کت بالو چند سالشه؟ حدود سی سال. یه ذره کمتر فرض کن.
قبلا ها چند سالش بوده؟ از هیچی شروع شده و به ۲۹ سال رسیده. یه ذره بیشتر فرض کن.
حالا چه فرقی کرده؟ هیچی. یه ذره کمتر فرض کن.
کتبالو خانم از روزی که یادش میاد تراش و پاک کن و مداد سیاه و مداد قرمز و خودکار و جامدادی و …گم میکرده. آخرین بارش هم امروز بوده. دیروز این آقا جیمی یکی یه یو اس بی فلش مموری (به.. چه معجونی) خیلی خوشگل و ناز خریده و داده دست این کوچولوهای تیم که تیپ شون تکمیل بشه و بهانه ی اسباب بازی جدید نگیرند. اونوقت یکی از این کوچولوهای مامانی که اسمش کت بالو است همین امروز بعد از نصب همون معجون روی کامپیوترش نگاه کرد که در این معجون رو از روی میزش پیدا کنه و برداره. اما در یو اس بی فلش مموری درست مثل همون مداد سیاه و مداد قرمز و تراش ۵ سالگی اش از روی میز غیب شده بود. فقط خدا می دونه در این مموری الان کجاست. هر جا که هست مسلما یه جا نیست و متاسفانه اون یه جا درست همون جاییه که این دره باید باشه.
بعد دوباره کت بالو خانم از روزی که یادش میاد اتاقش و همه ی وسایلش اینقدر به هم ریخته بوده اند که جیغ همه ی دنیا رو در می آورده اند. دوستان کت بالو همیشه می گفتند که آدم وقتی توی اتاق کت بالو راه می ره باید مواظب باشه که پاش رو کجا می گذاره وگرنه سلامت رسیدنش از اینور اتاق به اونور اتاق محاله. یه بار هم که یه دوست کت بالو شب رو خونه ی کت بالو مونده بود گل آقا که اونموقع دوست پسر کت بالو بود با جدیت ازش پرسید کف اتاق کت بالو که یه وجب هم جای خالی پیدا نمیشه. نکنه تو زیر تخت کت بالو خوابیدی. حالا خونه ی کت بالو معمولا مرتبه. یعنی روزهایی که گل آقا خونه نمونده باشه معمولا خونه مرتب می مونه . اما میز کار کت بالو خانوم رو بیا و ببین. اینقدر کاغذ و ابزار کار و ماشین حساب و پوشه و کلاسور و شیر مرغ و جون آدمیزاد اونجاست که حال خود کت بالو خانم داره بد می شه. اینجا موسساتی هستن که میان و اتاق یا خونه یا محل کار رو مرتب می کنند. توی فکرم به یکی شون زنگ بزنم و بگم بیاد میزم رو جمع کنه. شک دارم اونها هم کاری از پیش ببرند البته. به هر صورت شاید این دوتا موضوع بالایی و پایینی یه جورایی به هم ربط داشته باشند. اگه میزم اینقدر شلم شوربا نبود احتمالا دره هم گم نمی شد. فکر کردم شاید افتاده باشه زیر میزم اما زیر میزم از روی میزم هم شلم شوربا تره.
برای پیدا کردن اون دره دو تا راه وجود داره. یکی این که چهار دست و پا روی زمین کف شرکت راه برم و بگم “شیطون پات و بستم. تا نبستم بده دستم” و یا این که بخت دختر شاه پریون رو گره بزنم و بگم “بستم. بستم. بخت دختر شاه پریون رو بستم.” تا دره پیدا بشه که بعد بشه بخت دختر شاه پریون رو باز کرد.
برای مرتب شدن میزم هم تنها راه موجود اینه که بشم “مری پاپینز” و واستم کنار و یه بشکن بزنم درست جلوی پای آقا جیمی. بعد همه ی کاغذ و خرت و خورت ها یهو جمع بشن و صافکی برند سرجاشون.
