وبلاگش رو می خونم کلی ذوق می کنم که با یه نفر توافق دارم!!
توی نوشته قبلیش به من یه دونه لینک داده که نمی دونم جریانش چیه. لطفا هر کسی منجمله خود این آقای خیلی خوب می دونه که جریان چیه یه توضیح هم برای این بنده ی حقیر سراپا تقصیر بده.
ببینم یزدانیان عزیز, برای پاگنده ی جنس خراب اتفاقی افتاده؟ فکر نمی کنم.
توضیح: این آقای پاگنده با دوستش آقای خلبان کور از کسانی هستند که من همیشه باهاشون مخالفم و اصلا توافق نظر ندارم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
آبان ۱۴,۱۳۸۲

ما هر هفته روزهاي چهارشنبه يه تيم ميتينگ داريم. اين آقا جيمي ما خيلي لغت هاي بد استفاده مي كنه. خيلي آدم خوبيه. من هم خيلي دوستش دارم. اما خوب ديگه يه عالمه لغت هاي بد و فحش هاي انگليسي رو من از آقا جيمي ياد گرفتم.
امروز اما به خاطر اين كه روزي بود كه كارمند ها مي تونستند بچه هاشون رو بيارن سر كار, اين دفعه دوتا تين ايجر هم توي ميتينگ ما بودند. يكي شون دختر خود آقا جيمي بود.
بنابراين, بعد از مدت هاي مديد اين اولين ميتينگي بود كه آقا جيمي نتونست كلمات دلخواه خودش رو استفاده كنه.
يه كم دلم مي سوزه. مي ترسم يه وقت كلماتي كه فوران نكرده بهش فشار بياره و بتركوندش. به نظرتون برم بهش بگم يه كم بهم فحش و بد و بيراه بگه كه دلش خالي بشه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

یکشنبه
آبان ۱۱,۱۳۸۲

این بنده حقیر سراپا تقصیر چندی پیش یکهو متوجه شدم که یه سری اموالم اینجا به سرقت رفته. جالب این بود که سارق هم شناسایی شده بود. رفتیم اداره آگاهی بین المللین راپورت دادیم, لیست اجناس مسروقه و اسم سارق رو هم در اختیارشون قرار دادیم. گفتند آبجی, از همین سارق قبلا هم در سطح جهانی شکایت سرقت به همین شرح شما و در رابطه با (!!) همین اقلام به طور دقیق به دست ما رسیده, منتها این سارق یا حاشا می کنه یا می گه اینها رو خودشون به میل خودشون به من داده اند و ما هم هیچ مدرکی علیه اش نمی تونیم پیدا کنیم. بعد هم اگه به همون جنس اوریژینال خودتون علاقمند هستین و می خواین همون اریژینال خودتون رو حتما دوباره صاحب بشین خیلی به این سارق گیر ندین چون مواردی بوده که با جنس متواری شده و دیگه هیچ اثری ازش دیده نشده.
گفتم آخه اجناس مسروقه مورد استفاده روز مره و شب مره من بوده. چه کنم؟ گفتند یه اعلان بدین توی یه محل عمومی, اولا به زبون خوش به سارق بگین خودش اجناس رو برگردونه یا بیاد و اجناس رو باهاتون به شراکت بگذاره, گاهی این روش درباره این سارق خاص کار کرده, ثانیا ببینین که اگر کسی از این چند قلم مسروقه اضافه داره یه مدت بهتون قرض بده زندگی تون بگذره, ثالثا بپرسین شاید کسی بدونه که یدکی این اقلام رو از کجا می شه تهیه کرد و بهتون بگه.
من هم یاد وبلاگم افتادم و گفتم خوب این که اشکالی نداره. آگهی می کنیم. بنابراین خانم ها, آقایون, لطفا اقلام جنس رو بخونین.و با توجه به اونچه که در بالا گفتم یه کمکی به بنده بکنین که صواب داره. خدا یک در دنیا, هزار در آخرت عوضتون بده که کمیت ما لنگه:
۱) جنس مسروقه : خواب, محل سرقت: چشم
۲)جنس مسروقه: خوراک, محل سرقت: لب
۳) جنس مسروقه: قرار, محل سرقت: دل
۴) جنس مسروقه: آرام, محل سرقت: ایضا دل
۵)جنس مسروقه: منطق, محل سرقت: مغز
۶)جنس مسروقه:فکر, محل سرقت: ایضا مغز
۷)جنس مسروقه:هوش, محل سرقت:سر
۸)جنس مسروقه: حواس, محل سرقت: ایضا سر
۹) جنس مسروقه: روح, محل سرقت:سطح بدن
۱۰)جنس مسروقه: روان, محل سرقت: ایضا سطح بدن
۱۱)جنس مسروقه:جسم, محل سرقت: ایضا سطح بدن
۱۲) جنس مسروقه: جان, محل سرقت:کلیه سطوح وجودی

