کت بالو

بایگانی برای ‘ماجراهای کت بالو و خودش’ دسته‌ها

پنجشنبه
۸ آبان ۱۳۸۲

عرضم به خدمیتون که باد به گوشمون رسوند یکی از رفیقا که موووینگ پووینگ داشته قرتی بازی در آورده و موور پوور خبر کرده.
خواسیم به خدمتشون بفرماییم که یا شوما حاجی تو نشناخته ای, یا ما رو دس کم گرفتی, یا این سبیل چخماقی مون دل شوما رو زده و نمی خای قیف مارو ببینی.
اصن مووینگ راسه ی کار ماس. به شلک و قیافه قلمی و باریک ما نیگا نکون, این هیکل و واسه ایز گوم کردن ایجور نیگر داشتیم و واس خاطر دل اونی که هر دفه نگاش می کونه دلش ضعف بره. وگرنه که زور بازومون رستم و سهراب و گله اسبشون رو رو یه انگش می چرخونه جون شوما.
راستیتش از ما اگه صلاح مصلحت می کونی اون موور پوور های سوسولی رو ردشون کن, ماشین پاشین هم اگه نیاری خیالیت نباشه. چشم به هم بزنی جلدی خونه رو می ذاریم رو دوشمون و یه یا امیر (!!) و می بینی ما و خونه رفتیم جای جدید, مبارکا باشه انشالله.
اونوختشم, مارو حواله داده بودی به این سوسول بازیای دل لرزونکی, داشم ما رو دست کم گرفتی بازم. می خوای حاجیتو با این وضع و هیئت و ریش و سبیل چخماقی برفستی این خیابونه . دیگه فردا کی روش می شه تو چش مردمون نیگا کنه. همین مون مونده بود که واسمون حرف دربیارن که حاجیت رفته بوده پی این آبروبریا. بابا دس مریزاد, از شوما توقع نمی رفت قربون.
حالاشم, اصلیتش که اگه از شلک و هیئت ما حالت کیشمیشی میشه که بابا بی معرفت, همین بود مرامت؟ بگو زدی زیر همه رفاقت مون و خیلمون رو راحت کن. اگه هم که حرف ته دلت بوده که آخه رفیقمون , همدم دود و دممون, پای شب شعرمون رو بذاریم دست تنها با دوسه تا موور بچه قرتی و بریم اون خیابونای ناکار رو بگردیم. آخه مصبتو شکر, حاجیت رو نشناخته ای؟

خلاصه اش کونیم, شوما که ختم شاعرایی خوت بهتر ما می دونی داشم:
سر که نه از بهر رفیقان بود
بار گرانی است کشیدن به دوش

دس مولا به همرات.
یاحق

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

اعلان عمومي

چهارشنبه
۷ آبان ۱۳۸۲

به خدمت همگي عرض شود كه يه چيزي مورد نيازه.
اين كريستينا خانم كه رفته بازنشسته شده, يه جا يه مهناز خانم ايراني بود اما يه بار رفتم, سلموني اش خيلي كثيف بود ديگه نميرم. فقط هم سه دلار مي گرفت.
بعدش يه خانم ديگه اومد به جاي كريستينا خانم به نام آن ماري, منتها همونطور كه همگي در جريان هستين و بعضي هاتون هم من رو بعدش ديدين, آن ماري خانم ابروي بنده رو لنگه به لنگه كرده.
حالا در به در مي گردم دنبال يه بند انداز ماهر كه ابروبرداري رو خوب انجام بده. لطفا هر كس سراغ داره با ايميل يا كامنت يا تلفن يا هر چيز ديگه بهم خبر بده.
از اين عمومي تر ديگه نمي شد بپرسم.

دليل اين اعلان عمومي اين بود كه ديدم همه درباره عشق و عاشقي نوشته اند من گفتم يه چيزي بنويسم كه مربوط باشه. به نظرم اين خيلي مربوطه. خوب يه كم منطفي فكر كنين و به حافظه اتون رجوع كنين. تا حالا ديده اين هيچ مردي عاشق يه زني با ابروهاي كج و كوله بشه؟ يا هيچ وقت ديده اين كه توي فيلم هاي عاشقانه ابروهاي زن توي فيلم كج و كوله باشه؟ يا مي تونين يه ژوليت يا دزدمونا با ابروي كج و كوله تصور كنين؟
به نظرم عشق و عاشقي از حرف گذشته خيلي هاش هم به چشم و ابرو ربط پيدا كنه. به همين خاطر هم لطفا براي اين كه من از عشق و عاشقي بي نصيب نمونم هر چه زودتر آدرس يه بند انداز زبده رو بهم بدين.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