کاش کوچک موندن کت بالو فقط منحصر به همین موارد بالا بود. در موارد خیلی زیاد دیگه ای هم کت بالوی ۳۰ ساله هنوز ۵ ساله و ۱۰ ساله و ۱۵ ساله است.
پس من کی بزرگ می شم آخه؟ یکی بیاد من رو بزرگ کنه لطفا. جدی جدی دیگه خسته شدم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دیروز برای اولین بار با یکی از همکارهام که اون هم یه دختر ایرانیه رفتیم کلاس ورزش شرکتمون.
به اندازه ی یک ساعت باهامون حرف زد که هدفتون از کلاس ورزش اومدن چیه, ما هم گفتیم می خوایم وزن کم کنیم. اون هم گفت که پس باید براتون یه برنامه ی خاص وزن کم کردن بگذاریم. قرار شد که از امروز شروع کنیم.
دیشب هم بلافاصله رفتیم و با گل آقامون لباس مخصوص گرفتیم از قرار ۶۰ دلار!!
امروز هم ساعت ۶ بعد از ظهر من و همکار عزیز دوتایی بلند شدیم و بعد از دریافت ایمیل مبنی بر این که برنامه ی خاص ما تنظیم شده رفتیم سالن ورزش.
به اندازه ی یک ساعت بهمون تعلیم ورزش های مختلف داد.از “ترد میل” که روش راه می ری شروع کرد برای مدت سه دقیقه ازکل یک ساعت مقرر, وبعد دمبل زدیم و روی توپ ورجه وورجه کردیم و خودمون ورجیدیم و چرخیدیم و همه چی. بعد آخر سر که دیگه داشت ولمون می کرد و قرار شده بود که از جلسه ی دیگه خودمون همه ی این کار ها رو انجام بدیم (شک دارم یادمون مونده باشه), همکار عزیز ازش پرسید خوب خانوم جون ما اگه بخوایم موضعی لاغر بشیم شما برنامه ی خاصی دارین یا ورزش خاصی رو تجویز می کنین؟ خانومه هم گفت خیر . شما کلا لاغر می شین. بعد همکار عزیز ازش پرسید خوب ببینم همه ی این یک ساعت ورزش که شما به ما دادین قراره ما رو لاغر کنه؟ خانومه هم گفت خیر. فقط “ترد میل” هست که لاغرتون می کنه. بقیه “tune” اتون می کنه!!!
دیونه ی خل ملنگ. پس این همه برنامه ریزی و مصاحبه ات دیگه واسه چی بود. ما فقط سه دقیقه از کل یه ساعت رو داشتیم در راستای برنامه جلو می رفتیم. دیگه ما رو واسه چی دلخوش کردی خانوم.
این هم برای این که فکر نکنین خارجه خیلی هم کامل و بی نقصه.
اولا که از دفعه ی دیگه اصلا نمی گه خرتون به چند و خودمون هر کاری کردیم پای خودمونه. ثانیا که کل برنامه ریزی کشک بود به نظرم.
حالا من به کنار, این همکار عزیز لباس عروسی از ایران دوخته و آورده و قراره ماه جون عروسی اش باشه. طفلک داره تپلی می شه و لباس داره به تنش کوچک می شه. خواستم پیشنهاد بدم اگه لباس خیلی کوچک شد به منظور صرفه ی اقتصادی اون شب لباس رو من بپوشم و نقش عروس رو بازی کنم. البته مسلما در قسمت های آخر که عروس خانم باید بدون لباس ظاهر بشه خودش دیگه می تونه زحمتش رو بکشه. اون قسمت ها رو بنده معذورم.
این هم یه آهنگ خیلی قشنگ که همه خوشحال بشند.
ویگن با چه قرو غمزه ای یارش رو می خواد. خوشم اومد. کیه که یارش و دلدارش رو نخواد. ای ویگن رند خوش صدا, خدا روحت رو شاد نگه داره.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
شنبه شب مهمونی کریسمس شرکتمون بود. جای همه خالی. از همه ی قسمت هاش بهتر زوجی بودند که می رقصیدند. یه دختر و پسر ۱۶ ساله, عین گل. ۶ جور رقص مختلف اجرا کردند که دل من رو حسابی برد. عجب بدبختی ایه ها. فکر کن عاشق رقاصی باشی بعد عوضی مهندس شده باشی.