خلاصه که فعلا آگاهی با توجه به موارد قبلی و سوابق سارق, دست از امید شسته و بنده هم دستم به جایی بند نیست.به نظرم به سارق هم امیدی نمی ره.شما اگه می شه یه کمکی چیزی من بکنین تا آخر عمر سپاسگزارتونم.
دست آخر هم به منظور ادبی شدن و فرهنگی شدن این اعلان عمومی و بالارفتن سطح نشاط جامعه:
حمومی آی حمومی لنگ و قطیفه ام رو بردن
لنگ و قطیفه ام جهنم, اون یکی چیزا رو بردن
خیر نبینی حمومی دار و ندار رو بردن
حمومی…حمومی …حمومی…حمومی

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

پنجشنبه
آبان ۸,۱۳۸۲

عرضم به خدمیتون که باد به گوشمون رسوند یکی از رفیقا که موووینگ پووینگ داشته قرتی بازی در آورده و موور پوور خبر کرده.
خواسیم به خدمتشون بفرماییم که یا شوما حاجی تو نشناخته ای, یا ما رو دس کم گرفتی, یا این سبیل چخماقی مون دل شوما رو زده و نمی خای قیف مارو ببینی.
اصن مووینگ راسه ی کار ماس. به شلک و قیافه قلمی و باریک ما نیگا نکون, این هیکل و واسه ایز گوم کردن ایجور نیگر داشتیم و واس خاطر دل اونی که هر دفه نگاش می کونه دلش ضعف بره. وگرنه که زور بازومون رستم و سهراب و گله اسبشون رو رو یه انگش می چرخونه جون شوما.
راستیتش از ما اگه صلاح مصلحت می کونی اون موور پوور های سوسولی رو ردشون کن, ماشین پاشین هم اگه نیاری خیالیت نباشه. چشم به هم بزنی جلدی خونه رو می ذاریم رو دوشمون و یه یا امیر (!!) و می بینی ما و خونه رفتیم جای جدید, مبارکا باشه انشالله.
اونوختشم, مارو حواله داده بودی به این سوسول بازیای دل لرزونکی, داشم ما رو دست کم گرفتی بازم. می خوای حاجیتو با این وضع و هیئت و ریش و سبیل چخماقی برفستی این خیابونه . دیگه فردا کی روش می شه تو چش مردمون نیگا کنه. همین مون مونده بود که واسمون حرف دربیارن که حاجیت رفته بوده پی این آبروبریا. بابا دس مریزاد, از شوما توقع نمی رفت قربون.
حالاشم, اصلیتش که اگه از شلک و هیئت ما حالت کیشمیشی میشه که بابا بی معرفت, همین بود مرامت؟ بگو زدی زیر همه رفاقت مون و خیلمون رو راحت کن. اگه هم که حرف ته دلت بوده که آخه رفیقمون , همدم دود و دممون, پای شب شعرمون رو بذاریم دست تنها با دوسه تا موور بچه قرتی و بریم اون خیابونای ناکار رو بگردیم. آخه مصبتو شکر, حاجیت رو نشناخته ای؟

خلاصه اش کونیم, شوما که ختم شاعرایی خوت بهتر ما می دونی داشم:
سر که نه از بهر رفیقان بود
بار گرانی است کشیدن به دوش

دس مولا به همرات.
یاحق

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

چهارشنبه
آبان ۷,۱۳۸۲

به خدمت همگي عرض شود كه يه چيزي مورد نيازه.
اين كريستينا خانم كه رفته بازنشسته شده, يه جا يه مهناز خانم ايراني بود اما يه بار رفتم, سلموني اش خيلي كثيف بود ديگه نميرم. فقط هم سه دلار مي گرفت.
بعدش يه خانم ديگه اومد به جاي كريستينا خانم به نام آن ماري, منتها همونطور كه همگي در جريان هستين و بعضي هاتون هم من رو بعدش ديدين, آن ماري خانم ابروي بنده رو لنگه به لنگه كرده.
حالا در به در مي گردم دنبال يه بند انداز ماهر كه ابروبرداري رو خوب انجام بده. لطفا هر كس سراغ داره با ايميل يا كامنت يا تلفن يا هر چيز ديگه بهم خبر بده.
از اين عمومي تر ديگه نمي شد بپرسم.