یکشنبه
۴ آبان ۱۳۸۲

هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که باید برم و خط بریل یاد بگیرم.
نوشته هایی هست که نمی خوام از بر بشمشون چون نمی خوام هیچ وقت غیر منتظره بودنشون رو برام از دست بدن.
از طرف دیگه این نوشته ها رو باید با چشم بسته و در سکوت کامل بخونم و با گوشت و پوستم لمسشون کنم تا بتونم از حداکثر قوه تصور و تخیلم موقع خوندنشون استفاده کنم و به هر کلمه شکل بدم و احساسش کنم و مزمزه اش کنم. بی نهایت بار هر واژه رو حس کنم و لمس کنم و هربار توی تصورم شکل بدیع تر و نوتری برای اون واژه بسازم. و هر بار صدایی که اون واژه رو برام تکرار می کنه با نگاهی که واژه رو برام معنی می کنه دوباره و صدباره و هزار باره توی تصورم و تخیلم مرور کنم.
.
.
بله, اصلا جای فکر و حرف نداره. حتما باید برم بریل یاد بگیرم.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

حرف های زنانه

جمعه
۲ آبان ۱۳۸۲

به خدمتتون عرض شود که حسابی خوشم. چرا؟ نمی تونم بگم ببخشید. مهمون پهمون در کار نیست, تعدادمون هم در حال زیاد شدن نیست. بیخودی از این فکرها نکنین. اصلا و اصولا کت بالویی که بنده تا حالا می شناخته ام سه تا چیز رو نمی تونه توی خونه نگه داره و می کشدشون: گل و حیوون و بچه. کت بالو کلا خودخواه تر از این حرفهاست که یه کوچولوی مامانی بیاره و همه زندگیش رو به پاش بریزه. بنابراین این پنبه که کت بالو بخواد نی نی دار بشه رو از گوشتون بیارین بیرون.
حالا دومین موضوع این که اگه یه وقتی یه کسی بخواد یه حرف های زنانه توی وبلاگش بنویسه که آقایون نخونند چکار باید بکنه. مامان نیلو یه پیشنهاد داد. گفت بالاش بنویس لطفا خانم ها نخونند آقایون بخونند, اونوقت حتما نتیجه درست می ده!!!
من که مطمئن نیستم.
به هر حال مجبورم غیبت ها رو یه کم دستکاری شده تحویلتون بدم. باز هم فشرده مکالمات من و مامان جونم:
-ناهید رو یادته؟ ناهید دختر منصورخانم.(توضیح این که ناهید می شه دختر عمه نوه خاله مامان من. باور بفرمایید به خدا).
-خوب آره. همون که اومده ونکوره دیگه.
-آره, همون که بهت گفتم شوهرش کارخونه دار بوده, خیلی قشنگ هم توی مهمونی ها عربی می رقصید..
-می دونم کی رو می گی.همون ناهید که اومدن اینجا رفت توی یه مغازه فروشنده شد بعدش کلی ترقی کرد و مدیر مغازهه شد و شوهرش کار نمی کنه و اون کل خونه رو می چرخونه.
-آره, حالا می دونی چی شده؟
-نه
-اومده ایران همین چند وقت پیش ها, اونوقت رفته چهار میلیون داده به یه دکتره سینه اش رو بزرگ کرده باسنش رو کوچک!!
-وا.. اون که از من سه چهار سالی بزرگتره.
-آره دیگه. دوتا بچه داره, حداقل سی و چهار پنج سالش هم هست.ولی خوب حالا دلش خواسته!!!