اگه حتی یه روز از عمرم هم مونده باشه می رم و همه ی مدل های رقص دنیا رو یاد می گیرم.
به غیر از لباس و جواهر یه چیزی هست که خیلی دلم می خواد کادو بگیرم. اون هم فیلم ردیف های رقص ایرانیه. چه کنم که عاشق رقص ام.و عاشق آواز خوندنم.
دیگه این که یه دختر ایرانی که توی شرکتمون coop است, اول مهمونی با یکی از پسرهای شرکت اومد و کلی هم با همدیگه گفتند و خندیدند و شوخی کردند. اما بعد از مدتی دوست پسر دختره اومد و دختره با دوتا صندلی فاصله از پسر قبلیه نشست و بهش نگاه هم دیگه نکرد!!! به نظر من که پسره ی شرکتمون خیلی از دوست پسر دختره بهتر بود. اگه جای دختره باشم سعی می کنم تا دیر نشده با دوست پسره به هم بزنم و اون یکی پسره رو تورش کنم. به نظرم دختره هم کاملا مثل من فکر می کنه! (خاک به سرم).
وینیفرد خانم هم که تمام مدت با رئیس روسای شرکت رقصید و گفت و خندید. خیلی مهربونه اما از هر چیزی هم برای پیشرفتش استفاده می کنه. شوهرش هم توی شرکت ما کار می کنه. این وینیفرد خانم دستیار آقا جیمی است و تمام مدت دارند سر همدیگه غر غر و دعوا می کنند. کلی خنده داره.
مارتین هم طبق معمول که با دوست دخترش میاد طرف کسی نگاه هم نمی کنه. من هم می دونم. چند کلمه با ایوانا حرف می زنم و به روی خودم نمیارم که مارتین خره وجود خارجی داره. بگذریم که این بار مارتین خره به خودش جرات داد و شونه های من و لیندا خانم رو گرفت و گفت چرا بی حرکت واستادین و رقصوندمون. به هر حال که ایوانا می دونه که مارتین خره “just for fun” عکس های تقویم سکسیه ی دیوید رو جمع می کنه توی کشوش. من که اگه جای ایوانا بودم میزدم توی مغز مارتین. اما به خودشون مربوطه.
اونوقتش آقا جیمی اصلا اهل این قرتی بازی ها و مهمونی کریسمس نیست. به نظرم توی کاتالوگش اصلا و ابدا چیزی به نام تفریح تعریف نشده.
هنری تپلو هم با خانمش اومده بود. من مونده بودم فکری. آخه تا حالا فکر می کردم هنری با خانمش جدا شده باشند و هنری با پائولین که یه مادر مجرد است دوست باشند. البته پائولین ملکه ی وجاهت نیست اما خوب درازی شاه خانم به پهنای ماه خانم. این هنری تپلو هم نه صورتا و نه انداما و نه سیرتا کلا به درد نمی خوره. خیلی هم هیزه ماشالله. کلا که هیچ کدوم چنگی به دل نمی زنند. من از زن هنری بیشتر از هنری و پائولین خوشم اومد. بامزه اینه که زن هنری هم خیلی خیلی تپلی و گرد است. متاسفانه با معیارهای زیبایی شناسی معمول پائولین خیلی از زن هنری خوشگل تره. طفلک زنی که خوشگل نباشه. اگه شوهره یه کم خودخواه باشه دیگه زنه باید فاتحه ی عاشقی رو بخونه. نمکی ترین قسمت ماجرا این بود که پائولین یه طرف هنری نشسته بود و زن هنری طرف دیگه ی هنری!!
مارک کاسکینن هم که توی تیم ما کار می کنه از من پرسید این آقایی که با منه شوهرمه یا دوست پسرمه!! بهش گفتم مارک عزیز متاسفانه نمی تونستم هم دوست پسرم و هم شوهرم رو باهم بیارم مهمونی. خیلی بهشون خوش نمی گذشت. این یکی شوهرمه که آوردم!! آخه تورو خدا این چه سوالیه که از منی که همیشه حلقه دستمه می پرسند.