دليل اين اعلان عمومي اين بود كه ديدم همه درباره عشق و عاشقي نوشته اند من گفتم يه چيزي بنويسم كه مربوط باشه. به نظرم اين خيلي مربوطه. خوب يه كم منطفي فكر كنين و به حافظه اتون رجوع كنين. تا حالا ديده اين هيچ مردي عاشق يه زني با ابروهاي كج و كوله بشه؟ يا هيچ وقت ديده اين كه توي فيلم هاي عاشقانه ابروهاي زن توي فيلم كج و كوله باشه؟ يا مي تونين يه ژوليت يا دزدمونا با ابروي كج و كوله تصور كنين؟
به نظرم عشق و عاشقي از حرف گذشته خيلي هاش هم به چشم و ابرو ربط پيدا كنه. به همين خاطر هم لطفا براي اين كه من از عشق و عاشقي بي نصيب نمونم هر چه زودتر آدرس يه بند انداز زبده رو بهم بدين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

یکشنبه
آبان ۴,۱۳۸۲

هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که باید برم و خط بریل یاد بگیرم.
نوشته هایی هست که نمی خوام از بر بشمشون چون نمی خوام هیچ وقت غیر منتظره بودنشون رو برام از دست بدن.
از طرف دیگه این نوشته ها رو باید با چشم بسته و در سکوت کامل بخونم و با گوشت و پوستم لمسشون کنم تا بتونم از حداکثر قوه تصور و تخیلم موقع خوندنشون استفاده کنم و به هر کلمه شکل بدم و احساسش کنم و مزمزه اش کنم. بی نهایت بار هر واژه رو حس کنم و لمس کنم و هربار توی تصورم شکل بدیع تر و نوتری برای اون واژه بسازم. و هر بار صدایی که اون واژه رو برام تکرار می کنه با نگاهی که واژه رو برام معنی می کنه دوباره و صدباره و هزار باره توی تصورم و تخیلم مرور کنم.
.
.
بله, اصلا جای فکر و حرف نداره. حتما باید برم بریل یاد بگیرم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

جمعه
آبان ۲,۱۳۸۲

به خدمتتون عرض شود که حسابی خوشم. چرا؟ نمی تونم بگم ببخشید. مهمون پهمون در کار نیست, تعدادمون هم در حال زیاد شدن نیست. بیخودی از این فکرها نکنین. اصلا و اصولا کت بالویی که بنده تا حالا می شناخته ام سه تا چیز رو نمی تونه توی خونه نگه داره و می کشدشون: گل و حیوون و بچه. کت بالو کلا خودخواه تر از این حرفهاست که یه کوچولوی مامانی بیاره و همه زندگیش رو به پاش بریزه. بنابراین این پنبه که کت بالو بخواد نی نی دار بشه رو از گوشتون بیارین بیرون.
حالا دومین موضوع این که اگه یه وقتی یه کسی بخواد یه حرف های زنانه توی وبلاگش بنویسه که آقایون نخونند چکار باید بکنه. مامان نیلو یه پیشنهاد داد. گفت بالاش بنویس لطفا خانم ها نخونند آقایون بخونند, اونوقت حتما نتیجه درست می ده!!!
من که مطمئن نیستم.
به هر حال مجبورم غیبت ها رو یه کم دستکاری شده تحویلتون بدم. باز هم فشرده مکالمات من و مامان جونم:
-ناهید رو یادته؟ ناهید دختر منصورخانم.(توضیح این که ناهید می شه دختر عمه نوه خاله مامان من. باور بفرمایید به خدا).
-خوب آره. همون که اومده ونکوره دیگه.
-آره, همون که بهت گفتم شوهرش کارخونه دار بوده, خیلی قشنگ هم توی مهمونی ها عربی می رقصید..
-می دونم کی رو می گی.همون ناهید که اومدن اینجا رفت توی یه مغازه فروشنده شد بعدش کلی ترقی کرد و مدیر مغازهه شد و شوهرش کار نمی کنه و اون کل خونه رو می چرخونه.
-آره, حالا می دونی چی شده؟
-نه
-اومده ایران همین چند وقت پیش ها, اونوقت رفته چهار میلیون داده به یه دکتره سینه اش رو بزرگ کرده باسنش رو کوچک!!
-وا.. اون که از من سه چهار سالی بزرگتره.
-آره دیگه. دوتا بچه داره, حداقل سی و چهار پنج سالش هم هست.ولی خوب حالا دلش خواسته!!!