یه کم خندیدین و سرحال اومدین؟ این یکی خبر اما خیلی غصه دارم کرده:
-عمه ات طفلک بیمارستانه.
-چرا؟ چی شده؟
-دوماه پیش حدودا چشمش رو عمل کرده بود. بعد رفت پیش سوسن (عروسش) که نگهش داره, بعد از یه مدت دید که دل دردهای زیاد می گیره. رفته آزمایش داده دیده اندکه یه غده بزرگ توی شکمشه و متاستاز هم داده به تخمدان.
-حالش چطوره؟
-اصلا خوب نیست. به نوید (پسرش که فرانسه است) گفتیم که از فرانسه بیاد. به رضا (پسرش که گرگان است) هم گفته ایم که بیاد پیشش.
-خیلی سلام من رو بهش برسون.
.
.
طفلک عمه ام. خیلی زن خوبیه. متولد ۱۳۰۶ است و دیپلمه نظام قدیم. یه مدت معلم بود و بعد هم چهار تا بچه به دنیا آورد. هر چهار تا پسر. اصولا خانواده پدری من پسرزا هستند!! مومن است و من رو خیلی دوست داره. فقط طفلک هر وقت من لباس می پوشیدم (معمولا لباس هام بسته نیست) تندو تند “استغفرالله” می گفت و تند و تند هم قربون صدقه من می رفت!!!
شب آخری که قرار بود من و گل آقا بیایم کانادا در حالی که ۲ نصفه شب پرواز داشتیم ساعت ۵ بعداز ظهر تلفن زده بود و اصرار می کرد که بیاین شام رو پیش من. نتونستیم بریم.
بالاخره هر زندگی ای اتمامی داره. حقه. شاید اونطرف همه چی بهتر هم باشه. حتما هست. یا آرامش مطلق و فراموشی است یا حقیقت مطلق. هر دوش شیرینه. اما از دست دادن نزدیکان در این دنیا سخته.
امیدوارم عمه ام حالش خوب بشه و بتونم برم ایران ببینمش و بوسش کنم. برام استغفرلله بگه و قربون صدقه ام بره.

دوستتون دارم, خوش بگذره, به امیددیدار
پیوست: این نوشته رو که خوندم یاد کتاب “از حال بد به حال خوب” افتادم منتها این نوشته هه برعکسه. می شه “از حال خوب به حال بد”.
به هر حال که تقدیم به کسانی که به مکالمات من و مامانم علاقمندند.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پشه ریزه

جمعه
۲ آبان ۱۳۸۲

ولله یه مدتی است که توی خونه مون یه سری پشه ریزه دیده می شه.
هی سطل آشغال رو شستم, ظرفها رو زود به زود شستم, در و پنجره ها رو چفت و بست کردم, هر روز سه بار رفتم حموم, کف زمین رو ضد عفونی کردم, همه خوراکی هارو بردم و گذاشتم توی یخچال, آشغال ها رو روزی ۲۴ بار از خونه بردم بیرون, ولی جونم براتون بگه که پشه ریزه ها ول کن نبودن.
خلاصه فکر کردم و فکر کردم و یادم افتاد که پشه ریزه ها عاشق چیزهای شیرین هستن. فهمیدم چی شده, خدا زیادشون کنه. انقده دارم به چیزهای شیرین شیرین فکر می کنم که گمانم خونه امون دیگه بشه کندوی پشه ریزه.
عیب نداره, خدا زیادشون کنه انشالله.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

قفس آر اف!!