کاشف به عمل اومد که لیندا خانم که الان نوه هم داره ده سال تمرین رقص عربی می کرده. گفت که دیگه نمیرقصه چون سنش زیاد شده (حدودای بالای ۵۵ سال) و نفس کم میاره. قرار شد ازش رقص عربی یاد بگیرم. فرض کنین بنده و لیندا خانم وسط شرکت در حال آموزش رقص عربی!
دیگه به خدمتتون عرض شود که دختر خانمی که تازگی اومده شرکت ما و به عنوان منشی کار می کنه و ۱۸ سالشه هم درست مثل خاله سوسکه ی شهر قصه حسابی دلبری می کرد. خصوصا که با هیچ پسری هم نیومده بود و کلی هم آرایش کرده بود و ناز و مامانی شده بود. به هر حال دختر ۱۸ ساله است و همه ی خصوصیاتش و میل به دلبری و تایید گرفتن از همه ی اطرافیان. دل من یکی رو که برده.
آنتونیو -اون یکی منشی شرکت- با دوست پسرش اومده بود. پسره چنگی به دل نمی زد. می گن هر کسی اون چیزی که داره رو دوست نداره. آنتونیو قد بلنده.یه بار بهش گفتم آنتونیو من خیلی قد وبالای تو رو دوست دارم. اون گفت که قد من رو بیشتر دوست داره!!!! (بنده ۱۵۵ سانتیمتر هستم) و اعتقاد داره با قد من راحت تر می شه دوست پسر پیدا کرد (عجب) چون قد بلند محدودیت انتخاب دوست پسر به همراه میاره. وقتی پسری که همراهش بود رو دیدم منظورش رو فهمیدم. پسر به اون قدبلندی در دنیا کمتر پیدا می شه مگه این که بری سراغ مانکن ها یا بسکتبالیست ها.
با ایرانی های شرکت یه عکس گرفتیم. غذاهای خوشمزه خوردیم و یه عالمه هم جای همگی خالی رقصیدیم.
هر آقایی که من رو به خانمش معرفی کرد به خانمه گفتم من عکس تو رو روی میز شوهرت دیده ام و خیلی مشتاق بودم که خودت رو هم ببینم.
دیگه این که فهمیدم دانیلا شوهر نداره و ازدواج نکرده. اما دوست پسر هم نداره یا شاید نیاورده بودش. من این دانیلا خانم رو خیلی دوست دارم. خیلی هم ناز و مامانیه. خیلی هم باهوشه. موهاش دقیقا به رنگ هویجه.
برخلاف همیشه هنری تپلو مست نکرد. شاید برای این که بر خلاف همیشه خانمش باهاش بود.
یه آقایی هم از شرکتمون بالاخره بعد از چهار ماه موفق شد من رو فردا برای نهار دعوت کنه. از دستش در می رفتم چون نمی دونستم چه آشغالی می خواد به خوردم بده.حدود ۴۵ ساله, پاکستانی و شهروند آمریکا و نروژ است. تازه می خواست من رو برای یه پرواز ببره فرودگاه پیرسون که همین بغل شرکتمونه. بهش اطمینان دادم که از پرواز می ترسم (نمی ترسم اما خوشم نمیومد باهاش برم توی یه طیاره ای که اون خلبانشه!!). امروز توی میتینگ گیرم آورد و رهایی از دستش دیگه امکانپذیر نبود.
خوب, هر چی غیبت کردیم بسه.
یه آهنگ گوش بدین.
عاشق این قسمتش هستم: “چو اورا می پرستم, در کنار هر که هستم, نقش سنگم سرد و خاموشم, به غیر از یاد او هر یاد دیگر در جهان گشته فراموشم.”
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
دیشب از ساعت ۸ شب خوابیدم تا ۶ صبح. دوباره از ۶:۳۰ تا ۷:۳۰ صبح. تازه ساعت ۷:۳۰ به زور خودم رواز توی تخت بیرون کشیدم.
