برف میاد جر جر…پشت خونه ی هاجر…هاجر عروسی داره…دمب خروسی داره.
..
داره مثل چی برف میاد. قرار بوده طوفان برف دیشب و امروز در ده سال اخیر بی سابقه بوده باشه. قرار هم هست بین بیست و پنج تا سی و پنج سانت برف بباره. ساعت هشت صبح در خونه رو پارو و تمیز کرده بودن. الان که ساعت دوازده هست یه دست سفیده دوباره.
..
اگه کسی اهل اسکی و اسنوموبیل و تیوب سواری باشه بهترین وقت دنیاست. جالبه که من اهلش نیستم. زورم برسه گل آقا رو می فرستم. اسکی دوست داشت.
خودم می رم شنا و جیم و رقص. گرچه…در حال حاضر و با وضع و حال فعلی ام هیچ کدوم میسر نیست.
فعلا …جای همگی خالی چای داغ می نوشم و داکیومنت می خونم و می نویسم و از منظره ی بدیع برف لذت می برم.
—
یادم رفته بود. از این جمله ی ناپلیون یادم افتاد:
Different subjects and different affairs are arranged in my head as in a cupboard. When I wish to interrupt one train of thought, I shut that drawer and open another. Do I wish to sleep, I simply close all the drawers and then I am - asleep.
وحدت وجود و تسلط روی ذهن از مهم ترین قابلیت های دنیاست. ایضا در این دسته است اعتماد داشتن به خود و اهمیت دادن به خود و احترام گذاشتن به خود قبل از هر کس دیگه..
اینها که باشه مهم نیست چی بشه. آدم همیشه خوشحاله.
—
دیشب توی سی ان ان یکی از گزارش های اخیر کریستین امانپور از تهران در مورد زنان رو نشون میداد. مصاحبه با شیرین عبادی و رفعت بیات و فیلم دستگیری دختری که التماس می کرد و فریاد می کشید که سوار ماشین پلیس نشه و قبلا توی اینترنت پخش شده بود.
چند ماه قبل هم گزارشی از کریستین امانپور دیده بودم در مورد عاشورا باز هم شبکه ی سی ان ان.
هر دو گزارش واقعی و جالب و بسیار تلخ بودند.
کریستین امانپور از کسانی هست که به دلایل مختلف تحسین اش می کنم.
…
اصولا وقتی کسی کاری می کنه که دوست دارم بکنم اما هرگز اون کار رو نکرده ام اون آدم رو تحسین می کنم.
—
برف میاد جر جر…
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار
عالی….
دو روز پیش موفق شدم گل اقای طفلک رو یک شوک اساسی بدم!
ساعت هفت و نیم صبح به وقت شیکاگو تلفن زدم به گل آقا و…
-: خوب هستی؟
-: بله. بد نیستم. فعلا توی بیمارستان هستم و دارن ازم مراقبت خوبی می کنن!!!
-: WHAT?!!!!!!
اصولا این کله شقی من در این که خبر رو بعد از این که همه چیز تموم شده به ملت دور و نزدیک بدم به کل من رو برای اعضای خانواده غیر قابل اطمینان کرده و کلی سفارش که مرتبه ی دیگه خودم سر خود و بدون اطلاع احدالناسی بلند نشم برم بیمارستان, اگه می بینم حالم خوب نیست و می ترسم نکنه خدایی نکرده مرحوم بشم.
ولی آخه مصبتون رو شکر, ساعت یک و نیم نصفه شب کدوم بنده خدایی رو زابراه کنم, حالا گیریم اون بنده ی خدا شوهر آدم باشه, وقتی هیچ کاری از دستش بر نیاد و فقط نگرانیش تا صبح بهش بمونه!!
خلاصه ی ماجرا این که هنوز هم به نظر خودم عاقلانه ترین کار دنیا رو کردم که زنگ زدم به اورژانس و پرسنل مجرب با وسایل کامل در کمتر از ده دقیقه اومد سراغم و سریع ترین سرویس ممکن رو گرفتم.
نمی دونم اگه آدم بخواد از پرسنل اورژانس و آمبولانس تشکر و قدر دانی کنه دقیقا به کجا باید مراجعه کنه!
در حال حاضر خوبم. بسیار خوشحال و خرسندم و از ایام استراحتم در منزل نهایت لذت رو می برم.
—
اصولا همیشه از استراحت بعد از بیماری نهایت لذت رو برده ام. اولیش وقتی بود که کلاس دوم ابتدایی بودم و مخملک گرفتم و توی خونه خوابیدم. از صبح تا شب نوار قصه گوش دادم و کتاب داستان خوندم و کیف دنیا رو کردم.
—
تن همگی و همه ی عزیزان همیشه سالم و سرحال باشه. هزار بار شکر می کنم که از عزیزانم کسی مریض نشده. همیشه تحمل بیماری خود آدم بسیاربسیار ساده تره تا تحمل بیماری عزیزان آدم.
دوستتون دارم. خوش بگذره. به امید دیدار