سه شنبه
۲۹ مهر ۱۳۸۲

به خدمتتون عرض شود که نیمی از عمر کاری بنده در یه جایی می گذره به نام قفس آر اف.
اونجا یه جاییه که سیگنال های خارج رو راه نمی دیم و خودمون هر چی سیگنال عشقمونه درست می کنیم و می گذاریم روی آنتن و تست ها رو انجام می دیم.
تنها مشکلات این قفس اینه که فضاش کوچکه: حدود ۲در ۳ متره,
همه دیوارهاش فلزی است.
پنجره به فضای آزاد نداره. اصلا تنها پنجره هایی که داره یه سری پنجره های تار هستند که باید نسبت به سیگنال مقاوم باشند.
درش خیلی محکمه و من همیشه باید دودستی بهش آویزون بشم که بسته بشه.
تهویه هواش خوب نیست. اقا هنری قراره تا یه ماه دیگه ترتیب کار رو بده.
تازه خیلی ها هم اصلا ازش خوششون نمیاد.
هر وقت هم بازدید کننده داریم آقا هنری از پشت پنجره های تار من رو به زور نشونشون می ده و می گه :This is our lady in the cage!!!
هم من و هم ژولیت و هم مارتین اگه سه روز پشت سرهم توش کار کنیم آخر سه روز افسردگی شدید پیدا می کنیم!!!
دلتون برام کباب شد؟
اصلا نوشتم که همین اتفاق بیفته. وگرنه من که حالم خوبه. حالا اگه شما می خواین به خاطر شرایط کاری من غصه بخورین با خودتونه. تازه به خاطر کارم پول می گیرم. یه دستگاه یه میلیون دلاری هم گرفته اندو گذاشته اند اونجا که من کشفش کنم!! به این آقا جیمی گفتم جیمی جون این یه میلیون رو بده به خودم, همه کارهای این دستگاهه رو به علاوه پشتک وارو خودم برات می کنم, قبول نکرد.
اما وقتی توی این قفس هستم فکر می کنم به یه عده زندانی های بیچاره و می فهمم که چرا خدای نکرده زندون رفتن آدم رو اینقدر تکیده و اذیت می کنه. خدا کنه این اتفاق های بد برای هیچ کس نیفته. خدا کنه هیچ کس هیچ وقت کار بدی نکنه که زندان بره.
تازه وضع من اصلا بد که نیست هیچی, عالی هم هست. توی اون قفس کاری رو می کنم که دوست دارم. گیرم که یه کم جاش دلگیرباشه عوضش هر وقت حوصله ام سربره می رم بالا سر میز خودم می شینم و با جی مین و دیوید و مارتین و ژولیت و وینیفرد و هانگ می گم و می خندم.ای میل هایی که برام می رسه رو باز می کنم و اگه از کسانی باشه که دوستشون دارم هزار بار می خونم و می خونم و باز هم منتظر بعدی هاش می مونم. وبلاگ دوستام رو می خونم و گاهی هم آپدیت می کنم. اونوقت هر دوهفته یه بارهم یه مقدار پول به حسابم واریز می شه. تلفن و اگه دلم بخواد موزیک هم اونجا دارم. جی مین که حوصله اش سر می ره و می ره تیم هورتون اداره مون قهوه بخره بعدش میاد یه سر به من می زنه. هنری هروقت رد می شه صدام می کنه و چاق سلامتی می کنیم. کلی هم به ملت کمک می کنم که به همدیگه وصل بشند!!! اما بیچاره کسانی که زندانی هستند هیچ کدوم از این امکانات رو ندارن.
خلاصه کنم بیچاره ها دل خوش ندارند.
هیچی دیگه. از این به بعد همینم مونده که در طول روز غصه همه زندانی های دنیا رو هم بخورم.
نگران این دخترکی که دزدیده شده هم هستم. نه سالشه طفلکی.به نظرم از اتاق خوابش توی خونه دزدیده انش. یعنی اون هم الان زندانیه؟ بدترش اینه که می ترسم از این که آزاد شده باشه. می فهمین چی می گم که.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

گمشده

پنجشنبه
۲۴ مهر ۱۳۸۲

يكي مي گفت:
عجب اشتباهي
تا حالا فكر مي كردم آدم اگه مغزش همراهش نباشه نمي تونه فكر كنه و كار كنه.
نگو به مغز ربطي نداره. آدم اگه دلش همراهش نباشه نمي تونه فكر كنه و كار كنه.
هر چي دنبالش مي گردم نيست. نخير نمي تونم فكر كنم. نمي تونم هم كار كنم. از يابنده درخواست مي شود گمشده را هر چه سريعتر به اينجانب برگردانده و مژدگاني دريافت نمايد.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۲۴ مهر ۱۳۸۲

این مدته یه موضوع جدید توی خودم کشف کرده ام که خیلی ناراحتم کرده. هر بار میرم توی یه حالت افسردگی شدید و شروع می کنم شعر گفتن, بعد که اینقدر افسرده می شم که دیگه نمی تونم خودم رو تحمل کنم یهو تصمیم می گیرم که بسه و باید برگردم سر همون حالت اول شاد و شنگم.
این شعر آخریه کلی گل اقامون رو ناراحت کرد. می خواست از توی وبلاگم برش داره. نگذاشتم.
بزرگترین مشکل اینه که توقع داشته باشی برای خوشایندت همه دنیا عوض بشه. خوب اون هم که نمی شه. دنیا و آدم هاش همین هستن که هستن. حالا تو می خوای به خاطرشون افسرده باش یا می خوای به خاطرشون شاد باش.
من یکی شاد بودن رو ترجیح می دم. فکر می کنم اگه آدم نمی تونه خیلی شاد باشه حداقل به بیشترین حدی که می تونه باید شاد باشه. و آدم باید عاقل باشه. یعنی من بین بی عقلی و عاقلی, عاقلی رو انتخاب می کنم. شیرین تره. خیلی شیرین تره.
حالا کت بالو افسرده هه رو یه کتک مفصل می زنیم و از دلمون می اندازیم بیرون. لطفا تصاویر قبلی رو پاک کنین و یه دختر فسقلی رقاص باهوش سبکسر و خندون با موهای دم موشی روی مانیتورتون نقاشی کنین و بالاش بنویسین کت بالو.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