شده یهو انرژی تون تموم بشه و ببینین که به هیچ وجه نمی تونین سرجاتون بشینین. اگه شده که دیگه تعجب نمی کنین که من دیشب ۱۱ ساعت خوابیدم.
حالا اما انرژی دارم به اندازه ی یه دنیا برای یه عالمه کارهای مختلف.
خواب معجزه می کنه. بهتون توصیه می کنم هر دو هفته یه بار یه خواب ۱۲ ساعته بکنین.
این هم یه آهنگ قشنگ. اگه دلتون خواست گوش بدین.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
این سلمونی رفتن من هم هر بار ماجرا درست می کنه.
این دفعه یه دختر بوصنیایی داشت موهام رو کوتاه و درست می کرد.اسمش هم “هدایاتا” بود. طبق معمول شروع کردیم حرف زدن. شوهر خواهرش ایرانی بود و رفته بوده بوصنی که درس بخونه -حالا چرا؟ خدا داند- خواهر این رو دیده و باهاش ازدواج کرده. بعدش گفت که مسلمونه. بهش گفتم سنی هستی یا شیعه. گفت سنی. گفتم خوب بنابراین شماها خلیفه های سه گانه رو قبول دارین. باور کنین یا نه تا حالا اسم این خلیفه ها به گوشش نخورده بود. اصلا روحش هم خبر نداشت که سه تا خلیفه دارند. فقط و فقط از کل اسلام بلد بود که زن باید حجاب داشته باشه (خودش نداشت) و محمد نامی هم آدم مهمی در اسلام بوده (بر منکرش لعنت).
از علی و حسن و حسین و لاغیر که هیچی نمی دونست. نماز بلد نبود, روزه بلد نبود, هیچی هیچی.
کلی متعجب شدم.
آدم اگه می گه یه چیزی هست حداقل باید بدونه اون چیز چیه آخه. چطور می تونه بگه مسلمونه در صورتی که اصلا نمی دونه اسلام و مسلمونی یعنی چی.
من مدتها به هر چیزی که قبولش دارم یا ندارم فکر کرده ام. به نتیجه رسیده ام که بعضی هاش رو بی دلیل و بعضی هاش رو با دلیل قبول دارم.
خداوندگار عالم یه چیزی توی جمجمه گذاشته به نام مغز. منتها هر کسی به طریقی و در راهی از این چیز استفاده می کنه. بعضی ها هم اصلا از این چیز استفاده نمی کنند. زندگی شون هم آی عالیه.
به هر حال که دستش درد نکنه. موهای من رو خوب کوتاه کرد. حالا نمی دونست عمر و عثمان و ابوبکر و علی کی هستند به من چه مربوطه. مشکل خودشه و این آقایون !!
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
یادمه جنگ ایران و عراق که بود, کره نبود بخوریم, شیر به زور گیر میومد, همه سهمیه بندی شده بود.گوشت و مرغ هم که حرفش رو نزن. همه چیز کوپنی, دنبال هر چیزی باید تا پتلپورت می دویدی.
دیشب به خاطر ناخن پام که سفید شده بود رفتم دکتر. یه نگاهی کرد و با دست خراشیدش و گفت این به خاطر اینه که کلسیم بدنت زیاد شده. نگران نباش.
گفتم خوب باید چکارش کنم؟ گفت درمانش اینه که پات رو لاک بزنی که این سفیدی کلسیم معلوم نشه. گفتم می خوای یه کم کمتر شیر و ماست بخورم. گفت نه, هر چی هم بخوری برات باز خوبه.
.
.
از دیشب که دکتر بهم اون حرف رو زد هی یاد دوره جنگ می افتم. فکر می کنم حتما اونموقع هم بودن کسانی که از شدت زیاد بودن کلسیم سفید شده بوده باشند.
عجب دنیاییه. عجب دنیاییه. عجب دنیاییه.
درد بی دردی.. خدا رو شکر.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
من عاشق شنا کردن هستم. احتمالا در یکی از زندگی های قبلی ام مرغابی بوده ام. هر بار که شنا می کنم یاد یه سری خاطراتی که موقع شنا یاد گرفتن داشته ام می افتم.