یه کم خندیدین و سرحال اومدین؟ این یکی خبر اما خیلی غصه دارم کرده:
-عمه ات طفلک بیمارستانه.
-چرا؟ چی شده؟
-دوماه پیش حدودا چشمش رو عمل کرده بود. بعد رفت پیش سوسن (عروسش) که نگهش داره, بعد از یه مدت دید که دل دردهای زیاد می گیره. رفته آزمایش داده دیده اندکه یه غده بزرگ توی شکمشه و متاستاز هم داده به تخمدان.
-حالش چطوره؟
-اصلا خوب نیست. به نوید (پسرش که فرانسه است) گفتیم که از فرانسه بیاد. به رضا (پسرش که گرگان است) هم گفته ایم که بیاد پیشش.
-خیلی سلام من رو بهش برسون.
.
.
طفلک عمه ام. خیلی زن خوبیه. متولد ۱۳۰۶ است و دیپلمه نظام قدیم. یه مدت معلم بود و بعد هم چهار تا بچه به دنیا آورد. هر چهار تا پسر. اصولا خانواده پدری من پسرزا هستند!! مومن است و من رو خیلی دوست داره. فقط طفلک هر وقت من لباس می پوشیدم (معمولا لباس هام بسته نیست) تندو تند “استغفرالله” می گفت و تند و تند هم قربون صدقه من می رفت!!!
شب آخری که قرار بود من و گل آقا بیایم کانادا در حالی که ۲ نصفه شب پرواز داشتیم ساعت ۵ بعداز ظهر تلفن زده بود و اصرار می کرد که بیاین شام رو پیش من. نتونستیم بریم.
بالاخره هر زندگی ای اتمامی داره. حقه. شاید اونطرف همه چی بهتر هم باشه. حتما هست. یا آرامش مطلق و فراموشی است یا حقیقت مطلق. هر دوش شیرینه. اما از دست دادن نزدیکان در این دنیا سخته.
امیدوارم عمه ام حالش خوب بشه و بتونم برم ایران ببینمش و بوسش کنم. برام استغفرلله بگه و قربون صدقه ام بره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
پیوست: این نوشته رو که خوندم یاد کتاب “از حال بد به حال خوب” افتادم منتها این نوشته هه برعکسه. می شه “از حال خوب به حال بد”.
به هر حال که تقدیم به کسانی که به مکالمات من و مامانم علاقمندند.

پشه ریزه

جمعه
آبان ۲,۱۳۸۲

ولله یه مدتی است که توی خونه مون یه سری پشه ریزه دیده می شه.
هی سطل آشغال رو شستم, ظرفها رو زود به زود شستم, در و پنجره ها رو چفت و بست کردم, هر روز سه بار رفتم حموم, کف زمین رو ضد عفونی کردم, همه خوراکی هارو بردم و گذاشتم توی یخچال, آشغال ها رو روزی ۲۴ بار از خونه بردم بیرون, ولی جونم براتون بگه که پشه ریزه ها ول کن نبودن.
خلاصه فکر کردم و فکر کردم و یادم افتاد که پشه ریزه ها عاشق چیزهای شیرین هستن. فهمیدم چی شده, خدا زیادشون کنه. انقده دارم به چیزهای شیرین شیرین فکر می کنم که گمانم خونه امون دیگه بشه کندوی پشه ریزه.
عیب نداره, خدا زیادشون کنه انشالله.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

سه شنبه
مهر ۲۹,۱۳۸۲