چه بارونی

سه شنبه
۲۲ مهر ۱۳۸۲

پناه برخدا, چه سیلی.
امروز عصری هوا دوبرابر مواقع عادی تاریک شد و بارون شروع شد. اینقدر شدید بود که من از دم دراداره تا جلوی ماشین رو که پیاده اومدم شدم کت بالوی آب کشیده. همه موهام چسبید به سرم و وقتی نشستم توی ماشین ازم آب می چکید.
برف پاک کن رو گذاشتم روی دورتند تند. بعد تازه رادیورو که روشن کردم دیدم داره می گه که درحال حاضر داره یه بارون ملایم در تورنتو می باره که در ساعات شب تبدیل به یه طوفان خواهد شدو سرعت باد به ۹۰ کیلومتر در ساعت خواهد رسید!!!! گفتم این که بارون ملایم باشه معلومه طوفان و بارون شدید شب چی خواهد بود.
از اونموقع تا حالا دارم به کسایی فکر می کنم که امشب دیر می رن خونه یا بدتر از اون به کسانی که بی خانمان هستند. فکر کنم پلیس تورنتو بی خانمان ها رو از خیابون جمع می کنه. یکی از دوستای من هست که امشب تا ۹:۳۰ شب کلاس داره. شوهرش می ره دنبالش اما باید تمام اتوبان رو از شرق به غرب تورنتوی ولنگ و واز رانندگی کنند که برسن خونه شون. به نظرتون بده اگه ساعت ۱۰:۳۰ شب یه کاره زنگ بزنم خونه شون و ببینم سالم هستن یا نه؟
خدا همه رو سلامت نگه داره.
مطلب دیگه این که اگر آقایی خیال ازدواج داره با بانوانی از نوع کت بالویی اصلا و ابدا ازدواج نکنه که همسران ایده آلی نیستند. بعد از این که شوهرم از مسافرت برگشته به کل یادم رفته بود که باید غذای سرد برای نهارش بگذارم. منظورم خانواده کتلت و کوکو و الویه است. طفلک توی دانشگاه امکان گرم کردن غذا نداره. من هم بهش یه ماکارونی یخ کرده ماسیده دادم!!! خدا به داد سلامتی گل آقای ما برسه. از من گفتن بود خلاصه.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it

پنجشنبه
۱۷ مهر ۱۳۸۲

اینجا یه چیزی هست به نام هالووین که رفتار ملت و قیافه اشون در اون روز قابل پیش بینی نیست. بعضی از رسوم مثل این که بچه ها میرن در خونه همسایه ها و تنقلات می خوان مثل چهارشنبه سوری خودمونه. یه سری آداب و رسوم دیگه هم داره مثل پوشیدن لباس های عجیب و غریب.
از طرف دیگه یه منشی توی شرکتمون هست به نام لیندا که خیلی زن خوبیه. حدود ۵۵ سالشه و ۱۶ ساله که توی این شرکت کار می کنه. شوهرش هم توی یه بخش دیگه شرکت مهندس ارشد است. من خیلی این لیندا خانم رو دوست دارم. خیلی مهربون است. اما گاهی وقتها ایده های عجیب و غریبی ارائه می ده. مثل امسال که به سرش زده برای خانم ها روز هالوین توی شرکت یه پارتی بگیره. تا اینجاش مشکل نداره اما این پارتی “پیژاما پارتی” است!!!! یعنی در روز هالوین خانم های طبقه ما با لباس خواب برن سر کار!!!! و خوب طبیعتا این خبر رو برای خانم ها ایمیل کرد. اضافه هم کرد که بالش ها و خرس های خوابمون رو هم می تونیم بغل کنیم و بیاریم.

del.icio.us Digg Facebook Bookmark.it