اولین بار که رفتم شنا یاد بگیرم حدود ۱۱ سالم بود.مربی شنا گفت که بپرین توی آب و من از این کار می ترسیدم. مربی هی گفت و گفت و من هی می ترسیدم. آخر سر همین موضوع باعث شد که من دیگه کلاس شنا نرم. حالا هر چی فکر می کنم نمی فهمم مربی چه اصراری در این کار داشت که من سیخکی بپرم توی آب. هنوز که هنوزه و من سالهاست که شنا می کنم و مشکلی هم ندارم هیچوقت سیخکی نپریده ام توی آب.
یه دفعه دیگه شانزده سالم بود و رفته بودیم شمال. یه ویلا رو به دریا اجاره کرده بودیم و شب ها می رفتیم دریا. اونجا دوست بابا بهم یاد داد که چطور خودم رو سبک کنم و روی آب دراز بکشم و موج ها رو هر قدر هم که شدید باشند رد کنم و باهاشون نرم. احتمالا اگه با همین دوست بابا و با خود بابا می شد بریم استخر همه شناها و لم های تجربی شون رو یاد می گرفتم, که البته چنانکه افتد و دانی امکانش نبود.
بار دیگه که رفتم شنا یاد بگیرم ۱۸ سالم بود و سال اول دانشگاه بودم. اینبار دیگه فهمیده بودم که اگه دلت نخواد می تونی سیخکی نپری توی آب اما شنا هم یاد بگیری. این بار معلمم یه خانمی بود به نام ماندانا که از مربی قبلیه با شعور تر بود. همین با شعوری و قاطعیت اش کار دست من داد و باعث شد من که شنای غورباقه و پای دوچرخه رو یاد گرفته بودم, دیگه کرال رو یاد نگیرم. چطوری؟ بفرمایید:
سال اول که رفتم شنا, غورباقه و پای دوچرخه رو یاد گرفتم به علاوه خوابیدن روی آب و شیرجه (من از شیرجه نمی ترسم. از سیخکی پریدن می ترسم), سال دوم که رفتم قرار بود کرال رو یاد بگیریم. جلسه اول رفتم, خوب بود. جلسه دوم که رفتم دیدم مربی مون نیومده. من هم که فضول, رفتم و ته و توش رو در آوردم دیدم که دو تا خانمه اومده بوده اند استخر, خواسته بوده اند با لباس زیر بیان توی استخر, ماندانا بهشون گفته بوده که باید مایو تنتون باشه و با لباس زیر نمی تونین بیاین توی استخر.
اون خانم ها گفته اند که می دونی ما کی هستیم که این حرف رو بهمون می زنی. ماندانا هم گفته بوده که هر کسی که باشین با لباس زیر نمی تونین بیاین توی استخر. همه باید مایو بپوشن و بیان توی آب.
بعد معلوم شده که اون خانم ها کی بوده اند. (نمی شه توی وبلاگ نوشت) و خلاصه ماندانا رو به همین دلیل بیرون کردند. این شد که من شنای کرال یاد نگرفتم. چون که مربی که بعد از ماندانا اومد از بین خود شنا آموز ها انتخاب شده بود و اصولا قانون و مقرراتی هم نبود که ما بتونیم پولمون رو پس بگیریم یا هر چیز دیگه.بنابراین شانس کرال یاد گرفتن رو از دست دادم. از تابستون بعدش هم من رفتم سرکار و نمی تونستم مرتب برم شنا و از همه ی اینها هم گذشته چون یه جور شنا رو بلد بودم دیگه احتیاج حیاتی به یادگیری دو سه جور دیگه احساس نکردم.
این شد که من فقط یکی و نصفی شنا یاد گرفتم و هشت سال هم از یکی از لذت های زندگی محروم شدم در صورتی که به راحتی می تونستم تجربه اش کنم.
حالا فکر می کنم کاش خسارت هایی که از بی شعوری آدم ها و نظام غلط و …(توسط گل آقا حذف می شد, خودم حذفش کردم) به من و امثال من رسید به همین ها خلاصه می شد. افسوس و صد افسوس که اینها -که در حد خودشون بسیار مهم هستند- پیش بقیه تجربه های تلخ و زندگی های برباد رفته ذره ای هم به حساب نمیان.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
پیغام های اختصاصی:مامان نیلو جان و مامان جان بهار جان, لطفا در همین رابطه اون عکس هایی که قرار بود رو به بنده مرحمت فرمایید. خیلی خیلی دلم می خواد ببینمشون.
من از وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کرده ام با چند سری دوستان خیلی خیلی خوب آشناشده ام.
یکی از اولین هاشون این اقای خیلی خیلی خوب بوده که اتفاقا نظراتش اغلب اوقات با من یکی است. و معمولا در این وانفسای عدم توافق من هر وقت وبلاگش رو می خونم کلی ذوق می کنم که با یه نفر توافق دارم!!
توی نوشته قبلیش به من یه دونه لینک داده که نمی دونم جریانش چیه. لطفا هر کسی منجمله خود این آقای خیلی خوب می دونه که جریان چیه یه توضیح هم برای این بنده ی حقیر سراپا تقصیر بده.
ببینم یزدانیان عزیز, برای پاگنده ی جنس خراب اتفاقی افتاده؟ فکر نمی کنم.
توضیح: این آقای پاگنده با دوستش آقای خلبان کور از کسانی هستند که من همیشه باهاشون مخالفم و اصلا توافق نظر ندارم.
دوستتون دارم, خوش بگذره, به امید دیدار
ما هر هفته روزهاي چهارشنبه يه تيم ميتينگ داريم. اين آقا جيمي ما خيلي لغت هاي بد استفاده مي كنه. خيلي آدم خوبيه. من هم خيلي دوستش دارم. اما خوب ديگه يه عالمه لغت هاي بد و فحش هاي انگليسي رو من از آقا جيمي ياد گرفتم.
امروز اما به خاطر اين كه روزي بود كه كارمند ها مي تونستند بچه هاشون رو بيارن سر كار, اين دفعه دوتا تين ايجر هم توي ميتينگ ما بودند. يكي شون دختر خود آقا جيمي بود.
بنابراين, بعد از مدت هاي مديد اين اولين ميتينگي بود كه آقا جيمي نتونست كلمات دلخواه خودش رو استفاده كنه.
يه كم دلم مي سوزه. مي ترسم يه وقت كلماتي كه فوران نكرده بهش فشار بياره و بتركوندش. به نظرتون برم بهش بگم يه كم بهم فحش و بد و بيراه بگه كه دلش خالي بشه؟
دوستتون دارم, خوش بگذره, به اميد ديدار
این بنده حقیر سراپا تقصیر چندی پیش یکهو متوجه شدم که یه سری اموالم اینجا به سرقت رفته. جالب این بود که سارق هم شناسایی شده بود. رفتیم اداره آگاهی بین المللین راپورت دادیم, لیست اجناس مسروقه و اسم سارق رو هم در اختیارشون قرار دادیم. گفتند آبجی, از همین سارق قبلا هم در سطح جهانی شکایت سرقت به همین شرح شما و در رابطه با (!!) همین اقلام به طور دقیق به دست ما رسیده, منتها این سارق یا حاشا می کنه یا می گه اینها رو خودشون به میل خودشون به من داده اند و ما هم هیچ مدرکی علیه اش نمی تونیم پیدا کنیم. بعد هم اگه به همون جنس اوریژینال خودتون علاقمند هستین و می خواین همون اریژینال خودتون رو حتما دوباره صاحب بشین خیلی به این سارق گیر ندین چون مواردی بوده که با جنس متواری شده و دیگه هیچ اثری ازش دیده نشده.
گفتم آخه اجناس مسروقه مورد استفاده روز مره و شب مره من بوده. چه کنم؟ گفتند یه اعلان بدین توی یه محل عمومی, اولا به زبون خوش به سارق بگین خودش اجناس رو برگردونه ی